آخرين مطالب
آخرین محصولات
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
موضوعات
ست دستبند 4 تایی مایا انگشتر استیل پروانه گردنبند زنجیری استیل الماسی
انگشتر مذهبی طلاروس انگشتر بوته گل رز انگشتر استیل شاین
گردنبند استیل شاین قرمز کیف پول 123 گردنبند فروهر اصل

Amanate   eshgh  [aloneboy.ir].  farideh shojaie

سارا با چشمانی که از فرط تعجب گرد شده بود گفت :”چرا؟ مگر خل شده ای! کی از او بهتر…”
چشمانم را بستم .سارا دستم را گرفت و گفت :” سپیده به من راست بگو ، کس دیگری را دوست داری ؟”
چشمانم را باز کردم . اشکی از چشمم فرو چکید ه بود پاک کردم ، خیل دلم میخواست میتوانستم به او بگویم : بله، بله من عاشق برادر تو هستم . عاشق علی …ولی دهانم برای گفتن باز نشد .
سارا همانطور که دستم را گرفته بود ، سرش را پایین انداخته بود .
مادر به آشپزخانه آمد و گفت :” سپیده ، سارا خوب نیست اینجا نشسته اید ، بلند شوید و به اتاق پذیرای بیایید .”
گفتم :” من نمیتوانم بیایم.”
مادر با اخم گفت :” سپیده لوس نشو و مثل بچه ها رفتار نکن .” و بعد خودش رفت.
میدانستم باید به اتاق پذیرایی بروم . به سارا گفتم :” قیافه ام چطوراست .”
سارا گفت که خیلی عالیست.”
سعی کردم خونسرد و عادی به اتاق پذیرایی بروم . وقتی سر جایم نشستم جرات نگاه کردن به بقیه را نداشتم . همه به طور عادی صحبت میکردند . به مهناز نگاه کردم ، او نیز چهره ی خونسردی داشت ولی در فکر بود . خیلی احساس ناراحتی می کردم . سرم را بالا کردم و به دایی سعید نگاه کردم . در حین صحبت چشمش به من افتاد و لبخند زد . بدون هیچ واکنشی چشمانم را چرخاندم . زن دایی سودابه کنار خاله سیمین نشسته بود و با لبخند به من نگاه میکرد . از نگاه محبت آمیزش تعجب کردم و برایم جالب بود ، چون تا به حال چنین نگاهی از او ندیده بودم . جای تعجب داشت به هرکس نگاه میکردم با نگاه به من تبریک میگفت و من چنین چیزی را نمیخواستم ، نمیدانم چرا همه فکر میکردند پاسخ من مثبت است . دست آخر نگاه مهناز به من افتاد و من خنده را در صورت زیبایش دیدم . سرش را جلو اورد و با لحن شوخی گفت :”دیدی راست گفتم ، حالا معلوم شد برای خواستگاری آمده اند.” با ناامیدی به او نگاه کردم تا شاید مرا درک کند .لبخندی زد ولی ته چشمانش حالتی بود که بیشتر مرا معذب میکرد . چشمکی زد و سرش را برگرداند تا پاسخ دایی سعید را که از او پرسشی کرده بود بدهد . در فکر بودم که چشمم به سیاوش افتاد ، او نیز نگاهم میکرد و انقدر شیفتگی در نگاهش بود که من از ترس رسوا شدن سریع رویم را به طرف سارا بر گردادندم و خود را با حرف زدن با او سرگرم کردم .
موقع رفتن مهمانان ، زندایی که این حرکت را از او بعید میدانستم جلو امد و رویم را بوسید . وگفت : سپیده جان خیلی وقت داری تا خوب فکر کنی.”
سرم را زیر انداختم . دایی حمید هم با من دست داد و صورتم را بوسید . در حالیکه مادر بزرگ را میبوسیدم آهسته در گوشم گفت :”خوشبخت بشی عروسکم.”
دوباره او را بوسیدم و گفتم :” هنوز که چیزی معلوم نیست مامانی .”
مادر بزرگ خندید و دیگر چیزی نگفت.
دایی سعید هم جلو امد و در حالیکه با من دست میداد چشمکی زد و خندید. اخمی کردم و او با خنده سرش را تکان داد.
اخر از همه هم سیاوش با لبخند زیبایی جلو امد و دستش را جلو اورد . با بی تفاوتی با او دست دادم . دستش درست برعکس دست من که سرد بود خیلی گرم بود .سرش را کمی جلو اورد و گفت :” خداحافظ عشق من.” احساس خفگی کردم و دستم را بیرون کشیدم و با اخمی لبم را گاز گرفتم و او با خنده و سرخوشی پایین رفت .
دیگر برای بدرقه پایین نرفتم و برگشتم و به اتاق پذیرایی رفتم . خاله سیمین و آقای رفیعی و محسن و سارا و بقیه نشسته بودند .کمی که نشستم به مهناز اشاره کردم . باهم بلند شدیم و به اتاق من رفتیم . او را روی تخت نشاندم و در حالیکه کنارش مینشستم گفتم : مهناز جون به راستی متاسفم ، باور کن من از برنامه ی امروز خبری نداشتم.
