آخرين مطالب
آخرین محصولات
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
موضوعات
ست دستبند 4 تایی مایا انگشتر استیل پروانه گردنبند زنجیری استیل الماسی
انگشتر مذهبی طلاروس انگشتر بوته گل رز انگشتر استیل شاین
گردنبند استیل شاین قرمز کیف پول 123 گردنبند فروهر اصل

زندگی اما این گونه می گذرد:
انسان تصور می کند که در نمایشنامه ای معین نقش خود را ایفا می کند، و هیچ ظن نمی برد که در این اثنا بی آنکه به او خبر بدهند صحنه را تغییر داده اند، و او نادانسته خود را وسط اجرایی متفاوت می یابد…

 

 

عشق های خنده دار / میلان کوندرا / فروغ پوریاوری

موضوع : شعر و دل نوشته
نویسنده :   ,   ۱۱۹ ديدگاه  ,   تاریخ ارسال : ۱۵ اسفند, ۱۳۹۱  , 
   
محصولات فروشگاه عاشقانه سایت الون بوی
انگشتر استیل ورساچ انگشتر استیل lovely
پابند استیل پروانه دستبند قلب رنگی
انگشتر طرح کمربند کیف دستی MK
مینی نگین زن انگشتر طرح توپ مروارید
لیلاگفته :

دور و برم اینجا
گاهی پر می شود از آدمهایی که
هستند ولی نیستند…
و من مشق می کنم هر شب
تمام تنهایی ام را بر تن لحظه هایی که دنبال می کنند
فردایی را که
دوباره
پر می شود
از آدمهایی که
هستند ولی نیستند…!

[پاسخ]

لیلاگفته :

من مثل ساعتی مریضم
به دقت درد میکشم
سکوت تانکی است که بر زمین فکرهایم میچرخد
و علامت میگذارد
از روی همین علامت ها دکتر نقشه ی جغرافیای روحم را بر روی میز میکشد
…و با تاثر دست بر روی علامت ها میگذارد :چه چاله های عمیقی!

[پاسخ]

لیلاگفته :

یاد گرفتـــه ام انسان مدرنـــی باشــــم و هــر بار که دلتنـــــــگ میشــــوم بـه جای بغـــــض و اشــــک تنهـــا به این جملـــه اکتفــا کنـــم کــه هوای بـــد ایــن روزهــاآدم را افســــــــرده میکنـد ..!

[پاسخ]

لیلاگفته :

این روزها احساس میکنم چقدر شبیه سکوتم …
با کوچکترین حرفی میشکنم …

[پاسخ]

لیلاگفته :

ﻫﻮﺍﯼ ﻣُﺮﺩﻥ
ﺑﯿﺦ ﮔﻮﺵ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ !
ﻫﻤﺎﻧﺠﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺭﻭﺯﯼ,
ﺭﺩ ﻧﻔﺴﻬﺎﯼ ﺗﻮ ﺑﻮﺩ

[پاسخ]

لیلاگفته :

ﺍﮔﺮ ﺭﻭﯾﺎﻫﺎﯾﺖ ﺷﮑﺴﺘﻨﺪ ﻭ ﻓﺮﻭ ﺭﯾﺨﺘﻨﺪ ﺑﯿﻤﻨﺎﮎ ﻧﺒﺎﺵ
ﭼﻪ ﺑﺴﺎﺭﻭﯾﺎﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﭼﻨﯿﻦ ﺁﺳﺎﻥ ﻣﯿﺸﮑﻨﻨﺪ ﺍﺳﺎﻥ ﻧﯿﺰ ﺍﺯ ﻧﻮ ﺳﺎﺧﺘﻪ ﻣﯿﺸﻮﻧﺪ
)ﮐﺮﯾﺲ ﺟﻨﺴن

[پاسخ]

maryamگفته :

havaye mordan ra bo mikesham .talkh nist,,kami sard ast.,,,hesash mikonam .hamin jast .bikhe gosham be ghole leila . ama na nazdiktar az an .hamrahe nafs hayam daroone sine penhan shode.be zoodi noobatash mishavad.to ra az man door mikonad .pas kheili vaght ast ke mordeam .to kheili vaght ast ke doori az man.pas morde am

[پاسخ]

atenaگفته :

چـتـرتــــ را بگــــیر . . .
چشــــــــــم های من . . .
بزرگ شده ی بارانند . .

