آخرين مطالب
آخرین محصولات
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
موضوعات
ست دستبند 4 تایی مایا انگشتر استیل پروانه گردنبند زنجیری استیل الماسی
انگشتر مذهبی طلاروس انگشتر بوته گل رز انگشتر استیل شاین
گردنبند استیل شاین قرمز کیف پول 123 گردنبند فروهر اصل

پس از رسیدن یک تماس تلفنی برای یک عمل جراحی اورژانسی، پزشک با عجله راهی بیمارستان شد، او پس از اینکه جواب تلفن را داد، بلافاصله لباسهایش را عوض کرد و مستقیم وارد بخش جراحی شد.
او پدر پسر را دید که در راهرو می رفت و می آمد و منتظر دکتر بود. به محض دیدن دکتر، پدر داد زد: چرا اینقدر طول کشید تا بیایی؟ مگر نمیدانی زندگی پسر من در خطر است؟ مگر تو احساس مسئولیت نداری؟
پزشک لبخندی زد و گفت: “متأسفم، من در بیمارستان نبودم و پس از دریافت تماس تلفنی، هرچه سریعتر خودم را رساندم، و اکنون، امیدوارم شما آرام باشید تا من بتوانم کارم را انجام دهم، پدر با عصبانیت گفت: “آرام باشم؟! اگر پسر خودت همین حالا توی همین اتاق بود آیا تو میتوانستی آرام بگیری؟ اگر پسر خودت همین حالا میمرد چکار میکردی؟”
پزشک دوباره لبخندی زد و پاسخ داد: “من جوابی را که در کتاب مقدس انجیل گفته شده میگویم” از خاک آمده ایم و به خاک باز می گردیم… شفادهنده یکی از اسمهای خداوند است… پزشک نمیتواند عمر را افزایش دهد… برو و برای پسرت از خدا شفاعت بخواه… ما به بهترین شکل کارمان را انجام می دهیم به لطف و منت خدا ”
پدر زمزمه کرد: (نصیحت کردن دیگران وقتی خودمان در شرایط آنان نیستیم آسان است )!
عمل جراحی چند ساعت طول کشید و بعد پزشک از اتاق عمل با خوشحالی بیرون آمد… خدا را شکر! پسر شما نجات پیدا کرد و بدون اینکه منتظر جواب پدر شود، با عجله و در حالیکه بیمارستان را ترک می کرد گفت: اگر شما سؤالی دارید، از پرستار بپرسید.
پدر با دیدن پرستاری که چند لحظه پس از ترک پزشک دید گفت: “چرا او اینقدر متکبر است؟ نمی توانست چند دقیقه صبر کند تا من در مورد وضعیت پسرم ازش سؤال کنم؟
پرستار درحالیکه اشک از چشمانش جاری بود پاسخ داد: پسرش دیروز در یک حادثه ی رانندگی مرد… وقتی ما با او برای عمل جراحی پسر تو تماس گرفتیم، او در مراسم تدفین بود، و اکنون که او جان پسر تو را نجات داد، او با عجله اینجا را ترک کرد تا مراسم خاکسپاری پسرش را به اتمام برساند.

موضوع : داستان پند آموز, داستان کوتاه
نویسنده :   ,   ۴۹ ديدگاه  ,   تاریخ ارسال : ۲۳ مهر, ۱۳۹۱  , 
   
محصولات فروشگاه عاشقانه سایت الون بوی
انگشتر استیل ورساچ انگشتر استیل lovely
پابند استیل پروانه دستبند قلب رنگی
انگشتر طرح کمربند کیف دستی MK
مینی نگین زن انگشتر طرح توپ مروارید
مهدی سلگفته :

خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم

[پاسخ]

فاطمهگفته :

واى !!!!!خیلى آموزنده وزیبا بود.
واقعا ممنونم مسعود جان

[پاسخ]

ملیحهگفته :

راستش منم یه زمانی وقتی خونسردی دکترا رو میدیدم عصبانی میشدم ولی بعدش به این
نتیجه رسیدم اولین کاری که یه پزشک باید انجام بده حفظ خونسردیشه و اینو به اطرافیان مریض
انتقال میده

[پاسخ]

نازنینگفته :

قشنگ بود مرسی مسعود جان
ما آدما همیشه دچار درد قضاوت عجولانه ایم همیشه….

