آخرين مطالب
آخرین محصولات
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
موضوعات
ست دستبند 4 تایی مایا انگشتر استیل پروانه گردنبند زنجیری استیل الماسی
انگشتر مذهبی طلاروس انگشتر بوته گل رز انگشتر استیل شاین
گردنبند استیل شاین قرمز کیف پول 123 گردنبند فروهر اصل

 

Amanate   eshgh  [aloneboy.ir].  farideh shojaie

به نام همان که عشق را آفرید. سلام …

سلام به فرشته ای که با وجود لطافت چهره اش قلبی به سختی سنگ دارد . خیلی با خود جنگیدم تا بدون نوشته ای ترکت کنم ولی هر چقدر که خوانستم تو را از قلبم برانم در این کار نیز موفق نشدم . سپیده باور کن هر روز به خود مشق میکردم تا فراموشت کنم و دیگر نامی از تو به میان نیاورم ولی این آموخته ها تا شب بیشتر دوام نداشت و شب هنگام احساس بر عقلم غلبه می کرد و یاد نگاهت وجودم را به آتش می کشید . و دلم چون دیوانه ای زنجیر می گسست و سر در پی ات می گذاشت . چه شبهایی که مثل شبگردی آواره در خیابان منزلتان پرسه می زدم و خودم هم نمیداتستم اگر در آن وقت شب با آشنایی مواجه شدم چه عذر موجهی می توانستم بیاورم . نمیدانم وقتی این هذیانها را میخوانی چه فکری میکنی ولی من به خودم قول  داده ام حتی یک بار هم از روی نوشته های خود نخوانم چون پس از خواندن آن را پاره میکنم . پس تو حرفهای بی ربط مرا به هم ربط بده.. چون امشب در تب شدیدی میسوزم و نوشتن این هجویات هم دلیل بر تب است . به هر حال نوشته های مرا زمانی میخوانی که فرسنگها از تو دور شده ام و کیلومترها خاک و کوه و دریا بین ما فاصله انداخته است . دیگر نگران تمسخر کردنت نیستم که پسر دایی پزشکت از پس یک نامه ساده بر نیامده و تا توانسته چرت و پرت نوشته . فقط برای آخرین بار این را مینویسم که سپیده من دیوانه نشاط و سرزندگی ات بودم شاید اگر خیلی هم زیبا نبودی باز هم دوستت داشتم .خودت میدانی که من در خانواده ای ارام و ساکت بزرگ شده ام و این شیطنت های تو را تا حد جان دوست دارم . ولی افسوس اگر کمی با من مهربان بودی .. و اما در مورد مهناز . من نمیتوانم به خواسته تو عمل کنم . هر چند که برای مهناز احترام زیادی قائلم و او را خیلی دوست دارم ولی نمیتوانم او را به عنوان همسر بپذیرم که چه بسا در حقش ظلم میشود . مهناز دختری است که میتواند هر مردی را خوشبخت کند و هر مردی میتواند او را عاشقانه دوست داشته باشد اما نه مردی مثل من که قلبش گرو دیگری است . پس امیدوارم که تو هم مرا درک کنی .. در آخر برایت آرزوی سلامتی دارم و تو را به خدای مهربان میسپارم .خدانگهدار سیاوش

وقتی به خود آمدم شب از نیمه گذشته بود و من همچنان در حالی که نامه سیاوش رو در دست داشتم به یک جا خیره شده بودم . راستش دلم برای او تنگ شده بود . در نامه اش صداقتی پیدا میشد که قلبم رو به آتش می کشاند . فکرم مشوش شده بود . چشمانم را بستم و از خدا خواستم مرا به راه درستی هدایت کند . نامه را تا کردم و آن را لای کتاب دیوان حافظ گذاشتم و یادم افتاد که فالی از حافظ بگیرم . نیت کردم و کتاب رو باز کردم .

این بیت شعر آمد:گفتم که تو را شوم مدار اندیشه *** دل خوش کن و بر صبر گمار اندیشه***کو صبر و چه دل کانچه دلش میخوانند*** یک قطره خونست و هزار اندیشه

هر چه فکر کردم تا با این شعر و نیتم رابطه ای پیدا کنم نتوانستم. نفسی کشیدم و با خود گفتم:حافظ هم با من قهر کرده است. کتاب را بستم و آن را کنار بقیه کتابها گذاشتم . با اینکه شب از نیمه گذشته بود ولی من هنوز خوابم نمی آمدو پیش خودم فکر میکردم که چقدر بعضی شبها طولانی میشود.

