آخرين مطالب
آخرین محصولات
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
موضوعات
ست دستبند 4 تایی مایا انگشتر استیل پروانه گردنبند زنجیری استیل الماسی
انگشتر مذهبی طلاروس انگشتر بوته گل رز انگشتر استیل شاین
گردنبند استیل شاین قرمز کیف پول 123 گردنبند فروهر اصل
   
محصولات فروشگاه عاشقانه سایت الون بوی
انگشتر استیل ورساچ انگشتر استیل lovely
پابند استیل پروانه دستبند قلب رنگی
انگشتر طرح کمربند کیف دستی MK
مینی نگین زن انگشتر طرح توپ مروارید
baranگفته :

لــُطفـأ،یــــک دقــیقـه ســُکوتـــ …
به احـترام ِمرگــِ احساساتــِ پاک و صــادقانــه ام …
که چـه بی پروا
برای ” تـو ” فدایــشان کــَردَم …

[پاسخ]

هستیگفته :

امشب؛
زمستان را پیش فروش کرده,
رویاهایم را نیز شبیه آقای ” مارکز” می فروشم!

[پاسخ]

هستیگفته :

امشب؛
اینجا؛
گویا کسی باید باشد که نیست
و پاییز
آخرین بوسه ها را بر دستان سرد دلتنگی ام میزند…

[پاسخ]

baranگفته :

خدایا یادت هست ؟
دستشو گرفتم آوردم پیشت گفتم من فقط اینو میخوام…
گفتی اینکه خیلی کمه بهتر از اینو برات گذاشتم کنار…
پامو کوبیدم زمین و گفتم من همینو میخوام
گفتی آخه قول اینو به یکی دیگه دادم…!

[پاسخ]

baranگفته :

کوتاهترین قصه ی دنیا:
رفت…!

[پاسخ]

baranگفته :

امروز و فرداهایم و پس فرداها! همه و همه…
خراب شده اند…
بعد از تو…
برگرد…

[پاسخ]

baranگفته :

تنهایی را باید با خط بریل می نوشتند!
شنیدنش کافی نیست!
باید لمش کرد…

[پاسخ]

baranگفته :

چه فرقی دارد…
شهرما خانه ی ما باشد یا نباشد؟
وقتی تو نه در شهر ما هستی و نه در خانه!

[پاسخ]

baranگفته :

میان آمدن و رفتن مانده ام

بی تو، نه پای رفتنی است و نه

حوصله ی برای ماندن . . .

[پاسخ]

هستیگفته :

هر قاصدک,
یک پیامبر است,,,
فرقی نمیکند
همگی خبر از رفتنت میدهند..

[پاسخ]

هستیگفته :

آدمها یک زمانی…
در یک جایی…
ناخواسته…
خودشان را جا میگذارند و میــــــــروند…

[پاسخ]

ایمان پاسخ در تاريخ دی ۱۲ام, ۱۳۹۱ ۱۰:۳۴:

باید رفت
کوله بار را بست و هجرت کرد
همچون رسولی که به امید پادشاهی منصف

[پاسخ]

هستیگفته :

تقدیر را بهانه کرده اند
برای نرسیدن تو به من
باور کن هیچ مانعی نیست
به گمانم هنگام نگارش تقدیرمان
خدا عطسه کرده… همین…
به صبر که اعتقاد داری؟

[پاسخ]

ایمان پاسخ در تاريخ دی ۱۲ام, ۱۳۹۱ ۱۰:۳۷:

عطسه هایم بیشمارند
خدایا صبرو تحملی باید
تا ایوب وار پیشانی نوشت را صبر کنم…

[پاسخ]

هستیگفته :

احساس نبودنت
تمام غزل هایم را تمسخر میکند
قافیه ها را باید بدون تو
…به دار کشید…
قصه لیلی و مجنون
چند صباحیست که به خواب رفته…
باید تیشه ی بغض بر دوش گرفت
فــــــــرهادی دیــــــــــگر باید…

[پاسخ]

دختر بارون پاسخ در تاريخ دی ۱۳ام, ۱۳۹۱ ۱۳:۲۱:

like

[پاسخ]

هستی پاسخ در تاريخ دی ۱۳ام, ۱۳۹۱ ۱۵:۳۰:

تشکرات

[پاسخ]

هستیگفته :

من نمیدانم چرا سهراب گفت:
“چشم هارا باید شست جور دیگر باید دید”
من همه چیز را همانگونه که هست میبینم
آیا آن کودکی را که دراز کرده است دست
ویا آن گل که ز بی مهری دهر پژمردست
ویا آن کس که از تنهایی
به نوشتن ترانه دل بست
جور دیگر دیدنش انصاف است؟
وقتی میبینی که زنی با فریاد
بهر فرزندانش تن به هر کاری داد
وقتی میبینی که غروب خورشید
همه جا را گرفته چون باد
وقتی میبینی که همه غمگینند با نقاب گشتند شاد…

وقتی میبینی که سکوت در ظلمت با هزار آه و صدها فریاد
ناله ها را سر داد
باز هم میگویی جور دیگر باید دید؟
وقتی خط به خط متن های همه ,نیست جز آه
وقتی مردن همه در شهر سیاه..
وقتی که بر لب هر پیر و جوان هست “زندگیم گشت تباه..!”
باز هم میگویی جور دیگر باید دید؟

با هزار خنده ی تلخ میگویمکه به این حرف تو باید خندید…
شاید آن روز که سهراب میگفت:
“تا شقایق هست زندگی باید کرد”
خبر از داغ دل نسترن سرخ نداشت…
شاید آن روز سهراب به قد قامت موج ایمان داشت…
شاید آن روز سهراب..!!

