آخرين مطالب
آخرین محصولات
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
موضوعات
ست دستبند 4 تایی مایا انگشتر استیل پروانه گردنبند زنجیری استیل الماسی
انگشتر مذهبی طلاروس انگشتر بوته گل رز انگشتر استیل شاین
گردنبند استیل شاین قرمز کیف پول 123 گردنبند فروهر اصل

به روی خودم نمی اوردم ولی میدیدم رفتارش عوض شده
بی حوصله و کم حرف. بیشتر وقتا می خوابید. بهم اهمیت نمیداد
شبا رختخوابشو جمع میکرد و میرفت تو بالکن میخوابید.
حس میکردم دلش باهام نیست. دیگه باهام احساس آرامش نمیکنه.
نمیتونستم اون وضعیت رو تحمل کنم..شک و دودلی زجرم میداد. باید قضیه رو برای خودم روشن میکردم..
نمیخواستم برم و از آرش توضیح بخوام.
شاید اشتباه میکردم . شاید واقعاً سوء تفاهمی پیش اومده باشه.
اونوقت ممکن بود باعث دلشکستگی و رنجش آرش بشم.
اگه واقعا هم وجود داشت نباید به روی آرش می اوردم
ممکن بود گستاخ تر بشه و زشتی مسئله براش کمرنگ تر.
یا شایدم سر لجبازی بیفته و کار احمقانه ای بکنه.
تصمیم گرفتم به اون شماره زنگ بزنم .
زنگ میزنم اگه خودش نبود و شکم بیخود بود که چه بهتر
ولی اگه خودش باشه باهاش حرف میزنم و از زیر زبونش حرف میکشم.
گوشی رو برداشتم.شماره رو گرفتم بعد چندتا بوق جواب داد..بله..
ببخشید منزل…
دلم میخواست بشنوم نه…اشتباهه…ولی جواب داد بله..با کی کار دارید؟
من از دوستای ــــ هستم گه لطف کنید چند لحظه صداش بزنید.
نمیدونستم از کجا شروع کنم چی بگم. اگه واقعا اشتباه میکردم چه جوابی میتونستم داشته باشم؟
– بله..خودم هستم. بفرمائید
– سلام..من خانوم اقای فرهودی هستم به جا آوردید؟
– بله..خودم هستم..امری داشتید..
– چند روز پیش تو دانشگاه همدیگه رو ملاقات کردیم. اون روز در مورد شما از اقای فرهودی پرسیدم.
ایشون همه چیز رو بهم گفته میخوام حالا از زبون خودتون بشنوم.
میدونستم نباید چیزی بگم که بفهمه هنوز مطمئن نیستم و در حد یه حدسه..
باید ازش حرف میکشیدم. باید طوری حرف میزدم که خودش بحرف بیاد و حقیقت رو بهم بگه.
– خانوم فرهودی میدونم ازم ناراحتید…
به اقای فرهودی گفته بودم نمیشه همیشه این قضیه رو پنهون نگه داشت
میگفت خودم بهش میگم تو کاری نداشته باش.
بدنم یخ کرده بود..دستام میلرزید حدسم درست بود
حس میکردم زبونم چسبیده ته گلوم..هیچی نمیگفتم.
فقط تائیدش میکردم تا حس کنه از همه چیز خبر دارم.
– باور کنید اولش نمیدونستم متاهله..وقتی فهمیدم که کار از کار گذشته بود دلبسته شده بودیم.
میگه نمیتونم زنمو طلاق بدم. دوسش دارم ولی از تو هم نمیتونم دست بکشم.
دوستی ما یه دوستی ساده بود..ولی حالا …
انگار خواب بودم…داشتم دیوونه میشدم حرفاش تموم شد ساکت شد.
انگار منتظر جواب بود.
– خانوم فرهودی..میشنوید؟ هستید؟