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ مهر ۲۴ام, ۱۳۹۱ ۱۹:۳۷:

با نازنین جون موافقم ماها عادت کردیم همیشه راجب همه چیز زوت قضاوت کنیم
ممنون مسعود خیلی قشنگ بود

[پاسخ]

نازنینگفته :

اگر کسی مرا خواست ،

بگویید رفته باران‌ها را

تماشا کند .

و اگر اصرار کرد ،

بگویید برای دیدن توفان‌ها

رفته است .

و اگر باز هم سماجت کرد ،

بگویید رفته است تا دیگر

باز نگردد …………………….

[پاسخ]

نازنینگفته :

اگر امشب هم از حوالی دلم گذشتی آهسته رد شو غم را با هزار بدبختی خوابانده ام

[پاسخ]

نازنینگفته :

میتوانی به حساب سادگیم بگذاری که با تمام کم لطفی هایت هنوز دوست دارم . . .

[پاسخ]

نازنینگفته :

خانه دلت را از شیشه بساز ولی به سنگها بگو دلم از فولاد است!

[پاسخ]

نازنینگفته :

درخت دلتنگ تبر شد
وقتی پرنده ها سیمهای برق را به شاخه هاى درخت ترجیح دادند!

[پاسخ]

نازنینگفته :

شکستن دل، به شکستن استخوان دنده می‌ماند؛ از بیرون همه‌چیز روبه‌راه است، اما هر نفس، درد ا‌ست که می‌کشی . . .

[پاسخ]

نازنینگفته :

“تو” رفـتـه ای ؛

و من عاشقانه های بی مخاطبم را…

به حراج گـذاشـته ام”

[پاسخ]

javad پاسخ در تاريخ مهر ۲۴ام, ۱۳۹۱ ۱۶:۳۲:

چقدر باید بگذرد؟؟
تا م
در مرور خاطراتم
وقتی از کا تو رد می شوم.
تم لرزد…..
بغضم گیرد…..
وقتی تو نیستی
گاهم حوصله می کند
پایش را از چشمم بیرو بگذارد

[پاسخ]

جواد پاسخ در تاريخ مهر ۲۴ام, ۱۳۹۱ ۱۶:۳۴:

اه.چقدر باید بگذرد؟؟
تا من
در مرور خاطراتم
وقتی از کا تو رد می شوم.
تم لرزد…..
بغضم گیرد…..
وقتی تو نیستی
گاهم حوصله می کند
پایش را از چشمم بیرو بگذارد

[پاسخ]

نازنین پاسخ در تاريخ مهر ۲۴ام, ۱۳۹۱ ۱۸:۲۰:

بــایـــاد تــــو زنـدگی کردنـــ چـه کمــ خـرجــ اسـتـــ،نـه خوابــــ میخواهـــــد نه

خــوراکـــــ…

[پاسخ]

حدیث پاسخ در تاريخ مهر ۲۵ام, ۱۳۹۱ ۱۳:۰۳:

عالی بود نازنین!

[پاسخ]

Atefehگفته :

قضاوت عجولانه
اینجور آدما خیلی کم پیدا میشن.

[پاسخ]

نازنینگفته :

کـــــفــش هایت را به من قـــرض مــیــدهــی؟؟؟؟

مــیــخواهــم بـبـیـنـم تـنـها گذاشـتـنـم چـــه طــعــمی دارد

[پاسخ]

نازنینگفته :

دوری ودوستی کدام است؟
افســـانه هارارهاکن.
فاصله هایند که عشق رامی بلعد

من اگرنباشم دیگری جایم راپرمیکنــــد

[پاسخ]

نازنینگفته :

وقـــت رفتنـــت ؛

مـــن را تهـــدیــد نکــن

ابـــروهــایـــت را گــره نکــن

صـــدایـت را هـــم بــالا نبـــر

حتــی مشـــتت را هــــم بــه ســویــم نشــانـــه نـــرو

مُـــرده تـــر از آنـــم کـــه بخــواهـــی مـــن را بکُشــــی

[پاسخ]

زیبــا پاسخ در تاريخ مهر ۲۳ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۱۰:

. بخدا داغون میکننه متنات نازنین …
فوق العاده است ..
—–
یادگرفته بود هر وقت صدایش را بلندتر کند بیشتر مردانگیش را به رخم کشیده است ، غافل از اینکه اگر حق با او بود خشمگین شدن نیازی نبود و اگر حق با او نبود، هیـچ حقی برای عصبانی بودن نداشت . . .
——
حالا من مانده ام و صداهای گره خوده در گوشم و حقی که با او بود یا نبود؟!!!