[پاسخ]

هستی پاسخ در تاريخ دی ۱۱ام, ۱۳۹۱ ۱۶:۳۷:

این من بودما

[پاسخ]

ایمان پاسخ در تاريخ دی ۱۲ام, ۱۳۹۱ ۱۰:۴۰:

مرسی خانم هستی
جالب بود

[پاسخ]

هستی پاسخ در تاريخ دی ۱۳ام, ۱۳۹۱ ۱۰:۳۸:

خواهش میکنم آقا ایمان

هستیگفته :

بگیر از من تنهاییم رو که تنها تری از من
واسه جشن تنهاییمون هدیه ی ناقابل توست لاله ی پرپری از من
من مثل یک گل سرخ تو کویرم
من یه حرفم که توی بغضی اسیرم
من یه بن بستم و بی عابر و تنهام
من گذرگاه سکوت روز و شب هام

[پاسخ]

Avarehگفته :

میدونی وقتی خدا داشت بدرقه ام میکرد
بهم چی گفت؟ گفت:
جایی که میری مردمی داره که میشکنند
نکنه غصه بخوری تو تنها نیستی
تو کوله بارت عشق میذارم که بگذری
قلب میذارم که جا بدی
اشک میدم که همراهیت کنه
و مرگ که بدونی برمیگردی پیش خودم

[پاسخ]

ساحل پاسخ در تاريخ دی ۱۳ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۳۰:

حکایت ما آدم ها …
حکایت کفشاییه که …
اگه جفت نباشند …
هر کدومشون …
هر چقدر شیک باشند …
هر چقدر هم نو باشند
تا همیشه …
لنگه به لنگه اند …
کاش …
خدا وقتی آدم ها رو می آفرید …
جفت هر کس رو باهاش می آفرید …
تا این همه آدمای لنگه به لنگه زیر این سقف ها …
به اجبار، خودشون رو جفت نشون نمی دادند…

[پاسخ]

ساحلگفته :

هیچ کس نفهمید که خدا هم تنهایی هایش را فریاد میزند……
قل هو الله احد……

[پاسخ]

دختر بارون پاسخ در تاريخ دی ۱۳ام, ۱۳۹۱ ۱۳:۲۶:

خیلی قشنگ بود…

[پاسخ]

ساحل پاسخ در تاريخ دی ۱۳ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۱۹:

خواهش میکنم عزیز

[پاسخ]

ساحلگفته :

اینجا نوری نیست…بانور دلت وارد شو….

[پاسخ]

ساحلگفته :

قصه نیستم که بگوئی..
نغمه نیستم که بخوانی..
صدا نیستم که بشنوی..
یا چیزی چنان که ببینی..
یا چیزی که چنان بدانی..
من درد مشترکم..
مرا فریاد کن..
درخت با جنگل سخن میگوید..
علف با صحرا..
ستاره با کهکشان..
و من با تو سخن می گویم..
دستت را به من بده..
حرفت را به من بگو..
قلبت را به من بده..
من ریشه های تو را دریافته ام..
با لبانت برای همه لب ها سخن گفته ام..
و دست هایت با دستان من آشناست..
شاملو

[پاسخ]

ساحلگفته :

نگران شکستن دلت نباش… همه دلا همینن…
جنسشون شیشه ای دیگه کاریش نمیشه کرد..
تو خدا رو داری..
نگران چی هستی.. اینکه نتونی دوباره وایسی؟
اینکه از پا درت بیاره خاطراتت؟
وقتی بغضت میگیره..داد بزن، صداش کن..انقدر بغضاتو اذیت نکن..چیکارشون داری بزار راحت باشن.. بزار روحت،قلبت، همه دردات با خدا حرف بزنن..تمومش کن این وابسته بودن به زمینیارو..
خدا منتظر..دیر نکنی..

[پاسخ]

سحر پاسخ در تاريخ بهمن ۶ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۵۲:

عالی بود…..کاش هممون به این باور برسیم که خدا منتظره………ممنون

[پاسخ]

SADAFگفته :

«پنج وارونه چه معنا دارد ؟»

خواهر کوچکم از من پرسید.

من به او خندیدم.

کمی آزرده و حیرت زده گفت:

«روی دیوار و درختان دیدم.»

باز هم خندیدم

گفت:«دیروز خودم دیدم مهران،پسر همسایه
پنج وارونه به مینو می داد.»

آن قدر خنده برم داشت که طفلک ترسید.

بغلش کردم و بوسیدم و با خود گفتم :

«بعد ها

وقتی باریدن بی وقفه ی درد

سقف کوتاه دلت را خم کرد

بی گمان می فهمی

پنج وارونه چه معنا دارد.»

رفت وسیبی آورد

نصف کردیم

دمی خیره بر آن نیمه به نجوا می گفت:

«نکند یعنی…یعنی…همین نیمه ی سیب!؟»

تن آن نیمه، تب خواهش بود.
گاز زد

خنده ی لب های خدا را چیدم.

خیره بر نیمه ی گندیده ی خود خندیدم

[پاسخ]

Avarehگفته :

هوا سرده
ولی …
خوش به حال اونایی که
این روزها
غرق در گرم ترین آغوش هایند .

[پاسخ]

پرنیانگفته :

فصل دو نفره ها تموم شد…

حالا نوبت ماست که دستمونو بذاریم توو جیبمونو رو جدول خیابونا راه بریم!!!

[پاسخ]

SADAFگفته :

آرامشـــ یعنــے

هـــر وقتـــ قهـــر ڪردے

مطمئـטּ باشے ڪہ تـا آشتـے ڪنے هیچـ ڪســـــــے جاتـــــ رو نمے ڪًیره

[پاسخ]

ساحلگفته :

کاش میداتستم این سرنوشت را چه کسی برایم بافت..
انوقت به او میگفتم که انقد یقه را تنگ بافته ای که بغض هایم را نمیتوانم فرو دهم..

[پاسخ]

ساحلگفته :

میگن یه نخ سیگار آدمو آرروم میکنه..
من موندم یعنی هیچکدوم از دوستای من اندازه ی یه نخ سیگار نیستن…؟

[پاسخ]

Avarehگفته :

شاید د♥ ل من عروسکی از چوب است
مثل قصـــــه ی پینوکیــو محبوب است
اما چه دماغـــــــــــی داره این بیچاره
از بس که نوشته: “حال من” هم خوب است … !
دیگر کمتر اشـــک می ریزم…
دارم بُــــــــزرگ می شوم
یا سنـــــــگ …. !!!
خدا میداند…

[پاسخ]

ساحلگفته :

جوجو خانمی چادر به سر در خونشون نشسته…
باد میزنه زلفونش.. خودم برم قربونش…
هه.. یادته..؟
خندم میگیره..واقعا بچه بودی…
من عاشق همین بچگیات شدم…
چقد بازیگر خوبی بودی..

