آخرين مطالب
آخرین محصولات
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
موضوعات
ست دستبند 4 تایی مایا انگشتر استیل پروانه گردنبند زنجیری استیل الماسی
انگشتر مذهبی طلاروس انگشتر بوته گل رز انگشتر استیل شاین
گردنبند استیل شاین قرمز کیف پول 123 گردنبند فروهر اصل

خانه ای خواهم ساخت
که در و پنجره اش قفل شود
تا کسی بی اذن من داخل خانه نشود
میهمانم قدمش بروی چشمم، لیکن
آنکه از خانه بخواهد دل بدزدد هرگز
من دگر پیر شدم
خسته
زمین گیر شدم
پای رفتن به سراغ دل خود را هیچ ندارم، هرگز
با دلم بازی بس است
این چراغ آخر است
بگذارید تک و تنها به خودم فکر کنم
بنویسم و مرور فکر خویش
خاطرات تلخ و ریش
دفتری با برگ کاهی از همه رنج دلم
دل خونین، بغض خسته، فکر رنجور ای خدا…
درد دارم بخدا
از همه رهگذارن…
از همه آنان که با نامهربانی میروند…

موضوع : شعر و دل نوشته, متن های عاشقانه
نویسنده :   ,   ۸۹ ديدگاه  ,   تاریخ ارسال : ۲۸ فروردین, ۱۳۹۲  , 
   
محصولات فروشگاه عاشقانه سایت الون بوی
انگشتر استیل ورساچ انگشتر استیل lovely
پابند استیل پروانه دستبند قلب رنگی
انگشتر طرح کمربند کیف دستی MK
مینی نگین زن انگشتر طرح توپ مروارید
سمیراگفته :

بغض ِ فروخورده ام ، چگونه نگریم ؟

غنچۀ پژمرده ام ، چگونه نگریم ؟

رودم و با گریه دور می شوم از خویش

از همه آزرده ام ، چگونه نگریم ؟

مرد مگر گریه می کند ؟ چه بگویم

طفل ِ زمین خورده ام ، چگونه نگریم ؟

تنگ پر از اشک و چشم های تماشا

ماهی دلمرده ام ، چگونه نگریم !

پرسشم از راز ِ بی وفایی او بود

حال که پی برده ام ، چگونه نگریم ؟!

“فاضل نظری”

[پاسخ]

دختر بارونگفته :

محشر بود آقا مسعود…مرسی
جاذبه ی سیب، آدم را به زمین زد…
و جاذبه ی زمین، سیب را…
فرقی نمی‌کند،
سقوط، سرنوشتِ دل دادن به هر جاذبه‌ای، غیر از خداست.
به جاذبه‌ای می‌اندیشم که پروازم می‌دهد…
خدا…

[پاسخ]

دختر بارونگفته :

یاد گرفتـــه ام

انسان مدرنی باشــــم

و هــر بار که دلتنگ میشــــوم

بـه جای بغض و اشک

تنهـــا به این جملـــه اکتفــا کنـــم کــه

هوای بـــد ایــن روزهــا

آدم را بی حس تر میکنـد .

[پاسخ]

سایه یخ زدهگفته :

ایـــــــــــــــــــران تــــــــــــــــسلیت
آذربایجان… بوشهر… و حالا سیستان و بلوچستان
خدایا، نگاهت را از ما دریغ نکن…

[پاسخ]

سایه یخ زدهگفته :

کاش هیچوقت آرزو نمی کردم که کفش های پدرم اندازه ام شود…

[پاسخ]

سایه یخ زدهگفته :

رفــتـم نـشـسـتـم کـنـارش..
گـفـتـم: بـرایِ چـی نـِمـیـری گـُلات رو بـفـروشـی؟
گـفـت:بـفـروشـم کـه چـی؟
تـا هـفـتـه قـبـل مـیـفـروخـتـم کـه بـا پـولـش آبـجـیـمـو بـبـرم دکـتـر .. دیـشـب حـالـش بـد شـد و مـُرد..
بـعـد بـا گـریـه گـفـت:تـو مـیـخـواسـتـی گـُـل بـخـری؟
گـفـتـم:بـخـرم کـه چـی؟
قـبـل تـر مـیـخـریـدم بـرایِ عـشــقــم.. مـدتـهـاس خـواسـتـه فـرامـوشـش کـنـم…
اشـکـاشـو پـاک کـرد, بـا مـردونـگـی یـه گــُل بـهـم داد گـفـت: بـگـیـر.. بـایـد از نـو شـروع کـرد..
تـو بـدونِ عـشـقـت,مـن بـدونِ خـواهـرم …

[پاسخ]

فاطمه پاسخ در تاريخ آذر ۸ام, ۱۳۹۲ ۱۳:۳۹:

لایک

[پاسخ]

1900 پاسخ در تاريخ بهمن ۱۹ام, ۱۳۹۲ ۲۱:۵۱:

خیلی قشنگ بود.دستتون درد نکنه

[پاسخ]

سایه یخ زدهگفته :

دختر بودن یعنی وسط فیلم مورد علاقه ات پاشی چای بریزی
دختر بودن یعنی لباست ۵ متر پارچه ببره
دختر بودن یعنی اوج خوشیتو با یه لبخند نشون بدی چون دختر که بلند بلند نمیخنده
دختر بودن یعنی همه ی اهل خونه دوستاتو بشناسن تا اجازه ی رفت و آمد داشته باشی
دختر بودن یعنی رشته ی مورد علاقه تو ادامه ندی چون شهرستان قبول شدی
دختر بودن یعنی خب به سلامتی لیسانستم که گرفتی دیگه وقتشه شوهرت بدیم
دختر بودن یعنی داری با کی حرف میزنی؟کجا میری؟کی میای؟
دختر بودن یعنی آبجی دکمه ی لباسمو میدوزی؟دخترم پیرهنمو اتو میکنی؟
دختر بودن یعنی امشبم ظرفا نوبت توئه
دختر بودن یعنی واس همه چی اجازه بگیری حتی نفس کشیدن
دختر بودن یعنی دخترای مردمو ببین
دختر بودن یعنی….

