آخرين مطالب
آخرین محصولات
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
موضوعات
ست دستبند 4 تایی مایا انگشتر استیل پروانه گردنبند زنجیری استیل الماسی
انگشتر مذهبی طلاروس انگشتر بوته گل رز انگشتر استیل شاین
گردنبند استیل شاین قرمز کیف پول 123 گردنبند فروهر اصل

 

Amanate   eshgh  [aloneboy.ir].  farideh shojaie

وقتی هم سر سفره نشستیم همه دیس و بشقابها را اشکال هتندسی میدیدم وحتی موقع خواب کابوس ریاضی دست

از سرم برنداشت ولی نتیجه امتحان بهتر از آن شد که حتی فکرش را میکردم ولی این پیشرفت هم باعث نشد تا این

تجربه را بار دیگر تکرار کنم و وهر وقت مادر میگفت میخواهی علی کمکت کند طفره میرفتم و به طریقی از زیر آن

شانه خالی میکردم . به یاد آن روزها لبخندی بر لبم نشست در حقیقت علاقه کودکی باعث به وجود آمدن عشق

نوجوانی شده بود ولی سعی میکردم علاقه ام را نشان ندهم …. د رخاطره های گذشته چرخ میخوردم که از توقف

ماشین متوجه شدم به مقصد رسیده ایم و ما بدون اینکه حتی کلامی رد و بدل کنیم هر یک در افکار خود بودیم .

نمیدانم علی در چه فکری بود ولی هر چه بود زیاد خوشایند نبود و این را میشد از چهره عبوسش فهمید . هنگامی

که میخواستم پیاده شوم باز بدجنسی ام گل کرد و گفتم :

-متشکرم .چقدر باید تقدیم کنم ؟

اما منتظر پاسخ او نشدم . چون می دانستم که چیزی نخواهم شنید . به طرف در خانه رفتم و زنگ را فشردم . زیر

چشمی نگاه کردم تا ببینم او چه میکند . وقتی ماشین با سرعت زیاد گاز داد و دور شد تعجب کردم و حدس زدم از

ناراحتی رفته تا دوری بزند . وقتی در خانه باز شد وارد حیاط با صفای خانه شدم . سمت راست در ورودی باغچه

بزرگی بوود که تابی در وسط آن قرار داشت . این تاب از خیلی وقت پیش آنجا بود و من با دیدن آن به یاد دوران

خوش کودکیم افتادم . من و مهناز و سارا از این تاب خاطرات زیادی داشتیم . زمانی که من و مهناز و سارا که دو

سه سال از ما بزرگتر بود با هم خاله بازی می کردیم این تاب ماشین ما بود و هر کدام که برای خرید بیرون می رفتیم

سوار آن میشدیم …. با لبخند به طرف ساختمان بزرگ خانه نگاه کردم . روبروی در حیاط اتاق سارا قرار داشت که

از همان جا پنجره اش به خوبی دیده می شد .وقتی که جلوتر رفتم ناخودآگاه چشمم به سمت راست ساختمان و پنجره

اتاق علی افتاد که رو به باغچه باز میشد و چشم انداز زیبایی داشت بخصوص در فصل بهار . با دیدن اتاقش به یاد او

افتادم و با خود فکر کردم الان در چه حالیست ؟ و بدون اینکه بتوانم پاسخی برای خود پیدا کنم به طرف در ورودی

به راه افتادم .پشت در ساختمان چند جفت کفش زنانه بود که از میان آنها کفشهای مادر را شناختم و حدس زدم غیر

از مادر و خاله پروین مهمانان دیگری نیز هستند و خود را آماده رویارویی با آنان کردم . به محض باز کردن در

مهناز را دیدم که منتظر من ایستاده بود . با خوشحالی جیغ کوتاهی کشیدم و به طرف او دویدم در حالی که همدیگر را

محکم در آغوش گرفته بودیم با هم احوالپرسی کردیم . در این وقت خاله سیمین از آشپزخانه بیرون آمد و با خنده به

طرف من امد و گفت :

-وای وای شما چند سال است همدیگر را ندیده اید ؟ چه خبر است ؟ به بقیه هم مهلت بدید

از اغوش مهناز جدا شدم و به طرف او رفتم و با گفتن سلام بوسدیمش . سپس به طرف پذیرایی برگشتم تا با