[پاسخ]

atenaگفته :

دوست می دارمـش … امـّـا …
می تـرسم بـگویــم و بگـویـد : ” مرسـی !! ”
یــا بگویـد بـه این دلـیـل و آن دلـیـل دوسـتـم نـدارد …
یــا چـه می دانـم …
مثـل خیـلیـهـا بگـویـد لیـاقـتـم بـیـشـتـر از این حرفـهاسـت …
می تـرسـم از اینــکـه
هـرچـیـزی بـگویـد جُـز :
” مــَــن هـم دوسـتت دارم … ”

[پاسخ]

atenaگفته :

نذر کرده ام
صد دور تسبیح
اهدنا صراط المستقیم بخوانم ؛
شاید
مرا که میبینی ،
دیگر مسیرت را کج نکنی !!!

[پاسخ]

atenaگفته :

یک نفر ،
همیشه یک نفر نیست ؛
یک نفر گاهی همه است …
شاید حالا بتوانی بفهمی
وقتی غروب یک روز تعطیل
دلم برای تو تنگ می شود
چه دلتنگی عظیمی را
به دوش میکشم …!!!

[پاسخ]

atenaگفته :

من
چه دو حرفیه وسوسه انگیزیست …
این من!
نه در پی عشق است نه تشنه ی مهربانی
فراری از پسران مانکن پرست و دختران آهن پرست …
فقط برای خودم هستم…خود خودم ! مال خودم !
صبورم و عجول !!
سنگین و سرگردان !!
مغرور …
با یک پیچیدگی ساده و مقداری بی حوصلگیه زیاد !!!
و برای تویی که چهره های رنگ شده را می پرستی نه سیرت آدمی ؛ هیچ ندارم
راهت را بگیــر و بـــــــرو
حوالی ما توقف ممنــــوع است !

[پاسخ]

ghazalگفته :

اه !!!
چقدر رهایی بخش است اگر احساس کنم از یاد همه ادمها فراموش شده ام ؛
حتی از یاد همه کسانی که اطرافم هستند …

[پاسخ]

ghazalگفته :

انکه احساس مرا نشنید و رفت
بهترین اواز من را چید و رفت
انکه از متن قشنگ شعر من
طرح لبخند مرا دزدید و رفت
انکه با تنهایی من سر نکرد
از سکوت چشم من ترسید و رفت
انکه او شیرین ترین افسانه بود
یک شبی در خواب من تابید و رفت
مثل یک دلشوره مبهم و گنگ
حسرتی تازه به من بخشید و رفت
با من و در من همیشه زنده است
گر چه بر احساس من خندید و رفــت!!

[پاسخ]

ghazalگفته :

صدا ؟ رفت!
تصویر ؟ رفت!
احساس ؟ رفت!
لمس دستانت ؟ رفت !
من ماندمو کوهی خاطره …

[پاسخ]

ghazalگفته :

روزگار گر سر به نامردی گذاشت قید مردی را بزن نامرد باش ،
هر کجا خواهی برو با هر که خواهی یار باش
این رفیقان نا رفیقند گفتمت هوشیار باش ،
رفیق بی وفا را کمتر از دشمن نمیدانم
سرم قربان ان دشمن که بویی از وفا دارد !!

[پاسخ]

ghazalگفته :

چیرهای خوب به سراغ کسانی میروند
که صبر میکنند
اما چیرهای بهتر به سراغ کسانی میرود
که برایش تلاش میکنند …

[پاسخ]

mohammadگفته :

نوشته ها بهانه است،فقط مینویسم که یادآوری کنم به یادتم،باورش باتو!!

