آخرين مطالب
آخرین محصولات
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
موضوعات
ست دستبند 4 تایی مایا انگشتر استیل پروانه گردنبند زنجیری استیل الماسی
انگشتر مذهبی طلاروس انگشتر بوته گل رز انگشتر استیل شاین
گردنبند استیل شاین قرمز کیف پول 123 گردنبند فروهر اصل

پس از ۱۱ سال زوجی صاحب فرزند پسری شدند. آن دو عاشق هم بودند و پسرشان را بسیار دوست داشتند. فرزندشان حدودا دو ساله بود که روزی مرد بطری باز یک دارو را در وسط آشپزخانه مشاهده کرد و چون برای رسیدن به محل کار دیرش شده بود به همسرش گفت که درب بطری را ببندد و آنرا در قفسه قرار دهد. مادر پر مشغله موضوع را به کل فراموش کرد.
پسر بچه کوچک بطری را دید و رنگ آن توجهش را جلب کرد به سمتش رفت و همه آنرا خورد و دچار مسمومیت شدید شد و به زمین افتاد. مادرش سریع او را به بیمارستان رساند ولی شدت مسمومیت به حدی بود که آن کودک جان سپرد. مادر بهت زده شد و بسیار از اینکه با شوهرش مواجه شود وحشت داشت.
وقتی شوهر پریشان حال به بیمارستان آمد و دید که فرزندش از دنیا رفته رو به همسرش کرد و فقط سه کلمه بزبان آورد.
فکر میکنید آن سه کلمه چه بودند؟
شوهر فقط گفت: “عزیزم دوستت دارم!”
عکس العمل کاملا غیر منتظره شوهر یک رفتار فراکنشی بود. کودک مرده بود و برگشتنش به زندگی محال. هیچ نکته ای برای خطا کار دانستن مادر وجود نداشت. بعلاوه اگر او وقت میگذاشت و خودش بطری را سرجایش قرار می داد، آن اتفاق نمی افتاد. هیچ دلیلی برای مقصر دانستن وجود ندارد. مادر نیز تنها فرزندش را از دست داده و تنها چیزی که در آن لحظه نیاز داشت دلداری و همدردی از طرف شوهرش بود. آن همان چیزی بود که شوهرش به وی داد.

موضوع : داستان پند آموز, داستان عاشقانه, داستان کوتاه
نویسنده :   ,   ۱۱۲ ديدگاه  ,   تاریخ ارسال : ۴ آبان, ۱۳۹۱  , 
   
محصولات فروشگاه عاشقانه سایت الون بوی
انگشتر استیل ورساچ انگشتر استیل lovely
پابند استیل پروانه دستبند قلب رنگی
انگشتر طرح کمربند کیف دستی MK
مینی نگین زن انگشتر طرح توپ مروارید
یه مهندسگفته :

ای کاش تو زندگی واقعی هم همینطور می بود…

[پاسخ]

maryamگفته :

ghashang valy mahal bod

[پاسخ]

هستی پاسخ در تاريخ آبان ۴ام, ۱۳۹۱ ۱۱:۵۲:

این قشنگ نیست که انتظار داشته باشم اطرافیانم یا کسی که ادعای عاشقیمو میکنه اینطور باشه.قششنگتر اینه که خودم با عشقم اینطوری تا کنم

[پاسخ]

حدیث پاسخ در تاريخ آبان ۴ام, ۱۳۹۱ ۱۲:۱۶:

بالاخره یکی منطق عشق رو گفت….
افرین هستی جان. گل گفتی.

[پاسخ]

هستی پاسخ در تاريخ آبان ۶ام, ۱۳۹۱ ۱۷:۱۸:

فدای شما

m@hsaگفته :

آدما الان برای کوچیکترین چیزا تا قبول نکنی مقصر تو بودی و عذرخواهی نکنی دست از سرت برنمیدارن حالا هرچقدم که عاشقت باشن. داستان قشنگی بود ولی محال نیست.

[پاسخ]

m@hsaگفته :

مردم اغلب,بی انصاف ,بی منطق وخودمحورندولی آنان راببخش…اگرمهربان باشی تورابه داشتن انگیزه های پنهان متهم می کنندولی مهربان باش…اگرشریف ودرستکارباشی فریبت می دهندولی شریف ودرستکارباش…نیکیهای امروزت رافراموش می کنندولی نیکوکارباش بهترینهای خودرابه دنیاببخش حتی اگرهیچگاه کافی نباشدودرنهایت می بینی که هر انچه هست همواره میان تو و خداونداست نه میان توومردم!!کوروش بزرگ

[پاسخ]

m@hsaگفته :

صدا میکنم تو را…این جانی که میگویی…جانم را میگیرد!…نزن این حرف ها را…دل من جنبه ندارد…وقتی نیستی…دمار از روزگارم درمیاورد…ــ

[پاسخ]

m@hsaگفته :

به یک “هستــــم” به یک “نتــــرس” به یک “نـــــوازش” به یک “آغـــــوش” به یک “دوستت دارم”… خلاصه بگویم… به “تـــو” نیازمندم…ـــ

[پاسخ]

m@hsaگفته :

هنــوزم در پی اونم، که میشه عاشقش باشم…مثل دریــای من باشه، منم چون قایقـش باشم…هنـــوزم در پی اونم، که عمـری مرهمم باشه…شریک خـنده و شــادی، رفیق ماتــمم باشه…هنـــوزم در پی اونم، که عشقش، ســادگی باشه…نگــاهای پر از مهــرش، پنــاه خستگیــم باشه…میگن جوینــده، یابندست، ولی پاهای من خستــست…من حتی با همیـن پاها، میرم تا حــدی که جا هست…هنــــوزم در پی اونم، که اشــکامو روی گــونم…با اون دستـای پر مهـرش، کنه پاک و بگه جــونم…بگه جونم، نکن گریــه، منم اینجـام، بذار دستـاتو تو دستـام…تو احســاس منو میــخوای، منم ای وای، تو رو میــخوام…خدایــا عشق من پـاکه، درسته عشقی از خـاکه…منم اون عــاشق خـاکی، که از عشق تـــو… دل چاکه

