آخرين مطالب
آخرین محصولات
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
موضوعات
ست دستبند 4 تایی مایا انگشتر استیل پروانه گردنبند زنجیری استیل الماسی
انگشتر مذهبی طلاروس انگشتر بوته گل رز انگشتر استیل شاین
گردنبند استیل شاین قرمز کیف پول 123 گردنبند فروهر اصل

برای دلم، گاهی مادری مهربان میشوم، دست نوازش بر سرش میکشم میگویم: «غصه نخور، میگذرد…»
برای دلم، گاهی پدر میشوم، خشمگین میگویم: «بس کن دیگر بزرگ شدی…»
گاهی هم دوستی میشوم مهربان، دستش را میگیرم میبرمش به باغ رویا…
دلم، از دست من خسته است…

موضوع : شعر و دل نوشته, متن های عاشقانه
نویسنده :   ,   ۱۷۷ ديدگاه  ,   تاریخ ارسال : ۱ آبان, ۱۳۹۱  , 
   
محصولات فروشگاه عاشقانه سایت الون بوی
انگشتر استیل ورساچ انگشتر استیل lovely
پابند استیل پروانه دستبند قلب رنگی
انگشتر طرح کمربند کیف دستی MK
مینی نگین زن انگشتر طرح توپ مروارید
آرشگفته :

ﺧﺪﺍﯾﺎ
ﺍﯾﻦ ﺩﻟﺘﻨﮕﯽ ﻫﺎﯼ ﻣﺎ ﺭﺍ ﻫﯿﭻ ﺑﺎﺭﺍﻧﯽ ﺁﺭﺍﻡ ﻧﻤﯿﮑﻨﺪ
ﻓﮑﺮﯼ ﮐﻦ
ﺍﺷﮏ ﻣﺎ ﻃﻌﻨﻪ ﻣﯿﺰﻧﺪ ﺑﻪ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺭﺣﻤﺘﺖ .

[پاسخ]

نیما پاسخ در تاريخ آبان ۱ام, ۱۳۹۱ ۱۱:۰۹:

وکلام تو در جان من نشست

و من آ ن را

حرف

به حرف

باز گفتم.

کلماتی که عطر دهان تو را داشت.

و در آن دوزخ

– که آب گندیده

دود کنان

بر تابه های تفته ی سنگ

می سوخت ـ

رطوبت دهانت را

از هر یکان ِ حرف

چشیدم
مثل همیشه عالی بود مسعود جان

[پاسخ]

ترانهگفته :

وای چـه خستـه می کنـد تنـگی ایـن قفس مرا
پیـــر شــدم نکــرد از این رنج و شکنجه بس مرا
پـــای به دام جســم و دل همــره کــاروان جــان
آه چــه حســرت آورد زمــزمـــه ی جــرس مــــرا
گــرگ درنــده ای بــه من تــاخت به نـام زندگی
پـنـجـــه کــه در جگــر زنــد نــام نهــد نـفس مرا
طوطی هنــد عـــالم قــدسم و طبــع قنــد جــو
وه کــه به گنــد خاکیان ساخته چون مگس مرا
من کــه به شـاخ سـرو و گل پــا ننهادمی کنون
دستِ نصیب بین،که پر دوخت به خاروخس مرا
آب و هـوای خـاکیـان نیست بـه عشق سازگار
آتش آه گــو بســوز آنـچـــه بـــه دل هــوس مـرا
جز غم ِ بی کسی درین سفله سرای ناکسی
من نشنــاختــم کســی گـو مشناس کس مرا
نـالــه ی شهـریـار از این چـاه بـه در نمی شود
ورنـــه کـمـنــد مـو هلـد مــاه به دستــرس مــرا

[پاسخ]

نیما پاسخ در تاريخ آبان ۱ام, ۱۳۹۱ ۱۱:۱۸:

دلم جواب بلی می دهد صلای تو را

صلا بزن که به جان می خرم بلای تو را

به زلف گو که ازل تا ابد کشاکش تست

نه ابتدای تو دیدم نه انتهای تو را

کشم جفای تو تا عمر باشدم ، هر چند

وفا نمی کند این عمرها وفای تو را

بجاست کز غم دل رنجه باشم و دلتنگ

مگر نه در دل من تنگ کرده جای تو را

[پاسخ]

artimes پاسخ در تاريخ آبان ۷ام, ۱۳۹۱ ۱۹:۵۹:

من از این خسته ام که می بینم

تیرگی هست و شب چرا غی نیست

پشت دیوار های تو در تو

هیچ سبزینه ای ز باغی نیست

من از این خسته ام که می بینم

تیرگی هست و شب چرا غی نیست

پشت دیوار های تو در تو

هیچ سبزینه ای ز باغی نیست

[پاسخ]

نیماگفته :

من از دیوار همسایه
طنابی قرض خواهم کرد
به امیدی که باز آیی
زمان را , دار خواهم زد!!
شبانی می شوم ,
ولی فارغ ز هر گله!
تمام خواب را
رهاتر می کنم امشب!
تو نور شعر من بودی
تو در آغوش من آزین
و در شب های بیتابی
تو از من خواب می خواهی؟؟!!
دو چشمم بی تو گریان است
غمین و سرد و بی باور
و از تو خواهشی دارم
کمی ساده و شاید دور از منطق..
بیا زیبای مو مشکین
بیا تا آخرین قطره
بمان با گریه های من…
تو را آغوش می گیرم
و دستانم در آن لحظه
شود چتری به روی بازوان تو
و از تو , تا ابد
تا لحظه میعاد

می خوانم…

[پاسخ]

نیماگفته :

گریزانم از این مردم که با من

بظاهر همدم و یکرنگ هستند

ولی در باطن از فرط حقارت

به دامانم دوصد پیرایه بستند

از این مردم، که تا شعرم شنیدند

برویم چون گلی خوشبو شکفتند

ولی آن دم که در خلوت نشستند

مرا دیوانه ای بدنام گفتند

دل من، ای دل دیوانه من

که می سوزی ازین بیگانگی ها

مکن دیگر ز دست غیر فریاد

خدارا، بس کن این دیوانگی ها

[پاسخ]

نازنین پاسخ در تاريخ آبان ۱ام, ۱۳۹۱ ۱۵:۰۸:

غاری یک نفره ام در طبقه ی دوم آپارتمانی
در محله ای نه چندان شلوغ
صبح ها….
بیرون می زنم از خودم دنبال کوهی
که جا برای غاری یک نفره داشته باشد
شب ها….
بر می گردم به خودم آتش روشن می کنم
و روی دیوار هایم طرحی می کشم
از معشوقه ای که ندارم….

[پاسخ]

نیماگفته :

بمون ولی به خاطر غرور خسته ام برو

برو ولی به خاطر دل شکسته ام بمون

به موندن تو عاشقم به رفتن تو مبتلا

شکسته ام ولی برو بریده ام ولی بیا

[پاسخ]

ترانهگفته :

شاید کسی برای غم ما دعا نکرد
یا خالقی ندید و نظر در شفا نکرد

شاید حدیث عشق به اجبار جعل شد
قفلی که راوی از سر این قصه وا نکرد

این دفعه تیشه کند شد از دست فاصله
جادوی پیر خسته که ما را رها نکرد

[پاسخ]

نازنین پاسخ در تاريخ آبان ۱ام, ۱۳۹۱ ۱۵:۱۰:

من از احساس بی حسی خود سرشارم!
نفس ها:سخت
ذهن:مشکوک فراموشی!
زبانی ساکت و یادی پریشان…حروف گنگ بی پایان پنهان
دهانم بسته…بغضی در گلویم…
به دیده اشک دارم به نوبت: سرد…بی درمان و جاری

دوایی نیست…سوگ پایانی ندارد…زخم هم درمان نخواهد!

چه جرمی دارد این چشمان گریان؟

چه جرمی دارد این قلب شکسته؟

چه جرمی دارد این اشکی که جاریست؟

چه بی سامان و تنها و غریبست: حقیقت!

کاش میشد حتی روح بیجانم را اندکی جان افزود

یا که از درد عمیق تعلیق اندک اندک فرسود.

من ندارم حسی…من ندارم بالی…

پر زدن نیست در اندیشه ی من…پر پروازم کو؟!

نه به اوج اندیشم نه افق را بینم نه دگر آسمانم آبیست!

هرچه دارم در ذهن:زمین است و فرود است و زمین!

[پاسخ]

ترانهگفته :

من از عالم تـو را تنها گزینـــــــم

روا داری که من غمگیــن نشینم

دل من چون قلــم انـدر کف توست

ز توست ار شادمان وگر حزینــم

بجز آنچه تو خواهی من چه باشـم

بجز آنچه نمایی من چه بینـــــــم

گه از من خار رویانی گهی گـــــل

گهی گل بویم و گه خــار چینـــــم

مرا تو چون چنان داری چنانـــــم

مرا تو چون چنین خواهی چنینــم

در آن خمی که دل را رنگ بخشی

چه باشم من چه باشد مهر و کینم

تو بودی اول و آخر تو باشــــــی

تو بـــــــه کن آخرم از اولیــنــــم

چو تو پنهان شوی از اهل کفــرم

چو تو پیدا شوی از اهل دینــــــم

بجز چیزی که دادی من چـه دارم

چه می جویی ز جیب و آستینــــم

شمس تبریزی

[پاسخ]

ترانهگفته :

با رنگ و بویت ای گل ، گل رنگ و بو ندارد

با لعلت آب حیوان آبی به جو ندارد

از عشق من به هر سو در شهر گفتگوئی است

من عاشق تو هستم این گفتگو ندارد

دارد متاع عفت از چار سو خریدار

بازار خودفروشی این چار سو ندارد

جز وصف پیش رویت در پشت سر نگویم

رو کن به هر که خواهی گل پشت و رو ندارد

گر آرزوی وصلش پیرم کند مکن عیب

عیب است از جوانی کاین آرزو ندارد

خورشید روی من چون رخساره برفروزد

رخ برفروختن را خورشید رو ندارد

سوزن ز تیر مژگان وز تار زلف نخ کن

هر چند رخنه‌ی دل تاب رفو ندارد

او صبر خواهد از من بختی که من ندارم

من وصل خواهم از وی قصدی که او ندارد

با شهریار بیدل ساقی به سرگرانی است

چشمش مگر حریفان می در سبو ندارد

[پاسخ]

نازنین پاسخ در تاريخ آبان ۱ام, ۱۳۹۱ ۱۵:۵۴:

شتاب مکن
که ابر بر خانه ات ببارد
و عشق در تکه ای نان گم شود
هرگــز نتــوان
آدمـی را به خانه آورد
آدمی در سقـوط کلمات
سقــوط می کند
و هنگام که از زمین برخیزد
کلمات نـارس را
به عابران تعـارف می کند
آدمی را توانایـی عشق نیـست
در عشق می شکنــد و می میــرد
(احمدرضا احمدی)

[پاسخ]

نیماگفته :

نگاهم را به زیر می کشم

لبانم را به هم خواهم دوخت

اشک هایم را مجازات می کنم

و دستانم را به صلیب می کشم

اما با درونم چه کنم؟

به کدامین صلیب روزگارمی توان آن را کشید؟

با درد هایم چه کنم؟

با نگاهی که بی تقصیر است چه کنم؟

با کدامین نفرین میتوان آن را فرو خورد؟

با گلایه اشک هایم چه کنم؟

با کدامین اشک پاسخش دهم؟

بی پروا میگویم

بی رحمانه دلم گرفته

شاید مهر غم بر لبانم پایدار ماند

و چنگال تیز زمان با بیرحمی

برای همیشه گلویم را بفشارد

و سینه ام مرا از درون زخم زند

اما می مانم و برای ماندن

با این تقدیر شوم خواهم جنگید

[پاسخ]

نازنین پاسخ در تاريخ آبان ۱ام, ۱۳۹۱ ۱۵:۱۷:

تنهایی و دل تنگی هایتان را پیشفروش نکنید، فصلش که برسد به قیمت میخرند

[پاسخ]

نیما پاسخ در تاريخ آبان ۱ام, ۱۳۹۱ ۱۸:۵۰:

کارمـــان به جایــی رســـیده که طـــوری بایـــد دلتنـــگ شـــویم

که به کســـی بـــرنخـــورد ..!!

[پاسخ]

حدیث پاسخ در تاريخ آبان ۱ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۱۵:

گریه نمی‌کنم نه اینکه سنگم .. گریه غرورم‌و بهم می‌زنه

“”مرد برای هضم دلتنگی‌هاش .. گریه نمی‌کنه قدم می‌زنه””

گریه نمی‌کنم نه اینکه خوبم .. نه اینکه دردی نیست نه اینکه شادم
یه اتفاق نصفه نیمه‌ام که .. یهو میون زندگی افتادم
یه ماجرای تلخ ناگزیرم .. یه کهکشونم ولی بی‌ستاره
یه قهوه که هرچی شکر بریزی .. بازم همون تلخی ناب‌و داره
اگه یکی باشه من‌و بفهمه .. براش غرورم‌و بهم می‌زنم
گریه که سهله زیر چتر شونش .. تا آخر دنیا قدم می‌زنم

ترانهگفته :

جوانی شمع ره کردم که جویم زندگانی را

نجستم زندگانی را و گم کردم جوانی را

کنون با بار پیری آرزومندم که برگردم

به دنبال جوانی کوره راه زندگانی را

به یاد یار دیرین کاروان گم‌کرده رامانم

که شب در خواب بیند همرهان کاروانی را

بهاری بود و ما را هم شبابی و شکر خوابی

چه غفلت داشتیم ای گل شبیخون جوانی را

چه بیداری تلخی بود از خواب خوش مستی

که در کامم به زهرآلود شهد شادمانی را

سخن با من نمی‌گوئی الا ای همزبان دل

خدایا با که گویم شکوه‌ی بی همزبانی را

نسیم زلف جانان کو؟ که چون برگ خزان دیده

به پای سرو خود دارم هوای جانفشانی را

به چشم آسمانی گردشی داری بلای جان

خدایا بر مگردان این بلای آسمانی را

نمیری شهریار از شعر شیرین روان گفتن

که از آب بقا جوئید عمر جاودانی را

[پاسخ]

نازنین پاسخ در تاريخ آبان ۱ام, ۱۳۹۱ ۱۵:۱۸:

این روزها که می گذرد
یک ترانه تلخ
قصه ی تنهایی های مرا می سراید
سمفونی گوش خراشی است
روزهاست پنبه دگر فایده ندارد
……باید باور کنم
تنهایم

[پاسخ]

نیماگفته :

سته ام از آرزو ها، آرزوهای شعاری

شوق پرواز مجازی، بالهای استعاری

لحظه های کاغذی را، روز و شب تکرار کردن

خاطرات بایگانی، زندگی های اداری

آفتاب زرد و غمگین، پله های رو به پایین

سقف های سرد و سنگین، آسمانهای اجاری

با نگاهی سر شکسته، چشمهایی پینه بسته

خسته از درهای بسته، خسته از چشم انتظاری

صندلی های خمیده، میزهای صف کشیده

خنده های لب پریده، گریه های اختیاری

عصر جدول های خالی، پارکهای این حوالی

پرسه های بی خیالی، نیمکت های خماری

رو نوشت روزها را، روی هم سنجاق کردم:

شنبه های بی پناهی، جمعه های بی قراری

عاقبت پرونده ام را، با غبار آرزو ها

خاک خواهد بست روزی، باد خواهد برد باری

روی میز خالی من، صفحه ی باز حوادث

در ستون تسلیت ها، نامی از ما یادگاری

[پاسخ]

نازنین پاسخ در تاريخ آبان ۱ام, ۱۳۹۱ ۲۱:۳۶:

خسته

اززندگی از این همه تکرارخسته ام
از های و هوی کوچه و بازار خسته ام

تن خسته سوی خانه دل خسته میکشم
وایا! از این حصار دل آزار خسنه ام

دلگیرم از خموشی تقویم روی میز
از دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام

ازاو که گفت یار تو هستم ولی نبود
از خود که زخم خورده ام از یار خسته ام

با خویش در ستیزم و از دوست در گریز
از حال من مپرس که بسیار خسته ام.

محمد علی بهمنی

[پاسخ]

نیماگفته :

بیا ای دوست لبخندی بزن بر جام تنهایی

بیا بشکن به سنگی شیشه ایام تنهایی

*****

بیا ساحل نشین ! من غرق در دریای غمهایم

غریقم در سکوت سرد و نا آرام تنهایی

*****

بیا بتهای غم را از خلیل عشق من بشکن

بیا بشکن بدینسان هیبت اصنام تنهایی

[پاسخ]

نیماگفته :

دل سوخته تر از همه سوخته گانم

از جمع پراکنده رندانه جهانم

در صحنه بازیگریه کهنه دنیا

عشق است قمار و من بازیگر آنم

با انکه همه باخته در بازیه عشقند

بازنده ترین هست در این جمع نشانم

ای دوست مزن زخم زبان جای نصیحت

بگذار ببارد به سرم سنگ مصیبت

من زنده از این جرممو و زنده مجازات

مرگست مرا گر بزنم حرف ندامت

باید که ببازم با درد بسازم

در مذهب رندان این است نمازم

عمری است که می بازم و یک برد ندارم

اما چه کنم عاشق این کهنه قمارم

من در به در عشقمو و رسوای جهانم

چون سایه به دنبال سر عشق روانم

[پاسخ]

نیما پاسخ در تاريخ آبان ۱ام, ۱۳۹۱ ۱۱:۲۶:

در دلم ریخته بس بر سر هم غم سر غم

دل مخوانید خدا داده غم آباد مرا

[پاسخ]

نازنین پاسخ در تاريخ آبان ۱ام, ۱۳۹۱ ۱۵:۲۹:

کـــــــــاش می شد
دنیـــــا را
تــــا کرد و گوشــــه ای گذاشت ،
مثل جانماز مــــــــــادر !

دلم تنگ سکوت است

[پاسخ]

دختر بارون پاسخ در تاريخ آبان ۱ام, ۱۳۹۱ ۱۸:۰۸:

دلم تنگ است
دلم اندازه حجم قفس تنگ است
سکوت از کوچه لبریز است
صدایم خیس و بارانی ست
نمیدانم چرا در قلب من پاییز طولانی ست…

نیما پاسخ در تاريخ آبان ۱ام, ۱۳۹۱ ۱۸:۴۵:

این روزها من

خدای سکوت شده ام

خفقان گرفته ام تا

آرامش اهالی دنیا

خط خطی نشود…

اینجا زمین است

اینجا زمین است رسم آدمهایش عجیب است

اینجا گم که میشوی

بجای اینکه دنبالت بگردنن

فراموشت میکندد…..

نیماگفته :

امروز برای من شرابی ای عشق هرچند که از پایه خرابی ای عشق
یک لحظه اگر حال خوشی می بخشی یک عمر برای دل عذابی ای عشق

[پاسخ]

نیما پاسخ در تاريخ آبان ۱ام, ۱۳۹۱ ۱۱:۲۹:

می کــَـنم الفبا را، روی لوحه ی سنگی

واو مثل ویرانی، دال مثل دلتنگی

بعد از این اگر باشم در نبود خواهم بود

مثل تاب بیتابی مثل رنگ بیرنگی

[پاسخ]

نیما پاسخ در تاريخ آبان ۱ام, ۱۳۹۱ ۱۱:۳۵:

دستی ز کرم به شانه ی ما نزدی

بالی به هوای دانه ی ما نزدی

دیری است دلم چشم براهت دارد

ای عشق ٬ سری به خانه ی ما نزدی

[پاسخ]

نیما پاسخ در تاريخ آبان ۱ام, ۱۳۹۱ ۱۱:۳۳:

تا باشدم جان در بدن ؛ از عشق می گویم سخن

عشق است جان جان من ؛ ای من بلا گردان عشق

[پاسخ]

نیما پاسخ در تاريخ آبان ۱ام, ۱۳۹۱ ۱۱:۳۴:

از ازل ایل و تبارم همه عاشق بودند

سخت دلبسته ی این ایل و تبارم، چه کنم

[پاسخ]

نیماگفته :

نیست در این گفته من سوسه ای گر تو به من قرض دهی بوسه ای
بوسهء دیگر سر آن مینهم لحظه دیگر به تو پس میدهم

[پاسخ]

نیماگفته :

دیشب دوباره آمدی به خواب من،
دیدار خوب تو،
تا کوچه های کودکیم برد پا به پا،
شاد و شکفته اما،
فارغ ز هست و نیست،
یک لحظه دست تو از دست من رها شد و خواب از سرم پرید.