[پاسخ]

mohammadگفته :

گاهی حرفم رابرای نان ریزه های حیاط میزنم!!!شاید گنجشک ها هضمش کنند.

[پاسخ]

mohammadگفته :

پشت دریاها هیچی نیست بیخودی قایق نساز…
آنجا هم رفتم
آدمهایش مثل آدمهای اینجاست….
سهراب هم دروغ می گفت..

[پاسخ]

mohammadگفته :

کارگرخسته ای سکه ای ازجلیقه کهنه اش درآوردتاصدقه دهد،ناگهان جمله ای روی صندوق دیدومنصرف شد!
صدقه عمررازیادمیکند

[پاسخ]

مریم پاسخ در تاريخ اسفند ۱۸ام, ۱۳۹۱ ۱۵:۲۱:

خیلی قشنگ بود و لطیف.مرسی

[پاسخ]

atenaگفته :

نوشته بود ” ذهن تو مریض است”

نه رفیق بیا ذهن های مریض را برایت معنی کنم!

ذهن مریض آنیست که بهانه شلوغی واگن مترو و به بهانه ترمز خودش را به زن ها میمالد !

ذهن مریض آنیست که به بهانه جا نبودن در اتوبوس خودش را به زنها میچسباند!

ذهن مریض آنیست که وقتی دختری کنار خیابان در انتظار تاکسی است قیمت میپرسد!

ذهن مریض آنیست که تا موی بلوند و استخوانی میبیند فاحشه مینامد!

ذهن مریض آنیست که شیطنت خاص زنان را فاحشگری میداند!

ذهن مریض آنیست کوچکترین لبخند یک زن را درخواست سکس میداند!

ذهن مریض در این کشور زیاد است از آن های که دختری را که روژ قرمز میزنند روسپی میدانند تا آن ها که با دیدن ساپورت ارضا میشوند.

ذهن مریض اینجاست در ایران جایی که یک زن در مانتو جذاب تر است از زنی در ماکسی

اینجا مرد هایش از کمبود همه را فاحشه میدانند جز مادر و خواهر خویش!

[پاسخ]

atena پاسخ در تاريخ اسفند ۱۶ام, ۱۳۹۱ ۲۱:۵۲:

تجاوز یعنی…!!
تو تاکسے خانوم بغل دستے از نوع نشستن یک مرد احساس راحتی نکنــه…!!

تجاوز یعنے…!!
دختری به خاطر ترس از نگاه هرزه یک مری و گرمای تابستون مجبور شـه مسیری رو بـدوه…!!

تجاوز یعنے…!!
دوستت دارم گفتنت هزار تا معنی بـده…!!

تجاوز یعنے…!!
ویراטּ کردטּ کاخ آرزوهاے یک زטּ…!!

تجاوز یعنے…!!
به قیمت عشق زטּ را با تـن سنجیـدن…!!

تجاوز یعنے…!!
اسمش را دوستے ساده گذاشتے و دختری به نام دل عشقش دانست…!!

تجاوز یعنے…!!
به جرم پاک بودن طردشـدטּ…!!

بلـه…
تجاوز تنها یک معنے نمیـده…!

[پاسخ]

atenaگفته :

دختری پشت یک اسکناس ۱۰۰۰۰تومانی نوشته بود:

پدر معتادم بابت همین پولی که پیش توست یک شب مرا به دست صاحب خانه مان سپرد..

خدایا چقدر میگیری که شب اول قبر قبل از اینکه تو از من سوال کنی،من از تو بپرسم چرا….؟

[پاسخ]

ziba پاسخ در تاريخ اسفند ۱۶ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۲۸:

like

[پاسخ]

atenaگفته :

خدا ازم پرسید:میبری یا میخوری؟

گفتم میخورم.

