آخرين مطالب
آخرین محصولات
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
موضوعات
ست دستبند 4 تایی مایا انگشتر استیل پروانه گردنبند زنجیری استیل الماسی
انگشتر مذهبی طلاروس انگشتر بوته گل رز انگشتر استیل شاین
گردنبند استیل شاین قرمز کیف پول 123 گردنبند فروهر اصل

همش چهار سالم بود یه دختر چشم عسلی با موهای بلند ومشکی،صورتم کمی آفتاب سوخته شده بود چون ظهرا توی کوچه توپ بازی میکردم صمیمی ترین دوستم پرستو بود که توی کوچه بازی میکردیم. پرهام شش ساله برادر پرستو بود که باآن موهای پرپشت وقارچی و چشمای مشتاقش به من نگاه میکرد اون روز پرستو نیومده بود و من تنهایی توی کوچه بازی میکردم پرهام روی پله دم خونشون نشسته بود ونگام میکرد وقتی دیدم یه ساعته زل زده به من
گفتم: میای بازی؟ ولی اون همونطور سرشو به علامت نفی تکون داد خیلی حرصم گرفت فکر کرده بود کیه که خودشو واسه من میگیره! ازاون روز ازش بدم اومد!…
حالا هفت ساله بودم یه دختر کوچولویی که تازه الفبا یادگرفته بود اون روز رفتم خونه پرستو اینا پرهام نه ساله هنوز همانطور یه گوشه نشته بود و منو نگاه میکردا میخواستیم مشقامونو بنویسیم ولی وقتی مامان پرستو رفت بیرون یهو شیطنتمون گل کرد مشقامونو ننوشتیم که هیچ کلی شیطونی کردیم آخرسر رفتم خونه وبرای اینکه مامانم شک نکنه رفتم بخوابم توی دلم گفتم: خدای مهربون؟ من از خط کش بلند وفلزی معلممون میترسم آخه دردم میگیره خودت کمکم کن…
روز بعد معلم دفتر مشقارو نگاه کرد وهرکی ننوشته بود با خطش کتک میخورد اشکم داشت درمیومد بااینکه میدونستم هیچی ننوشتم دفترمو به خانم دادم اونم با لبخند گفت: بچه ها از ستاره یاد بگیرید ببینید چه مشقاشو خوش خط نوشته!
عجیب بود من که هیچی ننوشته بودم؟ دفترمو نگاه کردم  با خط خوش یه  بار از روی الفبا نوشته شده بود با خودم گفتم حتما خدا یکی از فرشته هاشو فرستاده که مشقای منو بنویسه این ماجرا هم فراموش شد تا اینکه ده ساله شدم پرهام دوازده ساله هنوز همانطور مظلومانه نگاهم میکرد ولی من ازش بدم می اومد.
روز چهارشنبه سوری من وپرستو توی کوچه میرفتیم که یهو یکی منو از پشت هل داد و صدای مهیبی اومد… جلوی چشمم رو دود گرفت…
چشم که باز کردم دیدم توی بیمارستانم چیزیم نشده بود وبه زودی مرخص میشدم ولی از مامان شنیدم پرهام برادر پرستو یک چشمشو از دست داده زیاد ناراحت نشدم وگفتم: به ما چه؟ میخواست مراقب خودش باشه حالا دیگه یه دختر هجده ساله بود م و با توجه زیبایی ام خیلی ها خواهان دوستی با من بودند.
اینوسط قرعه به نام کاوه افتاد و انقدر التماس کرد و رفت و اومد تا قبول کردم باهاش دوست بشم پرهام بیست ساله حالا دیگه فقط یه چشم داشت ولی باز باهمون یه چشم به من مظلومانه نگاه میکرد یه روز وقتی تو کوچه داشتم میرفتم اومد جلو ویه سیلی زد درگوشم و باهام دعوا کرد که چرا با کاوه دوست شدم منم هرچی از دهنم درآمد بارش کردم ولی اون هیچی نگفت روز جشن تولد کاوه من فریب خوردم وقتی رفتم خونشون دیدم هیچکس نیست… گریه کردم فایده نداشت…
بعداز اون اتفاق فهمیدم پرهام میخواد بیاد خواستگاریم بهش اعتماد کردم سرمو روی شونه اش گذاشتم وزدم زیر گریه همه چیو بهش گفتم وفتی فهمید کاوه چه بلایی سرم آورده دفتری را به من داد و گفت اگه زنده برگشتم شب عروسی باهم میخونیم ولی اگه برنگشتم خودت تنها بخون اون روز منظورشو نفهمیدم ولی چندروز بعد فهمیدم کاوه پرهامو با چاقو کشته مثل اینکه پرهام با اون درگیر شده اونم چاقو زده و فرار کرده با گریه دفتر خاطراتشو باز کردم و با خوندنش جگرم آتش گرفت نوشته بود:

♥♥♥ خیلی دوستش دارم  یادمه وقتی دختر کوچولوی چهارساله بود وقتی بهم گفت بیا بازی دست رد به سینه اش زدم و اون اخمو و ناراحت باهام قهر کرد شاید اون معنی نگاهمو نمی فهمید من ظهرا توی کوچه می نشستم و اورا می پاییدم و مراقبش بودم تایه وقت نخوره زمین وبلایی سرش نیاد حتی وقتی با خواهرم مشغول بازی شدند و مشقاشونو ننوشتنتد من یواشکی براش نوشتم تا یه وقت معلمشون دستای ناز وکوچولشو با خط کش نزنه حتی انوقت نفهمید که تو روز چهارشنبه سوری وقتی کاوه دوستم زیر پاش ترقه انداخت اونو هل دادم وبرای یه عمر چشممو از دست دادم الان اون با کاوه دوسته و از قلب شکسته من خبرنداره… ♥♥♥

موضوع : داستان عاشقانه, داستان کوتاه
نویسنده :   ,   ۴۱ ديدگاه  ,   تاریخ ارسال : ۶ شهریور, ۱۳۹۲  , 
   
محصولات فروشگاه عاشقانه سایت الون بوی
انگشتر استیل ورساچ انگشتر استیل lovely
پابند استیل پروانه دستبند قلب رنگی
انگشتر طرح کمربند کیف دستی MK
مینی نگین زن انگشتر طرح توپ مروارید
baranگفته :

اوخی.خیلی منقلبم کرد
اشکم در اومد.
بمیرم برای دل شکستش…
داستان خوبی بود.
ممنون.

[پاسخ]

دلساگفته :

ممنونم از داستان قشنگت خیلی زیبا بود

[پاسخ]

محمدرضاگفته :

عالی بوود…..

[پاسخ]

aramگفته :

عالی بود…ممنون

[پاسخ]

aramگفته :

تسلیم شدم
تسلیم سرنوشت
شاید تقدیر
و شایدم تقصیر
مهم این است که تسلیم شدم
دیگر دست و پا نمیزنم
آنچه از تلاش بر دوشم بود کردم..
دیگر آرام می ایستم و صبر میکنم
تا چه رقم خواهد خورد…

[پاسخ]

daryaگفته :

خیلی قشنگ بود
مثل تمام داستانهای عاشقانه
و غمگین
باز هم مثل تمام داستانهای عاشقانه…
مرسی عزیزم

[پاسخ]

مریمگفته :

هیچی ازت نخواستم!

جز اینکه…

باورم کنی…

باورم کنی که یه عاشق بودم!

از همون بچگی!

کنار بازیهای بی ادعای بچگیمون…

اونجا که نه خبری از غرور تو توش بود،

نه اشکای من…

فقط یه حس بود و بس…

حسی که از همونجا…

کنار همون بازیها…

کنار همون لحظه های ناب و پاک بچگی

متولد شد…

و تا امروز…

تا امروز زنده بود…

اگرچه داشت به سختی نفس میکشید…

ولی…

دلخوش بودم به همینکه هنوز هست!