[پاسخ]

m@hsaگفته :

اینکه چقد از آن روزهـا گذشته…یا اینکه چقد هردویمان عوض شده ایم…یا اینکه هر کداممان، کجای دنیـا افتاده ایم…اصـلا مهم نیست…بـاز بــاران که ببارد…هر وقـت که میخــواهد باشد…دلم هوایـت را میکند…ـ

[پاسخ]

m@hsaگفته :

مینویسم دوستت دارم… نگو تکراریست ! شاید دیگر روزی نباشم ک آن را تکرار کنم

[پاسخ]

m@hsaگفته :

عشق چیز عجیبی نیست عزیزدلم،همین است که تو دلت بگیرد و من نفسم…

[پاسخ]

m@hsaگفته :

ماه من، غم و اندوه اگر هم روزی، مثل باران بارید یا دل شیشه ایت از لب پنجره عشق زمین خورد و شکست، با نگاهت به خدا چتر شادی واکن و بگو بادل خود که خداهست هنوز.

[پاسخ]

m@hsaگفته :

زندگی “باغی”است؛که باعشق “باقی” است. “مشغول دل” باش؛نه”دل مشغول”.بیش تر”غصه های ما”؛از”قصه های خیالی ماست.”پس بدان اگر”فرهاد” باشی؛همه چیز “شیرین”است

[پاسخ]

m@hsaگفته :

شاید آنروز که سهراب نوشت تا شقایق هست زندگی باید کرد، خبر از دل پردرد گل یاس نداشت، باید اینگونه نوشت، چه شقایق باشی چه گل پیچک و یاس، زندگی اجباریست.

[پاسخ]

m@hsaگفته :

بغض پاییزی ابرم، بغض یه غروب نمناک، شاهد شکستن من، قطره ی بارون رو خاک، غربته هر چه غروبه، غمه هر چه ابر دنیاست، کولباره این غریبه، جاده ی در به دریاست، میون طرحهای دنیا، شده تنهایی نصیبم، کاشکی بودی و میدیدی، اینجا بی تو چه غریبم، کاش میدونستی که بی تو، مرگ تدریجیه هستی، یاد تو تنها رفیقه، توی هشیاری و مستی، من هوای گریه کردن، تو صدای گریه من، یاور خوب و نجیبم، بی تو من خیلی غریبم، بی تو هر لحظه یه قرنه، هر نفس زخم کشنده، تنها با گفتن اسمت، رو لبام میشینه خنده، آخ که این فقط یه لحظست، بعد از اون های هایه گریست، جای هر آواز اینجا، هر صدا، صدای گریست…

[پاسخ]

m@hsaگفته :

کجا رفت اون که دستاشو، تو بارون چتر من میکرد، کجا رفت اون که پرهاشو، فدای پر زدن میکرد، کجا رفت اون که اقیانوس، یه ذره از نگاهش بود، کجا رفت اون که دل دادن، فقط تنها گناهش بود، کجا رفتی که من بی تو، دارم از ریشه میپوسم، دیگه چیزی نمونده تا، تموم شه عمر فانوسم، کجا رفتی، کجا رفتی، که شب آغوششو وا کرد، ببین دنیا بدون تو، چه بد با قلب من تا کرد، هوای گریه سنگینه، کجا رفتی که تب دارم، تموم روز میخوابم، شبا تا صبح بیدارم، کجا رفتی که من بی تو، تمومه باورم رفته، تو خوشبختیه من بودی، خوشی ها از دلم رفته..

[پاسخ]

m@hsaگفته :

به همین آسونی، مثل افتادن برگ، به همین آرومی، مثل خوابیدن و مرگ، منو از یاد ببر، جای این چشمای، پر غمه بارونی، جای این دلبستن، به منو ویرونی، منو از یاد ببر، دست بکش از رویا، رفتنو باور کن، هر چی گل آوردی، پیش روم پر پر کن، منو از یاد ببر، من از اینجا میرم، تو ولی میمونی، خودتو باور کن، بی منم میتونی، منو از یاد ببر..

[پاسخ]

m@hsaگفته :

مدیر محترم سایت فوق العاد ی ALONE BOY میخواستم خواهش کنم اگه امکانش هست آهنگ چه بی اندازه میخوامت از بهنام صفوی رو برای دان بذارین. مرسی.

[پاسخ]

مسعود پاسخ در تاريخ آبان ۴ام, ۱۳۹۱ ۱۰:۱۸:

سلام.
با توجه به شرایط و قوانین در خواست شما بررسی میشه در صورت امکان حتما قرار میدی.
موفق باشید.

[پاسخ]

m@hsa پاسخ در تاريخ آبان ۴ام, ۱۳۹۱ ۱۲:۵۷:

متشکرم از توجهتون.