[پاسخ]

حوّاگفته :

حالا حکمت بازی های کودکانه را میفهمم
زوووووووووووووووو…
تمرین این روزهای نفس گیر بود

[پاسخ]

حوّاگفته :

فعل لازم یا متعدی!؟
چقدر دروغ نوشتند در کتاب فارسیمان:
فعل “رفتن” که لازم نبود…

[پاسخ]

حوّاگفته :

به رویت نیاوردم از همان زمان که به جای “تو” گفتی”شما”
فهمیدم پای “او” در میان است…

[پاسخ]

حوّاگفته :

چه تشابه متفاوتی داریم:
تو دل شکسته ای من دل شکسته ام

[پاسخ]

حوّاگفته :

گفت احوالت چطور است؟
گفتمش عالیست مثل حال گل
حال گل در چنگ چنگیز مغول

[پاسخ]

سمیراگفته :

اگر یقین داری حتما پروانه میشوی ،بگذار روزگار هر چقدر میخواهد پیله کند!!!

[پاسخ]

سمیراگفته :

من خدا را دارم
کوله بارم بر دوش
سفری می باید
سفری تا ته تنهایی محض!
هر کجا لرزیدی؛
از سفر ترسیدی,
فقط آهسته بگو:
من خدا را دارم…….!!

[پاسخ]

سمیراگفته :

هر وقت گریه میکنم, سبک میشوم؛
عجب وزنی دارد این چند قطره اشک…!!!!

[پاسخ]

سمیراگفته :

کمی بمان, وقتی بروی دیگر رفته ای
گیرم هزار بار برگردی…..!!!!

[پاسخ]

ساحلگفته :

آبشار با اینهمه زیبائی اش فرو می ریزد چه برسد به من…
چه برسد به تو…

[پاسخ]

ساحلگفته :

تو نیستی که ببینی…
چگونه با دیوار
به مهربانی یک دوست از تو می گویم
تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار
جواب می شنوم..
تو نیستی که ببینی چگونه دور از تو
به روی هرچه دیرن خانه ست
غبار سربی اندوه بال گسترده است..
تو نیستی که ببینی دل رمیده من
بجز تو یاد همه چیز را رهاکرده است..
غروب های غریب
در این رواق نیاز
پرنده ساکت و غمگین
ستاره بیمار است
دو چشم خسته من
در این امید عبث
دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است
تو نیستی که ببینی…
فریدون مشیری

[پاسخ]

ساحلگفته :

آیا در این دنیا کسی هست بفهمد
که در این لحظه چه می کشم ؟ چه حالی دارم؟
چقدر زنده نبودن خوب است ، خوب خوب خوب
شریعتی

[پاسخ]

ساحلگفته :

من هر لحظه ، هماره

شب و روز

همه وقت و همه جا

صدای این بارش ها و ریزش های پیوسته را

که سینه ام را پر می کند ،

و سبوی قلبم را لبریز می کنند ، می شنوم.

و آه !

آه که کسی نمی داند و نمی شنود !

که ” کس ” سر با بالین سینه ی من ندارد.

و هیچ کس ، گوش آشنای این آواره های غیبی را ندارد

که این گوش ها

تنها صدای بر هم خوردن اشیا را می توانند شنید.

صدای حرف های ناگفته را

آوای نیازهای بنهفته را

و زمزمه ی جویبارهای مرموزی را

که در صحرای روح آدمی روانند

و ترنم صدها ترانه بر لب دارند ،

نمی توانند شنید ،

مگر گوش کسی

اما سر بالین سینه ی من ندارد.

شریعتی

[پاسخ]

ساحلگفته :

زنده ، این گونه به غم

خفته ام در تابوت

حرف ها دارم در دل

می گزم لب به سکوت
شاملو

[پاسخ]

baranگفته :

بیماری عجیبی است دلتنگی . . .

آرام…

آرام…

آرام را “ناآرام”میکند

[پاسخ]

baranگفته :

برای تو
روزها در پی هم می آیندو می روند
ومن هنوز برای دقایقی هم که شده
خاطرات و عشق یکطرفه ام را مرورمی کنم
چه شد که من عاشقت شدم؟
کدام لبخند تو مرا رسوای عالم کرد؟
کدام نگاه گرمت به دلم چسبید؟
چه شد که حس خواستن تو درمن زنده شد؟
چه شد که با خود فکر کردم تو به من (نه)نخواهی گفت؟
هرکجا هستی باش
روزگارت شاد شاد…
اما من دلتنگم………………

[پاسخ]

baranگفته :

دل تنـــــــگم…….
دل تنــــــــــگــــــ آن روزهـــــــــا
ک نمیـــــــدانم محبتهایــــــش توهــــــــم من بــــــــــــود!
یا تــــرحم او؟؟!

[پاسخ]

reza پاسخ در تاريخ دی ۱۴ام, ۱۳۹۱ ۱۶:۵۲:

حیلی قشنگ بود باران.
امید وارم موفق باشی.

[پاسخ]

baran پاسخ در تاريخ دی ۱۵ام, ۱۳۹۱ ۱۲:۱۲:

خواهش میشه !

[پاسخ]

baranگفته :

اگر میشود دستم را بگیر!؟
دارم به یادت…

می افتــــــــــم…!!

[پاسخ]

baranگفته :

چه معنـــــى دارد
زندگى…!؟
وقتى که هیچ اتفاقى
من و تو را
سر راه هم قرار نمى دهد !!