دلخوش بودم به همین حس قدیمی…

به همین حس آشنا…

حسی که تا وقتی چشممو باز کردم…

دیدم تورو گذاشته تو قلبم…

بدون اینکه بخوام…

بدون اینکه بفهمم چی میشه…

بدون اینکه بدونم آخرش! …

حالا..

خودت ازم میگیریش!…

از من؟!

منی که…

تموم عمرم رو…

با خیال تو

زتدگی کردم؟!…

هیچی ازت نمیخاستم…

جز اینکه بهش بگی…

بگی که باورت کردم!…

حسمو میگم…

همون که از همون بچگی…کنار همون بازیهای بچگی

متولد شد…

آره فقط میخاست که همینو بهش بگی…

هیچ زحمتی برات نداشت!

اگه فقط نشون میدادای که درکش کردی…

که فهمیدیش…

هیچ زحمتی برات نداشت…

که اینجوری…

بی رحمانه…

اسب غرورت رو برای له کردنش زین کردی!…

اون مگه چی ازت میخواست…

جز اینکه بفهمیش!…

تقصیر من چی بود!…

تقصیر من چی بود که دلم…

از همون بچگی ، بچگی کرد!…

آخه نمیدونست آخر قصه اینطوری میشه…

نمیدونست قراره له بشه!…

نمیدونست !…

نمیدونست دنیای بچگی …

همون دنیایی که تورو بهش داد…

با دنیای بزرگی …

همین دنیایی که خودت اونو ازم گرفتیش…

خیلی فرق میکنه!

نمیدونست!

نمیفهمید!

حسمو میگم… همونکه…

نمیدونست قراره تو یه جاده یک طرفه…

تک و تنها…

بدون همسفر…

مسیر دلدادگی رو بره…

بدون اینکه کسی پا به پاش بیاد!…

کاش فقط یکم…

تنها یکم..

از اون غرورت رو بخاطرش میدادی!…

و پا به پاش میومدی…

کاش بهش میگفتی فهمیدیش…

کاش …

کاش از همون بچگی هم…

پا به پای بازیهای بچگیم نمیشدی

تا امروز

به خاطر اعتماد به اون حس دیروز…

سهمم فقط “حسرت” نمیشد…….

آره!

سهم من ازش

فقط حسرت شد!…

حسمو میگم!…

همون که از همون بچگی…کنار همون بازیهای بچگی …….

الان هم هیچی ازت نمیخام…

بعد از مرگ غریبانه ی احساسم!

جز اینکه..

بری…

و منو

با بچگیهام تنها بذاری!…

______________________

متن خودم بود…. :(

[پاسخ]

hasti پاسخ در تاريخ شهریور ۷ام, ۱۳۹۲ ۰۹:۵۰:

like

[پاسخ]

پریسا پاسخ در تاريخ شهریور ۹ام, ۱۳۹۲ ۱۶:۴۰:

عالییی بود . دقیقا” هم حسیم. منم مثه تو هم با این تفاوت که هنوز امیدی هست

[پاسخ]

sanaz پاسخ در تاريخ شهریور ۱۱ام, ۱۳۹۲ ۲۲:۴۱:

خوش به حالت که یه امیدی داری

عشق بچگی خیلی پاکه ولی حیف که اونی که دوست داری ولت میکنه

[پاسخ]

ati پاسخ در تاريخ شهریور ۲۶ام, ۱۳۹۲ ۱۰:۲۵:

واست دعا میکنم اگه به صلاحته بهش برسی
اخه میدونی من ………
مثل تو عاشق بودم … عاشق پسر عموم … هیچکی نمیدونست چه لذتی توی دعوا ها و بحثامون هست … وقتی میدونستم بعدش واسه اینکه از دلم در بیاره کلی نازم و میخره … گذشت و گذشت ما روزبروز بزرگتر شدیم عشق تو دلمون ریشه کرده بود … دیگه حتی خواجه حافظم فهمیده بود ما عاشق همدیگه ایم … حالا من ۲۲ سالمه و اون ۲۶ سال … وقتی ۲۰ سالم شد اتفاقی افتاد که بابتش حاضرم تمام زندگی مو بدم و عوضش کنم …
اره اونا اومدن خواستگاری و جواب واسه همه کاملا مشخص بود … مراسم خواستگاری و بله برون و نامزدی در عرض یه هفته تموم شد و ما تو ابرا سیر میکردیم و انگار رو زمین قدم بر نمیداشتیم
اما … بعد از رسمی شدن نامزدیمون انگار همه چ برعکس شد روز بروز از هم دور تر میشدیم و از هم فاصله میگرفتیم قرار بود بعد از ۲ سال که درس من تموم میشه ازدواج کنیم اما ی سال بعدش نامزدیمون بهم خورد الان ۷ ماهه که خودم و بابت اشتاهم سرزنش میکنم …
بعض وقتا آرزو میکنم کاش بچه بودیم و عشقمون پاک بود … خالی از توقع … خالی از کنه … خالی از نفرت …
هرجا که نگاه میکنم خاطره ی اون عشق لعنی همراهمه … همه جا
با اینکه همه اصرار دارن ما به هم برگردیم اما من قسم خوردم نذارم احساس پاک کودکیمون بیشتر از این آلوده ی دست ما شه … آلوده ی هوس شه

[پاسخ]

ati پاسخ در تاريخ شهریور ۲۶ام, ۱۳۹۲ ۱۰:۵۸:

واست دعا میکنم اگه به صلاحته بهش برسی
اخه میدونی من ………
مثل تو عاشق بودم … عاشق پسر عموم … هیچکی نمیدونست چه لذتی توی دعوا ها و بحثامون هست … وقتی میدونستم بعدش واسه اینکه از دلم در بیاره کلی نازم و میخره … گذشت و گذشت ما روزبروز بزرگتر شدیم عشق تو دلمون ریشه کرده بود … دیگه حتی خواجه حافظم فهمیده بود ما عاشق همدیگه ایم … حالا من ۲۲ سالمه و اون ۲۶ سال … وقتی ۲۰ سالم شد اتفاقی افتاد که بابتش حاضرم تمام زندگی مو بدم و عوضش کنم …
اره اونا اومدن خواستگاری و جواب واسه همه کاملا مشخص بود … مراسم خواستگاری و بله برون و نامزدی در عرض یه هفته تموم شد و ما تو ابرا سیر میکردیم و انگار رو زمین قدم بر نمیداشتیم
اما … بعد از رسمی شدن نامزدیمون انگار همه چی برعکس شد روز بروز از هم دور تر میشدیم و از هم فاصله میگرفتیم قرار بود بعد از ۲ سال که درس من تموم میشه ازدواج کنیم اما ی سال بعدش نامزدیمون بهم خورد الان ۷ ماهه که خودم و بابت اشتاهم سرزنش میکنم …
بعض وقتا آرزو میکنم کاش بچه بودیم و عشقمون پاک بود … خالی از توقع … خالی از کینه … خالی از نفرت …
هرجا که نگاه میکنم خاطره ی اون عشق لعنتی همراهمه … همه جا
با اینکه همه اصرار دارن ما به هم برگردیم اما من قسم خوردم نذارم احساس پاک کودکیمون بیشتر از این آلوده ی دست ما شه … آلوده ی هوس شه

[پاسخ]

مریم پاسخ در تاريخ مهر ۴ام, ۱۳۹۲ ۰۰:۱۸:

مرسی دوستان عزیزم…..
منم دقیقا بخاطر اینکه عشقم همینطور پاک بمونه دیگه سراغش نرفتم….پی شو نگرفتم…
میترسیدم الوده به کینه و نازیبایی ها بشه….عشق من باید همینطور بمونه…حتی اگه قرار باشه مثل یه یغض سالها همراهم باشه…حتی اگه سهمم حسرت باشه….

ممنون عزیزانم

[پاسخ]

ناشناسگفته :

خیلی غم انگیز بود

[پاسخ]

leilaگفته :

دلم یه طوری شد….خیلی داستان قشنگی بود…ممنون

[پاسخ]

daryaگفته :

این روزها آهنگهای بی کلام گوش می کنم
آخر
حس من به تو
در هیچ ترانه ای نیست!

