آخرين مطالب
آخرین محصولات
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
موضوعات
ست دستبند 4 تایی مایا انگشتر استیل پروانه گردنبند زنجیری استیل الماسی
انگشتر مذهبی طلاروس انگشتر بوته گل رز انگشتر استیل شاین
گردنبند استیل شاین قرمز کیف پول 123 گردنبند فروهر اصل
موضوع : شعر و دل نوشته
نویسنده :   ,   ۴۱ ديدگاه  ,   تاریخ ارسال : ۲۶ فروردین, ۱۳۹۲  , 
   
محصولات فروشگاه عاشقانه سایت الون بوی
انگشتر استیل ورساچ انگشتر استیل lovely
پابند استیل پروانه دستبند قلب رنگی
انگشتر طرح کمربند کیف دستی MK
مینی نگین زن انگشتر طرح توپ مروارید
سمیراگفته :

هم قــــــــــد شدیم …؟!؟؟!

خدا میداند چه چیزهایی را زیر پاهایم گذاشتم ……!!!!!!

[پاسخ]

Avarehگفته :

برایم نوشته اى
از در که وارد میشوى
از خودت رها میشوى
غرق میشوى
غوطه میخورى
در بهار پیرهنم.
زیبا! چه دروغ شاعرانه اى .
بدان
هنوز این نام توست
که خون بر لبانم مینشاندو درد خنجرى در پشتم
بهار! اى بهانه براى جنون من
اى سبز
اى رنگ پرواز من
میان انبوه دود هاى همیشه
نشئه ى سرو تنهاى درکه ام هنوز
دیوارهاى اوین از پشت سفارش تو پیداست
چاى و قلیانى
خیانت سیگارى را همیشه ترجیح میدهم به پکهاى عمیق. میگویى
” نکش این سیگار آخرش جانت را میگیرد”
میگویم نه قبل تو.
سیگار بهانه ى بوسه بر رد لبان من بود.
درکه با چنارهاى عقیم زیبا نیست
وقتى که هواش بوى خیانت میدهد
راست میگفتى هرگز دوستت نداشتم
چون عاشقت بودم
درکه سفارش تو چاى قلیان
توده ى سبز سنگینى که به اوج مى برد مرا
تدفین مقدس تو و همه ى اینها در دستان زنانه ى من بود
چرا این خواب
این کابوس
با سردى میله ها بر صورتم تمام نمیشود
زندانبان
کى زمان رهاییت از من میرسد؟

[پاسخ]

سمیراگفته :

دلم را تهدید کرده ام

که اگر

یکــــــــــــــــبار دیگر

بهانه ات را بگیرد ،

میدهم دوبــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاره

بسوزانیــــــــش…!!!

[پاسخ]

سمیراگفته :

دیدن عکست تمام سهم من است

از ” تـــو “….

آن را هم جیره بندی کرده ام

تا مبادا

توقعش زیاد شود!

دِل اســت دیـــگر …

ممکن است فردا خودت را از من بخواهد ….!!!

[پاسخ]

Avarehگفته :

این روزها تلخ میگذرد،دستم میلرزد از توصیفش همین بس که:
نفس کشیدنم در این مرگ تدریجی مثل خودکشی است با تیغ کند…

[پاسخ]

salim پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۷ام, ۱۳۹۲ ۰۰:۳۲:

در جوانی غصه خوردم هیچ کس یادم نکرد / در قفس ماندم ولی صیاد آزادم نکرد / آتش عشقت چنان از زندگی سیرم بکرد / آرزوی مرگ کردم مرگ هم یادم نکرد.

[پاسخ]

Avarehگفته :

دلم
بایگانی رؤیاهای شکسته ای ست
که در حسرتت خاک می خورند
چه اشتباه مهیبی !
آنجا که سرنوشت
عشق را به دلم پیوست کرد
و مرا
در پوشۀ تنهائی گذاشت !

