آخرين مطالب
آخرین محصولات
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
موضوعات
ست دستبند 4 تایی مایا انگشتر استیل پروانه گردنبند زنجیری استیل الماسی
انگشتر مذهبی طلاروس انگشتر بوته گل رز انگشتر استیل شاین
گردنبند استیل شاین قرمز کیف پول 123 گردنبند فروهر اصل

خیلی کوچک بودم، اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم. هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده، قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمی رسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف می زد می ایستادم و گوش می کردم و لذت می بردم. بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که همه چیز را می داند اسم این موجود  “اطلاعات لطفا” بود، و به همه سوالها پاسخ می داد ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا می کرد، بار اولی که با این موجود عجیب رابطه  برقرارکردم  روزی بود که مادرم به دیدن همسایه مان رفته بود، رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری  پدرم بازی می کردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که دلداریم بدهد، انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که می مکیدمش دور خانه راه می رفتم، تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد!
فوری رفتم و یک چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم، تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم: اطلاعات لطفا.
صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت: اطلاعات.
“انگشتم درد گرفته…” حالا یکی بود که حرف هایم را بشنود، اشکهایم سرازیر شد
پرسید: مامانت خانه نیست؟
گفتم که هیچکس خانه نیست.
پرسید: خونریزی داری؟
جواب دادم: نه، با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم.
پرسید: دستت به جا یخی می رسد؟
گفتم که می توانم درش را باز کنم.
صدا گفت: برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار
یک روز دیگر به اطلاعات لطفآ زنگ زدم.
صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت: اطلاعات.
پرسیدم تعمیر را چطور می نویسند؟ و او جوابم را داد.
بعد از آن برای همه سوالهایم با اطلاعات لطفا تماس می گرفتم.
سوالهای جغرافی ام را از او می پرسیدم و او بود که به من گفت آمازون کجاست.
سوالهای ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد.
او به من گفت که باید به قناریم که تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم.
روزی که قناری ام مرد با اطلاعات لطفا تماس گرفتم و داستان غم انگیزش را برایش تعریف کردم. او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرفهایی را زد که عموما بزرگترها برای دلداری از بچه ها می گویند، ولی من راضی نشدم. پرسیدم: چرا پرنده های زیبا که خیلی هم قشنگ آواز می خوانند و خانه ها را پر از شادی  می کنند عاقبتشان این است که به یک مشت پر در گوشه قفس تبدیل می شوند؟
فکر می کنم عمق درد و احساس مرا فهمید، چون که گفت: عزیزم، همیشه به خاطر داشته باش که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند و من حس کردم که حالم بهتر شد.
وقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم… دلم خیلی برای دوستم تنگ شد. اطلاعات لطفا متعلق به آن جعبه چوبی قدیمی بر روی دیوار بود و من حتی به فکرم هم نمی رسید که تلفن زیبای خانه جدیدمان را امتحان کنم. وقتی بزرگتر و بزرگتر می شدم، خاطرات بچگیم را همیشه دوره می کردم، در لحظاتی از عمرم که با شک و دودلی و هراس درگیر می شدم، یادم می آمد که در بچگی چقدر احساس امنیت می کردم، احساس می کردم که  “اطلاعات لطفا”  چقدر مهربان و صبور بود که وقت و نیرویش را صرف یک پسر بچه می کرد. سالها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک می کردم، هواپیمایمان در وسط راه جایی نزدیک به شهر سابق من توقف کرد، ناخوداگاه تلفن را برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم: اطلاعات لطفا! صدای واضح و آرامی که به خوبی می شناختمش، پاسخ داد اطلاعات.
ناخوداگاه گفتم می شود بگویید تعمیر را چگونه می نویسند؟
سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را شنیدم که می گفت: فکر می کنم تا حالا انگشتت خوب شده.
خندیدم و گفتم:  پس خودت هستی، می دانی آن روزها چقدر برایم مهم بودی؟
گفت:  تو هم می دانی تماسهایت چقدر برایم مهم بود؟ هیچوقت بچه ای نداشتم و همیشه منتظر تماسهایت بودم.
به او گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم، پرسیدم آیا می توانم هر بار که به اینجا می آیم با او تماس بگیرم؟
گفت:  لطفا این کار را بکن، بگو می خواهم با ماری صحبت کنم.
سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم، یک صدای نا آشنا پاسخ داد: اطلاعات،  گفتم که می خواهم با ماری صحبت کنم.
پرسید: دوستش هستید؟ گفتم:  بله یک دوست بسیار قدیمی.
گفت: متاسفم، ماری مدتی نیمه وقت کار می کرد چون سخت بیمار بود و متاسفانه یک ماه پیش درگذشت.
قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت:  صبر کنید، ماری برای شما پیغامی گذاشته
یادداشتش کردم  که اگر شما زنگ زدید برایتان بخوانم، بگذارید بخوانمش.
صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای نا آشنا خواند:
“به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند..” خودش منظورم را می فهمد…

