آخرين مطالب
آخرین محصولات
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
موضوعات
ست دستبند 4 تایی مایا انگشتر استیل پروانه گردنبند زنجیری استیل الماسی
انگشتر مذهبی طلاروس انگشتر بوته گل رز انگشتر استیل شاین
گردنبند استیل شاین قرمز کیف پول 123 گردنبند فروهر اصل

رد نشو از میان قبرستان، مرده‌ها را تو بی‌قرار نکن

چادرت را به روی خاک نکش، روحشان را جریحه‌دار نکن

از قدم‌های نرم تو بر خاک، تنشان توی قبر می‌لرزد

دست بر سنگ‌ها نزن بانو! به تب و لرزشان دچار نکن

عطر تو بوی زندگی دارد، خطر جان گرفتگی دارد

مرده‌ها خوابشان زمستانی است، زودتر از خدا، بهار نکن

دلبری را به بید یاد نده، گوشه‌ی زلف را به باد نده

جان من! جان من به مو بند است قبض روح مرا دوبار نکن

عینک دودی‌ات پر از معناست، چهره‌ات با خسوف هم زیباست

پشت آن تاج گل نشو پنهان، ماه من! با گل استتار نکن

ظرف حلوا به دست می‌آیم، چای و خرما به دست می‌آیم

روح دیدی مگر که جا خوردی؟ روح من! از خودت فرار نکن

به خودش هی امید داده کسی، روبروی تو ایستاده کسی

به سلامش بیا جواب بده، مرد را پیش مرده خوار نکن

باز کن لب که وقت خیرات است، ذکر شادی روح اموات است

زندگان هم نگاه‌شان به تو است، شکر و قند احتکار نکن

در نگاهت غرور می‌بینم اینقدر بد نباش شیرینم !

سوی فرهاد هم نگاهی کن خسروان را فقط شکار نکن

دل به چشم تو باختم اما، با غرور تو ساختم اما

آه مظلوم دردسر دارد سر این یک قلم قمار نکن

روز من هم شبی به سر برسد، صبح شاید به تو خبر برسد

«تا توانی دلی بدست آور» اعتمادی به روزگار نکن

شعرِ بر روی سنگ را دیدی؟ قبر کن با کلنگ را دیدی ؟

چشم روشن! دو روز دنیا را پیش چشمم بیا و تار نکن

قاصم صرافان

موضوع : شعر و دل نوشته, متن های عاشقانه
نویسنده :   ,   ۴۴ ديدگاه  ,   تاریخ ارسال : ۴ مهر, ۱۳۹۳  , 
   
محصولات فروشگاه عاشقانه سایت الون بوی
انگشتر استیل ورساچ انگشتر استیل lovely
پابند استیل پروانه دستبند قلب رنگی
انگشتر طرح کمربند کیف دستی MK
مینی نگین زن انگشتر طرح توپ مروارید
mojtaba_aloneگفته :

وصیت کردم سنگ قبرم رو دیجیتالی کنن،هرکی اومد به جای فاتحه یه لایک بزنه!

[پاسخ]

سوما پاسخ در تاريخ مهر ۶ام, ۱۳۹۳ ۱۲:۱۷:

بابا داداش مگه میشه !!!
اولندش خدا نکنه از جونتون به دور باشه روم نمیشه اگه نه میگفتم زبونتونو گاز بگیرین نگفتم حالا ها نمیگمم همچین جسارتی به شما نمیکنم ولی از مرگ و اینا خوهشا حرفی به میون نیارید که قاطی پاطی میکنم دومندش بزارین ثواب یه فاتحه خوندنم به آدما برسه دیگه لایم مایک چیه {یه سوال جان من یادم رفته این ثواب یا اون صوابه کدومش ؟؟!!مملکتو بگو دلش خوشه لیسانسه داره قخخخخخ}

[پاسخ]

mojtaba_alone پاسخ در تاريخ مهر ۸ام, ۱۳۹۳ ۰۷:۲۵:

درود بر شما “سوما”ی عزیز
شرمنده اگه ناراحتت کردم.متأسفانه چند سالیه که زجر و شکنجه های روحی منو به جایی رسونده که بزرگترین آرزوم مرگه.ولی به این بیت حافظ ایمان دارم که میگه:
دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نگشت
دائما یکسان نماند حال دوران غم مخور
خب سوما خانم “صواب” یعنی (درست) و ثواب یعنی (خیر و برکت).بابت پاسخ پست های قبلی هم ازت سپاسگزارم،خوندمشون.حق با شماست.
پیروز باشی.

[پاسخ]

سوما پاسخ در تاريخ مهر ۱۰ام, ۱۳۹۳ ۱۱:۴۴:

سلام ودرود فراوان بر شما آقا مجتبی بزرگوار
ا ا ا خدا نکنه دشمنتون رو سیاه وشرمنده باشه الهی
داداش ما آدما خودمونیم که روحو جسم خودمون رو عذاب میدیم شاید بگیم اینا فقط یه حرفه اما اگه دقت کنیم میبینیم نه عین حقیقته خیلی وقتا سختی و دردهای بیشتری سراغمون میاد اما مقاومت میکنیم و روحیمون و شاد نگه میداریم انقد درمونده هم به نظر نمی یایم ایشالا که در نزدکترین ایام کشتی غم و غصه از خونه دلتون سفر کنه و خوشی و شادی همراه همیشیگیتون بشه.

پس آبروم بر باد هوا نرفت هنوز یه کم مخ برام مونده،والا نمیدونم که کدوم پاسخها رو میفرمایید به هر حال خواهش میکنم وظیفم بود.
{ کامروا باشید}

mojtaba_aloneگفته :

بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر
کز آتش درونم دود از کفن برآید
‏”حافظ”

[پاسخ]

سوما پاسخ در تاريخ مهر ۸ام, ۱۳۹۳ ۲۰:۳۲:

سلام داداش مجتبی امروز بعد یه عالمه حرف زدن راضیش کردم که بره دنبال زندگیه خودش اما خودم مثل دیوونه ها شدم نمیگم که کارم اشتباه بوده یا نه هزارتا فکر تو سرم مییان و میرن تنها کسی که به فکرم رسی شما بودین که از فکر شما کمک بگیرم،من به این فکر میکنم وقتی خانوادم رضایت نمیدن رابطه ادامه پیدا نکنه و بره دنبال زندگیش تا دیر نشده براش خودم تحمل رابطه و ندارم چون همیشه با رابطه داشتن مخالف بودم نمیدونم واقعا تموم شد ورفت برای همیشه یا برمیگرده من با خانوادم خیلی حرف زدم حتی با دوست داداشم حرف زدم تا اون بتونه یه کاری کنه اما بازم هیچی عایدم نشد این مدتم واقعا خسته شدم از بعضی رفتارایی که تو خونه باهام میکنن تا موبایلو دستم میگرم یکی میاد یه چیزی میگه من خانوادم و خیلی دوست دارم همه چیزم خانوادمه بخدا چون فقط ما داداش خواهرا واسه هم موندیم و هوای همو داریم میبینم که تک تکشون واسه من که ته تغاری خونه هستم چقد زحمت میکشن و خوشحال میشن با خشحالیه من میدونم که همیشه بهترینها رو میخوان برام این موضوع خواستگاری که دوستش دارم یکی از دلیلاشون برای رد کردنش اینه که خواستگارای بهتری دارم اما من بهشون گفتم که من با وضعیت اون مشکل ندارم چون خداییش وضعیتش بد نیست یه مرده واسه خودش همیشه رو پاهای خودش وایستاده و دستش تو جیب خودش بوده این واسه من خیلیه مشکل اینه که از خوب خوباش نیست که منم نمیخوام داداش نمیدونم چه کار کنم نمیدونم به خدا هر چقد فکر میکنم تنها نقطه ای که آخرش بهش میرسم اینه که کاری کنم بره تا لااقل عمرشو پای من نده و بره و تشکیل زندگی بده و منم قید دوست داشتنشو بزنم فقط تو دل خودم دوسش داشته باشم و تو فکرام باهاش زندگی کنم و کاری رو انجام بدم که خانوادم میخوان الانم که نصف کارو که از همش سختتر بود انجام دادم کاری کردم که بره امروز همش خدا رو شکر کرد که تلفنی ازم خداحافظی نکرد اگه نه هق هقام به گوشش میرسید. داداش این فکر و کارایی که کردم همه رو گفتم تا کمکم کنی داداش ازت میخوام راهنماییم کنی نمیخوام نمیخوام زندگیشو به خاطر من تباه کنه نگرانشم چون حرفاشو پیش هیچکس نمیگه میدونم که الان سردرد شدیدی داره و تنها نشسته و با خودش خلوت کرده کمکم کن داداش مجتبی