[پاسخ]

ریحانهگفته :

فکرنمیکنم مرد این داستان واقعی باشه به نظرم همچین مردی فقط توی افسانه ها پیدا میشه
آخه همه مردا زود جوش میارن و بعضی وقتا اصلا فکر نمیکنن که چی میگن، یا کی مقصره، هرچند که در اکثر موارد بعدش پشیمون میشن ولی کم پیش میاد به روی خودشون بیارن. مردی که توی این داستان بود شاید به زنش درهمون لحظه چیزی نگفته باشه ولی به نظرم با خصلتی که مردا دارن امکان نداره اولین جمله ای که به ذهنش رسیده تا بزنش بگه این باشه که دوسش داره چون اونا یعد از یازده سال بچه دار شدن. ولی ای کاش همه مردا اینقدر مهربون بودن

[پاسخ]

حدیث پاسخ در تاريخ آبان ۴ام, ۱۳۹۱ ۱۳:۱۶:

عموی منم بعد از ۱۳سال خانمش باردارشد.۸ماهه بود که رفته بود بالای چهارپایه که پرده اتاق نوزادشون رو عوض کنه ازحال رفت و… بچشون رو ازدست دادند. اولین صحنه ای که دیدم تو بیمارستان این بود که عموم خیلی آروم دست خانمش رو میبوسید. آرومش میکرد. دکترا گفته بودن دیگه نمیتونه به دلایلی بچه دار بشه.بعد از اینم هرچی خانمش اصرار میکنه، عموم اصلا رضایت نمیده که بچه دار بشن ومیگه بچه دوست نداره و واقعیت رو به خانمش نگفته. ۵سال هم از این ماجرا میگذره!
واقهیت همین نزدیکیه…

[پاسخ]

ریحانه پاسخ در تاريخ آبان ۴ام, ۱۳۹۱ ۱۸:۵۸:

خوش به حال زن عموت حدیث جان چه شوهر ماهی گیرش اومده اگه همه مردا مثل عموی تو بودم هیچ زنی توی دنیا غصه نداشت

[پاسخ]

artimesگفته :

آه، در ایثار سطح ها چه شکوهی است!

ای سرطان شریف عزلت!

سطح من ارزانی تو باد!

***
یک نفر آمد

تا عضلات بهشت

دست مرا امتداد داد.

یک نفر آمد که نور صبح مذاهب

در وسط دگمه های پیراهنش بود.

از علف خشک آیه های قدیمی

پنجره می بافت.

مثل پریروزهای فکر، جوان بود.

حنجره اش از صفات آبی سط ها

پر شده بود.

یک نفر آمد کتاب های مرا برد.

روی سرم سقفی از تناسب گل ها کشید.

عصر مرا با دریچه های مکرر وسیع کرد.

میز مرا زیر معنویت باران نهاد.

بعد، نشستیم.

حرف زدیم از دقیقه های مشجر،

از کلماتی که زندگانی شان، در وسط آب می گذشت.

فرصت ما زیر ابرهای مناسب

مثل تن گیج یک کبوتر ناگاه

حجم خوشی داشت.

***
نصفه شب بود، از تلاطم میوه

طرح درختان عجیب شد.

رشته مرطوب خواب ما به هدر رفت.

بعد
دست در آغاز جسم آب تنی کرد.

بعد، در احشای خیس نارون باغ

صبح شد.

سهراب سپهری

[پاسخ]

ترانه پاسخ در تاريخ آبان ۵ام, ۱۳۹۱ ۱۳:۴۷:

می توانی بروی قصه و رویا بشوی
راهی دورترین گوشه ی دنیا بشوی

ساده نگذشتم از این عشق، خودت می دانی
من زمینگیر شدم تا تو مبادا بشوی

آی…مثل خوره این فکر عذابم می داد
چوب من را بخوری ورد زبانها بشوی

من و تو مثل دو تا رود موازی بودیم
من که مرداب شدم، کاش تو دریا بشوی

دانه ی برفی و آنقدر ظریفی که فقط
باید از این طرف شیشه تماشا بشوی

گره ی عشق تو را هیچ کسی باز نکرد
تو خودت خواسته بودی که معما بشوی

بعد از این ، مرگ ، نفسهای مرا می شمرد
فقط از این نگرانم ، که تو تنها بشوی

مهدی فرجی

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ آبان ۶ام, ۱۳۹۱ ۱۲:۴۸:

تا سحر ای شمع بر بالین من

امشب از بهر خدا بیدار باش

سایه غم ناگهان بر دل نشست

رحم کن امشب مرا غمخوار باش

کام امیدم بخون آغشته شد

تیرهای غم چنان بر دل نشست

کاندرین دریای مست زندگی

کشتی امید من برگل نشست

آه ، ای یاران به فریادم رسید

ورنه مرگ امشب به فریادم رسد

ترسم آن شیرین تر از جانم ز راه

چون به دام مرگ افتادم ، رسد

گریه و فریاد بس کن شمع من!

بر دل ریشم نمک، دیگر مپاش

قصه بیتابی دل پیش من

پیش از این دیگر مگو خاموش باش

جز تو ام ای مونس شبهای تار

در جهان، دیگر مرا یاری نماند

زآن همه یاران بجز دیدار مرگ

با کسی امید دیداری نماند

همدم من، مونس من، شمع من

جز توام در این جهان غمخوار کو؟

وندرین صحرای وحشت زای مرگ

وای بر من، وای بر من، یار کو؟

اندرین زندان، امشب شمع من

دست خواهم شستن از این زندگی

تا که فردا همچو شیران بشکنند

ملتم زنجیرهای بندگی

دکترعلی شریعتی

[پاسخ]

ریحانهگفته :

سلام بچه ها.من هفته پیش وقتی داستان عاشقانه “سین حرف اول اسم تو بود” رو خوندم ، پایین صفحه یه چیزایی درباره خودم نوشتم و خیلی منتظر نظرات و راهنمایی هاتون موندم اما ظاهرا کسی اصلا نخوندش البته با خوده آقا مسعود یکم بحث کردیم اما زیاد راهگشا نبود برام. حالا از همتون میخوام اگه امکانش هست چیزایی که اونجا نوشتم رو بخونید و راهنماییم کنید

[پاسخ]

ترانه پاسخ در تاريخ آبان ۴ام, ۱۳۹۱ ۱۳:۰۶:

سلام ریحانه جان . کامنتتو خوندم
راستش درست نمیدونم کاری که با خودت و امیر کردی درست بوده یا نه .ولی عقاید شما واسم قابل احترامه
اصلا قصد ندارم ناراحتت کنم . حق با شماست . دختری با روحیات شما نمیتونه اینجوری با یه پسر رابطه داشته باشه حتی اگه دل بستش باشه
خیلی سخته بخوای عقاید و باور هاتو بذاری زیر پا
این حرفتو قبول دارم ، به قول خودت نمیشه هیچ چیز رو پیش بینی کرد
معلوم نیست اگه قبول میکردی چند سالی با امیر دوست باشی تا شرایطت واسه ازدواج فراهم بشه چه اتفاقاتی می افتاد . شاید امیر بعد از مدتی ترکت میکرد ، یا شاید خیلی اتفاقات دیگه ای پیش می اومد که الان تصور رخ دادنش خیلی دور از ذهنه ، اون وقت مطمئن باش آسیبی که میدیدی خیلی بدتر از حالا بود
من حرف آقا مسعود رو قبول دارم ، آشنایی قبل از ازدواج کاملا لازم و ضروریه ، گذشت اون دوره ای که دختر و پسر تو یه جلسه خواستگاری دو ساعت با هم حرف میزدن به توافق میرسیدن میرفتن دنبال زندگیشون
آشنایی لازمه، ولی به نظرم واسه زمانی که طرفین قصد و شرایط ازدواج رو داشته باشن
شما نگفتی چند سالته ولی اگه فکر میکنی سنت کمه و آمادگی واسه ازدواج نداری ، منطقی تصمیم گرفتی که به این رابطه ادامه ندادی
یادمه گفتی از پیشنهاد ازدواج امیر جا خوردی ، به نظرم این نشون میده که واقعا شرایطشو نداری. رابطه شما طوری نبوده که به شناخت منجر بشه ، البته من اینجوری فکر میکنم . علاقه ی شما قابل احترامه ولی از سر شناخت کامل نبوده . شاید بزرگتر که بشی حتی ملاک های خودت واسه ازدواج تغییر کنه ، اون وقت دیگه امیر کسی نباشه که واسه زندگی مد نظر داری

بدون آمادگی ، ادامه دادن این رابطه ، هم ممکن بود به ضرر خودت باشه هم امیر،چون وابستگی و علاقتون بیشتر میشد ولی ممکن بود همدیگه رو بیشتر بشناسید بفهمید به درد هم نمیخورید. اون وقت با این همه دلبستگی نمیشد عاقلانه تصمیم گرفت ، البته این صرفا نظر شخصیه منه

گذشته از این موارد ،شما اصلا کار درستی نکردی به امیر دروغ گفتی ، اینکه به دروغ بهش گفتی کسی دیگه رو دوس داری اصلا درست نبود
باید درمورد چیزی که تو فکرت هست باهاش حرف میزدی ، باید واقعیت رو بهش میگفتی.اگه عشقش پاک پود و قصدش ازدواج ، یه جوری باهات راه میومد.ولی اگه قصدش دوستی بود یا چیز دیگه ای تو فکرش میگذشت ، از حرفاش یا زیاده خواهی هاش میتونستی به نیتش پی ببری
ولی دیگه گذشته ،از سرزنش کردن خودت به جایی نمیرسی ، فقط اگه دوباره امیر سراغتو گرفت حداقل به احترام حسی که بینتون بوده واقعیت رو بهش بگو
از طرفی نگران نباش خدا بزرگه ، من اطمینان دارم بهت کمک میکنه . امید به خدا
ببخشید صحبتم خیلی طولانی شد
موفق باشی

[پاسخ]

ریحانه پاسخ در تاريخ آبان ۴ام, ۱۳۹۱ ۱۸:۵۵:

سلام ترانه عزیزم حرفات خیلی برام جالب بود احساس کردم خیلی بهتر از بقیه تونستی درکم کنی. یه سوالی درباره سنم پرسیدی که باید بگم اون موقعی که امیر بهم پیشنهاد دوستی داد منم تازه سوم دبیرستانم رو تموم کرده بودم امسالم که دوباره اومده سراغم تازه دانشگاه رشته فیزیوتراپی قبول شدم با اینکه سنم بیشترشده اما ترسم کمتر نشده
اگه بهش دروغ گفتم چون مجبور شدم چون تنها راهی بود که اون لحظه به ذهنم رسید تا بتونم از خودم دورش کنم من اگه نمیخواستم باهاش دوست بمونم به خاطر این بود که میترسیدم عشق اولم با احتمالاتی که توی ذهنم بود و ممکن بود اتاق بیوفته خراب بشه واسه همین ترجیح تا آخر عمرم یه تصویر خوب از عشق اولم توی ذهنم داشته باشم تا اینکه ریسک کنمو تا آخرش برم اون وقت اگه توی عشق اولم شکست میخوردم دیگه قابل جبران نبود. وقتی با آقا مسعود صحبت کردم تصمیم گرفته بودم خودم بهش زنگ بزنمو از دلش دربیارم دو بار هم بهش زنگ زدم اما گوشیشو جواب نداد خودشم بهم زنگ نزد؛ میخوام امشب که شبه عیده یه بار دیگه شانسمو امتحان کنمو بهش زنگ بزنم شاید دوباره همه چی مثل روز اولش شد

[پاسخ]

مسعود پاسخ در تاريخ آبان ۴ام, ۱۳۹۱ ۱۹:۴۲:

این امکان در همه ی رابطه ها وجود داره و استثنا نبود!

[پاسخ]

حدیثگفته :

تو فکر می کردی بدون من دلشوره از دنیای ما میره
اینجا یکی همدرد من می شه
اون جا یکی دستاتو می گیره!
.
.
یکی اونجا دستاتو گرفت ولی اینجا هیچ کس همدرد من نشد …

[پاسخ]

حدیثگفته :

هی… “خودم”؟!
نترس…
من اینجام…
تنها همدرد تو.