[پاسخ]

Avarehگفته :

عشق چیست که همه از آن میگویند؟
ع : عبرت زندگی
ش : شلاق زمانه
ق :قصاص روزگار
اما افسوس و صدافسوس که
شلاق زمانه را خوردم قصاص
روزگار را کشیدم! اما عبرت نگرفتم

[پاسخ]

Avarehگفته :

زن جنس عجیـــــبی ست ..
چشم هایش را که می بنـــــدی ؛
دید دلــــش بیشتر میشود !
دلش را که میشــــکنی ؛
بـــــاران لطافت از چشم هایش سرازیــــــر،
انگـــــار درست شده تا روی عشــــق را کــــــم کند

[پاسخ]

هستــــــــــی پاسخ در تاريخ فروردین ۲۷ام, ۱۳۹۲ ۱۵:۳۱:

اینم عالی بود.

[پاسخ]

Avarehگفته :

فاصــــله تان را با آدم هـــا رعــــایت کنــــید….
آدم ها یــهو می زنن روی
ترمــــز ؛ و اون وقت شمــــا مقصـــــری

[پاسخ]

shimaگفته :

Che ghashang
Elahi…
:-(

[پاسخ]

Avarehگفته :

گاهی آرزو می کنم…
کاش هرگز نمی دیدمت تا امروز غم ندیدنت را
بخورم!!!
کاش لبخندهایت آنقدر زیبا نبودند که امروز آرزوی
دیدن یک لحظه
فقط یک لحظه از لبخندهای عاشقانه ات را داشته
باشم!
کاش چشمان معصومت به چشمانم خیره نمی شد
تا امروز
چشمان من به یاد آن لحظه بهانه گیرند و اشک
بریزند!
کاش حرف های دلم را بهت نگفته بودم تا امروز با
خود نگویم
” آخه او که میدونست چقدر دوستش دارم!!!!”

[پاسخ]

Avarehگفته :

با من قدم بزن
حالا که با منی
حالا که بُغضیم
حالا که سهممی…………

[پاسخ]

دختر بارون پاسخ در تاريخ فروردین ۲۷ام, ۱۳۹۲ ۱۶:۰۴:

هر جا بری میام
دلگرم و بی قرار
بی من سفر نرو
تنهام دیگه نذار
تو بامنی هنوز
عطر تو با منه
فردا داره به ما لبخند میزنه….

[پاسخ]

هانیهگفته :

یاد خودم افتادم…

قاصدک! هان، چه خبر آوردی؟
از کجا وز که خبر آوردی؟
خوش خبر باشی، اما،‌ اما
گرد بام و در من
بی ثمر می‌گردی
انتظار خبری نیست
مرا
نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک
در دل من همه کورند و کرند
دست بردار ازین در وطن خویش غریب
قاصد تجربه‌های همه تلخ
با دلم می‌گوید
که دروغی تو، دروغ
که
فریبی تو، فریب
قاصدک! هان، ولی … آخر … ای وای
راستی آیا رفتی با باد؟
با توام، آی! کجا رفتی؟ آی
راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمی، جایی؟
در اجاقی طمع شعله نمی‌بندم خردک شرری هست هنوز؟
قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می‌گریند …
(شعر از مهدی اخوان‌ ثالث)

[پاسخ]

هانیهگفته :

دل بیمار وشب تار و غم یار و دیار‎
‎این همه درد مرا هست و پرستاری نیست…

[پاسخ]

Avarehگفته :

درد تنهایی کشیدن
مثل کشیدن خطهای رنگی روی کاغذ سفیده
شاهکاری می سازد به نام دیوانگی
و من این شاهکار را به قیمت همه ی
فصلهای قشنگ زندگی ام خریده ام
هر که هر چه می خواهد مرا بخواند
دیــوانـــه
خــودخــواه
بی احـسـاس
نــمــی فــروشـــم

[پاسخ]

Avarehگفته :