هیچی برای گفتن نداشتم..حتی نتونستم از خودم دفاع کنم..
خواستم رو دست بزنم ولی خودم رو دست خورده بودم..
باورم نمیشد. آرش چطور تونستی اونهمه عشقو زیر پات بزاری؟
فکر منو نکردی؟ حق من این نبود..من چه بدی در حقت کرده بودم؟
ازم جز محبت و عشق چیز دیگه ای دیده بودی که خواستی تلافی کنی؟
با نداریت ساختم..آرزوهای جوونیمو زیر پام گذاشتم تا سختت نشه…
ادامه تحصیلمو گذاشتم کنار تا تو اذیت نشی..این بود جوابم؟
شب وقتی آرش اومد انگار همه چیز رو میدونست..حتی سلامم نکرد
منم حرفی نزدم. میدونستم دختره زنگش زده و همه چیز رو گفته.
شامو اوردم نمیدونستم از عصبانیتشه حرف نمیزنه یا از خجالتش
خودم شروع کردم..
– امروز با دختره حرف زدم..حرفاشو زد میخوام حرفای تو رو هم بشنوم
میدونی اونقدر غرور دارم که نخوام عشقو ازت گدائی کنم . فقط میخوام بگی حتی بگی برو میرم.
آرش هیچی نگفت سکوتش عذابم میداد..
– چرا هیچی نمیگی. حرف بزن
– پاشو برو یه استکان چای بیار.
– ولی من منتظر جوابتم..میشنوم. بگو.
– گفتم پاشو برو چای بیار بعداً حرف میزنیم.
رفتم و یه سینی چای اوردم.
– حالا بگو مرگ الهام بگو چیه؟ بگو دختره دروغ میگفته. هیچی بینتون نیست
– نه الهام درسته دوسش دارم..نمیدونم چطور شد ولی عاشقش شدم نمیتونم ازش دست بکش ماشتباه کردم .میدونم ولی پیش اومده
اولش با یه نگاه شروع شد از کنارم رد شد و چشمکم زد تو دلم آتیش روشن شد
و هر روز بدتر شد..بدتر از قبل…
– یعنی چی آرش؟ پس من چی؟
– الهام میدونی دوستت دارم تو زنمی ولی اون عشقم
خیلی احمقانه بود آرش زن بودنمو برتر از عشق بودنم میدونست!
استکان توی دستمو کوبیدم تو سینی استکان شکست.
لبه هاش دستمو برید بدون اینکه بفهمم قطره های اشک رو صورتم حرکت میکردن.
نمیخواستم گریه کنم ولی چشام خیس میشد…پر میشد و میچکید رو صورتم.
وقتی دل بشکنه و بسوزه حتی اشکم سردش نمیکنه.
دلم شکسته بود و حرفام تو گلوم خشکیده بود
دلم از آرش شکسته بود حتی نمیتونستم یه کلمه هم باهاش حرف بزنم
تا میخواستم دهن باز کنم و چیزی بگم بغض میشست تو گلوم و خفه ام میکرد..
چند روز گذشت…هیچ حرفی بینمون زده نمیشد..آرش اونقدر کور شده بود که وجودمو نمی دید
انگار نبودم…نه حالمو می دید نه بغض تو گلومو
باید کار رو یه سره میکردم. نمیتونستم تو اون دریای اضطراب دست و پا بزنم و آخرشم غرق شم..
زنگ زدم به دختره یه ساعتی رو مشخص کن بیام با هم حرف بزنیم
ترسید
– نه کار دارم نمیشه اگه کار دارید همینجا بگید
میدونستم آرش اونقدر دوستش داره که حاضر بشه بخاطرش قید منو بزنه..
– نه..میخوام حرف بزنیم خودت میدونی اگه میخواستم کاری بکنم منتظر اجازه ات نمیشدم
میومدم دانشگاه و شر به پا میکردم..هنوز فرهودی برام مهمه و نمیخوام پیش دوستاش بی ارزش بشه.
میخوام باهات حرف بزنم میخوام تکلیف خودمو با خودم روشن کنم