دیگران احوالپرسی کنم که چشمم به مادربزرگ افتاد و با دیدنش فراموش کردم به دیگران سلام کنم . با فریاد گفتم :

-مامانی

و با دوخودم را به او رساندم و خود را میان دستانش که برای در اغوش گرفتن من باز شده بود انداختم . تند و تند

صورتش را میبوسیدم و او نیز قربان صدقه ام میرفت . در همین میان صدای مادر را شنیدم که گفت :

-سپیده جان اگر از بوسیدن مادربزرگ سیر شدی برگرد و به دیگران سلام کن

تازه آن موقع متوجه شدم هنوز سلام نکردم.با شرمندگی از آغوش مادربزرگ در امدم و با خجالت گفتم:

-سلام . عذر میخوام آنقدر از دیدن مامانی خوشحال شدم که فراموش کردم سلام کنم .

به طرف خاله پروین رفتم و او را بوسیدم و بعد با زندایی سودابه نیز دست دادم و احوال او را جویا شدم و بعد به

طرف مامان برگشتم و دز حالی که بین او و خاله پروین می نشستم گفتم:

-مامان چرا پشت تلفن نگفتی مامانی هم اومده؟ آن وقت من خودم رو اماده میکردم .

مامان با خنده ای گفت :

-اتفاقا میخواستم نگم که غافلگیر شی….

به زندایی سودابه نگاه کردم . با چشمانی درشت و زیبا من را نگاه میکرد . مطمئنم با خود می گفت :عجب دختر سر

به هوایی….

مهناز به طرفم اومد و در حالی که دستم رو میگرفت مرا از آنجا بلند کرد و به طرف کاناپه دو نفره ای برد و با هم

نشستیم . چای خودش را جلوی من گذاشت و گفت :

-بخور بعد از این همه هیجان برات لازمه

از لحن شوخش خیلی خوشم اومد . رو به مادربزرگ کردم و گفتم:

-مامانی پس دایی سعید کجاست؟

مادربزرگ با چهره بشاش گفت:

-بعدازظهر کلاس داشت ، هر جا باشد دیگر پیداش میشه

از تصور آمدن دایی مجرد و شوخم با خوشحالی دستهایم رو بهم مالیدم و گفتم:-چقدر خوب شد اومدم

سپس رو به زندایی سودابه کردم و با لبخند گفتم:

زن دایی جون شما هم مجردی تشریف اوردی؟

زن دایی نگاه معنی داری به من کرد و با لحن رسمی که عادت همیشگی اش بود گفت:

-بله ولی شب حمید و سیاوش تشریف می آورند .

معنی نگاه زندایی را میدانستم . این را هم میدانستم که دایی حمید چند وقت پیش با اشاره موضوع خواستگاری

سیاوش را از من عنوان کرده بود و مادر به خاطر اینکه این موضوع به درس من که سال آخر بودم لطمه میزد مسئله

را مسکوت گذاشته بود و حتی ان را عنوان هم نکرده بود . ولی این موضوع را من از مهناز شنیدم و او تاکید میکرد

که مبادا جریان را لو بدهم . من نیز وانمود می کردم که روحم از این جریان خبر ندارد . با دیدن خاله سیمین که

همراه سینی چایی وارد شد بلند شدم و سینی را از دستش گرفتم . صبر کردم وقتی نشست پرسیدم :

-خاله جون پس سارا کجاست؟

خاله با لبخندی که شبیه لبخند علی بد گفت :

-با محسن رفته بیرون خرید .

گفتم:

-خرید عروسی؟

-خیر عزیزم . یک فهرست از کسیری وسایل بود که باید تهیه میکرد .

-خاله شما هم خیلی سخت میگیری

-عزیز دلم صبر کن نوبت تو هم برسد .ان وقت میفهمی

با خنده پاسخش رو دادم و گفتم:

-خاله جون حالا کو تا ان موقع، تا صد سال دیگر شاید چیز دیگری مد شود . مثلاً به جای برد این همه وسایل یک

رایانه جیبی که همه کاری انجام دهد کافی باشد .

خاله با خنده سرش را تکان داد و نگاه معنی داری به من کرد و گفت :

-پس تا صد سال دیگه قرار است ازدواج نکنی؟ ببینیم و تغریف کنیم.