[پاسخ]

حدیثگفته :

با تو ای همدرد ای عشق
با تو درمان یافت این دل
خانه ات جاوید آباد
از تو سامان یافت این دل
ای سرا پا عاطفه جز یاری ات یاری ندارم
ای کلامت شعر بوسه بی تو غمخواری ندارم
آسمان خانه ات یک کهکشان رنگین کمان است
آن نگاهت روشنی چون نو عروس آسمان است
زندگانی ات ترانه
گریه هایت عاشقانه
واژه هایت ساده گویی
گفت و گوی کودکانه
دیدگانت بامدادان
اشکهایت چشمه ساران
چهره ات رنگ سپیده
گونه هایت لاله زاران
گیسوانت آبشاران
زلف جنگل زیر باران
‍پیکرت آمیزه ای از عطر پاک گل گذاران
با تو ای همدرد ای عشق
باتو باران در بهاران
مثل یک قطره تو دریا
گم شدن در جمع یاران
با تو ای همزاد هم دل
باتو ام بی باده مستم
سرنپیچم هرگز از آن عهد و پیمانی که بستم
ای سراپا بی نیازی
در کنارت بی نیازم
باتو رودم باتو ابرم
هم نشیبم هم فرازم
آب و خاک و باد و آتش
خانه در تو جمله در تو
مهر و کین و خشم و بخشش
جمع در تو سرو سرو تو
آفتاب و آسمانی
بی نهایت بی کرانی
دشمن سردی و ظلمت
روشنی بخش جهانی..

[پاسخ]

حدیثگفته :

فکر میکردم تو همدردی…..
نه…. تو هم دردی!!

[پاسخ]

حدیثگفته :

یا بمان و امید فردایم باش

یا دیروزم را برگردان و برو …

[پاسخ]

هستیگفته :

آقا مسعود داستان قشنگی بود.

[پاسخ]

ریحانهگفته :

خداوند به موسی نبی فرمود: با زبانی دعا کن که با آن گناه نکرده باشی تا دعایت مستجاب شود. موسی عرض کرد چگونه؟
خداوند فرمود: به دیگران بگو برایت دعا کنند، چون تو با زبان آنها گناه نکرده ای..
امروز روزه عرفه س بیاید برای همدیگه دعا کنیم منم فراموش نکنید. امروز که خواستم دعای عرفه رو بخونم برای همتون با زبون روزه دعا میکنم.

[پاسخ]

ترانهگفته :

دل‌ من محکمه ایست
که به من می‌گوید
همه را دوست بدار
به همه خوبی‌ کن
و اگر بد دیدی
…دل‌ به دریای محبت بزن و بخشش کن
مرسی آقا مسعود . داستان قشنگی بود ولی ای کاش واقعیت دنیای ما آدم بزرگا اینجوری بود

[پاسخ]

نیوشاگفته :

سلام مسعود جان.من تازه امروز سایتتونو دیدم خیلی دوسش میدارم.یه سوال من چطوری میتونم عکسمو بزارم رو متنا؟مثه عکس خودت و نازنین ومریم ؟ فقط یکم ساده تر بگو آخه هرچی تاتش کردم نشد!!

[پاسخ]

مسعود پاسخ در تاريخ آبان ۴ام, ۱۳۹۱ ۱۴:۴۶:

سلام.
به سایت
http://fa.gravatar.com/
برید و با ایمیلتون ثبت نام کنید و آواتار انتخاب کنید تا هر وقت در سایت های ورد پرس مثل سایت ما با ایمیل خودتون نظر دادید، آواتارتون بیفته.
موفق باشید.

[پاسخ]

نیوشا پاسخ در تاريخ آبان ۴ام, ۱۳۹۱ ۱۷:۱۱:

مسعود جان این سایته سرچ نشود که؟؟

[پاسخ]

هستیگفته :

“”””گناه من نیست که بعد از تو…او…می آید
تقصیر قوانین دستوریست

[پاسخ]

هستیگفته :

اشتباهم این بود : هرکجا رنجی کشیدم لبخند زدم
فکر کردند دردی ندارد,,,ضربه ها را محکمتر زدند

[پاسخ]

هستیگفته :

به یاد آرزوهایم سکوتی میکنم بالاتر از فریاد…..

[پاسخ]

هستیگفته :

در خیال دیگری میرفت و من چه عاشقانه کاسه ی آب پشت سرش خالی میکردم!!

[پاسخ]

هستیگفته :

ساعت ها را بگو بخوابند….بیهوده زیستن را نیازی به شمارش نیست

[پاسخ]

مسعود پاسخ در تاريخ آبان ۴ام, ۱۳۹۱ ۱۶:۵۹:

“دکتر شریعتی”

[پاسخ]

هستیگفته :

چگونه می توان به تاولهای پا گفت که تمام مسیر طی شده اشتباه بود؟

[پاسخ]

هستیگفته :

گاهی جلوی آیینه می ایستم خودم را در آن میبینم
دست روی شانه هایش میگذارم و میگویم:چه تحملی دارد…دلت

[پاسخ]

ریحانه پاسخ در تاريخ آبان ۷ام, ۱۳۹۱ ۱۶:۳۰:

طفلی دلم مجبورش کردم تحمل کنه

[پاسخ]

فریبا پاسخ در تاريخ آبان ۱۲ام, ۱۳۹۱ ۱۴:۵۹:

گاهی وقتا دلم واسه خودم می سوزه

[پاسخ]

هستیگفته :

قد تو به عشق نمی رسد,,,غرورم را زیر پایت گذاشتم که برسد
اما باز هم نرسید

[پاسخ]

پرستو عاشقگفته :

رفیق راهی و از نیمه راه می گویی
وداع با من بی تکیه گاه می گویی
میان این همه آدم، میان این همه اسم
همیشه نام مرا اشتباه می گویی

[پاسخ]

حدیثگفته :