[پاسخ]

hesta پاسخ در تاريخ مهر ۹ام, ۱۳۹۳ ۲۲:۰۰:

ببین باید منطقی برخورد کنی… ببین واقعا میتونی باهاش سرکنی منظورم پنج شیش ساله دیگه ست ک عشقت فرو میکشه،زندگی پرخرجه! اگه دیدی میتونی ک کوتاه نیا چون حتی اگه یه شوهر تاپ هم بکنی و وقتی دوسش ندار وکس دیگه ای رو میخوای واست جهنم میشه

[پاسخ]

mojtaba_alone پاسخ در تاريخ مهر ۱۰ام, ۱۳۹۳ ۰۷:۵۳:

درود سوما جان.
شما خودتون عاقل هستید چه نیازه هست به من.منم فکر می کنم کار خوبی کردی.وقتی خانواده مخالفه نمیشه کاریش کرد.خیلی سخته ولی اگه هیچ راهی نمونده همون کاری که خودت کردی عاقلانه ست.گاهی هم باید عقل بر احساس غلبه کنه.زندگی ما پر از ناکامیه.باید تسلیم سرنوشت بشیم چون زورمون بهش نمی رسه.بگو قسمت هم نشدیم،من راهم رو میرم و تو هم راه خودت رو.اونم باید آدم منطقی و عاقلی باشه و ماجرا رو کش نده و عمرش رو تلف نکنه.این زخمها به مرور زمان خوب میشه هرچن که جاش می مونه.

[پاسخ]

سوما پاسخ در تاريخ مهر ۱۳ام, ۱۳۹۳ ۱۵:۱۴:

ممنون داداش مجتبی به خاطرا اینکه جوابمو دادین ببخشید که شما رو درگیر مسایل زندگی خودم میکنم خدا به همه مون صبر بده ایشالا محتاج دعا

هیستا جون از شمام سپاسگذارم به خاطر جوابتون ممنون عزیز جان

*فاطمه* پاسخ در تاريخ مهر ۱۵ام, ۱۳۹۳ ۱۴:۴۱:

سلام سوما جون
ببخشید که دخالت میکنم اما کارت اشتباه بوده اگه اون عاشق واقعیت بوده
هر کدوم از اعضای خانواده تو برای خودش یه عشق داره و اگه روزی بخوان بین تو و عشقشون یکی رو انتخاب کنن یا جانبشو بگیرن حتی اگه حق با تو باشه اونا عشقشون رو انتخاب میکنن و اون موقع میفهمی اشتباه کردی
تنها کسیکه همیشه با آدم میمونه خداست و از آدمای زمینی فقط یه عشق واقعی میمونه و دردات رو میفهمه و زتدگیت رو راحت تر میکنه
نمیدونم. شاید تو بدون عشق میتونی زندگی کنی که این تصمیم رو گرفتی
ولی عزیزم تنها میشی آره خانواده ات هستن ولی. دوست داشتن خانواده یه مدله و دوست داشتن با عشق به یه همدم صمیمی و همدل یه چیز دیگه
گلم در تصمیمت تجدید نظر کن اگه میدونی اون یه عاشق واقعیه
من تجربه کردم و اینا رو لمس کردم که میگم
دوست داشتن هر کس سر جای خودش
از خانواده ات بپرس اگه جای تو بودن چکار میکردن البته که هرگز حالت رو نمیفهمن
دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد
با تو همدردی میکنم سومای نازم