وقتی برای بردن استکانهای خالی به اشپزخانه رفتم ، مهناز را در حال چیدن میوه دیدم . عادتم شده بود که هر وقت

او را میدیم میپرسیدم چه خبر و این به دلیل نزدیکی خانه خاله پروین به مادربزرگ بود و همیشه مهناز خبرهای

دست اول داشت . در حالی که میوه ها را یکی یکی به دستش میدادم پرسیدم :

-چه خبر؟

مهناز به پشت سرم اشاره کرد و چشمکی زد . برگشتم و خاله سیمین را دیدم که وارد اشپرخانه شد و در حالی که به

طرف اجاق گاز میرفت تا به غذا سری بزند گفت:

-سپیده جان دیگر چطوری؟

-خوبم خاله جون

-از درسهایت چه خبر؟

به یاد امتحان افتادم و با نگرانی گفتم :

-تا حالا که خوب بوده ولی از این به بعد را نمیدانم .

خاله با تعجب به من نگاه کرد و گفت :

-چطور مگه؟

-فردا امتحان دارم و هیچ چیز نخواندم

خاله و مهناز خندیدند وخاله با خنده گفت :

-اینکه چیزی نیست عزیزم اتاق علی از همه جا خلوت تر است برو آنجا با خیال راحت درست را بخون برای شام

صدات می کنم
و بعد مثل اینکه یاد چیزی افتاده باشدپرسید :

-راستی سپیده جون مگه با علی نیامدی؟

-چرا خاله جون با اون اومدم

-نمیدونی کجا رفت ؟

خودم رو به بی خبری زدم و گفتم:

-نه مرا رسوند و رفت

خاله با حالت متفکری گفت :

-یعنی کجا رفته؟ چیزی به تو نگفت؟

-نه
صدای زنگ در بلند شد . گفتم ممکن است او باشد . ولی بعد معلوم شد دایی سعید است که از دانشگاه برگشته . با

شنیدن صدایش با خوشحالی به استقبالش رفتم . او با دیدن من لبخندی زد وقتی سلام کردم دستش را به طرفم دراز

مرد و گفت:

-سلام سپیده زیبای صبح

با خنده گفتم:
-منظورت صبح زوده دیگه نه؟

و او خندید و در حالی که دستش را به دور بازویم میانداخت با هم به طرف پذیرایی رفتیم .

دایی سعید اخرین فرزند مادربزرگ و دانشجوی رشته ادبیات بود . از نظر اخلاق به راستی نمونه بود . هر جا که او

بود بازار خنده و شوخی رونق داشت . همیشه در بدترین شرایط خنده از لبش دور نمیموند او سوگلی فامیل بود .

مادر بعضی اوقات میگفت :

-سپیده از نظر اخلاق نسخه دوم سعید

البته مادر کمی اغراق میکرد چون من بعضی اوقا بد اخلاق میشدم در صورتی که تا به حال بدخلقی سعید را ندیده

بودم . پهلوی او روی مبل نشستم و در حالی که کیفش را میگرفتم تا آن را گوشه ای قرار دهم گفتم:

-دایی پس کی شیرینی میدی؟با خنده سرش رو تکون داد و گفت:

-اگر منظورت شیرینی لیسانسمه چند وقتی مانده

سعید سال آخر داشنگاه بود و همیشه هر وقت کسی از او میپرسید سال چندم هستی میگفت بالاخره روزی لیسانس

میگیرم و این برای او عادت شده بود .

ابرویم را بالا بردم و گفتم:

-خیر کاری به لیسانست ندارم . شیرینی عروسیت رو میگم

-خوب وقتی گلهای نی در اومدند اونوقت شیرینی لیسانسم و عروسیم رو میدم .

مهناز در حالی که لیوانی چای به دست داشت و آن را برای سعید میاورد گفت:

-سپیده ناراحت نباش و چند وقت دیگر میریم خونه مامانی و یه ترشی حسابی میخوریم .

از حرف او همه خندیدیم . در حین صحبت مادر رو به من کرد و گفت :

-سپیده بهت نگفتم ، به سیاوش بورسیه تعلق گرفته و تا چند وقت دیگر برای گرفتن تخصص به کانادا میره …..