بی خوابی باعث شد روز بعد تا نزدیک ظهر بخوابم .نزدیکی ظهر با تکانهای ملایم مادر از خواب برخاستم . او را دیدم که لباس آبی زیبایی پوشیده بود و با صدای لطیفش گفت:خوش خواب نمیخواهی بیدار شوی؟مگر قرار نیست بریم مهمانی؟

بی حال گفتم:مامان مگر قرار نیست برای شام برویم؟ حالا که خیلی زود است.

مادر در حالی که لحاف رو از رویم کنار میزد گفت:چرا ولی پیش از آن باید به منزل خاله پروین برویم و آنان رو نیز با خود ببریم.

با سستی بلند شدم و یکراست به طرف حمام رفتم و با گرفتن دوشی خستگی شب پیش را از تنم بیرون کردم . بعد ارظهر نخست به منزل خاله پروین رفتیم . مهناز در حالی که لباس قرمز رنگ زیبایی که خیلی هم به او میآمد به تن داشت به طرفمان آمد و به ما خوش آمد گفت. از میلاد پرسیدم. خاله گفت:

-پس از تعطیلات ممکن است برای مرخصی بیاد.

چند ساعت بعد به طرف منزل خاله سیمین حرکت کردیم .وقتی به آنجا رسیدم هنوز کسی نیامده بود . فقط خاله و اقای رفیعی و سارا در منزل بودند  .محسن وعلی هم به اتفاق بیرون رفته بودند .مادر پرسید:حمید هنوز نیامده؟

خاله سیمین پاسخ داد:حمید زنگ زد و گفت برادرهای سودابه به اتفاق خانواده اشان برای مهمانی به منزلشان آمده اند و از اینکه نمیتوانست بیاید معذرت خواست و گفت جای مرا حتماً خالی کنید .

خاله پروین گفت:کاش میشد حمید هم بیاید . و مادر نیز سرش رو تکان داد و پرسید:راستی سیمین از مادر جون چه خبر ؟

خاله پاسخ داد:علی و محسن رفتند که سعید و مادر جون رو بیاورند 

من و مهناز و سارا با هم به اتاق سارا رفتیم . اتاق سارا درست مثل قبل بود وهیچ تغییری نکرده بود . ما نیز با تجدید خاطره عروسی کلی خندیدیم .با ورود دایی سعید و مادربزرگ و محسن از اتاق بیرون آمدیم. علی هنوز داخل منزل نیامده بود .چند لحظه بعد او وارد شد و دوباره سال تو را تبریک گفت.علی خیلی ساکت بود و جز در مواقع لزوم حرفی نمیزد . پس از شام محسن پیشنهاد کرد برای هوا خوری بیرون برویم .من و سارا و مهناز از این پیشنهاد محسن استقبال کردیم . علی هم رضایت خود را اعلام کرد ولی دایی سعید که کمی هم سرماخوردگی داشت ترجیح داد بماند . بزرگترها سفارش کردند که زود برگردیم . ما نیز سریع حاضر شدیم و بیرون رفتیم . علی خود پشت فرمان نشست و محسن نیز بغل دست او نشست .من و مهناز و سارا هم پشت نشستیم . علی پرسید:خوب کجا برویم؟

هر کس جایی رو پیشنهاد کرد و قرار شد با اکثریت آرا به طرف پارک ساعی برویم .در بین راه از همه جا سخن گفته میشد و محسن نیز لطیفه های بامزه و دست اولی تعریف می کرد که ما سه نفر از خنده ریسه رفته بویدم .وقتی به پارک ساعی رسیدیم . علی ماشین رو در حاشیه خیابان پارک کرد و ما پیاده شدیم .کمی که قدم زدیم محسن دست سارا رو گرفت و گفت:ما که رفتیم . با اعتراض گفتم:قرار نشد کسی تکروی کند .محسن با خنده گفت:ولی شاید ما حرفهای خصوصی داشته باشیم . مهناز با لبخند گفت :ما با شما کاری نداریم بفرمایید بروید .

