آخرين مطالب
آخرین محصولات
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
موضوعات
ست دستبند 4 تایی مایا انگشتر استیل پروانه گردنبند زنجیری استیل الماسی
انگشتر مذهبی طلاروس انگشتر بوته گل رز انگشتر استیل شاین
گردنبند استیل شاین قرمز کیف پول 123 گردنبند فروهر اصل

دخترک خنده کنان گفت که چیست
راز این حلقه ی زر
راز این حلقه که انگشت مرا
این چنین تنگ گرفته است به بر
راز این حلقه که در چهره ی او
این همه تابش ورخشندگی است !
مرد حیران شد و گفت :
حلقه ی خوشبختی است، حلقه ی زندگی است
همه گفتند: مبارک باشد!
دخترک گفت: دریغا که مرا
باز در معنی آن شک باشد
سالها رفت وشبی
زنی افسرده نظر کرد برآن حلقه ی زر
دید در نقش فروزنده ی او
روزهایی که به امید وفای شوهر
به هدر رفته هدر
زن پریشان شد ونالید که وای
وای، این حلقه که در چهر ه ی او
باز هم تابش و رخشندگی است
حلقه ی بردگی وبندگی است!


فروغ فرخزاد

موضوع : شعر و دل نوشته
نویسنده :   ,   ۱۷ ديدگاه  ,   تاریخ ارسال : ۲۲ اسفند, ۱۳۹۲  , 
   
محصولات فروشگاه عاشقانه سایت الون بوی
انگشتر استیل ورساچ انگشتر استیل lovely
پابند استیل پروانه دستبند قلب رنگی
انگشتر طرح کمربند کیف دستی MK
مینی نگین زن انگشتر طرح توپ مروارید
mگفته :

خدا غنچه شادی بودم
دست عشق آمد و از شاخم چید
شعله آه شدم صد افسوس
که لبم باز برآن لب نرسید
“فـــــــــــروغ فرخـــــــزاد”

[پاسخ]

mگفته :

“گمگشته”

من به مردی وفا نمودم و او

پشت پا زد به عشق و امیدم

هر چه دادم به او حلالش باد

غیر از آن دل که مفت بخشیدم

دل من کودکی سبک سر بود

خود ندانم چگونه رامش کرد

او که می گفت دوستت دارم

پس چرا زهر غم به جامش کرد؟

اگر از شهد آتشین لب من

جرعه ای نوش کرد و شد سرمست

حسرتم نیست زآنکه این لب را

بوسه های نداده بسیار است

باز هم در نگاه خاموشم

قصه های نگفته ای دارم

باز هم چون به تن کنم جامه

فتنه های نهفته ای دارم

باز هم می توان به گیسویم

چنگی از روی عشق ومستی زد

باز هم می توان در آغوشم

پشت پا بر جهان هستی زد
فروغ فرخزاد

[پاسخ]

خودم پاسخ در تاريخ اسفند ۲۳ام, ۱۳۹۲ ۱۱:۴۶:

چرا این « تو » هی عوض می‌شود
هی به هیآت هیچ در می‌آید
و هی دوباره از اول جوری کنار دلم می‌نشیند که انگار
نافش را من بریده‌ام
زخم زانوی هفت سالگی‌اش را من بسته‌ام
اولین تارهای سبیلش را من تراشیده‌ام
که انگار ..
نه !
انگار تو هم « تو هم‌چنان که هستی » من نیستی
کاش عشق
پیش از آنکه خاطره‌ای شود
پا پس می‌کشید از ضمیر جمله‎هایم
و مثل پتیاره‎ای شریف
پیراهنش را می‎پوشید و
به خانه‎اش بر می‎گشت ..

{ راضیه بهرامی خشنود }

[پاسخ]

m پاسخ در تاريخ اسفند ۲۴ام, ۱۳۹۲ ۱۹:۵۵:

تشکر

[پاسخ]

خودم پاسخ در تاريخ اسفند ۲۴ام, ۱۳۹۲ ۲۰:۲۴:

قابلی نداشت

خودمگفته :

بیزارم از این وهم تکراری
این خواب‌دیدن حین بیداری

نه می‌کُشی، نه رو به بهبودی
ای خاطراتت خنجری کاری !