با لبخند با سخاوتی گفت :” سپیده برای چی متاسفی ؟ سیاوش انتخاب خودش را کرده من که نمیتوانم به زور خودم را به او قالب کنم.”
گوش کن من سیاوش را دوست ندارم حالا او هر…”
دستش را جلوی دهانم گذاشت و گفت ” تو گوش کن. من نه تنها از این برنامه ناراحت نیستم ، بلکه خیلی هم خوشحالم و باور کن به روح پدرم قسم کوچکترین ناراحتی از این بابت در دلم وجود ندارد.”
از اینکه حرف خودش را میزد کلافه شده بودم ، با عصبانیت دستش را پس زدم و گفتم :” ساکت باش بگذار حرفم را بزنم.”
از لحن تند من سکوت کرد . من اینطور ادادمه دادم : مهناز من کس دیگری را دوست دارم این را در گوشت فرو کن.”
باحیرت گفت :” یعنی چه ؟ چه کسی را؟”
سرم را پاین انداختم و بی اراده گفتم :” تو او را نمیشناسی .”
سرم را با دستش بالا گرفت و گفت : ببینم سر به سرم می گذاری یا …”
سرم را تکان دادم و گفتم :” نه ، باور کن راست میگویم من هم مثل تو عاشقم.”
مهناز با افسردگی گفت :” پس چرا تا به حال به من چیزی نگفته بودی ؟ شاید مرا قابل نمیدانستی!”
از لحن محزونش دلم شکست . بغلش کردم و گفتم :” مهناز ، عزیزم ، دختر خاله ی نازم ، خواهر دوست داشتنی ام بگذار راستش را بگویم ، دیگر نمیتوانم پنهان کنم …من …من…” و دیگر نتوانستم ادامه بدهم و به گریه افتادم . مهناز چیزی نمیگفت و مرا سخت در آغوش گرفته بود ، وقتی کمی آرام شدم سرم را بالا کردم و گفتم :” من به تو دروغ گفتم چون او را می شناسی او…” برایم سخت بود نام علی را به زبان بیاورم .
مهناز آرام گفت :” به خودت فشار نیاور .” و سرم را در آغوش گرفت و در حالی که روی موهایم را میوبسید گفت ” تو علی را دوست داری اینطور نیست ؟” به سرعت سرم را از |آغوشش بیرون کشیدم و با حیرت گفتم :” تو میدانستی ؟” با نگاهی پر عاطفه گفت :
حال دل سوخته را دل سوخته داند و بس
شمع دانست که جان دادن پروانه ز چیست ؟”
با خجالت گفتم : پس چرا تا به حال چیزی نگفتی.”
نگاه عاقل اندر سفیهی به من کرد و گفت :” من باید به تو میگفتم ؟ باید صبر میکردم تا خودت زبان باز کنی .”
دستش را گرفتم و گفتم : از کجا فهمیدی ؟”
مهناز با لبخند گفت:” نگاه شما دونفر گویای همه چیز بود.”
از اینکه عاقبت راز بزرگ دلم را به کسی گفته بودم احساس سبکی خاصی میکردم . باز شدم همان دختر شیطانی که روی پا بند نبود . مهناز مرا که بلند شده بودم دوباره نشاند و گفت :” سپیده راستش را بگو ، درباره ی سیاوش چه نظری داری ؟”
او را دوس دارم اما نه به عنوان همسر بلکه همان پسر دایی باشد بهتر است .مهناز سیاوش حق توست.” و بعد در حالیکه خودم را روی تخت رها کرده بودم نفسی کشیدم و گفتم :” آخیش راحت شدم . کاش زودتر با او حرف زده بودم.”
با صدای در پرسیدم بله بفرمایید . صدای سارا بود که مبگفت:” بچه ها ما دیگر میخواهیم برویم.”
” بیاتو.”
سارا در را باز کرد و گفت :” خوب دیگر مارا تحویل نمیگیرید.”
خندیدم و گفتم : چون نمیخواهیم برای خودمان دشمن درست کنیم .”
سارا گفت  کی؟”
“آقا محسن.”
خندید و گفت : میخواهیم کم کم راه بیفتیم شما نمی آیید به اتاق پذیرای ؟”
با غلتی از تخت بلند شدم و گفتم :” چرا برویم.”
وقتی وارد پذیرای شدم خاله سیمین با دیدن من جایی پهلویش باز کرد و گفت : سپیده بیا اینجا عزیزم.”
با رغبت تمام پهلویش نشسیتم و دستم را دور کمرش حلقه کردم و صورتش را بوسیدم. خاله سیمین مرا بوسید و گفت:”سپیده جان انشا الله سپید بخت شوی، با این محبتی که داری اگر بروی جایت حسابی خالی می شود.”
“کجا بروم خاله جون ؟”
خاله خندید و گفت: خوب دیگه.”
میلاد با لحن شوخ همیشگی اش گفت : ” خوب کانادا دیگر …”
به تندی به او نگاه کردم و گفتم:” اگر سر به سرم بگذاری خفه ات میکنم.”
میلاد گفت :” اوه خلافت هم که سنگین شده …”
رو به خاله پروین کردم و گفتم :” خاله جون، کی مرخصی میلاد تمام میشود تا از دستش راحت شویم ؟”
خاله با خنده ی بلندی گفت :” چیزی نمانده دو یا سه روز دیگر باید برود.”
به میلاد نگاه کردم و گفتم:” آخیش از دستت راحت می شویم.”