[پاسخ]

بیتاجوجو پاسخ در تاريخ فروردین ۲۹ام, ۱۳۹۲ ۲۳:۵۶:

واقعا عالیه

[پاسخ]

:( پاسخ در تاريخ خرداد ۲۹ام, ۱۳۹۲ ۱۳:۲۹:

کاش گاهی مرد بودم… می شد هر وقت تنهایی ب کوچه بیایم و قدم بزنم تا آن جایی ک دلم می خواست و نگران نگاه های مردم نباشم…!
کاش مرد بودم. می شد شادی ام را ب کوچه بریزم و با صدای بلند بخندم و هیچ ماشینی برای سوار کردنم ترمز نکند…….

[پاسخ]

1900 پاسخ در تاريخ بهمن ۱۹ام, ۱۳۹۲ ۲۲:۰۴:

ما را ببخش که مرد بودنمان با ترمزهای گاه به گاهمان کنار دخترکی معصوم معلوم میشود.مارا ببخش که گاهی میخندیم ولی خنده مان از گریه غم انگیز تر است.
مارا ببخش که معصومانه می آییم ولی مغرورانه میرویم…

[پاسخ]

سایه یخ زدهگفته :

وقتی کسی در کنارت هست ، خوب نگاهش کن :
به تمام جزئیاتش
به لبخند بین حرف هایش
به سبک ادای کلماتش
به شیوه ی راه رفتنش ، نشستنش
به چشم هاش خیره شو
دستهایش را به حافظه ات بسپار
گاهی آدم ها آنقدر سریع میروند که حسرت یک نگاه سرسری را هم به دلت میگذارند …

[پاسخ]

mahdis پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۳ام, ۱۳۹۲ ۲۲:۱۸:

mese man:(
emshab delam pore hasrate…:((:((

[پاسخ]

ترانه*گفته :

خسته شدم ؛
از بس به آدمایی که میخوان جای تو رو توی قلبم بگیرن
گفتم :
ببخشید اینجا جای عشقمه،
الان برمیگرده…

[پاسخ]

ترانه*گفته :

تمام چیزی که باید از زندگی آموخت ،
تنها یــــک کلمه است

“میگذرد”

ولی دق می دهد تا
بگذرد……!

[پاسخ]

ترانه*گفته :

خود را به که بسپارم وقتی که دلم تنگ است

پیدا نکنم همدل دل ها همه از سنگ است

گویا که در این وادی از عشق نشانی نیست

گر هست یکی عاشق آلوده به صدرنگ است

[پاسخ]

Avarehگفته :

می‌نوشمت که تشنگی‌ام بیشتر شود
آب از تماس با عطشم شعله‌ور شود
آنگاه بی‌مضایقه‌تر نعره می‌کشم
تا آسمان ِ کر شده هم با خبر شود
آن‌قدرها سکوت تو را گوش می‌دهم
تا گوشم از شنیدن ِ بسیار کر شود
تو در منی و شعرم اگر «حافظانه» نیست
«عشقت نه سرسری ست که از سر به در شود»
آرامشم همیشه مرا رنج داده‌است
شور خطر کجاست که رنجم به سر شود؟
مرهم به زخم ِ بسته که راهی نمی‌برد
کاشا که عشق مختصری نیشتر شود

[پاسخ]

ترانه*گفته :

باید عاشق باشی تا بفهمی :

نگاه سرد یعنی چه ؟!

دست سرد یعنی چه … ؟

حرف سرد یعنی چه ؟!

در مقابل دوستت دارم گفتنت ؛

سکوت سرد یعنی چه ؟!

باید عاشق باشی تا بفهمی گرمای حرف و نگاه و دستت ،

وقتی به سرمای او برخورد میکند ؛

چگونه روزگارت بخار میشود !

[پاسخ]

هستــــــــــــیگفته :

من مرد تنها
از قاب سرد پنجره ی قطار
چشم به مرئمانی دوخته ام
که نمیدانم برای چه اینگونه دستهایشان را تکان میدهند؟
شاید برای خداحافظی
و شاید هم برای بدرقه ی من نیامده است
آخر من اینجا کسی را ندارم
من در هیچ کجا کسی را ندارم
من مرد تنها هستم..
در آستانه ی سفری که نمیدانم تا کجایی آسمان
ادامه خواهد یافت؟

[پاسخ]

هستــــــــــــیگفته :

قصه ی دوباره ها
باران و تنهایی
و دستهایی که بی تو سردی را
به عمق جانم هدایت میکند
بی تو و آتش نگاهت….

[پاسخ]

هستــــــــــــیگفته :

تو را به خدا بگذارید
هر کسی هر چه دلش خواست
لا اقل به خواب ببیند….

[پاسخ]

هستــــــــــــیگفته :

به قصد پـــــــــــــرواز
تجربه کردم
سقــــــــــــــــــوط را…

[پاسخ]

هستــــــــــــیگفته :

رگ غیرتم باد میکند
تعصب بیهوده است
وقتی دستت
دست غریبــــــــــه را میفشارد…

[پاسخ]

هستــــــــــــیگفته :

بر لبهایم
قفل زدم درباره ی عشق تو
به کسی چیزی نگویم
شاید خودت روزی آدم شوی….

