آخرين مطالب
آخرین محصولات
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
موضوعات
ست دستبند 4 تایی مایا انگشتر استیل پروانه گردنبند زنجیری استیل الماسی
انگشتر مذهبی طلاروس انگشتر بوته گل رز انگشتر استیل شاین
گردنبند استیل شاین قرمز کیف پول 123 گردنبند فروهر اصل

 

Amanate   eshgh  [aloneboy.ir].  farideh shojaie

روز ها از پی هم میگذشتند و من مساله ی سیاوش را تمام شده تلقی میکردم. در این مدت فقط یکبار که منزل سارا دعوت داشتیم علی را دیدم که خیلی سرحال بود و باز سر شوخی اش باز شده بود و با دایی سعید مسابقه ی تعریف کردن لطیفه گذاشته بود. با اینکه دایی حمید و زندایی سودابه هم آمده بودند ولی سیاوش به بهانه ی کار در جمع حاضر نشد . من میدانستم که نخواسته با من روبه رو شود به هر حال امیدوار بودم با گذشت زمان از علاقه اش نسبت به من کم شود و به مهناز توجه پیدا کند . ماه بهمن به سرعت گذشت و ماه اسفند با تمام لطافت و زیبایی از راه رسید . از همان اول اسفند میشد بوی عید و بهار را استشمام کرد و این ماه برای من مانند روز پنج شنبه بود . کم کم به امتحانات ثلث دوم نزدیک میشدیم و من به شدت مشغول فعالیت درسی بودم . مادر برای اینکه خانه تکانی به دروس من لطمه نزند سعی میکرد کارهای خانه را کم کم انجام دهد و کارهای کلی را روز جمعه با کمک پدر انجام دهد. هر چقدر اصرار میکردم تا بگذارد من هم کمکی به او بکنم نمیگذاشت و میگفت :” درست واجب تر است . چون امسال سال آخر است و باید تلاش بیشتری کنی و به اجبار مرا روانه ی اتاقم میکرد . از بس با درس و کتاب سرو کله زده بودم مخم سوت میکشید . دلم برای مهناز یک ذره شده بود . از وقتی که او را در منزل سارا دیده بودم دیگر خبری از او نشنیدم . روز بیست و هشتم اسفند امتحاناتم به پایان میرسید . و من باید تا روز عید صبر میکردم . چون میدانستم مثل همیشه همگی در خانه مادر بزرگ جمع می شویم. برای رسیدم روز اول فروردین لحظه شماری می کردم .
به خاطر دارم روز بیست و ششم اسفند بود که مشغول حاضر کردن درس عربی بودم که صدای تلفن تمرکزم را به هم زد . برای رفع خستگی بلند شدم و کمی قدم زدم تا برای مطالعه آمادگی پیدا کنم . برای خوردن آب به آشپزخانه رفتم که صدای مادر باعث شد تا با کنجکاوی به صحبتش گوش دهم . مادر با نگرانی گفت :”کی؟چرا اینجور؟ آخر چرا؟”
برای اینکه بفهمم چه خبر شده به هال رفتم . مادر پس از گذاشتن گوشی مات و مبهوت همان جا روی صندلی نشسته بود و به یک جا خیره شده بود. پدر منزل نبود و برای خرید بیرون رفته بود. با دیدن وضعیت مادر به طرفش رفتم و با نگرانی او را صدا کردم . پاسخی نشنیدم . با ترس و با صدای بلند گفتم :” مامان، حالتان خوب است؟” و او مثل اینکه از خواب بیدار شده باشد به خود آمد و به من نگاه کرد و گفت:”بله.”