محسن و سارا کمی جلوتر از ما حرکت کردند و ما سه نفر هم در یک ردیف قدم میزدیم .مهناز وسط راه میرفت و من و علی هر دو طرف او قدم برمیداشتیم .گاهی مهناز سر صحبت رو باز میکرد و از ما چیزی می پرسید .در سر بالایی که به سمت بالای پارک میرفت مهناز گفت:آخ یادم رفت به سارا بگم که …

و به طرف سارا حرکت کرد .

-مهناز چی رو؟

-الان میام.

و از ما فاصله گرفت . با اینکه همیشه آروز داشتم با علی تنها باشم ولی حالا ازتنها بودن با او معذب بودم . بلند گفتم:مهناز صبر کن من هم بیام .مهناز در حالی که تند راه میرفت گفت:کجا میای من الان برمیگردم .

علی گفت: بسیار خوب پس ما روی این صندلی میشینم تا تو بیای.

چاره ای نبود با فاصله روی نیکمت نشستیم و نمیدانم از کی این چنین خجالتی شده بودم . سرم پایین بود و با دسته کیفم بازی میکردم  علی سکوت رو شکست و گفت:سپیده .. میخواستم با تو کمی حرف بزنم .

در یک آن متوجه توطئه سارا و محسن ومهناز شدم و درحالی  که از شیطنتشان خنده ام گرفته بود سرم رو بالا آوردم و به علی گفتم: من حاضرم ولی قبلش بگو آیا این هواخوری نقشه بوده؟

با خنده گفت: بله و طراح آن هم محسن بود.

با تعجب گفتم:محسن؟ سرش رو تکون داد و گفت: بله محسن . من از او خواستم تا ترتیبی دهد تا بتوانم با تو کمی صحبت کنم و او این پیشنهاد رو کرد و سارا و مهناز رو هم در جریان برنامه گذاشت .

-دایی سعید چی؟

سرش رو به علامت نفی تکان داد و گفت: نه سعید خبر دارد  و نمیخواستم او نقش جاسوس دو جانبه رو بازی کند .منظورش رو فهمیدم .چون دایی واسطه سیاوش بود و علی نخواسته بود با مطرح کردن این برنامه باعث ناراحتی او شود .

-من حاضرم حرفهایت رو بشنوم.

پیشنهاد کرد راه برویم . در حالی که جهت مخالف بچه ها قدم میزدیم گفت:سپیده چرا پیشنهاد ازدواج سیاوش رو قبول نکردی؟

با بیحوصلگی گفتم:وای چقدر باید حساب پس بدهم؟اصلاً چرا باید قبول میکردم؟ میدانی تا حالا به چند نفر توضیح داده ام؟

علی با لحن آرامی گفت: اگر میشود آخرین توضیح را هم به من بده.

نفس عمیقی کشیدم و در فکر به دنبال پاسخ قانع کننده گشتم که نه سیخ بسوزد نه کباب . به هیچ وجه نمیخواستم موضوع مهناز رو پیش بکشم و یا در مورد علاقه ام به او صحبت کنم .بنابراین گفتم:درست است که سیاوش مرد خوبی است و دارای موقعیت شغلی عالی و خوش قیافه و دوست داشتنی و دارای اخلاق خوبی است ولی معیار من برای ازدواج فقط اینها نیست .

با همان آرامش گفت: پس معیارت برای ازدواج چیست؟

– شرط اساسی فکر میکنم عشق و علاقه فی مابین باشد .

مدتی بدون اینکه کلامی رد و بدل کنیم قدم میزدیم . علی رو به روی من ایستاد و گفت:سپیده اگر چیزی از تو بپرسم حقیقت رو به من میگویی؟

با تردید گفتم:بستگی به سوالت دارد .

در حالی که نگاهش رو مستقیم به چشمانم دوخته بود گفت: پیشنهاد ازدواج مرا میپذیری؟

درست در لحظه ای قرار گرفته بودم که همیشه آرزویش را داشتم ولی حالا که در آن موقعیت قرار داشتم دلم میخواست از ان فرار کنم .در نی نی چشمان سیاهش آرامشی بود که همیشه دنبال آن بودم . نمیخواستم با سرعت پاسخ دهم شاید بهتر بود در پاسخ دادن عجله به خرج ندهم ولی نمیدانم در چشمانش چه چیز بود که باعث شد بگویم:بله می پذیرم.