میدانم…
چرا دنیا هیچگاه به کام من نبوده است؟
چرا همیشه تو در یک سویی ومن در سوی دیگر…
نمیدانم چرا…
زندگی ام از سردر گمی پر شده…
سیل اشک مرا روانه ی دنیای دیگری کرده…
کاش میدانستم چیست
انچه از عمق وجودم
تا نگاهت جاریست…

[پاسخ]

Avarehگفته :

ســکـوتـــــم رو دوسـتـــــ دارم ، چـــــون در آنگـلـه ای نـیـسـتــــ
گـاهـی سـکـوتـــــ دلــی را مـی شـکـنـد گـاهـی دلـی را بـدسـتـــــ
مـی آورد گـاهـی از دل تـنـگـی حـکـایـت مـی کـنـد گـاهـی بـغـض
در گـلـو خـفـتـه اسـتــــ گـاهـی حــــرفــــ در راه مـانــــــده اسـتـــــ
گـاهـی اوقـاتـــــ سـکوتــــــ سـخـن بـی کـلام اسـتـــــ و گـاهـی سـکـوت
گـریـه بـی صـدای دل یـکـ عـاشـق اسـت

[پاسخ]

Avarehگفته :

پرسیدی کجایت درد می کند؟
بگو ببوسمش،تا زود خوب شود!
و من عاجز از این که
چگونه می شود محل دقیق خاطرات را
به یک نفر نشان داد؟!!

[پاسخ]

Avarehگفته :

چه کاغذها که سپیدی دلشان,از نام تو سیاه شد…
از دلتنگی ها یم…
از طاقتم…
هزاران هزارصفحه سفید کاغذ….سیاه شدند….
کاغذ ها عاشق شدند…
ولی تو….!!!…

[پاسخ]

عرفان پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۱۱ام, ۱۳۹۲ ۱۳:۵۹:

وااااااااای ترکوندی بااین شعرای نازت . مرسی کلی

[پاسخ]

Avarehگفته :

خدا گفت: زمین سردش است. چه کسی می تواند زمین را گرم کند؟
لیلی گفت: من.
خدا شعله ای به او داد.
لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت. سینه اش آتش گرفت.
خدالبخند زد. لیلی هم.
خدا گفت: شعله را خرج کن. زمینم را به آتش بکش.
لیلی خودش را به آتش کشید.خدا سوختنش را تماشا می کرد.
لیلی گر می گرفت.خدا حظ می کرد.
لیلی می ترسید… می ترسید آتشش تمام شود.
لیلی چیزی از خدا خواست.خدا اجابت کرد…
مجنون سررسید.مجنون هیزم آتش لیلی شد.آتش زبانه کشید.
آتش ماند. زمین خدا گرم شد.
خدا گفت: لیلی اگر نبود، زمین من همیشه سردش بود

[پاسخ]

هستــــــــــی پاسخ در تاريخ فروردین ۲۷ام, ۱۳۹۲ ۱۵:۳۰:

جالب انگیز بود

[پاسخ]

دختر بارون پاسخ در تاريخ فروردین ۲۷ام, ۱۳۹۲ ۱۵:۵۹:

خیلی قشنگ بود مرسی…
شبی مجنون به لیلی گفت: ای محبوب بی همتا
تو را عاشق شود پیدا ،ولی مجنون نخواهد شد!

[پاسخ]

Avarehگفته :

اگر شبی فانوس ِ نفسهای من خاموش شد،
اگر به حجله آشنایی،
در حوالی ِ خیابان خاطره برخوردی
و عده ای به تو گفتند،
کبوترت در حسرت پر کشیدن پرپر زد !
تو حرفشان را باور نکن !
تمام این سالها کنار ِ من بودی !
کنار دلتنگی ِ دفاترم !
در گلدان چینی ِ اتاقم !
در دلم…تو با من نبودی و من با تو بودم !
مگر نه که با هم بودن،
همین علاقه ساده سرودن فاصله است؟
من هم هر شب،
شعرهای نو سروده باران و بسه را
برای تو خواندم !
هر شب، شب بخیری به تو گفتم
و جواب ِ تو را،
از آنسوی سکوت ِ خوابهایم شنیدم !
تازه همین عکس ِ طاقچه نشین ِ تو،
همصحبت ِ تمام ِ دقایق تنهایی ِ من بود !
فرقی نداشت که فاصله دستهامان
چند فانوس ِ ستاره باشد،
پس دلواپس ِ‌انزوای این روزهای من نشو،
اگر به حجله ای خیس
در حوالی ِ خیابان خاطره برخوردی !