ولی دروغ میگفتم وقتی میلاد را برای رفتن بدرقه میکردیم پا به پای مهناز گریه کردم. او را خیلی دوست داشتم. درست بود که بعضی اوقات در حد جنگ و دعوا با هم بحث میکردیم ولی درحقیقت مثل برادری او را دوست داشتم . میلاد هم آن روز در لباس سربازی با حالتی غمگین که کمتر در وجودش می دیدم دستمالش را جلوی صورتم گرفت و با لحن شوخش گفت :” بیا آبغوره هایت را پاک کن.”
به دستمالش نگاه کردم و گفتم:” اگر خیال کردی با آن دستمال کیفت صورتم را پاک میکنم کور خواندی.”
میلاد با خنده گفت :” مرا بگو فکر میکردم به خاطر من گریه میکنی.”
با بغض سرم را تکان دادم و گفتم :” فکر کردی خیلی تحفه ای؟ من از گریه مهناز اشکم در آمد.”
همه ی حاضران از اینکه حتی در لحظه ی وداع با وحود گریه کردنم با او اینگونه حرف میزدم می خندیدند.
موقع خداحافظی میلاد دستم را گرفت و گفت :” سپیده بی شوخی درست مثل مهناز برایم عزیزی ، امیدوارم خوشبخت شوی.”
با اینکه هنوز گریه میکردم ولی نتوانستم جواب اورا ندهم و گفتم:” میلاد توهم برای من خیلی عزیزی مواظب خودت باش، در ضمن به تو نمی آید اینجور حرف بزنی…”
این بار خودم نیز در میان گریه خندیدم . عاقبت میلاد را روانه کردیم و برای اینکه خاله و مهناز احساس دلتنگی نکنند ، آن دو را به خانه خودمان بردیم.
یک هفته از روزی که سارا و محسن را پا گشا کردیم میگذشت . در این مدت نه از علی خبر داشتم نه از او صحبتی به میان می آمد. زن دای سودابه یکبار به منزل ما تلفن زده بود تا جواب بگیرد . با اینکه پاسخم را به مادر گفته بودم ولی مادر نتوانسته بود پاسخ صریح مرا به اطلاع انان برساند و از من خواسته بود تا عاقلانه تر فکر کنم و تصمیم بگیرم . در این مدت با میترا آشتی کرده بودم و جالب اینکه دیگر امیر برای بردن میترا به دبیرستان ما نمی آمد و من از این بابت احساس راحتی می کردم .
بعد از ظهر آخرین روز هفته مادر مرا صدا کرد ، آن روز پدر برای کاری بیرون رفته بود . وقتی مادر گفت :” سپیده بنشین میخواهم با تو صحبت کنم فهمیدم موضوع مربوط به خواستگاری سیاوش است . مادر در حالیکه روبه رویم می نشست گفت :” سپیده جان خوب فکرهایت را کردی ؟”

