آخرين مطالب
آخرین محصولات
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
موضوعات
ست دستبند 4 تایی مایا انگشتر استیل پروانه گردنبند زنجیری استیل الماسی
انگشتر مذهبی طلاروس انگشتر بوته گل رز انگشتر استیل شاین
گردنبند استیل شاین قرمز کیف پول 123 گردنبند فروهر اصل

باران می بارید. می دویدم تا زودتر خودم را به کتابخانه برسانم و بیش از این خیس نشوم. تند تند از پله های ورودی بالا رفتم. در بزرگ و شیشه ای را هل دادم . باز نشد .خیس شده بودم و عصبی. در را دوباره هل دادم .
– تعطیله
تازه متوجه دختری شدم که بالای پله ها و کنار در ورودی ایستاده بود. مثل من باریک اندام بود اما پوستی بسیار روشن و سفید داشت. به دختری برفی می مانست.
– چرا؟
– نمی دونم
– ولی من کتابی که امانت گرفته بودم پس آوردم
– منم می خواستم کتاب امانت بگیرم.
به کتابی که در دست داشتم اشاره کرد و گفت: قشنگ بود؟
– خب چی بگم؟. در مورد مردی هست که یک روز صبح از خواب بیدار میشه و میبینه که تبدیل به یه حشره شده
– پس قشنگ نیس
– نیس ولی یه جورائی عجیب و غریبه
چیزی نگفت.
– چه بارون تندیه. حسابی خیس شدم
– بهاریه . بند میاد.
– از بارون تند خوشم نمیاد.
سر تکان داد اما چیزی نگفت. به کتابی که در دست داشت اشاره کردم و گفتم: اون چی؟ قشنگ بود؟
– آره. یه مسافره که از یه سیاره ی دور میاد زمین. اون توی سیاره ی خودش یه گل سرخ داره.. می خوای بخونیش؟
– آره.
کتاب را به سمتم گرفت. چشمم افتاد به کبودی ساق دستش. نگاهش کردم. دستش را به تندی پس کشید.
– یه روزه می تونی بخونیش؟
– آره
– خوبه چون فردا آخرین مهلته وگرنه جریمه میشم. میشه از طرف من کتاب رو پس بدی؟
– باشه حتمن
– خب بارون داره بند میاد . من باید برم. خداجافظ
– خداحافظ
و رفت. کتاب را باز کردم و با دیدن اسمش قلبم لرزید . روی کارت امانت کتاب و زیر اسم امانت گیرنده نوشته شده بود. “باران شیفته“.
خورشید از لابلای ابرها سرک می کشید اما همه جا بوی باران گرفته بود.
کتاب را پس دادم .امادیگر هرگز ندیدمش. هرگز.

نویسنده: “بیژن کیا”

موضوع : داستان عاشقانه, داستان کوتاه
نویسنده :   ,   ۹ ديدگاه  ,   تاریخ ارسال : ۱۸ اردیبهشت, ۱۳۹۳  , 
   
محصولات فروشگاه عاشقانه سایت الون بوی
انگشتر استیل ورساچ انگشتر استیل lovely
پابند استیل پروانه دستبند قلب رنگی
انگشتر طرح کمربند کیف دستی MK
مینی نگین زن انگشتر طرح توپ مروارید
سیاوُشـ ستارهـ بیـ نشانــگفته :

بیچاره فامیل های درجه یک…

هر که پرسید این اشک ها ز چیست…

گفتم فوت کرد…

آن فامیل درجه یکمان بود…

میشود روزی من هم فامیل درجه یک تو باشم…؟؟؟!

دلنوشتهـ : سیاوشــ

[پاسخ]

سیاوُشـ ستارهـ بیـ نشانــگفته :

مرا ز پس مرگ…

در کوچه های پیچ در پیچ…

که آن یاس های امین الدله چسبیده به دیوار های کاه گلی…

و خورشید در سپیده دمش رو به تجلی پرواز را هویدا میکند…

در کوه تیشه خورده فرهاد…

همان کوهی که پیوسته است…

و از درون سست شده و بغض دارد…

همان کوهی که قله اش در صحرا محو آواز مجنونه…

و مبهوت نفس های خسته فرهاده…

مرا ز پس مرگ…

عبور دهید از میان آتش…

که افروخته از حس غریب مجنون و فرهاد و سیاوشـ…

همچو سیاوُشـ که گذر کرد…

و نشانش شد آن…….

عبور دهید با این نشان…

بی نشان است اما…

آنجا آرامگاه من است…

دلنوشته : سیاوشـ

[پاسخ]

mehdiگفته :

نفهمیدم
آخرش چی شد؟چی بود اصلا؟

[پاسخ]

هستی پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۱۹ام, ۱۳۹۳ ۱۳:۲۷:

تو سوال صبا جواب داده شده

[پاسخ]

sabaگفته :

jaleb bud vali kheili motvajehe payame dastan nashodam?!!!!!yani un dokhtar khiali bud?manzur az un kabudi chi bud?

[پاسخ]

هستی پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۱۹ام, ۱۳۹۳ ۱۳:۲۶:

نه اون ئختر خیالی نبود. اون کتاب داستان شازده کوچولو بود
اگه اون کتاب رو خونده باشی تا حدودی متوجه یه قسمت از داستان میشی
و اینکه اون دختر عاشق بارون بود
کبودی های تنش زخم عشقش بود.
امیدوارم با کنار هم چیدن این ۲ نکته متوجه شده باشی

[پاسخ]

sabaگفته :

bebakhshid ye soale dge albate sharmande ingadr soal miporsam mage eshg baese zakhm mishe ?zakhm male vagtie ke chizi asib bezane ama eshg be adam niru mide.babate matalebe zibaue saytetun mamnun khealie

[پاسخ]

هستی پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۱۹ام, ۱۳۹۳ ۲۲:۰۷:

ممنون از نظرت درمورد سایت و داستان
امیدوارم هرگز زخم عشق رو تجربه نکنی و همیشه برات نیرو بخش و آرامبخش باشه

[پاسخ]

poyanگفته :

بچه من و اون همدیگرو دوست داریم / خانوادم راضی نشدن خودم دارم میرم با باباش حرف بزنم دعا کنین همه چی درست بشه نمیخوام یه دنیا حسرت بکشم دوسش دارم /
دعام کنین .یا علی

[پاسخ]