آخرين مطالب
آخرین محصولات
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
موضوعات
ست دستبند 4 تایی مایا انگشتر استیل پروانه گردنبند زنجیری استیل الماسی
انگشتر مذهبی طلاروس انگشتر بوته گل رز انگشتر استیل شاین
گردنبند استیل شاین قرمز کیف پول 123 گردنبند فروهر اصل

اولین روز بارانی را به خاطر داری؟
غافلگیر شدیم
چتر نداشتیم
خندیدیم
دویدیم
و به شالاپ و شلوپ های گل آلود عشق ورزیدیم

دومین روز بارانی چطور؟
پیش بینیش را کرده بودی
چتر آورده بودی
من غافلگیر شدم
سعی می کردی من خیس نشوم
و شانه سمت چپ تو
کاملا خیس بود…

سومین روز چطور؟
گفتی سرت درد میکند
حوصله نداشتی سرما بخوری
چتر را کاملا بالای سر خودت گرفتی
و شانه راست من کاملا خیس شد…

چند روز پیش را چطور؟
به خاطر داری؟
که با یک چتر اضافه آمده بودی؟
و مجبور بودیم برای اینکه پین های چتر
توی چشم و چالمان نرود
دو قدم از هم دورتر برویم…

فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم
تنها برو…

دکتر شریعتی

موضوع : بخش آزاد
نویسنده :   ,   ۱۳۸ ديدگاه  ,   تاریخ ارسال : ۲۲ آبان, ۱۳۹۱  , 
   
محصولات فروشگاه عاشقانه سایت الون بوی
انگشتر استیل ورساچ انگشتر استیل lovely
پابند استیل پروانه دستبند قلب رنگی
انگشتر طرح کمربند کیف دستی MK
مینی نگین زن انگشتر طرح توپ مروارید
دختر بارونگفته :

با تو زیر بارانم… چتر برای چه؟!!! خیال که خیس نمیشود….!!!!

[پاسخ]

javad پاسخ در تاريخ آبان ۲۲ام, ۱۳۹۱ ۱۵:۳۸:

خیالشم زیباست.

[پاسخ]

عاطفه پاسخ در تاريخ آذر ۸ام, ۱۳۹۱ ۱۴:۰۹:

راس میگه….وقتی عاشقی خیالشم زیباست…

[پاسخ]

دختر بارونگفته :

دل آدم گاهی چه گرم میشود…
به یک “هستم”
به یک “نترس”
به یک “نوازش ”
به یک “آغوش.”..!!!

[پاسخ]

maryam پاسخ در تاريخ آبان ۲۲ام, ۱۳۹۱ ۱۶:۰۲:

kheyli ghashange va vagheiiiii

[پاسخ]

لیلی پاسخ در تاريخ دی ۱ام, ۱۳۹۱ ۱۱:۴۲:

واقعا بعضی اوقات که آدم به تهش رسیده باهمین دوست دارم باهمین که احساس می کنی یه نفر به فکر توه و هست که هواتو داشته باشه و دوست داشته باشه وبتونی تو آغوشش آروم بگیری به زندگیت ادامه میدی فقط به خاطر عشقت….همین!

[پاسخ]

شیداگفته :

می دانی؟

یک وقت هایی باید

رویِ یک تکه کاغذ بنویسی

تعطیل است

و بچسبانی پشتِ شیشه‌یِ افکارت

… … باید به خودت استراحت بدهی

دراز بکشی

دست هایت را زیر سرت بگذاری

به آسمان خیره شوی

و بی خیال سوت بزنی

در دلت بخندی به تمام افکاری که

پشت شیشه‌یِ ذهنت صف کشیده اند

آن وقت با خودت بگویی:

بگذار منتظر بمانند.

حسین پناهی

[پاسخ]

قاسم فتحی پاسخ در تاريخ اسفند ۲۱ام, ۱۳۹۱ ۲۰:۵۵:

مرسی عالی بود.خوشم میاد که غمگین نمینویسید.

[پاسخ]

شیداگفته :

باران که می بارد تو می آیی
باران گل، باران نیلوفر

باران مهر و ماه آیینه
باران شعر و شبنم و شبدر

بارن که می بارد تو در راهی
از دشت شب تا باغ بیداری

از عطر عشق و آشتی لبریز
با ابر و آب و آسمان جاری

غم می گریزد، غصه میسوزد
شب میگدازد، سایه می میرد

تا عطر آهنگ تو می رقصد
تا شعر باران تو می می گیرد

از لحظه های تشنه دیدار
تا روزهای با تو بارانی
غم می کشد ما را و می بینی
دل می کشد ما را و میدانی

«اهورا ایمان»

[پاسخ]

شیداگفته :

باران که ببارد
با تمام وجود
زمزمه ات خواهم کرد
و با تمام وجود خواهم شکست
و نبودنت را
با باران خواهم بارید
آنقدر خواهم بارید
که بیایی
با تو زیر باران
کوچه ها را
آواز سرخواهیم داد
با تو زیر باران
اگر که بیایی!!!

[پاسخ]

هستیگفته :

مرسی مسعود جان

[پاسخ]

شیداگفته :

ღچشم ها را باید شست …
جور دیگر باید دید …
چتر ها را باید بست …
زیر باران باید رفت …
فکر، خاطره را …
زیر باران باید برد …
با همه مردم شهر …
زیر باران باید رفت …
دوست را زیر باران باید دید …
عشق را زیر باران باید جست …
هر کجا هستم باشم …
آسمان مال من است …
حنجره فکر هوا عشق زمین “مال من است …
هر کجا هستم باشم …
آسمان مال من است …
حنجره فکر هوا عشق زمین “مال من است….

[پاسخ]

⎝︶︹︺⎠ پاسخ در تاريخ آبان ۲۲ام, ۱۳۹۱ ۱۶:۰۲:

سهراب! گفتی چشم ها را باید شست…شستم ولی… گفتی جور دیگر باید دید…دیدم ولی… گفتی زیر باران باید رفت …رفتم ولی… او نه چشم های خیس و ترم را و نه نگاه دیگرم را … هیچ کدام را ندید فقط در زیر باران با خنده ای گفت :دیوانه ی باران ندیده…!!!

[پاسخ]

هستیگفته :

عشق نمیپرسه تو کی هستی؟
عشق فقط میگه: تو مال منی
عشق نمیپرسه:اهل کجایی؟
فقط میگه: تو قلب من زندگی میکنی
عشق: نمیپرسه چیکار میکنی؟
فقط میگه:باعث میشی قلب من به ضربان بیفته
عشق نمیپرسه:چرا دور هستی؟
فقط میگه : همیشه با منی
عشق نمیپرسه:دوستم داری؟؟
فقط میگه: دوستتدارم
(شریعتی)

[پاسخ]

هستیگفته :

وقتی که دیگر نبود
من به بودنش نیازمند شدم
وقتی که دیگر رفت
من به انتظار آمدنش نشستم
وقتی که دیگر نمیتوانست مرا دوست بدارد
من او را دوست داشتم
وقتی او تمام کرد
من شروع کردم
وقتی او تمام شد
من آغاز شدم
و چه سخت است تنها متولد شدن
مثل تنها زندگی کردن است
مثل تنها مردن!
(دکتر شریعتی)

[پاسخ]

ترنم پاسخ در تاريخ آبان ۲۲ام, ۱۳۹۱ ۱۸:۱۰:

قشنگ بود هستی جان.مرسی

[پاسخ]

ابی پاسخ در تاريخ آبان ۲۳ام, ۱۳۹۱ ۰۱:۰۲:

خیلی جالب بود . . . حکایت منه . . .
اشکمو دراورد . . .
دمت گرم . . . .

[پاسخ]

هستی پاسخ در تاريخ آبان ۲۳ام, ۱۳۹۱ ۱۰:۴۷:

اگه این اشکا باعث آرامشت شد خوشحالم
اما اگه دوباره غم به دلت آورد ببخش

[پاسخ]

لیلی پاسخ در تاريخ دی ۱ام, ۱۳۹۱ ۱۱:۴۷:

هستی جان ممنون که حرف دلمو زدی واقعا سخته تنهایی…
جهنم این دنیا همین تنهاییه…

[پاسخ]

maryam* پاسخ در تاريخ مرداد ۹ام, ۱۳۹۲ ۱۵:۳۵:

هستی جون واقعن تنهایی بد دردیه…
بااین متن زیبات منو یاد عشقم انداختی ک خیلی وقته رفته ودارم بادردتنهایی میسوزم..

[پاسخ]

هستی پاسخ در تاريخ مرداد ۹ام, ۱۳۹۲ ۱۶:۲۴:

به امید روز های بهتر برای تو.

[پاسخ]

هستیگفته :

چه بارانیست بیرون این اتاق!
باران
ابرهای همه غمهای تاریخ,
یک باره بر سرم باریدن گرفته اند.
کسی نمیداند که در چه دردی وتبی
میسوزم و مینویسم…
(دکتر شریعتی)

[پاسخ]

مریمگفته :

ر خلوت دلم ، در همنشینی با غمها ببین که چگونه میریزد اشک از این چشمها

این چشمهای خیس ، همان چشمهاییست که تو خیره به آن بودی در لحظه دیدار

میفهمی معنای دلتنگ شدن را ، میفهمی معنی انتظار را؟

نه ! دلتنگی آن نیست که مرا اینگونه محکوم به سکوت کرده است

انتظار آن نیست که اینگونه مرا محکوم به بیقراری کرده است

خیالی نیست ، من همچنان با خیال تو سر میکنم پس بیخیال…

بگذار در حال خودم باشم ، بگذار همچنان من دیوانه دیوانه ات باشم

مزاحم خلوتم نشو ، اگر مرا میخواهی سد راه اشکهایم نشو….

بگذار آرام شوم ، بگذار هر چه غم در دلم انباشته ، خالی شود….