در آن لحظه مطمئن بودم از پاسخی که می دهم هیچ وقت پشیمان نخواهم شد. چشمانش را که حالا درخشندگی خاصی پیدا کرده بود بست و سرش را بالا کرد و گفت:خدا رو شکر.

در تمام این مدت فکر میکردم در خواب هستم . پس از لحظه ای دست در جیبش کرد و جعبه کوچکی در آورد و در حالی که آن را باز می کرد گفت:سپیده عزیزم ، دلم میخواست این موضوع را در جمع عنوان میکردم ولی با توجه به سفر سیاوش حالا زود است کسی این موضع را بداند . فقط برای اینکه دیگر کسی نتواند با عنوان کردن خواستگاری از تو مرا به اضطراب بیندازد این نشانه نامزدی را از من بپذیر.

و بعد گردنبندی را از داخل آن بیرون آورد و آن را جلوی صورتم گرفت و با خنده گفت:البته می بایست برایت حلقه می گرفتم ولی به خاطر لو نرفتن موضوع این ناقابل برگ سبزی است تحفه درویش.

در حالی که هنوز فکر می کردم خواب می بینیم دستم رو جلو بردم و پلاک گردنبند رو لمس کردم . پلاک گردی بود که روی آن نوشته شده بود دوستت دارم . بعداً متوجه شدم پشت آن با خط زیبایی نوشته شده علی . او هنوز زنجیر رو در دست داشت . به او نگاه کردم و گفتم:خودم ببندم؟

با خنده زنجیر رو دور گردنم انداخت و قفل ان رو بست. گردنبند از روی مانتو وروسری درست مثل مدال افتخاری بود که بر گردن قهرمانی می اندازند. در همان لحظه چند جوان که از پهلوی ما رد می شدند بلند بلند دست زدند و گفتند»بچه ها مبارک است . آن وقت تازه متوجه موقعیتمان شدیم . در حالی که هول شده بودم رویم رو برگرداندم . گردنبند رو داخل لباسم انداختم . علی نیز دست کمی از من نداشت ولی با لبخند به طرف آن چند جوان که با هورا ما رو نگاه میکردند برگشت و گفت:متشکرم.

و پسرها باز کف زدند و با هلهله دور شدند . از خجالت لبم رو به دندان گرفتم و سرم رو تکون دادم و سعی کردم این روز رو برای همیشه به خاطر بسپارم .روز دوم فروردین ماه . ساعت نه شب. موقعیت پارک ساعی . زیر چراغ برق و در حضور چند جوان که نامزدی امان رو جشن گرفته بودند . آه خدایا متشکرم …

وقت آن بود که کم کم به فکر بازگشت باشیم .ولی هنوز از بچه ها خبری نبود . رو به علی کردم و گفتم:علی از بچه ها خبری نیست . با خنده گفت:این دیگر جزیی از نقشه نبود .. . و هر دو خندیدیم .

پس از کلی گشتن علی پیشنهاد کرد به طرف ماشین برویم و گفت:شاید آنان هم به طرف ماشین رفته اند . حدس او درست بود . وقتی رسیدیم.دیدیم در حال خورن کافه گلاسه هستند .با اعتراض گفتم:بچه ها قبول نیست پس ما چی؟

محسن با خنده گفت:قرار نیست ما شیرینی بدهیم.

سرم رو پایین انداختم . محسن سوییچ رو از علی گرفت و در ماشین رو باز کرد و گفت:خانمها بفرمایید داخل ماشین تا سرما نخورید . و بعد دست علی رو گرفت و گفت:حالا من و علی می رویم تا یک شیرینی عالی به حساب علی آقا بگیریم.

هر دو رفتند و آن وقت بود که مهناز و سارا مرا در آغوش گرفتند و بوسیدند.سارا در حالی که از خوشحالی اشک در چشمانش جمع شده بود گفت:من همیشه آرزو داشتم تو و علی با هم ازدواج کنید و حالا آنقدر خوشحالم که دلم میخواهد زار زار گریه کنم .