منتظر لحظه ای هستم که دستانت را بگیرم در چشمانت خیره شوم
دوستت دارم را بر لبانم جاری کنم منتظر لحظه ای هستم که در کنارت
بنشینم سر رو شونه هایت بگذارم….از عشق تو…..از داشتن
تو…اشک شوق ریزم منتظر لحظه ی مقدس که تو را در آغوش
بگیرم بوسه ای از سر عشق به تو تقدیم کنم وبا تمام
وجود قلبم وعشقم را به تو هدیه کنم اری من تورا دوست دارم
وعاشقانه تو را می ستایم

[پاسخ]

حدیثگفته :

هرگز از من مخواه که تو را فراموش کنم که من در هوای تو و برای تو نفس میکشم.چشمان ابری ام زیر سایه آن درختی که تو را دیدم بارها باریدند و به امید دیدارت هر روز صبح با تمنا کوچه پس کوچه ها را به نظاره نشستند.شاید نشانی از تو بیابند.ای کاش دوباره بی خبر یک روز برای دیدنم بیایی،من به انتظار دیدارت همیشه چشم به راه خواهم ماند

[پاسخ]

حدیثگفته :

عشق اول، مهربونم، سرتو بذار رو شونم
عشق اول، مهربونم، چتر موهات سایه‌بونم
عشق اول، نازنینم، دستتو بذار تو دستهام
عشق اول، بهترینم، بوی تو داره نفسهام

عشق اول، عشق آخر،
اگه امشب درکنارم تو رو دارم تو رو دارم
پس چرا چشم انتظارم
عشق اول، عشق آخر، نکنه خوابم دوباره
نکنه تنهام بذاری، بشه قلبم پاره پاره

نکنه هنوز نگفتم که چقدر عاشقت هستم
نکنه هرگز ندونی که تورو من می‌پرستم
نکنه هنوز نگفتم که چقدر عاشقت هستم
نکنه هرگز ندونی که تورو من می‌پرستم
نکنه هرگز ندونم راز اون ناز نگاتو
نکنه هرگز نخونم شعر غمگین چشاتو
اگه من حتی ندونم اسمتو ای مهربونم
اگه تو حتی ندونی از منم نام و نشونی
عشق اول، مهربونم، سرتو بذار رو شونم
عشق اول، مهربونم، چتر موهات سایه‌بونم
عشق اول، عشق آخر، نکنه خوابم دوباره
نکنه تنهام بذاری، بشه قلبم پاره پاره
عشق اول، عشق آخر، نکنه خوابم دوباره
نکنه تنهام بذاری، بشه قلبم پاره پاره
نکنه تنهام بذاری …

[پاسخ]

پرستو عاشقگفته :

میرم ولی بدون یکی / خیلی تو رو دوست داره
یکی که از دوریه تو / سر به بیابون میزنه
خدانگهدار عزیزم / خدانگهدار عزیزم
دارم میرم از این دیار / اینجا کسی منو نخواست
تو هم منو تنها بذار

[پاسخ]

حدیثگفته :

اش می شد در زمان عاشقی
عشق را در هر کجا فریاد زد
در زمان گیر دار زندگی
لحظه ها را یک به یک احساس داد
کاش می شد در شمار لحظه ها
عشق بی قید و قفس را یاد کرد
در حضور گرم و پرشور دو دست
لذت با هم شدن را یاد کرد
کاش می شد در کنار یکدگر
از حصار این مکان آزاد شد
در کنار جاده های بی کسی
عطر زیبای من تو ما شدن را یافت کرد
کاش می شد در دل مرداب غم
شادی یک دل شدن را داد زد
بر در دیواره های قلبمان
عکس عشقی جاودان را قاب کرد

[پاسخ]

هــالــهگفته :

چرا خودمونو گول بزنیم؟
نیست
الان دیگه این نوع منطق این نوع عشق این نوع فهم و گذشت نیست
قبلا هم نبوده
اصلا چرا بازم دروغ…
اگه بوده من ندیدم
خود من به خاطر عشقم از خیلی چیزا گذشتم اما آخرش خیلی مزخرف تموم شد…
:dرم چرت میگم ببخشید

[پاسخ]

هــالــهگفته :

سَر میز شام
یادش کـه میافتَم بـُـغض میکنَمـ
اشک دَر چشمانم حلقـه میزنـــَد
هَمـه متعجب نگاهَم میکنَند
لبخند میزنم وُ میگویَم :
چقدر داغ بود …!

[پاسخ]

ریحانهگفته :

چقدر سخته حفظ ظاهر کردن

[پاسخ]

فریباگفته :

داستانو باور نکردم داستان عموی حدیثم همینطور شاخ در آوردم خدایا به بزرگیت قسم یه دونه از این مردا رو به ما هم نشون بده

[پاسخ]

ریحانه پاسخ در تاريخ آبان ۱۳ام, ۱۳۹۱ ۱۲:۵۰:

سلام فریبای عزیزم
آره حق با توست باور کردن این داستان با چیزایی که آدم ازمردای این دوره زمونه میبینه خیلی سخته
داستان عموی حدیث هم واسه این واقعیه که عموی حدیث از مردای چند دهه پیش حساب میشه پسرای امروزی عمرا از این کارا بکنن

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ آبان ۱۳ام, ۱۳۹۱ ۱۳:۴۱:

ریحانه جان اگه جای این مرد و زنم عوض شه مطمئن باش زنای امروزیم از این کارا نمیکنن

[پاسخ]

ریحانه پاسخ در تاريخ آبان ۱۳ام, ۱۳۹۱ ۱۴:۳۸:

سلام لیلاجان
توراست میگی دخترا و زنهای امروزی از این جور فداکاریها بلد نیستن اما اگه توی کل دنیا بگردی هنوزم زنهایی رو پیدا میکنی که تحت هر شرایطی به شوهرشون وفادارن مثلا من وقتی من دبیرستانی بودم یه ناظم داشتیم که بچه نداشت وهمه اینو میدونستن که شوهرش جانبازه و بنا به دلایلی توانایی بچه دارشدن نداره اگه توی ایران بگردی زنهایی مثل ناظم من به تعداد خیلی زیادی پیدا میشه ولی مردایی مثل شخصیت این داستان یا پیدا نمیشه یا خیلی کمه

لیلا پاسخ در تاريخ آبان ۱۳ام, ۱۳۹۱ ۱۵:۲۶:

خوب عزیزم این زنایی هم که میگی نسلشون نسل مانیست مثل همین مردا که گفتین..هرچند مردای اینجورم کم نیستن نمیگم مثل این داستان اما مثل ناظم شما کم نیستن…
من یه دخترم هم نسل شما نمیخوام از کسی هم جانبداری کنم..ولی واضح دیگه تو هرجنسی خوب و بد زیاده…
به هرحال فرقی نداره زن یا مرد باشی مهم اینه که آدم باشی همین…
موفق باشید

فریبا پاسخ در تاريخ آبان ۱۳ام, ۱۳۹۱ ۱۴:۵۶:

آره قبول دارم زنا هم خیلی عوض شدن یه جورایی همه چی عوض شده

فریبا پاسخ در تاريخ آبان ۱۳ام, ۱۳۹۱ ۱۴:۵۵:

بعضی وقتا با خودم میگم کاش ۱۰۰ ساله دیگه دنیا میومدم به خاطر تکنولوژی اما بعضی وقتا حسرت میخورم ای کاش ۱۰۰ سال پیش به دنیا میومدم اونم فقط به خاطر مردایی که مرد بودن. راستی ریحانه جان عیدت مبارک
بهتره بگم عید همتون مبارک

[پاسخ]

ریحانه پاسخ در تاريخ آبان ۱۴ام, ۱۳۹۱ ۱۵:۲۰:

عید تو هم مبارک آبجی جونم

حمید پاسخ در تاريخ آبان ۱۳ام, ۱۳۹۱ ۲۱:۵۴:

چرا انقدر با پسرا بد هستید همه مثل هم هستند مگه؟

[پاسخ]

ریحانه پاسخ در تاريخ آبان ۱۴ام, ۱۳۹۱ ۱۵:۲۹:

سلام آقای حمید
برای اینکه شما پسرا اینقدر ما دخترا رو اذیت میکنید و پسر خوب توی شماها نایابه که مجبوریم همهتونو به یه چشم ببینیم

فریبا پاسخ در تاريخ آبان ۱۴ام, ۱۳۹۱ ۱۵:۵۵:

شما یه دونه خوبشو به من نشون بده. ما که ندیدیم

مسعود پاسخ در تاريخ آبان ۱۴ام, ۱۳۹۱ ۱۷:۲۴:

من معتقدم شما فقط یکم دیگه بگردین پیدا میشه!

حمید پاسخ در تاريخ آبان ۱۴ام, ۱۳۹۱ ۱۹:۳۱:

یکیشون خودم . البته من خیلی وقته توی این سایت هستم ولی نظر ندادم . من همون آدم به ظاهر ظالم یه نفر هستم که توی این سایت بوده اما الان اسمش نیست!!!!

حدیث پاسخ در تاريخ آبان ۱۴ام, ۱۳۹۱ ۱۶:۰۱:

اگه خواستی من مشکلی ندارم واقعیت رو بهت نشون بدم…. فریبا خانم!

[پاسخ]

فریباگفته :

یه سوال دلم میخواد همه ی بچه های سایت بهش جواب بدن؟
اگه ۲نفر از لبه ی پرتگاه آویزون شده باشند کدوم رو نجات میدید؟اونی که دوستت داره یا اونی که دوسش داری؟

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ آبان ۱۳ام, ۱۳۹۱ ۱۶:۰۱:

هیچکدوم رو نجات نخواهم داد…

[پاسخ]

فریبا پاسخ در تاريخ آبان ۱۳ام, ۱۳۹۱ ۲۱:۰۳:

خیلی باحالی چرا؟

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ آبان ۱۳ام, ۱۳۹۱ ۲۱:۱۳:

چون هرکدومو نجات بدم واسه اون یکی عذاب وجدان میگیرم پس ترجیحا ۲تاشون برن بهتره :-)

Maedeh پاسخ در تاريخ آبان ۱۳ام, ۱۳۹۱ ۱۷:۰۵:

معلومه! صد در صد اونی و نجات میدم که دوسش دارم

[پاسخ]

sahar پاسخ در تاريخ آبان ۱۳ام, ۱۳۹۱ ۱۷:۵۴:

اونیکه دوسم داره

[پاسخ]

sahar پاسخ در تاريخ آبان ۱۴ام, ۱۳۹۱ ۲۱:۳۳:

چون شاید اونیکه دوسش دارم دشمن من باشه من نمدونم وقتی نجاتش میدم اون منو پرت کنه پایین پس ترجیح میدم اونی که دوسم داره رو نجات بدم

[پاسخ]

مسعود پاسخ در تاريخ آبان ۱۴ام, ۱۳۹۱ ۲۱:۳۶:

فیلم جنایی پلیسی بازی نمیکنیم که!

sahar پاسخ در تاريخ آبان ۱۴ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۰۸:

به نظرم این بیشتر شبیه واقعیت نه فیلم

حدیث پاسخ در تاريخ آبان ۱۴ام, ۱۳۹۱ ۱۱:۱۳:

۱۰۰% اونی که دوستش دارم!