نگاهم را به سمت زندایی چرخاندم . این زن زیبا بر خلاف چهره دلنشینی که داشت رفتار سردی داشت . البته شاید

ذاتی اینگونه بود . در تمام سالهایی که سودابه همسر دایی حمید بود هیچ وقت ندیده بودم احساساتش را آشکارا

بروز دهد . زندایی از خانواده مرفهی بود .پدر او سرهنگ بود و اکثر فامیلهای او درجه دار و نظامی بودند و حدس

میزدم این روحیه او ناشی از محیط نظامی منزل انان بوده است . هیچ وقت نمیشد به احساس او پی برد خیلی ارام

بود و اگر بهترین خبرهای دنیا را به او میدادی فقط به لبخندی اکتفا میکرد شاید میترسید از خنده یا اخم ردی در

صورتش بماند و الحق که صورت زیبا و پوستی صاف و بدون چین و چروک داشت که سنش را نشان نمیداد . یک

لحظه در ذهنم گذشت که خیلی دلم میخواست بدانم هنگامی که سیاوش این خبر مهم را به زندایی داده واکنش او چگونه بوده است. با لبخند گفتم:

-جدی ؟چقدر خوب ! تبریک میگم زندایی

و همانطور که حدس میزدم زندایی با لبخند کمرنگی گفت :

-متشکرم
و به همین یک کلمه اکتفا کرد …. گاه از سرم می گذشت سودابه با چشمانش بیشتر از لبهایش حرف میزند وبا خود

میگفتم بیچاره دایی حمید زندگی با همچین زنی حتماً خسته کننده است .برای اینکه از فکر کردن به زن دایی و غصه

خوردن برای دایی خلاص شوم بلند شدم و به آشپزخانه رفتم تا به خاله سیمین که میدانستم خیلی خسته شده کمک

کنم . وقتی به آشپزخانه رفتم او را دیدم که روی صندلی آشپزخانه نشسته و در حال پوست کندن سیب زمینی است.

چاقو را از دستش گرفتم و بوسه ای به موهای خوشرنگش زدم و گفتم :

-خاله جون بسه شما دیگه خسته شدی به اتاق برید من و مهناز بقیه کارها رو انجام میدیم

سپس نگاهی به دوروبرم انداختم و دیدم همه چیز مرتب است و ادامه دادم .

-هر چند دیگر کاری نمانده است .

خاله در حالی که از پیشنهادم خوشحال شده بود از جایش بلند شد و گفت :

-باشه عزیزم ، پس درست کردن سالاد با شما

در این میان مهناز وارد آشپزخانه شد و گفت :

-با کمال میل

وقتی خاله خاله به پذیرایی فت و من ومهناز تنها شدیم به شوخی گفتم :

-خوب من آماده شنیدن خبرهای تو هستم چه خبر؟

مهناز لبخندی زد و گفت :

-خلاصه خبرها را که شنیدی

-منتظر مشروح آن هستم

در حالی که میخندید گفت :

-شنیدی که سیاوش میخواد بره کانادا

سر تکان دادم و گفتم :

-بله شنیدم حالا دیگر سیاوش را نمیشود با یک من عسل خورد ، با ان زندایی عنق و از خود راضی

مهناز لبش را به دندان گرفت و گفت :

-هیس . خوب نیست پشت سر او اینطور بد گویی کنی . زندایی اینطور هم که فکر میکنی نیست فقط نمیتواند

احساساتش را مثل ما بروز دهد اینکه بد نیست .

با خنده گفتم :

-اوه ببخشید پشت سر مامان جون سیاوش خان بد گفتم ،هیچ نمیدانستم وکیل سخیری گرفته

سپس شکلکی در آوردم و گفتم :

-پسره مجنون مغرور … کانادا

-من دیونه همین غرورشم

به مهناز حق دادم ، از سیاوش بدم نمی آمد اما نمیدانم چرا جلوی مهناز جور دیگری حرف میزدم . با قیافه ای

میخواستم نشان دهم مخالف او هستم گفتم:

-بله دیگه وقتی اینطوری فکر می کنی باید هم بعضی ها خودشونو بگیرند

-حالا چیه؟ مثل اینکه خیلی از رفتن سیاوش ناراحتی

با بی تنفاوتی سر تکان دادم و گفتم :

-مه من احساسی به سیاوش ندارم فقط خوش به حالش مرا بگو که میهمانی رفتن و یا هر کاری را به درس خواندن

ترجیح میدهم

مهناز خنده نمکینی کرد و گفت:

-حالا زیاد خودت رو سرزنش نکن

و برای اینکه مرا از عذاب وجدان خلاص کند گفت :

-راستی خبر داری هفته دیگر عروسی ساراست؟

با حیرت گفتم:

-همین پنجشنبه

-این پنجشنبه که جهیزیه میبرند جمعه هفته آینده

با خوشحالی گفتم:

-چه خوب فکر نمیکردم به این زودی ها عروسی داشته باشیم . مهناز برای لباس چی کار کردی؟

-پارچه قشنگی خریدم و آن را به خیاط دادم بزودی آماده میشود .

