آخرين مطالب
آخرین محصولات
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
موضوعات
ست دستبند 4 تایی مایا انگشتر استیل پروانه گردنبند زنجیری استیل الماسی
انگشتر مذهبی طلاروس انگشتر بوته گل رز انگشتر استیل شاین
گردنبند استیل شاین قرمز کیف پول 123 گردنبند فروهر اصل

 Amanate   eshgh  [aloneboy.ir].  farideh shojaie

 

به دنبالش حرکت کردم . او کلیدی از اتاقش در آورد و در اتاق سیاوش را باز کرد .دلهره برم داشت. ترسیدم داخل شوم، نمیدانم چرا ولی احساس کردم با این کار به علی خیانت میکنم. با صدای زندایی که میگت:” بیا داخل.” به خود آمدم و با بی میلی داخل اتاق سیاوش شدم .با ورود به اتاق او متوجه دیوار ها شدم .اشعار از حافظ و مولانا را با خطر زیبایی خوشنویسی کرده بود  و آنها را در قابهای زیبایی به دیوار آوبخته بود  . زندایی را دیدم که نزدیک کتابخانه بزرگ او ایستاده بود .به من اشاره کرد که نزدیک شوم. وقتی جلو رفتم کشوی کتابخانه او را که کنار تخت خوابش بود بیرون کشید . من با دیدن عکس های خودم که در مراسم های مختلف گرفته بودم، آه از نهادم بر آمد .لبم را به دندان گرفتم و با ناراحتی گفتم:”زن دایی…” ولی او مشغول بیرون آوردن دفتری از کمد سیاوش بود . آن را به طرف من  گرفت و گفت:” این را هم ببین.”

با دستی لرزان دفتر را گرفتم  و آن را باز کردم . طرح هایی در دفتر بود  که خودش را آن را کشیده بود  و اشعاری هم در پایین  آنها نوشته بود .دفتری شبیه دفتر خاطرات ولی نه به صورت کامل. فقط تاریخ زمانهای خاصی در آن  یا داشت شده بود .چشمم به نوشته ای افتاد که آن را تاریخ زده و نوشته بود : در مورخ ۱۵/۱۰ تز دکترایم  مورد موافقت استادان قرار گرفت .تاریخ هایی را که نوشته بود زمانهای خاصی را نشان می داد دفتر را ورق زدم  که چشمم به طرحی افتاد که در آن قلبی  طراحی شده بود که نیم رخ زنی در داخل آن بود  و زیر آن نوشته شده بود  : عاقبت تصمیمم را با مادر در میان گذاشتم. به تاریخ آن نگاه کردم. تاریخ روز عروسی سارا را یاد داشت کرده بود .همچنین در صفحه  بعد تاریخ روز خواستگاری را نوشته بود  و جلوی آن نوشته بود: عاشقی منتظر وصال محبوب….و عاقبت تاریخ روز پروازش را نوشته بود و در جلوی آن چند نقطه گذاشته و نوشته بود : وافسوس پایان. و در زیر آن با چند بیت شعر نوشته هاش را پایان داده بود .شعر را خواندم . نوشته بود :

زفراق سینه سوزت ، غم سینه سوز دارم

                                          گل من قسم به عشقت  نه شب و نه روز دارم

به دو گونه لطیفت ، به دو چشم اشک ریزم

                                         که به راه عاشقی ها زبلاها نمیگریزم

به تو ای فرشته من ، گل من ترانه  من

                                           که جدایی از تو باشد غم جاودانه من

چون تو در برم نباشی ، غم بی شمار دارم

                                        تو بدان که با غم تو غم روز گار  دارم

به آرامی دفتر را بستم و آن را به طرف زندایی گرفتم . او هم که با سکوت  روی تخت نشسته بود و مرا نگاه  می کرد دفتر را از دستم گرفت . حال خیلی بدی داشتم .احساس سرگیجه می کردم . دو احساس  متفاوت در من بوجود آمده بود نمیدانستم چه کنم . ماندن در این اتاق را به منزله خیانت به علی میدیدم  و از طرفی هم از این همه شیفتگی دلم به درد آمد ه بود. آرام به طرف در رفتم  و زندایی هم با سکوت مرا نگاه میکرد .وقتی  خارج شدم به طرف آشپزخانه رفتم و روی صندلی نشستم  و سرم را روی میز گذاشتم . دلم میخواست جای خلوتی گیر می آوردم تا کمی فکر کنم. البته نه به خاطر تصمیم گرفتن ، چون من انتخابم را کرده بودم و علی را با تمام دنیا عوض نمیکردم . نمیدانم چه مدت در این حال بودم که مادر دستی روی موهایم کشید و بغل گوشم به آرامی گفت : سپیده ، چیزی شده عزیزم؟”