این همان راهیست که هم تو خواستی در آن باشی

و هم من خواستم تا آخرش با تو بمانم

پس چرا به بیراهه میروی، چرا مرا جا گذاشتی و برای خودت میروی؟

مرحبا ، تو دیگر کیستی ، دست هر چه بی وفاست را از پشت بستی….

خودم میدانم بد دردیست عاشقی و همچنان بیمارم ، تا کجا میخواهی بمانی ؟

تا هر جا باشی من نیز میمانم…

عشق من هر از گاهی به یادم باشی بد نیست ،

هر از گاهی هوای مرا داشته باشی جرم نیست

چه کنم ، دلم دیوانه ی توست ، هوایش را داشته باش که

دلم تمام دلخوشی اش به توست…

[پاسخ]

شهابگفته :

دوباره خزون اومد نم نم بارون می زنه تو صورتم

بوی خاک و نم کوچه میگه هنوز دیوونتم

رعد و برق فهمیده انگار زندگیم شده غم انگیز

دستای کیو گرفتی زیر بارونای پاییز ؟

می خوام اینجا با تو باشم زیر بارونا دوباره

ولی افسوس نه تو هستی نه دیگه بارون می باره

[پاسخ]

قاسم پاسخ در تاريخ اسفند ۲۱ام, ۱۳۹۱ ۱۴:۳۵:

خیلی زیبا بود.

[پاسخ]

هستیگفته :

بی اذن میرسد
کل قرارهای مرا لغو میکند
باران و شعر….

[پاسخ]

هستیگفته :

این قدر بارانیم
از تو….
که تمام چتر ها را نیز
کم می آورم امشب….

[پاسخ]

ترنم پاسخ در تاريخ آبان ۲۲ام, ۱۳۹۱ ۱۸:۱۲:

چقدر رویایی و زیبا

[پاسخ]

امین پاسخ در تاريخ آبان ۲۹ام, ۱۳۹۱ ۰۲:۲۵:

دوست عزیز نمیدونم این متن مال خودته یا نه اما درهر صورت میخوام اجازه بگیرم که جایی ازش استفاده کنم

[پاسخ]

هستی پاسخ در تاريخ آبان ۲۹ام, ۱۳۹۱ ۱۴:۱۹:

هرچه از دل براید لاجرم بر دل نشیند
مطمعنا نویسندش برای خوندن و یاداشت بقیه ای متنو نوشته

[پاسخ]

نیما پاسخ در تاريخ آبان ۲۹ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۳۱:

این قدر بارانی ام…
از تو…
که تنم خیس خیسه
بریز باران وجودت را
که امشب…
می خواهم خود را با تو بشویم

[پاسخ]

هستیگفته :

زیبای با شکوه!
غمگین پر غرور!
درکت نمی کنند و تورا ترکت میکنند…

[پاسخ]

هستیگفته :

عشق , هرشب خاطراتش را
باز خوانی میکند
در خنده های تو.

[پاسخ]

هستیگفته :

بارالها, طراوتا, نورا!
آنکه روحش کلید باران است
سر راهم قرار ده او را.

[پاسخ]

هستیگفته :

باران,
از همین بادی که می آید
خوب میفهمم
عطر تو یک شهر را دیوانه خواهد کرد

[پاسخ]

هستیگفته :

مثل یک پله برقی
تاکی
بی تو تکرار خودم باشم من؟

[پاسخ]

هستیگفته :

از ملاقاتش که می آیم
دیگرم حوصله ی هیچکس نیست
گفته باشم باران!

[پاسخ]

ایمان پاسخ در تاريخ آبان ۲۳ام, ۱۳۹۱ ۱۰:۵۴:

سلام خانم هستی.
متناتون زیباست.
سلیقه خوبی تو انتخاب نوشته هاتون دارید.
از بعضی نوشته هاتون پیداست احتمالا دستی به قلم هم داشته باشین.
آرزوی موفقیت.

[پاسخ]

javadگفته :

نگاه ساکت باران به روی صورتم دزدانه میلغزد
ولی باران نمیداند که من دریایی از دردم
به ظاهر گرچه میخندم
ولی اندر سکوت تلخ میگریم.

[پاسخ]

⎝︶︹︺⎠گفته :

خدایا کفر نمی‌گویم،

پریشانم،

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

خداوندا تو مسئولی.

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است،

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است . . .

(دکتر شریعتی)

[پاسخ]

ترانه پاسخ در تاريخ آبان ۲۷ام, ۱۳۹۱ ۱۵:۵۰:

نگید دکتر شریعتی . ای بابا …

[پاسخ]

⎝︶︹︺⎠ پاسخ در تاريخ آبان ۲۸ام, ۱۳۹۱ ۱۳:۵۵:

چرا؟؟مگه این متن از دکتر شریعتی نیس؟

[پاسخ]

مسعود پاسخ در تاريخ آبان ۲۸ام, ۱۳۹۱ ۱۴:۳۵:

منبع دقیقی پدا نکردیم.

مریمگفته :

