آخرين مطالب
آخرین محصولات
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
موضوعات
ست دستبند 4 تایی مایا انگشتر استیل پروانه گردنبند زنجیری استیل الماسی
انگشتر مذهبی طلاروس انگشتر بوته گل رز انگشتر استیل شاین
گردنبند استیل شاین قرمز کیف پول 123 گردنبند فروهر اصل

روزی در یک جشن که اعیان بر پا کرده بودند، از مستی یک مرد ثروتمند و بی دفاعی یک زن فقیر، در اتاقکی دور از افکار دیگران…
بر تختی از جنس چوب گردو و ملحفه های سفید، نطفه ایی شکل گرفت از روی هوس
چند سال گذشت… و من؟ با سیگاری به دست در جستجوی آن هوس و بی دفاعی مادر میگردم…
امروز به میهمانی دعوت شده ام که اعیان آن را بر پا کرده اند…
و من منتظر
سیگار به دست…
بی دفاع…
و خالی از احساس
شاید در انتهای امروز، نطفه ایی شکل گیرد از هوس مردی مست و بی دفاعی دختری که در جستجوی حقیقت بود…
شاید خود من حقیقت را رقم بزنم…
شاید… شاید… و باز هم شاید…

موضوع : شعر و دل نوشته
نویسنده :   ,   ۴۷ ديدگاه  ,   تاریخ ارسال : ۶ فروردین, ۱۳۹۲  , 
   
محصولات فروشگاه عاشقانه سایت الون بوی
انگشتر استیل ورساچ انگشتر استیل lovely
پابند استیل پروانه دستبند قلب رنگی
انگشتر طرح کمربند کیف دستی MK
مینی نگین زن انگشتر طرح توپ مروارید
aydaگفته :

ممنون عالی بود

[پاسخ]

Anitaگفته :

خیلی قشنگ بود.

[پاسخ]

سمنگفته :

مردان متاهل تقاضاهای جنسی نامتعارف دارند
میترا بیست و یک سال دارد، اهل مازندران است، چشمانش به رنگ دریاست، پنج سال پیش از خانه فرار کرده، خودش می گوید: “کاش کتک های نامادریش را تحمل می کرد؛ اما به تهران نمی آمد”، مشتریان زیادی دارد، از پسر هفده ساله تا مرد هفتاد ساله.

دفترچه تلفنش را نشانم داد و گفت: من فقط با همین چند نفر در ارتباط هستم، اهل ایستادن کنار خیابان هم نیستم، از ارتباط با یک نفر به چند نفر رسیدم.

صرفنظر از تعداد شماره ها که به پنجاه نفر هم می رسید از او وضعیت تاهل این مردان را پرسیدم ، در جوابم گفت: پسران مجرد بیشتر هستند؛ اکثر آن ها در هفته یک بار با من تماس می گیرند و گاهی اوقات دوبار در هفته، پسران مجرد را راحت تر می توانم برای استفاده از وسایل پیشگیری راضی کنم، مردان متاهل اغلب تقاضاهای غیر اخلاقی نامتعارف دارند و من مجبور هستم در ازای پول پاسخگوی این تقاضا ها باشم، البته دیگر به این وضعیت عادت کرده ام.

میترا سومین سیگارش را روشن کرد و ادامه داد: پس از ورودم به تهران در یک تولیدی لباس مشغول به کار شدم؛ در آن روزها یکی از هم اتاقی هایم به شیشه اعتیاد داشت و مرا نیز آلوده کرد، وقتی مسئول تولیدی از اعتیادم با خبر شد عذرم را خواست، کار مناسبی برایم پیدا نشد و مجبور به تن فروشی شدم، حالا در روز چندین بار رابطه جنسی با افراد مختلف دارم.

ته سیگارش را روی زمین می اندازد و می گوید: بعد از ارتباط جنسی احساس خوبی ندارم، دلم می خواهد تمام پولهایم را آتش بزنم؛ هزینه های زندگیم را با همین پول ها تامین می کنم، ای کاش سرنوشت چیزی دیگری برایم داشت…

[پاسخ]

nilofar پاسخ در تاريخ فروردین ۶ام, ۱۳۹۲ ۲۲:۵۱:

نمیدونم بنویسم خیلی قشنگ بود یا چه داستان بدی….فقط بخاطر یه اشتباه……مرسی گلم

[پاسخ]

سمنگفته :

نگاه های مردان لحظه انتخاب برایم زجر آور است
آتوسا سی و پنج ساله است، ده سال پیش از شوهرش طلاق می گیرد و هفت سالی است که تن می فروشد، حالا عضو تیم”موسی” است.