سرم را بالا کردم و مادر را دیدم که با نگرانی روی من خم شده . دلم نمیخواست کسی متوجه جریان شود .با لبخندی که به زور  از لبهایم بیرون می آمد گفتم:” چیزی نشده فقط کمی احساس سرگیجه دارم.”

مادر با نگرانی گفت:” نمیدانم این سرگیجه های وقت و بی وقت تو مربوط به چیست ، حتما باید به دکتر مراجعه کنیم .

زندایی که حالا پیش مادر ایستاده بود دست نرمش را روی پیشانی من گذاشت و با دادن لیوان آبی به مادر گفت:” شیرین نگران نباش ، چیزی نشده ، فکر میکنم با یک لیوان آب رفع شود.”

چشمانم را به او دوختم . هیچ موقع تا این اندازه او را دوست نداشته بودم ، حاال در مورد او نظرم فرق کرده بود . تازه فهمیدم که چرا هر وقت از زندایی بد مگیفتم مادر با ناراحتی میگفت: سپیده اشتباه میکنی، سودابه زن بسیار خوب و مهربانی است  و دلی مثل آینه دارد. و راستی که این زن دلی مثل آیینه داشت .هرکس دیگری که جای او بود باید پوست مرا میکند  که باعث شدم پسرش  به یک باره به خاطر عشق روانه دیار غربت شود . تا زمانی که میخواستیم به منزل برگردیم  در فکر بودم که اگر یک موقع بلایی به سر سیاوش بیاید من تا آخر نمبتوانم خودم را ببخشم.

موقع خداحافظی زندایی آرام زیر گوشم گفت :” مرا ببخش که ناراحتت کردم. باور کن که دلم نمیخواست اینطور  شود.” به چشمانش نگاه کردم  و صورتش را بوسیدم و گفتم:” شما باید مرا ببخشی زندایی عزیزم.”

پس از خداحافظی بیرون رفتم .پایین آپارتمانشان مهناز سر به سرم میگذاشت که چه طور شده با زندایی گرم گرفته بودم .ولی من حوصله پاسخ دادن و یا حتی حرف زدن هم نداشتم . در یک فرصت مناسب موقعی که با علی خداحافظی میکردم  در حالی که از آرام بودن من تعجب کرده بود  گفت: فردا ساعت پنج بعد از ظهر منتظر تلفن من باش .” سرم را تکان دادم و از او جدا شدم. شب از ناراحتی خوابم نمیبرد  و به روز بعد با کسلی از خواب بیدار شدم ، فکر میکردم باز هم سرما خورده بودم . چون سرم به شدت درد میکرد .وقتی مادر متوجه شد من تب دارم باز هم نسخه  رختخواب تجویز کرد  و مرا به زور به رختخواب برگرداند . دلم نمیخواست بخوابم و حوصله ماندن در رختخواب را  نداشتم ولی چاره ای جز اطاعت کردن نداشتم . واین برای من خوب شد ، چون بعد از ظهر که مادر و پدر میخواستند  برای دیدن  عموی پدرم بروند که منزلش در شمیران بود . مریضی من باعث شد که برای  رفتن من اصرار نکنند و من در خانه تنها ماندم . تازه ساعت چهار بعد از ظهر بود و من می دانستم  که خاله سیمین و بقیه صبح زود حرکت کرده اند  اما نمیدانستم که آیا علی هم در منزل تنهاست یا نه . وسوسه شدم  به منزل خاله سیمین تلفن بزنم  ولی دلم نمیخواست با این کار خودم را سبک کنم  .بنابراین صبر کردم ، هرچه ساعت به پنج نزدیکتر میشد دلهره ی من هم بیشتر میشد . راستی که خیلی بیشتر از یک ساعت طول کشید . ساعت یک ربع به پنج بود و من فکر میکردم که عقربه های ساعت خوابیده است . با دقت بیشتری به عقربه های ساعت نگاه کردم و به نظرم رسید  که عقربه ها خیلی کندتر از همیشه حرکت میکنند .برای سرگرم کردن خود به اشپزخانه رفتم  و با گذاشتن یک قوری چای سعی کردم فراموش کنم منتظر هستم . در حال دم کردن چای بودم که تلفن زنگ زد . با عجله زیر گاز را خاموش کردم  و به طرف تلفن دویدم . ولی وسط راه سعی کردم که آهسته بروم که یک وقت علی  پیش خور نگوید با نخستین زنگ  تلفن را برداشتم .پس از  چند بار زنگ زدن که  مستقیم قلبم را تکان میداد  گوشی را برداشتم  و سعی کردم خونسرد باشم  ولی اگر کسی پیش من بود  از چهره برافروخته ام میفهمید  برای قانع کردن خودم که مکث میکنم چه زجری میکشم.علی پشت خط بود ، با شنیدن صدای او جریان خون در رگهایم افزایش یافت و شروع کردم به عرق ریختن .پس از سلام گفت:”خوبی عزیزم؟”

