آخرين مطالب
آخرین محصولات
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
موضوعات
ست دستبند 4 تایی مایا انگشتر استیل پروانه گردنبند زنجیری استیل الماسی
انگشتر مذهبی طلاروس انگشتر بوته گل رز انگشتر استیل شاین
گردنبند استیل شاین قرمز کیف پول 123 گردنبند فروهر اصل

در شهر هی قدم زد و عابر زیاد شد

ترس از رقیب بود، که آخِر زیاد شد

این قدرهام نصف جهان جمعیت نداشت

با کوچ او به شهر مهاجر زیاد شد

یک لحظه باد روسری اش را کنار زد

از آن به بعد بود که شاعر زیاد شد

هی در لباس کهنه اداهای تازه ریخت

هی کار شاعران معاصر زیاد شد

از بس که خوب چهره و عالم پسند بود

بین زنان شهر سَر و سِر زیاد شد

گفتند با زبان خوش از شهر ما برو

ساکِ سفر که بست، مسافر زیاد شد

محمدحسین ملکیان

موضوع : شعر و دل نوشته, شعرهای عاشقانه, متن های عاشقانه
نویسنده :   ,   ۱۵ ديدگاه  ,   تاریخ ارسال : ۲۵ شهریور, ۱۳۹۳  , 
   
محصولات فروشگاه عاشقانه سایت الون بوی
انگشتر استیل ورساچ انگشتر استیل lovely
پابند استیل پروانه دستبند قلب رنگی
انگشتر طرح کمربند کیف دستی MK
مینی نگین زن انگشتر طرح توپ مروارید
مائدهگفته :

وااااااااااای این محشر بود
یه دنیا تشکر

[پاسخ]

دخترخوانسارگفته :

نه آنجا به ماخوش گذشت
نه این جا!
اسم دربدری ها را سفر گذاشته اند
باچمدانی سنگین از آرزوها
درآوارگی هاپیرمیشویم
ازغربتی
به غربتی دیگررفتن، سفرنیست
حرکت ناگزیرباد است
ازشهری به شهر دیگر…
رسول یونان

[پاسخ]

دخترخوانسارگفته :

به سفر میروم اما
با بالهای زخمی پرنده ای
که نه به مقصد میرساندم
نه دوباره به خانه…
رضاکاظمی

[پاسخ]

دخترخوانسارگفته :

ناگزیر از سفرم
بی سروسامان،
چون باد!
به گرفتار رهایی
نتوان گفت، آزاد…
فاضل نظری

[پاسخ]

سیاوُشـ ستارهـ بیـ نشانــگفته :

هوا حوایی شده
باز حوا هوایی شده
سقوط میکند
گاهی طلایی
گاهی سوخته
اما گاهی سرخ…

باد
توان نسیم را
دارا نیست
اما نسیم
قصد باد را
به پایان
میرساند…

زمین آذین میبندد
پیش از هر قدم تو
گاهی طلایی
گاهی سوخته
برگ های خسته ی درخت زخم خوره
فرش سرخ زیر پایت میشوند…

نقش گنبد دوار
با هر نفس تو
با هر نگاه من
ابر و بادی میشود…

خیابان شرجی
جاده نمناک
باید آرام تاخت
باید طبیعت را زیبا کرد
آن هنگام که ژاله، باران را
مقهور رخ گل میکند…

در واژه ها یک من بود
و چندین از تو
حال که عبور میکنی
باید آرام تاخت
خیابان را مه گرفته
جاده بارانی
گونه ژاله بسته
هوا سرشار از
ژاله های اشک من…

و اینجاست که
بارانِ مقهورِ رخِ گل
سرخ میشود…

باید اعتراف کرد
آدم مقهور حوا میشود…

اما حوای من کجایی؟؟!
کجایی که
هوا حوایی شده
غم هوایی شده
چشم بارانی شده
پلک ژاله بسته شده

کجایی که
پیش از هر قدم تو
نقاشی شده راه
به فرش سرخ دل من
تزیین میکند هر برگ از عمر
نفس های تو را…

آری پاییز هوایی شده
آری پاییز حوایی شده
…بیاد آن تکــ صحنه عاشقانه…
من سیب را بخاطر تو بوسیدم
جای خالی پاهایت
سجده میکنم به او
نکند من خود
وسوسه سیب شده باشم
و تو نیایی…

آدمی تا هوا نباشد
نفس نمیکشد
مگر آدم بی حوا
نفس میکشد…

حوا بیا که دیگر
آدم
هوایی نمشود
بیا که آدم
فقط حوایی شده…
بیا که سیب سبز
عطر و تاب گیسوی تو را
بوسه سرخ سیب را
رستگاری میکند…