“چیزی شده؟”
سرش را تکان داد .
باز پرسیدم :” با چه کسی صحبت میکردید؟”
با نگاه خیره ای به نقطه ای زل زده بود و پاسخ داد :”سودابه.”
“خبری شده؟”
نگاهش را از نقطه به چهره من دوخت، در نگاهش سرزنش را میدیدم ، میدانستم هر چه هست مربوط به سیاوش است . خودم را به خیالی زدم و خواستم به اتاقم برگردم که صدای مادر را از پشت سرم شنیدم که میگفت :”سیاوش فردا شب عازم آمریکاست.”
قلبم فرو ریخت و در جا میخکوب شدم.
مادر ادامه داد:” او بی خبر تدارک سفرش را دیده و تا موقعی که بلیط نگرفته چیزی به حمید و سودابه نگفته …”
وقتی مادر سکوت کرد ایستادن را جایز ندانستم و به اتاقم پناه بردم . حالا دیگر برای درس خواندن تمرکز نداشتم . فکر سیاوش لحظه ای مرا آرام نمیگذاشت . ار فکرم گذشت که چرا اینقدر ناگهانی تصمیم به سفر گرفته است . پس مهناز چه می شود ؟ خیلی بد بود از مهناز خبری نداشتم تا بفهمم او چه میکند .
صبح روز بعد امتحان عربی را که خوشبخاتنه به خوبی یرگزار شد ، دادم خیلی زود به خانه برگشتم . از تصور دیدن سیاوش و بدرقه ی او دلم گرفت . ار طرفی از ابن خوشحال بودم که مهناز را میبینم . وقتی به منزل رسیدم پدر و مادر درمنزل نبودند . با اینکه برای رفتن به منزل دایی حمید و بدرقه ی سیاوش خیلی زود بود ، نمیدانم چرا فکر کردم خودشان رفته اند و مرا نبرده اند . از این تصور خیلی غمگین شدم . ولی پس از یکی دو ساعت هر دو به منزل برگشتند . مادر خیلی بی حوصله و کلافه بود و پدر سعی داست با سکوت کردن موجبات آرامش مادر را فراهم کند. در حال انتخاب مانتو برای رفتن به فرودگاه بودم که پدر به اتاقم آمد و در حالی که لبخندی آرامش بخش بر لبانش بود روی تختم نشست و جویای حالم شد . پدر دستش را روی شانه ام قرار داد و مرا به طرف خود کشید و روی موهایم بوسه ای نشاند . من نیز سرم را روی سینه ی پر مهرش تکیه دادم و بوی خوش بدنش را تنفس کردم . پدر سرم را به سمت خودش بالا گرفت و گفت:”سیده ی عزیزم، ترجیح میدهم برای بدرقه ی سیاوش نیایی .”
با تعجب نگاهش کردم و گفتم:”چرا؟”
پدر با مهربانی لبخند گرمی به رویم زد و گفت:چون دلم نمیخواهد کسی به دخترم به چشم یک مسبب نگاه کند.”
خیره به پدر نگاه کردم و آهسته پرسیدم :”شما و مادر چی؟ آیا مرا مقصر میدانید؟”
پدر سرم را به سینه اش چسباند و گفت:”به هیچ وجه عزیزم، از این بابت مطمئن باش .”
من نیز به آرامی موافقتم را اعلام کردم .