[پاسخ]

ناشناس پاسخ در تاريخ مهر ۱۵ام, ۱۳۹۳ ۲۰:۱۹:

.سلام آبجی جون خواهش میکنم عزیزم این حرفا چیه ، فاطمه همون روز که کامنت بالا رو نوشتم تا شب دووم نیاورد باز اس داد زنگ زد تا دیشب با هم بودیم اما دیروز باز با خانوادم حرف زدم گفتم زندگیم با اون هرچی که باشه همش با خودم گفتم باداروندارش میسازم هزارتا حرف زدم حتی اول خرفام با خانوادم گفتم من فقط میخوام رضایت بدین برای ازدواج اگه نه نظر شمارومیدونم که مخالفین و من فقط میخوام رضایت بدین که ما ازدواج کنیم یعنی علنا گفتم با اینکه مخالفین من میخامش و فقط نمیخوام بدون اجازه ی شما ازدواج کنم و آبرومون بره اما هیچی فاطمه دیشب بدترین شب زندگیم بود وقتی از پشت تافن صدای نفساشو میکشید که گریه میکرد هنوزم صداش تو گوشمه الهی من بمیرم براش چکار کنم فاطمه جون خانوادم این بار تهدیدم کردن هیچی از دستم برنمییاد خودم داداشامو دیدم که با چندین بار خواستگاری آخرش عشقشون به دست آوردن و الان باهاش زندگی میکنن همه ی اینا رو دیروز به خودشونم گفتم منی که هیچوقت در برابرشون یه کلمه حرف نمیزدم عشق اون تمام این قدرتهارو به من بخشید اما دیگه نمیتونم کاری کنم، ساختم فعلا دووم آوردم به خانوادمم گفتم هیچوقت ازم نخوان که ازدواج کنم تصمیمم گرفتم هیچوقت ازدواج نکنم ولی دیشب که تنها دلیل زندگیم میگفت ازدواج نمیکنم به خاطر اون میگفتم ولی من ازدواج میکنم شاید خوندن این نوشته ها برای شما راحت باشه اما نوشتن و یادآوریش برا من مرگه هر کلمه رو چند بار نگاه میکنم و درستشو مینویسم پشت اشکام نمیدونم چی مینویسم هیچ وقت تجربه نکرده بودم این همه اشکو که حتی فرصت پاک کردن چشمام نداشته باشم پشت سرهم بیان فاطمه جونم میدونم سخته میدونم حکم مرگمو امضا کردم واسه خودم اما وقتی کار به جایی برسه که خانوادم با هام لج کنن و بگن بمیری هم به اون پسر نمیدیمیت چه کاری میتونم بکنم فاطمه چهجوری تو این شهر لعنتی تو این دنیای لعنتی زنگی کنم چه غلطی میتونم بکنم هیچی هیچ کاری نمیتونم بکنم فقط دلخوشم به اینکه اون زن بیاره و لباس دامادی تنش کنه دلخوشم به اینکه اون دلخوش باشه بعد من و بشنوم که زندگیش پره خوشیه رکه زنش عاشقشه و مادر مهربانیه برای بچه هاش دلخوشم به اینکه بتئنم دزدکی نگاش کنم و اون منو نبینه …. نمیزارم هیچوقت از یادم بره هرثانیه مو با حس کردن حضور اون در کنار خودم سر میکنم کار دیگه ای از دستم برنمییاد فاطمه