موضوع : داستان جالب, داستان کوتاه
نویسنده :   ,   ۲۴ ديدگاه  ,   تاریخ ارسال : ۹ مرداد, ۱۳۹۲  , 
   
محصولات فروشگاه عاشقانه سایت الون بوی
انگشتر استیل ورساچ انگشتر استیل lovely
پابند استیل پروانه دستبند قلب رنگی
انگشتر طرح کمربند کیف دستی MK
مینی نگین زن انگشتر طرح توپ مروارید
محمدرضاگفته :

زیبا بوود…ممنوون لیلا جان

[پاسخ]

Fateme_m126گفته :

اخی…جالب بود ممنون لیلا جان

[پاسخ]

المیراگفته :

وقتی دلتنگ شدی به یاد بیار کسی رو که خیلی دوست داره

وقتی ناامید شدی به یاد بیار کسی رو که تنها امیدش تویی

وقتی پر از سکوت شدی به یاد بیار کسی رو که به صدات محتاجه

وقتی دلت خواست از غصه بشکنه به یاد بیار کسی رو که توی دلت یه کلبه ساخته

وقتی چشمات تهی از تصویرم شد به یاد بیار کسی رو که حتی توی عکسش بهت لبخند میزنه
وقتی به انگشتات نگاه کردی به یاد بیار کسی رو که دستای ظریفش لای انگشتات گم میشد
وقتی شونه هات خسته شد به یاد بیار کسی رو که هق هق گریش اونها رو می لرزوند

[پاسخ]

المیراگفته :

باز دلم
هوای آن روزها را می کند
روزهایی که
بهانه ی شادیمان
یک عروسک بود
و بهانه ی بازیمان
تنها یک همبازی
و ما آن قدر غرق در بازی بودیم
که گویی تمامی دنیا ،
در همان لحظه خلاصه می شد
مرزی نبود
میان خیال
و واقعیت. . .
باز دلم
هوای آن روزها را می کند
روزهایی که
در صداقت معنا می شد
روزهای پاک کودکی. . .
دلم
هوای آن روزها را می کند
هوای تو را
این خانه را
و صدای آن روزها
که فــریاد می زند:

” فاصله ها ، هرگز حریف خاطره ها نمی شوند”

[پاسخ]

المیراگفته :

این بار که عاشــق شــدم
دوســـتت دارم رو اصــلأ به زبــون نــمیــآرم
قربون صدقه رفتن که هیــچـی !
نگرانیامــم بـــروز نــمیـدم

وقتی حالش خوب نبود باهاش صحبت نمیکنم
و آرومش نمیکنم،بجاش میگم برو یه دوش بگیر بهتر میشی..

باهــاش زیاد بیرون نمیرم
تا اگه جدا شدیم خیابونای شهر عذابم ندن
به چشماش خیره نمیشم تا دلم گیر چشماش نشن

سعی میکنم وقتی داره خودشو برام لوس میکنه
بحثُ عوض کنم تا صداش که یادم اومد دیوونه نشم

وقتی خواست قسم بخوره که تنهام نمیذاره،
انگشتمو میذارم رو لبش و میگم لازم نیست قسم بخوری ،
حرمت خدارو نشکون

خلاصه اصن بهش گیر نمیدم و پاپیچه کاراش نمیشم

انگار ن انگار
من تجربه کردم
تاوان اعتماد به بعضیا یه عمر پشیمونیه……

[پاسخ]

محمدرضا پاسخ در تاريخ مرداد ۱۰ام, ۱۳۹۲ ۱۱:۱۱:

عاالی….فقط همین

[پاسخ]

helen پاسخ در تاريخ مرداد ۱۰ام, ۱۳۹۲ ۱۱:۴۶:

like

[پاسخ]

rose پاسخ در تاريخ مرداد ۱۰ام, ۱۳۹۲ ۲۲:۳۵:

زیبا بود.

[پاسخ]

Fateme_m126 پاسخ در تاريخ مرداد ۱۱ام, ۱۳۹۲ ۱۰:۵۵:

اره …خیلیا لیاقت خیلی از چیزا رو ندارن!!!