مستقیم به مادر نگاه کردم و گفتم :” در مورد چی؟”
” خوب در مورد سیاوش.”
” مامان من که جوابم را به شما گفته ام .”
مادر نفس عمیقی کشید و گفت :” یعنی…”
بی درنگ گفتم :” یعنی نه.”
مادر آرام گفت :” دلیلت برای رد سیاوش چیست ؟ میخواهم بدانم.”
” دلیل خاصی ندارم ، سیاوش برای من فقط یک پسردایی است.”
مادر متفکرانه پرسید :” سپیده با این قضیه احساساتی برخورد نکن ، سعی کن از عقلت هم استفاده کنی.”
نفس عمیقی کشیدم تا افکارم را متمرکز کنم و بعد گفتم :” مامان عزیزم خودتان خوب میدانید مسئله ی ازدواج ، مسئله ی مهمی است . من نمیتوانم بر خلاف میلم با کسی که نمیتوانم او را به عنوان همسر آینده ام قبول داشته باشم ازدواج کنم.”
” منظور من این نبود ، سیاوش تو را خیلی دوست دارد.”
سرم را تکان دادم و گفتم :” ولی من نه…”
مادر بلند شد و با خونسردی گفت : پس جواب تو منفی است.”
” بله.”
میدانستم مادر با تمام وجودی که سعی میکند بی تفاوت باشد ولی در ته قلبش ناراحت است . چون به راستی سیاوش عیبی نداشت که با آن بشود دست آویزی برای دادن پاسخ منفی داشت .
غروب همان روز وقتی از حمام بیرون آمدم متوجه شدم مادر با تلفن صحبت میکند . وقتی خوب گوش کردم فهمیدم با دایی حمید صحبت میکند . مادر با ناراحتی گفت : …نمیدانم .بله …بله با او صحبت کردم اما نمیدانم چرا…”
صبر نکردم تا بقیه حرفهایشان را بشنوم و به اتاقم رفتم و در را بستم. وقتی برای خوردن شام سر میز نشستم ، متوجه شدم مادر میلی برای خوردن غذا ندارد و با غذایش بازی میکند . به پدر نگاه کردم او نیز متوجه مادر شده بود ولی چیزی نگفت . میدانستم ناراحتی مادر از موقعی است که با دایی حمید حرف زده بود . اما به رو نیاوردم. دیگر به مادر نگاه نکردم. نه به خاطر اینکه خودم را مقصر بدانم بلکه طاقت دیدن ناراحتی اش را نداشتم .
جمعه برایم خیلی زود گذشت چون سخت مشغول یادگیری دستور زبان انگلیسی بودم . روز شنبه زنگ تفریح دوم بود و من نزدیک شیر آب حیاط مدرسه ایستاده بودم و منتظر بودم میترا دست ورویش را بشوید که شنیدم از دفتر مدرسه نامم را صدا میکنند . به میترا نگاه کردم . او نیز متوجه شده بود و به من نگاه کرد . اشاره کردم که زود بر میگردم . وقتی به دفتر رفتم خانم کیانی ناظممان را دیدم که با دیدن من اشاره کرد داخل شوم ، وقتی جلوی میزش رسیدم گفت :” خانم فراهانی ساعت پیش ازمنزل تماس گرفتند و کارتان داشتند .به منزلتان تلفن کنید .”
برایم غیر منتظر ه بود . تا به حال سابقه نداشت مادر از مدرسه با من تماس بگیرد . در یک لحظه هزار فکر ناجور از مغزم گذشت . ناگهان به یاد بیماری قلبی مادر افتادم و در ذهنم دعا کردم که اتفاقی نیافتاده باشد . تلفن را برداشتم و شماره ی منزل را گرفتم . پس از چند بوق ممتد مادر گوشی را برداشت .از شنیدن صدایش احساس آرامش کردم . زیر لب خدا را شکر کردم . با صدای لرزانی پرسیدم :” مادر شما تلفن کرده بودید ؟”
مادر با خونسردی گفت :” بله عزیزم . من زنگ زدم . میخواستم به تو اطلاع بدهم دایی حمید به منزل تلفن کردند نشانی دبیرستانت را خواستند .بعد از ظهر منتظر باش و نگران منزل هم نباش .”
با تعجب گفتم :” دایی حمید ؟ برای چی؟”
چرایش را نمبدانم . زنگ زدم تا مطلع باشی که او به دنبالت می آید .”
از لحن مادر فهمیدم که از موضوع مطلع است و نمیخواست آن را به من بگوید . با شک و تردید پرسیدم :” مادر اتفاقی افتاده ؟”
خنده ای کرد و گفت:” نه عزیزم، وقتی آمدی خانه مفصل با هم صحبت میکنیم . مواظب خودت باش ، خدانگهدار.”
گوشی را گذاشتم و از خانم ناظم تشکر کردم و به طرف حیاط راه افتادم . پیش خود فکر کردم لابد دایی حمید درباره ی سیاوش میخواهد با من صحبت کند .خدا کند مرا سین جین نکند . چون نمیدانم به او چه بگویم .
وقتی به حیاط رسیدم میترا با کنجکاوی گفت :” چه خبر؟”
“چیزی نبود. مامان زنگ زده بود که بگوید دایی حمیدم امروز به دنبالم می آید تا برویم خانه اشان.”

میترا پرسید : همان دایی مجردت؟”
با شیطنت خنده ای کردم و گفتم : خیر خانم این دایی بنده زن و بچه دارد . آن که میگویی دایی سعیدم است ، اگر دوست داری یک دفعه با او آشنایت میکنم.”
میترا به شوخی گفت : لازم نیست روز عروسی تو با امیر او را خواهیم دید.”
با تمسخر گفتم : مگر خوابش را ببینی .
تا آخر زنگ با خودم تمرین کردم تا اگر دایی از من چیزی پرسید بتوانم پاسخش را قانع کننده بدهم . ولی هر کاری میکردم نمیتوانستم عیبی برای پسرش پیدا کنم. و میدانستم همه ی دلیل های من احمقانه است که حتی یک بچه را هم نمیشود با آن گول زد . از طرفی هم نمیتواستم حقیقت را بگویم و مهناز را خراب کنم . پیش خود گفتم زنگ که خورد از کوچه پس کوچه ها می روم خانه و میگویم دایی را ندیدم اما بعدش چی؟ عاقبت که همدیگر را میبینیم ، نه باید سعی کنم طوری موضوع را حل کنم که باعث کدورت نشود ، چون مادر به خانواده اش عشق میورزید و من دوست نداشتم باعث ناراحتی خاطرش شوم.
وقتی زنگ خورد ، با ندای آن انگار با پتکی توی سر من کوبیدند ، شهامت را از دست داده بودم و راستش برای نخستین بار از دایی ترسیدم . نمیدانم چرا ولی فکر میکردم جرات دیدنش را ندارم .
میترا از من خداحافظی کرد و گفت :” تا  دم در با من نمی آیی؟”
بهانه آوردم و گفتم :” ممکن است دیر بیاید ، من صبر میکنم. “