[پاسخ]

نیماگفته :

گفتی اندر خواب بینی بعد از این روی مرا

ماه من در چشم عاشق آب هست و خواب نیست
رهی معیری

[پاسخ]

ترانه پاسخ در تاريخ آبان ۱ام, ۱۳۹۱ ۱۵:۴۴:

ساقیا در ساغر هستی شراب ناب نیست
و آنچه در جام شفق بینی به جز خوناب نیست
زندگی خوشتر بود در پردهٔ وهم و خیال
صبح روشن را صفای سایه مهتاب نیست
شب ز آه آتشین یک دم نیاسایم چو شمع
در میان آتش سوزنده جای خواب نیست
مردم چشمم فرومانده‌ست در دریای اشک
مور را پای رهایی از دل گرداب نیست
خاطر دانا ز طوفان حوادث فارغ است
کوه گردون سای را اندیشه از سیلاب نیست
ما به آن گل از وفای خویشتن دل بسته ایم
ورنه این صحرا تهی از لالهٔ سیراب نیست
آنچه نایاب است در عالم وفا و مهر ماست
ورنه در گلزار هستی سرو و گل نایاب نیست
گر تو را با ما تعلق نیست ما را شوق هست
ور تو را بی ما صبوری هست ما را تاب نیست
گفتی اندر خواب بینی بعد از این روی مرا
ماه من در چشم عاشق آب هست و خواب نیست
جلوهٔ صبح و شکرخند گل و آوای چنگ
دلگشا باشد ولی چون صحبت احباب نیست
جای آسایش چه می جویی رهی در ملک عشق
موج را آسودگی در بحر بی پایاب نیست

[پاسخ]

نیماگفته :

کوچ پرندگان به من آموخت وقتی هوای رابطه سرد است، باید رفت…

[پاسخ]

نیماگفته :

بر نیمکت شکسته ای در باران
در دست تو چتر بسته ای در باران

باران باران باران باران باران
تنها تنها نشسته ای در باران

[پاسخ]

نازنین پاسخ در تاريخ آبان ۱ام, ۱۳۹۱ ۱۵:۲۱:

من از این همه سلامِ ضبط شده خسته ام جانم!
دلم حرفی نو میخواهد .. حرفی ناب
ساده هم اگر باشد عیبی ندارد..
مثلا بگو دلم برایت تنگ شده
همین!

[پاسخ]

ناشناس پاسخ در تاريخ آبان ۱ام, ۱۳۹۱ ۱۸:۳۵:

به خدا عشق به رسوا شدنش می ارزد
و به مجنون و به لیلا شدنش می ارزد

دفتر قلب مرا وا کن و نامی بنویس
سند عشق به امضا شدنش می ارزد

گرچه من تجربه‌ای از نرسیدن‌هایم
کوشش رود به دریا شدنش می ارزد

کیستم ؟ باز همان آتش سردی که هنوز
حتم دارد که به احیا شدنش می ارزد

با دو دست تو فرو ریختنِ دم به دمم
به همان لحظه‌ی بر پا شدنش می ارزد

دل من در سبدی ـ عشق ـ به نیل تو سپرد
نگهش دار، به موسی شدنش می ارزد

[پاسخ]

حدیث پاسخ در تاريخ آبان ۲ام, ۱۳۹۱ ۱۷:۳۲:

ناشناس ناشناسم غریبم توی لباسم

من توی این آشفته بازار از کسی چیزی نخواستم

توی این بی راهه رفتن جاده با من همسفر بود

رفتم اما نرسیدم چشمم از حادثه تر بود

آسمون خالی شب وسعت یه بغض کاله

یکی تو گوشم می خونه زندگی دیگه محاله

من غریب روزگارم دل به دریا می سپارم

پشت این وارونگی ها من فقط یکی رو دارم

یکی می شناسه نگامو یکی از خودم خودی تر

هر طوری هستم و باشم دلمو میکنه باور

چه خیالی اگه دنیا ساز ناکوک همیشه

با وجوداون همیشه هر چی که نمیشه میشه…

نیما پاسخ در تاريخ آبان ۱ام, ۱۳۹۱ ۱۸:۳۸:

جانم به خدا عشق به رسوا شدنش می ارزد
و به مجنون و به لیلا شدنش می ارزد

دفتر قلب مرا وا کن و نامی بنویس
سند عشق به امضا شدنش می ارزد

گرچه من تجربه‌ای از نرسیدن‌هایم
کوشش رود به دریا شدنش می ارزد

کیستم ؟ باز همان آتش سردی که هنوز
حتم دارد که به احیا شدنش می ارزد

با دو دست تو فرو ریختنِ دم به دمم
به همان لحظه‌ی بر پا شدنش می ارزد

دل من در سبدی ـ عشق ـ به نیل تو سپرد
نگهش دار، به موسی شدنش می ارزد

[پاسخ]

...گفته :

تازه با سایتتون آشنا شدم خیلی عالیه.اگه ممکنه از شعرای حمید مصدق هم بذارید.

[پاسخ]

نیما پاسخ در تاريخ آبان ۱ام, ۱۳۹۱ ۱۲:۱۲:

تو به من خندیدی و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلود به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز،

سالهاست که در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
حمید مصدق

[پاسخ]

♥fatemeh♥ پاسخ در تاريخ آبان ۲ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۵۶:

من به تو خندیدم چون نمیدانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
و نمیدانستی
باغبان خانه ی همسایه پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده خود
پاسخ عشق تورا خالصانه بدهم،
بغض چشمان تو لیک،
لرزه انداخت به دستان من و سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک،
دل من گفت برو، چون نمیخواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تورا
اینچنین بود که رفتم و هنوز،
سالیان است که در ذهن من آرام آرام،
حیرت وبغض تو تکرار کنان میدهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم:
که چه میشد مثل خانه ی تو،
باغچه کوچک ما سیب نداشت!!

[پاسخ]

... پاسخ در تاريخ آبان ۳ام, ۱۳۹۱ ۱۰:۰۳:

دخترک خندید و پسرک ماتش برد
که به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیده
باغبان از پی او تند دوید
به خیالش میخواست
حرمت باغچه و دختر کم سالش را
از پسر پس گیرد
غضب آلود به او غیظی کرد
این وسط من بودم
سیب دندان زده ای روی خاک افتادم
من که پیغمبر عشقی معصوم
بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق
و لب و دندان
تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم
و به خاک افتادم
چون رسولی ناکام
هر دو را بغض ربود
دخترک رفت ولی زیر لب این را گفت
او یقینا پی معشوق خودش می آید
پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود
مطمئنا که پشیمان شده برمیگردد
سال هاست که پوسیده ام آرام آرام
عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز
جسم من تجزیه شد ساده ولی ذراتم
همه اندیشه کنان غرق این پندارند
این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت…

نیماگفته :

دیگر صاف راه نمیروم
مهم نیست بگویند : سالم نیستم

مهم این است تـــــو میدانی
غـــــم نــبـودنــت

کمرم را خم کرده …

[پاسخ]

نیماگفته :

کسی چــه میــداند

امــروز چنــد بار فرو ریختم ..

از دیدن کسی کــه ،

تنهــا لباسش شبیــه به ” تـــــو ” بــود !

[پاسخ]

نازنین پاسخ در تاريخ آبان ۱ام, ۱۳۹۱ ۱۵:۳۰:

دلت را محکم بچسب رفیق…

آدمها… آنقدر انصاف ندارند…

که…

زیر پایت را خالی نکنند…

[پاسخ]

نیماگفته :

یـکـــ نـفـَر مـی פֿـــواهــَم

مُـحــکــَـم——– بــٍـزنـد درٍ گــوشَـم

بـے هـیـچ دلـیلـے

فقَـط بشکـند ایـטּ بُـغـضِ لــعنـتـے رو………………

[پاسخ]

نازنینگفته :

برو و پشت سرت را هم نگاه نکن ،
از تو بیزارم ، بهانه هایت را برایم تکرار نکن
حرفی نزن ، بی خیال ، اصلا مقصر منم ، هر چه تو بگویی ، بی وفا منم!
نگو میروی تا من خوشبخت باشم ،
نگو میروی تا من از دست تو راحت باشم…
نگو که لایقم نیستی و میروی ،
نگو برای آرامش من از زندگی ام میروی….
این بهانه ها تکراریست ، هر چه دوست داری بگو ، خیالی نیست….
راحت حرف دلت را بزن و بگو عاشقت نیستم ،
بگو دلت با من نیست و دیگر نیستم!
راحت بگو که از همان روزاول هم عاشقم نبودی ،
بگو که دوستم نداشتی و تنها با قلب من نبودی
برو که دیگر هیچ دلخوشی به تو ندارم ،
از تو بدم می آید و هیچ احساسی به تو ندارم
سهم تو، بی وفایی مثل خودت است که با حرفهایش خامت کند،
در قلب بی وفایش گرفتارت کند ، تا بفهمی چه دردی دارد دلشکستن!
برو، به جای اینکه مرحمی برای زخم کهنه ام باشی ،درد مرا تازه تر میکنی !
حیف قلب من نیست که تو در آن باشی ،
تمام غمهای دنیا در دلم باشد بهتر از آن است که تو مال من باشی….
حیف چشمهای من نیست که بی وفایی مثل تو را ببینند ،
تو لایقم نیستی ، فکرنکن از غم رفتنت میمیرم!
برو و پشت سرت را هم نگاه نکن ، برو و دیگر اسم مرا صدا نکن
بگذار در حال خودم باشم ، بگذار با تنهایی تنها باشم …

[پاسخ]

نازنینگفته :

تنهایی ام را با کسی قسمت نخواهم کرد
یک بار قسمت کردم ، چندین برابر شد . . .

[پاسخ]

نازنینگفته :

چتری برایـــــم بگیر
حتــــی خیالے . . .
خیس دلتنگـــے شده امــ !

[پاسخ]

مریم پاسخ در تاريخ آبان ۱ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۰۳:

ای که تویی همه کسم

بی تو می گیره نفسم

اگه تو رو داشته باشم

به هرچی می خوام میرسم

[پاسخ]

نازنینگفته :

کل اسم های تو موبایلم رو به اسم تو تغییر دادم
حالا هرروز بهم زنگ میزنی یکبار هم نه ، چند بار ،

تازه تغییر صداهم میدی

من که میدونم تو هم دلت تنگ منه!!!!

[پاسخ]

نازنینگفته :

کاش می دانستی در این کویر تنهایی تو را داشتن حس خیس باران است !

[پاسخ]

نازنینگفته :

دیـــروز ، همیـــن حَـوالـــی

زلـــزله ای آمــد…

حـالا همـه حـالـَمــ را می پـُرسند !!!