-چه مدلی دوختی؟

باور کن خودم هم نمیدانم آماده شد آن را میبینی تو چی کار کردی؟

-تا حالا هیچ کار ، ولی شاید لباس اماده بخرم چون دیگر وقتی نمانده مهناز تو نمیخواهی عروسی دوم فامیل را راه

بیندازی؟
با تعجب نگاهم کرد و گفت:

-منظورت چیست؟

با موذیگری گفتم:

-تمام جوانهای فامیل منتظر هستند . گوشه چشمی نشون بدی سیاوش ، پسر همسایتون جواد ، برادر زن دایی

سودابه و آقا مهدی …

در گفتن نام علی تردید داشتم ولی نام او را هم در فهرست آوردم تا برای مهناز شبه ای ایجاد نشود

مهناز مغز کاهویی را به طرفم پرت کرد و با اعتراض گفت :

-تند نرو ، جوری حرف میزنی انگاری که همه پشت در خانه امان صف بسته اند تازه حالا که جنابعالی برای سیاوش در نظر گرفته شدی

از حرفش ناراحت شدم و به تندی گفتم :

-مهناز !؟

او سرش را به طرفی خم کرد و با خنده گفت :

-اخ ببخشید یادم نبود که از سیاوش خوشت نمی اید

سپس ساکت شد و در حالی که گوجه فرنگی ها را حلقه می کرد به فکر فرو رفت .

به چهره اش نگاه کردم و با خودم گفتم :

-مهناز راستی زیباست ، با ان صورت خوش ترکیب و پوست گندمی ، چشم و ابروی مشکی و بینی خوش فرم و

لبهای قشنگ …. به راستی مطلوب هر مردی است تازه این ظاهر قضیه است .او در باطن هم مثل فرشته ها می

مانست . پاک و نجیب و متین … و این متانت بیشتر از هر چیزی او را خواستنی کرده بود ، برخلاف من که شلوغی

و شیطنت در خونم عجین بود . خیلی اوقات به وقار و سنگینی او غبطه میخوردم و هر کاری می کردم نمیتوانستم

مثل او متین و خوددار باشم . مهناز و من نه تنها از نظر اخلاق بلکه از نظر ظاهری درست برعکس هم بودیم . من

پوست سفید و چشمان مشکی ام را از پدر به ارث برده بودم و او صورت گندمی و چشمان سیاه را از فامیل مادر گرفته

بود . مهناز هفت ماه از من بزرگتر بود ولی از نظر قد و اندام شبیه هم بودیم . با اینکه خاله پروین به نسبت از ما

دور بود و ما نمیتوانستیم زود به زود همدیگر را ببینیم ولی هر وقت فرصتی پیش می آمد و ما همدیگر را میدیدیم

مثل دو قطب آهنربا به هم میچسبیدیم و جدا کردنمان به آسانی نبود . حتی وقتی شب پیش یکدیگر میخوابیدیم آنقدر

پچ پچ میکردیم که یا صدای مادر در می آمد یا صدای خاله پروین

با صدای مهناز از افکار شیرینم جدا شدم و به او نگاه کردم که با لحن معصومانه ای گفت .

-سپیده به نظر تو سیاوش …

و از ادامه حرفش پشیمان شد . ولی من متوجه شدم چه میخواست بگوید . پس با لبخند گفتم :

-باید از خدا بخواهد و حتی در خواب ببیند عروسکی مثل تو را دوست دارد ، ولی راستش را بخواهی مهناز خیلی از

سرش زیادی هستی …

مهناز بدون توجه به تعریف من با لحن معصومی گفت :

-اگر برود کانادا … ممکن است ما را فراموش کند و مثل سهراب آنجا ماندگار شود و همانجا ازدواج کند

از طرز صحبتش دلم گرفت ولی با لبخند گفتم:

-مرا شاید ولی چشمهای قشنگ و سیاه تو را هیچ کس نمیتواند فراموش کند .