ساعت نه شب مادر به اتفاق پدر روانه منزل دایی حمید شدند . با وجود قولی که به پدر داده بودم خیلی دلم مبخواست همراه آنان بروم . مادر هیچ اصراری در مورد همراهی من نکرد و من از بی اعتنایی او به شدت دچار افسردگی شدم . شاید هم مادر فکر میکرد باعث رفتن سیاوش من هستم . نمیدانستم مهناز هم برای بدرقه ی سیاوش میرود یا نه ، پیش خود گفتم ای کاش خاله پروین تلفن داشت. آنوقت میتوانستم اخبار جدید را از مهناز بشنوم . امتحان فردا دیکته ی فارسی بود و این برای من آسانترین درس بود . چون همه رابلد بودم و احتیاج به مطالعه ی بیشتر نداشتم . روی تخت دراز کشیدم اما فکرم به سوی منزل دایی پر میکشید . کم کم چشمانم گرم شد و به خوابی عمیق فرو رفتم …درخواب دیدم عقابی ، سیاوش را به چنگال گرفته و او را به آسمان می برد . من نیز برای نجات او گریه میکنم و به دنبالش میدوم .وقتی دقت کردم به جای سیاوش علی را دیدم ، در همین لحظه پایم به سنگی گیر کرد و از روی صخره ای به پایین پرت شدم …از خواب پریدم، ساعت پنج صبح بود و میدانستم هواپیمای سیاوش یک ساعت پیش پرواز کرده است .احساس دلگیری شدیدی کردم و از اینکه به فرودگاه نرفته بودم پشیمان شدم . آهسته به طرف اتاق پدر و مادر رفتم و متوجه شدم هنوز نیامده اند .چراغ های هال و آشپزخانه را روشن گذاشته بودم تا احساس ترس نکنم .بدون اینکه چراغی را خاموش کنم، دوباره به اتاق برگشتم و روی تخت دراز کشیدم و چشمانم را بستم سعی کردم دوباره بخوابم . کم کم خوابم برد و با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار شدم .ساعت هفت صبح بود، بلند شدم وحاضر شدم تا دیر سر جلسه ی امتحان نرسم .وقتی به هال رفتم از کیف و مانتوی مادر و از کت پدر که به جارختی آویزان بود فهمیدم برگشته لند .
بدون اینکه صبحانه بخورم آهسته و پاورچین از خانه بیرون آمدم . برای رفتم به مدرسه کمی زود بود ولی من احتیاج به کمی هوای آزاد داشتم .
پس از گذراندن آخرین امتحان ، رسیدن عید را به دوستان و بعضی از معلمانم تبریک گقتم . و همچنین میترا را بوسیدم و برایش سال خوشی را آرزو کردم . وقتی به منزل بر میگشتم برای مدتی خوشحال بودم که عید به همراه سفره هفت سین و بوی خوش عود و تخم مرغ های رنگین و دعای هنگام تحویل سال ، از راه میرسد . بوی بهار به واضح از درو دیوار شهر به مشام میرسید و نسیم بهاری با اینکه هنوز سرمایی در خود داشت صورت را نوازش میکرد . با سرخوشی به منزل رسیدم . جلوی در به یاد شب گذشته افتادم و تمام خوشی های چند دققه پیش مانند بخار آبی به آسمان رفت .نمیدانستم چگونه با مادر که فکر میکرد در رفتن سیاوش من مقصرم ، رو به رو شوم .حداقل خدا را شکر میکردم که دست کم پدر منطقش را از دست نداده و مرا گناهکار نمیداند .کلیدم را در آوردم و در را باز کردم .وقتی وارد آشپزخانه شدم مادر را در آشپزخانه مشغول پختن ناهار دیدم .