افسوس ندانستم که لذت ها بردنی هستند و حسرت ها خوردنی…

[پاسخ]

atenaگفته :

کوله بارم بر دوش، سفری باید رفت،

سفری بی همراه،

گم شدن تا ته تنهایی محض،

یار تنهایی من با من گفت:

هر کجا لرزیدی،

از سفرترسیدی،

تو بگو، از ته دل

من خدا را دارم…

[پاسخ]

atenaگفته :

دلم که برایت تنگ میشود…
رو میکنم به کاکتوس کنار تاقچه…
کاکتوس به نظرم شکل توست…
بامزه و وحشتناک
با همان تیغ ها کمی احساساتم را می خراشد…
ولی من میخندم…

[پاسخ]

atenaگفته :

حیف که روی تو غیرت دارم،
وگرنه روسریت را
از همین سطر باز می کردم
که همه ببینند
چه خیالی بافته ام
از موهایت…

[پاسخ]

مجیــــــــــــــــــــــــد دلبندمگفته :

نکند یوسف عمرم رود از مصر خیالت / باز آواره ی تنهایی چاهم بکنی . . .

[پاسخ]

مجیــــــــــــــــــــــــد دلبندمگفته :

بهاری کن مرا جانا، که من پابند پاییزیم
و آهنگ غزلهای جوانم گریه می خواهد
چنان دق کرده احساسم میان شعر تنهایی
که حتی گریه های بی امانم، گریه می خواهد . . .

[پاسخ]

ترانه پاسخ در تاريخ اسفند ۱۷ام, ۱۳۹۱ ۰۹:۰۱:

قشنگ بود

[پاسخ]

مجیــــــــــــــــــــــــد دلبندمگفته :

احســاس میکنم بازی را بد باختــ ـ ـــم

حواســــت هست؟!

من یارت بودم

نه حریفـــت…!

[پاسخ]

atenaگفته :

اینجا چیز شاد نداریم!
اینجا نوشته زیبا نداریم!
اینجا فقط غم داریم رفیق!
اینجا درد داریم رفیق!

اینجا همه ضربه خوردن
اینجا جای بازنده هاست
اینجا جای آن هایست که خیانت دیده اند
اینجا جای یتیم هاست جای بی کس هاست

اینجا جای آن هاست که با خاطره ها میجنگند!
اینجا جای دخترهای است که گول پسرهای زبان باز را خورده اند!
اینجا جای پسر هایست که با بکارت دروغ خر شدن

خلاصه بگوییم اینجا هیچکس عادی نیست
اینجا همه مشکل دارند
اینجا شب هایش بیشتر مشتری دارد

[پاسخ]

atenaگفته :

وقتی می خوای یه رابطه رو کات کنی…
درست کات کن…
لگدکوبش نکن…
بذار برو…
اما داغونش نکن…
با احساسش ،
فکرش ،
اعتمادش و غرورش بازی نکن…
چون بعد از رفتن تو فقط غمگین نمیشه…
تا سالها باید با یه ترس لعنتی زندگی کنه…
و نمیتونه دیگه به هیچ کس اعتماد کنه
حتی برای یه دوستی ساده

[پاسخ]

هستـــــــــــی پاسخ در تاريخ اسفند ۱۷ام, ۱۳۹۱ ۱۳:۴۴:

خیلی زیبا بود عزیزم

[پاسخ]

atena پاسخ در تاريخ اسفند ۱۷ام, ۱۳۹۱ ۱۶:۰۸:

خواهش گلم

[پاسخ]

atenaگفته :

گاهی دلم میخاهد وقتی بغض میکنم

خدا

از آسمان بیاید و مرا در آغوش بگیرد وبگوید:

بیا برویم…اینجا مردم اذیتت میکنند….

[پاسخ]

atenaگفته :

گاهی دلم می خواهد خودم را بغل کنم!

ببرم بخوابانمش!

لحاف را بکشم رویش!

دست ببرم لای موهایش و نوازشش کنم!

حتی برایش لالایی بخوانم،

وسط گریه هایش بگویم:

غصه نخور خودم جان!

