آخرين مطالب
آخرین محصولات
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
موضوعات
ست دستبند 4 تایی مایا انگشتر استیل پروانه گردنبند زنجیری استیل الماسی
انگشتر مذهبی طلاروس انگشتر بوته گل رز انگشتر استیل شاین
گردنبند استیل شاین قرمز کیف پول 123 گردنبند فروهر اصل

 

Amanate-eshgh-aloneboy.ir_.-farideh-shojaie

با بدنی لرزان مدتی انجا ایستادم نمیداستم چکار کنم .سرم را چرخاندم و به پنجره نگاه کردم .ارتفاع ان تا پایین زیاد بود . در این موقع چشمم به تلفن افتاد . به طرف ان رفتم .خوشبختانه دفتر تلفن زیر میز بود به سرعت گوشی را برداشتم ودفتر تلفن را ورق زدم .نمیدانستم به کجا باید زنگ بزنم .تلفن کردن به پدر و مادر بی فایده بود . در این اثنا چشمم به کارت تاکسی تلفنی افتاد . به سرعت شماره تلفن ان را گرفتم . برایم به اندازه یک قرن طول کشید تا کسی از ان سوی سیم گوشی را برداشت و با صدای ارامی گفت :“تاکسی شب تاب بفرمایید.”در حالیکه میلرزیدم سعی کردم ارام صحبت کنم .ولی لزرش صدایم ا نمیتوانستم پنهان کنم . با همان حال گفتم :”یک تاکسی میخواهم البت فوری.””مقصد ؟””تهران.”با ان صدا گفت :”خواهش میکنم نشانی را بفرمایید.”ماندم چه بگویم .نشانی نداشتم .باناراحتی گفتم :”اقا تو را به خدا فکر نکنید من مزاحم هستم . من نشانی دقیق اینجا را نمیدانم فقط توضیح میدهم تا اینجا را پیدا کنید ، خواهش میکنم کمکم کنید .”صدایم انقدر میلرزید که فکر میکنم شخصی که پشت گوشی بود متوجه وضعیتم شده بود .”بفرمایید گوش میکنم.””خیابانی در حاشیه کرج که خانه های ویلایی بزرگی دارد .” و در این موقع یادم افتاد وقتی وارد خیابان شدیم من متوجه شدم نام خیابان گلستانه است .”فکر میکنم نام خیابان گلستانه باشد و روی پلاک در به انگلیسی نوشته شده بود دو یو لیو سیصدو بیست .”مرد گفت :”اگر میشودشماره تلفن منزل را بدهید .”از ناراحتی دیگر گریه ام گرفته بود . با گریه گفتم :” من شماره تلفن اینجا را بلد نیستم اقا تو را به خدا کمکم کنید .:””خانم شما را ربوده اند . احتیاجی هست که به پلیس اطلاعی بدهم .”با ترس گفتم :” وای نه ، باور کنید من با نامزدم به اینجا امده ام.””خانم من تا چند دقیقه دیگر سعی میکنم خیابان را پیدا کنم.””متشکرم من خودم به خیابان می ایم.” و گوشی را گذاشتم به سرعت کیفم را برداشتم وبا ترس در تراس را باز کردم . کسی در راه رو نبود به یاد حرف امید افتادم …دوسه اتاق ان طرفتر …شیطانی در وجودم مرا وسوسه میکرد که به ان اتاق بروم ولی ترسیدم بار دیگر حقه ای در کار باشد . با سرعت به طرف پله ها رفتم .حالت دزدی را داشتم که هر لحظه میترسید صابخانه سر برسد . از سایه خودم هم وحشت داشتم. به سرعت از پله ها پایین رفتم .در اتاق پذیرایی بسته بود و میدانستم ادمهای انجا در کثافت دست و پا میزنند .ارام در ورودی را باز کردم .از بد اقبالی من کسی در حیاط بود .چشمانم را بستم و از خدا کمک خواستم .صبر کردم تااو کمی دور شود .سپس خیلی اهسته در ورودی را باز کردم و از پله های ویلا پایین امدم . به نظرم سخت ترین قسمت راه را طی کرده بودم ، فقط مانده بود از خیابان پردرخت رد شوم و به در ویلا برسم . با خود گفتم اگر در قفل بود اگر شده از دیوار بالا میروم .وقتی وارد محوطه باز شدم چشمم به ماشین بهروز افتاد .البته اگر سوئیچ ان را داشتم ممکن نبود بتوانم ان را حرکت دهم .میدانستم که امید دیگر نمیتواند به من صدمه ای برساند ولی از ماندن در  ان جهنم وحشت داشتم چون به هیچ کس اعتماد نداشتم . اول پاورچین پاورچین از سایه ساختمان رد شدم و پس از رسیدن به خیابان شروع کردم به دویدن . با وجود کفش های پاشنه بلند و لباس بلندو دست و پاگیر دویدن با سرعت زیاد امکان نداشت . کفشهایم را از پایم در اوردم و ان را به دست گرفتم و با دست دیگرم پایین لباسم را بالا گرفتم .در همان لحظه متوجه شدم مانتوم را برنداشته ام .الیته اگر بی لباس هم بودم دیگر جرات برگشتن به خانه را نداشتم .و بدون توجه به جورابم که همان لحظه اول برخورد با اسفالت پاره شد از میان درختها به طرف در حیاط دویدم .احساس میکردم تمام ادمهای انجا به دنبال من هستند و هرکدام میخواهند مرا بگیرند . با جان و دل میدویدم حتی به نفسم که در حال بند امدن بود توجهی نداشتم و با تمام وجود میدویدم تا به در برسم . دویدنم به دویدن در خواب میمانست .هرچه میدودم نمیرسیدم . گریه ام گرفته بود و دعا میکردم تاپیش از رسیدن به در از پا نیفتم . عاقبت در را دیدم .نگاهی به اتاقک نگهبانی کردم ، چراغ ان روشن بود ولی کسی داخل نبود . اهسته و پاورچین در کوچکی که وسط در بزرگ قرار داشت را باز کردم وارام بیرون رفتم. ترسیدم اگر در را ببندم توجه نگهبان را جلب کنم بنابراین در را به حالت نیمه بسته رها کردم .مانند زندانی هوای بیرون را استنشاق کردم .تازه ان وقت متوجه شدم از بس دویده ام سر تا پایم خیس عرق شده است .ولی با این حال فرصتی برای ایستادن نبود و باید از ان محیط دور میشدم ، ولی بدبختانه نمیدانستم به کدام طرف خیابان باید بروم .جهت شرق و غرب را گم کرده بودم .خوشبختانه در همان موقع چراغهای خود رویی را دیدم که وارد خیابان شد .به طرف ان دویدم و در عقب را باز کردم و خودم را داخل ان پرت کردم .هیچ هم تصور نمیکردم شاید تاکسی که میخواستم نباشد . مرد با چهره ای نگران به طرفم برگشت و من به او گفتم :”اقاخواهش میکنم از انجا برید .”مرد با سرعت به پدال گاز فشار داد و از خیابان رد شد . وقتی احساس کردم کمی از ان محیط دور شدیم از کف صندلی بلند شدم و به سرعت روسری ام را از کیفم خارج کردم و ان را سر کردم و به صندلی تیکه دادم.راننده با تعجب از اینه به من نگاهی کرد و پرسید :”خانم به شما اسیبی نرسیده است ؟””نه اقا سالمم فقط تا سر حد مرگ ترسیده ام ، خواهش میکنم هرچه سریعتر به این نشانی بروید .” و نشانی منزل را به راننداه دادم .”من فقط کرج و محدوده ان را میشناسم ،خودتان مرا راهنمایی کنید .””شما مرا به میدان ازدای برسانید از انجا به بعد خودم به شما میگویم کجا بروید .”رانده گاهگاهی با کنجکاوی به من نگاه میکرد و من میدانستم در مورد من چه فکرهایی که نمیکند .ولی برایم اهمیتی نداشت .فقط دوست داشتم به  منزلمان برسم ، . به ساعت مچی ام نگاه کردم حدود بیست دقیقه به چهار صبح بود و من از تصور ان همه تاخیر ، قلبم از حلقومم خارج می شد .عاقبت چهار و ده دقیقه صبح بود که به خیابان منزلمان رسیدیم .”اجازه دهید تا در منزلتان شما را برسانم.”ولی من در حالیکه کفش هایم را به پا میکردم گفتم :”متشکرم ، تا همین جاخوبست .”در حالیکه محتویات کیفم را وی صندلی جلو خالی میکردم گفتم:”خدا حفظتان کند .”