با اینکه خودم هم احتیاج به جایی داشتم تا از خوشحالی گریه کنم اما با لبخند  گفتم:چرا؟ از اینکه برادرت بدبخت شده گریه میکنی؟

سارا گونه ام رو بوسید و گفت:من هیچ وقت علی رو مثل امشب خوشحال ندیده بودم، سپیده علی خیلی دوستت دارد… خیلی…

به چشمانش نگاه کردم و گفتم:من هم دوستش دارم . خیلی .. خیلی زیاد.

و ناخوداگاه اشکهایم جاری شد. مهناز که تا به آن وقت با لبخند ما رو نگاه می کرد با دستهایش اشکهابم رو پاک کرد و گفت:الان که وقت گریه نیست.

سپس در رو باز کرد تا سوار شویم . این بار من وسط نشستم. چند دقیقه بعد محسن و علی به همراه جعبه بزرگی آمدند. با نگرانی به سارا نگاه کردم و گفتم:وای ما که نمیتونیم این همه شیرینی بخوریم.

سارا گفت:»خوب میبریم خونه…

با نگرانی پرسیدم:و بعد می گوییم مناسبت شیرینی چیست؟

با خنده گفت:میگوییم به مناسبت نامزدی تو و علی.

با وحشت گفتم:وای نه.

سارا از وحشت من خندید و گفت:شوخی کردم .

وقتی محسن و علی سوار شدند محسن گفت:بچه ها به خاطر داشته باشید این راز تا وقت مناسب بین ما باقی می ماند.

سارا و مهناز به علامت تایید گفتند:بله متوجه شدیم .

وقتی به منزل خاله رسیدیم ، محسن مناسبت شیرینی را هفتاد و ششمین روز ازدواجشان عنوان کرد . واین  تفریحی شد بین پدر و آقای رفیعی  که هرکدام سعی میکردند روزهای ازدواجشان را حساب کنند.

آخر شب که آماده ی رفتن بودیم قرار شد روز بعد به منزل دایی حمید برویم . زیرا روز چهارم خاله و آقای رفیعی به همراه محسن و سارا عازم شیراز بودند و دوست داشتند پیش از آن به بازدید دایی حمید بروند مهناز و خاله پروین و مادر بزرگ ودایی شب همانجا ماندند .خاله سیمین خیلی اصرار کرد تا ما هم شب بمانیم  اما پدر و مادر بهتر دیدند که به منزل برگردیم.

وقتی در ماشین نشستم، دستم را داخل لباسم کردم تا از وجود گردنبند  اطمینان حاصل کنم .با لمس آن چشمانم را بستم و  برای جلوگیری از بروز  خوشحالیم لبهایم را به هم فشار دادم .آن شب نخستین شبی بود که پس از این مدت از خوشحالی خوابم نمیبرد، چند بار گردنبند را لمس کردم  و آن را بوسیدم .بلندی زنجیر تا روی سینه ام میرسید . در فکر این بودم که چه کار کنم کسی متوجه آن نشود .خیلی دوست داشتم موضوع را با مادر در میان بگذارم اما از واکنش او میترسیدم .پس از کلی کلنجار رفتن با خود ، عاقبت تصمییم گرفتم  در نخستین فرصت آن را با مادر در میان بگذارم .

روز بعد هم چند بار فرصت مطرح کردن موضوع پیش آمد  ولی هربار نمیدانستم چگونه آن را عنوان کنم .عاقبت در یک فرصت مناسب دلم را به دریا زدم و به مادر گفتم : مامان میشود چند لحظه از وقتتان را به من بدهید ؟”

مادر از لحن رسمی من هم متعجب شد و هم خنده اش گرفته بود  گفت:”بفرمایید.”

در حالیکه نمیدانستم چگونه حرف را شروع کنم ، بی اختیار پرسیدم :” مادر عشق چیز بدیست.؟”

مادر در حالیکه از پرسش من متعجب شده بود یک صندلی پیش کشید و روی ان نشست . در حالیکه با حالت به خصوصی به من نگاه میکرد گفت:” عشق لازمه ی زندگیست ولی بستگی دارد این عشق به چه چیز یا چه کسی باشد.”