به گفته آتوسا، موسی ۶۰ زن مثل او را در خانه اش ساماندهی می کند، قیمت هایشان هم از شصت هزار تومان به بالاست، تقاضا کنندگان توسط رابط های موتور سوار به خانه آورده می شوند.

او که از نگاه های مردان لحظه انتخابش متنفر است، می گوید: تحمل اینکه یک نفر به قصد لذت تمام اندامت را نگاه کند خیلی سخت است، اما با عضویت در این گروه کمی امنیت دارم؛ چراکه قبلا خیلی از افراد بعد از پایان رابطه پولم را نمی دادند، موسی نصف این پول را برای خودش بر می دارد؛ اما از چانه زنی در خیابان بهتر است.

او که حالا HIV مثبت است، ادامه می دهد: حدود یک سال پیش فهمیدم ایدز دارم، نمی دانم از چه زمانی و توسط چه کسی به این ویروس مبتلا شدم؛ اما تا پیش از این رابطه محافظت شده ای نداشتم و ممکن است افراد زیادی از من ایدز گرفته باشند.

آتوسا می گوید: خیلی وقت ها دلم برای همسر برخی از این مردان که بی گناه فقط برای لذت یک ساعته مرد زندگیشان مبتلا به ایدز می شوند، می سوزد تنها به این خاطر که نتوانسته اند برخی نیازهای جنسی شوهرشان را برآورده کنند.

[پاسخ]

سمنگفته :

به هر کاری که مردان بگویند تن می دهم
راحله سی و چهار سال دارد، مدت هاست که از همسر معتادش خبر ندارد، فرزندانش بزرگ می شوند بدون اینکه بدانند مادرشان با تن فروشی شکم آن ها را سیر می کند.

او هزینه های زندگیش را از همین راه تامین می کند، تنها با چند نفر ارتباط دارد و می گوید: به هر کاری که بگویند تن می دهم، از خواسته های غیر اصولی مردان متاهل گرفته تا خرده فرمایش های پسران جوان.

[پاسخ]

سمنگفته :

پسران مجرد بعد از ازدواجشان باز به من مراجعه می کنند
سوسن با همه این زنان خیابانی فرق می کند، برای سیر کردن شکم پسر سیزده ساله اش به این کار رو نیاورده، عذاب وجدان هم ندارد و فقط با کسانی که مشتریانش معرفی می کنند ارتباط دارد.

او می گوید:‌ مردان متاهل زیادی به من مراجعه می کنند و من همه تقاضاهایشان را جواب می دهم.
سوسن ادامه می دهد: بسیاری از مشتریان مجردم حتی پس از ازدواجشان به من مراجعه می کنند و به این کارش به عنوان یک شغل نگاه می کند.

[پاسخ]

سمنگفته :

زن خیابانی …

مدیر : خانم اگه میخوای اسم پسرت رو بنویسی باید صدو پنجاه هزار تومن بریزی به حساب همیاری…

زن : مگه اینجا مدرسه دولتی نیست !؟

مدیر : اگه دولتی نبود که می گفتم یک میلیون تومن بریز!

زن : آقا آخه مدارس دولتی نباید شهریه بگیرن ؟!

مدیر : این که شهریه نیست اسمش همیاریه !!!

زن : اسمش هر چی هست.تلویزیون گفته به همه مدارس بخشنامه شده که مدارس دولتی هیچگونه وجهی نمیتونن دریافت کنن

مدیر : خب برو اسم بچت را تو تلویزیون بنویس!! اینقدر هم وقت منو نگیر…

زن : آقای مدیر من دوتا بچه یتیم دارم! آخه از کجا بیارم ؟!!

مدیر : خانم محترم! وقتی وارد اینجا شدی رو تابلوش نوشته بود یتیم خونه یا مدرسه؟!

آقای مستخدم، این خانم رو به بیرون راهنمایی کن …!!!

.

.

.

.