هر کلمه ای که از دهان او خارج میشد احساسات رنگارنگی را در من به وجود می آورد . و من فکر میکنم اگر خودم را در آینه نگاه میکردم مثل رنگین کمان شده بودم. پس از احوالپرسی گفت:” مامان و بابا خانه نیستند؟”

” نه برای دیدن عموی پدر به شمیران رفته اند .” و بعد از خاله و بقیه پرسیدم .

“صبح زود راه افتادند .”

“راستی سپیده چرا دیروز آنقدر پکر بودی ؟ از چیزی ناراحت بودی ؟”

نمیتوانستم موضوع را به او بگویم پس گفتم:”چیز مهمی نبود.”

علی با لحن زیبایی گفت:ناسلامتی بنده تا چند وقت دیگر همسر جنابعالی خواهم شد و باید بدانم همسر عزیزم از چه موضوعی ناراحت است.”

از شنیدن این جمله پاهایم سست شد و همانجا روی زمین نشستم . خدا را شکر کردم که او نبود تا مرا ببیند که با گفتن  یک جمله به این صورت وا رفتم. در حالیکه خودم نیز از رفتن خودم خنده ام گرفته بود گفتم:”سرم گیج میرفت فکر میکنم فشارم پایین آمده بود.”

علی با نگرانی گفت”میخواهی بیایم ببرمت دکتر.”

از اظهار دلسوزی اش تشکر کردم و گفتم:”چیز مهمی نبود . الان خوب خوبم.

نمیدانم چه مدت با او صحبت میکردم ولی وقتی به ساعت نگاه کردم از فرط تعجب شاخ در آوردم . ساعت شش و نیم بود و من حتی فرصت نکرده بودم چراغ اتاق را روشن کنم و حاضر هم نبودم به هیچ قیمتی گوشی تلفن را از خودم جدا کنم و چنان به آن چسبیده بودم که طفلی به شیشه شیرش می چسبد. درست به خاطر ندارم چه گفتم و یا چه شنیدم ، همین قدر  میدانم که روی زمین نبودم  بلکه در آسمان ها پرواز میکردم .عاقبت با شنیدن صدای ماشین پدر  به سختی با او خداحافظی کردم و با گذاشتن گوشی به دو خود را به اتاقم رساندم  و روی تخت دراز کشیدم . با دیدن ساعت که هشت شب را نشان میداد  فهمیدم  آنان زود برنگشته اند  بلکه زمان برای من زود گذشته است .وقتی صدای باز کردن در هال را شنیدم، لحاف را رویم انداختم و خودم را به خواب زدم، پدر و مادر که از دیدن تاریکی خانه با نگرانی به داخل آمده بودند ، با دیدن من که روی تختت خوابیده بودم ،  آهسته در را بستند تا به خیال خودشان من را بیدار نکنند .از اینکه آن دو را فریب داده بودم ناراحت بودم ولی نمیتوانستم این موضوع را به آنان بگویم چون رویم نمیشد. پیش خود فکر کردم آیا مادر هم همین کارها میکرده ؟ و با تصور آن لبخندی دم و لحاف را روی سرم کشیدم و چشمانم را بستم.