آنقدر نشستم که وقتی به خود امدم دیدم کسی در کلاس نیست . به سرعت کلاسورم را برداشتم . وقتی وارد راهرو شدم از آن همه جمعیت دبیرستان فقط تک و توکی در راهرو بودند . با پاهای لرزان تا نزدیک در رسیدم و در انجا کمی ایستادم و به خودم تلقین کردم که نمیترسم ، چون کار بدی نکرده ام . دو سه بار این جمله را تکرار کردم . به ساعتم نگاه کردم . مطابق معمول شنبه ها سه و بیست دقیقه تعطیل میشدیم و لی ساعت سه و چهل دقیقه بود و من بیست دقیقه تاخیر داشتم . چادر برزنتی جلوی در مدرسه را کنار زدم و به اطراف نگاه کردم . ماشین پاترول دایی را ندیدم . با خود گفتم خوبشد، دیده من نیامدم فکر کرده رفتم منزل.مغزم مثل یک رایانه عذری برای منزل تراشید … به مامان میگویم در کلاس کمی معطل شدم وقتی آمدم دایی رفته بود . با لبخند موذیانه ای به طرف منزل راه افتادم که در نخستین فرعی ماشین دایی را دیدم . وقتی جلو رفتم از تعجب نزدیک بود شاخ در بیاورم . به جای دایی حمید سیاوش پشت فرمان بود و به خیابان نگاه میکرد . با دیدن من ماشین را روشن کرد و خم شد و در جلو را باز کرد . حرکتی به خود دادم و افکارم را متمرکز کردم . به خود گفتم شاید قانع کردن سیاوش آسانتر باشد . وبا آرامش سوار ماشین شدم . سلام کردم و او به آرامی پاسخ داد . بلوز شلوار مشکی رنگ پوشیده بود که او را فوق العاده جذاب نشان میداد. با دیدن لباس مشکی لبهایم را فشردم تا مبادا بخندم. فکر کردم لابد عزادار پاسخ ردی است که به او داده ام . مسافتی را با سکوت طی کردیم . نه او حرفی میزد و نه من حرفی برای گفتن داشتم . مطمئن بودم خودش سرصحبت کردن را وا میکرد . از سکوت کلافه شده بودم . دستم را جلو بردم و نواری را که رو ی ضبط بود به داخل فشار دادم . صدای موسیقی بلند شد . کلاسورم را روی پایم گذاشتم و از درون آن کتاب زبانم را در آوردم و فکر کردم حالا که او حرفی نمیزند ، بهتر است کمی درس بخوام . وقتی سرم را بلند کردم ، احساس کردم از شهر دور میشویم . با دیدن تابلویی که با فلش جهت کرج را نشان میداد پرسیدم :” سیاوش کجا میرویم ؟”
او بدون اینکه سرش را بر گرداند گفت : حوصله ماندن پشت ترافیک شهر را ندارم . این بزرگراه خلوت تر است . میرویم یک دور میزنیم .”
با سرعت زیاد ی در خط سوم آزاد راه پیش میرفت که نزدیک پارک جنگلی چیتگر کنار کشید و از راه فرعی وارد پارک شد .از کارش سر در نمی آوردم . او آنقدر خشک و جدی بود که جرات پرسیدن هم نداشتم.در آن موقع سال و در آن موقع بعد از ظهر هیچ خودرویی به چشم نمیخورد . پس از طی کردن مسافتی ایستاد و پس از مکثی ضبط را خاموش کرد و کتاب جلوی من را هم بست . فهمیدم میخواهد صحبت کند . نشان دادم آماده ی شنیدن هستم . پس از مکثی طولانی ، بی مقدمه پرسید :” سپیده ، چرا حاضر نیستی با من ازدواج کنی؟”
با اینکه خودم را از پیش آماده کرده بودم ولی از حرفش جا خوردم . پاسخ قانع کننده ای نداشتم . سرم را پایین انداختم و سکوت کردم . به طرفم برگشت در حالیکه تاثر از صدایش پیدا بود گفت:” یعنی من به اندازه ی آن پسرک احمق ارزش این را ندارم که چند کلام با من صحبت کنی؟ اشتباهی از من سرزده که این قدر از من متنفری ؟”
سرم را بالا اوردم و بدون اینکه نگاهش کنم گفتم :” موضوع این نیست باورکن از تو متنفر نیستم.”
با ناراحتی گفت:” اگر موضوع این نیست ، بگو تا من هم بدانم ، میخواهم بدانم چرا همیشه از حرف زدن با من طفره میروی و چرا صحبت کردن با هر بی سرو پایی را به من ترجیح میدهی.” فهمیدم از شب عروسی سارا سخن میگوید .سکوت کردم. راستی پاسخی به ذهنم نمیرسید و دوست نداشتم برای توجیه کردن خود جریان مهناز را پیش بکشم . در این فکر بودم که چه پاسخی بدهم . صدایش را شنیدم که با کلافگی گفت :” میگوی یا نه؟”
کلاسورم را به سینه چسباندم و آن را با دستانم فشار دادم . باید جیزی میگفتم . با صدای گرفته گفتم : این همه راه مرا به اینجا آوردی تا باز پرسی کنی ؟”
با حاضر جوابی گفت : خیر خانم، تو را اینجا آوردم تا تکلیفم را روشن کنم.”
به چشمانش نگاه کردم و گفتم :” سیاوش تکلیف تو روشن است . تو میتوانی هردختری را که بخواهی برای زندگیت انتخاب کنی. هرکس جز من…”
پوزخندی زد و گفت:” آه از یاد آوری ات متشکرم . خودم هم این را می دانستم ولی بدبختانه چشمم دختری را گرفته که حتی از حرف زدن با من گریزان است.”
نفس عمیقی کشیدم و با خونسردی گفتم: سیاوش ما نباید با هم ازدواج کنیم .”
چشمانش را تنگ کرد و سرش را تکان داد و پرسید :” جرا؟ میشود دلیلش را به من هم بگویی؟”
با سرگردانی دنبال پاسخی میگشتم تا او را قانع کنم ، ناگهان فکری به خاطرم رسید با لکنت گفتم:” چون…مافامیل…هستیم و ممکن است مشکل ژ نتیکی داشته باشیم.”
با خنده ی مسخره ای گفت ” هه هه چه دلیل محکمی ، لابد تازه درسش را خوانده اید.” و بعد با حالت جدی گفت:” گوش کن اگر مشکل ژنتیکی هم داشتیم که احتمال آن بسیار کم است من قول شرف و یا حتی محضری میدهم که هبچ وقت از تو بچه ای نخواهم ، برای من خودت مهمی…باز هم مشکلی است؟”
لبم را با شدت گاز گرفتم و از اینکه بحث را به اینجا کشانده بودم از خجالت سرم را زیر انداختم و در فکر به خود ناسزا گفتم. وقتی دیدم او منتظر است آهسته گفتم :” فقط این نیست .”
نفس عمیقی کشید و گفت:”خوب.” و منتظر ماند. نمیدانستم چگونه خودم را از دستش خلاص کنم . به بیرون نگاه کردم ، هوا رو به غروب میرفت و من ار تنها بودن با او در این نقطه ی خلوت و دور افتاده احساس ترس میکردم ، برای اینکه حرفی زده باشم گفتم :” من نمیتوانم تو را به عنوان همسرم بپذیرم.”
با کینه توز ی گفت:” چرا؟”
دلم را به دریا زدم و گفتم:” چون دوستت ندارم.
کمی نگاهم کرد و با سماجت گفت:” مسئله ای نیست همانقدر که من تو را دوست دارم کافی است.”
از حرفهایش کلافه شده بودم با ناراحتی گفتم :” چرا نمیخواهی بفهمی؟ تو مثل برادر من می مانی و من…”