یه جا رو مشخص کردیم و سر ساعت رفتم پیشش..سعی میکردم آروم باشم و خودمو کنترل کنم.
میدونستم با بی حیا بازی و داد و بیداد راه به جائی نخواهم برد جز بردن ابروی خودم و آرش
از دور دیدمش با لبخند رفتم کنارش. سلام داد و سرشو انداخت پائین..
جوابشو دادم و نشستم کنارش میپرسیدم و اونم جواب میداد.
حرف میزد. از اشنائیشون حرفاشون..علاقه شون..
حرفاش برام سنگین بود. درمورد عشق من حرف میزد.
عشقی که فکر میکردم فقط برای خودمه..
میدونستم باید باهاش دوستانه رفتار کنم نباید خودمو خوار میکردم.
نباید گریه میکردم باید طوری رفتار میکردم خودش شرمنده شه.
اروم حرف میزدم و جواب میدادم.
– میخوای چیکار کنی؟ میتونی زندگیتو رو خرابه های یکی دیگه درست کنی؟
-نه.. نمیتونم ولی واقعا دوسش دارم خیلی خواستم کنار بکشم ولی نشد. نزاشت…
– میتونی با وجود منو بچه ام باهاش زندگی کنی؟
– من خیلی دوسش دارم و حاضرم بخاطرش همه جور سختی رو قبول کنم.
هیچی نگفتم.کلی حرف داشتم و بغض.. ولی نخواستم کم بیارم و غرورم بشکنه.
– ببین دوستانه بهت میگم. نمیخوام ابروریزی کنم و ابروتون بره
خودت پاتو از زندگیم بکش بیرون. هر چند آرش هیچوقت نمیتونه اون ارش قبل برام بشه
ولی بخاطر بچه ام هم شده جلوتون می ایستم..کاری نکن که نتونی یه عمر با وجدانت کنار بیای. بهتون یه هفته وقت میدم. حالا خودتون میدونید من هفته ی بعد بازم میام.
هیچی برای یه زن سخت تر از این نیست ببینه که عشقشو دارن ازش میگیرن.
عشقی که گرمی زندگیشه سایه ی بالای سرشه.
تو اون یه هفته حتی یه کلمه هم با آرش حرف نزدم دلم میخواست زودتر تموم شه.
حتی به صورت ارش هم نگاه نمیکردم..
غذاشو اماده میکردم و میرفتم اتاقم. هر وقت میرفت منم از اتاقم میومدم بیرون.
یه هفته تموم شد. زنگ زدم که بیا و منتظرتم..قرارمون کافی شاپ اومد.
– چی شد؟ به نتیجه ای رسیدید؟
– من خودم خواستگار دارم ولی دلم بهشون گرم نیست. کاش میتونستم جواب یکیشونو بدم و تموم کنم
ولی از یه طرفی هم نمیتونم از فرهودی دل بکنم..همه جوره همو میفهمیم.
– یعنی اینکه نمیخوای عقب بکشی؟
– میخوام ولی نمیتونم باور کنید..دانشگاه برامون جهنم شده
از وقتی شما اومدید دانشگاه و بچه ها شما رو دیدن چپ و راست سرزنشمون میکنن.
بدتر از من اقای فرهودی خراب شده دیگه ارزشی پیششون نداریم.
– بعد اینم نخواهید داشت.هیچ جا..نه اینجا و نه تو خانواده.
باهات حرف زدم و دوستانه اومدم جلو..حتی التماستم کردم که بکشی کنار.
حالا خودت میدونی. نزار یه عمر عذاب  وجدان درد من و بچه مو بکشی.
اگه بلائی سر خودمون بیارم مسئولش توئی.
هنوز حرفام تموم نشده بود که سایه ی یه نفر رو پشت سرم حس کردم..
برگشتم. آرش بود. با لبخند سلام داد و نشست کنارمون.
خواستم بلند شم که دستمو گرفت