*فاطمه* پاسخ در تاريخ مهر ۱۸ام, ۱۳۹۳ ۱۵:۰۷:

سلام آبجی سوما
ببخش کاری ازم برنمیاد. برات بکنم فقط میفهممت و باهات همدردی میکنم
ان شاالله همه چیز درست بشه و تو و عشقت با هم زندگی کنین
امان از دست دخالتهای بیهوده دیگران
سوما جون همینکه عشقت پیشته و دوست داره خیلی عالیه خدا رو شکر کن و اونو از خدا بخواه اما من دیشب مثل خیلی از شبهای دیگه نخوابیدم ولی این بار باوری سخت رو. در مورد کسیکه دوسش دارم باور کردم
برای تو و عزیزت آرزوی خوشبختی و سلامتی دارم
امیدوار و صبور باش
امید و باور بهترین سرمایه برای رسیدن به خواسته هاست

سوما پاسخ در تاريخ مهر ۱۹ام, ۱۳۹۳ ۱۷:۱۸:

خواهش میکنم فاطمه جان همینکه حرفامو میخونید و نظر میدین برای من خیلیه بخدا ممنونم عزیزم ممنونم که به دردام اهمیت دادین ایشالا که خوشبخت بشین و عاقبت به خیر بشین

سوماگفته :

تو رو خدا کسی کد پیشواز آهنگ بلالم ماهسون رو میدونه البته با متن بی متنشو دارم با این آهنگ بزرگ شدم خیلی دوس میدارمش

[پاسخ]

سوماگفته :

من کم آوردم تو این سایت چرا همه متن قشنگ مشنگ میزارن من هیچی ندارم گناه دارم والا

[پاسخ]

خستهگفته :

عکس تو مدام بر عکس تو در اغوش من است!!!

[پاسخ]

رضا پسر احساسگفته :

بودن یا نبودن مسئله این است…چه بودنی؟ وقتی حتی جیک جیک پرندگان و پروازشان به سوی بیکران جز حس حسادت و ناراحتی چیزی برایم به دنبال ندارد.چه بودنی؟ حیوان حیوان است و انسان انسان.اگر اندکی قدرت اختیار داشتم و میتوانستم جای خود را با حیوانی عوض کنم بی شک عقاب را انتخاب میکردم.عقاب را دوست دارم به دلیل انکه پرواز میکند و برای پرواز نیاز به سوخت فسیلی ندارد و هر انچه بخواهد میتواند شکار کند از کسی و جیزی بیمی ندارد…پرواز به سوی بیکرانه ها….از زمین که به اسمان خیره میشوم جز ابی چیزه دیگری را نمیبینم اما وقتی از اسمان به زمین نگاه میکنیم به جز اقیانوس که رنگش را از اسمان به ارث گرفته رنگه ابی دیگری نمیتوان یافت.زمین پر شده از چیزهای مختلف…خیابان های شلوغ ماشینهای زیاد و انسان های کوچک…اری!!! کوچک.زمانی به کوچکی خود میتوانی مطلع شوی که از بالا به پایین خیره شوی…حقیقت انسان چیزی جز یه لبخند مزحک نیست..