[پاسخ]

دختر بارونگفته :

نمیﺗﻮﺍﻧﯽ ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﺭﺍ”ﻣﺠﺒﻮﺭ” ﺑﻪ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﮐﺎﺭﯼ ﮐﻨﯽ…

“ﻣﺠﺒﻮﺭ” ﺑﻪ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﺣﺴﯽ…

ﺩﺭ ﻧﻬﺎﯾﺖ ﺑﻪ ﺟﺎﯾﯽ ﻣﯽﺭﺳﯽ ﮐﻪ ﻣﯽﻓﻬﻤﯽ…

ﻫﺮﮐﺲ ﺩﻟﯿﻞ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﺩﺍﺭﺩ…

ﻭ ﻓﻘﻂ ﻣﯽﺗﻮﺍﻧﯽ ﺍﻣﯿﺪﻭﺍﺭ ﺑﺎﺷﯽ ﺗﺎ ﺩﻟﯿﻞ ﮐﺴﯽ ﺷﻮﯼ…

ﻭ ﺩﻟﯿﻞ ﮐﺴﯽ ﺑﻤﺎﻧﯽ…!

[پاسخ]

المیراگفته :

قــیـامـتی سـت !
از لـحـظه ای که زنــگ ِ تــلـفن بـــلـند مـی شـود ..
از جـــا مــی پَـــرم !
تــا لـحـظه ای کـه ..
مــثـل ِ هـمـیـشه ..
تــــو نـــیـستـی !

[پاسخ]

المیراگفته :

بعضی وقتا مجبوری تو فضای بغضت بخندی …
دلت بگیره ولی دلگیری نکنی …
شاکی بشی ولی شکایت نکنی …
گریه کنی اما نزاری اشکات پیدا بشن …
خیلی چیزارو ببینی ولی ندیدش بگیری …
خیلی ها دلتو بشکنن و تو فقط سکوت کنی …
.
.

[پاسخ]

المیراگفته :

یه وقــــتایی که دلت گـرفته..
بغض داری..
آروم نـیستی !
دلت بـــراش تـنگ شده..
حـوصله ی هـیـچـکسو نـداری !
به یــاد لحظه ای بیوفت کـه :
اون هــمه ی بی قـراری هــایِ تـو رو دیـــد..
امـّـا ؛
چـشمـاشـو بست و رفــت !

[پاسخ]

المیراگفته :

درد دارد “امروز” حرفی برای گفتن نداشته باشی،
با کسی که تا “دیروز” تمام حرف هایت را فقط به او می گفتی …
.

[پاسخ]

المیراگفته :

.
امشب غــم هــا . . .
برایـم مهــمانــی گــرفتــه انـــد . . .
و مـــن میخــواهـــم بتــرکـانــم . . .
همــه ی بغــض هایـــم را . . .
.

[پاسخ]

atenaگفته :

من همیشــــــه میخندم.

تا کسی نفهمــــــــه چقدر عاشقم.

تا کسی نفهمـــــــه دلم واسه شنیدن صدای کسی تنگ شده.

که یه روزی عاشقــم کردو حالا مدتها منو از شنیدن صداش محرووم کرده.

میخندم.تا کسی نگه چقدر تو ساده ای.خاک برسرت که هنوز منتظری..

باصدای بلند میخنــــــدم.

به ســــــادگی خودم.

به یاد همه شبهـــــــایی که گریه هاتو من ارووم میکردم.