– بشین میخوایم حرف بزنیم..

ولی حرفی برای گفتن نداشتم.بخاطر احترامش نشستم..آرش هنوزم برام عزیز بود.
سرم پائین بود ولی نگاهشونو حس میکردم. هیچی از گلوم پائین نمیرفت.
حرف میزد و سوال پیچم میکرد.دلم میخواست سرش داد بزنم.
جوابی نمیدادم و سرم پائین بود.
خسته شده بودم. رفتم خونه و چمدونمو بستم. تهدیدش کرده بودم خودم و بچه مو میکشم ولی دروغ گفتم. اونقدرها هم ضعیف نبودم…راه اخرم طلاق بود.
انگار که فهمیده باشه چه خبر شده خودشو رسوند خونه.
تعجب کردم..فهمیدم بهش گفته تا جلومو بگیره. ترسیده بود کار بچه گونه ای بکنم.
خنده ام گرفت..هنوز هم براش مهم بودم.
– الهام چیکار میکنی؟ کجا؟
بازم سکوت کردم..میدونستم دهن باز کنم حرفای نگفته ی زیادی دارم
در رو قفل کرد.
– حق نداری پاتو از خونه بزاری بیرون..
هلش دادم اونطرف و از در بالکن زدم بیرون.
بچه رو گرفت
– برو ولی اینو نه میتونی بدون بچه ات بمونی؟
همیشه بچه میشه طعمه برای اینکه بتونن مجبورت کنن تا تحمل کنی..
– اره..ببین اگه قبول میکنه بده بزرگش کنه.
بچه رو گذاشتم و اومدم بیرون توی حیاط بهم رسید…زد تو صورتم…
برای اولین بار بود دستشو روم بلند میکرد..چشام خیس شد..هیچ جا رو ندیدم.
– الهام دوستت دارم شیطون رفت تو جلدم کاری کردم که نباید میکردم تو ببخش بچه گی کردم بمون
قول میدم تمومش کنم. باور کن اگه تو نباشی نمیتونم زندگی کنم.
دیگه حرفاشو باور نمیکردم همش دروغ بود.
چطور میتونست هم منو دوست داشته باشه و هم به اون فکر کنه.
– بهم وقت بده جبران میکنم همه چیز رو درست میکنم قول میدم. نمیدونی تو این مدت چی کشیدم صدام در نمی اومددیدنت عذابم میداد.
صبوریت خوارم میکرد الهام ….و بغلم کرد. گریه کرد
ته دلم هنوزم دوسش داشتم…
دلم شکسته بود ولی حتی تو ذره ای ریز ریز شده ی قلبم هم عشقش وجود داشت.
بازم مجبور شدم تحمل کنم و صبر توکلم بخدا بود. خدا همیشه میگفت صبر کنید که خدا با صابرانه.
مدتی گذشت. یه روز آرش اومد خونه داغون بود انگار گریه کرده بود نگاش کردم..سرشو انداخت پائین. عادت نداشتم چیزی بپرسم.
میخواستم اگه حرفی باشه خودش بگه…
فقط اینو گفت:
– ازدواج کرد با کسی که دوستش نداشت هیچ حسی بهش نداشت.
فقط ازدواج کرد تا مطمئنم کنه دیگه نمیخوادم تا بتونم راحت تر تصمیم بگیرم.
نمیدونستم خوشحال باشم یا ناراحت. اون پاشو از زندگیم کشیده بود بیرون.
تموم شد آرش خیلی سخت با این مسئله کنار اومد خیلی عذاب کشید.
حالا سالهاست که فراموشش کرده میخواد جبران کنه تا فراموش کنم.
ولی نمیشه…اون حس قبل رو بهش ندارم. دلم باهاش گرم نمیشه.
اون منو به یه زن و عشق دیگه ترجیح داده بود. مگه میشد خوار شدنم یادم بره…
اون رفته یه شهر دور. ولی اثرش سالهاست تو زندگیمه.
خاطره ی تلخش کم رنگ شده ولی هیچوقت فراموشم نمیشه.
خاطره ی یه خیانت. خیانت به عشق..به زندگی…

