آخرين مطالب
آخرین محصولات
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
موضوعات
ست دستبند 4 تایی مایا انگشتر استیل پروانه گردنبند زنجیری استیل الماسی
انگشتر مذهبی طلاروس انگشتر بوته گل رز انگشتر استیل شاین
گردنبند استیل شاین قرمز کیف پول 123 گردنبند فروهر اصل

مادر من فقط یک چشم داشت. من از اون متنفر بودم … اون همیشه مایه خجالت من بود اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت، یک روز اومده بود دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خودش به خونه ببره  خیلی خجالت کشیدم. آخه اون چطور تونست این کار رو بامن بکنه ؟  به روی خودم نیاوردم،  فقط با تنفر بهش یه نگاه کردم وفورا از اونجا دور شدم .
روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت هووو… مامان تو فقط یک چشم داره، فقط دلم میخواست یک جوری خودم رو گم و گور کنم.  کاش زمین دهن وا میکرد و منو… کاش مادرم یه جوری گم و گور میشد…

روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال کنی چرا نمی میری؟ اون هیچ جوابی نداد… حتی یک لحظه هم راجع به حرفی که زدم فکر نکردم، چون خیلی عصبانی بودم.
احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت، دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم،  سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم
اونجا ازدواج کردم، واسه خودم خونه خریدم، زن و بچه و زندگی. از زندگی،  بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم، تا اینکه یه روز مادرم اومد به دیدن من، اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو، وقتی ایستاده بود دم در بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد کشیدم که چرا خودش رو دعوت کرده که بیاد اینجا، اونم بی خبر. سرش داد زدم “: چطور جرات کردی بیای به خونه من و بچه ها رو بترسونی؟!”  گم شو از اینجا! همین حالا
اون به آرامی جواب داد: ” اوه خیلی معذرت میخوام مثل اینکه آدرس رو عوضی اومدم ” و بعد فورا رفت واز نظر ناپدید شد.  یک روز یک دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شرکت درجشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه ولی من به همسرم به دروغ گفتم که به یک سفر کاری میرم. بعد از مراسم، رفتم به اون کلبه قدیمی خودمون؛ البته فقط از روی کنجکاوی. همسایه ها گفتن که اون مرده، ولی من حتی یک قطره اشک هم نریختم، اونا یک نامه به من دادند که اون ازشون خواسته بود که به من بدن ای عزیزترین پسر من، من همیشه به فکر تو بوده ام،  منو ببخش که به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم، خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میای اینجا  ولی من ممکنه که نتونم از جام بلند شم که بیام تورو ببینم  وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینکه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم
آخه میدونی… وقتی تو خیلی کوچیک بودی تو یه تصادف یک چشمت رو از دست دادی  به عنوان یک مادر نمی تونستم تحمل کنم و ببینم که تو داری بزرگ میشی با یک چشم  بنابراین چشم خودم رو دادم به تو برای من اقتخار بود که پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور کامل ببینه.
با همه عشق و علاقه من به تو…

موضوع : داستان پند آموز, داستان جالب, داستان کوتاه
نویسنده :   ,   ۱۳ ديدگاه  ,   تاریخ ارسال : ۱۴ مرداد, ۱۳۹۲  , 
   
محصولات فروشگاه عاشقانه سایت الون بوی
انگشتر استیل ورساچ انگشتر استیل lovely
پابند استیل پروانه دستبند قلب رنگی
انگشتر طرح کمربند کیف دستی MK
مینی نگین زن انگشتر طرح توپ مروارید
مینوگفته :

عالی بود

[پاسخ]

میتراگفته :

وای….
قشنگه.مرسی

[پاسخ]

دل شکستهگفته :

یه حرف میگم اونم اینه که تو دنیا هیچکس مثل مادر نمیشه مادرم دوست دارم

[پاسخ]

حلما 22گفته :

مادرا همیشه فداکارن
قربون مامان گلم بشم:o

[پاسخ]

حسینگفته :

سلطان غم مادر فدای دستان مهربونش
مرسین ازسایت خوبتون

[پاسخ]

roseگفته :

وای خدای من خیلی تکون دهنده بود به راستی همه مادرا فداکارن که ما رو به دنیا آوردن بزرگ کردنمونو بقیه چیزا بماند. مرسی لیلا جون

[پاسخ]

roseگفته :

داستان:فرشته یک کودک(مادر)
داخل بهشت کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از اوپرسید:میگویند فردا شما من را به زمین میفرستید اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه میتوانم برای زندگی به آنجا بروم؟خدا پاسخ داد:از میان تعداد بسیار زیادی فرشتگان من یکی را برای تو درنظر گرفته ام.او در انتظار توست و از تو نگهداری خواهد کرد.کودک دوباره پرسید:اما اینجا دربهشت من کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند.خدا فرمود فرشته تو برایت آواز خواهدخواند وهر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.کودک ادامه داد:من چطور میتوانم بفهم مردم چه میگویند وقتی زبان آنهارا نمیدانم؟ خداوند او را نوازش کردوگفت:فرشته تو زیباترین وشیرین ترین واژه هایی کهممکن است بشنوی درگوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت وصبوری به تو یادخواهد داد که چگونه صحبت کنی. کودک سرش را بر گرداند و پرسید: شنیده ام که در زمین انسان های بدی هم زندگی میکنند.چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟ خداوند ادامه داد:فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد.حتی اگر به قیمت جانش تمام شود. در آن هنگام بهشت آرام بود اما صدایی از زمین شنیده میشد. کودک میدانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند.او به آرامی یک سوال دیگر پرسید:خدایا اگر من باید همین حالا بروم لطفا نام فرشته ام را به من بگویید. خداوند بار دیگر او را نوازش کردو پاسخ داد:نام فرشته ات اهمیتی ندارد!به راحتی میتوانی اورا “مادر” صدا کنی!!!

[پاسخ]

نگین خانومگفته :

عالی بود قربون همه ی مادرای دنیا برم مخصوصا مامان خودم عاشقتم مامان من خاک زیر پاتم بی تو هیچم

[پاسخ]

زهراگفته :

دوستت داشتنی ترین مامان دنیادستهایت را می بوسم و یه روزی زحماتت را جبران می کنم

[پاسخ]

زهراگفته :

دوست دارم مامان گلم بوس

[پاسخ]

مهدیسگفته :

مامان مریم جونم دوست دارم

[پاسخ]

زریگفته :

یه عالمه بوس تقدیم به همه مامان های دنیا همچنین مامان ومامان بزرگ خودم

[پاسخ]

لیلاگفته :

سلام تو رو خدا قدر مادراتون را بدونید سنگ سردی که مامانم زیرش خوابیده نمیتونه موقع سختی مثل شونه گرم اون بمادرم باشه امیدوارم برای یگانه و امیر محمد تا وقتی احتیاج دارند باشم

[پاسخ]

nimaگفته :

این و ت مدرسه گذاشتن همه گریه کرد حتی معلم

[پاسخ]