[پاسخ]

بیتاجوجو پاسخ در تاريخ فروردین ۲۹ام, ۱۳۹۲ ۲۳:۴۸:

لایک

[پاسخ]

هستــــــــــــیگفته :

جغد بارون خورده ای تو کوچه فریاد میزنه
زیر دیوار بلندی یه نفر جون میکنه
کی میدونه تو دل تاریک شب چی میگذره
پای برده های شب اسیر زنجیر غمه
دلم از تاریکی ها خسته شده
همه درها بروم بسته شده
من اسیر سایه های شب شدم
شب اسیر تار سرد آسمون

پابه پای سایه ها باید برم
همه شب به شهر تاریک جنون
چراغ ستاره من رو به خاموشی میره
بین مرگ و زندگی اسیر شدم باز دوباره
تاریکی با پنجه های سردش از راه میرسه
توی خاک سرد قلبم بذر کینه میکاره

مرغ شومی پشت دیوار دلم
خودشو اینور و اونور میزنه
تو رگای سرد خسته ی تنم
ترس مردن داره پر پر میزنه
دلم از تاریکی ها خستـــــــــــه شده
همه درها بروم بسته شده

(فرهــــــــــــاد….)
تقدیم به مدیر بی اعصاب!!!!!

[پاسخ]

مسعود پاسخ در تاريخ فروردین ۲۹ام, ۱۳۹۲ ۲۱:۵۵:

ممنون :)

[پاسخ]

دختر بارونگفته :

چقدر دلم بهانه میخواهد
یک بهانه خوب
برای یک گریه !!!

و چه دلگیرن این روزمردگی هایم …!
و دلگیر تر این روزهای بهاری …
چقد تکراری ان این روزها بی تو …

چقدر سخت است ، نباشد و باشی
چقدر سخت ، نداند و باشی
چقدر سخت است …….. این روزها

چه سوختنی دارد این شبها و روزها ….
چقدر تلخ است این سیگار
چقدر تلخ است این بن بست های شعر هایم

اتاق نیم تاریک من!
دلم یک دنیا تنهایی میخواهد
با یک لیوان آب
یک تکه یخ
یک لیمو ترش
کمی نمک

دلم رهایی میخواهد!!!

[پاسخ]

Avarehگفته :

می گویند قسمت نیست
حکمت است…؟
خدایا من معنی قسمت و حکمت را نمی دانم
اما تو معنی طاقت را می دانی !!!
مگـــــه نـــــــه؟؟؟

[پاسخ]

بیتاجوجو پاسخ در تاريخ فروردین ۲۹ام, ۱۳۹۲ ۲۳:۵۴:

لایک

[پاسخ]

بیتاجوجوگفته :

به یاد ارزوهایم سکوتی میکنم بالاتر از فریاد…!!!

[پاسخ]

Avarehگفته :

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم.
همان یک لحظه اول، که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان
جهان را با همه زیبایی و زشتی، به روی یکدگر، ویرانه می کردم
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم
که در همسایه صدها گرسنه
چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم
نخستین نعره مستانه را خاموش آن دم، بر لب پیمانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم
که می دیدم یکی عریان و لرزان، دیگری پوشیده از صد جامه رنگین
زمین و آسمان را واژگون مستانه می کردم
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم
نه طاعت می پذیرفتم
نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده
پاره پاره در کف زاهد نمایان، سبحه صد دانه می کردم
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم
برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان
هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو، آواره و دیوانه می کردم
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم
بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان
سراپای وجود بی وفا معشوق را، پروانه می کردم
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم
به عرش کبریایی، با همه صبر خدایی
تا که می دیدم عزیز نابجایی، ناز بر یک ناروا گردیده خواری می فروشد
گردش این چرخ را وارونه، بی صبرانه می کردم
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم
که می دیدم مشوش عارف و عامی
ز برق فتنه این علم عالم سوز مردم کش
بجز اندیشه عشق و وفا، معدوم هر فکری
در این دنیای پر افسانه می کردم
عجب صبری خدا دارد!
چرا من جای او باشم
همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و
تاب تماشای تمام زشتکاری های این مخلوق رادارد
وگرنه من بجای او چو بودم
یک نفس کی عادلانه سازشی، با جاهل و فرزانه می کردم
عجب صبری خدا دارد!
عجب صبری خدا دارد!

[پاسخ]

سایه یخ زده پاسخ در تاريخ فروردین ۳۰ام, ۱۳۹۲ ۲۰:۳۰:

فوق العاده بود
مرسی

[پاسخ]

sanaz پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۵ام, ۱۳۹۲ ۱۳:۵۸:

خیلی وقته دنبال این شعرم مرسی

[پاسخ]

Avarehگفته :

آدمک آخر دنیاست، بخند
آدمک مرگ همین جاست، بخند
آن خدایی که بزرگش خواندی
به خدا مثل تو تنهاست، بخند
دستخطی که تو را عاشق کرد
شوخی کاغذی ماست، بخند
فکر کن درد تو ارزشمند است
فکر کن گریه چه زیباست، بخند
صبح فردا به شبت نیست که نیست
تازه انگار که فرداست، بخندراستی آنچه به یادت دادیمپر زدن نیست که درجاست، بخند
آدمک نغمه ی آغاز نخوان
به خدا آخر دنیاست، بخند

[پاسخ]

Avarehگفته :