پایان

نویسنده:لیلا فام

موضوع : داستان عاشقانه, داستان کوتاه
نویسنده :   ,   ۲۱ ديدگاه  ,   تاریخ ارسال : ۹ اردیبهشت, ۱۳۹۳  , 
   
محصولات فروشگاه عاشقانه سایت الون بوی
انگشتر استیل ورساچ انگشتر استیل lovely
پابند استیل پروانه دستبند قلب رنگی
انگشتر طرح کمربند کیف دستی MK
مینی نگین زن انگشتر طرح توپ مروارید
سپیدهگفته :

دلم شکست.

[پاسخ]

*فاطمه*گفته :

به لحاظ علمی مردها میتوانند همزمان عاشق چند نفر باشند برعکس زنان
اگر زنان عشق برترشان را خدا قرار دهند هرگز قصد نمیکنند مالک منحصر به فرد قلب مردی باشند
اگر من جای او بودم و عاشق همسرم، او را هم میپذیرفتم، دوستی و عشق بسیار بالاتر از دشمنی و خودخواهیست همچنین روح خدا بیشتر در زندگیمان جاری میشد
هر چند من دیگر قصد ندارم ازدواج کنم، همیشه از این حرفهای بی ارزش خسته ام و نمی ارزد لحظات زندگیم را با آنها حرام کنم. اما اگر روزی کسی را یافتم که مانند من به زندگی نگاه میکند همراهش خواهم شد.
هرگاه فراتر از خود به دیگری نگاه کردید و اندیشیدید، انسان هستید

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۹ام, ۱۳۹۳ ۱۲:۵۲:

یعنی شما خودتون بودید حاضر بودید اون خانمو تو زندگیتون بپذیرید؟؟؟ و کسی و که دوسش دارین با اون قسمت کنید؟
به نظر من که این حرف در حد شعار هیچ زنی در هیچ کجای دنیا همچین چیزیو نمیپذیره مگر اینکه دیگه مجبور باشه..و راهی جز سوختن و ساختن نداشته باشه

[پاسخ]

*فاطمه* پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۹ام, ۱۳۹۳ ۲۰:۳۲:

آره، من وقتی عاشق همسرم باشم و خودم بخوام کنارش با کمال میل بمونم، می مونم و اون خانم رو هم می پذیرم فقط با اون خانم یکجا زندگی نخواهم کرد، من احساس مالکیت نسبت به همسرم ندارم و اگه اون واقعا کسی رو دوست داره، بهش اجازه میدم، شعار نمیدم این عقیده واقعی منه، مگه با این کار چیزی از شخصیتم کم میشه؟! این که همسرم کسی دیگه رو هم به اندازه من یا حتی بیشتر از من دوست داره(به معنی واقعی دوست داشتن نه از سر هوس) خوبیها یا تواناییهای منو زیر سوال نمیبره. چرا باید اونقدر خودخواه باشم که مالک تمام قلبش باشم من همیشه خیلی دوست دارم اون بیشتر از من خدا رو دوست داشته باشه تا اگه روزی من زودتر از او مردم، اون خیلی اذیت نشه و غصه نخوره.
فقط دلم میخواد بیاد بهم صادقانه بگه تا اینکه خودم بفهمم البته خیلی هم فرق نمیکنه
من هیچ عقیده ای به سوختن و ساختن ندارم یا من هنوزم دوسش دارم و باهاش می مونم یا دوسش ندارم و محترمانه جدا میشم.
اگر کمی ترسها و منیتها و مالکیتها را کنار بگذاریم میبینیم فاجعه ای رخ نداده، وقتی که او دو همسر دارد
چرا فکر کردین همه زنها مثل همن؟
راستی من یک نمونه واقعی رو میشناسم که همشون با هم به خوبی و خوشی زندگی میکنن، تازه، خانمها با هم صمیمی ترن تا با همسرشون، پس لطفا نگید در هیچ کجای جهان