آرزو واسه خودش یک دختر زیبا و با کمال شده بود. تا این که دو سال پیش یعنی عید ۸۶ که برای تبریک سال جدید به دیدن اونا رفتیم، غیر مستقیم و در بین حرفهای خانواده ی عمم با دیگر اقوام شنیدم که واسه آرزو خواستگار اومده. اونوقت بود که زندگی برام جهنم شد. هر شب کارم شده بود گریه و زاری. حتی یک هفته بعد که خانوادم تصمیم گرفتند که برای دیدن خالم و بچه هاش به شهرستان برن من تصمیم گرفتم که پیش بابام خونه بمونم و همراه اونها نرم که با تعجب خانوادم روبو شدم آخه قبلا وقتی می خواستیم به شهرستان بریم اول همه من وسایلم رو آماده می کردم خلاصه با آوردن چند تا بهونه مامانمو راضی کردم که خونه بمونم. این یک هفته که خونه بودم بابام که به بیرون میرفت و من تنها تو خونه می موندم و بلند بلند گریه می کردم. خیلی اون روزها اوضاع روحیم به هم ریخته بود، حتی فکر از دست دادن آرزو داشت منو دیوونه می کرد. همش فکر می کردم که خانواده ی عمم چه جوابی به خواستگار آرزو که پسر عموی آرزوبود میدن. اون موقع من هفده سالم بود و آرزو حدود سیزده سالش بود اما از نظر جسمی خیلی بیشتر از یک دختر سیزده ساله به نظر می اومد. تا اینکه خانوادم از سفر برگشتن و بعد از یکی دو هفته که به خونه ی اونا رفتیم متوجه شدم که خانواده ی عمم به خواستگار آرزو جواب منفی دادند و معتقد بودن که آرزو باید درسشو ادامه بده و بعد از طی کردن مراحل عالی دانشگاهی در مورد ازدواج او صحبت کنند. اون وقت بود که انگاری تمامی دنیا را بهم داده بودند. اون موقع بود متوجه شدم که خیلی بیشتر از گذشته دوستش دارم. اما همه ی ناراحتی من این بود که هر وقت که میدیدمش جز سلام چیز دیگه ای رو جرات نمی کردم که به زبون بیارم. تا اینکه تصمیم گرفتم موضوع علاقه ی خودمو نسبت به آرزو با مادرم و آبجیم در جریان بذارم آما هنوز که هنوزه جرات این کار را هم پیدا نکردم. اما مطمئن هستم که اونها یه جورایی از رفتارم متوجه شدن که من به آرزو علاقه مندم. البته این رو از خودم بگم که درخانواده اقوام همه منو یک پسر آروم و مودب می دونند و همه منو یه جورایی دوست دارند و هر جا که میریم از من تعریف و تمجید می کنند و من هم سعی کردم واقعا همونطوری باشم که ازم تعریف می کنند. در ضمن با اینکه نتونستم با آرزو رابطه ای صمیمانه پیدا کنم اما با پدر آرزو را بطه ی فوق العاده صمیمانه ای پیدا کرده بودم که الان هم پا برجاست و حتی بهتر هم شده. اوایل تابستون پارسال بود که بابای آرزو واسه کاری که شهرستان براش پیش اومده بود چند روزی به شهرستان رفت. فردای اون روز بود که من داخل کافی نت نشسته بودم که صدای موبایلم به صدا در اومد. بابای آرزو بود و از اونجایی که آرزو به کلاس های تابستانه می رفت بابای آرزو از من خواست که برم دنبال آرزو و آرزو رو سر کلاس ببرم. انگاری که دنیا را بهم داده بودند و من با خوشحالی قبول کردم و سریع به خونه ی اون ها رفتم و زنگ زدم خود آرزو پشت آیفون با صدای دلنشینش بعد از سلام و احوالپرسی گفت که آقا میشه یه ربع ساعت دیگه بیای دنبالم؟ منم با کمال میل قبول کردم و چون فاصله ی خونه ما با اونا چند کوچه بیشتر نبود از فرصت استفاده کردم و سریع رفتم خونه و بهترین لباسامو بوشیدم و یه عطر خوشبو هم به خودم زدم و سریع رفتم دنبال آرزو خیلی استرس داشتم آخه برای اولین باربود که آرزو رو تو یک قدمی خودم می خواستم حس کنم. زنگ زدم دیدم آرزو اومد دم در صورت زیبای او از همیشه زیبا تر شده بود. حس عجیبی داشتم که تا به حال هیچوقت اونو تجربه نکرده بودم. بلاخره سوار موتورم شد و شروع به حرکت کردیم توی راه همش به خودم می گفتم یعنی اون روز می رسه که من به عشقم یعنی آرزو برسم و اونو پشت سرم سوار کنم ودوتایی بیرون بریم؟یعنی میشه؟!
من آرزو رو برای همیشه واسه خودم داشته باشم؟ توی این فکرها بودم که به آموزشکده ای که آرزو کلاس داشت رسیدیم. خیلی زود گذشت اما از این خوشحال بودم که چند ساعت بعد باید می رفتم دنبالش و اونو به خونه می بردم. حدود یک ساعت و ربع بعد باز بابای آرزو زنگ زد و گفت که که چند دقیقه ی دیگه آرزو تعطیل میشه و من باز باید برم دنبالش… من که همون اطراف آموزشگاه بودم سریع خودمو به اونجا رسوندم و بعد از چند دقیقه دیدم که آرزو همراه دیگر دوستاش دارن تعطیل میشن و آرزو اومد به طرف من و سوار موتورم شد و به طرف خونشون حرکت کردیم و من سعی کردم از راهی برم که طولانی تر باشه .در طول راه خیلی سعی کردم که که از احساسم نسبت بهش حرف بزنم اما ترس اینکه ناراحت بشه و برای همیشه از دستش بدم منو از این کار منصرف کرد. حدود دو سه روز که بابای آرزو شهرستان بود هر روز به دنبال آرزو می رفتم و اونو به کلاس می بردم. این چند روز از بهترین روز های زندگیه من بود. تا اینکه بابای آرزو از شهرستان برگشت و دیگه من نمی تونستم که به دنبال آرزو برم. واقعا تا یکی دو هفته برام سخت بود. آخه این چند روز دیگه بهش عادت کرده بودم. یکی دو ماه بعد به دیدن خانواده ی خالم رفتیم و یک هفته ای را شهرستان موندیم. بر عکس
دختر عمم آرزو که هیچ وقت بیشتر چند کلمه حرف با هم نمی زدیم، من و دختر خالم خیلی با هم صمیمی بودیم و زیاد با هم شوخی میکردیم.(فرشته) دختر خالم که البته فرشته هم اسم مستعاری هست که من واسه دختر خالم انتخاب کردم اون مدت به من زیاد اس ام اس میزد و اس ام اس بازی های ما باعث شد که رابطمون صمیمی تر از گذشته بشه.تا این که یک روز بهم اس ام اس زد که آرزو خانوم حالش خوبه؟من که داشتم از تعجب شاخ در می آوردم! آخه منی که در این مورد حتی با مادرو آبجیم هم صحبت نکرده بودم و به صورت یک راز توی دلم پنهان کرده بودم آخه چطور فرشته متوجه شده بود؟ جوابی بهش ندادم تا اینکه دوباره بهم اس ام اس داد که تو آرزو رو دوست داری؟ اول سعی کردم که خودمو به اون راه بزنم و گفتم کدوم آرزو ؟تا این که بهم گفت اگه دوست نداری چیزی بگی اشکال نداره، من دیگه چیزی نمیپرسم. منم که دیدم فرشته بهترین کسی هست که می تونم باهاش درد و دل کنم و از اون گذشته خیلی دوست داشتم بدونم که چطور متوجه شده بود که من آرزو رو دوست دارم تصمیم گرفتم که رازم را با اون در میان بذارم. رازی که تا حالا با هیچکس در میون نذاشته بودم. بهش اس ام اس دادم که باشه جوابتو میدم ولی اول باید قول بدی در این مورد “حتی” با آبجیم که خیلی با هم صمیمی بودند و هنوز هستند حرف نزنه. اونم بهم قول داد و من تمام داستانی که در بالا نوشتم را براش تعریف کردم. ازش خواستم که یه جورایی منو برای رسیدن به آرزو کمک کنه که اون هم بهم قول داد که تا جایی که می تونه بهم کمک کنه. بعد ازش در مورد اینکه چطور متوجه احساس من نسبت به آرزو
شده پرسیدم، گفت که از آبجیم شنیده که خانوادم آرزو را واسه ی من انتخاب کردند. اون فکر می کرد که من از این انتخاب خانوادم با خبر هستم. اول ناراحت شدم که چرا خانوادم از این موضوع با من حرفی نزدند اما از اینکه متوجه شدم که خانوادم هم آرزو رو واسه ی من انتخاب کردند خیلی خوشحال شدم. فرشته با این خبرش خیلی منو خوشحال و امیدوار کرد. از اون به بعد دیگه اون منو داداشی و من اونو آبجی صدا می کردم و من این را واقعا از صمیم قلبم میگم که اگه از آبجی خودم بیشتر دوستش نداشته باشم کمتر هم دوستش ندارم. آخه اون توی این مدت خیلی به من امیدواری داد و همش و همیشه به من میگه که مطمئن باش که تو به آرزو می رسی. شاید باورتون نشه ولی هر وقت که با فرشته که واقعا مثل فرشته هاست صحبت می کنم به رسیدن به آرزو بیشتر امیدوار میشم. خلاصه الان که حدود ۱۹سالم شده و آرزو حدود ۱۵سال داره. هنوز نتونستم در مورد آرزو با خانوادم صحبت کنم. خیلی سخته که یکی رو دوست داشته باشی ولی نتونی بهش بگی و حتی ندونی که احساس
اون نسبت به تو چیه؟آخه همینطور که من نمی تونم توی صورت دلنشین آرزو نگاه کنم اون هم همینطور هست و وقتی که به من نگاه می کنه یه جورایی حال منو پیدا می کنه. نمی دونم که از علاقه ی اون نسبت به من هست یا بر عکس. الان هم مثل همیشه منتظر آخر هفته ها میشینم تا باز آرزو رو ببینم. آخه فقط آخر هفته ها فرصت پیش میاد که اونو ببینم. ای کاش میدونستم که آرزو منو دوست داره یانه.این خیلی سخته که آدم یه نفرو تا پای جان دوست داشته باشه ولی از احساس اون نسبت به خودش با خبر نباشه، تقریبا آدم دیوونه می شه.
انتظار خیلی سخته فراموش کردن هم خیلی سخته اما این که ندونی باید انتظار بکشی یا فراموش کنی ازهمه سخت تره. اما اگه بدونم که آرزو منو دوست داره حاظرم تموم عمرم رو برای بدست آوردنش صبر کنم. از این که طولانی بود و خستتون کردم معذرت می خوام. به امید روزی که همه ی عاشق و معشوق ها به هم برسند و خوشبخت زندگی کنند.

به غم کسی اسیرم که ز من خبر ندارد
عجب از محبت من که در او اثر ندارد
غلط است که هر که گوید دل به دل راه دارد
دل من ز غصه خون شد دل او خبر ندارد

[پاسخ]

مسعود پاسخ در تاريخ آبان ۲۲ام, ۱۳۹۱ ۱۸:۱۶:

خونم و اصلاح کردم! فک می کردم یه داستان عاشقانه باشه اما…

[پاسخ]

مریم پاسخ در تاريخ آبان ۲۲ام, ۱۳۹۱ ۲۱:۴۶:

سلام اقا مرسی که اصلاحش کردین اماچی؟

[پاسخ]

مسعود پاسخ در تاريخ آبان ۲۲ام, ۱۳۹۱ ۲۱:۵۸:

اما داستان نقطه اوج و هسجان و… نداشت! یعنی اصلا داستان نبود! خاطره بود مثل ۱۰۰۰ان خاطره ای که همه دارن.

Anonymous پاسخ در تاريخ آبان ۲۶ام, ۱۳۹۱ ۰۲:۳۱:

این داستان من و یاد ی داستان واقعی دیگه میندازه ک الان ۴ سالی میشه پسره منتظر فقط یبار شنیدن صدای دخترست ک هر روز ب روز بعدش انتظارش بیشتر میشه. بدبختیشم اینه ک هیچکدوم هم و حتی ندیدن .!

[پاسخ]

شیداگفته :

خدایا کفر نمی گویم
پریشانم چه میخواهی تو از جانم

مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی

خداوندا ! اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای تکه نانی به زیر پای نامردان بیندازی

و شب ، آهسته و خسته تهی دست و زبان بسته

به سوی خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می گویی ! نمی گویی ؟

خداوندا !

اگر در روز گرما خیز تابستان تنت بر سایه دیوار بگشایی

لبت بر کاسه مسی قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف تر عمارت های مرمرین بینی

و اعصابت برای سکه ای این سو و آن سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می گویی ! نمی گویی ؟

خداوندا !

اگر روزی بشر گردی زحال بندگانت با خبر گردی

پشیمان می شوی از قصه خلقت

از این بودن ، از این بدعت

خداوندا تو مسئولی

خداوندا !

تو می دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است

چه رنجی می کشد آنکس که انسان است ولی سرشار از احساس است.

[پاسخ]

⎝︶︹︺⎠گفته :

گاهی گمان نمیکنی و میشود
گاهی نمیشود که نمیشود
گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است
گاهی نگفته قرعه به نام تو میشود
گاهی گدای گدایی و بخت نیست
گاهی تمام شهر گدای تو میشود
(دکتر شریعتی)

[پاسخ]

naziگفته :

شاید آرام تــر می شدم

فقــط و فقـــط…

اگر می فهمیدی ،

حرفهایم به همین راحتــــی که می خوانی

نوشته نشده اند !!!

[پاسخ]

مسعودگفته :

خوب و بد هر چه نوشتند به پای خودمان
انتخابی است که کردیم برای خودمان
این و آن هیچ مهم نیست چه فکری بکنند
غم نداریم ، بزرگ است خدای خودمان
بگذاریم که با فلسفه شان خوش باشند
خودمان آینه هستیم برای خودمان
ما دو رودیم که حالا سر دریا داریم
دو مسافر یله در آب و هوای خودمان
احتیاجی به در و دشت نداریم اگر
رو به هم باز شود پنجره های خودمان
من و تو با همه ی شهر تفاوت داریم
دیگران را نگذاریم به جای خودمان
دیگران هر چه که گفتند بگویند ، بیا
خودمان شعر بخوانیم برای خودمان

[پاسخ]

⎝︶︹︺⎠ پاسخ در تاريخ آبان ۲۲ام, ۱۳۹۱ ۱۷:۵۶:

خیلی قشنگ بود مرسی

[پاسخ]

⎝︶︹︺⎠گفته :

زیر باران اگر دختری را سوار کردید جای شماره به او امنیت بدهید…

او را به مقصد مورد نظرش برسانید نه به مقصد مورد نظرتان!