کجا بــودی وقتی برات شکستـم
یخ زده بود شـاخه گُلم تو دستـــم
کجــا بـودی وقتــی غریبــی و درد
داشت مـن تنها رو دیوونه میـــکـرد
کجــا بودی وقتی کنـار عکســـات
شبا نشستم به هوای چشمـــات
کجا بــودی ببینی مــن میســـوزم
عیــن چشــات سیـاهه رنـگ روزم
ســـرزنشــــای مردمـــو شنیـــدم
هــر چــی که باورت نمیشه دیـدمکنـــایه هــاشونــو به جون خریدم
نبــود ستــاره ام شبـا گریه چیـدم
کجا بودی وقتی اشکــام میریخت
خون جای گریه از چشام میـریخت
کجـــا بودی وقتـــی آبـــروم مـــرد
امــا به خـاطر چشات قسم خـورد
کجـــا بودی وقتی که پرپر شـــدم
سوختم و از غمت خاکستر شدم
خنده واسه همیشه از لبـام رفت
رسیدن از مرمر رویــاهـــــام رفت

[پاسخ]

Avarehگفته :

توی تقویم می نویسم تا بمونه یادگاری
روز تلخ عاشقی بود گفتی که دوستم نداری
می چکه قطره اشکم روی این جمله آخر
حتی این قلم نداره این شکست تلخو باور
میگذره ماهی و سالی اما باز پر از غروبم
هر کی حالمو می پرسه به دروغ میگم که خوبم
نمی خوام کسی بفهمه با پریدنت شکستم
رفتی و تنهای تنهام با خیال تو نشستم
توی تقویم می نویسم رفت اونی که عاشقم کرد
دیگه خورشیدی ندارم واسه این روزاین دلسرد
ولی تو تویی که رفتی حرمت عشقو شکستی
روی التماس چشمام چشمای نازتو بستی
تقویم از اسم تو پر شد اما جات خالیه اینجا
منم و خاطره تو… منم و قصه فردا…

[پاسخ]

Avarehگفته :

مردمانی هستند که میخواهند بدانند تو چه مرگت است.
و وقتی بفهمند چه مرگت است به تو میگویند:
بس کن…!
انرژی منفی نفرست!
اینجاست که سکوت معنا پیدا میکند…
و تنهایی میشود تنها راه چاره!

[پاسخ]

saye پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۱۹ام, ۱۳۹۲ ۲۲:۱۰:

عالی بود

[پاسخ]

تنهاگفته :

سلام
نوشته خیلی زیباییست
دلم میخواست بگذارمش تو وبلاگ خودم
البته با ذکر منبع
ولی شرط ادب دونستم اول اجازه بپرسم
ممنون…

تنها
ساکن دنییایی که کوچیکه

[پاسخ]

مسعود پاسخ در تاريخ فروردین ۳۱ام, ۱۳۹۲ ۱۲:۳۹:

سلام. با ذکر منبع مشکلی نداره.

[پاسخ]

دختر بارونگفته :

چه قدر خوبه که

یکی باشد

یکی که آدم را صدا کند

به نام کوچک‌اش صدا کند

یک‌جوری که حال آدم را خوب کند

یک‌جوری که هیچ‌کس دیگر بلد نباشد

یکی باید آدم را بلد باشد

[پاسخ]

setayeshگفته :

فرض میکنم که اینجایی، کنار من، چشمانم را میبندم
صدای نفس هایت برای دلم ملموس و شفاف است
دم وباز دم های خسته کننده ام کنون پر از امید شده است کنار تو
آنها را با تو تنظیم میکنم
مانند همیشه در آغوشم میکشی
آرام میشوم دمی
کنار تو، کنار خیال تو
عقل به خیال نازکم تلنگری میزند
به یاد میاورم لحظه ی رفتنت را
چشمان سیاهم که عاشقشان بودی پشت پلک های بسته پر از اشک شده
بغض کرده ام. ببین
بیا
نگذار فرض مساله ام بی تو محال شود
امشب هم مهتاب مرا نوازش میکند
بدون تو..
بهتر است بگویم بجای تو
خود دیدم..
که میان اشک های حیرانم
تو انگار خواب بودی
و مردمانی که نمیشناختم
تو را به دستان سرد خاک سپردند
پس دستان من چه.؟
دستان من چه که خالی شده از دستان تو
ودیگر هرگز پر نخواهد شد
نه، چشمانم را نخواهم گشود
عطر تو هنوز هم در اتاق کوچکمان پیداست
هر شب نسیم سرکی کوتاه از لای پنجره ی نیمه باز میکشد
حریر پرده را کنار میزند
ولمس میکند صورتم و موهایم را
بجای تو..
باران می‌نوازند
و انگار تمام هستی دست در دست هم داده اند
تا جای تو را بگیرند
چه خیال خامی..
شاید هم بی تو مرا سزاوار ترحم می‌بینند
عزیز من محکم تردر آغوشت بگیر مرا
تا به اینها بفهمانیم که تو اینجایی
و نیازی به ترحم ایشان نیست
تو مرا رها نمیکنی و این ها تنها خیال نیست
من حس میکنم حضورت را
و ایمان دارم به وفایت
ما عهد بسته ایم..
اینها چه می‌دانند؟

[پاسخ]

گندمگفته :