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۹ام, ۱۳۹۳ ۲۲:۴۳:

اما به نظر من این یه خیانت نابخشودنی مالکیت تا وفاداری شخص به همسرشو کسی که ادعا میکنه دوسش داره خیلی فرق داره و عشق مال یه نفر میتونه باشه نه ده نفر…و بقیه اش جز هوس و تنوع طلبی بعضی مردا چیز دیگه ایی نمیتونه باشه …منم میشناسم که با اومدن یکی دیگه زندگی قبلی به کلی نابود شده

*فاطمه* پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۹ام, ۱۳۹۳ ۲۳:۵۰:

همیشه ادامه زندگی در هر زمینه ای بستگی به فکر و اندیشه آدم داره، اگه فکر زیبایی داشته باشیم جهانی زیبا خواهیم داشت، اگر ما از همین اول بهش مهر خیانت بزنیم هیچ جای حرفی نمی مونه، افراد وقتی پیمان زناشویی میبندن هیچ وقت پیمان تک همسری مرد رو امضا نمیکنن. اگه مردی بتونه هر دو زندگی رو به خوبی اداره کنه پس نسبت به همسرش خیانت نکرده. چرا چیزی رو که خدا حلال کرده شما حرامش میکنی؟ فکر کنم خدا نسبت به ما ، به ما مهربانتره. درسته که خدا میگه یک همسری برای شما بهتر است اما الزاما نگفته یکی داشته باشین، به نظر من اندیشه تک همسری از غرب وارد کشور شده و بی پایه است.
البته مردانی هم هستن که دوست دارن فقط یک همسر داشته باشن
لیلا جان شما زنی، بله ، زنها فقط یک عشق دارن ولی مردانی هم هستن که میتونن همزمان عاشق دو نفر باشن

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۱۰ام, ۱۳۹۳ ۰۰:۱۸:

اتفاقا برعکس چرا مرد باید حق داشته باشه چند تا زن اختیار کنه؟؟؟؟ به نظر من این فرهنگ غلط که ما داریم و باعث شده به زن تو جامعه ما مثل یه ابزار نگاه بشه و بشدت مخالفشم…همینم هست ک هر مردی به خودش جرات میده این کارو بکنه و بگه این حق منه…پس حق زن این وسط چی میشه؟؟؟
اگه اینجور یه زنم شاید دو نفر دوست داشته باشه اونوقت اگه بگه چه نسبتی بهش اطلاق میشه؟ بهتر میدونید…این تفکر کاملا اشتباهه مردها هیچ گونه برتری به زن ندارند و قانون چند همسری بسیار مسخره و زشته

هستـــــی پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۱۰ام, ۱۳۹۳ ۰۰:۵۹:

برتری؟
برتری مرد به زن؟
انسان برتری داره به همه موجودات…. انسان
بین زن و مرد فقط تفاوت ها وجود داره نه برتری
زنا نسبت به همسرشون حس مالکیت دارن و این باعث برقراری قداست و حرمت تو جامعه میشه
هرزنی دوست داره تمامه علاقه همسرش فقط متوجه خودش باشه
و متقابلا مرد
بین زن و مرد حرمتی هست که وجود نفر سوم این حرمت رو از بین میبره و عوارضش بعدا مشخص میشه
و اون زنی که میگی میشناسیش که خوبو راحت کنار نفرسوم زندگی میکنه ریاد بهش مطمعن نباش چون زیاد دووم نمیاره چون نتونسته حریم خانوادش رو حفظ کنه
توام اگه روزی روزگاری عاشق شدی اونقد حس مالکیت و خودخاهیت نسبت به همسرت زیاد میشه که با چنگو دندون نگهش میداری
عشق قبحش رو بیت ۲نفر تقسیم نمیشکنه

*فاطمه* پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۱۰ام, ۱۳۹۳ ۱۰:۰۲:

توجه! توجه!
هیچ کدوم از حرفهای من به معنی تائید اینگونه روابط نیست.
همونطور که در داستان آمده، خانم نمیدونسته طرفش زن و بچه داره و ناخواسته گرفتار و عاشق شده، درست مثل من،( واقعا نگران زندگیهای اولم که از هم نپاشه) اما این نظرم از خیلی وقت پیشه، مخصوصا برای مردانی که خانمشون بچه دار نمیشه ولی خودشون میخوان یا برای مردانی که احتیاج به همسر دوم دارن یا…
در هر صورت من با اصل موضوع چند همسری آقایون مخالف نیستم، نمیدونم چرا خدا این اجازه رو بهشون داده ولی روی حرف خدا که نمیشه حرف زد، حتما دلیلی داره که ما تا حالا کشفش نکردیم، مثل خیلی از احکام دیگه که بعدا کشف شد.(حتما خودش به چیزی که ساخته و به نیازهاش واقف تر از ماست، اینطور نیست؟)
اما خانمها وقتی پیمان میبندن واقعا پیمان تک همسریشون رو امضا میکنن و نباید خلاف عهد کنن و اگه دو نفر دوست داشته باشن کار بسیار زشت و غیراخلاقیه، البته خانمها نمی تونن همزمان عاشق دو نفر باشن پس حتما یکی شو دوست ندارن یا به اجبار باهاشن که این هم کار بسیار زشت و ناپسندیه و صد البته غیرخداپسندانه.
زنان و مردان باهم متفاوتن با نیازهای متفاوت و اصلا بحث برتری در کار نیست
خدا میگوید هیچ کدام از شما برتر از دیگری نیست مگر در تقوی
نگاه ابزاری به زن از آگاهی ضعیف افراده، نه به خاطر این حکم.(مثلا آگاهی از اینکه اونم یه انسانه و آیا خودش دوست داره همچنین نگاهی بهش بشه؟!)

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۱۰ام, ۱۳۹۳ ۱۰:۵۰:

اما من جوابتونو طور دیگه ایی میدم خداروشکر تو این زمونه با پیشرفت علم بالاتر رفتن آگاهی مردم مشکل ناباروری خیلی راحت حل شده.حالا فرض کنید همین مشکل از طرف آقا باشه نه خانوم آیا اون آقا به خاطر بچه حق میده به زنش ک جدا بشه ؟؟(توجه کنین اینجام زن حتما باید جدا بشه اما مرد نه) پس پرورشگاهم یه راه برای جلوگیری از زن دوم گرفتن پس اینا بهانه است…دوما خدا دقیقا کجا به صراحت به این موضوع اشاره کرده؟؟؟ سوما دوست عزیز شما در قرنی دارین زندگی میکنین که دیگه کمتر کسی با چنین تفکراتی کنار میاد…و به نظرم این موضوع هم شده آلت دست عده ایی که به نفع خودشون سوء استغاده کنن.. به هرحال من یکی که اینکارو جز هوس نمیدونم..و اینم بدونید که هیچ مردیم نمیتونه عاشق ۲نفر باشه..اگه کسی عاشق همسرش باشه نفر دومی هیجوقت وارد زندگیش نمیشه و اینو بدونید که آدم عاشق حسودم هست و طرفش مال خودش و دیدم آقایونی رو با وجود این که همسرشون ترکشون کرده نتونستن هیچوقت دیگه عاشق کسی بشن.. این عشق خانومی نه چیزی که شما تعبیرش میکنی…و بازم میگم قانون چند همسری خیلی هم بد و فرهنگ اشتباهی که امیدوارم جوانان ما اینقد آگاهیشون بالا بره که اشتباه گذشتگانشونو تکرار نکن… یه نکته که اشاره کردین خانوم نمیدونسته آقا که میدونسته زن و بچه داره پس خیانت کرده به اونا… بازم میگم این عشق نیست حس تنوع طلبی… بحث طولانی شد..موفق باشید…

[پاسخ]