ها ها ها…میخندم..هه هه هه…باز هم میخندم…رضا؟ تو از درون خود با خبری؟ ایا دیده ای که قلبت چه چیز میخواهد؟ شاید یک سومه عمرت گذشته باشد اما هنوز به دنبال گم شده ی خود میگردی.بسیار دیده ام که هر کسی در زندگی به دنبال هدفی است اما چه هدف های بیخودی!! صبح را به شب غنیمت میشماری و از پرواز میترسی..حقیقت را گم کرده ای و جز لبخند هیچو پوچ چیزی در مخچه ات نداری.زندگی را در چه میشود معنا کرد..غیبی که نمیشود درک کرد یا قلبی که میخواهد اما نمیشود…نمیشود که چه عرض کنم…باید در نطفه خفه کرد بعضی چیزها را. امیدم به کسیست که صدا ندارد اما میشود بهش اعتماد کرد.اعتماد کردم …در زندگی به خیلی ها اعتماد کردم اما چه سود از لحظه ای که قلبم را بدون هیچ دلیلی زیر پا له کردند.مگر ادمی چند بار میتواند اعتماد کند؟ نهایتا دو بار…بار سوم دیگر اعتمادی در کار نیست و به این باور میرسی که اعتماد یعنی تف سر بالا!! به چه کسی باید اعتماد کرد؟ به چه کسی باید دل سپرد؟ عاشق و دلباخته چه کسی باید شد؟

چیزهایی در طبیعت و در خانه ی همسایه ی مان وجود دارد که میگوید با دیدن و استشمام کردنش میشود در حالت بیکرانه به حقیقت پی برد.حقیقت را میشود پی برد؟ به راستی چه میدانست که ما نمیدانیم؟ گفت : من چیزهایی میدانم که شما نمیدانید…لحظه ای به خودم امدم .صبح بعد از اینکه سرم را از بالشت برداشتم حس خوبی داشتم.. به بیست ثانیه نکشید که دوباره ان سوالهای بیجواب به خاطرم امد…قلبم چیزی میخواهد…بارها صدایش را شنیدم…میخواهد حرفی بزند اما ادمی هر لغتی را در دهخدا و معین میتواند پیدا کند الا زبان قلب را.به من بگو ای حقیقته من تو برای چه از منی؟ من از تو ام یا تو از منی؟ از من چه میخواهی؟ اگر حرفی داری بزن ولی اگر حرفی نداری بی دلیل تقلا نکن…خودت را بزن به خریت…بی خیال.مگر انسانهای دیگر چگونه اند؟ چند درصد از مردم دنبال حقیقت و راز خود هستند؟ هر سوالی یه جوابی و هر جوابی دوباره سوال دیگری را به وجود میاورد…در پی حقیقت موهایم سفید هم شود باز هم سوال دیگری برایم به وجود میاید.پس یه راه بیشتر نیافتم.

از درون حسش کن.قلبی را که میتپد ذهنی را که میخواند و روحی را که میخواهد.اما عادت نده روحت را قلبت را و ذهنت را به چیزی که تو را دور میکند در حقیقت.به انگشتانت بنگر که چه عاشقانه در پی هم چیده شدند.میتواند کوه را بکند و میتواند نوازشی باشد بر سر پسر بچه ای که نان شبش را محتاج است.به پاهایت بنگر!!! میتواند لگتی باشد بر کمر کسی که به تو میخندد و میتواند قدمی باشد به سوی تویی که میخواهی به دنبال حقیقتت باشی.زبانت را به عجب و حسادت عادت مده…که چه میدانی چه تاثیر شگفتی دارد زبان بر روح..انگار زبان تیشه ای است که روح را میتراشد انچه که خود میخواهد…در پی یافتن شیطان مباش.شیطان همان چیزیست که در ذهن توست.همانی که میخواهد اما عقلت نمیخواهد…عقلت چه مظلومانه بر کوشه ای از مخچه ات به سرت تکیه زده و چه با وقار شیطان بر صندلی سرت چیره شده.هر بار که پیروز میشود بر تو با چوب بر سر عقلت میزند و به او میگوید : به راستی تو چه بیکاری !! ایا وقت ان نشده که از من فاصله بگیری و تخت و سلطنت پادشاهی را به من دهی؟ عقل پاسخ میدهد: به راستی که هر کسی وجدانی دارد…یه روز به پایان میرسد سلطنتت ای افریته!!!

پدرم کار میکرد

مادرم خانه دار بود

من هم مینگرم به دستای پدر و مادرم که چه عاشقانه در پی حقیقت موهایشان سفید شد..