هنوز سفره ی صبحانه جمع نشده بود و سماور هم روشن بود و این نشان میداد که مادر منتظر آمدن من بوده است .جلو رفتم وسلام کردم .با سنگینی پاسخ داد. چهره ی مادر خیلی خسته بود .چشمان زیبایش هنوز در اثر گریه ای که احتمال میدادم شب گذشته در فرودگاه کرده بود قرمز و پف کرده بود .وقتی لباسهایم را عوض کردم دوباره به آشپزخانه برگشتم و روی صندلی نشستم .به مادر نگاه کردم تا شاید او هم به من نگاه کند، ولی او یا در عالم خودش بود و یا وجود مرا نادیده میگرفت .خیلی دلم شکسته شد .پیش خودم تمام لحظه های خوب عید را خراب شده می دیدم .دلم میخواست گریه کنم. مادر بدون توجه به من کارش را انجام میداد .بدون اینکه چیزی بخورم ، بلند شدم و به اتاقم رفتم و روی تخت دراز کشیدم و زدم زیر گریه .تحمل همه چیز آسانتر از بی مهری او بود.
این بی محلی تا روز بعد ادامه داشت و من هم چیزی برای گفتن نداشتم و سعی میکردم خودم را با شرایط جدید وفق بدهم .عاقبت سال نو از راه رسید .مثل همیشه سفره ی هقت سین ما روی میز پذیرایی چیده شده بود و مادر نیز قهرش را کنار گذاشته بود و با من آشتی کرده بود و من انقدر صورتش را بوسیدم ، که باز مثل همیشه با خنده مرا از خود دور کرد .پس از تحویل سال نو به اتفاق هم به خانه ی مادر بزرگ رسیدیم دیدم دایی حمید و زندایی زودتر از ما آنجا بودند .خاله پروین و مهناز هم که پیش از تحویل سال نو منزل مادر بزرگ بودند . با دیدن دایی حمید جلو رفتم و سلام کردم .برخلاف تصورم مثل همیشه و بدون اینکه تغییری در اخلاقش ایجاد شده باشد مرا بوسید و سال نورا به من تبریک گفت .زندایی هم با بوسه ای نه چندان گرم سال خوشی را برایم آرزو کرد .با تک تک افراد خانواده روبوسی کردم .از دیدن مهناز آنقدر خوشحال بودم که سر از پا نمیشناختم و آروزی یک دقیقه تنها بودن با او را داشتم .هنوز مشغول احوالپرسی بودم که خاله سیمین و آقای رفیعی به همراه علی از راه رسیدند . دوباره دور هم جمع شده بودیم ولی در این میان جای خالی سیاوش به وضوح حس میشد .از طرفی جای میلاد هم خالی بود .علی با وقار و سنگینی پهلوی دایی سعید نشسته بود .احساس می کردم کمی گرفته است و حال او را به دوشب گذشته ربط دادم. پیش از نهار در فرصتی که من و مهناز پیدا کردیم به حیاط منزل مادر بزرگ رفتیم .حوض منزل مادر بزرگ پر از آب شده بود و ماهی های قرمزی درون آن در حال شنا بودند.باغچه کوچک ولی زیبای مادر بزرگ از گلهای بنفشه پر بود و زیبای خاصی به حیاط میداد . من کنار حوض زیبای حیاط نشستم و دستم را در آب تکان دادم ، ماهی ها با وحشت از اطراف دستم دور شدند . در همان حال رو به مهناز کردم و گفتم:”نمیدانی چقدر دلم میخواست ببینمت، خوب برایم تعریف کن چه خبرهایی داری ؟”