اگر باد بودم می وزیدم
اگر ابر بودم می باریدم
اگر مهر بودم می تابیدم
اگر خدا بودم می آفریدم ، تا بدانی دوستت دارم
اگر ابر بودی به انتظار اشکت می نشستم
ا گر مهر بودی در پرتوات خود را گرم میکردم
اگر باد بودی چون برگ خزان خود را بدستت می سپردم
اگر خدا بودی به تو ایمان می آوردم ، تا بدانی دوستت دارم
اگر هیچ بودی از تو ابر سپیدی می ساختم
از تو خورشید با شکوهی بوجود می آوردم
تو را نسیم ملایمی میکردم
از تو خدایی بزرگ می ساختم
تا بدانی که فقط تو را دوست دارم

[پاسخ]

Avarehگفته :

باز باران ،
بی طراوت ،
کو ترانه؟!
سوگواری ست ،
رنگ غصه ،
خیسی غم ،
می خورد بر بام خانه ،
طعم ماتم .
یاد می آرم که غصه ،
قصه را می کرد کابوس ،
بوسه می زد بر دو چشمم گریه با لبهای خیسش.
می دویدم،
می دویدم ،
توی جنگل های پوچی ،
زیر باران مدیحه ،
رو به خورشید ترانه ،
رو به سوی شادکامی .
می دویدم ،
می دویدم ،
هر چه دیدم غم فزا بود ،
غصه ها و گریه ها بود ،
بانگ شادی پس کجا بود؟
این که می بارد به دنیا ،
نیست باران ،
نیست باران ،
گریه ی پروردگار است،
اشک می ریزد برایم.
می پریدم از سر غم ،
می دویدم مثل مجنون ،
با دو پایی مانده بره
از کنار برکه ی خون.
باز باران ،
بی کبوتر ،
بوف شومی سایه گستر ،
باز جادو ، باز وحشت ،
بی ترانه ،
بی حقیقت ،
کو ترانه؟! کو حقیقت؟!
هر چه دیدم زیر باران ،
از عبث پر بود و از غم ،
لیک فهمیدم که شادی
مرده او دیگر به دلها ،
مرده در این سوگواری…

[پاسخ]

alone girlگفته :

از عشق مکن شکوه که جای گله ای نیست
بگذار بسوزد دل من مسئله ای نیست
من سوخته ام در تب ، آنقدر که امروز
بین من و خورشید دگر فاصله ای نیست
غمدیده ترین عابر این خاک منم من
جز بارش خون چشم مرا مشغله ای نیست
در خانه ام آواز سکوت است ، خدایا
مانند کویری که در آن قافله ای نیست
می خواستم از درد بگوییم ولی افسوس
در دسترس هیچکسی حوصله ای نیست
شرمنده ام از روی شما بد غزلی شد
هرچند از این ذهن پریشان گله ای نیست

[پاسخ]

farniyaگفته :

گفتی که مرا دوست نداری گله ای نیست

بین من و عشق تو ولی فاصله ای نیست

گفتم که کمی صبر کن و گوش به من کن

گفتی که نه باید بروم حوصله ای نیست

پرواز عجب عادت خوبیست ولی حیف

تو رفتی و دیگر اثر از چلچله ای نیست

گفتی که کمی فکر خودم باشم و آن وقت

جز عشق تو در خاطر من مشغله ای نیست

رفتی تو خدا پشت و پناهت به سلامت

بگذار بسوزند دل من مساله ای نیست

[پاسخ]

atenaگفته :

زیــر دوش آب ســرد
بــاز هق هق گریــه هایی که در صدای شـر شـر آب گم می شوند …
دست خـــودم که نـیست
یــاد شـانـه هایت که می افتم ســـــرم سنگین می شود !
بـــــی خـــیــــال …
… مـن بــا آرامبخـش هایـم به رخـتخــواب زنجــیـر می شوم …
تــــو ؛ رخـتخـوابش را به رخـتخـوابت نــزدیکتـر کن !
صـدای نـفسـهایی که برایش می کشی نـفـســـم را حـبس می کند
یکی مـــرا بـیــدار کند …
شــایـد خـــواب مـانــده بـاشــم !!

[پاسخ]

atenaگفته :

ﻫﻤﯿﺸــــﻪ ﺑــﺮﺍﯾـــﻢ ﺳــﻮﺍﻝ
ﺍﺳت : ﺍﮔــــــﺮ ﻗــــــــﺮﺍﺭ ﺑــــــﻮﺩﺭﻭﺯﯼ
ﺍﻭ ﺭﺍ ﻧــــــﺪﺍﺷﺘـــﻪ ﺑــﺎﺷـــﻢ،ﭼــﺮﺍ ﺧـــﺪﺍ
… ﺧــــﻮﺍﺳت ﮑـــﻪ ﺩﻭﺳﺘـﺶ ﺩﺍﺷﺘــــﻪ
ﺑـــﺎﺷـــﻢ؟

[پاسخ]

love sick پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۱ام, ۱۳۹۲ ۱۸:۵۲:

این همیشه واسه منم سوال بوده
همدیگرو میخواستیم به خداتون گفتم
اگه قراره یه روزی یه جایی به یه بهونه ای ازم بگیریش
اصلا نمیخوامش گفتم آره بدون عشقم تنهاماما
باهام بازی نکن برای دلم خاطره اضافه نکن
اما خدای مهربونتون انگار اصلا منو نفهمید

[پاسخ]

سحر پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۲ام, ۱۳۹۲ ۰۷:۴۵:

سلام اینم سوال من هست ، از یکی از دوستام پرسیدم ، آخه چرا باید اینجوری باشه ، عشق یا دوست داشتن یه نفر ناخودآگاه بیافته به دلت ، ولی بعد شاید نتونی بهش برسی ، دوستم گفت : شاید خدا میخواد امتحانت کنه . نمیدونم ، ولی آخه چه امتحانیه ؟
واقعا نمیدونم …