راننده هنوز با کنجکاوی به من نگاه میکرد و مثل این بود که دلش نمیخواست بگذارد که من بروم .من دیگر نایستادم تاحرفش را گوش کنم به سرعت در ماشین را باز کردم و از ان خارج شدم . تمام طول خیابان را تا منزل دویدم . دعا میکردم کسی در خیابان مرا به ان حال نبیند . وضعیتم اسف بار بود .لباس مهمانی به تنم بود .روسری بدون مانتو و همچنین کفشهایی پاشنه بلند با جورابهایی پاره و چهره ای که مثل یک مرده ای بی روح بود .ولی به هرحال به مقصد رسیده بودم .وقتی به در رسیدم اهسته با کلیدی که اماده در دست داشتم در را باز کردم و به سرعت داخل شدم و اهسته در را بستم .مدتی نفس ، نفس میزدم ، وقتی خوب ارام شدم کفشم را در اردم وا هسته و پاورچین از پله های منزل بالا رفتم .بدون کوچکترین سرو صدایی در هال را با کلید باز کردم . فقط موقعی که دستگیره را میچرخاندم صدایی از ان بلند شد . مدتی صبر کردم وقتی دیدم صدایی نمیاید به سرعت داخل شدم و خیلی اهسته در را بستم .خوشبختانه در اتاق خواب پدر و مادر بسته بود ومن ارام به طرف اتاقم رفتم .ولی تا موقعی که وارد اتاق نشده بودم نفس راحت نکشیدم .وقتی به داخل اتاق رسیدم در را از پشت قفل کردم و شب خواب را روشن کردم . نگاهی به اینه انداختم . از ترس حتی لبهایم هم بی رنگ شده بود . روسری را از سرم برداشتم . انوقت متوجه پاهایم شدم .جورابم درست مثل جگر زلیخا تکه تکه شده بود و با اینکه جوراب شلواری بود ولی تا قسمت بالای زانو در رفته بود . جوراب را از پایم در اوردم و در سطل اشغال انداختم .هنوز لباس اهدایی بهروز در سطل اشغال بود . ان را در اوردم و بار دیگر به ان نگاه کردم . با تصور اینکه اگر با ان لباس در مهمانی جهنمی بهروز شرکت میکردم چه اتفاقی می افتاد ، پشتم لرزید و لباس را با خشم به سطل اشغال برگرداندم . لباسم را در اوردم و ان را نیز به طرفی انداختم .روی تخت نشستم و به کف پایم نگاه کردم .کف پایم در چند جا بریده بود و سیاهی و کثیفی به همراه قرمزی خون قاطی شده بود . لباس راحتی پوشیدم واهسته به طرف حمام رفتم و پاهام را شستم .پنبه ای را به بتادین اغشته کردم و با چند چسب زخم پایم را پانسمان کردم .ساعت پنج و نیم بود و سپیده صبح در حال طلوع بود که من به رختخواب رفتم .لحاف را روی سرم کشیدم و چشمانم را بستم .ولی کابوس ان ویلا مرا رها نمیکرد .نمیدانم چه مدت بیدار بودم ولی کم کم به خواب عمیقی فرو رفتم .صبح روز بعد وقتی از خواب بیدار شدم افتاب به زیبایی بالا امده بود . به ساعت اتاقم نگاه کردم .ساعت از یازده گذشته بود . از یاد اوری شب گذشته ناراحت شدم و فکر کردم همه را کابوس دیده ام ولی وقتی به زخمهای پایم نگاه کردم متوجه شدم همه انها حقیقتی تلخ بوده است.خدا را شکر کردم که به طور معجزه اسایی نجات پیدا کرده ام . با وجودی که در شقیقه هایم احساس درد میکردم ولی برای دیدن پدر و مادر از اتاق خارج شدم . ان دو در اتاق پذیرایی مشغول صحبت بودند . جلو رفتم و سلام کردم و خم شدم و و پدر را بوسیدم . پدر با خوشرویی پاسخ داد .مادر با لبخندی پاسخم را داد و گفت :”دیشب کی برگشتی که من متوجه نشدم .”به طرف مادر رفتم و او را هم بوسیدم و گفتم :”فکر میکنم ساعت دو و خورده ای بود.””صبحانه ای در کار نیست ولی میتوانی کمی شیرینی بخوری تا نیم ساعت دیگر ناهار اماده است .”لبخند زدم و بیرون رفتم .اشتهایی به خوردن نداشتم .نمیدانستم چه کنم . به اتاقم رفتم وروی صندلی راحتی نشستم . و با خود فکر کردم که ایا باید موضوع شب گذشته را به پدر و مادر بگویم یا نه .هرچه فکرکردم نتوانستم خودم را قانع کنم که موضوع را برای انان تعریف کنم . میدانستم اگر کوچکترین اشاره ای به ویلا و کار بهروز بکنم مصیبت بزرگی پیش خواهد امد . اخلاق پدر راخوب میشناختم و میدانستم با وجود فرهنگ بالاش انقدر بی غیرت نیست که قبول کند کسی دخترش را تنها در این جور جاها ببرد و او ساکت بنشیند .میدانستم اگر به نابودی خودش هم منجر بشود بهروز را خواهد کشت .البته از مرگ بهروز ناراحت نبودم فقط میدانستم  دردسر گریبان خانواده خودم را میگرفت . به خصوص که مادر سابقه ناراحتی قلبی هم داشت .هرچه دیدم بهتر دیدم موضوع راباکسی در میان نگذارم . با ازدواج با بهروز دیگر کسی را برای خود نگه نداشته بودم حالا حرف دایی سعید را میفهمیدم که مگیفت این ادم فاسد است و به درد تو نمیخورد و من با چه حماقتی گفتم زندگی من به تومربوط نیست .اه ای کاش دندانهایم شکسته بود تا این حرف از دهانم در نمی امد .مثل ادمی بودم که راهی برای رفتن نداشته باشد و پلهای پشت سر خود را هم خراب کرده باشد . با افسوس اهی کشیدم و چشمانم را بستم .وقتی مادر در را باز کرد تا مرا برای ناهار صدا کند ، مثل اسپندی که روی اتش بریزند از جا پریدم و حتی مادر را با این کارم ترساندم .”سپیده مرا ترساندی .”من با زهرخندی گفتم :”خودم هم ترسیدم.”وبرای اینکه مادر از من پرسش یگری نکند به گردنش اویزان شدم و او را بوسیدم .بعد از ظهر پدر و مادرمیخواستند برای دیدن مادر بزرگ که منزل دایی حمید بود به انجا بروند .به من پیشنهاد کردند که همراهشان بروم . ولی من به سکوت احتیاج داشتم تا مسئله ی خودم را به نحوی حل کنم.دیگر حاضر نبودم برای لحظه ای هم با بهروز زندگی کنم و ازطرفی باید دلیل می اوردم که پدر و مادر و حتی دادگاه را قانع کنم . هر دلیل جز بازگو کردن ماجرای ویلا .میدانستم با مطرح کردن ماجرا اعتماد پدر و مادر را از دست خواهم داد .هرچقدر هم بگویم در انجا اتفاقی برایم نیفتاده است ولی از ان پس با نگاهی غیر از انچه بودم به من نگاه میکردند . ومن به هیچ وجه این را نمیخواستم . دو ساعتی از رفتن پدر و مادر گذشته بود که صدای ماشین بهروز را شنیدم .پس از ان با صدای زنگ در هراسان به اتاقم رفتم .صدای زنگ چند بار تکرار شد و ارتعاش ان مستقیم قلبم را به لرزه انداخت . از قصد پاسخ ندادم تا فکر کند کسی منزل نیست و راهش را بگیرد و گورش را گم کند .ولی ناگهان به خود گفتم باید با او صحبت کنم نه به خاطر اینکه دست از کارهایش بردارد بلکه باید اورا متقاعد میکردم که راهمان از هم جداست و باید از هم جدا شویم . با این فکر به طرف ایفون رفتم وبدون برداشتن گوشی دکمه باز کردن را فشار دادم .متعاقب باز شدن در صدای پایش را شنیدم که به سرعت بالا می امد .با شنیدن صدای پایش از باز کردن در پشیمان شدم و از ترس به طرف اتاقم دویدم .پشت در اتاق ایستادم ، خوشبختانه لباس مناسبی تنم بود . شلوار و بلوز استین بلندی پوشیده بودم و موهایم را هم پس از حمام ساده ای با گیره ای پشت سرم جمع کرده بودم .