آخرين مطالب
آخرین محصولات
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
موضوعات
ست دستبند 4 تایی مایا انگشتر استیل پروانه گردنبند زنجیری استیل الماسی
انگشتر مذهبی طلاروس انگشتر بوته گل رز انگشتر استیل شاین
گردنبند استیل شاین قرمز کیف پول 123 گردنبند فروهر اصل
   
محصولات فروشگاه عاشقانه سایت الون بوی
انگشتر استیل ورساچ انگشتر استیل lovely
پابند استیل پروانه دستبند قلب رنگی
انگشتر طرح کمربند کیف دستی MK
مینی نگین زن انگشتر طرح توپ مروارید
دخترخوانسارگفته :

هر دَم
از زندگی ما
یک دَم
از مرگ ماست
برای دوباره زنده شدن
و دمادم زنده شدن
این چرایی یک خوشبختی‌ست
و زندگی ما یک همدمی‌ست
از دم و از مدام
پس هر کلام
که دگرگون می‌کند زندگی‌مان را
در یک دم
هم اولین و هم آخرین
ما همدیگر را دوست داریم در هر کلمه

شاعر: هانری مشونیک
از مجموعه «از سکوت به سکوت

[پاسخ]

دخترخوانسارگفته :

مرگ
سراغ مرا از تو خواهد گرفت
وقتی بیاید
ومن خانه نباشم
بگو رفته است مسافرت
بگورفته است دنبال زندگی
وقتی برگشت
خودش تماس میگیرد
مرتضی محمودی

[پاسخ]

دخترخوانسارگفته :

بامرگ
تا کهکشانها خواهم رفت…
با زندکی
راه دوری نمیتوان رفت…
بیژن جلالی

[پاسخ]

دخترخوانسارگفته :

زندگی
قشنگ و زیباست
اما ما بدشانسیم!
باد درست جایی می وزد
که ما درآن پناه گرفته ایم…
رسول یونان

[پاسخ]

دخترخوانسارگفته :

هرگز
کسی چنین فجیع
به کشتن خود برنخاست
که من به زندگی نشسته ام…
احمدشاملو

[پاسخ]

mojtaba_aloneگفته :

در خدمت خلق بندگی ما را کشت
وز بهر دو نان دوندگی ما را کشت
هم محنت روزگار و هم منت خلق
ای مرگ بیا که زندگی ما را کشت
(علی اشتری”فرهاد”)

[پاسخ]

mojtaba_aloneگفته :

هرکه آمد بار خود را بست و رفت
ما همان بدبخت و خوار و بی نصیب
زان چه حاصل،جز دروغ و جز دروغ
زین چه حاصل،جز فریب و جز فریب
‏”مهدی اخوان ثالث”

[پاسخ]

رهاگفته :

از انسانها غمی به دلنگیر,زیرا خودغمگینند!
با آنکه تنهایندولی ازخود میگریزند!
زیرا از خود وبه خود وبه حقیقت خود شک دارند,
پس دوستشان بدار حتی اگر دوستتنداشته باشند

[پاسخ]

شهریوریگفته :

ما راه می رفتیم و زندگی
نشستن بود
ما می دویدیم و زندگی
راه رفتن بود
ما می خوابیدیم و زندگی
دویدن بود
انسان ، هیچگاه برای خود
مأمن خوبی نبوده است

حسین پناهی

[پاسخ]

شهریوریگفته :

گاهی آنقدر بدم می آید
که حس میکنم باید رفت
باید از این جماعت پُرگو گریخت
واقعا می گویم
گاهی دلم می خواهد بگریزم از اینجا
حتی از اسمم ، از اشاره ، از حروف
ازاین جهانِ بی جهت که میا
که مگو ، که مپرس
گاهی دلم می خواهد
بگذارم بروم بی هر چه آشنا
گوشه ی دوری گمنام
حوالی جایی بی اسم
بعد بی هیچ گذشته ای
به یاد نیارم از کجا آمده
کیستم
اینجا چه می کنم
بعد بی هیچ امروزی
به یاد نیاورم که فرقی هست
فاصله ای هست
فردایی هست
گاهی واقعا خیال می کنم
روی دست خدا مانده ام
خسته اش کرده ام
راهی نیست
باید چمدانم را ببندم
راه بیفتم بروم
ومی روم
اما به درگاه نرسیده از خود می پرسم
کجا ؟
کجا را دارم ، کجا بروم ؟

سیدعلی صالحی

[پاسخ]

شهریویگفته :

هیزم شکن محکم بزن اما
دست از سر حال بدم بردار ..
این خش و خش ها را تمامش کن
آهسته ..
آهسته ..
قدم بردار

علیرضا بشارتی

[پاسخ]