زن با چشمهای پر اشک منتظر اتوبوس واحد بود ، اتومبیل مدل بالائی ترمز کرد و زن سوار شد …

روزنامه ای که روی صندلی جا مانده بود رو برداشت و بهش خیره شد :

کمیته مبارز با فقر در جلسه امروز …

ستاد مبارزه با بیسوادی …

تیتر درشت بالای صفحه نوشته بود :

با ۲۰۰۰۰۰ زن خیابانی چه می کنید؟!!

زن با خودکاری که از کیفش بیرون آورده بود عدد را تصحیح کرد :

با ۲۰۰۰۰۱ زن خیابانی چه می کنید ؟!

[پاسخ]

مهسیما پاسخ در تاريخ فروردین ۷ام, ۱۳۹۲ ۱۳:۳۹:

مردان در مسیر عشق به وسعت نامتناهی نامردند گدایی عشق میکنند تازمانیکه به تسخیر قلب زن مطمعن نیستند اما همینکه مطمعن شدند نامردی را در کمال مردانگی بجا می اورند
دکتر علی شریعتی

[پاسخ]

رها پاسخ در تاريخ فروردین ۸ام, ۱۳۹۲ ۰۸:۲۷:

حقیقت تلخیه اما واقعیه

[پاسخ]

mehdiگفته :

فوق العاده زیبا…ممنون گلم

[پاسخ]

زينبگفته :

مرسی مثل همیشه زیبا

[پاسخ]

nilofarگفته :

مرسی فوق العاده بود….

[پاسخ]

nilofarگفته :