صدای باز شدن در هال را شنیدم و از ترس نفسم به شماره افتاده بود . بهروز بدون کلامی در را باز کرد سپس ان را پشت سرش بست ویکراست به اتاق من امد و بدون اینکه حتی اجازه بگیرد و یا در بزند داخل شد . با دیدن او متوجه شدم به حال طبیعی نیست . رگه های خون در چشمانش دیده میشد و برق خشم از چشمانش میجهید که شهامت چند لحظه پیش را از وجودم دور کرد . با خشم جلو امد و روبه رویم قرار گرفت . از ترس قدمی به عقب برداشتم . که پشت زانویم به لبه تخت رسید . او نیز بدون هیچ کلامی جلو امد ، انقدرخشمگین بود که من از ترس به لرزه افتاده بودم . در یک لحظه دستش را بالا برد و پیش از اینکه من واکنشی نشان بدهم سیلی محکی روی صورتم فرود اورد . من که انتظار چنین حرکتی را نداشتم مثل پرکاهی روی زمین پرت شدم . در حالیکه مثل پلنگی خشمگین می غرید گفت :”تو…تو…فکر ابروی مرا نکردی ؟ با فرارت چه چیز را میخواستی ثابت کنی ؟”از چیزی که میشنیدم حیرت کرده بودم او…آبرو ؟ نخستین بار بود در عمرم سیلی به این محکمی میخوردم . البته در مقابل حماقتی که در ازدواج با او انجام داده بودم این سیلی چیز زیادی نبود . با همان یک سیلی ترسم از بین رفته بود و نفرت از او به من شهامت میداد . با خشم فریاد زدم :”هرزه ، ولگرد اشغال …تو و ابرو . تنها چیزی که از ان بویی نبرده ای غیرت و مردانگی است…”نگذاشت حرفم تمام شود و با پشت دست به طرف دهانم نشانه رفت ولی ضربه اش ارام بود . ولی همان ضربه باعث شد شوری خون را در دهانم احساس کنم .خشمگین گفتم :”لعنت به تو ، کثافت من دیگر نمیخواهمت ، لیاقت تو همان زنهای کثیف هرزه هستند . باید خیلی زود طلاقم بدهی .”با شنیدن این کلام با حیرت نگاهم کرد و گفت :”طلاق..” خندید و گفت :”سپیده چه میگویی ؟شوخی میکنی ؟”در حالیکه موهایم را از اطراف صورتم جمع کردم با دست خون دهانم را پاک کردم و گفتم :”خیلی هم جدی میگویم ، تو لیاقت مرا نداری .”اخمی کرد و به طرفم امد و دستم را گرفت و در حالیکه با خشم نگاهم میکرد و دندانهایش را به هم میفشرد غرید :”گوش کن سپیده ، درست است که عاشقت هستم ولی فکر میکنم خیلی با ملایمت با تو رفتار کرده ام و همین باعث شده گستاخ شوی ، من ادمی نبودم که به راحتی تن به ازدواج بدهم ولی وقتی عاشقت شدم باعث شد و به خواست خودم با تو ازدواج کنم ولی اسم طلاق جوری عصبانی ام میکند که میتوانم گردنت را هم بشکنم .”با عصبانیت به او نگاه کردم و دستم را به شدت تکان دادم ولی مثل این بود که قفل اهنین به دستم زده باشند . او همچنان مثل عقابی به من نگاه میکرد . با خشم گفتم :”ولم کن احمق بی غیرت . پس خبر نداری ، در حالیکه چند اتاق ان طرفتر با یک هرزه مشغول هرزگی بودی ، دوستت امید را میگویم او هم در صدد خیانت به تو بود و میخواست به قول خودش لطفی به تو بکند معتقد بود چیزی ازت کم نمیشود .”او بادست ازادش موهایم را کشید و سرم را بالا گرفت ، چشمش را تنگ کرد و گفت :”معلوم است چه میگویی ؟ چنین چیزی امکان ندارد .”از درد جیغی کشیدم و گفتم :”برو گم شو ، دیگر نمیخواهم چشمم به قیافه نحست بیفتد .”ولی او با خشونت بار دیگر موهایم را کشید و با فریاد ترسناکی گفت :”بگو دروغ است و میخواهی سر به سرم بگذاری. بگو…”من از شدت درد فکر میکردم الان است که گردنم را بشکند وبرای اینکه از دستش خلاص شوم گفتم :”نه ، دروغ نگفتم ،باورکن..فکر کردی برای چی ان وقت شب خودم را تهران رساندم .”با اینکه به چشمانم خیره شده بود ولی مرا نگاه نمیکرد و فکرش جای دیگری بود ولی با همان شدت موها و دستم در چنگش بود . در فشاری که به دستم میداد لرزشی از خشم احساس کردم .پس از چند لحظه دستی که موهایم را در چنگ داشت کمی شل شد ولی دستش را همانطور در موهایم فرو برد و سرم را به طرف خودش کشید .از فشاری که به گردنم میداد از شدت درد به گریه افتاده بودم . او قصد داشت مرا به اغوش بگیرد . تمام قدرتم را جمع کردم و با دست راستم که ازاد بود چنگی به روی صورتش کشیدم . اثر ناخن هایم به صورت چهار خط موازی روی صورتش با خون نقش بست . در یک لحظه مرا رها کرد و دست را به طرف صورتش برد . با دیدن قرمزی خون مانند دیوانه ای به طرفم حمله کرد و با مشت و سیلی به جانم افتاد .ضربات دستش حسابی سنگین بود و مثل این بود که مرا با کیسه بوکس اشتباه گرفته بود . در یک لحظه سیلی محکمی به صورتم زد که بر اثر ان سرم به گوشه تخت اصابت کرد . حالت منگی پیدا کردم . او را به طور محو میدیدم مثل این بود که خودش هم خسته شده بود . میخواستم موهای پخش شده روی صورتم را کنار بزنم که احساس کردم دستم خیس شد. وقتی به دستم نگاه کردم متوجه قرمزی خون شدم درهمان لحظه سوزشی در سرم احساس کردم . ترسو نبودم ولی دیدم خون باعث ضعف بدنم شد . دستها و پاهایم بیحس شدند . متوجه شدم بهروز با حالتی نگران به من چشم دوخته است . احساس سرگیجه شدید داشتم . انقدر منگ بودم که فکر میکردم در خواب هستم . صداها را میشنیدم ولی قادر به انجام دادن هیچ کاری نبودم .بهروز با نگرانی گفت :”سپیده…خواهش میکنم جواب بده.” با وجودی که دستش را دور بدنم انداخته بود تا مرا بلند کند ولی از برخورد دستش نفرت داشتم . و با وجود ضعف شدید میخواستم مقاومت کنم ولی مرا رو تخت گذاشت سپس دستش را در موهایم فرو کرد و با ناراحتی گفت :”حالا باید چکار کنم؟”در یک لحظه صدای در و پس از ان صدای فریاد پدر و جیغ مادر را شنیدم و پس از ان دیگر چیزی نفهمیدم .وقتی چشمانم را باز کردم متوجه نشدم کجا هستم . کم کم متوجه شدم روی تخت بیمارستان هستم و سرم با باند بسته شده بود . چشمانم را باز کردم ، البته به خوبی نتوانستم پلکهایم را بالا ببرم . سردرد شدیدی داشتم . احساس کردم به دستم جسم سنگین اویزان است که فکر میکنم بر اثر وصل کردن سرم و یا شاید ضربه بود . لرز کرده بودم و با وجود تکانی که خوردم، صدای ارامی شنیدم که خطاب به من گفت :”حرکت نکن عزیزم ارام باش.” ولی من باید سر در می اوردم کجا هستم . تلاش کردم چشمانم را باز کنم . از زیر چشم متوجه خانم سپید پوشی شدم . حال حرف زدن نداشتم. احساس کردم خیلی دلم میخواهد از جایم حرکت کنم . تمام قوایم را جمع کردم ولی فقط توانستم حرکت کوچکی به خود بدهم . فکر میکردم مرا به تخت زنجیر کرده اند . کمی صبر کردم تا تجدید قوا یی کرده باشم ، کم کم سرم سنگین شد و به خواب فرو رفتم .