روزهای عید مثل برق میگذشت . در این مدت فقط دوبار علی را دیدم ولی هر روز تلفنی با هم صحبت میکردیم. یک روز که مهناز به منزل ما آمد با گلایه گفت:” بله دیگر سپیده خانم ما را تحویل نمیگری .”

با خنده او را بوسیدم و گفتم:”باور کن سرم شلوغ است.”

مهناز چشمکی زد و گفت:”بله میدانم.” و طبق معمول هر بار که همدیگر را میدیدم پرسیدم :”چه خبر؟”

مهناز با همان لحن گلایه آمیز گفت :”خبرها پیش شماست خانم.

“لوس نشو، اذیت نکن بگو.”

با خجالت سرش را پایین انداخت و گفت:”قرار است هفته دیگر برای من خواستگار بیاید .

با خوشحالی گفتم”وای چه خوب چه کسی؟”

لبش را به دندان گرفت و گفت.”هیس! خواهش میکنم آهسته تر.”

” زود بگو وگرنه می روم از خاله می پرسم.”

مهناز دست مرا که بلندشده بودم گرفت و گفت:” بنشین تا خودم برایت بگویم.”

نشستم و اوگفت که رضا دوست علی.”

چشمانم از خوشحالی برق زد و گفتم:”خوب چرا هفته بعد؟”

مهناز پاسخ  داد:” تا خاله سیمین و اقای رفیعی از سفر  برگردند.”

از ذوق از روی تخت پرتش کردم و با شادی گفتم:”وای خیلی خوب میشود .رضا پسر  خوبی است چون دوست علی است در ضمن شیطون رضا هم خیلی خوش تیپ است .انشا الله مبارک باشد .خب حالا کی عروسی میکنید.”

سر تکان داد و گفت:”خودت میبری و میدوزی ، صبر کن شاید قسمت نشد.”

“بی خود او تو را دیده و تو هم او را دوست داری پس معطل نکن.”

با اعتراض گفت:” چی برای خودت میگویی ، کی گفته من او را دوست دارم.”

با حیرت پرسیدم :”یعنی تو از رضا خوشت نمی اید .”

سرش را پایین انداخت و گفت:”خوب چرا ولی پیش از آن باید  ببینم با هم تفاهم داریم…فکر کردی زندگی یکی دو روز است.”

به تایید حرف او سرم را تکان دادم و گفتم:”انشاالله خوشبخت شوی  اما دیگر جرات نکردم درباره سیاوش و اینکه آیا هنوز هم او را دوست دارد حرفی بزنم، ولی میدانستم مهناز دختری نیست که به این اسانی کسی را فراموش کند .سرم را تکان دادم و با خود فکر کردم که اگرسیاوش با مهناز زادواج میکرد . آن وقت چه قدر خوب میشد. و با افسوس آهی کشیدم.

روز دهم فروردین بود و من و پدر و مادر مشغول تماشای تلویزیون بودیم که زنگ تلفن به صدا در آمد .مادر از جا بلند شد و گوشی را برداشت واشاره کرد که ما صدای تلویزیون را کم کنیم. درست جای حساس فیلم بود . با دلخوری صدای تلویزیون را آهسته تر کردم . و پیش پدر نشستم . مادر با کسی احوالپرسی میکرد . از لحن مادر متوجه شدم مخاطب او هیچ یک از فامیلها نیستند چون کمی رسمی صحبت میکرد و در اخر گفت:”خواهش میکنم منزل خودتان است.” و بعد خداحافظی کرد . وقتی گوشی را گذاشت به طرف مبلی که قبلا روی آن نشسته بود رفت.

پدر پرسید:” کی بود؟”

مادر به من نگاه کرد و گفت: خانم کریمی مادر دوست سپیده.”

از شنیدن نام فامیل میترا با وحشت به مادر نگاه کردم .

پدر پرسید:”جدی . حالشان چطور بود . میخواستی سلام برسانی .

مادر در حالیکه سیبی پوست میکند گفت:” امروز بعد از ظهر به منزلمان می آیند آن وقت می توانی خودت سلامت را برسانی .”