مهناز سرش پایین بود و با پا سنگ ریزه های زمین را جابه جا میکرد .کمی پکر بود و من میدانستم از رفتن سیاوش غمگین است .خاله پروین به مادر بزرگ خیلی نزدیک بود ار این جهت اغلب مهناز از خبر های زیادی مطلع بود .پس از مدتی به آرامی سرش را بلند کرد و در حالی که به من نگاه میکرد گفت:”می دانی سیاوش به خاطر چه چیز رفته؟”
سرم را تکان دادم و گفتم:”نه!”
مهناز نفس عمیقی کشید و گفت:”تو آن شب نبودی .موقعی که همه در فرودگاه جمع بودیم و یکی یکی با او خداحافظی میکردیم وقتی با دایی سعی دست می داد آهسته به او گفت:” سعید جان، به او بگو این آخرین دیدار را هم از من دریغ کردی…” سپیده نمیدانی چقدر سخت بود .باور کن حتی زندایی اشک میریخت .”
با تعجب گفتم:”جدی میگی؟”
مهناز سرش را تکان داد و گفت :” بله. وقتی وارد سالن اصلی شد همه از پشت شیشه نگاهش می کردیم .کمی که رفت برگشت و به دایی سعید اشاره کرد .وقتی او کنار دررفت چیزی را به دایی داد که او آن را در جیبش گذاشت .نفهمیدم چه بود ولی فکر میکنم کاغذی بود .ما آنقدر آنجا ایستادیم که از بلندگو اعلام شد هواپیمای او بلند شده است .تازه آن وقت بود که یادمان افتاد که باید به خانه برگردیم .”
سرم را که پایین بود بالا کردم و مهناز را دیدم که اشک گونه هایش را خیس کرده بود .بلند شدم و دستم را دور شانه اش انداختم و در حالی که بغضی گلویم را میفشرد ، سعی کردم او را دلداری بدهم . به آرامی گفتم:” او بر میگردد، من مطمئنم .عاقبت شما با هم…”
حرفم را به تندی قطع کرد و گفت:”سپیده نه …! من دیگر به سیاوش فکر نمیکنم.”
با تعجب به او نگاه کردم و گفتم:”برای چه؟!”
همانطور اشک میریخت گفت:”او انتخابش را کرده بود …حالا اگر هم بخواهد با من ازدواج کند من قبول نمیکنم .چون نمیخواهم یک عمر در کنار مردی زندگی کنم که قلبش در گرو محبت دیگری است .”
سرم را پایین انداختم و گفتم:” مهناز زمان همه چیز را درست میکند، عشق سیاوش کم کم رنگ و لعاب خود را از دست میدهد .”
با صدای آرامی گفت :” فکر کردی سیاوش بچه است یا فکر کردی هنوز جوان پانزده شانزده ساله ای است که اگر این نشد بگوید آن .فراموش کردی که او بیست و نه سال سن دارد .سنی که عشق در آن به حد کمال خود میرسد .عشقی که باعث شد وطنش را ترک کند .”
با اعتراض گفتم: بی خود سفر او را تقصیر من نیانداز .”
با پوزخند گفت:” پس خبر نداری / برای اینکه با تو ازدواج کند و در ایران بماند از گرفتن بورسیه انصراف داده بود.”
با حیرت گفتم:”نه…” و لبم را به دندان گرفتم و با ناباوری به مهناز نگاه کردم .پس از مکثی به خود آمدم و گفتم:”مهناز خواهش میکنم حقیقت را بگو.”
او در حالی که روی پله می نشست گفت:” تا به حال از من دروغ شنیده ای ؟”
با ناراحتی سرم را تکان دادم و گفتم: با این حساب شک ندارم که زندایی خیلی دلش میخواهد سر مرا از تن جدا کند.”
وقتی به داخل منزل بر گشتیم، سعی میکردم نگاهم را از دای حمید و زندایی حمید بدزدم . در هیچکس اثری از ناراحتی نبود .شاید همه وانمود میکردند که نااراحت نیستند و نمی خواستند روز اول عید را خراب کنند .ولی من احساس بدی داشتم ، شکاک شده بودم ، هرکس با من حرف میزد فکر می کردم طعنه میزند ، یا هر نگاهی را بد تعبیر میکردم . بدتر از همه علی بود که سعی میکرد نگاهش را از من بدزدد .دلم میخواست سرش فریاد بزنم تمام این کارها به خاطر تو بود و تو هم با کم محلی می خواهی چه را ثابت کنی؟