دوباره پرسیدم:” شما و پدر که زندگیتان را با عشق شروع کردید آیا هیچ وقت پشیمان شدید؟”

خودم هم از اینکه با این مهارت موضوع را به سمت خودشان کشانده بودم در شگفت بودم .مادر که از سیاست من خنده اش گرفته بود گفت:” من و پدر همیشه ار اینکه با هم ازدواج کرده ایم راضی هستیم و هیچ وقت هم  احساس پشیمانی نکرده ایم . خوب فکر میکنم میخواهی موضوعی را مطرح کنی من آماده ی شنیدن هستم.”

با تردید دستم را به طرف گردنم بردم و زنجیر را بیرون کشیدم .با دقت مواظب واکنش مادر بودم .مادر با دیدن گردنبند  کمی مکث کرد  و بدون اینکه خونسردی اش را از دست بدهد و یا حتی تعجب کند گفت:”خوب جریان چیست؟”

و من جریان شب گذشته را با احتیاط برایش تعریف کردم . مادر به من نگاه میکرد ولی چیزی در چشمانش نمیدیدم .نه خشم، نه ترس ، نه تعجب، از اینکه تا این حد خود دار و خونسرد بود تعجب کردم .پس از تعریف کردن ماجرا گفتم:”شما از من ناراحتید؟”

سرش را تکان داد و با لبخند گفت:نه، به هرحال خوت بایستی انتخابت را می کردی ولی من باید می فهمیدم دلیل  جواب رد به سیاوش این موضوع بوده تا برخورد بهتری با تو داشته باشم.”

با خجالت گفتم:” ولی آخر آن موقع  من هنوز نمیدانستم علی هم مرا دوست دارد.”

مادر با خنده گفت:”امیدوارم همیشه خوشبخت باشی ، علی پسر خوبیست و من از داشتن دامادی مثل او افتخار میکنم . راستی سپیده در مورد این موضوع باید کمی صبر کنی تا مسئله ی سیاوش کمی فراموش شود.”

سرم را تکان دادم و گفتم:” بله ما هم قرار گذاشتیم تا مدتی این راز بین خودمان پنج نفر بماند.”

مادر گفت:” الیته شش نفر، ولی تو به بچه ها نگو من این موضوع را میدانم.

با خوشحالی بلند شدم و صورت مادر را بوسیدم ، او هم مرا بوسید وبرایم آرزوی سعادت کرد.

برای رفتن به منزل دایی فرصت زیادی داشتم ، پس به طرف تلفن رفتم و با چند تلفن به دوستانم  نوروز را تبریک گفتم.خیلی دلم میخواست به میترا هم تلفن کنم ولی از ترس اینکه مبادا امیر گوشی را بردارد  از تلفن کردن به او منصرف شدم .مادر و پدر هم برای دید و بازدید  به منزل چند تن از همسایه ها رفتند .مشغول مرتب کردن کتابخانه ام بودم که زنگ تلفن به صدا در آمد. وقتی گوشی را برداشتم ، میترا پشت خط بود.

از شنیدن صدایش خیلی خوشحال شدم .میترا گفت: تا به حال چند بار برای تبریک به منزلتان زنگ زدم ولی کسی گوشی را برنداشت.”خلاصه پس از کلی صحبت خداحاظی کردیم. من هم برای تمام کردن کارم به اتاقم رفتم .بعد از ظهر به منزل دایی حمید رفتیم. فقط مادر بزرگ آنجا بود، دایی سعید برای دیدن دوستانش رفته بود و بقیه هنوز نیامده بودند .زندایی با همان حالت همیشگی با لبخند کمرنگی به ما خوش آمد گفت  ولی دایی حمید با خوشحالی مرا بوسید و سال خوبی برایم آرزو کرد. پس از کمی نشستن با اشاره ی مادر بلند شدم و سینی را برداشتم و استکانهای خالی را  جمع کردم  و به طرف آشپزخانه رفتم. زن دایی در آشپزخانه مشغول سرخ کردن سیب زمینی بود .راستش از اینکه با او تنها باشم میترسیدم .البته نمیدانستم چرا ولی فکر میکردم او مرا به خاطر رفتن سیاوش مقصر میداند .وقتی دید من با استکانهای خالی چای جلوی در آشپزخانه ایستاده ام  لبخند زد و گفت:” زحمت کشیدید سینی چای را روی میز بگذارید.”