شبی در حال مستی تکیه بر جای خدا کردم

در آن یک شب خدایی من عجایب کارها کردم

جهان را روی هم کوبیدم از نو ساختم گیتی

ز خاک عالم کهنه جهانی نو بنا کردم

کشیدم بر زمین از عرش، دنیادار سابق را

سخن واضح تر و بهتر بگویم کودتا کردم

خدا را بنده خود کرده خود گشتم خدای او

خدایی با تسلط هم به ارض و هم سما کردم

میان آب شستم سهر به سهر برنامه پیشین

هر آن چیزی که از اول بود نابود و فنا کردم

نمودم هم بهشت و هم جهنم هردو را معدوم

کشیدم پیش نقد و نسیه، بازی را رها کردم

نمازو روزه را تعطیل کردم، کعبه را بستم

وثاق بندگی را از ریاکاری جدا کردم

امام و قطب و پیغمبر نکردم در جهان منصوب

خدایی بر زمین و بر زمان بی کدخدا کردم

نکردم خلق ، ملا و فقید و زاهد و صوفی

نه تعیین بهر مردم مقتدا و پیشوا کردم

شدم خود عهده دار پیشوایی در هم عالم

به تیپا پیشوایان را به دور از پیش پا کردم

بدون اسقف و پاپ و کشیش و مفتی اعظم

خلایق را به امر حق شناسی آشنا کردم

نه آوردم به دنیا روضه خوان و مرشد و رمال

نه کس را مفتخواه و هرزه و لات و گدا کردم

نمودم خلق را آسوده از شر ریاکاران

به قدرت در جهان خلع ید از اهل ریا کردم

ندادم فرصت مردم فریبی بر عباپوشان

نخواهم گفت آن کاری که با اهل ریا کردم

به جای مردم نادان نمودم خلق گاو و خر

میان خلق آنان را پی خدمت رها کردم

مقدر داشتم خالی ز منت، رزق مردم را

نه شرطی در نماز و روزه و ذکر و دعا کردم

نکردم پشت سر هم بندگان لخت و عور ایجاد

به مشتی بندگان آْبرومند اکتفا کردم

هر آنکس را که میدانستم از اول بود فاسد

نکردم خلق و عالم را بری از هر جفا کردم

به جای جنس تازی آفریدم مردم دل پاک

قلوب مردمان را مرکز مهر و وفا کردم

سری داشت کو بر سر فکر استثمار کوبیدم

دگر قانون استثمار را زیر پا کردم

رجال خائن و مزدور را در آتش افکندم

سپس خاکستر اجسادشان را بر هوا کردم

نه جمعی را برون از حد بدادم ثروت و مکنت

نه جمعی را به درد بی نوایی مبتلا کردم

نه یک بی آبرویی را هزار گنج بخشیدم

نه بر یک آبرومندی دوصد ظلم و جفا کردم

نکردم هیچ فردی را قرین محنت و خواری

گرفتاران محنت را رها از تنگنا کردم

به جای آنکه مردم گذارم در غم و ذلت

گره از کارهای مردم غم دیده وا کردم

به جای آنکه بخشم خلق را امراض گوناگون

به الطاف خدایی درد مردم را دوا کردم

جهانی ساختم پر عدل و داد و خالی از تبعیض

تمام بندگان خویش را از خود رضا کردم

نگویندم که تاریکی به کفشت هست از اول

نکردم خلق شیطان را عجب کاری به جا کردم

چو میدانستم از اول که در آخر چه خواهد شد

نشستم فکر کار انتها را ابتدا کردم

نکردم اشتباهی چون خدای فعلی عالم

خلاصه هرچه کردم خدمت و مهر و صفا کردم

زمن سر زد هزاران کار دیگر تا سحر لیکن

چو از خود بی خود بودم ندانسته چه ها کردم

سحر چون گشت از مستی شدم هوشیار

خدایا در پناه می جسارت بر خدا کردم

شدم بار دگر یک بنده درگاه او گفتم

خداوندا نفهمیدم خطا کردم استاد کارو

[پاسخ]

nilofarگفته :

حقیقت او به آنچه اظهار میدارد نیست .

بلکه حقیقتش نهفته در آن چیزی است که از اظهار آن عاجز است .

بنابراین اگر خواستی او را بشناسی

نه به گفته هایش ، بلکه به ناگفته هایش گوش کن

[پاسخ]

nilofarگفته :

سلام فاحشه
تعجب کردی!؟… میدانم در کسوت مردان آبرومند، اندیشیدن به تو رسم، و گفتن از تو ننگ است! اما میخواهم برایت بنویسم

شنیده ام، تن می فروشی، برای لقمه نان! چه گناه کبیره ای…! میدانم که میدانی همه ترا پلید می دانند، من هم مانند همه ام

راستی روسپی! از خودت پرسیده ای چرا اگر در سرزمین من و تو، زنی زنانگی اش را بفروشد که نان در بیاورد رگ غیرت اربابان بیرون می زند ؟!

! اما اگر همان زن کلیه اش را بفروشد تا نانی بخرد و یا شوهر زندانی اش آزاد شود این «ایثار» است ؟! مگر هردواز یک تن نیست؟ مگر هر دو جسم فروشی نیست؟

تن در برابر نان ننگ است
بفروش ! تنت را حراج کن… من در دیارم کسانی را دیدم که دین خدا را چوب میزنند به قیمت دنیایشان

شرفت را شکر که اگر میفروشی از تن می فروشی نه از دین
شنیده ام روزه میگیری،
غسل میکنی،
نماز میخوانی،
چهارشنبه ها نذر حرم امامزاده صالح داری،
رمضان بعد از افطار کار می کنی،
محرم تعطیلی.

من از آن میترسم که روزی با ظاهری عالمانه، جمعه بازار دین خدا را براه کنم، زهد را بساط کنم، غسل هم نکنم، چهارشنبه هم به حرم امامزاده صالح نروم، پیش از افطار و پس از افطار مشغول باشم، محرم هم تعطیل نکنم!

فاحشه!!!… دعایم کن

[پاسخ]

nilofarگفته :

کارو

هنوز کاملا در قبر زندگی خودم جا به جا نشده بودم که یکباره

احساس کردم دستی اشنا مضطرب وعصبانی سنگ قبرم را می کوبد

لحظه ای بعد روح سر گردانم با دیدگان اشک الود از لا بلای خاک قبر

بکنارم غلطید بدون هیچ گقتگو دستم را گرفت واز زیر خاک بیرونم

کشید نگاهی بسنگ قبرم افکنده گفت: ببین این بشر دروغگوو جنایت

کار حتی پس از مرگ توهم بحقیقت انچه مربوط به توست پشت پا زده است!

راست می گفت!….