در تاکسی خودتان را به در بچسبانید نه به او!

بگذارید وقتی زن ایرانی مرد ایرانی را در کوچه خلوت میبیند

احساس امنیت کند نه احساس ترس

[پاسخ]

دختر بارون پاسخ در تاريخ آبان ۲۲ام, ۱۳۹۱ ۱۹:۴۵:

گل گفتی … خیلی تامل برانگیزه.مرسی

[پاسخ]

⎝︶︹︺⎠ پاسخ در تاريخ آبان ۲۳ام, ۱۳۹۱ ۱۵:۰۸:

خواهش میکنم … متاسفانه حقیقت جامعه شده همین

[پاسخ]

⎝︶︹︺⎠ پاسخ در تاريخ آبان ۲۳ام, ۱۳۹۱ ۱۵:۱۳:

گاهی دلم میخواهد وقتی بغض میکنم
خدا از آسمان به زمین بیاید
اشک هایم را پاک کند، دستم را بگیرد
و بگوید: اینجا آدمها اذیتت میکنند؟ بــیـــا بــــــرویــــــــم..

میدانم روزی خواهم مرد و گریزی نیست!

اما آرزو میکنم مرگم آنچنان باشد

تا طعم غریب مرگ را که سالهادر انتظارش بودم را احساس کنم وشاهد مرگ خویش باشم ،

نه آنچنان که در خواب یا …

لحظه ای که آرام ..آرام …

نفسها کند تر میشوند وزبان از گفتن می ماند

و تنها چشمهایی که ( اگر تاآن زمان سویی داشته باشند )

وشاهد یک عمر زندگانی من بوده انداکنون مرگم را چنان به تماشا مینشینند

که گویی تمام دیده ها وندیده ها را یکجا در خود مرور میکنند و به آن لحظه گره میزنند !

نمیدانم حس غریبی خواهد بود دلهره …ترس …نومیدی … وشاید اشتیاق !

اما آرزو میکنم افسوس نباشد . افسوس بر زندگیم که ادامه حیات درگذشتگان بود واراده دیگران ومشقت خودم .

نمیدانم در هنگام مردن به وحشت مرگ می اندیشم یا لذت زندگی ؟!

کدام برایم شیرینتر خواهد بود ؟!

هرقدر به مرگ نزدیکتر میشوم سوال آفرینش در ذهنم پر رنگ تر میشود که چرا …؟

اگر آدم تسلیم هوای نفس خود گردید ومیان بهشت و جهنم تعلیق ماند چرا من باید تاوان دهم

و اگر بندگان صالح اش ساکن دشتهای بهشت میگردند چرا من نباشم ؟

خدایا بهشت وجهنمت را نمیخواهم تنها مرا تفکری ببخش تا زندگی ام را آنچنان که خود میخواهم به مرگ پیوند زنم

و مرگم را چنان کن که اگر فریادی نباشد لااقل سکوتی باشد برحسرت تمام لحظاتی که میتوانست تنها نباشم و بودم

و افسوسی برتمام گفته هایی که هرگز گفته نشد و تو خود میدانی که چرا …؟

باز هم برای …اوکه آرزو میکردم خواننده شعرم باشد ،

راستی شعر مرا میخواند ؟

[پاسخ]

دختر بارون پاسخ در تاريخ آبان ۲۸ام, ۱۳۹۱ ۱۹:۲۳:

بگذاریدو بگذرید
ببینیدو دل مبازید
چشم بیندازیدو دل مبازید
که دیر یا زود
باید گذاشت و گذشت…

⎝︶︹︺⎠ پاسخ در تاريخ آبان ۲۸ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۴۸:

این روزها …
امان از این روزها …
که نه تمام میشوند … نه میگذرند … نه بهتر میشوند!
دریغ از آن روزها …!!!

[پاسخ]

لیلاگفته :

ﺑﺒــــــــــﺎﺭ ﺑــــــــﺎﺭﺍﻥ .…
ﻣـــــــــــــﻦ ﺳـــــــــــــﻒﺭﮐـــــــﺮ ﺩﻩ ﺍﯼ ﺩﺍﺭﻣــــ ﮐــــــــﻪ
ﯾــــــــﺎﺩﻡ ﺭﻓــــﺘﻪ…
ﺁﺑـــــــــــــ ﭘﺸﺘــــــــــ ﭘـــــــــﺎﯾﺶ ﺑـﺮﯾــــــــﺰﻣـــــ .

[پاسخ]

لیلاگفته :

بعضی وقتها دوست دارم
وقتی بغضم میگیره
خدا بیاد پایین و اشکامو پاک کنه
دستمو بگیره و بگه: آدما اذیتت میکنن؟؟؟
بیا بریم…

[پاسخ]

لیلاگفته :

نگاهم کرد …
پنداشتم دوستم دارد …
نگاهم کرد …
آرزوهایم را در او دیدم …
نگاهم کرد …
به او دل بستم …
ولی بعدها فهمیدم که
او
فقط نگاهم کرد !!!!!

[پاسخ]

آروینگفته :

نامت هرچه هست باشد
من”باران”صدایت میکنم
سالهاست دلم اسیر خشکسالی است.

[پاسخ]

لیلاگفته :

باید فراموشت کنم
چندیست تمرین می کنم
من می توانم ! می شود !
آرام تلقین می کنم
حالم ؟ نه ! اصلا خوب نیست …
تا بعد ، بهتر می شود …
فکری برای این دلِ آرام غمگین می کنم
من می پذیرم رفته ای
تو بر نمی گردی ! همین !
خود را برای درک این ، صد بار تحسین می کنم
کم کم ز یادم می روی
این روزگار و رسم اوست !
این جمله را با تلخی اش ، صد بار تضمین میکنم

[پاسخ]

آروینگفته :

تا یادت میکنم…باران…می آید…
نمیدانستم لمس خیالت هم وضو میخواهد!

[پاسخ]

دختر بارون پاسخ در تاريخ آبان ۲۳ام, ۱۳۹۱ ۱۱:۴۶:

خیلیییی قشنگ بود آروین جان

[پاسخ]

فاطمه پاسخ در تاريخ دی ۱۷ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۲۲:

محشره.مرسی

[پاسخ]

دختر بارونگفته :

دیر باریدی باران …
دیر…
من مدتهاست در حجم نبودن کسی خشکیده ام…!!!

[پاسخ]

نازنینگفته :

وای باران باران
شیشه پنجره را باران شست

از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟

آسمان سربی رنگ

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ

می پرد مرغ نگاهم تا دور

وای باران باران

گاه می اندیشم می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری

تو توانایی بخشش داری

دستهای تو توانایی آن را دارد که مرا زندگانی بخشد

چشمهای تو به من می بخشد

شور و عشق و مستی

و تو چون مصرع شعری زیبا

سطر برجسته ای از زندگی من هستی….

حمید مصدق

[پاسخ]

مرجان پاسخ در تاريخ آبان ۲۳ام, ۱۳۹۱ ۱۶:۵۶:

می توانی تو به من زندگانی بخشی یا بگیری از
آنچه را می بخشی !

[پاسخ]

نازنینگفته :

پسرک رقصید…
دخترک می خندید…
پسرک جست و دوید…
سیب زرد را چید….
شاخه ای در زیر پایش لغزید…
ناگهان خورد زمین…
خونی از دست پسر جاری شد…
سیب زرد پسرک قرمز شد….
افسوس…
دخترک هیچ ندید…
ناگهان فریاد زد….
سیب قرمز چیدی !!!
تو که میدانستی عاشق سیب زرد بودم من….
دخترک رفت و دیگر پسر او را ندید….
پسرک ماند و یک حسرت نا ممکن….
خون دست من اگر بیرنگ بود….
دخترک الان اینجا بود….
وای برمن!!!

[پاسخ]

دختر بارون پاسخ در تاريخ آبان ۲۳ام, ۱۳۹۱ ۱۱:۵۰:

واقعا زیبا بود…

[پاسخ]

نازنینگفته :

خاطراتــــــ ـــ ـ کودکیـم را ورق می زنــــ ـــ ـم

و یک به یک ، عکسها را با نگاهــــ ــ ـم می نوشم

عکسهـای دوران کودکیــــــ ــــ ـم طعـــــم خوبـی دارنــد ….

[پاسخ]

نازنینگفته :

اگر میدانستم

اکنون تو پاهایت را بر کدام نقطه خاکی گذاشته ای

می آمدم آن خاک را

به چشم می کشیدم

پای آمدنت که نباشد….

اگر تمام جاده های عالم هم به خانه من ختم شود ….

باز هم نمی رسی !

[پاسخ]

نازنینگفته :

دلم را بر دوشم می گذارم

می روم …

باید کمی صبر کنی

تا قیمتی شوم !

زیر خاکی شدن وقت می خواهد !

تو هم

زمزمه های نامهربانی ات را

آرام تر بگو …

یک وقت دیدی

صدایت را

باد

نه ،

خاک

به گوشم رساند

و دلم ترک خورد !

دل است دیگر

روی خاک

زیر خاک نمی شناسد …

می شکند !!

[پاسخ]

دختر بارون پاسخ در تاريخ آبان ۲۳ام, ۱۳۹۱ ۱۱:۵۵:

راز دل با یار محرم هم نباید گفت..
روزی گر محرم هم بیگانه شد تکلیف چیست؟؟؟!!!!