بیا با همان
اولین نگاه
که دیگر
سیب سبز
توان سرخی ندارد…
بداههـ : سیاوشـ

[پاسخ]

شهریوریگفته :

هیچ چشمی لایق دیدار گیسوی تو نیست
من محمد خان ام و این شهر کرمان من است

حسین زحمتکش

[پاسخ]

شهریوریگفته :

مرا زدند به شهر شما چه میدانم
شرابی آمده اسمش نگاه کردن توست

مهدی فرجی

[پاسخ]

سوماگفته :

برای تو..
برای چشم هایت…
برای من…
برای دردهایم…
برای ما…
برای این همه تنهایی…
ای کاش خدا کاری کند…
ای کاش…

[پاسخ]

سوماگفته :

به سلامتی اونیکه ما رو همینجوری که هستیم دوست داره و گرنه از ما بهترون رو که همه دوست دارن… والا

[پاسخ]

سوماگفته :

ترنم باران را نصار چشمانت می کنم نازنینم
تا شبنمی شود بر سرخی گونه هایت
و داغی بوسه ام رابه پیشانی ات
به یادگار میگذارم
و دست نوازشم را به موهایت هدیه میکنم
که تا عمر داری
مرا از خاطر نبری….

[پاسخ]

سوماگفته :

خواستنت سر ریز کرده است هرچه می نویسم
کمتر که نمی شود که هیچ بی قرارترم می کند….
من با این دل عاشق چه کنم….

[پاسخ]

mojtaba_alone پاسخ در تاريخ شهریور ۳۰ام, ۱۳۹۳ ۰۶:۴۶:

درود بر سومای عزیز،شب و روزت بخیر
نظرت رو تو پست”از پرده ی اشک”که ناشناس بودی و بعد اسم مبارکت رو نوشتی خوندم،بوی امیدواری از نوشته هات میاد که به نظر می رسه مشکلی که پیشتر درباره ش حرف زده بودی حل شده،اگر هم هنوز مشکلی سر راهت مونده ان شاالله حل میشه.موفق باشی

[پاسخ]

سوما پاسخ در تاريخ شهریور ۳۰ام, ۱۳۹۳ ۱۹:۴۶:

سلام ودرود بر شما دادشی ای کاش حل میشد نه به خدا حل که نشده هیچ بدتر شده فقط اون امیدوارم میکنه و میگه من دست بردارت نمیشم الان دیگه هر ثانیمون دعوا شده من میگم تمومش کن عمرتو بیخود تلف نکن برو زن بیار اونم که هیچ شب و روز اشکامو ببینه انگار ن انگار میگه تا عمر دارم هستم حتی اگه رضایتم ندادن من مجرد میمونم تا آخرش پیشتم خلاصه دادش جون از من خواهش تمنا بره اونم هیچی دانشگامم که محشر شد ترم تابستونی افتضاح نامرد معدلم اومد پایین ولی دیگه چه کار کنم حل نمیشه رضایت نمیدن همینجوری نشستیم

[پاسخ]

mojtaba_alone پاسخ در تاريخ شهریور ۳۱ام, ۱۳۹۳ ۰۷:۴۵:

درود
امیدوارم این ماجرا در نهایت خیر و خوشی رو برای تو و طرف مقابل به دنبال داشته باشه.در پناه حق.

الینا 20گفته :

با فوت وفن چشم ما را خاک کردی…ازچشم تو اموختم فن بیان را…ان چشم های قهوه ای ات کشت ما را…..در گور لرزاندی تن قاجاریان* را….تو با منی،من با توام،پس فکر ما باش..ول کن عزیزم حرف مفت این و ان را….((حسین مهمان پرست)) دلم خیلی گرفته از چشمام و چشماش..ای خدا تازه فهمیدم حتی اگه دو پادشاه هم تو ی اقلیم بگنجن اما دو تا مغرور تو وسعت ی عشق نمیگنجن..هشت روزه از دعوامون میگذره واخ برای خبر دارشدن ازش بال بال میزنم اما همینکه خبر میگیره چنان تیکه ای میندازم که میخواد سرشو بزنه دیوار دست خودم نیس..دیوونه میشم واسه سلام دادن بهش اما همینکه سلام میده و زنگ میزنه یچیزی میگم که اتیش بگیره…میمیرم به خدا اگه نباشه اما نممیتونم بگم..الان دوروزه اصلا نیست سر و سراغی ازش…….آخ (((میخوام بهش بگم(هوایم بی تو همچون حال ورزشکار ایرانیست.. که در دیدار پایانی به اسراییل برخورده)) دعا کنید برام حالم اصلا خوب نیست..نمیدونم چرا اینارو اینجا گفتم..من سایت شما رو خیلی دوست دارم همیشه سرمیزنم ولی کم نظر میزاشتم.ممنون ازتون

[پاسخ]