بار دیگر از خواب بیدار شدم ،احساس بهتری داشتم و به راحتی میتوانستم چشمانم را باز کنم . با دیدن مادر که کنار تختم نشسته بود لبخند زدم . او هم متوجه شد که من بیدار شدم و با لبخندی فرشته اسا به من نگاه میکرد . دستم را به طرفش بردم . او خم شد و صورتم را بوسید . کم کم تمام صحنه های کتکت خوردنم را به خاطر اوردم . در بدنم احساس کوفتگی میکردم ولی دیگر ناراحت نبودم . مغزم به کار افتاده بود . از ته قلب خوشحال بودم زیرا بهانه ای را که میخواستم بدست اورده بودم . لبخندی بر لبم ظاهر شد . مادر با دیدن لبخند من با وحشت به من نگاه کرد . میتوانستم حدس بزنم که او فکر میکند بر اثر ضربه ای که به سرم وارد شده دیوانه شده ام . برای اینکه مادر نترسد خواستم بگویم من حالم خوبست ولی خنده ام گرفت .مادر با نگرانی چند بار اسمم را صدا کرد و در حالیکه سعی میکردم بر خنده ام مسلط بمانم گفتم :”بله ، بله ، مادر حالم خوبست خواهش میکنم ناراحت نباش.”با ورود دکتر به اتاق مادربه سمت او رفت و گفت :”:اقای دکتر …”دکتر که مرد جوانی بود نبض مرا به دست گرفت و در همان حال به مادر اشاره کرد کمی تحمل کند.سپس با گوشی ضربان قلبم را اندازه گرفت و پس از چند معاینه کوچک دیگر از سر و صورتم نتیجه ان را در ورقه ای که دستش بود نوشت . سپس با لبخند گفت :”خوب ، دختر خوب ، از الان دیگر مرخصی و میتوانی به منزل بروی فقط دیگر مواظب شیطنت هایت باش.”با لبخند سرم را تکان دادم ، نمیدانم پدر و مادر به دکتر چه گفته بودند و دلیل حضور مرا در بیمارستان چه چیز مطرح کرده بودند ، ولی خیلی خوشحال بودم از همان موقع خودم را از دست بهروز خلاص میدیدم و میدانستم با پیش امدن ان وضعیت دیگر پدر و مادر اجازه نمیدهند حتی یک لحظه هم با او تنها باشم . با این فکر با شیطنت از جا بلند شدم ولی درد شدیدی در بدنم ، بخصوص دستهایم احساس کردم . فکر کردم سرم به اندازه یک هندوانه بزرگ باد کرده است . . ارام از تخت از پایین امدم ، البته کمی سرگیجه داشتم ولی اهمیتی به ان ندادم . مستقیم به طرف دستشویی رفتم تا ابی به صورتم بزنم . در اینه به خود نگاهی انداختم فقط روی گونه ام کبودی حاصل از جای سیلی مانده بود ولی شکر خدا تمام صورتم سالم بود . سرم را هم با باند بسته بودند . خیالم راحت شد چهره ام انقدر بد نشده که رویم نشود پا بیرون بگذارم . در ناحیه گردن و زیر گلویم نیز لکه های کبودی وجود داشت . وقتی از وضعیت خود مطمئن شدم ، لباسهایم را برداشتم . برای رفتن اماده شدم . زمانی که ازاتاق خارج میشدم پدر و مادر مثل دو حامی در دو طرفم بودند . به خانه رسیدم ، خیلی دلم میخواست بفهمم جریان از چه قرار بوده و چه کسی مرا به بیمارستان رسانده و چرا پدر و مادر انقدر زود برگشته بودند . منتظر فرصت مناسبی بودم تا این موضوع را از مادر بپرسم . در طول راه پدر با ناراحتی گاه گاهی از اینه به من نگاه میکرد و در طول راه هم چند بار حالم راپرسید و من او را مطمئن کردم که حالم بهتر از همیشه است . جلوی پدر نمیتوانستم از مادر چیزی بپرسم . وقتی به منزل رسیدیم مادر مرا به رختخواب فرستاد و من هم که احساس خستگی میکردم با میل و رغبت ان را پذیرفتم وبه اتاقم رفتم . فهمیدم ان روز یکشنبه است و با تعجب متوجه شدم یک روز تمام در بیمارستان بوده ام.کم کم حالم بهتر شد و بعدها که از مادر جریان ان روز را پرسیدم گفت :”وقتی برای دیدن مادر بزرگ به منزل دایی حمید رفتیم منزل نبودند . وما برای اینکه گردشی کرده باشیم با پدر به پارکی رفتیم ولی من انقدر دلم شور میزد که ناچار بلند شدیم و به منزل برگشتیم . وقتی کنار در ماشین بهروز را دیدم کمی نگران شدم . و وقتی هم که بالا امدیم با ان صحنه رو به روشدیم . پدر چند سیلی محکم به صورت او زد ولی او از خود دفاع نکرد .”در دلم شهامت پدر را ستودم مادر میگفت بهروز مثل دیوانه ها وسط اتاق ایستاده بود که پدر تو را در اغوش گرفت و سراسیمه به طرف بیمارستان راه افتاد . بهروز هم جلو امده و گفته خواهش میکنم بگذارید من او را به بیمارستان برسانم که پدر با فریاد میگوید اگر تا لحظه ای دیگر انجا بایستد به طور حتم او را خواهد کشت . خیلی دلم میخواست خودم بهروز را میکشتم و او را تکه تکه میکردم . حالا دیگر با تمام وجود از او نفرت داشتم .مادر حتی از من نپرسید دلیل کتک خوردن من چه بود و من از این بابت خوشحال بودم که دست کم مجبور نبودم جریان مهمانی را بازگو کنم.از طریق داد گاه ، دادخواستی نوشتم و از او تقاضای طلاق کردم. دلیل ان را هم ضرب وشتم نوشتم. ولی این را میدانستم تا زمانی که بهروز به منزلمان امده بود یعنی بعد از ظهر جمعه در حال طبیعی نبوده و حسابی مست کرده بود ه است . ولی از قصد این را نگفتم و میدانستم او نیز این مسئله را عنوان نمیکند . و همین به نفع من بود چون میتوانستم از طریق قانون عمل کنم . ولی مسئله به این راحتی ها هم که من فکر میکردم نبود . پس از نوشتن دادخواست هر دومان را چند بار به دادگستری احضار کردند . ولی هر بار زمان رسیدگی به پرونده ما را به زمان دیگری عودت میدادند . وبه این وسیله میخواستند ما  از در صلح و اشتی دربیاییم. البته بهروز چند بار به عنوان معذرت خواهی دسته گل های بزرگ و حتی جواهر برایم فرستاد ، اما من همه انها را پس فرستادم . حتی چندبار خانم صابری و بهرخ و مهندس و حتی خانم واقای رحمانی برای اشتی دادن ما به منزلمان امدند . در این میان پدر و مادر کلمه ای صحبت نمیکردند و هرچه میپرسیدند و دست کم بگو برای چه روی تو دست بلند کرده من پاسخی نداشتم . تا به انها بدهم . چندبار خود بهروز تلفنی خواست تا با من صحبت کند ولی به محض شنیدن صدای نحسش گوشی را گذاشتم. بدین ترتیب چهار ماه را پشت سر گذاشتم ، هر روز به امید تازه ای از خواب بیدار میشدم، در طول این چند مدت چندبار به دادگاه رفته بودم تا به کارم رسیدگی کنند. میدانستم تمام فامیل از جریان من با خبرند ولی من اهمیتی نمیدادم . ازوقتی درگیر مساله بهروز شده بودم از مهناز و بقیه خبر نداشتم فقط میدانستم مهناز در استانه از دواج است و علی هم به جای گرفتن جشن عروسی با همسرش به مشهد رفته اند و زندگی اشان را در منزلی که او در محدوده ی ونک خریده بود اغاز کرده اند . میدانستم که سیاوش هم در دانشگاه  مشغول گذراندن دوره ی تخصصی اش است . من در میان حماقت خود دست و پا میزدم و علی را مقصر میدانستم . به خاطر او بود که به بهروز پاسخ مثبت داده بودم . ان هم بدون فکر ویا حتی تحقیق ، شاید هم او تقصیری نداشت . ولی نمیتوانستم خودم را قانع کنم که او بی تقصیر بوده زیرا اگر علی و راحله را در ان ویلای لعنتی نمیدیم به خاطر سوزاندن دل او به بهروز نگاه نمیکیردم چه رسد  به ازدواج . به هر حال کاری بود که شده بود و به قول معروف یک دیوانه در چاه سنگی می اندازد که چند عاقل نمیتوانند ان را از چاه در بیاورند و خود کرده را تدبیر نیست . و افسوس که روزها از پی هم میگذشت و من همچنان در تارهای نامرئی ازدواج با بهروز اسیر بودم .