مهناز به راستی زیبا بود . سپس ادامه دادم .

-گوش کن دلبر ، خودت خوب میدانی که عشق یکطرفه نباید باشه . بگذار او به تو ابراز علاقه کند تو نشون نده که

دوستش داری . مردها را که می شناسی تا بفهمند یکی دوستشان دارد خودشان را میگیرند ، وای به حال این یکی که

همینجوری هم افاده داره .

و شکلکی در اوردم. از شکلکی که در آوردم مهناز با صدای بلند خندید و از حالت حزن بیرون آمد و گفت :

-راستی یه خبر مهم و جدید

نشان دادم که خیلی مشتاق شنیدن هستم و او ادامه داد .

-مامان میگفت چند وقت دیگر برای دایی سعید باید دست بالا کنیم ..

با خوشحالی گفتم :

-جدی؟ چه کسی را در نظر دارند؟

-این یکی را دیگر نمیدانم ولی مثل اینکه موضوع جدیّه…

دستهایم را به هم کوبیدم و با خوشحالی گفتم:

-چقدر خوب است . پس از چند سال حالا تند تند پشت سر هم عروسی داریم .

کار ما دیگر تمام شده بود . مهناز رفت تا ظروف شام را اماده کند . من نیز با پوست خیارها بازی میکردم و به علی

فکر میکردم و به حالگیری که از او کرده بودم . با خودم گفتم : ایا داستان من و او مثل حکایت سیاوش و مهناز

است؟ می دانستم مهناز به سیاوش علاقه زیادی دارد . ولی هیچکس حتی مهناز هم نمیدانست که من علی را دوست

دارم . سیاوش قرار بود به خواستگاری من بیاید . در حالی که من فقط علی را میخواستم . نمیدانم شاید علی مهناز

را میخواست چون خیلی با او جور بود . از فکر این مسئله گنگ و پیچیده احساس سرگیجه کردم و دردی در سرم

احساس کردم. ناخودآگاه آهی کشیدم که باعث شد مهناز به طرفم برگردد و بپرسد :

-برای چی آه میکشی؟

برای منحرف کردن ذهنش گفتم :

-فکرم پیش امتحان فردا بود . کاش معلم به مدرسه نیاد فردا .

مهناز با خنده گفت :

-ای تنبل خانم

و برای اوردن چیزی از آشپزخانه خارج شد . بعضی از خالتهای مهناز شبیه علی بود حتی موقعی که به من میگفت

تنبل درست مثل علی آن را بیان می کرد . مهناز و علی خیلی شبیه هم بودند . همیشه فکر میکردم چرا این دو خواهر

و برادر نشدند، در عوض میلاد برادر مهناز هیچ شباهتی به او نداشت . البته فکر میکنم به پدرش رفته بود . هر چند

که من چهره پدر مهناز را به خاطر نمی آورم، چون وقتی مهناز و میلاد هر دو خیلی کوچک بودند پدر آنها فوت کرده

بود و پس از آن خاله پروین قید ازدواج مجدد را میزند و بچه هایش را بزرگ میکند .

از صدای زنگ فهمیدم عده ای آمدند اما از جایم تکان نخوردم گوشهایم را تیز کردم تا بفهمم چه کسانی هستند . از

صدای خنده سارا فهمیدم او و محسن هستند که از خرید بر گشته اند. برای دیدن سارا جلو رفتم و پس از کلی صحبت

و شلوغ کردن خاله ما را به اشپزخانه برگرداند تا کم کم سفره را آماده کنیم و کمتر سر و صدا کنیم . در همین موقع

باز صدای زنگدر بلند شد اما این بار خاله نگذاشت ما از آشپزخانه خارج شویم تا بزرگترها بدون سر و صدای ما با

هم احوالپرسی کنند . دایی حمید و سیاوش بودند که از راه رسیدند . من و سارا و مهناز از اینکه نقش بچه های

خوب را بازی می کردیم خیلی لذت می بردیم . پس از مدتی خاله سیمین به آپشزخانه آمد و با لبخند گفت :

-خوب حالا برید و مثل بچه های خوب و با ادب به دایی جون سلام کنید .