[پاسخ]

asraگفته :

در عجبم

از سیب خوردنِ مان

که

از آن فقط ” چوبش ” باقی می ماند.

مگر این همه چــــــوب که خوردیم

از یک سیــــب…..شروع نشد !؟

[پاسخ]

asraگفته :

دختر ها آهن پرست نیستن

آهای آقا پسری که میگی دختر ها آهن پرست هستن …
این چیزایی که میگم رو گوش کن …
شاید بعضی از قسمت هاش خاطرات تو باشن !
تا آخر بخونید ….
.
… … .
آهن پرست بودن دختر ها یه خصلت ۱۰۰٪ نسبیه
این خاصیت دختر ها خلاصه میشه تو چشم های تو !
.
دختر ها دقیقا همون قدر آهن پرست هستن که :
تو به جای دیدن یه دختر یا یه زن یا حتی گاهی یه مادر !
فقط چند تا برجستگی میبینی …
و این خیلی جالبه که چشمت انقدر قوی هست که تمام اعضای بدن رو از زیر گشاد ترین لباس ها اِسکَن میکنی و سه بعدی میبینی !
.
دختر ها دقیقا همون قدر آهن پرست هستن که :
تو به جای این که تو برخورد با اونا بهشون بگی ببخشید خانم محترم
میگی جووووووون عجب چیزییییییههههه !!!
.
دختر ها دقیقا همون قدر آهن پرست هستن که :
تو وقتی توی تاکسی میشینی ؛ با هر بار پیچیدن فرمون ماشین
تو هم میوفتی روی اون دختر ساده که چسبیده به در ماشین !
.
دختر ها دقیقا همون قدر آهن پرست هستن که :
وقتی با یه دختر همراه هستی ؛ همش بهش تعارف میکنی که خانوم ها مقدم تر هستن تا جلو تر از تو راه برن …
ولی خودت خوب میدونی نیتت واسه این کار چیه !!!
.
دختر ها دقیقا همون قدر آهن پرست هستن که :
وقتی تو با زَنت میری بیرون حتی رنگ … دیگران رو تشخیص میدی !
اما حس نمیکنی که زنت چند متر عقب تر ؛ از درد لگد های بچه ی توی شکمش گوشه خیابون داره به خودش میپیچه !!!
.
دختر ها دقیقا همون قدر آهن پرست هستن که :
تو وقتی میخوای باهاشون آشنا بشی ؛
به جای اینکه دلشون رو به دست بیاری …مخشون رو به دست میاری
به جای اینکه ببینی از نظر اخلاق و روحیه به هم میخورید …
همون اول میگی جا داری یا جور کنم ؟!!!
.
دختر ها دقیقا همون قدر آهن پرست هستن که :
وقتی میخورن زمین و تو میری دستشون رو میگیری و بلند میکنی ؛
به جای اینکه سرت رو بندازی پایین و راهت رو ادامه بدی …
سریع بهش شماره میدی و میگی از آشناییتون خوشبختم !
اونوقت اگه یه مرد مثل خودت یا یه بچه یا حتی یه پیر مرد /پیر زن
می خورد زمین بازم همینجوری شیرجه میزدی سمتش که کمکش کنی؟
دِ نگو آره … چون اگه این کاره بودی توی اتوبوس جاتو میدادی به اون پیر مردی که بالا سرت با عصا وایساده !
.
خلاصه که آقا پسر …
هر وقت تونستی از کنار یه دختر یا زن رد بشی و به جای این که بگی
بخورمت عزیزم !
بگی سلام بانو …
اونوقت میتونی اسم خودت رو بذاری مرد …
و مطمئن باش که هنوز هستن دختر هایی که مرد بودن براشون
مهمه و آهن پرست نیست

[پاسخ]

طاهر پاسخ در تاريخ آبان ۲۷ام, ۱۳۹۱ ۲۰:۴۷:

برات متاسفم با این طرز فکر…شاید واقعیت جامعه باشه ولی این شامل همه نمیشه…

[پاسخ]

مسعود پاسخ در تاريخ آبان ۲۷ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۲۳:

چقدر هم دختر ها آهن پرستن! به اندازه ی بدی همه پسرها!

[پاسخ]

⎝︶︹︺⎠ پاسخ در تاريخ آبان ۲۸ام, ۱۳۹۱ ۱۵:۲۰:

(شاید واقعیت جامعه باشه ولی این شامل همه نمیشه…)
باهات موافقم،نباید همه رو جمع زد

[پاسخ]

ترنم پاسخ در تاريخ آبان ۳۰ام, ۱۳۹۱ ۱۱:۴۰:

سلام . دوست عزیزمون اول متنی که نوشته,
اشاره کرده:” آقا پسرهایی که…” اگه دقت کنین از روی دستور زبانی که به کار بده پیداس که منظورش همه ی پسر ها نیست.

forozan پاسخ در تاريخ خرداد ۲۹ام, ۱۳۹۳ ۱۴:۲۰:

asra jan salam….harfte ghabol daram ana vase90% pesara…

[پاسخ]

asraگفته :

خدای من؛

دستانت که مال من باشند؛

هیچ کس مرا دست کم نمی گیرد.

[پاسخ]

asraگفته :

نہ حآل و حوصــلہ ے خوآندבּ دارم

و نہ حوصلہ ے نوشتنـــ (!)

دلتنگے نہ دیگـــر با خوآندבּ کم مے شود و نہ با نوشتنـ …

من دلمـ لمس آغوشــت رآ مے خوآهد…!

.

[پاسخ]

ناشناسگفته :

عشق مثل عبادت کردن می مونه ، بعد از اینکه نیت کردی دیگه نباید به اطرافت نگاه کنی .

[پاسخ]

پرستوگفته :

زیر بارون راه نرفتی تا بفهمی من چی میگم

تو ندیدی اون نگاه رو تا بفهمی از کی میگم

چشمای اون زیر بارون سرپناه امن من بود

سایه بون دنج پلکاش جای خوب گرم شدن بود

تنها شب مونده و بارون همه ی سهم من این بود

تو پرنده بودی من سرو ریشه هام توی زمین بود

اگه اون رو دیده بودی با من این شعرو میخوندی

رو به شب داد میکشیدی نازنین چرا نموندی؟

حالا زیر چتر بارون بی اون خیس خیس خیسم

زیر رگبار گلایه دارم از اون مینویسم …

[پاسخ]

پرستوگفته :

انصـاف نیـست ؛ کـه دنیـا آنقـدر کوچـک باشـد ، که آدم هـای تـکراری را روزی صـد بـار ببینـیم …. و آنـقدربـزرگ بـاشـد ؛ که نتوانیم آن کسی را که میخـواهیـم حتـی یـک بـار ببینیـم … !!!

[پاسخ]

نیما پاسخ در تاريخ آبان ۲۸ام, ۱۳۹۱ ۰۰:۴۷:

زیبا بود پرستو جان
مرسیجات

[پاسخ]

⎝︶︹︺⎠گفته :

چــرا آدمـــا نمیـــدونن بعضــــــــی وقتهــــا خـــــداحافـــــظ یعنـــــــی :

” نــــذار برم ”
یعنـــــــی بــرم گــــردون
… سفــــت بغلـــــم کـــن
ســـــرمو بچـــــسبـــون به سینــــه ت” و

بگــــــو :

“خدافــــظ و زهــــر مـــار
بیخــــــود کــــردی میگی خدافـــــظ
مگـــــه میـــذارم بــــری؟!!
مــــــگه الکیــــــــه!!!!”

چــــــــرا نمیـــــفهمـــــن نمیخــــــــوای بری؟!!!
چـــــــــرا میـــــــذارن بــــری؟

[پاسخ]

هستیگفته :

بارونو دوست دارم هنوز
چون تورو یادم میاره
حس میکنم پیش منی
وقتی که بارون میزنه
بارونو دوست دارم هنوز
بدون چترو سر پناه
وقتی که حرفای دلم
جا میگیرن توی یه آب…

[پاسخ]

هستیگفته :

بارونو دوست دارم هنوز
چون تورو یادم میاره
بارونو دوست دارم هنوز
بدون چتر و سر پناه
وقتی که حرفای دلم
جا میگیرن توی یه آب..

بارونو دوست داشتی یروز
تو خلوت پیاده رو
پرسه ی پاییزی ما
مرداد داغ دست تو
بارونو دوست داشتی یروز
عزیز هم پرسه ی من
بیا دوباره پا به پام
تو کوچه هام قدم بزن

شونه به شونه میرفتیم
منو تو تو جشن بارون
حالا تو نیستی و خیسه
چشمای منو خیابون

[پاسخ]

نازنینگفته :

وقتی آن شب از سر کار به خانه برگشتم، همسرم داشت غذا را آماده می‌کرد، دست او را گرفتم و گفتم، باید چیزی را به تو بگویم. او نشست و به آرامی مشغول غذا خوردن شد. غم و ناراحتی توی چشمانش را خوب می‌دیدم.

یکدفعه نفهمیدم چطور دهانم را باز کردم. اما باید به او می‌گفتم که در ذهنم چه می‌گذرد. من طلاق می‌خواستم. به آرامی موضوع را مطرح کردم. به نظر نمی‌رسید که از حرفهایم ناراحت شده باشد، فقط به نرمی پرسید، چرا؟

از جواب دادن به سوالش سر باز زدم. این باعث شد عصبانی شود. ظرف غذایش را به کناری پرت کرد و سرم داد کشید، تو مرد نیستی! آن شب، دیگر اصلاً با هم حرف نزدیم. او گریه می‌کرد. می‌دانم دوست داشت بداند که چه بر سر زندگی‌اش آمده است. اما واقعاً نمی‌توانستم جواب قانع‌کننده‌ای به او بدهم. من دیگر دوستش نداشتم، فقط دلم برایش می‌سوخت.