صباگفته :

ببخشید این داستان واقعی بود؟

[پاسخ]

هستـــــی پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۹ام, ۱۳۹۳ ۲۲:۴۲:

میتونه واقعیت زندگی خیلیا باشه
این چیزا دیگه افسانه نیست
واقعیتهای روزمره خیلیاس متاسفانه

[پاسخ]

لیلاگفته :

:( هعی روزگار.. اعتمادی که رفته رفته دیگه هیچوقت هیچی مثل قبل نخواهد شد بعد خیانت…راست بود واقعا

[پاسخ]

iman پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۱۳ام, ۱۳۹۳ ۱۵:۳۲:

اگه یه مرد اجازه داشته باشه با یه زن دیگه باشه پس زن هم این اجازه رو داره فرهنگ ما ایرانیان طوری که هیچکدوم از دو طرف همچین اتفاقی رو دوست ندارند

از زمان زرتشت همینجور بوده…
حیف که پسرا عوضی شدن
حیف که دخترا عوضی شدن
همه کمبود دارن…

[پاسخ]

ALFAگفته :

زندگی انگونه که گمان میکنی باشد نیست؛

بلکه همین هست که هست.

اینکه چگونه بازندگی کنار بیایی

ان را متفاوت می کند

[پاسخ]

مهساگفته :

داستان گزنده ای بود از این داستانا که تو مجلات می نویسن تا اعتماد از دواج رو پیش ماها کمرنگ کنن که ینی معلوم نیست اخر ازدواج چی باشه!!!!!
به نظرم وقتی یه مرد غرورش رو میشکنه و عذر خاهی میکنه باید عذرش رو پذیرفت و گرنه یه جای دیگه بروز و ظهور میکنه…..

[پاسخ]

هستـــــی پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۱۰ام, ۱۳۹۳ ۲۱:۴۱:

متاسفم که برای بزرگتربن و حساس ترین قسمت زندگی یعنی ازدواج ازین داستان ها تاثیر میپذیرید
برای ازدواج عقل سلیم نیازه نه خوندن مجله و داستان
اینا واقعیات زندگی هستن تا چشمای آدمو به روی مشکلات سر راه زندگی باز کنه.خیلیا هستن که اینجور مشکلات رو تو زندگی ندارن ولی به بهانه های کوچیک زندگی رو به کام خودشون تلخ میکنن . با خوندن اینجور داستان ها و شنیدن مشکلات عمیق تر تو جریان زندگی متوجه اشتنباهشون میشن.
مثلا اگه داستان عاشقانه هندی بنویسیم این بدین معنیه که به همه بگه آخر ازدواج خوشبختیه؟

همه چیز با یه ببخشید حل نمیشه
دل صبرش زیادم که باشه اگه بشکنه دیگه شکسته
هر شکستگی جوش نمیخوره
غرور زن رو هم در نظر بگیر
همیشه میگن زنا تو زندگی صبرشون زیاده و لی هرچقدرم که زیاد باشه یه جایی میکیره میشکنه
امان از روزی که بعد از تحمل ناملایمتی ها دل بشکنه!!!!

[پاسخ]

سجادگفته :

ببخشید من رکم ولی داستانه ضعیفی بود,,حسن خطاب نداشت و یکنواخت بود

[پاسخ]

باخداگفته :

خانم فاطمه من فکر میکنم که شما یا سرتون به جایی خورده یا با عرض معذرت دیوونه تشریف دارین.این حرفتون فقط در حد یه شعار پر زرق و برقه نه چیز دیگه.هیچ زنی رو نمیتونین پیدا کنین که این حس رو ندشاته باشه.حالا هر چقدر هم با خدا باشه.

[پاسخ]

*فاطمه* پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۲۲ام, ۱۳۹۳ ۱۵:۰۷:

هرجور دوست داری فکر کن
چون من لزومی نمیبینم بیش از این، خودم و افکارمو برای دیگران توضیح بدم

[پاسخ]