[پاسخ]

پسر جهنمیگفته :

ﺯﻧﺪﮔﯽ ﯾﮏ ﺁﺭﺯﻭﯼ ﺩﻭﺭ ﻧﯿﺴﺖ؛
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﯾﮏ ﺟﺴﺖ ﻭ ﺟﻮﯼ ﮐﻮﺭ ﻧﯿﺴﺖ
ﺯﯾﺴﺘﻦ ﺩﺭ ﭘﯿﻠﻪ ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ ﭼﯿﺴﺖ؟
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻦ ؛ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﻓﺴﺎﻧﻪ ﻧﯿﺴﺖ
ﮔﻮﺵ ﮐﻦ ! ﺩﺭﯾﺎ ﺻﺪﺍﯾﺖ ﻣﯿﺰﻧﺪ؛
ﻫﺮﭼﻪ ﻧﺎﭘﯿﺪﺍ ﺻﺪﺍﯾﺖ ﻣﯿﺰﻧﺪ
ﺟﻨﮕﻞ ﺧﺎﻣﻮﺵ ﻣﯿﺪﺍﻧﺪ ﺗﻮ ﺭﺍ؛
ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯾﯽ ﺳﺒﺰ ﻣﯿﺨﻮﺍﻧﺪ ﺗﻮ ﺭﺍ
ﺯﯾﺮ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺁﺗﺸﯽ ﺩﺭ ﺟﺎﻥ ﺗﻮﺳﺖ؛
ﻗﻤﺮﯼ ﺗﻨﻬﺎ ﭘﯽ ﺩﺳﺘﺎﻥ ﺗﻮﺳﺖ
ﭘﯿﻠﻪ ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ ﺍﺯ ﺩﻧﯿﺎ ﺟﺪﺍﺳﺖ؛
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﯾﮏ ﻣﻘﺼﺪ ﺑﯽ ﺍﻧﺘﻬﺎﺳﺖ
ﻫﯿﭻ ﺟﺎﯾﯽ ﺍﻧﺘﻬﺎﯼ ﺭﺍﻩ ﻧﯿﺴﺖ؛
ﺍﯾﻦ ﺗﻤﺎﻣﺶ ﻣﺎﺟﺮﺍﯼ ﺯﻧﺪﮔﯿﺴﺖ

[پاسخ]

baranگفته :

دلت که گرفته باشه….
با صدای دست فروشه دوره گرد هم گریه میکنی…

[پاسخ]

baranگفته :

میدانی !؟
هنوز هم تمام رویای من به هم ریختن موهایت است…

[پاسخ]

baranگفته :

مدتهاست
نه به آمدن کسی دلخوشم
نه از رفتن کسی دلگیر
بی کسی هم عالمی دارد !!!

[پاسخ]

baranگفته :

بعضی وقتا یه چیزی مینویسی…
واسه یه نفر
اما دلت میگیردوقتی یادت می افتد
که…
هرکسی ممکن است بخواند
جز
آن
یک
نفر…
!!!

[پاسخ]

baranگفته :

چقدر وقت دارم برای تو
و چقدر وقت نداری برای من ….
و چقدر دلم می گیرد از این تنگی وقت
که حتی
وقت نمیکنی دلتنگ شوی برای من …..

[پاسخ]

baranگفته :

ﭼﻪ ﻗﺎﻧﻮﻥ ﺑﺪﯾﻪ
.
.
.
.
ﻭﺍﺳﻪ ﺷﺮﻭﻉ ﯾﻪ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﻫﺮ ﺩﻭ ﻃﺮﻑ ﺑﺎﯾﺪ
ﺑﺨﻮﺍﻥ ﻭﻟﯽ ﻭﺍﺳﻪ ﺗﻤﻮﻡ ﺷﺪﻧﺶ ﻫﻤﯿﻦﮐﻪ ﯾﻪ
ﻧﻔﺮ ﺑﺨﻮﺍﺩ
ﮐﺎﻓﯿﻪ

[پاسخ]

baranگفته :

ﺻﺪﺍﯼ ﺁﺏ ﻣﯿﺎﯾﺪ،
ﺩﺭ ﺣﻮﺽ ﺩﻟﺘﻨﮕﯿﻢ ﭺ ﻣﯽ‌ﺷﻮﯾﯽ ؟
ﺍﻫﺴﺘﻪ ﺗﺮ ….
ﻣﺎﻫﯽ ﮐﻮﭼﮏ ﺩﻟﻢ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ ﺩﺳﺘﺎﻧﺖ ﻧﻤﯿﺒﯿﻨﯽ …؟؟!

[پاسخ]

پسر جهنمیگفته :

ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﯽ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﭼﻘﺪﺭ ﺳﺨﺘﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﺨﻮﺍﯼ ﺩﺭﺩ ﻭ ﺩﻝ
ﮐﻨﯽ ، ﺍﻣﺎ ﮐﺴﯽ ﺭﻭ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯽ ..
ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﯽ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﭼﻘﺪﺭ ﺳﺨﺘﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﺨﻮﺍﯼ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﻨﯽ ﺍﻣﺎ
ﺷﻮﻧﻪ ﻫﺎﯼ ﮐﺴﯽ ﺭﻭ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯽ …
ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﯽ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﭼﻘﺪﺭ ﺳﺨﺘﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﺨﻮﺍﯼ ﺑﺎ ﯾﮑﯽ ﺑﺨﻨﺪﯼ
ﺍﻣﺎ ﮐﺴﯽ ﺭﻭ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯽ ..
ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﯽ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﭼﻘﺪﺭ ﺳﺨﺘﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﻗﻠﺒﺖ ﺷﮑﺴﺘﻪ ﻭ ﮐﺴﯽ
ﻧﯿﺴﺖ ﺗﺎ ﺗﮑﻪ ﻫﺎﯼ ﻗﻠﺒﺖ ﺭﻭ ﻭﺍﺳﺖ ﺟﻤﻊ ﮐﻨﻪ …
ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﯽ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﭼﻘﺪﺭ ﺳﺨﺘﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺷﻮﺭ ﻭ ﻫﯿﺠﺎﻧﯽ
ﻭ ﮐﺴﯽ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﻫﯿﺠﺎﻧﺖ ﺭﻭ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﺗﻘﺴﯿﻢ ﮐﻨﯽ …
ﺁﺭﻩ …ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺳﺨﺘﻪ …
ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺷﮑﻬﺎﺕ ﺑﻨﺪ ﻧﻤﯿﺂﻥ ﻭ ﮐﺴﯽ ﭘﯿﺪﺍ ﻧﻤﯿﺸﻪ ﺍﻭﻧﺎ ﺭﻭ ﺑﻨﺪ
ﺑﯿﺎﺭﻩ …ﯾﺎ ﻋﻠﺖ ﺟﺎﺭﯼ ﺷﺪﻥ ﺍﺷﮑﻬﺎﺕ ﺭﻭ ﺑﭙﺮﺳﻪ…
ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺳﺨﺘﻪ .. ﻭﻗﺘﯽ ﺩﺳﺘﻬﺎﺕ ﺳﺮﺩ ﺷﺪﻥ ﻭ ﺩﺳﺘﯽ ﻧﯿﺴﺖ
ﮐﻪ ﺍﻭﻧﺎ ﺭﻭ ﺑﺎ ﻣﺎﻟﺸﺶ ﮔﺮﻡ ﺑﮑﻨﻪ …
ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺧﯿﻠﯽ ﺳﺨﺘﻪ … ﻭﻗﺘﯽ ﯾﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﺣﺮﻑ ﺩﺍﺭﯼ ﻭ ﮐﺴﯽ
ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﺍﻭﻧﺎ ﺭﻭ ﮔﻮﺵ ﺑﺪﻩ …
ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺧﯿﻠﯽ ﺳﺨﺘﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﺨﻮﺍﯼ …
.
.
.
ﺁﺧﻪ ﭼﻪ ﻣﯿﺪﻭﻧﯽ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﭼﯿﻪ … ﺗﻮ ﮐﻪ ﻫﯿﭻ ﻭﻗﺖ ﺗﻨﻬﺎ
ﻧﺒﻮﺩﯼ …
ﺍﻣﯿﺪﻭﺍﺭﻡ ﻫﯿﭻ ﻭﻗﺖ ﺗﻨﻬﺎ ﻧﺒﺎﺷﯽ ..