بـی خـبـر از اینـ ـکـه ” مــَن”

بـه ایـن لـرزیـدنـهـا

سالهـاسـتــ کـه عـادتـــ کـَرده امـــ…

بـه لـرزشـهای شـَدیدِ شـانه هایـَمــــ

و تـَـرَکــ ــهای عمــیــقِ قــلــبــمـــ…

امـّـا هنـوز ” خـــوبَـــمـــ!!! “

[پاسخ]

نازنینگفته :

امشب دلـــــــــــــــــــم را به مزایـــــده گذاشته ام

تا خریــــــــــــــــدار واقعیش پیدا شود…

قیمت پـــــــــــایه ام یک نگاه …!!!

[پاسخ]

نازنینگفته :

مرا دیوانه نامیدند…
به جرم دلدادگی هایم٬
به حکم سادگی هایم٬
مرا نشان یکدیگر دادند و خندیدند!!!
مرا بیمار دانستند…
برای صداقت در حمایت هایم٬
نجابت در رفاقت هایم٬
نسخه تزویر را برایم تجویز کردن

[پاسخ]

نازنینگفته :

آرامـــــ ـــ ـ

در گوشـه ای نشستهــــ ـــ ـ ام ..

کار از چسبــــ و باند و پانســمان گذشتهـــــ ـــ ـ

زخمـــــ ـــ ـ به روحـــــــ ـــــ ـــ ـم رسیـده …

[پاسخ]

نازنینگفته :

نوشته هایم را می خوانیـــــــ…

و می گوییـــــــــ: چه زیبا!

راستیـــــــــــ…

دردهای آدمــــــ ها زیباییـــــــ دارد…؟!؟!؟!

[پاسخ]

دختر بارون پاسخ در تاريخ آبان ۱ام, ۱۳۹۱ ۱۸:۲۴:

درد را آهسته در لبخند پنهان میکنم
تا دلش غمگین نگردد هر کسی با ما نشست!!!!

[پاسخ]

نازنینگفته :

من چرک نویس احساسات تو نیستم ، “دوستت دارم” هایت را جای دیگری تمرین کن .

[پاسخ]

نازنینگفته :

من

دلهره هایم تمامی ندارند

نفس هایم کوتاه شده اند

دست هایم میلرزند و قدم هایم کند تر

من پاهایم تحمل وزنم را ندارند من بی تابم برای گم کرده ام

نمیدانم در کدامین دیار آرامش را گم کردم

شاید آن چشم های آلوده آرامش را از من ربودند

هرچه که بود زندگی را سخت کرد

من به رهگذران جاده آرامش میگویم:

به همان لذت آرامش یک خواب لطیف سوگند

من بی خبر مانده ام از نعمت ساده ی خویش…

هرکسی رحم در اندیشه ی خود دارد

با خبر سازد مرا از گم کرده ی خود…

من باران را، گریه ی آسان را،

دست مهربان را، خوابی آرام را،

گم کرده ام …

[پاسخ]

ترانه پاسخ در تاريخ آبان ۱ام, ۱۳۹۱ ۱۵:۵۱:

بـــی روی تـــو راحــت ز دل زار گــریـــزد
چـون خـواب کـه از دیـده بیمـــار گــریــزد

در دام تـو یک شب دلـم از نالـه نیاسـود
آســودگــی از مـــرغ گـــرفتــار گــریــــزد

از دشمن و از دوست گریزیم و عجب نیست
سـرگشته نسیـــــم از گل و از خـار گــریـزد

شب تـا سـحر از نـالــه دل خـواب نــدارم
راحـت بـه شب از چشم پـرستـار گـریـزد

ای دوست بیــازار مـرا هـر چـه تــوانــی
دل نیسـت اسیـری کــه ز آزار گــریــزد

زین بیش رهی ناله مکن در بر آن شوخ
تـرســم کـه ز نـالیــدن بسیـار گــریــزد

[پاسخ]

نازنین پاسخ در تاريخ آبان ۱ام, ۱۳۹۱ ۱۶:۰۸:

من چه عاشقانه تو را خواستم
چه صادقانه با تو ماندم
و چه شاعرانه برایت اشک ریختم
و تو پایت را
روی قطره های اشک من گذاشتی
و بیچاره اشک
که در شیار پای تو له شد
و من باز هم تو را خواستم
دیگر غرور برای من
بی معنی است . . .

[پاسخ]

نازنینگفته :

تمام چیزی که باید از زندگے آموخت ،

تنها یــــک کلمه است

“مےگذرد”

ولے دق می دهد تـــــا بگــــــــــــذرد…

[پاسخ]

نازنینگفته :

شباب عمر عجب با شتاب می گذرد
بدین شتاب خدایا شباب می گذرد
شباب و شاهد و گل مغتنم بود ساقی
شتاب کن که جهان با شتاب می گذرد
به چشم خود گذر عمر خویش می بینم
نشسته ام لب جوئی و آب می گذرد
به روی ماه نیاری حدیث زلف سیاه
که ابر از جلو آفتاب می گذرد
خراب گردش آن چشم جاودان مستم
که دور جام جهان خراب می گذرد
به آب و تاب جوانی چگونه غره شدی
که خود جوانی و این آب و تاب می گذرد
به زیر سنگ لحد استخوان پیکر ما
چو گندمی است که از آسیاب می گذرد
کمان چرخ فلک شهریار در کف کیست
که روزگار چو تیر شهاب می گذرد

(استاد شهریار)

[پاسخ]

ترانه پاسخ در تاريخ آبان ۱ام, ۱۳۹۱ ۱۶:۰۸:

باز امشب ای ستارۀ تابان ، نیامدی

باز ای سپیدۀ شب هجران ، نیامدی

شمعم شکفته بود که خندد به روی تو

افسوس ای شکوفۀ خندان ، نیامدی

زندانی ِ تو بودم و مهتابِ من ، چرا

باز امشب از دریچۀ زندان نیامدی

با ما سر ِ چه داشتی ای تیره شب ، که باز

چون سرگذشتِ عشق به پایان نیامدی

مگذار قندِ من که به یغما بَرَد مگس

طوطیّ من که در شکرستان نیامدی

شعر من از زبانِ تو خوش صیدِ دل کند

افسوس ای غزالِ غزلخوان ، نیامدی

گفتم به خوانِ عشق شدم میزبانِ ماه

نامهربانِ من ، تو که مهمان نیامدی

خوانِ شکر به خونِ جگر دست می دهد

مهمهانِ من ، چرا به سر ِ خوان نیامدی

دیوانِ حافظی تو و دیوانۀ تو من

امّا پَری ، به دیدنِ دیوان نیامدی

نشناختی فغانِ دلِ رهگذر ، که دوش

ای ماهِ قصر ، بر لبِ ایوان نیامدی

گیتی متاع چون مَنَش آید گران به دست

اما تو هم به دستِ من ارزان نیامدی

صبرم ندیده ای که چه زورق شکسته ای ست

ای تخته ام سپرده به طوفان ، نیامدی

عیش ِ دلِ شکسته عزا می کنی چرا

عیدم تویی ، که من به تو قربان ، نیامدی

در طبع ِ شهریار ، خزان شد بهار ِ عشق

زیرا تو خرمن ِ گل و ریحان نیامدی

[پاسخ]

نازنینگفته :

تلنبار خاطرات خاک گرفته ام را
اگر می خواهی جستجو کنی
به حتم در میان پستو های بی حوصلگی ام می یابی
اما بی محابا در نزن که گرد دلم
تا ابد به سرفه ات می اندازد
و عزای سیاه پوشش به گریه ات!
آرام که آمدی
اول از آینه تنهایی بپرس از کدام سو
آنگاه به نرمی قدم بردار
که ناگزیر تخته های زوار در رفته روحم
پای برهنه ات را خراش نیندازد
به گمانم جایی برای تکیه کردن نیست
تنها شانه های پوشالی مترسک خنده هایم
که آن هم استراحت گاه ناامنی است
آخر بارها هجوم سخت کلاغ های سیاه را دیده است
تصمیم با خودت …
هنوز هم جستجوی خاطراتم را در سر می پرورانی؟
(گلسا امیدوار)

[پاسخ]

نازنینگفته :

این شفق است یا فلق ؟ مغرب و مشرقم بگو
من به کجا رسیده ام ؟ جان دقایقم بگو
آیینه در جواب من باز سکوت می کند
باز مرا چه می شود ؟ ای تو حقایقم بگو
جان همه شوق گشته ام طعنه ی ناشنیده را
در همه حال خوب من با تو موافقم بگو
پاک کن از حافظه ات شور غزلهای مرا
شاعر مرده ام بخوان گور علایقم بگو
با من کور و کر ولی واژه به تصویر مکش
منظره های عقل را با من سابقم بگو
من که هر آنچه داشتیم اول ره گذاشتم
حال برای چون تویی اگر که لایقم بگو
یا به زوال می روم یا به کمال می رسم
یکسره کن کار مرا بگو که عاشقم بگو
(محمد علی بهمنی)

[پاسخ]

نازنینگفته :

من از تو لبریز بودم
وقتی توی خسـتگـیهـایم گـمـت کردم
وقتی توی کوچه بی بازگشت شیدایی
عاشق کُشی ، شهـامـت شد
و تو قدّاره کِش کوچه شدی
حالا از من لاشه ای مانده
نــه دلی که بیـقـراری کند
نــه چــشــمی که چــشــم انتظــاری
و تو تیـغــت را زمین بگذار
عاشـقی نمانده است
که قدّاره کِشی!
راستش را بخواهی
هنوز هم دلم زیر اینهمه خاک
برای تو تنگ می شود
هنوز هم . . .