بهروز به هیچ قیمتی حاضر به طلاق دادن من نبود و همین کار را سخت کرده بود . پس از مدتی رفت و امد در دادگاه عاقبت روزی برای ملاقات با قاضی دادگاه تعیین شد . ان روز از صبح  اماده در اتاقم نشسته بودم ولی نمیخواستم پدر و مادر را بیدار کنم .پیش خود حرفهایی را که باید به قاضی در داد گاه میگفتم تمرین میکردم . دلشوره ی بدی داشتم ودعا میکردم که همان روز قضیه فیصله پیدا کند . مادر به حال خود امد تا مرا بیدار کند ولی وقتی مرا اماده دید با افسوس نفس عمیقی کشید و گفت :”سپیده جان بیا صبحانه ات را بخور .”بلند شدم و در حالیکه میخواستم از اتاق خارج شوم گفتم :”مامان از من ناراحتی ؟”مادر لبخند زد و گفت :”نه عزیزم، به هیچ وجه.” و سرم را در اغوش گرفت و روی موهایم بوسه ای نشاند .با اینکه به زمان تعیین شده خیلی مانده بود اما وقتی پدر اضطراب مرا دید مجبور شد زودتر از موعد مرابه دادگاه ببرد .دادگاه شلوغ بود. وقتی به طبقه بالا رفتیم حتی یک صندلی خالی هم برای نشست دیده نمیشد . از هر نوع ادمی انجا پیدا میشد . بعضی با صدای بلند سرو صدا میکردند که این باعث وحشت من میشد . ساعتی پس از رسیدن ما ، بهروز هم امد . کت و شلوار سبز یشمی به همراه بلوز کاهویی رنگی به تن داشت و عینک دودی به چشم زده بود و کیف دستی اش را هم به دست داشت . انقدر اراسته بود که فکر کردم پس از دادگاه قرار است به مهمانی برود .البته از حق نگذریم بهروز همیشه خوش لباس بود و این تنها صفت خوب او به شمار می رفت . با اندام ورزیده و ظاهر شیک پوش وقتی در راهرو راه میرفت ، توجه همه را به خود جلب کرده بود .من و پدر جلوی در اتاق قاضی بودیم و با اینکه چند صندلی خالی کنار صندلی پدر که روبروی اتاق نشسته بود وجود داشت ولی من از ناراحتی قادر به نشستن نبودم و تر جیح میدادم کنار در اتاق بایستم.وقتی بهروز ما را دید با لبخندی به طرف ما امد . تحمل دیدن او را نداشتم و سرم را برگرداندم . ولی ا و جلو امد و به پدر سلام کرد . پدر با خونسردی و خیل ارام پاسخ او را داد سپس مستقیم به طرف من امد و گفت :”سلام سپیده ،خوبی عزیزم، باور کن دلم خیلی برایت تنگ شده بود.”به نهایت انفجار رسیده بودم ولی او بدون توجه به ناراحتی من ادامه داد:” عزیزم من از تو معذرت میخواهم ، باور کن شایسته تو نیست این جور جاها پا بگذاری .”مردم در اطراف ما ایستاده بودند و من نمیتوانستم با صدای بلند سرش فریاد بکشم پس کجا شایسته قدمهای من است ؟ ان کثافت خانه ای که مرا انجا بردی ؟مردم با تعجب و شاید هم کنجکاوی به ما نگاه میکردند ، تقصیر هم نداشتند .شاید ادمها را از ظاهرشان باور داشتند . شاید هم با خود فکر میکردند دختر دیوانه میخواهد از مرد به این خوب و مودبی جدا شود . ولی فقط من میدانستم اوچه جنس ناخالصی دارد . خشمم رافرو خوردم و خودم را قانع کردم که پاسخش را ندهم و به او کم محلی کنم . وقتی دید من به حرفهایش پاسخ نمیدهم با لبخندبه طرف صندلی روروی اتاق رفت و با یک صندلی فاصله پهلوی پدر نشت و پاهای درازش را روی هم انداخت و کیف لعنتی اش را هم بغل دستش روی صندلی گذاشت .به اطرافم نگاه کردم . بعضی ها را میدیم ساکت و محزون گوشه ای ایستاده بودند .وبعضی دیگر با داد و فریاد در راهرو سعی داشتند خودشان قضاوت کنند .از فریاد مردی با وحشت به پدر نگاه کردم . او با صدای بلند بد و بیراه میگفت .همسرش را دیدم که دور چشمش حلقه سیاه افتاده بود و علاوه بر کبودی دورچشم ، صورتش به طرز وحشتناکی زخم بود با دین او در دل گفتم خدای من بیچاره گیر چه حیوانی افتاده است .مرد با چهره ای کریه و وحشتناک در حال حمله به زن بود که مامور انتظامی و اطرافیان او را از زن دور کردند و بیرون بردند. با بیرون رفتن او اوضاع کمی ارام شد . میخواستم به پدر نگاه کنم که چشمم به بهروز افتاد و دیدم که با لبخند مرموزی مرا مینگرد ،شاید میخواست بگوید باید اینجور میزدمت . با اخم چشمانم را بستم و سرم را برگرداندم و به پدر نگاه کردم . پدر نازنینم بدون اینکه به این صحنه نگاه کند سرش را به زیر انداخته و در عالم خودش بود . میدانم از اینکه مجبور شده بود مرا به این مکان پر اشوب بیاورد خیلی ناراحت بود . شاید میتوانستم به خاطر وجود گرانقدر او و مادر فداکاری کنم . ولی دیگر دیر شده بود و من باید پیش از اینکه به چنین مکانی پا بگذارم تصمیم را میگرفتم . میدانستم خواه نا خواه چند سال دیگر میبایست این راه را طی کنم ،شاید ان وقت با حالا خیلی فرق داشت و من تا خرخره در لجن فرور فته بودم وان وقت دیگر نمیتوانستم خود را از ان منجلاب بکشم.به ادمهایی که پیش از ما امده بودند نگاه کردم . دو نفر مانده بود تا نوبت ما بشود . هر متقاضی که وارد اتاق رئیس داد گاه میشد . برای اینکه انجا نایستم و او با تمسخر مرا نگاه نکند به پدر نگاه کردم و گفتم :”من میروم ان طرف راهرو و روی صندلی مینشینم ، شما هم بیایید.”پدر به علامت تایید سرش را تکان داد و گفت :”بله برو.”من به طرف صندلی خالی که طرف دیگر راهرو بود رفتم و روی ان نشستم .پدر به نگهبان پشت در اتاق قاضی چیزی گفت و خود به طرف من امد ولی به طرف پنجره رفت و مشغول تماشا کردن بیرون شد . میدانستم او چیزی را تماشا نمیکند بلکه در خیال خود سیر میکند .نمیخواستم دنیای او را برهم بریزم . بنابراین صاف نشستم و سعی کردم سر خود را جوری گرم کنم تا گذر زمان را حس نکنم . از انتظار خسته شده بودم . در این وقت مادر و دختری پهلوی من روی صندلی نشستند . مادر در حال بحث با دختر بود ، با اینکه نمیخواستم به حرفهایشان گوش دهم ولی ناخوداگاه صحبت هایشان را میشنیدم.مادر دختر با حرص گفت :”اگر همان دفعه اول که برای ترک رفته بود طلاقت را میگرفتی ، به این روز نمی افتادی ، چشمت کور باید بدتر از اینها را بکشی . دست که هیچی ، باید مغز خرت متلاشی میشد تا بفهمی چه غلطی کردی ، چقدر بهت گفتم …الهی خیر نبینی که خودت خواستی پس بکش.”از ناراحتی لبم ا زیر دندان گرفتم ، در دل گفتم طفلی خودش این همه ناراحتی دارد حاالا سرکوفت هم باید بخورد . به پدر و مادر فکر کردم که با چه فهمی موقعیتم را درک کردند و از ان موقع تا به حال کلمه ای نگفتند که مبادا دل دخترشان برنجد . تازه من ماهیت واقعی بهروز را برایشان رو نکرده بودم وگرنه معلوم نبود چه بلایی سر او میاوردند . به پدر نگاه کردم ، انقدر غرق در تفکر بود که اگر توپ بغل دستش منفجر میشد نمیفهمید . خیلی دلم برایش سوخت ، چند وقتی بود که کار و زندگی اش ا رها کرده بود و همراه من به این دادگاه و ان دادسرا می امد . از بوجود امدن چنینی وضعیتی اهی کشیدم و از خودم متنفر شدم.