هنوز حرفم تمام نشده بود که او مانند باروتی منفجر شد و با فریادی که بند بند دلم را پاره کرد گفت :” همه دلیل های احمقانه ات را گفتی ، دلیل هایی که به لعنت خدا هم نمی ارزد ، فکر کردی من بچه ام؟ یا یک احمق که هر حرفی را باور کنم . چطور به تو بفهمانم که من خواهر لازم ندارم ، فکر کردی نمیتوانم کاری کنم خودت به پاهایم بیفتی . اما من نمیخواهم تو را با غل و زنجیر به خانه ام ببرم. چون دوستت دارم میفهمی؟ دوستت دارم .تو چه میخواهی که من ندارم …بی رحم بی احساس …ای کاش میتوانستم…” و با مشت گره کرده اش محکم به فرمان ضربه زد و سرش را روی فرمان گذاشت و از عصبانیت می لرزید . من هم از ترس به لرزه افتاده بودم . هیچ وقت او را این گونه ندیده بودم . نه طاقت این را داشتم که آنجا بمانم و نه شهامت داشتم پیاده شوم. آنقدر کلاسورم را فشار داده بودم که دستهایم بی حس شده یود . کم کم غروب نزدیک میشد و سایه درختان پارک وهم انگیز به نظر میرسید.از تنشی که به وجود آمده بود به شدت دچار اضطراب شده بودم .تصمیم گرفتم حقیقت را بگویم .با صدایی که از شدت ترس برای خودم ناشناخته بود گفتم:”سیا، عصبانی نشو، تو مرا میترسانی.”
او همچنان با عصبانیت نفس نفس میزد.
دوباره گفتم:” سیاوش گوش کن بگذار حقیقت را بگویم .”
سرش را از روی فرمان بلند کرد و به من چشم دوخت . رگه هایی از خون چشمان زیبایش را ترسناک کرده بود . عصبانیت او را با تمام زیبایی ترسناک جلوه میداد . برای اینکه شهامت گفتگو پیدا کنم نفس عمیقی کشیدم . دهانم از شدت ترس خشک شده بود . فکر میکنم از دیدن چهره ی رنگ پریده و بدن لرزانم به خود مسلط شد و گفت :” متاسفم ، نمیخواستم اینطور شود . من آماده ی شنیدن هستم.” و بعد ادامه داد:” فقط دلیل های بچگانه ات را برای خودت نگه دار . من فقط حقیقت را میخواهم .”
با من من گفتم : موضوعی که میخواهم بگویم باید بین منو تو بماند و قول بده آن را هرگز و هرگز فاش نکنی .”
در حالیکه اخمی روی پیشانیش بود خیره نگاهم کرد و در حالیکه چشمانش را تنگ میکرد پرسید :”پای شخص دیگری در میان است ؟”
سرم را به علامت نفی تکان دادم و با هر جان کندنی بود آهسته گفتم :”سیاوش، دلیل مخالفت من با تو این است که نمیتوانم به دخنری که حتی از خودم بیشتر دوستش دارم ، خیانت کنم.”
با ناراحتی چشمهایش را بست و سرش را به جلو برگرداند و از بین دندانهای به هم فشرده اش غرید :” او کیست؟”
از دیدن حالت او از گفتنم پشیمان شدم و لی دیگر راه بازگشتی نبود و باید این راه را تا آخر میرفتم. با تردید گفتم:سیا…مه…مهناز او تو را دوست دارد…من نمیتوانم به او خیانت کنم . امیدوارم درک کنی .”
وقتی صحبتم تمام شد سرم را بالا کردم و او را نگاه کردم تا واکنش او را ببینم. او چنان به رو به رو نگاه میکرد که فکر کردم با چشمان باز خوابش برده.خورشید غروب کرده بود و هوا تاریک شده بود. با ناراحتی گفتم:” خوب حالا که اعتراف گرفتی ، مرا به خانه برسان.”
به طرفم برگشت و با نگاه اسرار آمیزی به من خیره شد . طوری که فکر کردم صدایم را نشنیده است. در حالی که میلرزیدم گفتم:” سیا، با تو هستم من از اینجا می ترسم…”
در همان لحظه صدای پارس چند سگ از فاصله ی دور به گوشم رسید و من با شنیدن آن از ترس فریاد زدم و ناخود آگاه بازوی او را گرفتم و با گریه گفتم:”سیاوش به خاطر خدا من را از اینجا ببیر.”
با صدای گریه ی من تازه به خودش آمد و مانند انسانهای مسخ شده ماشین را روشن کرد و دور زد و به طرف آزاد راه حرکت کرد . از وحشت میلرزیدم و بازوی او را محکم در چنگم گرفته بودم . تا موقعی که چراغهای آزاد راه را ندیدم دلم آرام نشد . با رسیدن به جاده ی اصلی به هق هق افتاده بودم . سیاوش زیر لب با خودش صحبت میکرد ولی من آنقدر وحشت زده بودم که حرفهای او را نمیشنیدم . با سرعت زیادی پیش میرفت، حالا دیگر ترس من از سرعت زیاد بود. خوشبختانه نزدیک عوارضی بودیم و این باعث شد تا او کمی سرعتش را کم کند . وقتی به عوارضی رسیدیم ، چشمانم را پاک کردم و صاف نشستم . فکر میکردم پلکهایم از شدن گریه ورم کرده بود چون چشمانم به زحمت باز میشد . شیشه را کمی پایین کشیدم تا صورتم به حال اول برگردد . وقتی خوب آرام شدم ، به طرف سیاوش برگشتم و گفتم” تو باید به جای پزشک جراح ، بازپرس ساواک میشدی.”