داشتم از ترس غالب تهی میکردم. ملاحظه بودن پدر را کردم. دلم میخواست مادر به من نگاه کند تا به او اشاره کنم  به اتاقم بیاید  ولی مادر غرق صحبت با پدر بود .پدر دوباره پرسید:”چطور شده که به منزل ما تشریف می آورند؟”

 لابد میترا میخواهد به دیدن سپیده بیاید ، خانم کریمی هم او را همراهی میکند.” و بعد ادامه داد:” ولی کاش ما اول میرفتیم، چون هرچه باشد آنان بزگتر هستند و به طوری که شنیدم حاج آقای کریمی از سرشناسان محل می باشد.”

پدر به تایید حرف مادر سرش را تکان داد . در این وقت چشم مادر به من افتاد که با دست اشاره کردم به اتاقم بیاید . مادر متوجه شد و من بلند شدم و به اتاقم رفتم. مادر نیز به دنبالم آمد و گفت:”چی شده سپیده؟” 

با ناراحتی گفتم:” مامان چرا دعوتشان کردید.”

مادر با تعجب  به من نگاه کرد  و گفت:برای چی؟ یعنی نباید میگفتم…”

با سردرگمی گفتم البته نه، ولی آخر نباید به منزل ما بیایند.”

مادر که از طرز حرف زدن من کلافه شده بود روی لبه تخت نشست و به آرامی پرسید:” سپیده درست حرف بزن ببینم چه میگویی؟”

نفس عمیقی کشیدم و پهلوی او نشستم و با خجالت گفت: فکر میکنم میخواهند برای خواستگاری بیایند .”

مادر با خنده گفت:” مگر آقای کریمی پسر بزرگ دارند؟ در ضمن تو از کجا این موضوع را میدانی ؟”

به خاطر آوردم درباره ی امیر چیزی به مادر نگفته ام . با شرم جریان صحبت میترا  و حتی امیر را به مادر گفتم.

مادر خیره به من نگاه میکرد و پس از تمام شدن صحبتم گفت : سپیده خیلی دوست داشتم پیش از هرکس جریان را به من میگفتی. “

با همان نارحتی گفتم: آخر من فکر نمیکردم این موضوع  حقیقت داشته باشد  و فکر میکردم از همان شوخی هایی است که بعضی اوقات با هم میکردیم.”

– خوب بلند شو و اینقدر ناراحت نباش، از کجا معلوم است حدس تو درست باشد .شاید هم به قول خودت شوخی بوده و در ضمن من که نمیتوانستم بگویم لطفا تشریف نیاورید.”

حق با مادر بود . مادر در حالیکه بلند میشد تا بیرون برود با لبخند گفت:” سپیده چه کارهایی که نمیکنی؟”

تا بعد از ظهر در اضطراب به سر میبردم پیش خود گفتم عجب مصیبتی  گرفتار شدم ، حالا چطور درستش کنم .اگر مادر بخواهد بگوید سپیده نامزد کرده ، پدر را چه کنم، او که هنوز از جریان با خبر نیست . وای چه بدبختی بزرگی…

به اشپز خانه  رفتم و مادر را دیدم که مشغول چیدن میوه و شیرینی  داخل ظرفهاست . با نگرانی پرسیدم ” مامان میخواهید چه بگویید .”

” با پدر صحبت کردم موضوع را به او گفتم.”

با ترس گفتم:”چه موضوعی را ؟”

جریان اقای کریمی و اینکه شاید برای خواستگاری بیایند .

سرم را تکان دادم و پرسیدم :”پدر چه گفت؟”

مادر لبخندی زد و گفت: چه میخواستی بگوید . گفت:خوش آمدند.”

لبم را به دندان گرفتم و با ناراحتی گفتم :” ولی آخر من که…” نوک زبانم بود تا بگویم نازد دارم ولی از گفتن آن خجالت کشیدم . حرفم را خوردم و گفتم:” آخر درست نیست.”

مادر متوجه منظور من شده بود و با خنده گفت:” نترس اتفاقی نمی افتد . تو هم سعی کن کمی خونسرد باشی. با این قیافه ای که گرفته ای از وسط راه مردم را برمیگردانی.”

به ناچار لبخند زدم و از خونسردی مادر تعجب کردم.