با یک احساس گناه و عذاب وجدان عمیق، برگه طلاق را آماده کردم که در آن قید شده بود می‌تواند خانه، ماشین، و ۳۰% از سهم کارخانه‌ام را بردارد. نگاهی به برگه‌ها انداخت و آن را ریز ریز پاره کرد. زنی که ۱۰ سال زندگیش را با من گذرانده بود برایم به غریبه‌ای تبدیل شده بود. از اینکه وقت و انرژیش را برای من به هدر داده بود متاسف بودم اما واقعاً نمی‌توانستم به آن زندگی برگردم چون عاشق یک نفر دیگر شده بودم. آخر بلند بلند جلوی من گریه سر داد و این دقیقاً همان چیزی بود که انتظار داشتم ببینم. برای من گریه او نوعی رهایی بود. فکر طلاق که هفته‌ها بود ذهن من را به خود مشغول کرده بود، الان محکم‌تر و واضح‌تر شده بود.

روز بعد خیلی دیر به خانه برگشتم و دیدم که پشت میز نشسته و چیزی می‌نویسد. شام نخورده بودم اما مستقیم رفتم بخوابم و خیلی زود خوابم برد چون واقعاً بعد از گذراندن یک روز لذت بخش با معشوقه جدیدم خسته بودم. وقتی بیدار شدم، هنوز پشت میز مشغول نوشتن بود. توجهی نکردم و دوباره به خواب رفتم.
صبح روز بعد او شرایط طلاق خود را نوشته بود: هیچ چیزی از من نمی‌خواست و فقط یک ماه فرصت قبل از طلاق خواسته بود. او درخواست کرده بود که در آن یک ماه هر دوی ما تلاش کنیم یک زندگی نرمال داشته باشیم. دلایل او ساده بود: وقت امتحانات پسرمان بود و او نمی‌خواست که فکر او بخاطر مشکلات ما مغشوش شود.

برای من قابل قبول بود. اما یک چیز دیگر هم خواسته بود. او از من خواسته بود زمانی که او را در روز عروسی وارد اتاقمان کردم به یاد آورم. از من خواسته بود که در آن یک ماه هر روز او را بغل کرده و از اتاقمان به سمت در ورودی ببرم. فکر می‌کردم که دیوانه شده است. اما برای اینکه روزهای آخر با هم بودنمان قابل‌تحمل‌تر باشد، درخواست عجیبش را قبول کردم.

درمورد شرایط طلاق همسرم با معشوقه‌ام حرف زدم. بلند بلند خندید و گفت که خیلی عجیب است. و بعد با خنده و استهزا گفت که هر حقه‌ای هم که سوار کند باید بالاخره این طلاق را بپذیرد.

از زمانیکه طلاق را به طور علنی عنوان کرده بودم من و همسرم هیچ تماس جسمی با هم نداشتیم. وقتی روز اول او را بغل کردم تا از اتاق بیرون بیاورم هر دوی ما احساس خامی و تازه‌کاری داشتیم. پسرم به پشتم زد و گفت اوه بابا رو ببین مامان رو بغل کرده. اول او را از اتاق به نشیمن آورده و بعد از آنجا به سمت در ورودی بردم. حدود ۱۰ متر او را در آغوشم داشتم. کمی ناراحت بودم. او را بیرون در خانه گذاشتم و او رفت که منتظر اتوبوس شود که به سر کار برود. من هم به تنهایی سوار ماشین شده و به سمت شرکت حرکت کردم.

در روز دوم هر دوی ما برخورد راحت‌تری داشتیم. به سینه من تکیه داد. می‌توانستم بوی عطری که به پیراهنش زده بود را حس کنم. فهمیدم که خیلی وقت است خوب به همسرم نگاه نکرده‌ام. فهمیدم که دیگر مثل قبل جوان نیست. چروک‌های ریزی روی صورتش افتاده بود و موهایش کمی سفید شده بود. یک دقیقه با خودم فکر کردم که من برای این زن چه کار کرده‌ام.

در روز چهارم وقتی او را بغل کرده و بلند کردم، احساس کردم حس صمیمیت بینمان برگشته است. این آن زنی بود که ۱۰ سال زندگی خود را صرف من کرده بود. در روز پنجم و ششم فهمیدم که حس صمیمیت بینمان در حال رشد است. چیزی از این موضوع به معشوقه‌ام نگفتم. هر چه روزها جلوتر می‌رفتند، بغل کردن او برایم راحت‌تر می‌شد. این تمرین روزانه قوی‌ترم کرده بود!

یک روز داشت انتخاب می‌کرد چه لباسی تن کند. چند پیراهن را امتحان کرد اما لباس مناسبی پیدا نکرد. آه کشید و گفت که همه لباس‌هایم گشاد شده‌اند. یکدفعه فهمیدم که چقدر لاغر شده است، به همین خاطر بود که می‌توانستم اینقدر راحت‌تر بلندش کنم.

یکدفعه ضربه به من وارد شد. بخاطر همه این درد و غصه‌هاست که اینطور شده است. ناخودآگاه به سمتش رفته و سرش را لمس کردم.

همان لحظه پسرم وارد اتاق شد و گفت که بابا وقتش است که مامان را بغل کنی و بیرون بیاوری. برای او دیدن اینکه پدرش مادرش را بغل کرده و بیرون ببرد بخش مهمی از زندگیش شده بود. همسرم به پسرمان اشاره کرد که نزدیکتر شود و او را محکم در آغوش گرفت. صورتم را برگرداندم تا نگاه نکنم چون می‌ترسیدم در این لحظه آخر نظرم را تغییر دهم. بعد او را در آغوش گرفته و بلند کردم و از اتاق خواب بیرون آورده و به سمت در بردم. دستانش را خیلی طبیعی و نرم دور گردنم انداخته بود. من هم او را محکم در آغوش داشتم. درست مثل روز عروسیمان.

اما وزن سبک‌تر او باعث ناراحتیم شد. در روز آخر، وقتی او را در آغوشم گرفتم به سختی می‌توانستم یک قدم بردارم. پسرم به مدرسه رفته بود. محکم بغلش کردن و گفتم، واقعاً نفهمیده بودم که زندگیمان صمیمیت کم دارد. سریع سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم. وقتی رسیدم حتی در ماشین را هم قفل نکردم. می‌ترسیدم هر تاخیری نظرم را تغییر دهد. از پله‌ها بالا رفتم. معشوقه‌ام که منشی‌ام هم بود در را به رویم باز کرد و به او گفتم که متاسفم، دیگر نمی‌خواهم طلاق بگیرم.

او نگاهی به من انداخت، تعجب کرده بود، دستش را روی پیشانی‌ام گذاشت و گفت تب داری؟ دستش را از روی صورتم کشیدم. گفتم متاسفم. من نمی‌خواهم طلاق بگیرم. زندگی زناشویی من احتمالاً به این دلیل خسته‌کننده شده بود که من و زنم به جزئیات زندگیمان توجهی نداشتیم نه به این دلیل که من دیگر دوستش نداشتم. حالا می‌فهمم دیگر باید تا وقتی مرگ ما را از هم جدا کند هر روز او را در آغوش گرفته و از اتاق خوابمان بیرون بیاورم. معشوقه‌ام احساس می‌کرد که تازه از خواب بیدار شده است. یک سیلی محکم به گوشم زد و بعد در را کوبید و زیر گریه زد. از پله‌ها پایین رفتم و سوار ماشین شدم. سر راه جلوی یک مغازه گل‌فروشی ایستادم و یک سبد گل برای همسرم سفارش دادم. فروشنده پرسید که دوست دارم روی کارت چه بنویسم. لبخند زدم و نوشتم، تا وقتی مرگ ما را از هم جدا کند هر روز صبح بغلت می‌کنم و از اتاق بیروم می‌آورمت.

شب که به خانه رسیدم، با گلها دست‌هایم و لبخندی روی لبهایم پله‌ها را تند تند بالا رفتم و وقتی به خانه رسیدم دیدم همسرم روی تخت افتاده و مرده است! او ماه‌ها بود که با سرطان می‌جنگید و من اینقدر مشغول معشوقه‌ام بودم که این را نفهمیده بودم. او می‌دانست که خیلی زود خواهد مرد و می‌خواست من را از واکنش‌های منفی پسرمان بخاطر طلاق حفظ کند. حالا حداقل در نظر پسرمان من شوهری مهربان بودم.

جزئیات ریز زندگی مهمترین چیزها در روابط ما هستند. خانه، ماشین، دارایی‌ها و سرمایه مهم نیست. اینها فقط محیطی برای خوشبختی فراهم می‌آورد اما خودشان خوشبختی نمی‌آورند.

سعی کنید دوست همسرتان باشید و هر کاری از دستتان برمی‌آید برای تقویت صمیمیت بین خود انجام دهید.

[پاسخ]

نیما پاسخ در تاريخ آبان ۲۸ام, ۱۳۹۱ ۰۰:۵۷:

محشر بود جانم
گل کاشتی
با این که من مجردم اما خیلی به دلم نشست

[پاسخ]

نازنین پاسخ در تاريخ آبان ۲۹ام, ۱۳۹۱ ۱۳:۴۳:

خواهش میشه نیما جان

[پاسخ]

عسل پاسخ در تاريخ آبان ۲۸ام, ۱۳۹۱ ۱۲:۲۵:

با نظر اقا نیما موافقم.
عالــــــــــــــی بود نازنینم.

[پاسخ]

نازنین پاسخ در تاريخ آبان ۲۹ام, ۱۳۹۱ ۱۳:۴۶:

خواهش میکنم عسل جونم

[پاسخ]

مسعود پاسخ در تاريخ آبان ۲۸ام, ۱۳۹۱ ۱۳:۲۳:

با تشکر.
این داستان از قبلا در قسمت داستان های عاشقانه موجود میباشد.