[پاسخ]

نازنینگفته :

چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد
چه نکوتر آنکه مرغــی ز قفـس پریده باشد
پـر و بـال ما بریدند و در قفـس گشـودند
چه رها چه بسته مرغی که پرش بریده باشد
من از آن یکی گـزیدم که بجـز یکـی ندیدم
که میان جمله خوبان به صفت گزیده باشد
عجب از حبیـبم آید که ملول می نماید
نکند که از رقیبان سـخنی شـنیده باشد
اگر از کسی رسیده است به ما بدی بماند
به کسی مبـاد از ما که بدی رسـیده باشد

[پاسخ]

نازنینگفته :

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد
همه اندیشه ام اندیشه فرداست
وجودم از تمنای تو سرشار است
زمان در بستر شب خواب و بیدار است
هوا آرام شب خاموش راه آسمان ها باز
خیالم چون کبوترهای وحشی می کند پرواز
رود آنجا که می یافتند کولی های جادو گیسوی شب را
همان جا ها که شب ها در رواق کهکشان ها خود می سوزند
همان جاها که اختر ها به بام قصر ها مشعل می افروزند
همان جاها که رهبانان معبدهای ظلمت نیل می سایند
همان جا ها که پشت پرده شب دختر خورشید فردا را می آرایند
همین فردای افسون ریز رویایی
همین فردا که راه خواب من بسته است
همین فردا که روی پرده پندار من پیداست
همین فردا که ما را روز دیدار است
همین فردا که ما را روز آغوش و نوازش هاست
همین فردا همین فردا
من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد
زمان در بستر شب خواب و بیدار است
سیاهی تار می بندد
چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است
دل بی تاب و بی آرام من از شوق لبریز است
به هر سو چشم من رو میکند فرداست
سحر از ماورای ظلمت شب می زند لبخند
قناری ها سرود صبح می خوانند
من آنجا چشم در راه توام ناگاه
ترا از دور می بینم که می آیی
ترا از دور می بینم که می خندی و می آیی
نگاهم باز حیران تو خواهد ماند
سراپا چشم خواهم شد
ترا در بازوان خویش خواهم دید
سرشک اشتیاقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد
تنم را از شراب شعر چشمان تو خواهم سوخت
برایت شعر خواهم خواند
برایم شعر خواهی خواند
تبسم های شیرین ترا با بوسه خواهم چید
و گر بختم کند یاری
در آغوش تو
ای افسوس
سیاهی تار می بندد
چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است
هوا آرام شب خاموش راه آسمان ها باز
زمان در بستر شب خواب و بیدار است
(فریدون مشیری)

[پاسخ]

نازنینگفته :

من از آرزوهای به بلوغ نرسیده
در کودکی مرده
از تنهایی
و از خاطرات پرپر شده
از شکستن دلها
از تن های از پشت خنجر خورده
شکــوه هـــا دارم

[پاسخ]

نازنینگفته :

قطار می رود
تو می روی
تمام ایستگاه می رود
و من چقدر ساده ام
که سالهای سال
در انتظار تو

کنار این قطار رفته ایستاده ام
و همچنان
به نرده های ایستگاه رفته
تکیه داده ام…!

[پاسخ]

نازنینگفته :

هه !
مرا چه به فلسفه ؟؟؟
من هنوز در منطق چشمانت مانده ام !

[پاسخ]

حدیثگفته :

کنارم گذاشتی که تلخم کنی…..!!شرابی شدم ناب!!!حالا خماریم را میکشی….

[پاسخ]

نازنین پاسخ در تاريخ آبان ۲ام, ۱۳۹۱ ۱۹:۱۶:

ماندن، سنگ بودن است و رفتن، رود بودن .

بنگر که سنگ بودن به کجا می رسد جز خاک شدن ،

و رود بودن به کجا می رود جز دریا شدن …

– دکتر شریعتی

[پاسخ]

حدیثگفته :

دل بیچاره ات خام نمیشود دیگر انقدر ان را پخته ای در شکستها که خام شدنش محال است . دایه نشو . دل از تو خسته نیست . تو از دلت خسته ای

[پاسخ]

حدیثگفته :

مرا به انهدام خویش کشاند

خسته ام دیگر از اینهمه اوهام

لایه های عمرم پوسید

میفهمی ؟

[پاسخ]

حدیثگفته :

خدایا ببخش اما دلم خسته است…

خسته از هر نگاه مسموم…

خسته از هر نامردی…

خسته از بد فهمیده شدن…

خسته ام، آنقدر که نای آه کشیدن هم ندارد این تن خسته ام…
دلم هوای پرواز دارد به دشت پاک که عطر نفس هایت در آن استشمام می شود…

نگاهم از نگاه هرز آلود حیوانات آدم نما می ترسد…

خدایا ببخش اما دلم خسته است…

[پاسخ]

...گفته :

در دلم آرزوی آمدنت میمیرد
رفته ای اینک اما آیا
باز برمیگردی؟
چه تمنای محالی
خنده ام میگیرد…
حمید مصدق

[پاسخ]

نازنین پاسخ در تاريخ آبان ۲ام, ۱۳۹۱ ۱۹:۱۷:

ازدست دادن کسی که دوستش داریم خیلی دشواراست.

اما اکنون به این نتیجه رسیده ام که کسی کسی را از دست نمیدهد؛ زیرا‎ ‎مالک آن نیست ، و‎ ‎این یعنی آزادی ،

داشتن بهترینهای دنیا بدون آنکه صاحبشان باشی …

[پاسخ]

دختر بارونگفته :

در دو روز عمر کوته سخت جانی کرده ام
با همه نامهربانان مهربانی کرده ام
هم دلی هم آشیانی هم زبانی کرده ام
بعد از این با چرخ بازیگر امیدم نیست .نیست
آن سرانجامی که باز آید نویدم نیست نیست
من نه هرگز شکوه ای از روزگاران کرده ای
نه شکایت از دورنگی های یاران کرده ام
با اینکه شکوه بر زبانم میفشارد استخوانم
من با این برگریزان روزها سر کرده ام
صد گل امید را در سینه پرپر کرده ام….

[پاسخ]

نازنین پاسخ در تاريخ آبان ۱ام, ۱۳۹۱ ۲۱:۴۹:

کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی ؟

تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب
بدینسان خوابها را با تو زیبا می کنم هر شب
تبی این گاه را چون کوه سنگین می کند آنگاه
چه آتشها که در این کوه برپا می کنم هر شب
تماشایی است پیچ و تاب آتش ها …. خوشا بر من
که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب
مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست
چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب
چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو
که این یخ کرده را از بیکسی ها می کنم هرشب
تمام سایه ها را می کشم بر روزن مهتاب
حضورم را ز چشم شهر حاشا می کنم هر شب
دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش
چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب
کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی ؟
که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب.

محمد علی بهمنی

[پاسخ]

نیماگفته :

دیدی غزلی سرود؟
عاشق شده بود.
انگار خودش نبود
عاشق شده بود.
افتاد.شکست . زیر باران پوسید
آدم که نکشته بود .
عاشق شده بود

[پاسخ]

مریم پاسخ در تاريخ آبان ۱ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۴۸:

هیچکس ویرانیم را حس نکرد وسعت تنهاییم را حس نکرد در میان خنده های تلخ من گریه پنهانی ام را حس نکرد در هجوم لحظه های بی کسی درد بی کس ماندنم را حس نکرد آنکه با آغاز من مایوس بود لحظه پایانی ام را حس نکرد

[پاسخ]

نیماگفته :

کاش بودی و میفهمیدی وقت دلتنگی یک آه چه وزنی دارد!

لطفاهی نپرس دلتنگی چه معنی دارد؟!

دلتنگی معنی ندارد… درد دارد…

[پاسخ]

نیماگفته :

گاهی دلم می خواهد خودم را بغل کنم!

ببرم بخوابانمش!

لحاف را بکشم رویش!

دست ببرم لای موهایش و نوازشش کنم!

حتی برایش لالایی بخوانم،

وسط گریه هایش بگویم:

غصه نخور خودم جان!

درست می شود!درست می شود!

اگر هم نشد به جهنم…

تمام می شود…

بالاخره تمام می شود…!!!

[پاسخ]

نیماگفته :

گاه دلتنـــــــگ می شوم دلتنـگتر از تمام دلتنگـــــــــی ها

حسرت ها را می شمارم

و باختن ها

وصدای شکستن را

… نمیدانم من کدامین امید را ناامید کردم

وکدام خواهش را نشنیدم

وبه کدام دلتنگی خندیدم

که چنین دلتنگــــــــــــــــم

[پاسخ]

نیماگفته :

به “سگ” استخون بدی ..

دورت میگرده

واست دم تکون میده !!!

من به تو “دل ” داده بودم … لعنتـــــــــــــــــــی !!!!!

[پاسخ]

نازنین پاسخ در تاريخ آبان ۱ام, ۱۳۹۱ ۲۱:۴۸:

او سرسپرده می خواست من دلسپرده بودم

من زنده بودم اما انگار مرده بودم
از بس که روزها را با شب شمرده بودم
یک عمر دور و تنها تنها بجرم این که
او سرسپرده می خواست ‚ من دل سپرده بودم
یک عمر می شد آری در ذره ای بگنجم
از بس که خویشتن را در خود فشرده بودم
در آن هوای دلگیر وقتی غروب می شد
گویی بجای خورشید من زخم خورده بودم
وقتی غروب می شد وقتی غروب می شد
کاش آن غروب ها را از یاد برده بودم.

محمد علی بهمنی

[پاسخ]

سارا پاسخ در تاريخ آبان ۱ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۰۶:

از نبودنت گلایه ای نیست
تو مقصر نبودی ..
من عاشق نیستم …
وگرنه هزار و یک راه بود برای پابند کردنت …

[پاسخ]

نازنینگفته :

درخت با همه ی کهن سالی از من جوان تر است
در رازش مینشینم

گنجشکانی هستند
گنجشکانی می آیند

خانواده ای هست
خانواده ای می آید

مادری در تاب سایه , خوابآواز می خواند
گنجشک ها جیک نمی کشند

کودکی , سایه ای را خم می کند
گنجشک ها جیک می کشند

دختری در سایه ای روان چهره می شوید
پسری چند سایه آنسو تر,مشتی زیبایی می نوشد

گنجشکی دگر می آید
خانواده ای دگر فرش می اندازند

مدت هاست کسی به سراغم نیامده

درخت با همه کهن سالی از من جوان تر است

چقدر سایه داشتن خوب است.

محمد علی بهمنی

[پاسخ]

نازنینگفته :

ساعت

با ساعت دلم,وقت دقیق آمدن توست
من ایستاده ام,مانند تک درخت سر کوچه
با شاخه هایی از آغوش
با برگ هایی از بوسه

با ساعت غرورم اما
من ایستاده ام,با شاخه هایی از تابستان
با برگ هایی از پاییز

هنگام شعله ور شدن من,هنگام شعله ور شدن توست
ها…چشم ها را می بندم
ها…گوش ها را می گیرم
با ساعت مشامم,اینک وقت عبور عطر تن توست.

محمد علی بهمنی

[پاسخ]

نازنینگفته :

هی مترسک کلاهت را بردار

قطره قطره اگر چه آب شدیم
ابر بودیم و آفتاب شدیم

ساخت ما را هم او که می پنداشت
بی یکی جرعه اش خراب شدیم

ما از آن سودن و نیاسودن
سنگ زیرین آسیاب شدیم

گوش کن ما خروش و خشم تو را
هم چنان کوه بازتاب شدیم

اینک این تو که چهره می پوشی
اینک این ما که بی نقاب شدیم

ما که ای زندگی! به خاموشی
هر سوال تو را جواب شدیم

دیگر از جان ما چه می خواهی؟
ما که با مرگ بی حساب شدیم.