[پاسخ]

ریحانه پاسخ در تاريخ آبان ۱۴ام, ۱۳۹۱ ۱۵:۲۵:

وااای چه سوال سختی ترجیح میدم خودمم پرت کنم پایین
چون اگه فقط یکیشونو نجات بدم برای اونی که افتاده پایین اینقدر عذاب وجدان میگیرم که ترجیح میدم بمیرم

[پاسخ]

ترانه پاسخ در تاريخ آبان ۱۴ام, ۱۳۹۱ ۱۷:۲۶:

من کسی رو که دوسش دارم نجات میدم
آخه حتی حاضر نیستم ببینم یه اتفاق کوچیک واسش بیفته
حالا فکر کن ببینم تو چنین شرایطی قرار گرفته ، بدون اینکه به چیزی دیگه فکر کنم این کار رو انجام میدم

[پاسخ]

مسعود پاسخ در تاريخ آبان ۱۴ام, ۱۳۹۱ ۱۷:۲۷:

یا هردو یا هیچکدوم!

[پاسخ]

حمید پاسخ در تاريخ آبان ۱۴ام, ۱۳۹۱ ۱۹:۳۶:

چرا دوچار دوگانگی شدی؟ جواب مرد یک کلام است!

ریحانه پاسخ در تاريخ آبان ۱۵ام, ۱۳۹۱ ۱۷:۴۵:

منم با آقامسعود موافقم

آرتیمس پاسخ در تاريخ آبان ۱۴ام, ۱۳۹۱ ۱۸:۲۸:

سلام.
یادم میاد یه بزرگی فرموده بودن در این شرایط اون شخصی که دوستت داره نجاتش بهتر از کسی هست که شما دوسش دارین.
اما طبیعی است که شخصی رو که دوسش داریم رو نجات بدیم.
اما من دوست دارم یکی از افراد آویزان از پرتگاه باشم تا جای شخص تصمیم گیرنده.

اما امکان نجات هردوشون هم هست.اینجوری بهتره

[پاسخ]

فریبا پاسخ در تاريخ آبان ۱۶ام, ۱۳۹۱ ۱۹:۵۹:

خیلی قشنگ بود مرسی

فریبا پاسخ در تاريخ آبان ۲۱ام, ۱۳۹۱ ۱۶:۰۲:

سلام آرتمیس .امروز داشتم مطالب گذشته رو میخوندم که کامنت شما رو دیدم . داستان عشقتونو تعریف کرده بودید و بچه ها نظر داده بودن حالا من یه سوال داشتم اگه اجازه هست بپرسم؟ منتظر پاسختون هستم

فریبا پاسخ در تاريخ آبان ۱۶ام, ۱۳۹۱ ۲۰:۰۴:

آره خوب اما اون که دوست داره چی؟ اونم دل داره خودتو به جای اونم بذار

[پاسخ]

حمید پاسخ در تاريخ آبان ۱۴ام, ۱۳۹۱ ۱۹:۳۳:

۱۰۰% اونی که دوسش دارم و با دنیا عوضش نمیکنم!

[پاسخ]

♥fatemeh♥ پاسخ در تاريخ آبان ۱۴ام, ۱۳۹۱ ۲۰:۴۳:

من ترجیح میدم کسی رو که دوسش دارم نجات بدم!
آخه شاید اون کسی که من رو دوست داره، من دوسش نداشته باشم.

[پاسخ]

مسعود پاسخ در تاريخ آبان ۱۴ام, ۱۳۹۱ ۲۰:۵۳:

شایدم کسی که تو دوسش داری، دوست نداشته باشه!

[پاسخ]

مریم پاسخ در تاريخ آبان ۱۵ام, ۱۳۹۱ ۱۶:۵۸:

سلام فربیا جان اون کسی که من دوستش دارم نجاتش میدم چون دوست ندارم اتفاقی براش بیوفته

نازنینگفته :

خودمو از دست دوتاشون نجات میدم:))

[پاسخ]

سمنگفته :

اونی که دوسش دارم ….

[پاسخ]

فریباگفته :

سمن جان .نازنینم .سحرم و لیلا جان و مائده عزیز از همتون ممنونم امیدوارم بقیه هم نظر بدن و البته دلیلشونم بنویسن که چرا این نظرو دادن. من خودم با نازنین موافقم

[پاسخ]

نازنین پاسخ در تاريخ آبان ۱۵ام, ۱۳۹۱ ۱۷:۰۱:

فدای تو…..
دلیلشم واضحه چون حوصله عذاب وجدان بعدشو ندارم
من به همه خوبی میکنم بعضی از اونا که بدی بهم میکنن خودم عذاب وجدان میگیرم وای به حال اینکه بخوام با نجات دادن یکی ، یکی دیگرو بکشتن بدم!!!

[پاسخ]

عسل پاسخ در تاريخ آبان ۱۵ام, ۱۳۹۱ ۱۸:۳۴:

سلام فریبا جان من خودمو فدای هردوشون میکنم.

[پاسخ]

فریبا پاسخ در تاريخ آبان ۱۶ام, ۱۳۹۱ ۱۹:۵۶:

مرسی عسلم موافقم باهات

[پاسخ]

علیگفته :

خواهر عزیزم…عشق برادرم وبه قول خودش (حکیم خانم)..چند روز پیش پر کشید.بی هیچ دلیلی….هر جور واز هر طرف به قضیه نگاه میکنم ..یک ملائکه را میبینم…راستی زن ها اکثرا فرشته هستند..هیچ میدانستید….؟

[پاسخ]

ریحانه پاسخ در تاريخ آبان ۱۵ام, ۱۳۹۱ ۱۷:۴۳:

واقعا شنید همچین حرفایی از شما پسرا بعیده!!!

[پاسخ]

فریبا پاسخ در تاريخ آبان ۱۶ام, ۱۳۹۱ ۱۹:۵۵:

مرسی .خیلی ماهی

[پاسخ]

فریباگفته :

مریم جان ممنونم ازنظرت

[پاسخ]

فریدگفته :

خوبه

[پاسخ]