[پاسخ]

نازنین پاسخ در تاريخ آبان ۲۹ام, ۱۳۹۱ ۱۳:۴۸:

خسته نباشی مسعود خان ببخشید دیگه من هنوز وقت نکردم همه ی مطالب سایت رو بخونم

[پاسخ]

دختر بارون پاسخ در تاريخ آبان ۲۸ام, ۱۳۹۱ ۱۹:۴۰:

واقعا قشنگ بود …مرسی

[پاسخ]

⎝︶︹︺⎠گفته :

دلم می گیرد !..

وقتی ..

می نویسم فقط برای تو ..

ولی ..

همه می خوانند الا تو …!!!

[پاسخ]

⎝︶︹︺⎠گفته :

فکر کن لبه ی پرتگاه دارن ۲ نفر پرت میشن ! یکیشون اونیه که تو دوستش داری ولی اون دوستت نداره . اون یکیم تو رو دوست داره تو دوستش نداری. فقطم یکی رو میتونی نجات بدی کدوم رو نجات میدی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

[پاسخ]

مسعود پاسخ در تاريخ آبان ۲۳ام, ۱۳۹۱ ۲۰:۱۰:

این سوال رو قبلا پرسیدن!

[پاسخ]

آروینگفته :

فاح…. را خدا خلق نکرد!
آنان که در شهر نان قسمت میکنند
او را لنگ نان گذاشته اند تا
هر زمان که لنگ هم آغوشی ماندند
او را به نانی بخرند!

[پاسخ]

مسعود پاسخ در تاريخ آبان ۲۳ام, ۱۳۹۱ ۲۰:۰۹:

صادق هدایت

[پاسخ]

نیما پاسخ در تاريخ آبان ۲۸ام, ۱۳۹۱ ۰۱:۰۰:

مسعود جان این متن توی کدوم اثر صادق اومده?

[پاسخ]

مسعود پاسخ در تاريخ آبان ۲۸ام, ۱۳۹۱ ۰۱:۰۷:

نمیدونم.
قرار هم نیست که همه جملاتش داخل داستاناش و … باشه

⎝︶︹︺⎠گفته :

وﻗﺘﯽ ﻓﻬﻤﯿﺪﯼ ﻗﺮﺍﺭ ﻧﯿﺴﺖ ﺑﺎ ﻫﺮ ﺯﻥ ﯾﺎ
ﺩﺧﺘﺮﯼ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺷﺪﯼ،ﺑﻪ ﺭﺧﺘﺨﻮﺍﺏ ﺑﺮﯼ
ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﯾﺎﺩ ﮔﺮﻓﺘﯽ ﺑﺪﻭﻥ ﺗﻮﻗﻊ ﺩﻭﺳﺘﯽ
ﮐﻨﯽ…ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﻓﻬﻤﯿﺪﯼ ﻫﺮ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ
ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺷﺪ،ﺩﻭﺳﺖ‌ﺩﺧﺘﺮﺕ ﻧﯿﺴﺖ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ
ﺟﻮﺍﺏ ﺳﻼﻣﺶ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﯾﮏ ﻋﻠﯿﮏ ﻣﺤﺘﺮﻣﺎﻧﻪ
ﻓﮑﺮ ﮐﻨﯽ ﻧﻪ ﺑﻪ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩﻥ ﯾﮏ ﻣﻜﺎﻥ ﺧﺎﻟﯽ
ﺍﻭﻧﻮﻗﺖ ﻣﯿﺘﻮﻧﯽ ﺭﻭﯼ ﻫﻤﺮﺍﻫﯽ ﻭ ﻫﻤﺪﻟﯽِﺩﺧﺘﺮ
ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﺟﻨﺲ ﻣﺨﺎﻟﻔﺖ ﺣﺴﺎﺏ ﮐنی ♥

وقتی فهمیدی هر پسری که سلامت میکنه
قصدش لمس کردن بدنت نیست
وقتی فهمیدی که حتما نباید به ازدواج فکر کرد
اونوقت میتونی رو همراهی و همدلی پسر
به عنوان جنس مخالف حساب کنی♥

[پاسخ]

دختر بارونگفته :

خسته ام از خستگی های خودم…
خسته ام از دل تنهای خودم…

[پاسخ]

شیداگفته :

فقر از دیدگاه استاد علی شریعتی:
میخواهم بگویم ……
فقر همه جا سر میکشد …….
فقر ، گرسنگی نیست …..
فقر ، عریانی هم نیست ……
فقر ، گاهی زیر شمش های طلا خود را پنهان میکند ……
فقر ، چیزی را ” نداشتن ” است ، ولی ، آن چیز پول نیست ……
طلا و غذا نیست….
فقر ، ذهن ها را مبتلا میکند …..
فقر ، بشکه های نفت را در عربستان ، تا ته سر میکشد …..
فقر ، همان گردوخاکی است که بر کتابهای فروش نرفته ی یک کتابفروشی می نشیند ……..
فقر ، تیغه های برنده ماشین بازیافت است ،‌ که روزنامه های برگشتی را خرد میکند ……..
فقر، کتیبهء سه هزار ساله ای است که روی آن یادگاری نوشته اند …..
فقر ، پوست موزی است که از پنجره یک اتومبیل به خیابان انداخته میشود …..
فقر ، همه جا سر میکشد ……..
فقر ، شب را ” بی غذا ” سر کردن نیست،
فقر ، روز را ” بی اندیشه” سر کردن است!

[پاسخ]

مریمگفته :

چه سخت است،

تشییع عشق بر روی شانه های فراموشی ،

و دل سپردن به قبرستان جدایی ،

وقتی که میدانی پنج شنبه ای نیست ،

تا رهگذری ،

بر بی کسی ات فاتحه ای بخواند…

این روز ها هـــــــمه از دود سیگارشان می گویند….!
و خاطراتی را کــــــه دود می کنند…. ..
من چه کنم کــــــــــه با آتش زدن جنگل هم….
خاطراتم را نمی توانم دود کــــــــــــــنم !!!

[پاسخ]

مریمگفته :

تنهایی من، همان انتظارم است
و انتظارم، همان عشق!
و عشق تنها بهانه ی بودنم!
بی بهانه ام نکن!

بعد از رفتن تو
چقدر غریب شده ام میان این همه آشنا…
چند روزی است حجم تنهایی را بر روی قاب آبی دلم نقاشی می کنم
نه
قلم در دست من نیست
من نقاش این تنهایی نیستم

این خاطرات شب چشمانت است که
قلم در دست گرفته..
و به حرمت شبهای تلخ من

بعد از رفتن تو
حجم تنهایی را بر قاب دلم نقاشی می کند

جز تو

[پاسخ]

مریمگفته :

برو و پشت سرت را هم نگاه نکن ، از تو بیزارم ، بهانه هایت را برایم تکرار نکن
حرفی نزن ، بی خیال ، اصلا مقصر منم ، هر چه تو بگویی ، بی وفا منم!
نگو میروی تا من خوشبخت باشم ، نگو میروی تا من از دست تو راحت باشم…
نگو که لایقم نیستی و میروی ، نگو برای آرامش من از زندگی ام میروی….این بهانه ها تکراریست ، هر چه دوست داری بگو ، خیالی نیست….
راحت حرف دلت را بزن و بگو عاشقت نیستم ، بگو دلت با من نیست و دیگر نیستم!
راحت بگو که از همان روزاول هم عاشقم نبودی ، بگو که دوستم نداشتی و تنها با قلب من نبودی
برو که دیگر هیچ دلخوشی به تو ندارم ، از تو بدم می آید و هیچ احساسی به تو ندارم
سهم تو، بی وفایی مثل خودت است که با حرفهایش خامت کند، در قلب بی وفایش گرفتارت کند ، تا بفهمی چه دردی دارد دلشکستن!
برو، به جای اینکه مرحمی برای زخم کهنه ام باشی ،درد مرا تازه تر میکنی !
حیف قلب من نیست که تو در آن باشی ،تمام غمهای دنیا در دلم باشد
بهتر از آن است که تو مال من باشی….
حیف چشمهای من نیست که بی وفایی مثل تو را ببینند ، تو لایقم نیستی ،

فکرنکن از غمرفتنت میمیرم!
برو و پشت سرت را هم نگاه نکن ، برو و دیگر اسم مرا صدا نکن
بگذار در حال خودم باشم ، بگذار با تنهایی تنها باشم …

[پاسخ]

مریمگفته :

یک شبی مجنون نمازش راشکست

بی وضودر کوچه ی لیلا نشست

عشق،آن شب مست مستش کرده بود

فارغ از جام الستش کرده بود

گفت:یارب ازچه خارم کرده ای

برصلیب عشق دارم کرده ای

خسته ام زین عشق،دل خونم مکن

من که مجنونم تومجنونم مکن

مرداین بازیچه دیگرنیستم

این تو و لیلای تو،من نیستم

گفت:ای دیوانه لیلایت منم

در رگت پنهان وپیدایت منم

سالها باجورلیلا ساختی

من کنارت بودم ونشناختی.

[پاسخ]

نیما پاسخ در تاريخ آبان ۲۸ام, ۱۳۹۱ ۰۱:۰۵:

سلام مریم جان
دنبال این شعر می گشتم

راستی شعر از کدوم شاعره?

[پاسخ]

ترانه پاسخ در تاريخ آبان ۲۸ام, ۱۳۹۱ ۱۰:۱۰:

یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او
پر ز لیلا شد دل پر آه او

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای

نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی

خسته ام زین عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو … من نیستم

گفت: ای دیوانه لیلایت منم
در رگت پیدا و پنهانت منم

سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم

کردمت آواره ی صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا بر نیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سر میزنی
در حریم خانه ام در میزنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بیقرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم

مولانا

[پاسخ]

مریمگفته :

چه زود فراموش شدم…

چه زود فراموش شدم آن زمان که نگاهم از نگاهت دور شد ….