بر روی سنگ قبرم نوشته بودند در ۱۳۰۶ متولد شد ودر ۱۳۳۳مرد…

دروغ بود سال ۱۳۰۶سالی بود که من مردم و زندگی من پس از سالها

مرگ تحمیلی در ۱۳۳۳شروع شد سنگ قبر را وارونه کردم تا حقیقت

را انچنا نکه بود بنویسم روحم با خنده گفت شاعر خاموش کن این مسخره بازیها را…

به کسی چه مربوط است که تو کی امدی وکی رفتی برو بخواب!…

منهم خنده کنان رفتم خوابیدم چه خوابی چه خواب کاش میفهمیدند

[پاسخ]

shimaگفته :

«دنیای تاریک من»
چشمانم را میبندم تا خوبیهای تو را بشمارم؛پلک میزنم؛یک،تمام شد!!
چه حجم عظیمی دارد این «یک»
یکی برای اندک حضورت و دیگر هیچ…
چشم باز میکنم و در این دنیای وحشت ناک غرق میشوم
میگفتی:(خیلی بدبینی)
خوشبین میشوم!
چشمانم را میبندم تا خوبی هایی که به اشتباه فکر میکردم داری رابشمارم،
ناخوآگاه لبخند تلخی بر لبانم مینشیند؛زمزمه میکنم :
۱،۲،۳،….،۹۹،…
من با تک تک این ها دنیایی داشته ام….
ادامه میدهم؛۱۰۰،…شاید تا بی نهایت! اما چه بی نهایت کوچکی؛چقدر خالی…!
پلکم سنگینی میکند،به خواب میروم…بیدار که میشوم اما؛دنیا همان دنیای تاریک است…
میدانستم خوشبینی من قدرت روشن کردن چراغ های سوخته ی دنیایم را ندارد…
دنیا همان دنیای تاریک!
هنوز هم رو به روی خانه ی ما یک جاده است و ماشین هایی که آدمک ها بر آن سوار شده اند
هر روز این جاده را مببینم و هرروز بیشتر متعجب میشوم
آخر این آدمک ها،از ناکجا می آیند و مقصدشان هیچ کجاست!
اما خیلی عجله دارند و تند میروند…عجیب شبیه انسانند و عجیب تر اینکه برای رسیدن به هیچ کجا از هم سبقت هم میگیرند…
وهنوز همان دنیای تاریک!
خسته ام!خیلی!
دلم خواب میخواهد، یک خواب عمیق و طولانی!!
آنقدر عمیق که حتی’ فریاد افکارم بیدارم نکند.
آنقدر طولانی که خستگی زندگی از تنم درآید،
آنقدر طولانی که وقتی بیدارشدم؛این سقف از بالای سرم فرار کرده باشد؛کوه ها کوتاه آمده باشند و قامت خم کنند تا خورشیدرخ نماید.
در جریان که هستی!؟خورشید عادت به حرکت ندارد؛کوه ها باید کنار روند تا دنیا روشن شود…
به خواب میروم؛سقفی نیست ، باران می بارد،با نوازش اشک آسمان بیدار میشوم…خورشید رخ نمایی می کند.
خدای من فکر اینجایش را نکرده بودم،چطور یادم رفت؟!من عادت به نور نداشتم.
چشم باز میکنم و این نور عظیم چشمانم را میگیرد.دیگر نمی بینم
خورشید آرزوهایم چشمانم را گرفت!
من اما ناراحت نیستم؛یک لحظه نورش را دیده ام…
دنیا قشنگ شده و من نمیتوانم ببینم؛
صدای آب می آید؛گنجشک میگوید:( اینجا یک رود است)
درست همان جا که قبلا جاده بود
میگوید:( این رود پر از قایق های دو نفره است؛
که رویشان نوشته شده: « ورود آدمک ممنوع! »
من و تنهاییم؛ نه…
من و خودم ؛سوار یکی از آنها میشویم؛ ما به سمت آن شهر پشت دریاها میرویم…!
خوشبختی هست،آن را حس میکنم،اما نمیبینمش!
اصلا خوشبختی که دیدنی نیست ؛ همین که کوه ها کنار رفته اند ،برایم کافیست…
اینجا ؛
بوی زندگی پیچیده است…
شیما

[پاسخ]

shimaگفته :