روز اول عید با احساس خوبی آغاز شده بود ولی کم کم باعث غذاب من میشد .به هرحال نمیشد کاری کرد و بایستی این چند ساعت عذاب را تحمل میکردم .هر سال رسم خانواده ی مادر این بود که عید همه خانه مادر بزرگ جمع میشدیم .مادر به همراه خاله ها، پخت و پز وحتی شستشو را انجام می دادند و با این کار دوران زندگی مجردی اشان را تجدید خاطره میکردند .پس از جمع شدن سفره ناهار هرکس مشغول کاری شد .خاله ها به همراه زندایی سودابه در آشپزخانه مشغول شدند ، مردها نیز به بازی شطرنج مشغول شدند . من و مهناز هم چون کاری نداشتیم به حیاط رفتیم و زیر آلاچیق کوچک نشستم .جز یک نیمکت چوبی زیر آلاچیق نبود .
مهناز روی نیمکت نشست و گفت:” تا چند وقت دیگر باز هم بساط عصرانه زیر آلاچیق بر پا میشود .
من نیز به تایید حرف او گفتم:”چقدر خوب است یادت می آید چقدر اینجا به ما خوش میگذشت .”
باصدای در حیاط برای باز کردن آن رفتم و ازدیدن محسن و سارا بسیار خوشحال شدم . پس از روبوسی و تبریک عید با هم به طرف اتاق حرکت کردیم .به سارا گفتم:چرا برای ناهار نیامدی.”
“نا سلامتی امسال اولین عید ماست و پدر و مادر محسن توقع داشتند ناهار را پیش آنها باشیم .”
پس از سلام و احوالپرسی، محسن به مردها ملحق شد و سارا پیش من و مهناز آمد. و هر سه مشغول صحبت از دری شدیم.
“سارا امسال عید به جایی نمیروید؟”
با خنده گفت :”چراشیراز .”
با خوشحالی گفتم”خوش به حالت، رفتی یادت باشد از طرف من هم فاتحه ای برای حافظ بخوانی .”
مهناز گفت:”برای من هم یک فال بگیر…”
سارا چشمکی زد و گفت:” به نیت چی؟”
“همین جوری…”
من و سارا شروع کردیم به سر به سر گذاشتن با مهناز. ناگهان سارا گفت:”راستی مهناز خبری برایت دارم.”
مهناز سرش را تکان داد و گفت:” چی شده؟”
سارا گفت:” دوست محسن را میشناسی ؟ همان که شب عروسی من کت و شلوار شکلاتی رنگی تنش بود و به اصطلاح ساقدوش محسن بود.”
من فوری گفتم:” آره،آره، خوب.”
سارا با خنده گفت:”قرار است پس از تعطیلات عید تشریف بیاوردی خواستگاری حضرت عالی .”
مهناز سرش پایین انداخت و من به جای او گفتم:” وای چه خوب میشود.
سارا گفت:”صبر کن، بگذار حرفم تمام شود .محمود فارغ االتحصیل حقوق و وکیل پایه یک دادگستری است . سی و دوسال سن دارد و از نظر مالی هم در موقعیت خوبی است، خلاصه پسر بدی نیست…”
با خنده گفتم :”خوب شد ، حالا اگر جایی دعوا کردیم یا آدمی را کشتیم یک وکیل خوب سراغ داریم تا آزادمان کند .”
سارا و مهناز خندیدند.
سارا دوباره گفت:” به همین خیال باش .خوب نظر تو چیه مهناز؟”
او به آرامی گفت:”نمیدانم…هنوز که چیزی معلوم نیست.”
به سارا گفتم:”خاله پروین میداند ؟”
” تا حدودی در جریان هست .الیته محمود نیست.”
من و مهناز با چشمان گرد شده از تعجب به هم نگاه کردیم .به سارا گفتم:” یعنی کس دیگری هم هست ؟”
سارا گفت: البته قرار نبود این را بگویم .چون از مامان شنیدم و فکر میکنم مامان به خاله پروین گفته باشد .”
دست سارا را گرفتم و گفتم: خوب چه کسی ؟”
سارا با تردید گفت:“دوست علی.”
فوری یاد صحنه ای که علی با دوستش کنار در صحبت میکرد افتادم ، ولی هنوز در شک بودم که آیا همان دوستش است یا نه . با عجله گفتم:” این همان دوستش نیست که کت و شلوار تیره ای پوشیده بود .فکر میکنم اسمش هم رضا بود ، درسته ؟
سارا با لبخند گفت” آره ولی شیطون تو از کجا او را میشناسی نکنه…”
” فکر بد نکن، چند بار در حالیکه میخ مهناز شده بود مچش را گرفتم.”
مهناز هیچ حرفی نمیزد و فقط به ما دونفر نگاه می کرد .
به شوخی گفتم خوبه، دیگه ، مردم دو تا دو تا خواسنگار دارند …هی جوونی کجایی که یادت بخیر …” و سرم را تکان دادم .از حرف من ، مهناز و سارا خندیدند . وسارا گفت توکه هیچی، هرکس سراغت را میگرفت برای دست به سر کردنش میگفتم نامزد داری به شوخی گفتم:” ا ، ا ، ا ، اقبال من را ببین، خوبه دیگه عوض تبلیغ کردنته . تا دوستی مثل تو دارم ، دیگراحتیاج به دشمن ندارم .” و بعد هرسه باهم خندیدیدم .