چه زود از یاد تو رفتم آنگاه که دستانم از دستان تو رها شد….

مقصد من در این راه عاشقی بیراهه بود این همه انتظار و دلتنگی بیهوده بود !

با اینکه دلتنگ هستم اما چاره ای جز تحملش ندارم ،خیلی خسته ام ،

راهی جز تنها ماندن ندارم !

چه زود قصه عشقمان به سر رسید اما آن مرد عاشق به عشقش نرسید !

چه زود آسمان زندگی ام ابری شد ، دلم برای آن آسمان آبی دلتنگ است ،

که با هم در اوج آن پرواز می کردیم و به عشق هم می خواندیم آواز زندگی را …

آرزوی دلم تبدیل به رویا شد ، تنها ماندم و عشقم افسانه شد …

چه زود رفتی و چشم به ستاره ای درخشان تر از من دوختی ،

با اینکه کم نور بودم اما داشتم به پای عشقت می سوختم ،

با اینکه برای خود کسی نبودم ،

اما آنگاه که با تو بودم برای خودم همه کس بودم.

[پاسخ]

مریمگفته :

تو این دنیا دلم خوش بود که دستامو تو میگیری

نمیترسی از احساسم ، نمیگی از نگام سیری

تو این دنیا دلم خوش بود یکی حرفامو میفهمه

یکی هست مثل من با من ، که رویاهامو میفهمه

تو این دنیا دلم خوش بود منو تنها نمیزاری

نمیری بی خبر یک روز ، رو قلبم پا نمیزاری

تو این دنیا دلم خوش بود که میدونی دلم تنها و غمگینه

غم دوریت واسه قلبم ، یه کوه خیلی سنگینه

دلم خوش بود که چشمامو نمیخوای دیگه بارونی

دلی رو که به تو دادم ، نمیبازی به آسونی

[پاسخ]

مریمگفته :

پرسید که چرا دیر کرده است؟

نکند دل دیگری او را اسیر کرده است؟

خندیدم و گفتم او فقط اسیر من است

تنها دقایقی چند تاخیر کرده است…

گفتم امروز هوا سرد بوده است

شاید قرار تغییر کرده است

خندید به سادگیمو گفت

احساس پاک تو را زنجیر کرده است

گفتم از عشق من چنین مگوی

گفت خوابی…..سالهاست دیر کرده است

در آینه به خود نگاه میکنم….

آه عشق تو عجب مرا پیر کرده است

راست گفت آینه که منتظر نباش….

او برای همیشه دیر کرده است….

[پاسخ]

عسل پاسخ در تاريخ آبان ۲۸ام, ۱۳۹۱ ۱۲:۳۶:

زیبا بود.مرسی مریم جان.

[پاسخ]

مریمگفته :

لطفا به من عشق تعارف نکنید
سیرم!
من به تنهایی کنار ساحل قدم میزنم
به تنهایی به دیدن غروب میروم
به تنهایی تنها میمانم!
عشق را میسپارم به چشمان آزاد و نترس موش های صحرایی
من شکستم ، دیروز تکه تکه هایم را با دست جمع کردم ، دستم برید ! از فردا خودم را گچ میگیرم
شاید دیگر هرگز پرواز نکنم اما هرگز زمین نمیخورم
شاید نخندم اما گریه هم نمیکنم
شاید جاودانه نشوم ! اما آسوده میمیرم
فردا قلبم را از جا میکنم ، چالش میکنم زیر خروارها خاک نم کشیده ی کویر
شما هم میتوانید در مراسم تدفینش شرکت کنید
فقط لطفا قلبم را ندزدید
من عاشق نمیشوم
حتی به قیمت پوسیدن..

[پاسخ]

مریمگفته :

قسم دادم خداروبه ماه وبه ستاره

به چشمایی که هرشب اسیرانتظاره

به اون بنفشه هایی که مخصوص بهاره

به اون مهی که تنهاست مال شبای تاره

یه شب خدابه من گفت توروواسم میاره

توروآوردوکردی به چشم من اشاره

چه کم بودعمراین فصل من وتوونظاره

دنیاکوچیک بود اما توگم شدی دوباره

[پاسخ]

مریمگفته :

گفت:دوستت دارم !
هر چه گشتم مثل تو پیدا نشد..
گفتم: خوب گشتی ؟
گفت: آره !
گفتم: اگر دوستم داشتی نمی گشتی ..!

[پاسخ]

نیماگفته :

میان ماندن و نماندن

فاصله تنها یک حرف ساده بود

از قول من

به باران بی امان بگو :

دل اگر دل باشد ،

آب از آسیاب علاقه اش نمی افتد

[پاسخ]

عسل پاسخ در تاريخ آبان ۲۸ام, ۱۳۹۱ ۱۲:۳۲:

قشنگ بود.مرسی.

[پاسخ]

asraگفته :

پشت این کوچه های تاریک بود …

همان کسی که اسمم را صدا می زد….

زنی پشت پنجره ی خانه اش اواز می خواند…

دختر بچه ای عروسکش را زیر پا له می کرد …

و من سرگردان دنبال چشم هایی اشنا بودم …

فقط نگاهم کرد و رفت ….

و داستان من اینگونه بود که ناتمام ماند!

[پاسخ]

هستیگفته :

باز باران با ترانه…
میخورد بر بام خانه…
خانه ام کو؟
خانه ات کو؟
آن دل دیوانه ات کو؟
روزهای کودکی کو؟
فصل خوب سادگی کو؟
یادت آید روز باران…
گردش یک روز دیرین؟!
پس چه شد دیگر کجا رفت؟
خاطرات خوب و رنگین
در پس آن کوه بن بست
در دل تو آرزو هست؟
کودک خوشحال دیروز…
غرق در غم های امروز….
یاد باران رفته از یاد…
آرزو ها رفته بر باد….

[پاسخ]

شراره*گفته :

عاشق پسرخاله ی کلاه قرمزی ام!
دیدی رفته بود یه کیک مسموم رو تنهایی خورده بود تا بقیه مریض نشن!
بهش گفتن خب چرا ننداختیش دور؟!
گفت:خب مورچه ها میخورن!به مورچه که نمیشه سرم وصل کرد؟!!!*

[پاسخ]

عاطفهگفته :

یکی از لذتهایی که دلم میخواد …
اینه که با عشقت داری یه آهنگ آروم و ملایم رو گوش میدی..
بعد تو آهنگی حواست نیست… یهو میاد از پشت دستاشو دورت حلقه می کنه.. سرشو میذاره رو شونه هات و آروم با آهنگ زمزمه میکنه..
اون آهنگ میشه خاطره..
عشقت میشه خاطره..
اون آغوش .. اون سر رو شونه.. میشن خاطره…

[پاسخ]

دختر بارون پاسخ در تاريخ دی ۱ام, ۱۳۹۱ ۱۵:۲۷:

خیلی قشنکه عاطفه جون …کاش این خاطره ها زیاد شن…

[پاسخ]

الناگفته :

وقتی در تنهایی خودم قدم می زنم
خاطرات با تو بودن
آرامشم را بر هم می زند!!!
چه پریشانی لذت بخشیست دلتنگ تو بودن….
دلم برای شنیدن صدایت تنگ شده
برای دیدنت!
و….
دیشب در خواب منتظر آمدنت بودم
اما…
به خوابم هم نیامدی و من درد انتظار را در خواب هم احساس کردم!

[پاسخ]

ناهیدگفته :

باران نبار عاشقانه اش نکن منو او ما نشدیم………………………………

[پاسخ]

daryaگفته :

باران!بیا و رحم کن
تو که می آیی،یاد او هم می آید
آنوقت من می مانم بدون چتر
روی سنگفرشهای خیسی که
طعم تنهایی می دهند!
باران!
بیا و رحم کن
اشکهایم که با قطرات تو بر گونه هایم می لغزند
دل سنگ را آب می کنند

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ مرداد ۳۱ام, ۱۳۹۲ ۱۶:۰۶:

خیلی قشنگ بود دریا جان دوسش داشتم

[پاسخ]

darya پاسخ در تاريخ مرداد ۳۱ام, ۱۳۹۲ ۱۸:۳۶:

مرسی عزیزم. لطف داری

[پاسخ]

نیلوفرگفته :

خدا یا ارزوی دیدارش در دلم مانده من طاقت دوری را ندارم خودت دوباره اورا به من باز گردان روزهای زیبا را روزهای بارانی و برفی را پروردگارا چرا من چرا؟

[پاسخ]

سیاوُشـ ستارهـ بیـ نشانــگفته :

کاش میشد اشک مرا باران با خود همسفر کند…

کاش باران آبستن اشک من باشد…

و کاش باران فقط یکبار…

تنها در یاد تو جاری شود…

و کاش آنقدر باران بیاید که تو غرق احساس من شوی…

آنگاه دستت را گیرم به ساحل تنهایی تو و من…

کاش میشد آن قاصدک رها شده در سپیده دم…

عطر نفس هایت را…

نوای نفس هایت را…

و تنها چند کلامی از تو را…

سحر گاهان بوسه ای زند، همه را، بر پلک های خیس باران…

و آنگاه نوازش کند، قطره اشکِ بخواب آمده مرا، همچون شبنم تازه برگ گل…

ای کاش باران و قاصدک مهربان باشند و برای هم…

ای قاصدک
من
به امید آفریدگار، به انتظار آمدنت، رستگاری دارم…

راستی ای باران میشود…؟؟؟!

دلنوشتهـ : سیاوشـ
۵/۳/۹۳

[پاسخ]

سحرگفته :

خیلی مطلب زیبایی بود
عین حقیقت
اگه طرفت واقعا عاشقت باشه هیچ وقت نگران خیس شدن خودش و درد کشیدن نیس
وقتی عاشق باشی همه وجودت میشه عشقت

[پاسخ]