درست می شود!درست می شود!

اگر هم نشد به جهنم…

تمام می شود…

بالاخره تمام می شود…!!!

[پاسخ]

atenaگفته :

از من نرنج!
من نه مغرورم و نه بی احساس!
فقط خسته ام،خسته از اعتمادی بیجا و مردمی دروغگو.

[پاسخ]

atenaگفته :

هی فلانی . . . !! ؟

مرا ببخش که ساده بودن زیادم دلت را زد…

مرا ببخش اگر عشق ورزیدن زیادم چشمانت را بست…!!!

می روم تا آنان که توانا ترند…

تو را به پوچ بودنت برسانند

[پاسخ]

atenaگفته :

شهر من اینجا نیست !
اینجا…
آدم که نه!
آدمک هایش , همه ناجور رنگ بی رنگی اند!
و جالب تر !
اینجا هر کسی
هفتاد رنگ بازی میکند
تا میزبان سیاهی دیگری باشد!
.
شهر من اینجا نیست!
اینجا…
همه قار قار چهلمین کلاغ را
دوست می دارند!
و آبرو چون پنیری دزدیده خواهد شد!
.
شهر من اینجا نیست!
اینجا…
سبدهاشان پر است از
تخم های تهمتی که غالبا “دو زرده” اند!
.
من به دنبال دیارم هستم,
شهر من اینجا نیست…شهر من گم شده است

[پاسخ]

atena پاسخ در تاريخ اسفند ۱۷ام, ۱۳۹۱ ۱۱:۳۸:

کشور من تنها کشوریست که پرچمش را به زبان کشور دیگر نوشته اند…..

[پاسخ]

atenaگفته :

آغوشت را برایم باز کن…

نفس هایم دلیلی برای ظهور ندارند…کمی با صدایت آرامم کن

میخواهم معنای زندگی را با صدای قلبت یاد بگیرم…آرامش را در

چشمانت معنا میکنم…

چشمانی که هر نگاهش غوغایی از حرفهای نا گفته است…

آغوشت را برایم باز کن…

کمی از بغض هایم فراموش شوند برای لحظه ای…دنیا را از خودم

دور کنم

صدایت میکنم… بلکه بار دیگر نگاهم کنی

نگاهی که دنیای سیاهم را نورانی میکرد.

[پاسخ]

atenaگفته :

من دختر آریاییم

!بدان،حوای کسی نمیشوم که به هوای دیگری برود

!تنهایی ام را با کسی تقسیم نمیکنم که روزی تنهایم بگذارد

روح خداست که در من دمیده و نامش احساس است،ارزان نمیفروشمش

دستانم بالین کودک فردایم خواهدشد،بی حرمتش نمیکنم،به کسی نمیسپارمش

[پاسخ]

atenaگفته :

در سرزمین من، هیچ کوچه ای به نام هیچ زنی نیست…
و هیچ خیابانی…
بن بست ها اما؛ فقط زن ها را میشناسند انگار…
در سرزمین من، سهم زن ها از رودخانه ها،
تنها پل هایی است که پشت سر آدم ها خراب شده اند…
اینجا نام هیچ بیمارستانی مریم نیست…
تخت زایشگاه ها اما؛
پر از مریم های درد کشیده ای است که هیچ یک، مسیح را آبستن نیستند…
روی حرفم، دردم با شماست!
اگر زنی را نمی خواهید دیگر،
یا برایش قصد تهیه ی زاپاس را دارید!
به او مردانه بگو داستان از چه قرار است…!
آستانه ی درد او بلند است….
یا می ماند…
یا می رود…
هر دو درد دارد….
اینجا زمین است!
حوا بودن تاوان سنگینی دارد..

[پاسخ]

atenaگفته :

به لب های ســـاده ات بیامـوز که

گول هر لبــی را نخــورد

من میـــدانم!

روزی لب های کثیفــش را بــاز می کند

و تو را هـــرزه یاد می کند!