از لحن آرامش به خود جرات دادم و سینی را به طرف ظرفشویی بردم  و انها را شستم. سودابه  از من تشکر کرد .از او پرسیدم:”شما کاری ندارید  تا من کمکتان کنم.”

با کمال تعجب ظرف کاهو و گوجه  فرنگی خیار را جلویم گذاشت  و گفت:” زحمت درست کردن سالاد را بکش.” تا من شام را آماده کنم.

نفس راحتی کشیدم و مشغول به کار شدم .بین ما سکوت بود و هرکس مشغول کار خودش بود .پس از  چند لحظه زندایی صندلی ای را جلو کشید  و روبه روی من نشست تا در درست کردن  سالاد به من کمک کند .سپس با صدای آرامی گفت:” سپیده جان میتوانم با تو صحبت کنم؟”

با تعجب به او نگاه کردم .چشمان زیبایش که درست شبیه چشمان سیاوش بود حالی غمگین داشت .مژگان بلند  برگشته اش روی صورتش سایه انداخته بود. در دل زیباییش را تحسین کردم . بدون اینکه نگاهی به من بیندازد گفت:” دیروز سهراب تلفن کرد.”

با خوشحالی گفتم:” وای چقدر خوب، حالشان چطور است.”

لبخند زد  و گفت:” خوب است، دخترش اردیبهشت ماه سه سالش تمام میشود.”

از همسر سهراب پرسیدم.زن دایی گفت:” سوفیا هم خوب است و در حال یادگیری زبان فارسی است تا اگر به ایران آمدند از لحاظ زبان مشکلی نداشته باشد .”

پس از کمی مکث گفت:” ولی موضوع این است که سهراب میگفت از سیاوش خبر ندارد.”

دوست نداشتم حرفی از او به میان بیاید ولی چاره ای جز گوش دادن نداشتم و او ادامه داد:”الان چند روز است که او رفته ولی هنوز نه تلفنی زده و نه پیغامی داده و من نگرانم مبادا بلایی سرش امده باشد.”

سرم را پایین انداختم و احساس میکردم تمام تقصیر ها متوجه من است  فکر میکنم زندایی هم احساس مرا درک کرده بود  زیرا با لحن مهربانی  گفت” سپیده جان نمیخواستم تو را ناراحت کنم. ، من تو را مقصر نمیدانم، زیرا ازدواج چیزی نیست که بشود انسان را به زور به آن وادار کرد .ولی دوست داشتم چیزی را به تو نشان بدهم .”

به آرامی گفتم: من متاسفم. باور کنید نمبدانم چه بگویم، من هم نگران سیاوش هستم ولی کاری از دستم بر نمی آید ….” . بعد با ناراحتی چشمانم را بستم .زندایی با لبخندی که کمتر از او دیده بودم شروع کرد به حرف زدن ، از خودش گفت و از عشق پرشوری که به دایی حمید داشته  و از سرسختی پدرش که سرهنگ بازنشسته ای بوده  و میخواسته سودابه را مجبور به ازدواج با سرهنگی بکند که بیست سال  از او بزرگتر بوده است …واز دوستی خودش با دایی حمید و…از شنیدن این حرفها از زبان او به راستی متحیر مانده بودم  و فکر نمیکردم سودابه هم بتواند احساسش را بیان کند .شیفته ی حرف زدنش بودم.

” در مجموع دختر آرامی بودم و این به خاطر جو نظامی ای بود که در منزلمان حکم فرما بود . از همان کودکی یاد گرفتم که خود دار باشم و احساسم را بروز ندهم  و این بعد ها برایم عادت شد ، حتی موقعی که میخواستم جواب نامه های حمید را بنویسم ، آنقدر رسمی مینوشتم که بعدها حمید گفت که فکر میکرده پدرم نامه ها را دیکته می کند . خلاصه با هر جنگ و سرسختی که بود عاقبت توانستم همسر حمید بشوم  و تا این لحظه هیچ وقت از زندگی با او احساس ناراحتی نکردم ولی متاسفانه  هرگز نتوانستم اخلاق زمان دختری ام را تغییر بدهم .به همین خاطر سیاوش وقتی تو را میدید که با سرزندگی و سرحالی احساست را برزو میدهی  شیفته ی حرکاتتت میشد و احساس نشاط میکرد  و بیشتر اوقات درباره ی تو با من صحبت میکرد ، از رفتار بی تکلفت از خنده های بلند تو از ورجه ورجه های بچگی ات  و از حاضر جوابی ها و شلوغ کاری هایت  و همیشه ارزو میکرد بتواند با ازدواج با تو سکوت حاکم بر خانه را از بین ببرد.” سپس با کشیدن آهی حرفش را تمام کرد.