«تابوت»
این صدای گوشخراش دردهایم ؛‌پژواک آوایی ست که سروده نشد
لااقل توسط من که سروده نشد ؛ و حالا دارد گوش مرا کر میکند
و من چه تلخ به حضورش عادت کرده ام.
چه بسا صداهای گوشخراشی،که به آن عادت کرده ای و از نبودش رنج میبری…
رنج ناخودآگاه….
حضورش؛یک آرامش تهی است
ونبودش؛یک خلاء آرام
گمان میکنی نباشد بهتر است ، فکر میکنی تنها وصله ی ناجور زندگیت همین صداست
وقتی حذف میشود ؛ تازه میفهمی وابستگی یعنی چه؟!!
میفهمی خوب و بد سرش نمیشود….
میدانی!!؟؟؟؟
خیلی بد است، وقت صرف کنی برای حل مسئله ی آزاردهنده ی زندگیت؛ و وقتی حل شد
بفهمی اشکال کار از جای دیگر است
حالا دوباره باید بگردی و عامل جدیدی بیدا کنی و همه ی آشفتگی هایت را گردنش بیاندازی
میفهمی آنکه حذفش کرده ای ؛ عامل مزاحم نبوده ؛ و روز از نو روزی از نو…..
حالا بقدر کافی از صدا دور شده ای
به خیال خودت همه چیز درست میشود
زمزمه میکنی: « همه چی آرومه؛من چقد خوشبختم »
برای روزهای نبودش باشوق برنامه ریزی میکنی
خسته از فرار از آن صدا ؛ لحظه ای می نشینی خستگی در کنی،
صدای افکارت که قطع میشود ، جای خالی صدا را حس میکنی ..
تازه میفهمی چقدر دلتنگش هستی….
ولی حالا
فقط ؛ تو هستی و
پل های پشت سرت که برای ساختن خانه ی رویاهایت خرابشان کردی
و دلی که بیقراری میکند
و افکاری که از رو نمیروند : «راستی چوب ها برای ساختن خانه ی خوشبختی ات کافیست؟؟؟»
دلم یکهو هوای مکعب مستطیل میکند…
جواب میدهم : « کافیست ؛به گمانم برای تابوت آرزوهایم کافیست….»

شیما
۴اسفند ۹۱

[پاسخ]

shima پاسخ در تاريخ فروردین ۱۲ام, ۱۳۹۲ ۱۱:۳۱:

دوستان توی وبلاگتون کپی میکنید لطفا منبع رو هم ذکر کنید
خدایی کار درستی نیست..

[پاسخ]

shimaگفته :

«شرافت»

{ گاه چه بیهوده است اثبات دوست داشتنمان ، چرا که دوست تر دارندمان وقتی که دوستشان نداریم}
این حرف رو قبول ندارم ؛ بله شاید خیلی ها دوست تر داشته باشندمان ، وقتی دوستشان نداریم….
اما دوست داشتنی هم که از بی محلی بیاید ، به چه دردی میخورد آخر ؟؟!!
سگی هم که بی محل ات کند ، حریص میشوی و به دنبالش میروی!
کسی که بی محلش کردی و دیدی به رویت نگاهی غریب دارد،به درد نمیخورد ؛ جور تو کسی است که ،درعشقت غرقش کنی ، خواستن را فریاد بزنی و…
او هم شادمانه برای تنهاییت شعری بسراید…
به خدا تنها بمانی و عشقت را فریاد بزنی بهتر است از اینکه بی محلش کنی،و او به سمتت بیاید…
کسی که با بی محلی بیاید ، همین که بفهمد چه خبر است ، همین که از دل بیقرارت باخبر شود ؛ میرود خب !!!
میرود و میخندد ، وتازه کُلی با خودهم میگوید : خواست زرنگی کند…!
نه عزیزم ؛ این بی محلی ،
این به قول معروف ؛ دوری وجذب ؛
مسلک شرافتمندانه ای نیست..
باد آورده است و به باد میرود ، پشیزی هم نمی ارزد …
باش و فریاد بزن خواستنش را….
اگر ماند،چه بهتر!
بهشتی می شود ؛ پیش از موعد…
اگر هم نه ؛ که حداقل باخودت صادق بوده ای ،در قبال دلت مسئول نیستی… مگر غیر از این است؟؟
این روزها هر غلطی که میکنیم ، بهایش فقط ؛ تنهایی است ؛آدمها حوصله ی دعوا هم ندارند ، میروند
وفقط تو می مانی و ردپایی که میشود مقدس ترین جای زندگیت ، اصلاًمیشود خودِ خودِ زندگیت…!!
و ما هم که خودت میدانی ؛ عجیب خطاکاریم و روز به روز تنهاتر از قبل…
و کار ما هم نشستن و گریستن و تماشای ردپای عزیزان…
شیما
۱۲ بهمن ۹۱

[پاسخ]

nilofar پاسخ در تاريخ فروردین ۶ام, ۱۳۹۲ ۲۳:۳۶:

قشنگ بود گلم …مرسی

[پاسخ]

shima پاسخ در تاريخ فروردین ۷ام, ۱۳۹۲ ۲۱:۴۵:

خاهش عزیزم
نظر لطفته

[پاسخ]

نینا پاسخ در تاريخ فروردین ۷ام, ۱۳۹۲ ۱۵:۳۲:

خیلی قشنگ بودمرسی عسیسم

[پاسخ]

shima پاسخ در تاريخ فروردین ۷ام, ۱۳۹۲ ۲۱:۵۰:

ببخشید اشتباه شد….!!
لطف داری عزییییزم
:-)
😉

[پاسخ]

nilofarگفته :

باز باران بی ترانه
باز باران با تمام بی کسی‌های شبانه
می‌خورد بر مرد تنها
می‌چکد بر فرش خانه
باز می‌آید صدای چک چک غم
باز ماتم

من به پشت شیشه تنهایی افتاده
نمی‌دانم، نمی‌فهمم
کجای قطره‌های بی کسی زیباست؟

نمی‌فهمم، چرا مردم نمی‌فهمند
که آن کودک که زیر ضربه شلاق باران سخت می‌لرزد
کجای ذلتش زیباست؟
نمی‌فهمم

کجای اشک یک بابا
که سقفی از گل و آهن به زور چکمه باران
به روی همسر و پروانه‌های مرده‌اش آرام باریده
کجایش بوی عشق و عاشقی دارد؟
نمی‌دانم

نمی‌دانم چرا مردم نمی‌دانند
که باران عشق تنها نیست
صدای ممتدش در امتداد رنج این دل‌هاست
کجای مرگ ما زیباست؟
نمی‌فهمم

یاد آرم روز باران را
یاد آرم مادرم در کنج باران مُرد
کودکی ده ساله بودم
می‌دویدم زیر باران، از برای نان

مادرم افتاد
مادرم در کوچه‌های پست شهر آرام جان می‌داد
فقط من بودم و باران و گل‌های خیابان بود
نمی‌دانم
کجای این لجن زیباست؟

بشنو از من، کودک من
پیش چشم مرد فردا
که باران هست زیبا، از برای مردم زیبای بالادست
و آن باران که عشق دارد، فقط جاری ست بر عاشقان مست
و باران من و تو درد و غم دارد
خدا هم خوب می‌داند
که این عدل زمینی، عدل کم دارد……

[پاسخ]

shima پاسخ در تاريخ فروردین ۶ام, ۱۳۹۲ ۲۳:۰۵:

خیلی قشنگ بود
مرسی

[پاسخ]

nilofar پاسخ در تاريخ فروردین ۷ام, ۱۳۹۲ ۱۹:۱۶:

mamnoon ke khondiiiii golam ……

[پاسخ]

مجیـــــــــــــــــــــــــددلبندم پاسخ در تاريخ فروردین ۷ام, ۱۳۹۲ ۰۸:۵۶:

عالی.ممنون
کلا کامنتای جذابی میزاری

[پاسخ]

nilofar پاسخ در تاريخ فروردین ۷ام, ۱۳۹۲ ۱۹:۱۱:

mer3000 delbandam…..you too

[پاسخ]

shimaگفته :

ممنون که دلنوشته های منو گذاشتین آقای آذر

[پاسخ]

saharگفته :

دخترک برگشت
چه بزرگ شده بود گفتم پس کبریت هایت کو؟
پوزخندی زد…
گونه هایش آتش بود،سرخ،زرد…
گفتم امشب میخواهم باکبریت هایه تو،این سرزمین را به آتش بکشم
نگاهی انداخت و گفت کبریت هایم رانخریدند…
سالهاست تن فروشی میکنم…!
خیلی خوب بود تشکر

[پاسخ]

نینا پاسخ در تاريخ فروردین ۷ام, ۱۳۹۲ ۱۵:۳۷:

خیلی قشنگ بود ولی ناامید کننده …..مرسی:-)

[پاسخ]

مهسیماگفته :

این جا که دنیا اسمشه

غربت نشینی رسمشه

با ما که دلپاکیزه ایم. گویی همیشه خصمشه

دنیا یه روز خود کشیه یه روز پر از دلخوشیه

اما برای ما فقط یه تابلوی نقاشیه

عشقای بی دست و پا. یخ زده اند در دل ما

ای رروزگار ما زنده ایم. نفس نکش به جای ما

ای ادما بسه دیگه این برزخه یا زندگی

موندیم جدا از همدیگه فقط به جرم سادگی

[پاسخ]

نینا پاسخ در تاريخ فروردین ۷ام, ۱۳۹۲ ۱۵:۱۸:

خیلی قشنگ بود مرسی

[پاسخ]

نیناگفته :


“دوســـتــت دارم” را برای هر دویمان فرستادی !!