[پاسخ]

baranگفته :

دیــوونگــی یعــنی :
عکسشــو تو گوشــیت هی نیگــاه کنی ، واســه بار هــزارم . . .
انگــار تاحــالا نــدیدیش . . !
بگی خــو آخــه دلم همــش یه ذره میشــه بــرات . . .
بغــض کنــی و زرتــــی اشکــات بــریزه . .
شمــارشــو با ذوق بگــیری شــاید اینبار جــوابتو داد. . .
شــاید با مــهربونی بگــه جــــــونم . .
شــاید. . شــاید. . شــاید. . .ای تــــو روحــــت با هــمین شاید گفتــنات خــاطره . .
بــازم هــمین صــدای مســخــره تو گوشــت بپــیچه :
مشــــترک مورد نــظر پاسخــگو نمیــباشــد. . لطــفأ مجــددا بمــیرید . . . !

[پاسخ]

سحر پاسخ در تاريخ دی ۱۲ام, ۱۳۹۱ ۱۷:۱۷:

ممنون نوشته هات خیلی قشنگ بودند

[پاسخ]

baran پاسخ در تاريخ دی ۱۳ام, ۱۳۹۱ ۱۴:۲۸:

لطف داری سحر جون

[پاسخ]

baranگفته :

خیلی سخته که دلت بودنشو بخواد…
اما مجبور باشی به نبودنش عادت کنی….!!!!

[پاسخ]

baranگفته :

هی روزگار!!!
من به درک.خودت خسته نشدی از دیدن تصویر تکراری درد کشیدن من؟؟؟؟

[پاسخ]

baranگفته :

خدایا یک مرگ بدهکارم
و هزار آرزو طلبکار
خسته ام
یا طلبم را بده
یا طلبت را بگیر….

[پاسخ]

baranگفته :

هـی لــعـنـتـی !
تـــو بــــدتــــریــن اتــفـاق ِ زنـــدگـی ِ مــن بــودی . . .
تــو بــاعــث شــدی از هــمــه ی زیــبـایــی هــای دنـیـا دل بـکـنـم و فـقـط بــه آغوش ِ تـو فــکـر کــنــــم,

اکـنـون چـنـد مــاه از آن اتـفـاق گـذشـتـه و مـن هـر روز و هـرشـب “تـنـها بـه کـافـه” مـیـروم ,

تـو بـد بـودی امــا ,
دلـــم بــــرایــــت تــنـگ شـــده اســـت . . .

[پاسخ]

baranگفته :

باورت بشود یا نـــــــــــه
روزی می رســــد که دلت برای هیچکسی به انـــــــــدازه من
تنگ نخواهــــــــــــد شد……
برای نگاه کردنم…برای اذیت کردنم… خنــــــــــــــــدیدنم
برای تمامی لحظـــــــــاتی که در کنـــــــار من داشتی…
روزی خواهــــــد رسید که درحســــــرت تکرار دوباره من خواهــــــی بود…
میــــــدانم روزی دیگر نیستم…وهیچکس تکــــــــرار من نخواهـــــد شد…

[پاسخ]

baranگفته :

امشب نبودنت را به گریه نشستم
و
دست خیالت اشکهای مرا پاک می کرد……

[پاسخ]

پسر جهنمیگفته :

ﻋﻤﺮﯼ ﺩﺭ ﻗﻔﺲ ﻋﺸﻖ ﺍﺳﯿﺮ ﻣﺎﻧﺪﻡ ﻭ ﺣﺎﻝ ﺩﯾﮕﺮ ﭘﺮ ﻭ ﺑﺎﻟﯽ
ﻧﯿﺴﺖ ﻭ ﺷﻮﻕ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﺍﺯ ﺩﻟﻢ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﺳﺖ،ﻋﻤﺮﯼ ﺑﻪ ﺳﺎﺯﺕ
ﻣﻦ ﺭﺍ ﺭﻗﺼﺎﻧﺪﯼ ﻭ ﺣﺎﻝ ﮐﻪ ﻧﻮﺑﺖ ﺗﻮﺳﺖ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﯽ ﺭﻗﺺ
ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﻢ! ، ﻋﻤﺮﯼ ﺩﺭ ﺟﺴﺘﺠﻮﯼ ﺩﺭﯾﺎﯼ ﮔﻢ ﺷﺪﻩ ﻫﻤﺎﻧﻨﺪ
ﻣﺎﻫﯽ ﺩﺭ ﺗﻨﮓ، ﺑﻪ ﺩﻭﺭ ﺧﻮﺩ ﭼﺮﺧﯿﺪﻡ، ﻋﻤﺮﯼ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵ
ﮐﺸﯿﺪﻡ ﻫﻤﻪ ﺗﻠﺨﯽ ﻫﺎ ﺭﺍ، ﺩﺭ ﺁﺧﺮ ﻫﻢ ﭼﻪ؟! ﭘﺲ ﻣﻦ ﻫﻢ
ﻓﻘﻂ ﻧﻔﺲ ﻣﯽ ﮐﺸﻢ ﺗﺎ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﻣﺮﺩﻩ ﻫﺎ ﻣﺮﺍ ﺩﻓﻦ ﻧﮑﻨﻨﺪ …
ﺑـــﺮﺍﯼ ﻓـــﺮﺍﻣـﻮﺵ ﮐــﺮﺩﻧــَـﺖ ، ﻫـَــﺮ ﺷــَـﺐ ﺁﺭﺯﻭﯼ
ﺁﻟـﺰﺍﯾـﻤـــﺮ ﻣـﯽ ﮐﻨـــَـﻢ …
ﺧــﻮﺵ ﺑــﻪ ﺣــﺎﻝِ ﺗـﻮ ..
ﮐــﻪ ﻭﻗﺘــﯽ ” ﺍﻭ ” ﺁﻣـــﺪ .. ﺑـﺪﻭﻥِ ﻫـﯿـــﭻ ﺩﺭﺩِ
ﺳــَــﺮﯼ ،
ﻓـــﺮﺍﻣــﻮﺷـــَـــــﻢ ﮐـــَــﺮﺩﯼ !!…