[پاسخ]

love sick پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۲ام, ۱۳۹۲ ۱۳:۴۷:

امتحان..
حالم از این کلمه بد میشه
از دست دادن کسی که دوستش داری امتحانه؟
گیریم که امتحان باشه، من باید برای این امتحان آمادگی داشته باشم یا نه؟
اصلا باشه امتحانه، من صبوری میکنم
اما شما بگین برای درد کشیدن و حرف نزدنم
خداتون چی قراره به من بده که ارزشمند تر از عشقم باشه
بهشت؟

سحر پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۲ام, ۱۳۹۲ ۱۷:۳۸:

نمیدونم

[پاسخ]

پسر تنها پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۳ام, ۱۳۹۲ ۱۲:۳۰:

love sick:
هر چیزی ک ب التماس آلوده باشد نمیخواهم حتی زندگی را!

love sick پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۳ام, ۱۳۹۲ ۱۳:۵۰:

پسر تنهای قشنگم شما تو موقعییت من قرار نگرفتی
که امیدوارم هیچ وقتم قرار نگیری
وقتی گلت جلو چشمات سرد شه، نفس نکشه التماس هم میکنی
حتی از دشمنت هم کمک میخوای، حاضر میشی هر کاری کنی
التماس که چیزی نیست

atena پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۴ام, ۱۳۹۲ ۱۲:۴۴:

سلام دوستای گلم ببخشید زیاد نمیتونم بیایم ولی مثل اینکه این قانون طبیعت حالا ما چه بخوایم یا نخوایم حتی اگه زندگی خودمون رو تلخ کنیم هم واسه خودمون هم واسه دیگران…

پسر تنها پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۴ام, ۱۳۹۲ ۱۴:۱۶:

OvE sicK:
اگه دو سال با عشقت باشیو اون دختره تموم دنیات باشه . برا آیندت با اون دختره چه نقشه هایی نکشیو آخر سرم بفهمی عشقت تموم زندگیت سرطان داره و خدا ازت بگیره چ حالی بهت دس میده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
موقعیت من بدتره یا موقعیت شما؟؟؟
بخدا تو این چند ماهی ک از دستش دادم ن خواب دارم ن خوراک
پشت کنکورم ۱ ماه بعدم کنکور
مگه من چند سالمه ک خدا این همه بلا نصیبم میکنه؟؟؟؟
التماس کنی ب کی؟؟؟؟ب اون خدایی ک تموم عشقتو ازت گرفته؟؟؟؟

منظورم این بوده

love sick پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۵ام, ۱۳۹۲ ۰۰:۲۵:

پسر تنهای قشنگم حالا که یه جورایی درد منو درک میکنی اجازه بده یکم باهات درد دل کنم
از خدا دلگیرم.
منو امیر خدارو از خودمون دور نکردیم
اوردیمش تو زندگیمون
نمیخوام بزرگش کنم این حقیقته زندگیه منه
باهم بودنمون رو مدیون خدامون میدونستیم
واسه لحظه لحظه هامون ممنون بودیم و شکرگزار
این انصاف نبود که این بشه
ما از زندگی نه غیر شرع میخواستیم نه غیر عرف
ولی هر کاری دلش خواست با زندگیه من کرد و من نتونستم کاری کنم
این عدالت نبود که کنار اون جاده لعنتی نیمه شب تا صبح جنازه ی امیرم رو بغل بگیرم به این امید که
الان گرم میشه حتما بیهوش شده که دیگه جواب نمیده
تو بغلم جون داده بودو من نمیدونستم میتونی تصور کنی.؟
کاش اون شب هیچ وقت صبح نمیشدو من امیرم رو اونطوری نمیدیدم
هنوزم داغونم
حالتو میفهمم عزیز از دست دادی، نازنین از دست دادی، میفهمم
انصاف نبود جدامون کنه، بود؟
من میگم یا عشقمو ازم نمیگرفت یا هردومونو باهم از اینجا میبرد که بازم میشه همون اولی
الان بیشتر از دو ساله که دیگه نمیشناسمش
دلم باهاش صاف نمیشه

atena پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۶ام, ۱۳۹۲ ۱۳:۱۷:

واقعا نمیدو نم چی بگم من تا حالا این دردو نچشیدم که عشقمو از دست بدم ولی این که اونیکه دوسش داری بدونی نمرده و زندس ولی تو بغل یکی دیگس و دستای یکی دیگرو لمس میکنه و عاشقانه هاشو برای کس دیگه ایی میگه خیلی بد تره حداقل اگه بمیره دیگه چشم براهش نیستی یه سنگی هست که مطمئنی تنها زیر این سنگ خوابیده نه با یکی دیگه و مال کس دیگه ایی نیست… واقعا متاسفم هم برای پسر تنهای سایت هم واسه love sickدوستای گلم اگه بخوایید اینجوری پیش بریدهمه چیو باختید یکم قوی باشید به این اعتقاد داشته باشید که عشقتون همه ی دنیا تون زندس روحش کنار شماست با این که نمی تونید جسمشو لمس کنید درست مثل خواننده کشورمون “حبیب”که بعد از مرگ زنش انقدر بالای سر قبر زنش با گیتارش زد و خوند تا الان شده یه خواننده ک هنوزم که هنوز بعد مرگ همسرش حتی به ی زنم فکر نکرده اگه واقعا طرفتو دوست داری با یادش زندگی کن با خاطره هاش سعی کن طوری زندگی کنی که اون میخواست و دوس داشت …مطمئن باش عشقت دوس نداشت و نداره تو زجر بکشی اگه از نظرت همه چی ویران شده بلند شو دوباره بساز اونقدر زیبا و محکم بساز تا زندگیت عوض بشه

love sick پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۶ام, ۱۳۹۲ ۲۱:۱۲:

توان ساختن ندارم آتنای قشنگم
اصلا با چی بسازم؟ با کی بسازم؟
به این خرابه عادت کردم
واسه چی بسازم؟
بسازم که دوباره رو سرم خراب بشه؟
اگه امیر زنده بود و به قول شما با یکی دیگه بود و من میفهمیدم
تکلیفم روشن بود
فراموشش میکردم
حالا یا همون روزای اول
یا بعد یه مدت عاشقی بچگانه که دلمو گول بزنم فقط
اما الان گیجم، یه جوره وحشتناکی گنگم
بعد این همه مدت شاید هنوزم درست نمیدونم
که چی شده

atena پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۷ام, ۱۳۹۲ ۱۵:۲۲:

عزیز حرفای من که اسمتم نمیدونم خونه ایی رو بساز که خودت ستونش باشی خودت و خودت بزار دیگران مصالح زندگیت باشن نه سوتون زندگیت…

love sick پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۷ام, ۱۳۹۲ ۱۷:۵۵:

اسمم رهاست گلم
ممنونم از راهنمایی های قشنگت
یه دوستی بهم میگفت اگه میخوای بهتر بشی حرف بزن، دردتو بگو
اما نه به سنگ، به کسی که دردتو درک کنه
شما حال منو نداری اما خیلی قشنگ همدردی میکنی
اطرافم پره از شخصیت هایی که بجای همدردی فقط ترحم بلدن 
حتی مادرم. دوستام حتی متولی پیر امامزاده
خیلی ازت ممنونم آتنای قشنگم
مسعود جان از شمام ممنونم
واسه سایت فوق العادت امید موفقیت های بیشتر دارم

atena پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۷ام, ۱۳۹۲ ۲۰:۰۸:

خواهش می کنم رها جونم ما آدما تنها کاری که می تونیم برای هم انجام بدیم هم دردیه همین وبس ببخشید که کار زیادی جزهمدردی از دستم برنمیاد خیلی دوست دارم حضوری ببینمت ولی چه میشه کرد که نمیشه..

love sick پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۷ام, ۱۳۹۲ ۲۲:۳۹:

خوشحالم که باهات آشنا شدم
تو تا حد زیادی آرومم کردی دوست خوبم
خیلی وقت بود که با کسی حرف نزده بودم
کلا اینجا حالمو خوب میکنه
همیشه شاد باشی آتنای قشنگم

پسر تنها پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۸ام, ۱۳۹۲ ۱۲:۳۸:

حالم دگ از همه چی بهم میخوره هم از خودم هم از اطرافیانم
دگ هیچی آرومم نمیکنه شاید بین این دوستان فقط رها خانوم حالمو بدونه
فقط ی بار تصور کنین ک سنگ قبر کسیرو ک تموم دنیات بودو حاضر بودی تموم دنیاتو ب پاش بریزی از صبح تا شب بغل کنی
خیلی سخته
ب چی شکر گذار باشم ب کی شکر گذار باشم؟؟؟؟؟؟
ب اون خدایی ک دم از رحیم بودن دم از غفور بودن میزنن؟؟؟؟

love sick پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۸ام, ۱۳۹۲ ۱۸:۲۶:

بله سخته پسر تنهای قشنگم سخته، خیلی ام سخته
بغل بگیر بجای عشقت سنگ قبر عشقتو
چشماتو ببند یه دل سیر حرف بزن باهاش، گریه کن براش، از دلتنگی هات واسش بگو
از خستگی هات بگو براش، فکر نکن که نمیشنوه
من وقتی صورتمو میذارم روسنگش آروم میشم، شمارو نمیدونم
نابود کنندست افکاری که تو تنهایی سراغ آدم میاد
هنوزم وقتی بارون میباره نگرانش میشم
بارون رو دوست داشت بوی نمو دوست داشت اما گلی شدنو دوست نداشت
خیلی بده فکر نبودنش، نداشتنش اینکه باید تنهایی ادامه بدم آزارم میده
خیلی دلم مرگ میخواد
فکر میکنم من و شما و امثال ما شدیم نماد بدبختی واسه اطرافیان تا بیشتر واسه خوشبختیشون
شکرگزار باشن ولی من جنبه ی این همه دردو ندارم

م پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۸ام, ۱۳۹۲ ۲۲:۲۱:

چی میخواد بت بده که از عشقت بهتره؟؟؟؟ خب شاید میخواد خودش رو بت بده یعنی خود خدا حالا می ارزه عشقتو بیره؟

love sick پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۸ام, ۱۳۹۲ ۲۳:۲۶:

مگه من نداشتمش؟
آخ که چقدرم بهش نزدیک شدم الان
نه قشنگم نمی ارزه
قبلا خیلی دوستش داشتم اما الان میگم خدای شما واسه خودتون
منم تاوان اشتباه نکردمو پس میدم

atenaگفته :

آنقـــــدر دلـــم را شکسته انـــد

کـــه تمام راه هــای منتهی بـــه دل خــراب شـده است

چندیست تــابـــلو زده ام

… کارگران مشغول کارنـــد آهسته بــرانید

نـــه بـــرای دل شکسته ام

بــــــرای شما کـه از زخـم دلـــم زخــم بـــر نــداریـــد…ادامه …

[پاسخ]

atenaگفته :

من بازیچه ای بودم در دستانت.وسیله ای برای شاد شدن دلت……..من که به بازی کردنت راضی بودم….
خوشبخت ترین زن دنیا بودم وقتی در دستانت بودم.چه شد که مرا حتی لایق بازی ندانستی؟؟؟؟؟
قول میدهم همبازیه خوبی باشم مثل کودکیمان.مرا لایق بازی میــــدانی؟؟؟؟؟؟

[پاسخ]

atenaگفته :

امل نیستم!!