پدرم میمیرد

مادرم میمیرد

و من مینگرم که حقیقت ادمی جز خنده و گریه چیزی نیست..

من میمیرم

همسرم میمیرد

و پسرم همان فکرهایی را میکند که پدرش میکرد…

و چه بسا پسرم حقیقت را بیابد …. حقیقت جز مرگ چیزی نیست.شاید مغزهایمان درکش را ندارد اما پسرم تو خوب میدانی من چه میگویم…

پسرم در پی ارزوهای طولانی نباش…فاصله ات با من فقط یه چیز هست…

هااااااااااااااااااااااااااااااااااااه

یک آن

یک نفس!!

..

.
رضا هستم.نظرتونو در مورد متنم بدید.مرسی

[پاسخ]

شهریوریگفته :

از من بگریزید که مـــــــــی‌خورده‌ام امشب .. با من منشینید که دیوانه‌ام امشب
فروغی بسطامی

[پاسخ]

شهریوریگفته :

از مرگ می ترسم ولی این عشق می گوید
باید شبی پس داد آخر یادگاری را ..

مهدی علی بلندی

[پاسخ]

شهریوریگفته :

عشق مدتهاست این روح سراسر درد را
برده به بام جنون و نردبان برداشته
حامد عسگری

[پاسخ]

شهریوریگفته :

رفتنت چون بودنت تکرار رنج زندگی است
مثل جای خالی ساعت به دیوار اتاق

فاضل نظری

[پاسخ]

شهریوریگفته :

شوخی که دلم خون کرد از وعده خلافی ها
فردای قیامت هم فردای دگر دارد ..

صائب تبریزی

[پاسخ]

شهریوریگفته :

زلف ِ هندوی تو در تابست و مارا تاب نیست
چشم ِ جادوی تو در خوابست و ما را خواب نیست ..

خواجوی کرمانی

[پاسخ]

شهریوریگفته :

ماهی قرمزی که دلم بود مرد و ارام روی آب اومد
مهدی موسوی

[پاسخ]

سوما پاسخ در تاريخ مهر ۱۰ام, ۱۳۹۳ ۱۱:۲۲:

لایک

[پاسخ]

شهریوریگفته :

از بادها خسته‌ام
از دریا دلم گرفته است
همچون قایقی که بر دست آب مانده
نمی‌دانم کجای جهان
آرام خواهم گرفت ..

یاور مهدی‌پور

[پاسخ]

شهریوریگفته :

بستند بیستون را
دستان پست و کوتاه
دیگر نمی توانی
فرهاد را ببینی
بگذر از این بیابان
فرهادکش زیاد است ..

دیشب خودم شنیدم
شیرین به تیشه می گفت
فرهاد مرده باشد
فرهاد کش سلامت !

آرزو نوری

[پاسخ]

شهریوریگفته :

یک قطره اشک از چشم های او جاری شود سونامی یعنی این
یک تار از مویش رها باشد تعریف نا آرامی یعنی این

سید تقی سیدی

[پاسخ]

شهریوریگفته :

من و یارم هیچگاه همدیگر را نخوایم دید-
او به باد پاییزی می ماند
من به برگی خشک
او باد است
می آید
من برگم
می روم ..

علیرضا روشن

[پاسخ]

شهریوریگفته :

تو که قصدت پا شستن بود لب دریا چرا آمدی ؟

علیرضا روشن

[پاسخ]

شهریوریگفته :

سرخ شد سنجاقِ سرهای تو و فهمیده ام
غالبــاََ معتاد ها یک دوره عاشق بوده اند !

علیرضا قنبری

[پاسخ]

شهریوریگفته :

هر وقت برایت
شعری می نویسم
یعنی دلم برای تو تنگ ست
امروز چیزی نمی گویم
تا تو دلت
برای من تنگ شود !