هر سه از خنده ریسه رفتیم . سپس ردیف شدیم و به اتاق پذیرایی رفتیم و یکی یکی با دایی دست دادیم . من آخرین

نفر بودم که دایی را بوسیدم . مهناز و سارا با سیاوش دست دادند ولی من برای فرار از دست دادن با او همانجا بغل

دایی روی مبل نشستم. سارا و مهناز در مورد گرفتن بورسیه کانادا به سیاوش تبریک گفتند . من نیز با اینکه

متوجه شدم ولی با صحبت با دایی خواستم رد گم کنم و او را ندیده بگیرم . دایی حمید با لبخند جذابش من را غافلگیر

کرد و گفت :

-سپیده به سیاوش تبریک نمیگی؟

به ظاهر نشان دادم که تازه موضوع را به یاد آورده ام و گفتم :

-آه ببخشید حواسم نبود .

بلند شدم و از همانجا در حالی که پشت دایی حمید سنگر گرفته بودم گفتم:

-راستی به خاطر موفقیتتان تبریک عرض میکنم.

با کمال تعجب دیدم که ساوش دستش را جلو اورد و گفت :

-متشکرم .

دیگر جای فرار نبود و چند جفت چشم حرکاتم را نگاه میکردند . با تظاهر به خونسردی دستم را جلو بردم و در حالی که دست میدادم گفتم:

-خیلی خوشحالی؟

فشاری به دستم داد و آروم گفت :

-نه به اندازه الان

لبخند کمرنگی روی چهره اش بودکه شباهتش را به زندایی سودابه نشان میداد . احساس کردم کمی سرخ شدم . آرام

لبم را گزیدم و دستم را بیرون کشیدم . جرائت نگاه کردن به بقیه را نداشتم . دانستم که الان در باره ی  ما چه فکرهایی

که نمیکنند .خدا را شکر کردم که علی اینجا نبود تا این صحنه را ببیند . دایی سعید فرشته نجاتم شد و گفت :

-سپیده حالا که ایستاده ای خواهش میکنم کیف مرا بده .

مطمئن بودم دایی با این کار خواست تا مرا از سرگردانی نجات دهد . وقتی کیفش را به دستش دادم چشمکی زد و من

هم پاسخ او را با لبخند کوچکی دادم . صحبت ها گرم بود و من سر جایم که پهلوی دایی بود نشستم و نظاره گر شدم

.مهناز روی صندلی بین مادربزرگ و مادر نشسته بود که تقریباً روبروی سیاوش می شد . من با فاصله ای که از او

داشتم میدان دید خوبی داشتم .مهناز با متانت حرف بقیه را گوش می کرد و گاه نگاهش روی چهره سیاوش خیره می

ماند . زن دایی با ان چهره بی تفاوتش مثل قاب عکسی زیبا روی مبل یک نفره کنار سیاوش نشسته بود و فقط چشم

هایش را به سمت مخاطبین می چرخاند ، بدون اینکه اظهار نظری بکند . سارا و محسن هم پیش هم نشسته بودند و

گاه دزدکی به هم لبخند میزدند . جمع گرمی بود . خانواده مادر من بر خلاف خانواده پدرم ، خانواده ای پر جمعیت و

گرمی را تشکیل می داد . پدرم تنها فرزند خانواده بود و بهترین مهمانی برای من زمانی بود که این سه خواهر و دو

برادر دور هم جمع میشدند . دایی حمید فرزند ارشد خانواده داررای دو پسر به نام های سهراب و سیاوش بود .

سهراب مقیم امریکا بود ودارای همسر و یک دختر سه ساله بود . خاله سیمین دومین فرزند مادربزرگ بود که او نیز

دو فرزند به نام علی و سارا داشت و پس از او خاله پروین بود که مادر مهناز و میلاد بود .میلاد در آن وقت تازه به

سربازی رفته بود و در ماکو خدمت می کرد . و بعد مامان شیرین من بود که فقط یک دختر داشت و آن هم من بودم و

بعد دایی سعید که اخرین فرزتد مادربزرگ بود که او نیز مجرد بود و با مادربزرگ زندگی می کرد . وقتی صدای زنگ

بلند شد خاله سیمین در را باز کرد و پس از چند لحظه پدرم وارد شد . با خوشحالی به گردنش آویزان شدم و خودم را