[پاسخ]

مینوگفته :

kheili ghashang booooooood

[پاسخ]

nafasگفته :

man ke ashkam dar omad
khili narahat konande bod
kash adama az negah ham hese hamo mifahmidan

[پاسخ]

*مبارکه*گفته :

مانند هیزم های مصنوعی شومینه میسوزم و پایان ندارم”درد”یعنی این…
عالی بود لیلا جون مثله همیشه

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ شهریور ۶ام, ۱۳۹۲ ۲۰:۲۰:

ممنون دوست گرامی

[پاسخ]

daryaگفته :

در تنم شوق در آغوش تو احساس شدن
مثل موجی است
که آرام ندارد
اما
در سکوتم زتو غرقم
اکنون…

[پاسخ]

farnazگفته :

لیلاجون عالى بود، مثله همیشه…من که خیلى متناتودوس دارم :)

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ شهریور ۶ام, ۱۳۹۲ ۲۲:۰۳:

لطف داری دوست عزیز

[پاسخ]

محمدرضا(میم ر)گفته :

چی بگم آخه…دهنم بسته ی بستس.
فقط میتونم بگم مرسی.

[پاسخ]

hastiگفته :

فوق العاده بود حرف نداشت
یعنی هنوزم کسی هست اینجوری عاشق بشه؟
مرسی لیلا جون

[پاسخ]

محیاگفته :

نمیدانم چ میخواهم بگویم…غمی در استخوانم میطراورد

[پاسخ]

فاطیماگفته :

لیلا عاشقتم

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ شهریور ۷ام, ۱۳۹۲ ۱۳:۳۵:

قربونت فاطیما جان :)

[پاسخ]

پسر تنهاگفته :

kheyli ghashangh bod
merc

[پاسخ]

مریمگفته :

هنوز هم ، حوالی خواب های
شبانه ام پرسه میزنی
لعنتی !!
دیر وقت است ، آرام بگـــــــیر
بُگذار یک امشب را آسوده بخوابم……

[پاسخ]

reyhaneگفته :

slm. kheyliiiiiiiiiii ghashang boud mekh30 me va nazi shadidan tahte tasir gharar gereftim…bazam mc

[پاسخ]

roseگفته :

خیلی قشنگ مثه این دارم نمیشه تو کامنت گذاشت حیف که نویسنده نیستم.دوست دارم بقیه بخونن میتونم واست بفرستم تو بذاری تو سایت که بقیه بخونن لیلاجون؟

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ شهریور ۷ام, ۱۳۹۲ ۲۱:۰۵:

سلام خانومی اگه مطلبی دارین از قسمت تماس با ما برامون بفرستین بررسی میشه اگه خوب بود به اسم خودتون در سایت قرار داده میشه

[پاسخ]

چرکنگفته :

وااقعا زیبابود

[پاسخ]

ثمینگفته :

کاش ی دووایی واسه دل شکسته بود
دارویی ک وقتی میخوردیش دیگه چیزی حس نمیکردی
جز آرامش مطلق….
همه چیو فراموش میکردی حتی خوبیاشو

هروقت دلت شکست یک قاشق غذا خوری
بعدش آرومه آروم میشدی هیچ اثری از اونو خیانتش نبود
تو بودیو زندگی جدید….

کاش اون دارو وجود داشت…

[پاسخ]

زریگفته :

دوست داشتنی تر از همیشه

[پاسخ]

rezaگفته :

khobe ye dastan vageii dar mord dokhtara bod)>:

[پاسخ]

پارساگفته :

بابا ایول……..

[پاسخ]

نسیمگفته :

خیلی عالی بود دست مریزاد………

[پاسخ]

fatemeگفته :

Mamnon
Ghashang bod
Ama ina dige hamash dastan
vagheiat nadare
e

[پاسخ]

aramگفته :

خیلی زیبا بود

[پاسخ]