آرام نگاهم کرد و گفت: معذرت میخواهم.”
آرامشی که داشت با عث شد زمینه را برای صحبت مساعد ببینم . با تردید گفتم : سیا، فراموش نکن قول دادی موضوع را به کسی نگویی.”
نگاه خیره ای به من کرد و گفت:” چزی یادم نمی آید.”
با وحشت گفتم: اگر همین الان قول ندهی خودم را بیرون پرت میکنم.” و دستگیره ی باز کردن را گرفتم.
با پوزخند گفت:” بسیار خوب به کسی چیزی نمیگویم.”
برای ادامه دادن حرفهایم نفسی تازه کردم و تمام قدرتم را به کار گرفتم و با تردید گفتم:” یک قول دیگر هم به من بده.” وقتی چیزی نگفت ادامه دادم:” اگر به راستی مرا دوست داری به خاطر من …مهناز… مهناز را خوشبخت کن …این قول را به من بده…” و دستم را جلو بردم و انگشت کوچکم را به طرفش گرفتم . او فرمان ماشین را با دست چپش گرفت و با دست راست دست مرا گرفت و با خشم فریاد زد :” تو چطور چنین چیزی را میخواهی ؟ به چه حقی برای من تکلیف معین میکنی.” سپس با سرعت زیاد به کنار جاده رفت و در خاکی حاشیه ی آزاد راه توقف کرد . سرش را روی فرمان گذاشت و با خشمی که به التماس تبدیل شده بود گفت:” سپیده ما میتوانیم خوشبخت شویم.”
دستم را از دستش بیرون کشیدم تا اشکهایم را نبیند . پس از مدتی دوباره راه افتادیم و تا موقعی که به شهر رسیدیم صحبتی نکرد . در خیابان ولی عصر جلوی رستورانی نگه داشت و در حالیکه پیاده میشد با صدای آهسته گفت:” پس از ان همه شکنجه درست نیست گرسنه به خانه بروی.”
آرام گفتم:” من گرسنه نیستم.” ولی او پیاده شد و من از ترس اینکه مبادا دوباره عصبانی شود ، با بی میلی پیاده شدم . خود او سفارش غذا را داد. می دانستم که غذایی نخواهد خورد . من نیز اشتهایی برای خوردن نداشتم . روبه روی هم نشستیم و پس از اینکه مدتی به غذای جلویمان نگاه کردیم بدون اینکه حتی لقمه ای بخوریم بلند شدیم . سیاوش حساب را پرداخت و به طرف ماشین راه افتادیم . صاحب رستوران با تعجب نگاه میکرد ، شاید در ذهنش مارا دیوانه فرض میکرد . دیوانه هایی که برای غذایی که نخورده بودند پول میپرداختند . بدون هیچ صحبتی در سکوت کامل به منزل رسیدیم . سیاوش جلوی در منزل ماشین را نگاه داشت تا من پیاده شوم و بعد بدون اینکه مرا نگاه کند با صدای بسیار آهسته ای گفت :” باز هم معذرت میخواهم.”
لبخند زدم و برای اینکه او متوجه شود از او ناراحت نیستم با حالت شوخی گفتم:”سیا، نترس به عمه شیرینت نمیگویم چه بلایی سر دخترش اوردی.”
چشمانش را بست و بدون اینکه حتی لبخند بزند گفت:” بهتر است به او بگویی دخترش چه بلایی سر من آورده.” و بعد با گفتن خدانگهدار، آماده ی حرکت شد . من نیز ارام خدا حافظی کردم و پیاده شدم . وقتی در ماشین را بستم، او روی پدال گاز فشار آورد و با سرعت دور شد . تا لحظه ای که در خیابان اصلی نپیچیده بود نگاهش کردم و در دل دعا کردم بلایی سرش نیاید . وقتی وارد منزل شدم مادر را دیدم که با نگرانی منتظرم بود . حوصله ی تو ضیح دادن و توضیح خواستن نداشتم . خوشبختانه مادر این را درک کرد و چیزی نپرسید . فقط آرام گفت:”سپیده شام خوردی؟”
در حالی که به طرف اتاقم می رفتم گفتم:” بله مامان، شام خورده ام. فقط خیلی خسته ام.”
پس از تعویض لباس رو ی تخت دراز کشیدم و به فکر فرو رفتم، از اینکه در باره ی مهناز با سیاوش صحبت کرده بودم ، احساس ارامش میکردم و امیدوار بودم از بیان آن مطلب هرگز پشیمان نشوم .