محمد علی بهمنی

[پاسخ]

نازنینگفته :

آمده ام با عطش سالها

با همه ی بی سر و سامانی ام
باز به دنبال پریشانی ام
طاقت فرسودگی ام هیچ نیست
در پی ویران شدنی آنی ام
آمده ام آن لحظه ی توفانی ام
دلخوش گرمای آسی نیستم
آماده ام تا تر بسوزانی ام
آمده ام با عطش سالها
تا تو آمی عشق بنوشانی ام
ماهی برگشته ز دریا شدم
تا آه بگیری و بمیرانی ام
خوبترین حادثه می دانمت
خوبترین حادثه می دانی ام
حرف بزن ابر مرا باز آن
دیرزمانی است آه بارانی ام
حرف بزن حرف بزن سالهاست
تشنه ی یک صحبت طولانی ام
ها…به کجا می کشی ام خوب من؟
ها…نکشانی به پشیمانی ام!

محمد علی بهمنی

[پاسخ]

نازنینگفته :

از هر طرف نرفته به بن بست می رسیم

با پای دل قدم زدن آن هم کنار تو
باشد که خستگی بشود شرمسار تو
در دفتر همیشه ی من ثبت می شود
این لحظه ها عزیزترین یادگار تو
تا دست هیچ کس نرسد تا ابد به من
می خواستم که گم بشوم در حصار تو
احساس می کنم که جدایم نموده اند
همچون شهاب سوخته ای از مدار تو
آن کوپه ی تهی منم آری که مانده ام
خالی تر از همیشه و در انتظار تو
این سوت آخر است و غریبانه می رود
تنهاترین مسافر تو از دیار تو
هر چند مثل اینه هر لحظه فاش تر
هشدار می دهد به خزانم بهار تو
اما در این زمانه عسرت مس مرا
ترسم که اشتباه بسنجد عیار تو
از هر طرف نرفته به بن بست می رسیم
نفرین به روزگار من و روزگار تو.

[پاسخ]

دل شكستهگفته :

ای نارفیق.. به کدامین گناه ناکرده.. تازیانه می زنی بر اعتمادم ؟
زیر پایم را زود خالی کردی…
سلام پر مهرت را باور کنم ، یا پاشیدن زهر خیانتت را ?

[پاسخ]

fatemehگفته :

نه پیشانی من به لبهای تو رسید ،
نه لیاقت تو به احساس من …
چیزی به هم بدهکار نیستیم،
هر دو کم آوردیم!

[پاسخ]

fatemehگفته :

تنهــایـم …
اما دلتنگ آغــوشی نیستــم…
خستــه ام …
ولـی به تکیـه گـاه نمـی اندیشــم…
چشــم هـایـم تـر هستنــد و قــرمــز…
ولــی رازی نـدارم…
چــون مدتهــاست دیگــر کسی را “خیلــی” دوست ندارم…
فقط خیلـی هـا را دوست دارم

[پاسخ]

fatemehگفته :

نوشت “قم حا ” …
همه به او خندیــــدند!!
گریــــست …
گفت به “غم ها ” یم نخندید…
که هر جور نوشته شود درد دارد!!!
از ته به سر بخوان تا مـــن ِ آن روزها را بشناسی

[پاسخ]

fatemehگفته :

از روی کینه نیست اگر خنجر به سینه ات میزنند, این مردمان تنها به شرط چاقو دل میبرند…!

[پاسخ]

fatemehگفته :

قابل توجه آقایون محترم :
وقتی زنی دیوانه وار باتو بحث میکنه خوشحال باش
یعنی هنوز دوست داره
یعنی براش مهمی
یعنی رو تو حساسِ
یعنی روت غیرت داره
یعنی می خواد تورو دیوانه ،
بترس از سکوت زن,
چون نشانه پایان توست
زنی که سکوت کرد یعنی تورو برای خودش تموم کرده!

[پاسخ]

fatemehگفته :

شیشه نازک احساس مرا دست نزن !
چندشم می شود از لک انگشت دروغ
آن که میگفت که احساس مرا میفهمد…
کو کجا رفت؟که احساس مرا خوب فروخت!!!

[پاسخ]

fatemehگفته :

گاهی دلت از سن و سالت می گیرد
میخواهی کودک باشی
کودکی به هر بهانه ای به آغوش غمخواری پناه می برد
و آسوده اشک می ریزد
بزرگ که باشی
باید بغض های زیادی را بی صدا دفن کنی …

[پاسخ]

نازنین پاسخ در تاريخ آبان ۲ام, ۱۳۹۱ ۱۹:۱۸:

سخت است حرفت را نفهمند،

سخت تر این است که حرفت را اشتباهی بفهمند،

حالا میفهمم، که خدا چه زجری میکشد

وقتی این همه آدم حرفش را که نفهمیده اند هیچ،

اشتباهی هم فهمیده اند.

.:: دکتر علی شریعتی ::.

[پاسخ]

fatemehگفته :

میگفتند:
سختی ها نمک زندگی است
اما چرا کسی نفهمید نمک برای من که
خاطراتم زخمی است شور نیست
مزه درد می دهد

[پاسخ]

fatemehگفته :

نـﮧ نمـﮯدآنـﮯ !
هیچکس نمـﮯدآند. . .
پشت این چهره ی آرام دردلم چـﮧ مـﮯگذرد…
نمـﮯدآنـﮯ !
کسی نمـﮯدآند. . .
این آرامش ِ ظاهــر و این دل ِ نـا آرام ،
چقدر خستـﮧ ام مـﮯکند

[پاسخ]

fatemehگفته :

×× ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﻳﻌﻨﻲ : ﺩﻩ ﺗﺎ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﺑﻴﺎﺩﺳﺮﺍﻏﺖ !

ﺍﻣﺎ …. ﺗَﻪِ ﺩﻟﺖ ﺑﮕﯽ :

ﺍﻭﻥ … ﺍﻭﻥ … ﺍﻭﻥ ..

مغزت بگه کوفتُ اون مرضُ اون !

[پاسخ]

fatemehگفته :

به سلامتی هر کس که درونش داره می سوزه اما ترجیح می ده لبهاش رو بدوزه !!

[پاسخ]

fatemehگفته :

روحم مـے خـواهـَد بــِرَوَد،یــِڪ گـوشــِﮧ بنشیند
زانوهایش را بـَغـَل کـُنـَد،پـُشتـَش را بهـ دُنیا کند
و بُلـَنـد بـُلـَند بگوید
مَن
دیگر بازیـــ نمیکُنَم…

[پاسخ]

fatemehگفته :

ببیـــــــن
من هم
مثل خــــــیلی از عاشـــــق ها
از تو یـــــادگاری دارم
ولــــی
یــــادگـــاری من
با بقیه فــــرق دارد
یــــــادگــــــاری مــــن
از تو
ســــینه ای پر از درد اســـــت ..

[پاسخ]

حدیث پاسخ در تاريخ آبان ۱ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۰۹:

عشق
دق الباب نمیکند
مودب نیست ، حرف شنو نیست
درس خوانده نیست ، درویش نیست
سربزیر نیست ،مطیع نیست
عشق دیوار را باور نمیکند، کوه را باور نمیکند
گرداب را باور نمیکند، مرگ را حتی باور ندارد
پس بیخودی با عشق نجنگ ..تو برنده نمیشی

[پاسخ]

fatemehگفته :

این تونیستی که مرا از یادبرده ای*
این منم که به یادم اجازه نمیدهم حتی ازنزدیکی ذهن توعبورکند*
صحبت ازفراموشی نیست*صحبت از (لیاقت)است**

[پاسخ]

fatemehگفته :

محکم تراز انم که برای تنها نبودنم, انچه راکه اسمش را غرور گذاشته ام برایت به زمین بکوبم…
احساس من قیمتی داشت که توبرای پرداخت ان فقیربودی!

[پاسخ]

fatemehگفته :

دیگر از تنهایی گلایه نمی کنم. چون که خدایی دارم ، دوستانی دارم و خانواده ای
دارم که سگ محبتشان می ارزد به محبت ” یک شخص خاص “…!!

[پاسخ]

رهام پاسخ در تاريخ آبان ۶ام, ۱۳۹۱ ۱۳:۳۴:

آفرین/ خیلی قشنگ وزیبا گفتی بخدا قسم که لذت بردم/ خیلی خوشحالم یک نفر دیگه هم هست که مثل من فکر میکنه.

[پاسخ]

ریحانه پاسخ در تاريخ آبان ۷ام, ۱۳۹۱ ۱۷:۱۴:

شاید بهتر باشه همهمون اینطوری فکر کنیم اینطوری برای همه بهتره

[پاسخ]

fatemehگفته :

آن روز ها… خمار وجودت بودم
ولی این روز ها طعم نشئگی بی تو بودن لذت بخش ترین افیون جــهــان است…!!!!

[پاسخ]

حدیثگفته :

آغــوش می خواهـــــم

نه مــــرد … نــه زن …

خدایــــــــــــــــــا زمین نمی آیی امشـــب؟!!

[پاسخ]

مریمگفته :

آیینه پرسید که چرا دیر کرده است؟؟؟ نکند دل دیگری او را سیر کرده است خندیدم و گفتم او فقط اسیر من است تنها دقایقی چند تأخیر کرده است گفتم امروز هوا سرداست شاید موعد قرار تغییر کرده است خندید به سادگیم آیینه و گفت احساس پاک تو را زنجیر کرده است گفتم از عشق من چنین سخن مگوی گفت خوابی سال‌ها دیر کرده است در آیینه به خود نگاه می‌کنم ـ آه! عشق تو عجیب مرا پیر کرده است راست گفت آیینه که منتظر نباش او برای همیشه دیر کرده است

[پاسخ]

مریمگفته :

عشق یعنی یک سلام و یک درود

عشق یعنی درد و محنت در درون

عشق یعنی یک تبلور یک سرود

عشق یعنی قطره و دریا شدن

عشق یعنی یک شقایق غرق خون

عشق یعنی زاهد اما بت پرست

عشق یعنی همچو من شیدا شدن

عشق یعنی همچو یوسف قعر چاه

عشق یعنی بیستون کندن بدست

عشق یعنی آب بر آذر زدن

عشق یعنی چون محمد پا به راه

عشق یعنی عالمی راز و نیاز

عشق یعنی با پرستو پر زدن

عشق یعنی رسم دل بر هم زدن

عشق یعنی یک تیمم یک نماز

عشق یعنی سر به دار آویختن

[پاسخ]

مریمگفته :

من ماندم و یک خیال واهی
شاید که ببینمت نگاهی
دل می دود از پی تو هر شب
ای دل تو چقدر سر به راهی
بی یاد تو بودنم گناه است
پس من نکنم دگر گناهی
من مدعی غم تو هستم
بیچاره دلم کند گواهی
آنِ منی ای خدای مستان
آخر چه بخواهی و نخواهی

[پاسخ]

مریمگفته :

مادر که در جواب ِ دخترش که پرسید: چرا مرا به دنیا آوردی؟

زیرا سال‌های جنگ بود
و من نیازمند ِ عشق بودم
برای چشیدن ِطعم آرامش.