با صدای بلند به حال غریب خــــــودم میخندم.

چون نمیخوام کسی به گریـــــــه هام بخنده..

[پاسخ]

atenaگفته :

زمین سردت شده؟یامی خواهی برقصی؟شایید هم ترسیده ایی!لعنتی هر چه هستی کمی آن طرف

تر راهم نگاه کن این گربه لعنتی خوب از هم پاشیده شده تودیگرآن را نلرزان!بم را یادت می آید؟ آذربایجان

راچطور؟همین چندروز پیش بوشهررا چی؟حالا هم که سیستان و بلوچستان!دیده ایی بدبختیم

می خواهی تکمیلمان کنی؟صدای مرا از پایتخت می شنوی زمین …از شهر دود و گرگ صفت ها !از

خانه ی مزدوران!از همان جایی که کمیته هایش کمک مردمی جمع می کنندو هیچ خبری نیست !بیزارم

از تو مدام میلرزی…شایدهم میلرزاننت و به روب خودنمی آوری…چه چیز دیده ایی در این گربه ی

خسته؟دمش را بریدی سرش را شکستی پاهایش را قطع کردی!حالا هم قلبش را نشانه رفته ایی؟

ببینم صاحب تو کیست؟خدا؟خدایا شوخی ات گرفته ما که کل سال داوطلبانهبرای بدبختی هایمان

سیاه تن میکنیم دیگربهانه ی عزیزانمان را برایمان نگذار…ماکه یک خط در میان آنچه را که تو میگویی

انجام می دهیم!پس چرا باما این چنین میکنی؟یک نگاهی به غرب کره ات انداز!آنجا که هرزه ها

زندگی می کنند!خدایا تو هم از ایرانی جماعت بدبخت تر گیر نیاورده ایی؟دمت گرم اما حالم از زمینت

به هم میخورد…

سلام بازم یه بدبیاری دیگه و شوخی زمین…واقعا متاسفم و تسلیت میگم به همهی عزیزانشون

[پاسخ]

atenaگفته :

برای ماندنش به خدا التماس کردم از خدا خواستم از حمایت ما رو بر نگرداند

که من بی او هیچم نیمه شب ها برایش دعا کردم

اه کشیدم ولی او رفت و خدا گریه هایم را نشنید و ندید و دعا هایم را نشنید و مورد اجابت قرار نداد

و او را برد و ان زمان بود که من از همه و هر چه داشتم بریدم و های های گریستم و او رفت

و من فقط ناظر رفتن او بودم رفتنی که هیچ امیدی به بازگشت ان ندارم ونخواهم داشت و

امروز من او را برای همیشه از دست داده ام نه می توانم او را حس کنم

و نه در آغوش بگیرم او رفت گر چه برایم همیشه ماندگار است.

[پاسخ]

MEHRگفته :

ترجیح مــیدهم همــه را غریبــه صـدا کنم!

تا وقتــی از پشت خنجر میزننـد؛

با خودم بگویم: بـی خیال..

از غریــــــــبـــــــه بیش از ایـن انتظاری نیست…!

[پاسخ]

دختر بارونگفته :

شبها…
تا در آغوش خالیم تصورت نکنم
خوابم نمی برد

و صبحها…
تا بوسه ات را بر گونه ام تصور نکنم
بیدار نمی شوم

مدتهاست که
شبها نمی خوابم و
صبحها بیدار نمی شوم

نمی خواهم تصورت کنم
تا
خودت بیایی

[پاسخ]

دختر بارونگفته :

نامه ای در جیبم…
و گلی در مشتم…
غصه ای دارم با نی لبکی…
سر کوهی گر نیست…
ته چاهی بدهید…
تا برای دل خود بنوازم…
عشق جایش تنگ است!

[پاسخ]

لیلیگفته :

>حسرتهایم<
راامشب میگذارم پشت در……
بیچاره رفتگر چه بار سنگینی دارد!!!!…………

[پاسخ]