ای هرچه بود از من به غارت برد !
تو با مغول‌ها نسبتی داری ؟

از آرزوی دیدنت سیرم
از تشنگی تنها به دیداری ..

بعد از تو روز خوش ندیدم، تو
آقا محمدخان قاجاری !

“مژگان عباسلو “

[پاسخ]

خودمگفته :

وطن
کسی‌ست که زبانت را بفهمد پسر !
امّا
از من که گذشت، امّا
تو حواست باشد !
معلوم نیست کسی که زبانت را می‌فهمد
در جیبش گذرنامه نباشد ..

{ لیلا کردبچه }

[پاسخ]

خودمگفته :

قصر نور بود یا مسافر خانه ی نمور ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
یاد دلم به خیر ………………….
سید علی کاشفی

[پاسخ]

خودمگفته :

در زمانی که وفا
قصه ی برف به تابستان است
و صداقت گل نایابی ست
به چه کس باید گفت ..
با تو انسانم و خوشبخت ترین ..

{ دکتر علی شریعتی }

[پاسخ]

خودمگفته :

در کوی تو رسم سرفرازی این است
مستان تو را کمینه بازی این است
با این همه رتبه هیچ نتوانم گفت
شاید که تو را بنده نوازی این است ..

{ آخرین رباعی عطار }

[پاسخ]

مريمگفته :

محکم ببار باران
نم نم علاج زخم هایم نیست

[پاسخ]

مريمگفته :

اگه یکى باشه منو بفهمه براش غرورمو بهم مى زنم گریه که سهله زیر چتر شونش تا اخر دنیا قدم مى زنم.
(احسان خواجه امیرى)

[پاسخ]

...... پاسخ در تاريخ اسفند ۲۳ام, ۱۳۹۲ ۱۸:۴۲:

مرد برای هضم دلتنگیاش گریه نمیکنه قدم میزنه

[پاسخ]

مريمگفته :

مسافر بى بدرقه ى من …
انقدر بى صدا رفتى که از وداع جا ماندم..
باز به غیرت چشمانم که ابى پشت سرت ریخت.

[پاسخ]

مريمگفته :

فاجعه زمانى اتفاق مى افته که کسى رو دوست دارى!
که نه درکت مى کنه!
نه حرفاتو مى فهمه!
اما تو بازم دوستش دارى!
نمى تونى ازش بگذرى!
بودنش ز جرت میده!
نبودنشم ز جرت میده…

[پاسخ]

لیلاگفته :

می روم خسته و افسرده و زار

سوی منزلگه ویرانه خویش

به خدا می برم از شهر شما

دل شوریده و دیوانه خویش

می برم،تاکه در آن نقطه دور

شستشویش دهم از رنگ گناه

شستشویش دهم از لکه عشق

زین همه خواهش بیجا و تباه

می برم تا زتو دورش سازم

زتو،ای جلوه امید محال

می برم زنده بگورش سازم

تا از این پس نکند یاد وصال

ناله می لرزد،می رقصد اشک

آه،بگذار که بگریزم من

از تو،ای چشمه جوشان گناه

شاید آن به که بپرهیزم من

بخدا غنچه شادی بودم

دست عشق آمد و از شاخم چید

شعله آه شدم،صد افسوس

که لبم باز بر آن لب نرسید

عاقبت بند سفر پایم بست

می روم،خنده به لب،خونین دل

می روم از دل من دست بدار

ای امید عبث بی حاصل

[پاسخ]

لیلاگفته :

باران که میبارد
باید یه آغوشی …
پنجره ی بازی …
بوی خاکی …
صدای تپش قلبی …
گره ی کور دست ها و پاهایی …
باید چیزی باشد
باران که میبارد …
باید کسی باشد!

[پاسخ]