[پاسخ]

پسر جهنمیگفته :

ﺍﺯ ﭼﻪ ﺑﻨﻮﯾﺴﻢ؟؟
ﺍﺯ ﭼﻪ ﺑﻨﻮﯾﺴﻢ؟؟
ﺍﺯ ﺁﺳﻤﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﻋﺒﻮﺭ ﺍﺳﺖ؟
ﯾﺎ ﺍﺯ ﺩﻟﯽ ﮐﻪ ﺳﻮﺗﻮ ﮐﻮﺭ ﺍﺳﺖ؟
ﺍﺯ ﺯﻣﯿﻦ ﺑﻨﻮﯾﺴﻢ ﯾﺎ ﺍﺯ ﺯﻣﺎﻥ ﯾﺎ ﺍﺯ ﯾﮏ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ؟
ﺍﺯ ﺧﺎﻃﺮﺍﺗﯽ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺗﻮ ﺩﺭ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺧﯿﺲ ﺷﺪ؟
ﯾﺎ ﺍﺯ ﻏﺰﻟﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻫﯿﭻ ﻭﻗﺖ ﺳﺮﻭﺩﻩ ﻧﺸﺪ؟
ﺍﺯ ﭼﻪ ﺑﻨﻮﯾﺴﻢ ؟؟
ﺍﺯ ﻧﺎﻣﻪ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ﺑﺴﻮﯾﺖ ﻧﻔﺮﺳﺘﺎﺩﻡ ؟
ﯾﺎ ﺍﺯ ﺗﺮﺍﻧﻪ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻫﺮﮔﺰ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﻧﺨﻮﺍﻧﺪﻡ؟
ﺍﺯ ﭼﺘﺮﯼ ﮐﻪ ﻫﺮﮔﺰ ﺯﯾﺮ ﺁﻥ ﻧﺎﯾﺴﺘﺎﺩﯾﻢ؟
ﯾﺎ ﺍﺯ ﺑﺪﺭﻭﺩﯼ ﮐﻪ ﻫﺮﮔﺰ ﺑﺮ ﺯﺑﺎﻥ ﻧﯿﺎﻭﺭﺩﯾﻢ؟
ﻣﻦ ﻋﺎﺷﻖ ﺑﯿﺎﺑﺎﻧﯽ ﻫﺴﺘﻢ ﮐﻪ ﻫﺮﮔﺰ ﻗﺴﻤﺖ ﻧﺸﺪ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺩﺭ
ﺁﻥ ﻗﺪﻡ ﺑﺰﻧﯿﻢ …
ﻣﻦ ﺩﻝ ﺑﺴﺘﻪ ﺩﺭﺧﺘﯽ ﻫﺴﺘﻢ ﮐﻪ ﻓﺮﺻﺖ ﻧﺸﺪ ﺍﺳﻤﻤﺎﻥ ﺭﺍ
ﺭﻭﯾﺶ ﺣﮏ ﮐﻨﯿﻢ ..…
ﻣﻦ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﭘﻨﺠﺮﻫﺎﯾﯽ ﻫﺴﺘﻢ ﮐﻪ ﻋﻄﺮ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﻪ ﻣﻦ
ﻧﺸﺎﻥ ﺩﻫﺪ .…

[پاسخ]

ساحل پاسخ در تاريخ دی ۱۴ام, ۱۳۹۱ ۱۶:۲۳:

گاهی فقط بوی یک عطر ، یک تشابه اسم !
برای چند لحظه …
باعث میشه دقیقاً احساس کنی ،که قلبت داره از تو سینه ات کنده میشه …

[پاسخ]

پسر جهنمیگفته :

ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺳﺒﺰ ﻣﯽﺧﺸﮑﺪ
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺳﺎﺩﻩ ﻣﯽﺑﺎﺯﺩ
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻟﺸﮑﺮ ﺍﻧﺪﻭﻩ
ﺑﻪ ﻗﻠﺐ ﺳﺎﺩﻩ ﻣﯽﺗﺎﺯﺩ
ﻣﻦ ﺁﻥ ﺳﺒﺰﻡ ﮐﻪ ﺭﺳﺘﻦ ﺭﺍ
ﺗﻮ ﺁﺧﺮ ﺑﺮﺩﯼ ﺍﺯ ﯾﺎﺩﻡ
ﭼﻪ ﺳﺎﺩﻩ ﻫﺴﺘﯽ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ
ﺑﻪ ﺑﺎﺩ ﺳﺎﺩﮔﯽ ﺩﺍﺩﻡ
ﺑﻪ ﭘﺎﺱ ﺳﺎﺩﮔﯽ ﺩﺭ ﻋﺸﻖ
ﺩﺭﻭﻥ ﺧﻮﺩ ﺷﮑﺴﺘﻢ ﺯﻭﺩ
ﺩﺭﯾﻐﺎ ﺳﻬﻢ ﻣﻦ ﺍﺯ ﻋﺸﻖ
ﻗﻔﺲ ﺑﺎ ﺣﺠﻢ ﮐﻮﭼﮏ ﺑﻮﺩ
ﺩﺭﻭﻧﻢ ﻣﻠﺘﻬﺐ ﺍﺯ ﻋﺸﻖ
ﺑﺮﻭﻧﻢ ﭼﻬﺮﻩﺍﯼ ﺩﻡﺳﺮﺩ
ﻭﻟﯽ ﺍﺯ ﻋﺸﻖ ﺑﺎﺧﺘﻦ ﺭﺍ
ﻏﺮﻭﺭ ﻣﻦ ﻣﺮﻣﺖ ﮐﺮﺩ
ﺑﻪﻏﯿﺮ ﺍﺯ » ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ «
ﺑﻪ ﻟﺐ ﺣﺮﻓﯽ ﻧﺸﺪ ﺟﺎﺭﯼ
ﻭﻟﯽ ﻏﺎﻓﻞ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺧﻨﺠﺮ
ﺩﺭﻭﻥ ﺁﺳﺘﯿﻦ ﺩﺍﺭﯼ
ﻃﻠﻮﻉ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺩﯾﺪﺍﺭ
ﻏﺮﻭﺏ ﺷﺎﻡ ﺁﺧﺮ ﺑﻮﺩ
ﺳﺮﺍﻧﺠﺎﻡ ﺗﻮ ﻭ ﻋﺸﻘﺖ
ﺣﺪﯾﺚ ﭘﺸﺖ ﻭ ﺧﻨﺠﺮ ﺑﻮﺩ

[پاسخ]

محمدرضاگفته :

سلام ایول دمتون گرم امابازم جاداره سایت ازاین که هست بهتربشه امابازم ممنون من میام شماهم بیاییدمن به درخانه ی شماوشمابه قلب ما

[پاسخ]

Avarehگفته :

یک پسر میتواند کاری کند
که از تمام مردها متنفر شوی
و یک مرد میتواند کاری کند
که بفهمی همه ی مردها مثل هم نیستن
مرد هم قلب دارند….
فقط صدایش …
یواش تر از صدای قلب یک زن است….
مرد هم در خلوتش برای عشقش گریه میکند….شاید ندیده باشی…
اما همیشه اشک هایش را در آلبوم دلتنگیش قاب میکند…
هر وقت زن بودنت را می بیند…
سینه را جلو میدهد…
صدایش را کلفت تر م یکند…. تا مبدا …
لرزش دست هایش را ببینی …
مرد که باشی… دوست داری…. از نگاه یک زن مرد باشی …
… … نه بخاطر زورِ بازوها!
مثل تو دلتنگ میشود.. ولی،گریه نمیکند…
بچه میشود….بهانه میگیرد…
تو این ها را خوب میدانی….
تمام آرزویش این است که سر روی پاهایت بگذارد…
تا موهایش را نوازش کنی…
عاشق بویِ موهای توست
و بیشتر از تــــو به آغوش نیاز دارد…..
چون وقت تنهایی…خاطره ی تــ♥ــو او را امیدوار میکند….
مرد که باشی
سخت است نفس کشیدن در هوایی که میدانی آلودست
مرد که باشی
دلگیر میشوی از نامردی های روزگار
مرد که باشی
… پرسشهای بی جواب مجنونت میکند
مرد که باشی
سختی های این روزگار نابودت میکند
مرد که باشی
میفهمی چه سخت است سکوت آنجا که تنها نگاهت کلامت میشود
مرد که باشی
میشنوی همه ی گفته های دیگران را و تنها با لبخند پاسخ میدهی
مرد که باشی
میدانی به نا حق مردن چه سخت است
مرد که باشی
میدانی جزوی از دیگران شدن چه پر درد است
مرد که باشی حرفهایم را خوب میفهمی……
من مرد بودم …
تونباش

[پاسخ]

ساحل پاسخ در تاريخ دی ۱۲ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۱۳:

شاید آرامتر میشدم.. فقط و فقط…
اگر میفهمیدند حرفهایم به همین راحتی که میخوانند..
نوشته نشده ست…

[پاسخ]

دختر بارون پاسخ در تاريخ دی ۱۳ام, ۱۳۹۱ ۱۹:۲۶:

محشر بود………..مرسی

[پاسخ]

سمیراگفته :

خدایا:
کسی را که قسمت دیگری است سر راهمان قرار نده ؛ تا شبهای دلتنگیش برای ما باشد و روزهای خوشش برای دیگری…!!!

“دکتر شریعتی”

[پاسخ]

ساحلگفته :

حقیقت دارد..
آری حقیقت دارد..
کافیست چمدان هایت را ببندی،
تا همه برای از یاد بردنت حاضر شوند..
آنکه بیشتر دوستت دارد..زودتر..

[پاسخ]

ساحلگفته :

این روزها دنیایم به اندازه یک نفر کوچک شده..
و یک نفر به اندازه خدا بزرگ..!
اگر برود دین و دنیایم را باختم..

[پاسخ]

ساحلگفته :

مازیار راست میگه..
خط فاصله عزیزم تو نزار بین تو ______ من
نگو از قصه باروون
نگو از رفتن و رفتن…

[پاسخ]

ساحلگفته :

دلم باز امشب گرفته…

بیا تا کمی با تو صحبت کنم

بیا تا دل کوچکم را

خدایا فقط با تو قسمت کنم …

[پاسخ]

ساحلگفته :

ته فنجان قهوه ام
کف دستم
یا پیشانی ام را ببین!
چیزی نمی بینی؟
مثلا خطی
حرفی
یا چیزی که بتوان “تو” را
به “من” نسبت داد ؟!

[پاسخ]

ساحلگفته :

روحم میخواهد برود یک گوشه بنشیند ،
پشتش را بکند به دنیا ،
پاهایش را بغل کند و بلند بگوید :
من دیگر بازی نمیکنم . . .

[پاسخ]

ساحلگفته :

من خیلی وقته کارت قرمزمو گرفتم …
فقط دارم آروم آروم زمینو ترک میکنم واسه وقت کشی !

[پاسخ]

ساحلگفته :

غــم که نوشتن ندارد نفوذ می کند در استخوان هایت…
جاسوس می شود در قلبت
آرام آرام از چشم هایت میریزد بیرون…

[پاسخ]

دختر بارونگفته :

گاهی آدم میماند بین بودن یا نبودن!