علیرضا آذر

[پاسخ]

سوماگفته :

سخت ترین قسمت زندگی اونجاست
.
.
.
که آدم به خودش میگه : چی فکر میکردم و چی شد…!!

[پاسخ]

سوماگفته :

اونکه نخواست پیشم باشی
خودش باید صبرم بده
خدا گرفتی عشقمو جواب قلبمو بده

[پاسخ]

سوماگفته :

مرگ آن نیست که در قبر سیاه دفن شوم

مرگ آن است که از خاطره تو با همه ی خاطره ها محو شوم

[پاسخ]

mojtaba_alone پاسخ در تاريخ مهر ۱۱ام, ۱۳۹۳ ۰۰:۱۹:

درود سوما عزیز
این قشنگ بود.مرگ واقعی همینه که از خاطر و خاطره ی کسی محو شد!

[پاسخ]

سوماگفته :

فکر کردم
با خود اندیشیدم این بار
از پشت حصار کدامین نفس
صدایم را خواهی شنید…!!

[پاسخ]

سوماگفته :

از دلنوشته هایم ساده نگذر…

یادت باشه آنها را یک * دل * نوشته…

[پاسخ]

سمیهگفته :

عشقم، تو می دانی که دیگر به اغوشم باز نخواهی گشت وصدافسوس که من هنوز این را نمی دانم.

[پاسخ]

یه دوستگفته :

ﺑﻪ ﯾﮏ ﺟﺎﯾﯽ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻪ ﺭﺳﯿﺪﯼ ،
ﻣﯽ ﻓﻬﻤﯽ ﺭﻧﺞ ﺭﺍ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺍﻣﺘﺪﺍﺩ ﺩﺍﺩ ..
ﺑﺎﯾﺪ ﻣﺜﻞ ﯾﮏ ﭼﺎﻗﻮ ﮐﻪ ﭼﯿﺰﻫﺎ ﺭﺍ می بُرﺩ ﻭ ﺍﺯ ﻣﯿﺎﻧﺸﺎﻥ ﻣﯿﮕﺬﺭﺩ
ﺍﺯ ﺑﻌﻀﯽ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﺑﮕﺬﺭﯼ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺗﻤﺎﻣﺸﺎﻥ ﮐﻨﯽ !
{ ﻭﯾﻠﯿﺎﻡ ﻓﺎﮐﻨﺮ }

[پاسخ]

شهریوریگفته :

هر وقت برایت
شعری می نویسم
یعنی دلم برای تو تنگ ست
امروز چیزی نمی گویم
تا تو دلت
برای من تنگ شود !

علیرضا آذر

[پاسخ]

[پاسخ]

شهریوری پاسخ در تاريخ مهر ۱۳ام, ۱۳۹۳ ۰۹:۲۹:

با عرض سلام ، یه چند روزی بود که به اینجا سر نزده بودم امروز صبح اومدم که دیدم با اسم کاربری من شعری که نهم مهر تو همین صفحه نوشتم دیروز(دوازدهم ) نوشته شده ، از نظر من فوتو شعر با ذکر نام صاحب اثر اشکال نداره (خود من هم اشعاری که دوست دارم و بهترین هایی که خوندم رو می نویسم )
اما دوست گرامی یا نام کاربری تون رو عوض کنید یا اگه می خواهید از نام کاربری که من استفاده می کنم استفاده کنید از یک پیشوند یا پسوند استفاده کنید .

[پاسخ]

دل شکستهگفته :

کی می دونه این جمله از کیه؟؟؟؟؟؟؟

عشق در نظر من چنین است که چادری را دور خود می چرخانم.

اگه کسی میدونه درستش چیه کمک کنه لطفا…
خیلی خیلی ممنون میشم بچه ها.

[پاسخ]

sگفته :

میشه خواهش کنم کد دکلمه زیبا از مرحوم شکیبایی رو بذارید لطفا

[پاسخ]