[پاسخ]

نازنین پاسخ در تاريخ مهر ۲۴ام, ۱۳۹۱ ۱۸:۲۱:

نــمــی خـــواسـتــمــــ . . .

نـــبــودنــتــــــــ !

از شـمـارش انـگـشـتـــانـمـــ بــیــشـتـــر شـود . . .

امـــا ایــن روزهــا کــاری از دسـتــانــمـــ بــر نـــمــی آیــد . . .

[پاسخ]

نازنینگفته :

تو در شمالی ترین نقطه…..

ومن در جنوبی ترین نقطه ….

کاش کسی پیدا میشد تا میزد از وسط ورق این نقشه ی دلتنگی را…..

[پاسخ]

فاطمه پاسخ در تاريخ مهر ۲۳ام, ۱۳۹۱ ۲۱:۰۱:

سلام نازنین جان همیشه وقتى دلم گرفته میام اینجا
ومتن هاى تو را مى خوانم ،حالم دگرگون میشه
واقعا ممنون

[پاسخ]

مریم پاسخ در تاريخ مهر ۲۳ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۴۷:

سلام نازنین واقعا متنات دیوونه کننده است خیلی متناتو دوست دارم مرسی از تو که متنای منو میخوای عزیزم

[پاسخ]

نازنین پاسخ در تاريخ مهر ۲۴ام, ۱۳۹۱ ۱۸:۳۹:

دارند تکراری می‌شوند عاشقانه‌هام
بیا دوباره اتفاق بیفتیم!

[پاسخ]

مریمگفته :

مرسی اقا مسعود واقعا داستان قشنگی بودو اموزنده برای کسانی که این قدر زود قضاوت میکنن در مورد هر چیزی خیلی متاسفم

[پاسخ]

عسلگفته :

گفته باشم!
من درد می کشم
تو اما…چشم هایت را ببند!
سخت است بدانم می بینی و بی خیالی!

[پاسخ]

عسلگفته :

داستانش واقعا زیبا و تاثیرگذار بود.مرسی اقا مسعود.

[پاسخ]

ایمانگفته :

ای کاش تو این سایت قسمتی بود که می شد تمام نظرات کاربر خاصی رو یک جا دید …
متن های خانم نازنین واقعا حالم رو دگرگون می کنه …
ممنون از سایت خوبتون ، ممنون از خانم نازنین بخاطر متن های قشنگشون …

[پاسخ]

نازنین پاسخ در تاريخ مهر ۲۴ام, ۱۳۹۱ ۱۷:۳۰:

سلام ایمان،خواهش میکنم لطف دارید

[پاسخ]

نازنین پاسخ در تاريخ مهر ۲۴ام, ۱۳۹۱ ۱۸:۲۶:

دلتـ که تنگـ یکـ نفر باشد ،

خود خدا همـ بیاید تا خوشـ بگذرد و لحظه ای فراموشـ کنی فایده ندارد …

تو دلتـ تنگـ استـ !دلتـ برای همانـ یکـ نفر تنگـ استـ …

تا نیاید،تا نباشد هیچـ چیز درستـ نمی شود …!

[پاسخ]

حدیثگفته :

با اینکه رشته‌اش ادبیات بود، هر روز سری به دانشکده تاریخ می‌زد. همه دوستانش متوجه این رفتار او شده‌بودند. اگر یک روز او را نمی‌دید زلزله‌ای در افکارش رخ می‌داد؛ اما امروز با روزهای دیگر متفاوت بود. می‌خواست حرف بزند. می‌خواست بگوید که چقدر دوستش دارد.
تصمیم داشت دیگر برای همیشه خود را از این آشفتگی نجات دهد. شاخه گلی خرید و مثل همیشه در انتظار نشست. تمام وجودش را استرس فرا‌ گرفته‌بود. مدام جملاتی را که می‌خواست بگوید در ذهنش مرور می‌کرد. چه می‌خواست بگوید؟ آن همه شوق را در قالب چه کلماتی می‌خواست بیان کند؟
در همین حال و فکر بود که ناگهان تمام وجودش لرزید. چه لرزش شیرینی بود. بله خودش بود که داشت می‌آمد. دیگر هیچ کس و هیچ چیزی را جز او نمی‌دید. آماده شد که تمام راز دلش را بیرون بریزد. یکدفعه چیزی دید که نمی‌توانست باور کند. یعنی نمی‌خواست باور کند.
کنار او، کنار عشقش، شانه به شانه اش شانه یک مرد بود. نه باور کردنی نبود. چرا؟ چرا زودتر حرف دلش را نزده بود. در عرض چند ثانیه گل درون دستش خشک شد. دختر و پسر گرم صحبت و خنده از کنارش رد شدند بی‌آنکه بدانند چه به روزش آورده‌اند. نفهمید کی و چگونه از دانشگاه خارج شده‌است.
وقتی به خودش آمد روی پل هوایی بود و داشت به شاخه گل نگاه می کرد. شاخه گل را انداخت و رفت. تصمیم گرفت فراموشش کند. تصمیم سختی بود. شاید اگر کمی تنها کمی به شباهت این خواهر و برادر دقت می‌کرد هرگز چنین تصمیم سختی نمی‌گرفت.