برایش لوس کردم پدر نیز با مهربانی صورتم را بوسید و حالم را پرسید وسپس به طرف میهمانان رفت . من نیز

برای کمک به خاله سیمین با سرخوشی و لی لی کنان به آشپزخانه رفتم .مهناز پشت سرم به اشپزخانه آمد و گفت:

-سپیده بعضی اوقات خیلی بچه می شوی . این جفتک پرونی ها چیه؟ همه با لبخند نگاهت می کردند بخصوص زندایی

و آن هم با تعجب . در ضمن سیاوش و دایی سعید هم به هم نگاه کردند و لبخند زدند . دیونه بی خود نیست که دایی

سعید همیشه میگوید سپیده مثل بچگی هایش میماند

حالم خیلی گرفته شد . دیگر تعریف و تبلیغ مهناز هم اثری نداشت در فکر خودم را سرزنش می کردم که چرا اینقدر

بچه گانه رفتار میکنم . ولی هر چقدر که سعی میکردم سنگین تر باشم باز فراموش میکردم . البته مهناز در

ناراحتی ام بی تاثیر نبود . به مهناز گفتم:

-کجا من جفتک پرونی کردم؟ فقط عیب من اینست که نمیتوانم خوشحالی ام را بروز ندهم

و با قهر سرم را برگرداندم

مهناز ه طرفم اومد و مرا بوسید و گفت :

-ناراحت نشو منظوری نداشتم

با اینکه به او خندیدم ولی قبول داشتم حق با اوست . راستی که بعضی اوقات فراموش می کردم هجده سال دارم و باید

مثل یک خانم رفتار کنم . پشت میز آشپزخانه نشسته بودم که خاله سیمین به اشپزخانه آمد و گفت:

-خوب کم کم باید وسایل شام را آماده کنیم .نمیدانم چرا علی دیر کرده لااقل باید میگفت کجا میرود.

احساس کردم خاله خیلی نگران است. راستش خودم هم احساس نگرانی میکردم و در این بین خودم را مقصر

میدانستم . با صدای زنگ خاله از بهت در امد و برای باز کردن در به هال رف . دعا کردم این بار علی باشد . مهناز

گفت :
-به نظرت کجا رفته؟

من جریان آمدنم را تعریف کردم و گفتم:

-شاید آنقدر حالش گرفته شده که رفته خودش را گم وگور کند

مهناز خندید و گفت :

-باید امیدوار باشیم که مبادا خودکشی نکند

هر دو با هم خندیدیم .خاله با همان چهره نگران وارد آشپزخانه شد و گفت :

-علی نبود ولی پدرش آمده بهتر است سفره را پهن کنیم . کم کم دلشوره گرفتم

هنوز سفره را پهن نکرده بودیم که باز صدای زنگ بلند شد و اینبار خوشبختانه خودش بود . خاله نفس راحتی کشید

و گفت:
-خدا را شکر که او هم اومد .

وقتی وارد اتاق شدم به چهره اش نگاه کردم . اثری از ناراحتی در چهره اش نبود . با خودم گفتم همان علی عنق

توی ماشین است؟ با خنده به همه سلام کرد و تک تک حالا همه را پرسید و حتی به من نگاه کرد و پرسید؟

-شما چطوری؟

-خوبم متشکرم .

ولی در نگاهش حالتی بود که بی اعتنایی را میشد از آن حس کرد . متوجه شدم موضع جدید او بی اعتنایی است و از

تصور اعلان جنگ و بی محلی خندیدم البته به افکارم . ولی همین خنده لعنتی باعث کنجکاوی بعضی از حاضران شد

. شام در محیطی گرم و صمیمانه صرف شد . در طول صرف شام چند بار به علی نگاه مردم و او حتی یکبار هم به

طرف من نگاه نکرد ….

موضوع : بخش آزاد
نویسنده :   ,   بدون ديدگاه  ,   تاریخ ارسال : ۱۳ فروردین, ۱۳۹۳  , 
   
محصولات فروشگاه عاشقانه سایت الون بوی
انگشتر استیل ورساچ انگشتر استیل lovely
پابند استیل پروانه دستبند قلب رنگی
انگشتر طرح کمربند کیف دستی MK
مینی نگین زن انگشتر طرح توپ مروارید