هم مــــن !!

هـــــم او !!!

خیـــانت می کـــــردی یا عــدالــَت !!??

[پاسخ]

نیناگفته :

دگـــــــر تــــــقــــــدیـــــــر را بـــــرای نــــــیـــــــامـــــــدنـــــت
بـــــهـــــــانــــه نـــکــــــن !
مــــــــرد بـــــــاش و بــــــگــــــــونــــــــخــــــواســــتـــــــــــی
و نــــــیـــــــــــامــــــــــدی

[پاسخ]

نیناگفته :

من زن خلق شدم

نه برای در حسرت یک بوسه ماندن

برای خلق بوسه ای از جنس آرامش

من زن خلق نشدم که همخواب آدم های بی خواب شوم

زن شدم که برای خواب کسی رؤیا شوم

من زن نشدم که در تنهایی ام حسرت آغوشی عاشقانه را داشته باشم

زن شدم

تا آغوشی در تنهایی عشقم باشم

به افتخار تو و من

و من زن شدم ، تحملی پایدار

یک دنیا

از سیبی

گفت که من چیدم

ولی هیچکس نگفت

نشان عشق

سیب سرخی شد

که من به آدم دادم

[پاسخ]

R@@@GOLIگفته :

.
در را کـه مــی بـــندی ،
بـــــاد هــــم ..
پــشت ِ خــانـه ات ..
زوزه مــی کــــشد !
مـــن کــــه مـــــنم !
.
.
.
چـراغـانی ِ ستـاره هـاست چـشمـانِ تــو !
و مـن ..
بــــرایِ دلـــــم ..
فــالِ اشـک می گــــــیرم !
.
.
.
تعلق که نداشته باشی به جایی … به کسی … به چیزی …
تمام

[پاسخ]

R@@@GOLIگفته :

دوست داشتنَت
گنـــــــــــاه باشد
یا اشتــــباه
گناه می کنم ، تـــــو را
حتــــــی به اشتباه …..!
.
.
.
از چهار راه قلبم عبور کردی و هیچ به چراغ قلبم توجه نکردی
اما بدان پلیس قلبم تو را تعقیب خواهد کرد
و برگه ی دوستت دارم مرا ،
زیر برف پاکن های دلت خواهد گذاشت . . !
.
.
.
اے کاغذ سپید کہ همه ے دردهایم را بہ دوش میکشے
یکبار دیگر رویت مے نویسم : / بے نهایت دوستش دارم / …
.
.
.
دلم برایت تنگ نشده … اصلا
دوست ندارم ببینمت … هیچ وقت
خاطراتمان تکرار نمی شود دیگر … هرگز
اما با تمام وجود دوستت دارم … همیشه!

[پاسخ]

shimaگفته :

امروز تولد استاد خسرو شکیبایی بود…
گفتم یادی از ایشون کرده باشیم
:-(

[پاسخ]

مسعود پاسخ در تاريخ فروردین ۷ام, ۱۳۹۲ ۲۲:۱۵:

ممنون که یادآوری کردین.

[پاسخ]

shima پاسخ در تاريخ فروردین ۸ام, ۱۳۹۲ ۰۱:۰۰:

خاهش میکنم
ممنون از شما بخاطر سایت خوبتون
:-)

[پاسخ]

mobina پاسخ در تاريخ فروردین ۸ام, ۱۳۹۲ ۱۵:۰۹:

:)merc az inke be yad in honarmand bozorg budi

[پاسخ]

shima پاسخ در تاريخ فروردین ۸ام, ۱۳۹۲ ۱۹:۳۳:

:-)
خاهش

[پاسخ]

عسل نمکىگفته :

خیلی زیبا بود مرسی

[پاسخ]

bozگفته :

آقا مسعود نمی دونم تو اینposti که میذارم چی بنویسم ولی یه ذره غیرت یا شرف بهتر از تن فروشیه کسایی که ندارن بهتر خودکشی کنن بهتره ما فقط توکل به اون بالایی کنیم همین

[پاسخ]