آن شب مشخص شد که سارا و محسن به همراه خاله سیمین و آقای رفیعی قرار است به شیراز بروند .علی هم قرار بود  پس از تعطیلات برای سفری ده روزه به آلمان برود .بقیه ما هم قرار شد  تهران بمانیم ولی زود زود همدیگر را ببینیم .شب، هنگامی که برای رفتن به منزل آماده می شدیم دایی سعید با اشاره به من گفت که به اتاقش بروم . من هم به بهانه برداشتن چیزی به اتاقش رفتم .چند لحظه بعد او آمد و در حالیکه سعی میکرد کسی متوجه غیبتش نشود به سرعت کاغذی از جیب کتش که در کمد آویزان بود در آورد و ان را به طرف من دراز کرد .

“این چیه؟”

دایی با نگاهی نافذ گفت:” این را  سیاوش داده که بدهم به تو.

از نگاه دایی شرمگین سرم را پایین انداختم و آرام گفتم:” من … نمیتوانم آن را قبول کنم .”

دایی با لحن آمرانه ای گفت: من حامل پیام او هستم .خواهش می کنم بگیر.”

با خجالت نامه را گرفتم . دایی به سرعت اتاق را ترک کرد . من هم چند دقیقه  بعد از اتاق بیرون رفتم و نامه را درجیب لباسم گذاشتم و تا موقعی که به منزل نرسیده بودیم به آن دست نزدم .پس از اینکه به پدر و مادر شب بخیر گفتم  داخل اتاق شدم و در  را از پشت بستم . روی صندلی نشستم   و نامه را از جیبم در آرودم و ان را جلویم گذاشتم . تا چند لحظه نمیتوانستم آن را باز کنم . پس از مدتی با دست لرزان آن را باز کردم . با خطی زیبا نوشته بود :….

موضوع : بخش آزاد
نویسنده :   ,   ۴ ديدگاه  ,   تاریخ ارسال : ۱۹ فروردین, ۱۳۹۳  , 
   
محصولات فروشگاه عاشقانه سایت الون بوی
انگشتر استیل ورساچ انگشتر استیل lovely
پابند استیل پروانه دستبند قلب رنگی
انگشتر طرح کمربند کیف دستی MK
مینی نگین زن انگشتر طرح توپ مروارید
اقرارگفته :

چرا ایقد دیرمیزارید ادامشو؟؟؟؟؟؟؟؟
زودبزارید ممنون

[پاسخ]

رها پاسخ در تاريخ فروردین ۲۰ام, ۱۳۹۳ ۱۶:۴۸:

سلام دوست عزیز
اول بخاطر اینکه این داستان رو دنبال مکنید ازشما متشکرم
دوم اینکه هر روز یک قسمت رو مینویسم تا همه دوستان الون بوی وقت خوندنش رو داشته باشند
اگر مایلید که متن هر قسمت بیشتر بشه لطفا نظر بدید

[پاسخ]

نادیاگفته :

اگه قسمت های اول بخوام باید چیکار کنم

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ فروردین ۲۱ام, ۱۳۹۳ ۲۲:۵۹:

به قسمت رمان در بخش های سایت گوشه سمت راست رفته همه قسمتارو مشاهده کنید.

[پاسخ]