زیرا بالای سی سال داشتم
و می ترسیدم از پژمردن
پیش از شکفتن و غنچه دادن.

زیرا طلاق واژه ای ست
تنها برای مرد و زن
نه برای مادر و فرزند.
زیرا تو هرگز نمی‌توانی بگویی:
مادر ِ سابق ِ من
حتی وقتی جنازه‌ام را تشییع می کنی.
و هیج چیز، هیچ چیز در این دنیا نمی تواند
میان ِ مادر و فرزند جدایی افکند
نفرت یا مرگ حتی.

و تو بیزاری از من
زیرا تو را به دنیا آورد ه ام
تنها به خاطر ِ ترسم از تنها ماندن
و هرگز مرا نخواهی بخشید
تا زمانی که خود فرزندی به دنیا آوری
ناتوان از تاب آوردن ِ خاکستر ِ سوزان ِ
رویاهاو آرزوهای دور و درازت

[پاسخ]

مریمگفته :

اگه حرفی نزدم از دردام

فکر نکن بی غم و دردم.تنهام

قفس سینه ی من پر شد از کینه و درد

توی اوج قصمون هوا شدش یک دفعه سرد

تا که اسمت میومد روح من پر میکشید

به هرکجا که شک میکرد بخاطرت پر میکشید

دیگه اشکات واسه من ارزش قبل و نداره

اون چشمای نازه تو راهی به قلبم نداره

دیگه خستم نمیبینی نفسه آخرمه

اشتباهامو نبین تو روزای آخرمه

ننوشتم که تو دور شی از نگاه سرده من

هفته ای یه بار بیا با شاخه گله سری بزن

بسه خوب منتظرن فرشته های مرگ من

دارن از اونجا میگن.میگم به تو سر نزنن

ننوشتم سرسری نگذر ازش به سادگی

این نبود رسم زمونه نبود این دلدادگی

انقدر حرف زیاده ولی مهلتم کمه

اونی که برام زیاده آره غصه و غمه

میگیم رسم آدماست ولی رسم بدیه

توام از دست نده بدون خوب فرصتیه

[پاسخ]

مریمگفته :

من پذیرفتم شکست عشق را

پندهای عقل دور اندیش را

من پذیرفتم که عشق افسانه است

این درد آشنا دیوانه است

می روی شاید فراموشت کنم

با فراموشی هم آغوشت کنم

گرچه تو شادان تر از من میروی

آروز دارم ولی عاشق شوی

آرزو دارم بفهمی دردرا

تلخی برخوردهای سردرا

[پاسخ]

مریمگفته :

فصل که رخت عوض می کند

دوباره عاشقت می شوم

گیرم زمستان باشد و من

آهسته روی پیاده روی یخزده راه بروم

عشق تو همین شال پشمی است

که نفسم را گرم می کند

[پاسخ]

حدیثگفته :

کاش توی این جاده یه تابلو نصب میکردن واسه دلخوشیم …
“تــــــــو”
دو کیلومتر …

[پاسخ]

مریمگفته :

به اندازه ی کلاغ ها که کاج را دوست دارند…

به اندازه ی دختر کوچولویی که عروسکش را دوست دارد…..

به اندازه ی پسر کوچولویی که آرزوی پلیس شدن را دوست دارد…..

به اندازه ی آفتابگردانی که آفتاب را دوست دارد…..

به اندازه ی بچه ها که عمو پورنگ را دوست دارند…..

به اندازه ی بزرگتر ها که تام و جری را دوست دارند…..

به اندازه ی مادر بزرگ که تسبیحش را دوست دارد……

به اندازه ی دانش آموزی که روز آخر امتحانات را دوست دارد……

به اندازه ی شاعری که لحظه ی سرودن را دوست دارد…..

به اندازه ی مادری که عروسی تنها پسرش را دوست دارد…..

به اندازه ی کودکی که دست تکان دادن برای هواپیما را دوست دارد…..

و….

همیشه دوستت دارم….

همیشه منتظرت هستم ….

[پاسخ]

حدیثگفته :

ه یک “هستم”
به یک “نترس”
به یک “نوازش”
به یک “آغوش”
به یک “دوستت دارم”
خلاصه بگویم به “تو”
نیازمندم !

[پاسخ]

مریم پاسخ در تاريخ آبان ۱ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۳۹:

همیشه
در بدترین لحظه ها
تنها رها می کنی مراو
بدترینِ لحظه ها
وقتی است
که تو
مرا
تنها
رها می کنی

[پاسخ]

مریمگفته :

تـمـام مـعـلوم هـا و مجـهـول هایـم را

بـه زحمـت کـنـار هـم مـی چـیـنم

فـرمـول وار ؛

مـرتـب و بـی نـقـص …

و تــو

بـا یـک اشـاره

هـمـه چـیـز را

در هـم می ریــزی …

در شرح حال گل
بنویسید خار را
بر هم زنید : خوب و بد روزگار را .

[پاسخ]

مریمگفته :

عشــق اگــر خـط مــوازی نیسـت،چیسـت؟

یـ ـا کتـاب جملــه ســازی نیســت،چیسـت؟!

عشـق اگــر مبنــای خلــق آدم اســت

پـس چــرا ایـن گـونـه گنــگ و مبهــم اسـت؟

پـس چــرا خـط مـوازی مـی شـود!!!

از چـه رو هــر عشـق،بــازی مـی شــود؟!

[پاسخ]

مریمگفته :

وقتی میشی نیاز من که نباشی پیش من

اشکهای چشمامو ببین که میریزه به پای تو

بازم که بیقرارمو دلواپسی نگاه تو

تموم هستی منی بمون همیشه پیش من

اگر شدم عاشق تو نزار بیتاب بمونم

لا لایی شبام تویی نزار که بی خواب بمونم

دارم برات شعر میخونم شاید به یادم بمونی

فقط یه چیز اذت میخوام همیشه عاشق بمونی

دوست دارم خیلی کمه ولی جز این چیزی نبود

واژه ها رو ولش کنیم عشقمو از چشام بخون

[پاسخ]

مریمگفته :

چیزی نمی‌تونم بگم ، قراره از من بگذری
چیزی نگو می‌فهممت ، باید از این خونه بری

چند سال از امشب بگذره؟ ، تا من فراموشت کنم
تا با یه دریا تو خودم ، خاموش خاموشت کنم

تنهاییامو بعد از این ، با قلب کی قسمت کنم؟
واسه فراموش کردنت ، باید به چی عادت کنم؟

تو باید از من رد بشی ، من باید از تو بگذرم
کاری نمی تونم کنم ، باید بیفتی از سرم

بعد از تو باید با خودم ، تنهای تنها سر کنم
یک عمر باید بگذره ، تا امشبو باور کنم

چند سال از امشب بگذره؟ ، با من یکی هم خونه شه
احساس امروزم به تو ، تنها یه شب وارونه شه….

[پاسخ]

مریمگفته :

چه خوش خیال است!!!

فاصله را میگویم…

به خیالش تو را از من دور کرده!

نمیداند…

نمیداند، تو جایت امن است؛

اینجا…

میان قلب من…

[پاسخ]

مریمگفته :

اگه :

۲+۲ = ۴

H +2O = آب

ابر + رعد = باران

غم + چشم = اشک

تنهائی + تاریکی = من

عشق + مهر = تو

پس : من – تو = مرگ !

[پاسخ]

مریمگفته :

دستانم گرمی دستانت را می خواهد پس دستانم را به تو میدهم

قلبم تپش قلبت را می خواهد پس قلبم را به تو میدهم

چشمانم نگاه زیبایت را می خواهد پس نگاهم از آن توست

عشقم تمامی لحظات تو را می خواهند وبرای با تو بودن دلتنگی میکنند

دل من همانند آسمان ابری از دوری تو ابری است

درخشش چشمانم همانند خورشید درخشان انتظار چشمانت را می کشند

پس بدان اگر پروانه سوختن شمع را فراموش کند من هرگزفراموشت نخواهم کرد.

[پاسخ]

مریمگفته :

ای کسی که هر لحظه دلم برات تنگ میشه

ای کسی که با ترنم صدات آسمان چشمام بارانی میشه

ای کسی که با تصور چهره مهربان و عاشقت بیقرار میشم

ای کسی که جز تو کسی رو تو کلبه دلتنگی م راه نمیدم

ای کسی که با وجودت آسمان دلم ستاره باران شده

ای کسی که نفسهامو به عشق تو میکشم

ای عشقم، نفسم، عمرم، جونم، زندگیم

ای عشق بی همتای دلم

میدانم

خوب میدانم

و خوب میدانی

رویای جاوید زندگی ام تنها تویی

تنها روزنه ی شادی من، خیال لحظه های زیبای با تو بودنه

عشقت تا ابد برام جاویده

می ستایمت به خوبی و پاکی

زنده ام چون تو نفس میکشی

و تا زنده ام تنها عشق تو در قلبم زنده است

بدان که زندگی من بی حضور تو هیچ مفهومی نداره

چون در با تو بودن هم من کامل میشم هم این زندگی

بمان و دستات رو در دستای خسته من بذار

احساست رو با احساس من یکی کن

عشق ما رو به هم نزدیک میکنه و پیوند میزنه

نگاهت رو از نگاهم نگیر که با هر نگاهم هزاران بار تمنای با تو بودن رو فریاد میزنم

بدون حضور تو کلبه ی ویران دلم آباد نمیشه و نخواهد شد

بمان کنارم

با تمام بدیهام بمان کنارم تا به کامت شیرین کنم تمام تلخیهایی که رو دلت گذاشتم

تورو قسم میدم به تمام پاکیهای عالم کنارم بمان

[پاسخ]

مریمگفته :

گـمان میـکردم قـانع بـاشی
و بـه شـکستـن دلـم اکتـفا کـنی
نه ایـنکه فستـیـوالـی از دروغ به راه بـینـدازی
و در آخـر بـگویـی:
“میـروم تا اذیـت نـشوی بـهتـرین مـن!”