دل میخواستم از تو نه تن!!

تن فروش در شهر زیاد است!!

… جایی خوانده ام فرق ندارد زن باشی یا مرد!!

دل نداده تن بدی فاحشه ای!!ادامه …

[پاسخ]

atenaگفته :

در آغوش من حاضر نبود دستانش را باز کند

اما در آغوش دیگری….کمربندش راهم باز کرد…

[پاسخ]

atenaگفته :

دلم آسمان “جمعه” است ، می گیرد و نمی بارد !

[پاسخ]

atenaگفته :

عادت به مسواک زدن، دندانها را سپید می کند و تکرار هر شب خاطراتت …
موهایم را …

[پاسخ]

atenaگفته :

گفت “گورت را گم کن” و حالا با گریه دنبال گور من می گردد . . .

[پاسخ]

atenaگفته :

زن جوری عاشقت میشه که حس میکنی هیچوقت از پیشت نمیره.

ولی وقتی که میشکنه ،جوری میره که حس میکنی هیچوقت عاشقت نبوده

[پاسخ]

atenaگفته :

یعقوب یادم داده است ،
دلبرت وقتی کنارت نیست …
کور بودن بهتر است

[پاسخ]

مستانهگفته :

بانو وار حسادت میکنم….!!!

دلم آغوش پر آرامشی را می خواهد که زیر باران گرمم کند…

دلم می خواهد کسی باشد….

خوب باشد..

مهربان باشد..

بس باشد..

همه ی بودن هایش فقط برای من باشد..

فقط وفقط برای من…..!!!!!

[پاسخ]

پسر تنهاگفته :

برای تو ، مردن بهانه نمی خواهد ، وقت نبودنت خود مرگیست برای خودش . . .

[پاسخ]

پسر تنهاگفته :

روز مرگم، هر که شیون کند از دور و برم دور کنید
همه را مســــت و خراب از مــــی انــــگور کنیـــــد

مزد غـسـال مرا سیــــر شــــرابــــــش بدهید
مست مست از همه جا حـــال خرابش بدهید

بر مزارم مــگــذاریــد بـیـــاید واعــــــظ
پـیــر میخانه بخواند غــزلــی از حــــافـــظ

جای تلقــیـن به بالای سرم دف بـــزنیـــد
شاهدی رقص کند جمله شما کـــف بزنید

روز مرگــم وسط سینه من چـــاک زنیـد
اندرون دل مــن یک قـلمه تـاک زنـیـــــــد

روی قــبـــرم بنویـسیــد وفــــادار برفـــت
آن جگر سوخته خسته از این دار برفــــت

[پاسخ]

پسر تنهاگفته :

::
سفر نکن خورشیدکم ، ترک نکن منو نرو … نبودنت مرگ منه راهی این سفر نشو … نذار که عشق منو تو اینجا به آخر برسه … مرگ تو و مرگ من از رفتن تو سر برسه …

[پاسخ]

پسر تنهاگفته :

پادشاه دریک شب سرد زمستانی درکاخ به یکی از نگهبانان برخورد کرد گفت سردت نیست نگهبان گفت عادت دارم شاه گفت میگویم برایت لباس گرمی بیاورند شاه رفتوفراموش کرد صبح جنازه نگهبان راپیداکردند که روی دیوارقصرنوشته بود من سالهابه سرماعادت داشتم وعده لباس گرمت مراازپای درآورد

[پاسخ]

پسر تنهاگفته :

نوشته هایم رامیخوانی ومیگویی چه زیباست…. راستی مگردردآدمهازیبایی دارد؟؟؟

[پاسخ]

یه نیمکت تنهاگفته :

آنشرلی هم نشدیم یکی ازمون بپرسه
آنه…
تکرار غریبانه ی روزهایت چگونه گذشت؟؟؟

[پاسخ]

لیلیگفته :

باران که میبارددلم برایش تنگ تر میشود…….
راه می افتم بی چتر….
من بغض میکنم…..
آسمان گریه……………………………….

[پاسخ]

sanazگفته :

بر سرمای درون همه لرزش دست و دلم از آن بود که عشق پناهی گردد پروازی نه گریزگاهی گردد
شاملو

[پاسخ]

safaگفته :

tamame matna o sheraye in ghesmat kheiliiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii ziba bud

[پاسخ]

dokhtar kocholoگفته :

بیخیال بچه ها…
زندگی خودشم نمی دونه چی از ما می خواد!! :(
عشق ب پدر مادر می دونید چیه؟؟
می دونید وقتی حاضر باشی خودت بمیری ولی اونا خوشبخت باشن ینی جی؟
می دونید وقتی یهو یه ناشناس بیاد تو زندگیتو گند بزنه به همش ینی چی؟
منم عاشق شدم…. فقط ۱ بار! بیشتر که نمیشه؟؟؟
حالا زنگیم خیلی واسم دردناکه…
خیلی….
نمیدونم چی بگم! فقط قدر زندگیتونو بدونید! امیدوارم زندگی هیچکس مث من پر استرس نباشه…
من تازه عضو شدم!نمی دونستم حرفامو ب کی بگم….:<

[پاسخ]