مادر دختر هنوز غر غر میکرد و من به جای دخترش حر ص میخوردم و عجیب بود که از دختر صدایی در نمی امد. دوست داشتم بر میگشتم و او را میدیم ولی فکر کردم این کا مثل نمک روی زخم پاشیدن است .پس ان دو را به حال خود رها کردم و سعع کردم به خودم بیندیشم . فکر میکنم مادر دختر در ان زمان تازه متوجه حضور من شد . و با همان صدای بلند گفت :”ببینم تو برای طلاق گرفتن اینجا امدی ؟”فکر نمیکردم که طرف صحبتش من باشم بنابراین پاسخی ندادم . وقتی برای بار دوم حرفش را تکرار کرد سرم را به طرف انان برگرداندم و گفتم :”ببخشید با من بودید؟”ان خانم با نگاه خیره ای به من گفت :”ها بله با تو بودم.”سرم را تکان دادم گفتم :”بله.” و دوباره سرم را برگرداندم . ولی او دست بردار نبود و مثل این بود که میخواست بیشتر بداند بنابراین پرسید :”برای چی؟”حوصله حرف زدن نداشتم و به همین دلیل پاسخی ندادم .با خود گفتم لابد الان شروع میکند سر من غرغر کند . وقتی پاسخی به پرسش او ندادم بلند گفت :”تو رو خدا ببین ما فکر میکردیم بدبختی فقط مال ما بیچاره هاست .”از حرفش تعجب کردم مگر بدبختی قسمتی است که سهم انان باشد . چون میدانستم از ان ادمهایی است که بدون فکر حرف میزند هیچ نگفتم . زن پس از چند لحظه بلند شد و با غر غر و نفرین بیرون رفت .دخترش همانجا نشسته بود . با شنیدن صدای هق هق گریه اش سرم را برگرداندم و او را نگاه کردم . دختر سرش را پایین انداخته بود و اشک میریخت .جثه ای ظریف و شکننده ای داشت و چادری رنگ و رورفته بر سر داشت . دلم خیلی برایش سوخت . ارام گفتم :گریه نکنید ، انشاالله همه چیز درست میشود .”سرش را به طرفم برگرداند و من چهره اش را دیدم . هنوز خیلی جوان بود و صورت با نمکی داشت . همانطور که قطره های اشکش مثل شبنم روی صورتش روان بود گفتم :میدوارم مشکلتان حل شود .”و او با ناراحتی گفت :”ای خانم چه مشکلی ، مشکل اصلی من خانواده ی خودم است .”با تعجب گفتم :”خانواده ی خودتان ؟””بله ، این خانم نامادری من و در حقیقت خاله ام بود ، اخلاقش را که دیدی .”سرم را تکان دادم.”فکر میکنید چرا حاضر شدم با محمودکه ازدواج کرده بود و از همسر ش دو بچه داشت ازدواج کنم . چون انقدر در خانه ی پدریم بدبختی کشیدم که به اولین کسی که از راه رسید ، جواب مثبت دادم . اوایل شوهرم خوب بود ولی فشار های زندگی و دخالت های بی جای خاله ام باعث کم شدن علاقه او به من شد و بعد به اعتیاد روی اورد . وقتی معتاد شد ، همه ی زندگی ما از بین رفت . پس از کلی التماس برای ترک رفت ولی دوباره معتاد شد . الان با اینکه شوهرم معتاد است و خودم از راه کار کردن خرج زندگی ام را تامین میکنم ولی دوست ندارم طلاق بگیرم ، چون بچه های محمودرا دوست دارم ، انها هم غیر از من کسی را ندارند ولی خاله ام پایش را توی  کفش کرده که باید طلاق بگیرم و همسر پسر خاله اش که مردی پنجاه و نه ساله است بشوم . حاال به نظرتان مشکل من حل شدنی است ؟”…نمیدانستم چه بگویم در موقعیتی نبودم که بتوانم او را راهنمایی کنم و یا کاری برایش انجام دهم . من خود نیز درگیر بدبختی بودم با این تفاوت که شوهر من معتاد نبود ولی شاید بدتر از ان بود ، چیزی که حتی نمیتوانستم ان را با خانواده ام مطرح کنم . جه میتوانستم بگویم .ایا میتوانستم بگویم او در حالیکه مرا در وسط یک مشت ادم هرزه رها کرده بود خود به دنبال هرزگی اش رفته بود . با چه دلیل و مدرکی میتوانستم ان را ثابت کنم ؟در حال گوش دادن به درد دل ان دختر جوان بودم و از اینکه به او گفته بودم گریه نکند پشیمان شدم . زندگی اش به راستی گریه داشت و این گریه کمترین کاری بود که میتوانست انجام دهد . ان دختر که حتی اسمش را نپرسیده بودم صحبتش را قطع کرد و با حیرت به پشت سر من نگاه کرد . مسیر نگاه او را دنبال کردم و بهروز را دیدم که نزدیکم ایستاده بود و با چشمان نافذش به هم صحبت من نگاه میکرد . از حرص چشمانم ا بستم و به خود گفتم راستی که بیشرفی ، حتی اینجا هم دست از کارهایت بر نمیداری و برایت فرق نمیکند طرف شوهر داشته باشد یا نه .بهروز با برگشتن من چشمانش را از صورت ان دختر برداشت و به من نگاه کرد . با غیض گفتم :” اقا کاری دارند ؟”با صدای بمی گفت :بله میخواستم با تو صحبت کنم.”به دختر نگاه کردم هاج و واج به بهروز نگاه میکرد ، انقدر حیرت کرده بود که هنوز دهانش را که برای صحبت کردن باز کرده بود نتوانسته بود ببندد . پیش خودبیچاره خبر ندارد او چه مار خوش خط و خالیست . برگشتم و گفتم :”فکر نمیکنم صحبتی باقی مانده باشد .”بهروز با ملایمت گفت :” نه عزیزم هنوز هم حرفهایی برای گفتن داریم ، بلند شو.” سپس به طرف در خروجی رفت و برگشت و مرا نگاه کرد . به ان دختر رو کردم . او با حیرت گفت :”این اقا همسرتان بود؟”سرم را تکان دادم و او با افسوس گفت :”راستی که حیف است.”برگشتم و به طرف بهروز رفتم و گفتم :”خوب ، حرفت را بزن.”با لحن مهربانی گفت :”بیا برویم در محوطه ی بیرون گشتی بزنیم.””همین جا خوبست چیزی نمانده نوبت ما بشود.”بهروز نگاهی به من کرد و گفت :”عزیزم بیا فراموش کن و برویم منزل .”اخمی کردم و گفنم :” چه چیز را فراموش کنم .”بهروزنگاهی به من کرد و گفت :” چقدر متعصبی ، اشتباهی بود که شده ، ببین من فکر نمکیردم … صحبتش را قطع کردم و گفتم :”بهروز سعی نکن خودت را تبرئه کنی ، من تصمیم خود را گرفته ام . من طلاقم را میگیرم.”” ولی من طلاقت نمیدهم.”به او نگاه کردم تاپاسخی دندان شکن به او بدهم . ولی وقتی به چشمانش نگاه کردم چنان برق خشمی در ان دیدم که حرفم را فراموش کردم . این نگاه را درست زمانی دیدم که پس از فرارم از ان خانه جهنمی به اتاقم امده بود . با این حال سعی کردم خودم را نبازم . رویم  را بگرداندم و به طرف پدررفتم تا به طوری احساس امنیت کنم . تا زمانی که دست او را نگرفته بودم این حس را نکردم .عاقبت نوبت ب ما رسید و وارد اتاق قاضی شدیم . قاضی مرد مسن و با وقار بود . مارا به نشستن دعوت کرد سپس به پرونده ما نگاهی انداخت وسرش را بلند کرد و به ما دو نفر نگاهی کرد و گفت :”اگرحرفی دارید میتوانید بزنید >”انقدر دلهره داشتم که یادم رفت باید چه میگفتم و تمام حرفهایی که باید میزدم و از چند روز یپش با خود تمرین کرده بودم از یادم رفت .قاضی به پدر رو کرد و گفت :”شما حرفی برای گفتن دارید ؟”پدر با ارامشی که میدانستم اتش زیر خاکستر است گفت :”بله اقای قاضی ، دختر من با وجود مخالفت من و مادرش راضی به ازدواج با این اقا شد . ولی ایشان با اینکه دخترم هنوز به منزل این اقا نرفته دست روی او بلند کرده ، کاری که تا به الان نه من و نه مادرش در حق او انجام نداده ایم. شاید اگر من نرسیده بودم دخترم زیر ضربه های مشتش کشته میشد .”