[پاسخ]

سایه یخ زده پاسخ در تاريخ مرداد ۱۱ام, ۱۳۹۲ ۱۱:۴۴:

فوق العاده بود

[پاسخ]

المیراگفته :

بعضی وقتا سکوت می کنی
چون اینقدر ناراحتی که نمی خوای حرفی بزنی

بعضی وقتا سکوت میکنی
چون واقعا” حرفی واسه گفتن نداری…

بعضی وقتا سکوت یه اعتراضه …

بعضی وقتا هم انتظار…

اما بیشتر وقتا سکوت واسه اینه که
هیچ کلمه ای نمیتونه
غمی که تو وجودت داری رو توصیف کنه…

[پاسخ]

المیراگفته :

خالی تر از سکوتم ، از نا سروده سرشار
حالا چه مانده از من ؟… یک مشت شعر بیمار
انبوهی از ترانه ، با یاد صبح روشن
اما… امید باطل… شب دائمی ست انگار
با تار و پود این شب باید غزل ببافم
وقتی که شکل خورشید ، نقشی ست روی دیوار
دیگر مجال گریه از درد عاشقی نیست
بار ترانه ها را از دوش عشق بردار
بوی لجن گرفته انبوه خاطراتم
دیروز: رنگ وحشت ، فردا: دوباره تکرار
وقتی به جرم پرواز باید قفس نشین شد
پرواز را پرنده ! دیگر به ذهن مسپار
شاید از ابتدا هم تقدیر من سفر بود
کوچی بدون مقصد از سرزمین پندار
از پوچ پوچ رویا ، تا پیچ پیچ کابوس
از شوق زنده بودن… تا خنده ای سرِ دار

[پاسخ]

المیراگفته :

لمس کن کلماتی را که برایت می نویسم….
تا بخوانی و بفهمی چقدر جایت خالیست …
تا بدانی نبودنت آزارم می دهد …
لمس کن نوشته هایی را که لمس نشدنیست و عریان …
که از قلبم بر قلم و کاغذ میچکد
لمس کن گونه هایم را که خیس اشک است و پُر شیار …
لمس کن لحظه هایم را …
تویی که می دانی من چگونه عاشقت هستم
لمس کن این با تو نبودن ها را…

[پاسخ]

محمدرضا(میم ر)گفته :

واقعا زیبا بود…..

[پاسخ]

میتراگفته :

مرسی عزیزم

[پاسخ]

Neginگفته :

واااااااای چه جالب بود…مرسی لیلا جون

[پاسخ]

سعیدگفته :

خیلی قشنگ بود
فوق العاده لذت بردم
ای کاش همه مثل ماری باشند

[پاسخ]

sabaگفته :

خیلی زیبا بود ممنون لیلا جان

[پاسخ]

هستیگفته :

عالی بود لیلای من.

[پاسخ]

helenگفته :

ajib geroye daram ama ashkam khoshk shodan….heyyy…khodaaaaa

[پاسخ]

zeynabگفته :

عالی بود

[پاسخ]

roseگفته :

داستان:
معلم عصبی دفتر را روی میز کوبیدو داد زد:ساراااا…
دخترک خودش را جمع وجور کرد و سرش را پایین انداخت خودش را جلوی میز معلم کشیدو باصدای لرزان گفت:بله خانم. معلم که ازعصبانیت شقیقه هایش میزد توی چشمای سیاه و مظلوم دختر خیره شدو داد زد:چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس؟و دفترتو سیاه و پاره نکن؟ها؟؟فردا مادرت رو میاری مدرسه..
دخترک چونش لرزیدو بغضشو به زحمت فرو دادو گفت:خانم مادرم مریضه اما بابام گفته آخرماه بهش حقوق میدن اونوقت میشه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد اونوقت میشه برای خواهرم شیرخشک بخریم که شب تاصبح گریه نکنه…اونوقت ..اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره که من دفترهای داداشمو پاک نکنم و توش ننویسم اونوقت قول میدم مشقامو…….
معلم صندلی ش رو به سمت تخته چرخوندو گفت:بشین سارا و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد.!!!

[پاسخ]

پریچهر/17گفته :

انگار منم همچین چیزی رو تو بچگیام حس میکنم
اشکام ریخت پایین ولی دلیلشو نمیدونم
دلم برای بچگیام تنگ شده
خدا بیامرزتشون
خیلی وقته براشون گریه نکردم

[پاسخ]

زریگفته :

گاهی انقدر تنها هستیم که ارزو میکنم یک نفر صدایمان کند حتی اشتباهی؟؟؟!!!!مننون از متن زیبات

[پاسخ]