آنقدر سرگرم شنیدن حرفهاش بودم که یادم رفت باید چه کار کنم .نظرم درباره ی زندایی خیلی تغییر کرده بود  و از اینکه بعضی اوفات در موردش بد قضاوت کرده بودم ، شرمنده شدم. راستی انسانها چه موجودات عجیبی هستند .گاهی اوقات در پس چهره ی سردشان قلبی سرشار از عاطفه و محبت پنهان شده  که سودابه هم از این گونه افراد بود .با دیدن کاهوهایی که باید خورد میکردم یادم افتاد که باید سالاد درست کنم و بعد مشغول به کار شدم .زندایی هم بلند شد تا سری به غذاها بزند .در این موقع صدای زنگ در منزل خبر آمدن مهمانان را داد .سریع کارم را تمام کردم و برای دیدن مهمانان داخل هال رفتم .با دیدن خاله سیمین و بقیه به طرفشان رفتم و روبوسی کردم  .علی را هم دیدم که پیراهن زرشکی اسپرت و شلوار مشکی به تن داشت  و خیلی جذاب شده بود . با خجالت به او سلام کردم و با لبخند پاسخ گرفتم .احساس زن جوانی را داشتم که همسرش را پس از مدتها دوی میبیند .دلم خیلی برایش تنگ شده بود . در تمام مدت مهمانی همه فکرم مشغول او بود  ولی فقط او را نگاه میکردم . او هم همینطور بود، چون هربار که چشمم به او می افتاد، می دیدم مرا نگاه میکند . تا حدی که محسن زیر گوش او چیزی زمزمه کرد و او سرش را پایین انداخت .فکر میکنم او را متوجه دیگران کرده بود .دلم نمیخواست مهمانی تمام شود، چون میدانستم فردا خاله سیمین و سارا و محسن و آقای رفیعی برای مسافرت به شیراز میروند و برای مدتی علی را هم نمیتوانم ببینم . وقتی ظرفهای میوه را به آشپزخانه میبردم تا پس از تمیز کردن آنها را بر گردانم ، زندایی پشت سر من وارد اشپزخانه شد .ظرفها را از دستم گرفت و روی میز گذاشت  و بعد دستم را گرفت و گفت:” سپیده بیا چیزی را که میخواستم نشانت بدهم ببین.”…..

موضوع : بخش آزاد
نویسنده :   ,   ۳ ديدگاه  ,   تاریخ ارسال : ۲۰ فروردین, ۱۳۹۳  , 
   
محصولات فروشگاه عاشقانه سایت الون بوی
انگشتر استیل ورساچ انگشتر استیل lovely
پابند استیل پروانه دستبند قلب رنگی
انگشتر طرح کمربند کیف دستی MK
مینی نگین زن انگشتر طرح توپ مروارید
لیلاگفته :

چه جالب شد…چه عشق قشنگی… مرسی رها جان

[پاسخ]

سیاوشـ ستارهـ بیـ نشانــگفته :

شوق رسیدن به تو…

مث وقتایی ست که…

اولین بار میخواهم ببینمت…

اما لعنتی…

لحظه گفتن سلام به تو…

برایم استرسی دارد…

بدتر از شب کنکور…

خنده ام میگیرد…

براستی که توهم شیرینی ست….

قبل از همه اینها…

تو خیالم با شهامت ترینم…

دلنوشتهـ : سیاوشـ

[پاسخ]

* فاطمه *گفته :

راستی چرا بعضی از آقایون منتظر رقیب میشن؟ یعنی تا رقیب پیدا نشه اونا هم پیداشون نمیشه؟
آیا به عشق و دوست داشتن خودشون ایمان ندارن یا به معشوقشون یقین ندارن؟

[پاسخ]