سپس گواهی بیمارستان را به قاضی تقدیم کرد و ادامه داد :” بنابراین اقای قاضی ، من و مادرش عقیده داریم این اقا سلامت اخلاقی ندارد و ما هیچ کدام از بابت این اقا مطمئن نیستیم . و من عقیده دارم دخترم در منزل این اقا تامین جانی ندارد .” و در اخر اضافه کرد :دختر من از کلیه حق و حقوق میگزرد و من حاضرم تمام ضرری که این اقا متحمل شده جبران کنم .”قاضی نگاهی به بهروز انداخت و گفت :”خوب مرد جوان شما چه حرفی دارید ؟”بهروز خیلی ارام شروع کرد به صحبت کردن و گفت :”من همسرم را دوست دارم و به هیچ قیمتی حاضر نیستم از او جدا شوم . البته موضوعی که این اقا به من اشاره میکنند انقدر هم مسئله ی بزرگی نیست و ایشان مسئله را کمی بزرگ کردند . من و همسرم سر موضوع کوچک بحثمان شد و من از ناراحتی به او سیلی زدم . البته قبول دارم که کمی زیاده روی کردم ولی ایا این مسئله باعث میشود که او به همین راحتی تقاضای طلاق کند . البته ایشان مقصر نیست و چون تک فرزند خواناده میباشد این مسئله برایشان گران امده . من در اینجا و یا هر جای دیگری که لازم باشد از خانواده ی محترم همسرم پوزش میخواهم و حتی حاضرم دست ایشان را ببوسم .”چشمانم از حیرت گرد شده بود او انقدر بازیگر خوبی بود که فکر کردم چقدر در نظر قاضی احمق جلوه میکنیم . یک سیلی ، مشتهایی که او حواله ام کرده بود اگر به سرم خورده بود الان اینجا نبودم تا شاهد نمایش غم انگیز او باشم . دروغگوی بی وجدان، تازه غیر از این من به خاطر کتک خوردن نبود که به انجا امدم ، بلکه ناراحتی من از رفتار بی بند و بار و هرزگی او بود . اه ، ای کاش پدر نبود و من میتوانستم انچه را میخواستم ب زیبان بیاورم .قاضی به من نگاهی کرد و پس از مدتی مکث شروع کرد به نصیحت کردن.پدر از ناراحختی سرخ شده بود و بهروز با نگاهی موذیانه مرا مینگریست . قاضی مارا تشوق به همدلی میکرد . ومن در دل خون میگریستم .زندگی با او…با ان رفتار بی بند و بار …اه اگر ان شب امید از جیغ من نمیترسید…خدای من کم کم دیوانه میشدم . به سختی بغضم را فرو دادم به خود گفتم سپیده حالا وقت گریه نیست باید هر طور شده بتوانی حرف بزنی و خود را از فنا شدن و تباه شدن نجات بدهی . با این فکر احساس شهامت کردم و رو کردم به قاضی گفتم :”اقای قاضی میخواهم به تنهایی با شما صحبت کنم.”قاضی سرش را تکان داد و به پدر و بهروز اشاره کرد خارج شوند . پدر بلند شد و خارج شد اما بهرز نزدیک من شد و گفت :”سپیده عزیزم ایتقدر گوشت تلخ نباش . من از تو معذرت خواستم توهم کمی گذشت داده باش .”بدون اینکه به او نگاه کنم گفتم ::برو بیرون .” و او ارام بیرون رفت .قاضی گفت :”خوب دخترم اگر حرفی داری میتوانی بگویی .””اقای قاضی او را اینگونه نبینید .خلی اب زیر کاه است . باور کنید من به خاطر یک سیلی به اینجا نیامدم ، مسائلی در میان است که نمیتوانم و حتی نمیخواهم پدرم از انهامطلع شود ولی حالا که مجبورم این مسائل را مطرح میکنم…و تمام ماجرا را برای او تعریف کردم . راستش اول رویم نمیشد ولی چون دیدم اگر حرف نزنم ممکن است به ضررم تمام شود خجالت را کنار گذاشتم و با هر جان کندنی بود موضوع را تعریف کردم . قاضی با دقت به حرحفهای من گوش کرد و سپس پرسید :” ایا برای این مسائلی که عنوان کردید دلیل و مدرکی هم دارید .”با ناراحتی سرم را تکان دادم و گفتم :”خیر .”ولی به یاد راننده تاکسی افتادم و گفتم :” اقای قاضی …”ولی منصرف شدم چون با گفتن این حرف او باید به داد گاه احضار میشد و انوقت نه تنها پدر بلکه تمام فامیل و شاید هم جراید و خیلی های دیگر میفهمیدند .نه ، من به هیچ قیمت باابروی پدر و مادر بازی نمیکردم .در همان لحظه به یاد لباسی که اوان شب برایم اورده بود افتادم ولی ان هم دلیل محکمه پسندی نبود . قاضی به من نگاه میکرد و من درحال تجزیه و تحلیل مسائل بودم . باناراحتی اهی کشیدم و سرم را تکان دادم و با التماس گفتم :”اقای قاضی اگر الان حکم به جدایی ندهید چند سال بعد باز مرا اینجا خواهید دید ول یانوقت هم برای من دیر است و هم انکه ممکن است مثل حالا سالم و پاک نباشم . تو را به خدا کاری نکنید من دوباره با این هیولا زندگی کنم . خواهش مبکنم مرا نجات بدهید. “و به گریه افتادم . البته به هیچ وجه نمیخواستم گریه کنم اما وقتی دیدم هیچ دلیل و مدرکی برای اثبات حرفهایم ندارم از شدت تاثر به گریه افتادم.قاضی با ارامش گفت :” اما برای دادن حکم ، این مسائلی ا که عنوان کردید باید در پرونده درج شود.”با التماس گفتم :”نه ، خواهش میکنم .اگر شده من خودم را بکشم تا با اوزندگی نکنم نباید پدرم از این ماجرا بویی ببرد .”قاضی مدتی فکر کرد و گفت:” شما ازکلیه حق و حقوقت میگذری ؟””بله ، بله ، من هیچ جیز نمیخواهم ، جز ازادی.”پس از کلی دوندگی و صرف هزینه ی زیاد به خاطر گرفتن وکیلی ماهر عاقبت توانستم طلاقم را بگیرم . روزی را که برای امضای برگه طلاق به محضر رفتیم ، پدر و دایی حمید و دایی سعید که حالا با من اشتی کرده بودند همراهم امدند تا هم شاهد باشند و هم اینکه خطری از جانب بهروز تهدیدم نکند . ان مار زخمی سوگند خورده بود که مرا از بین خواهد برد . خوشبختانه او را ندیدم ولی تا مدتها بعد به خاطر تهدیدی که کرده بود پدر و مادر اجازه نمیدادند حتی تا سر کوچه تنها بروم .همان امضا حکم ازادی من از بند ازدواج اشتباهم بود . وقتی ورقه را امضا کردم باورش برایم سخت بود که با همان امضا دیگر روی نحس او را نمیبینم . تمام هدیه ها و جواهر ها و حتی ان لباس کذایی را برای او پس فرستادم . وهیچ چیز نگه نداشتم که با دیدن ان به یاد بهروز بیفتم . ولی با تمام اینها پس از طلاق عصبی شده بودم . دستهایم ناخوداگاه میلرزید و پزشک معالجم عقیده داشت این لرزش به دلیل فشارعصبی حاصل از جدایی است . ولی من به خاطر جدا شدن از او هیچ ناراحت نبودم ولی فکر و خیال راحتم نمیگذاشت . فکر میکردم زندگی ام را باخته ام و در ابتدای جوانی لقب بیوه گرفته ام . به تجویز پزشک پدر نامم را در یکی از کلاسهای هنری نوشت . من برای پر کردن وقتم به تمرین خط پرداختم . وبه راستی که زمان بهترین داروی فراموشی است . کم کم اضطرابم تخفیف پیدا کرد و لرزش دستهایم از بین رفت . دوباره شدم همان دختر شاد وسرزنده . البته گاهی اوقات این فکر عذابم میداد و هنوز باور این موضوع که بیوه بودم برایم سخت بود ، هرچند شناسنامه ام را با برگه ای که از دادگاه گرفته بودم عوض کردند و نام بهروز را از ان پاک کردند ولی یاد او از ذهنم پاک نمیشد .پس از گذشت یکماه از طلاق من مهناز به خانه ی بخت رفت. من از تصور برخورد با علی در مراسم او شرکت نکردم چون تحمل نگاه های دلسوزانه اطرافیان را نداشتم……