 ساعت حدود چهار بعد از ظهر بود که زنگ  منزل به صدا در آمد . از ترس دویدم و رفتم داخل اتاقم و در را بستم. پدر گوشی آیفون را برداشت و با باز کردن در به استقبال مهمانان رفت . من به پشت درتکیه داده بودم  و دستم را روی قلبم که دیوانه وار به قفسه سینه ام میکوبید گذاشته بودم /وقتی صدای سلام و احوالپرسی شنیدم وسوسه شدم و روی زانو نشستم و از سوراخ کلید  در بیرون نگاه کردم . اول چند خانم چادری وارد شدند که در میان انان مادر میترا را شناختم ولی از خود میترا خبری نبود . بعد هم سه مرد که یکی از آنها آقای کریمی بود داخل هال شدند  و در اخر هم امیر که در دستش سبد گل بزرگی بود  سربه زیر وارد شد . وقتی وارد پذیرایی شدند  بلند شدم  و در فکر بودم کجا پنهان شوم . روی تخت نشستم و از روی ناچاری به در و دیوار زل زدم. با ورود مادر  به اتاق مثل فشنگ از جا پریدم .مادر که از حس من خنده اش گرفته بود گفت:” چه خبرته ترسیدم .”

با التماس گفتم: مامان من میروم زیر تخت پنهان میشوم  شما بگوید  من رفتم جایی….باشه.”

” زشت است از من پرسیدند کجا هستی من هم گفتم الان به حضورتان می اید .بلند شو، کمی هم رژ به گونه هایت بزن  آنقدر رنگت پریده که هرکس تو را ببیند فکر میکند همین الان روحت به اسمان پرواز میکند .” با نگاهی پر از ترس گفتم:” مامان اصرار نکنید من چای تعارف کنم.”

مادر خندید و گفت:”خیلی خوب، فقط اینقدر دستپاچه نباش.” سپس بیرون رفت.

جلوی آینه رفتم و به خود نگاه کردم. مادر راست میگفت. جز مردمک چشمانم صورتم خیلی بیرنگ و رو شده بود.حتی لبهایم به بنفش میزد . جلوی آینه به خود گفتم برای چی میترسی ؟اتفاقی نیفتاده.سپس دستم را به طرف زنجیر بردم و آن را از لباسم بیرون کشیدم و از داخل آینه به آن نگاه کردم.با دیدن گردنبند احساس کردم قوت قلب گرفتم . پلاک  گردنبند را به جای اولش برگرداندم و بعد کمی رژ به گونه هایم زدم و روسری سفیدی را که برای عید خریده بودم به سر کردم و با کشیدن نفس عمیقی از اتاق خارج شدم . پشت در اتاق پذیرایی نفس عمیقی کشدم و دستم را از روی لباس بر گردنبند کشیدم و داخل اتاق شدم . سلام کردم . خانم کریمی و خانم های همراهش با دیدن من از جا بلند شدند. آقایان هم به تبعیت از خانم ها بلند شدند. با گفتن خواهش میکنم بفرمایید آنان را دعوت به نشستن کردم  و به طرف خانم کریمی رفتم و با او روبوسی کردم . با آن دو خانم هم دست دادم و بعد پهلوی خانم کریمی نشستم.از او درباره میترا پرسیدم. خانم کریمی گفت:میترا خیلی دلش میخواست بیاید ولی چون مهمان داشتیم مجبور شد بماند و از مهمانها پذیرایی کند. سپس خانم کریمی آن دو خانم را عمه و زن عموی میترا معرفی کرد. و من با گفتن خیلی از دیدارتون خوشوقتم به روی آنان لبخند زدم. در این موقع مادر وارد اتاق شد. در دستش یک سینی چای بود. مخصوصاً بلند شدم تا مجبور نشوم سینی چای را از مادر بگیرم و مادر خود سینی چای را گرداند. حالا دیگر ترسم ریخته بود و فکر میکردم آنان هم مثل سایری مهمانان هستند و با روی باز صحبت میکردم .موقعیت نشستن من جوری بود که روبروی پدر قرار گرفته بودم و او را میدیدم که گاهی با لبخند روحیه مرا تقویت می کرد . برای جمع کردن و بردن استکانها بلند شدم /. چشمم به امیر افتاد که زیر چشمی مرا نگاه میکرد گوشه ی لبش لبخندی بود . با خود گفتم بیچاره از چیزی خبر ندارد که اینقدر شنگول است. وقتی استکانها را جمع کردم با عذرخواهی بیرون رفتم . و با خود گفتم خوب ماموریت من تمام شد . دیگر به اتاق پذیرایی کاری ندارم . سپس به طرف آشپزخانه رفتم و روی صندلی نشستم  و برای بدرقه آنان به هال رفتم .خانم کریمی با همان خشرویی صورتم را بوسید و دوباره عید را تبریک گفت:پدرش هم  در حالی که خداحافظی میکرد برایم آرزوی موفقیت کرد. قیافه همه عادی بود همه جز امیر که احساس می کردم رنگ او بدجوری پریده است. وقتی همه رفتندمادر به پدر نگاهی کرد و گفت:یعنی بد نشد؟