به رفتن که فکر می کنی اتفاقی می افتد

که منصرف می شوی…

میخواهی بمانی،

رفتاری می بینی که انگار باید بـــروی!

این بلاتکلیفی خودش کلــــی جهنـــــــــــــــم است

[پاسخ]

ساحلگفته :

به نام خدایی که دغدغه ی از دست دادنش را ندارم …
.
.
خدایا !
کسی غیر از تو با من نیست …
خیالت از زمین راحت ، که حتی روز روشن نیست …
کسی اینجا نمیبینه ، که دنیا زیر چشماته !
یه عمره یادمون رفته ، زمین دار مکافاته !
فراموشم شده گاهی ، که این پایین چه ها کردم !
که روزی باید از اینجا ، بازم پیش تو برگردم !
خدایا وقت برگشتن ، یه کم با من مدارا کن !
شنیدم گرمه آغوشت ، اگه میشه منم جا کن …

[پاسخ]

ساحلگفته :

گیله مرد میگفت : دل دادن به گوش دادنه ؛ نمیشه خود رو دلداده کسی دونست، ولی گوش به حرفهاش نداد ، ( البته گوش دادنی که عمل در پی داشته باشه )

روی تکه ای کاغذ عکس یک قلب رو کشید.

پرسید : میتونی بگی این چیه ؟

با تعجب گفتم : این شکل یک قلب و علامت عشقه !

کاغذ رو از وسط تا زد و گفت : عشق از دو گوش تشکیل شده ؛

میدونی یعنی چی ؟ نمیشه ادعای خداپرستی و عشق به خدا داشت ولی یک گوش ات به خدا باشه و گوش دیگرت به غیر خدا …

کاغذ رو به دستم داد و رفت …

[پاسخ]

ساحلگفته :

پدرم می گوید : کتاب
مادرم می گوید : دعا
و من خوب می دانم که زیباترین تعریف خدا را فقط می توان از زبان گل ها شنید …
حسین پناهی

[پاسخ]

ساحلگفته :

با اینکه خیلی دوستت دارم اما ، دلم از تو گرفته …
ببین چشمانم را که قطره های اشک بر روی آن نشسته
نه آرامم میکنی نه با قلبم مدارا میکنی ، نه میگویی دوستم داری ، نه فکری به حال قلبم میکنی
اینگونه میشود که در لحظه های دلتنگی ام با غمها سر میکنم نه با صدای مهربان تو، این حسرت است که در دلم نشسته از سوی تو….
هر چه خودم را به بی خیالی میزنم نمیشود ، نمیتوان از تو گذشت، نمیتوان به هوای نبودنت در ساحل بی قراریها نشست ، تنها میشود بی تو ، بی نفس دفتر زندگی را برای همیشه بست!
با اینکه خیلی دلم از تو گرفته ، بغض گلویم را گرفته ، اما نمیدانی ، تو نمیدانی که چه عشقی در دلم نهفته !
آن روزی که آمدی و مرا در آغوش گرفتی ، با تمام وجود مرا در میان گرفتی گذشت ، چه زود رفت آن حس زیبای عاشقانه ، چه زود عشقمان شد ، یک قصه عاشقانه …
چه زود دل کندی از همه چیز ، آنقدر از آن روز گذشته که حتی رنگ چشمهایم را نیز دیگر یادت نیست!
ببخشید طولانی شد..

[پاسخ]

ساحلگفته :

هر آهنگی که گوش میدهم
به هر زبانی که باشد
بغضم را میشکند …
نمی دانم
بغضم به چند زبان زنده دنیا مسلط است …

[پاسخ]

آروینگفته :

از شما چه پنهون!
کسی که من بزرگش کردم…
برای همیشه کوچکم کرد..!

[پاسخ]

نازنين زهراگفته :

به لبخندی مرا از غم رها کن،مرا از بی کسی هایم جدا کن،اگر مردن سزای عاشقان است،برای مردنم هر شب دعا کن
ممنون از زحماتتون آقا مسعود

[پاسخ]

نازنين زهراگفته :

تو میری و من نگاهت میکنم تعجب نکن که چرا گریه نمیکنم بی تو یک عمر فرصت برای گریستن دارم اما برای دیدن تو همین یک لحظه باقیست

[پاسخ]

آروینگفته :

سه حرف دارد
اما برای پر کردن تنهایی من
حرف ندارد
“خدا”

[پاسخ]

ساحلگفته :

تا می خواهم از تو دل بکنم

صبر می آید !

چقدر این عطسه های پاییزی را دوست دارم . . .

[پاسخ]

ساحلگفته :

خدایــ ـــآ:

از گناهانــ ــم بگذر…

همانطور که از آرزوهایــ ــم گذشتی

[پاسخ]

ghazalگفته :

دخترک برگشت . چه بزرگ شده بود!
پرسیدم: کبریتهایت کو؟؟؟
پوزخندی زد. گونه اش اتش بود . سرخ زرد …
گفتم میخواهم امشب با کبریتهایت این سرزمین را به اتش بکشم !!!!!
دخترک نگاهی انداخت تنم لرزید …
گفت: کبریتهایم را نخریدند . سالهاست تن میفروشم ….
میخری؟؟؟؟!!!!

[پاسخ]

ghazalگفته :

دیدی ای دل عاقبت زخمت زدن.
گفته بودم مردم اینجا بدن
دیدی ای دل ساقه جانت شکست
ان عزیزت عهد و پیمانت شکست
دیدی ای دل در جهان یک یار نیست
هیچکس در زندگی غمخوار نیست
دیدی ای دل حرف من بیجا نبود
تو بهار عمر را دیدی چه شد
زندگی را هیچ فهمیدی چه شد؟؟
دیدی ای دل دوستیها بی بهاست
کمترین چیزی که میابی وفاست
ای دل اینجا باید از حود گم شوی
عاقبت همرنگ این مردم شوی !!

[پاسخ]

ghazalگفته :

ادمهای کنارم مثل جمعه میمانند!
معلوم نمیکند
فرد هستند یا زوج
پر از ابهامند فقط به دروغ زندگی میکنند …

[پاسخ]