موضوع : بخش آزاد
نویسنده :   ,   ۹ ديدگاه  ,   تاریخ ارسال : ۲۶ فروردین, ۱۳۹۳  , 
   
محصولات فروشگاه عاشقانه سایت الون بوی
انگشتر استیل ورساچ انگشتر استیل lovely
پابند استیل پروانه دستبند قلب رنگی
انگشتر طرح کمربند کیف دستی MK
مینی نگین زن انگشتر طرح توپ مروارید
سپیدهگفته :

اشکم در اومد…..
رها جان زودتر تمومش کن تا سکتمون ندادی

[پاسخ]

یه دوست قدیمیگفته :

امروز الون بوی ۳ ساله شد
****************تولدت مبارک الون بوی****************
برای شما دوستان گلم و برای خود سایت آرزوی موفقیت روز افزون میکنم.

[پاسخ]

* فاطمه * پاسخ در تاريخ فروردین ۲۷ام, ۱۳۹۳ ۱۴:۳۴:

تولدت مبارک
دست همه دست اندرکاران درد نکنه و همگی موفق و پیروز باشید

[پاسخ]

لیلاگفته :

:( عصابم خورد شد بیچاره سپیده..هرچند اشتباه خودش یود اما این حقش نبود

[پاسخ]

سپیدهگفته :

شما مردا چرا بعضیاتون دسته بزن دارید/
با اینکار چیرو ثابت میکنید……
اخه مگه با زدن چیزی درست میشه…
یکی جواب بده لطفا.

[پاسخ]

سپیدهگفته :

تولدت مبارک الون بوی”””””””””””””””””””
از همه ی دوستان ممنون که زحمت میکشن و مطالب خوب و جالبی تو سایت قرار میدن.
مرسی مسعود
مرسی رها
مرسی لیلا و بقیه دوستان.

[پاسخ]

سپیدهگفته :

گر پادشاه عالم شوی
باز هم گدای مادری ””””’
مادرای عزیز روزتون مبارک*

[پاسخ]

سپیدهگفته :

گاهی دلت از زنانگی میگیرد
میخواهی دختر بچه ای باشی;
کودکی که به هربهانه به اغوشی پناه میبردو اشک میریزد;
زن که باشی /باید بغض های زیادی رو بی صدا دفن کنی.
صبور باش ای گل زیبای خلقت.

[پاسخ]

سپیدهگفته :

حرام باد دوست داشتن کسی که عاشقی سرگرمیه اوست.

[پاسخ]