پدر سرش را تکان داد و گفت:به هر حال چاره ای نبود.

-مامان چرا سبد گل را ندادی ببرند؟

مادر با موشکافی به من نگاه کرد و گفت:متوجه ای چه میگوی؟کافی بود همین کار رو بکنم تا بنده های خداها رو حسابی ناراحت کنم.

وقتی با مادر تنها شدیم گفتم:مامان چی گفتید؟

-موقعی که آقای کریمی موضوع خواستگاری رو عنوان کرد پدر پس از شنیدن صحبت هایش گفت متاسفانه مرغ از قفس پریده و دختر ما چند روزی است که با پسرخاله اش نامزده کرده است .

با حیرت گفتم:-مامان یعنی او…

مادر سرش رو تکان داد و گفت:مگر میتوانستم موضوع را از او پنهان کنم؟هر چه باشد او پدرت است و حق دارد بداند دخترش چه میکند.

با خجالت گفتم:ولی حالا من از پدر خجالت میکشم.

مادر نیشگونی نرم از صورتم گرفت و گفت:شیطون.. تو که خجالتی نبودی.

لبخند زدم و به یاد مهمانان افتادم و گفتم:خوب وقتی شما موضوع رو گفتید چه کر دند؟

-هیچ بنده خداها کلی معذرت خواهی کردند.ولی این وسط بیچاره پسرشان سرش پایین بود و تا آخر یک کلام نیز حرف نزد.

از تصور قیافه میترا هنگام شنیدن این خبر خیلی دلم برایش سوخت. میدانستم وقتی این خبر را بشنود به عادت همیشگی دستهایش را به هم قلاب می کند و آن را روی سینه می گذارد. دلم برایش تنگ شده بود،پیش خود فکر کردم آیا باز هم مثل قبل صمیمی خواهیم بود یا اینکه این اتفاق در دوستیمان خلل ایجاد میکند.

سیزده بدر مثل هر سال همه فایمل جمع بودیم. فقط با این تفاوت که سیاوش در بین ما نبودولی در عوض میلاد به مرخصی آمده بود و باز با همان روحیه بذله گو و شیطان سر به سرم میگذاشت که اگر ملاحظه دیگران نبود احتمال کتکارای حسابی میرفت.

خاله سیمین و آقای رفیعی از مسافرت برگشته بودند. سارا مرتب از مناظر و آب و هوای آنجا تعریف میکرد.….

موضوع : بخش آزاد
نویسنده :   ,   ۳ ديدگاه  ,   تاریخ ارسال : ۲۱ فروردین, ۱۳۹۳  , 
   
محصولات فروشگاه عاشقانه سایت الون بوی
انگشتر استیل ورساچ انگشتر استیل lovely
پابند استیل پروانه دستبند قلب رنگی
انگشتر طرح کمربند کیف دستی MK
مینی نگین زن انگشتر طرح توپ مروارید
چــشــمــای بــارونــیگفته :

رها جان مرسی بخاطر رمان…
خـــدا قـــوت

[پاسخ]

رها پاسخ در تاريخ فروردین ۲۱ام, ۱۳۹۳ ۲۰:۰۰:

خواهش میکنم
امیدوارم که خوشتون اومده باشه و ادامش رو حتما دنبال کنید
فکر میکنم بر اساس واقعیت نوشته شده باشه.

[پاسخ]

نیلوفرگفته :

تا الان عالی بود منتظر ادامشم! ممنونم رها جان

[پاسخ]