[پاسخ]

مریمگفته :

اومدی شبیه بارون دله من خسته خاکه
واسه اون نم نمه چشمات ، نمیدونی چه هلاکه
نمی دونی ، نمیدونی واسه من چقدر عزیزی
شایدم می دونی اما منو باز به هم میریزی
نمی دونم چی رازیه که تو چشمات خونه کرده
هر چی هست اونقدر قشنگه که منو دیوونه کرده…

[پاسخ]

مریمگفته :

دلم می خواهد نامت را صدا کنم !
یک طور دیگر!
جوری که هیچ کس صدایت نکرده باشد !
یک طور که هیچ کس را صدا نکرده باشم !
دلم می خواهد نامت را صدا کنم !
یک طور که دلت قرص شود که من هستم ,
یک طور که دلم قرص شود که با بودن من ، تو هم هستی …

[پاسخ]

مسعودگفته :

نه امیدی و نه آرزویی و نه آینده و گذشته‌ای
چهارستون بدن را به کثیف‌ترین طرزی می‌چرانیم
و شبها به وسیله‌ی دود و دم و الکل به خاکش می‌سپریم
و با نهایت تعجب می‌بینیم که باز فردا سر از قبر بیرون آوردیم
مسخره‌بازی ادامه دارد ..

“صادق هدایت”

[پاسخ]

ستارهگفته :

کم طاقتی عادت آن روزهایت بود؛این شبها برای گرفتن خبری از من عجب صبور شده ای….
سلام ب همگی.
اخی….دلم گرفت اینجا.
فک کنم همتون عاشقین.
ب هر حال ادامه بدین.

[پاسخ]

saharگفته :

به سراغ من اگر می آیید
پشت هیچستانم
پشت هیچستان جایی است
پشت هیچستان رگ های هوا
پر قاصدهایی است
که خبر می ارند
ازگل واشده ی دورترین بوته خاک
به سراغ من اگر می ایید
نرم و اهسته بیایید
مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من

[پاسخ]

aramگفته :

گاهی وقتا مجبوری بپذیری که برخی از آدما فقط تو قلبت میمونن نه تو زندگیت

[پاسخ]

naziگفته :

گاه جلوی اینه می ایستم…

خودم را در ان میبینم

دست روی شانه هایش می گذارم

و میگویم چه تحملی دارد

دلت…!

[پاسخ]

هــالــهگفته :

خوشـــــــــ ـــا به حال کلاغــ ــــانــ ــــــ کــ ــــه از زمین دورنــ ـــد

حتی به ارتفــ ــــــاع یک درخـــ ـــــت…

[پاسخ]

لیلاگفته :

ممنون مسعود جان مثل همیشه قشنگ بود و شعرای دوستان هم همه زیبا و قشنگ بودن ممنون از همه
…………………………….
خورشیدم و شهاب قبولم نمی کند
سیمرغم و عقاب قبولم نمی کند
عریان ترم ز شیشه و مطلوب سنگسار
این شهر، بی نقاب قبولم نمی کند
ای روح بی قرار چه با طالعت گذشت
عکسی شدم که قاب قبولم نمی کند
این چندمین شب است که بیدار مانده ام
آنگونه ام که خواب قبولم نمی کند
بیتاب از تو گفتنم آوخ که قرنهاست
آن لحظه های ناب قبولم نمی کند
گفتم که با خیال دلی خوش کنم ولی
با این عطش سراب قبولم نمی کند
بی سایه تر ز خویش حضوری ندیده ام
حق دارد آفتاب قبولم نمی کند
محمد علی بهمنی

[پاسخ]

لیلاگفته :

از تنهاییت دلگیرنشو و هیچوقت آن را با کسی قسمت نکن
مردم این شهر “تن ها” دادند تا “تنها” نمانند

[پاسخ]

لیلاگفته :

وقتی تو نیستی
نه هستهای ما چونان که بایدند
نه بایدهای ما
مثل همیشه ،
آخر حرفم را
و حرف آخرم را
با بغض فرو می خورم
عمریست لبخندهای لاغر خود را
در دل ذخیره می کنم
باشد
برای روز مبادا
اما در صفحه های تقویم
روزی به نام روز مبادا نیست
آن روز هر چه باشد
روزی شبیه دیروز
روزی شبیه فردا
روزی شبیه همین روزهای ماست
اما کسی چه می داند
شاید امروز نیز
روز مبادا باشد
وقتی تو نیستی
نه هستهای ما چونان که بایدند
نه بایدهای ما
هر روز بی تو
روز مباداست !
قیصر امین پور

[پاسخ]

سمنگفته :

آدمائی که حیوونا رو دوس دارن
اونائی که پاستیل و تیتاب و شیرکاکائو قدیمیا و آدامس خرسی و اینجور چیزا دوس دارن
اینا که هی میگن مواظبه خودت باش.
اینا که قلبشون همیشه یه کوچولو تندتر میزنه
اینا که شبا راحت خوابشون نمیبره
اینا که فک میکنن کسی نمیتونه تحملشون کنه و برا همین تو دنیای تنهائی خودشون فرو میرن با اینکه توو تنهائی میترسن.
اینا که سیگاری نیستن ولی زیاد میکشن
اینا که تار و پود شخصیتشون یه ته مایه طنز داره
تورو خدا وقتی باهاشون میرید توو رابطه،تنهاشون نزارید
اگه بزارید برید ،به فنا میرن

[پاسخ]

سمنگفته :

چرا آدمها نمی دانند!!
بعضی وقتا “خداحافظ”
یعنی …نذار برم

[پاسخ]

سمنگفته :

“مرد برای هضم دلتنگی هاش گریه نمیکنه قدم میزنه” خدایا زمینو یه بار دور زدم ولی باز برگشتم سرجای اول. چرا زمینو گرد آفریدی…؟؟؟

[پاسخ]

سمنگفته :

خدایاشبیه بادکنکی شده ام
ازبغضهایی که به اجبار فرو داده ام…
التماست میکنم…
فقط یک سوزن!
تکه تکه شدنم باخودم…

[پاسخ]

سمنگفته :

یه وقتایی دوست داری هیچ کسی رو نبینی …
تنها باشی … هی چایی بریزی … بخوری …
هی اشک بریزی …
کسی هی بهت نگه چی شده ?
نفس عمیق بکشی …
آه بلند بکشی …
تنها باشی … تنهای تنها …

[پاسخ]

سمنگفته :

گاه دلتنگ میشوم
دلتنگترازهمه دلتنگی ها
گوشه ای مینشینم وحسرت هارامیشمارم
باختن ها وصدای شکستن ها را
کدامین امید را ناامیدکرده ام
کدامین خواهش را نشنیدم
به کدام دلتنگی خندیده ام
که این چنین دلتنگم…………

[پاسخ]

shaeghگفته :

به انتظار لحظه ای سپید
و یا خطوط قرمز امید
از آن زمان که مادرم مرا بزاد
انتظار درون خون من دوید
و من درون یک حباب شیشه ای به نام زندگی
همیشه ازبرای یک محبت عمیق
درانتظارعشق بی نهایتی نشسته ام
ودرشگفت مانده ام که انتظار بیکرانه ام چگونه و کجا به یک وصال عارفانه میرسدوانتظاروانتظاروانتظار……….

[پاسخ]

fatemehگفته :

از ادم ها بت نسازید…
این خیانت است…
هم به خودتان.هم به خودشان….
خدایی میشوند…
که خدایی کردن نمیدانند…

[پاسخ]

fatemehگفته :

به سلامتی اونی که سختی مرد بودن رو با راحتی نامردی عوض نکرد

[پاسخ]

fatemehگفته :

روزگاری هـم اگــر ،
دیـوانـه ات بــودم . . .
گـذشـت !!

[پاسخ]

fatemehگفته :

به بودن ها دیرعادت کن وبه نبودن ها زود….
ادم هانبودن رابهتر بلدند

[پاسخ]

fatemehگفته :

دختر نمیدانست کدام راه را انتخاب کند, پدرش آخرین حرفش را زده بود. باید بین ثروت پدر و عاشق بی پول و فقیرش یکی را انتخاب میکرد… او پسر را انتخاب کرد… اما حالا درمانده و خجالت زده راه خانه ی پدر را در پیش گرفته است. پسر او را بدون ثروت پدرش نمیخواست…

[پاسخ]

fatemehگفته :

تمام غصه های دنیارو میشه با یک جمله تحمل کرد “خدایا میدانم که میبینی”

[پاسخ]

fatemehگفته :

خـوشبخــت تـرین آدم هـا ؛
اونـایی هستــن کـه ایـن جمـله رو می شنـوند :
عیــب نـداره
با هــم درستــش می کنیــم

[پاسخ]

fatemehگفته :

فــکر مـیکردم در قلب تو محــکوم به حبــس ابدم. خشکم زد وقتی زندانبان بر سرم فریاد زد “هــی تـو آزادی!” و صدای پای غریبه ای که به ســـلـولــم مــی آمد

[پاسخ]

fatemehگفته :

مشترک مورد نظر خطشو , تورو , وقارو نجابتتو احساسو عشقتو وجودتو به یه چار چرخ فروخت ؟؟ همین ؟؟

[پاسخ]

fatemehگفته :

یکی بود یکی نبود…..
بیخیال ،برای کسی که نمیفهمه چرا داستان را تعریف کنم.

[پاسخ]

SADAFگفته :

ﻫﺮﭼﻘﺪﺭ ﮐﻪ بعضی ﺁﺩﻣﺎﺭﻭ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻣﯿﺸﻨﺎﺳﯽ ﺗﻨﻬﺎﯾﯿﺖ ﺩﻟﭽﺴﺐ ﺗﺮ ﻣﯿﺸﻪ ,,,,

[پاسخ]

SADAFگفته :

salam bacheha..man taze ozve saitetoon shodam..lotfan manam az khodetoon bedoonid..MAMNOON

[پاسخ]

مسعود پاسخ در تاريخ دی ۱۱ام, ۱۳۹۱ ۱۹:۳۱:

سلام.
خوش آمدید.

[پاسخ]

parisa پاسخ در تاريخ آبان ۱۱ام, ۱۳۹۲ ۱۲:۴۷:

ببخشید ولی بااین همه غمناکیو یکنواختی جملات نه میشه نخوند ونه میشه ناراحت نشد چکار کنم

[پاسخ]

SADAFگفته :

mamnoon masood jan!!

[پاسخ]

SADAFگفته :

بترس از کسی که اسم هرزگی هایش را بگذارد آزادی،اسم نگرانی هایت را بگذارد گیر دادن و برای بی تفاوتی هایش اعتماد داشتن به تو را بهانه کند.

[پاسخ]