[پاسخ]

atenaگفته :

حسادت نکن..
انچه بعد از تو
در بغلم گرفتم
زانوی غم است

[پاسخ]

atenaگفته :

خیلی ممنون اینقدر اسون منو داغون کردی واسه

احساسی که داشتم دلمو خون کردی تو که هیچ

حسی به این قصه نداشتی واسه چی منو به محبت

دو روزه مهمون کردی من حواسم به تو بوده تو دلت

سر به هوا با همین سر به هوایت منو ویرون کرده

من که با نگاه شیرین توفرهادشدم

مگه این کافی نبودکه منو مجنون کردی

[پاسخ]

atenaگفته :

تو که قرار نیست برگردی

پل های پشت سرت را
خراب کن مبادا وسوسه ام
کنند دنبالت بیایم………..

[پاسخ]

هستـــــــــــی پاسخ در تاريخ اسفند ۱۷ام, ۱۳۹۱ ۱۳:۴۵:

بازم زیبا بود

[پاسخ]

atenaگفته :

خود را تصور کن بی او

شاید بفهمی چه کشیدم

بی تو

[پاسخ]

atenaگفته :

این اخرین بارم بود

دیگر احساسم را
برای کسی عریان
نمی کنم صداقت
یعنی حماقت

[پاسخ]

atenaگفته :

گاه دلتنگ می شویم دتتنگتر از همه
دلتنگی ها.در گوشه ای می نشینیم
و حسرت ها را میشماریم…..باختن
ها و صدای شکستن را.نمی دانم من
کدامین امید را ناامید کردم و کدام خواهش
را نشنیدم و به کدام دلتنگی خندیدم
که چنین دلتنگم………

[پاسخ]

atenaگفته :

گنجیشک خندید به این که چرا هر روز

بی هیچ منتی برایش دانه می پاشم

من باز گریستم به این که حتی

او هم محبت مرا از سره سادگی

ام می پنداشت…

[پاسخ]

atenaگفته :

چی شد که سیگاری شدی….یه شب تنها بودم.

چی شد که ترک کردی….یه شب بارون میومد..

دیگه تنها نبودم.چی شد الکلی شدیو سیگار رو

دوباره شروع کردی….یه شب بارون میومددوباره

تنها شدم.چی شد اوردنت اینجا بستریت کردن

یه شب بارون میومدخیلی تنها بودم..تو خیابون دیدمش

اون تنها نبود

[پاسخ]

atenaگفته :

میبینی خدا..داشتیم بازی میکردیم.

اون رفت چشم گذاشت من رفتم

قایم شدم اما اون بجای من یکی دیگه رو

پیدا کرد و من برای همیشه گم شدم

[پاسخ]

atenaگفته :

همه چیز را به باد دادی با دستهای خویش

ان همه شور و شوق ان همه اشتیاق من

فقط بادبادکی برای شوق تو به باد دادم تو

به شوق کی مرا به باد دادی

[پاسخ]

atenaگفته :

دوستت دارم هایت را پس میدهم

سر دلم سنگینی میکند این همه دروغ

[پاسخ]

atenaگفته :

تــو بــه افــتــادن مــن در خــیـابـان خــنــدیـدی

ومـن تـمـام حـواسـم بـه چـشـمـان مـردم بـود

کــــــه عــــاشــــق خــــنــــده ات نـــشــــونــد

[پاسخ]

atenaگفته :

همه مداد رنگی ها مشغول بودند…

به جز مداد سفید…

هیچ کسی به او کار نمی داد؛

همه می گفتند:{تو به هیچ دردی نمی خوری}…

یک شب که مداد رنگی ها، توی سیاهی کاغذ گم شده بودند؛

مداد سفید تا صبح کار کرد…

ماه کشید…

مهتاب کشید.