[پاسخ]

حدیثگفته :

عذر خواهی میکنم!!!!!!! بابت این داستان که ارتباطی به داستان بالا نداشت.

[پاسخ]

fatemehگفته :

مطالب مثل همیشه قشنگه……موفق باشی.

[پاسخ]

نازنینگفته :

وقتـــــــی کهـ نیستیـ آنگــــــــــار هیچـکسـ نیستــــ !!!!!!!!

حتـــــی اکسیژنـ هــــــــــــــوا ….

[پاسخ]

نازنینگفته :

چـه کـــرده ای بــا مــن . . . !!؟

کـه ایـن روزهـــا ،

تــــو را

فـقــطـ بـه انـدازه ی یـکـ اشتبــاه مـی شنـاسـمـ . . . !!!

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ مهر ۲۴ام, ۱۳۹۱ ۱۹:۴۱:

اندر دل بی وفا غم و ماتم باد
آن را که وفا نیست ز عالم کم باد
دیدی که ز من هیچکس یاد نکرد
جز غم که هزار آفرین بر غم باد

نازنین جونم ممنون همه شعراتو خوندم زیبا بود..

[پاسخ]

عسل پاسخ در تاريخ مهر ۲۴ام, ۱۳۹۱ ۱۹:۵۱:

very good

[پاسخ]

نازنینگفته :

خستگی را آغوش تو در می کند
وقتی نیستی
عجالتا چای می خورم
چه کنم؟

[پاسخ]

نازنینگفته :

خـــــط عمــرم کــــــف دســـت هـایـم نیســـت…
بـه فـالگیــر بگــو :
ردِ پـاهـای ِ
تـــو را ببینـــد…!

[پاسخ]

نازنینگفته :

تو نیامده بودی که جای خالیت را پر کنی آمده بودی ببینی من با جای خالیت چه میکنم.

[پاسخ]

عسل پاسخ در تاريخ مهر ۲۴ام, ۱۳۹۱ ۲۰:۰۳:

خوب میدانم برای من کسی مثل تو نیست
خوب میدانم که روزی باز ناچارم به تو
میروم شاید دلت روزی گرفتارم شود
میروم اما گرفتارم گرفتارم به تو
مرسی از متن های قشنگت نازنین جان.

[پاسخ]

یه مهندسگفته :

به نظر من هیچ شرمندگی تو زندگی بدتر از این نیست که به خاطر زود قضاوت کردن و عجول بودن پیش بیاد…
و نمیدونم که میخوایم درستش کنیم…

[پاسخ]

تنهاگفته :

خیلی زیبا بود .ممنونم

[پاسخ]

arezo1990گفته :

نازنین جون عاشق وجودت و متناتم خیلی مرسی

[پاسخ]

نازنین پاسخ در تاريخ مهر ۲۶ام, ۱۳۹۱ ۱۷:۵۱:

لا به لای ساز نفسهایت..
پنهان می شوم!
اشک می شوم !
تا بمانم… تا نرانی مرا..!
من ” آه ” می کشم و تو ” انگ ” می زنی!
و این غم انگیز ترین ” آهنگ ” دنیاست…!

[پاسخ]

نازنین پاسخ در تاريخ مهر ۲۶ام, ۱۳۹۱ ۱۷:۵۳:

سلام آرزو جان مرسی گلم ،لحنت صمیمی و دلنشین بود ممنون از لطفت

[پاسخ]

شاهینگفته :

واقعا عالی بود

[پاسخ]