موضوع : بخش آزاد
نویسنده :   ,   ۷ ديدگاه  ,   تاریخ ارسال : ۱۸ فروردین, ۱۳۹۳  , 
   
محصولات فروشگاه عاشقانه سایت الون بوی
انگشتر استیل ورساچ انگشتر استیل lovely
پابند استیل پروانه دستبند قلب رنگی
انگشتر طرح کمربند کیف دستی MK
مینی نگین زن انگشتر طرح توپ مروارید
ساحــرهگفته :

سلام با تشکر از این داستان

خوندم واقعا لذت بردم خیلی وقت بود مطالعه رو بوسیده بودم و گوشه ای انداخته بودم اما به یمن معرفی این رمان بازهم شروع به خواندن کردم تواین چندروز چندتارمان دانلود کردم و خوندم و واقعا حس خوبی در من زنده شده بینهایت مچکرم

[پاسخ]

…Fåt£mëh…گفته :

واى من عاشق این رمانم مرسى

[پاسخ]

* فاطمه *گفته :

کاش یه سیاوش توی زندگیم بود
یکی که از ته دلش دوست داشت با من زندگی کنه

[پاسخ]

سیاوشـ ستارهـ بیـ نشانــگفته :

اگه دوست داشتن گناهه…

من این گناه رو دوست دارم…

پس گناه کار ترین آدم هستی ام…

آهای تو مسبب…….هستیم…

بخاطره تو دارم میرم جهنم…

میشه ی نگاه منو گناه مهمون کنی…

فقط همین…….

دلنوشتهـ : سیاوشـ

[پاسخ]

سیاوشـ ستارهـ بیـ نشانــ پاسخ در تاريخ فروردین ۲۰ام, ۱۳۹۳ ۱۹:۳۰:

با درود و سلام بهاری…

این متن برام بی کران خاصه…

ممنون میشم اگه مشکلی نباشه گذاشته بشه یا هر جوری که دوست دارین…

باعث افتخارمه…بی پایان سپاسـ از محبتتون…

[پاسخ]

لیلاگفته :

آخی بیچاره سیاوش خیلی دلم گرفت :(

[پاسخ]

آیسانگفته :

چقدر سخته کسی رو دوست داشته باشی وعاشقش باشی واون کس دیگرو دوست داشته باشه ودست رد به سینه ات بزنه
واقعا گاهی کسیو بی دلیل دوس دارم وگاهی با هزاران دلیل واسه دوس داشتن .کسیو که دوسمون داره دوس نداریم

[پاسخ]