و آنقدر ستاره کشید که کوچک وکوچک و کوچک تر شد…

صبح توی جعبه ی مداد رنگی…
جای خالی او، با هیچ رنگی پر نشد

[پاسخ]

atenaگفته :

نویسنده ها “سیگار “می کشند…
شاعر ها” هجران”…
نقاش ها “تابلو”… …
زندانبان ها “دیوار”…
زندانی ها “تنهایی”…
… … دزدها “سرک”…
مریضها” درد”….
بچه
ها” قد”…
و من برای کشیدن
“نفسهام “ تو را انتخاب می کنم….!!!

[پاسخ]

atenaگفته :

شیرین بهانه بود …

فرهاد تیشه میزد که نشنود

صدای مردمانی را که می گفتند :

دوستت ندارد

[پاسخ]

atenaگفته :

میشنوی؟

گوش کن…

صدایی می آید…

خوب گوش کن…

صدای ناله زمین است…

که مردی با کلنگی

گودالی در حال زدن است…

گودالی به شکل مستطیل…

برای من…

ناله زمین از تیزی کلنگ نیست…

از جا دادن منه بیگناه در خودش است !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

[پاسخ]

atenaگفته :

درد دارد…

وقتی میرود همه می گویند

دوستت نداشت!

و تو نمی توانی به همه ثابت کنی

که هر شب

با عاشقانه هایش خوابت می کرد

[پاسخ]

atenaگفته :

خسته ام وقتی زنی را دیدم که مورد تجاوز قرار گرفت

زن را مورد خطاب قرار دادند که چرا حجابت کامل نبود

و مقصر دانستند که مرد را به گناه انداختی و از مرد نمی پرسند

که چرا مثل یک حیوان رفتار کرده است.

خسته ام وقتی زنی مورد خیانت قرار گرفت

به او توصیه می کنند که صبوری کند و خانمی پیشه کند

و بیشتر به مردش توجه کند،

خسته ام وقتی که سزای خیانت در آن برای مرد ,توجه بیشتر

[پاسخ]

atenaگفته :

تن های هرزه را سنگسار می کنند غافل از اینکه شهر پر از

فاحشه های مغزی است…

و کسی نمی داند که مغزهای هرزه ویرانگرترند تا

تن های هرزه

[پاسخ]

atenaگفته :

کور بآش بآنـو
نگآه کہ میکنے ، میگویند : نَخ دآد !
عبوس بآش بآنـو
لبخند کہ میزنے ، میگویند : پآ دآد !
لآل بآش بآنـو
حَرفــ کہ میزنے ، میگویند : جلوه فروختـ !
شآید دستـ از سرمآن بردآرند !
شآید

[پاسخ]

ترانه پاسخ در تاريخ اسفند ۱۷ام, ۱۳۹۱ ۰۹:۱۰:

نگاه نکنی ،
میگن کوری ؟؟!!! بپا نیوفتی تو چاله
عبوس باشی،
میگن طرف با خودش درگیری داره
حرف نزنی
میگن طرف عقب موندس مونگوله بلد نیست دو کلمه حرف بزنه.
ای بابا، آخه آدم حرف دلشو به کی بگه

[پاسخ]

atenaگفته :

اینجا که من ایستاده ام آخر دنیا نیست !

جاییست که اشکم خشک شدبس که برای رفتنت ریختم

جاییست که غرورم ته کشید بس که زیر پایت له شد

جاییست که لال شدم بس که گفتم و نشنیده گرفتی

جاییست که اعتمادم ته کشید

جاییست که باورم تباه شد

نمیدانم !

شاید م اینجا آخر دنیاست .

[پاسخ]

atenaگفته :

در خود شـــکسـتـم

و تــو صــدای قــهـقـهـه هـایـــت دنـــیا را لـــرزاند …

قـانـون طبـیـعـت اســت …

موج وقتـی ســـــــــرش به سنـــــــــگ می خــــورد ،

در خــــــــود می شـکنـد و ساحل کف می زنـــــــــد …

[پاسخ]

atenaگفته :

مجنون ……..

به قصه ی خود بازگرد….!!!

اینجا لیلی با همه ی مجنون ها”محرم”است….

به جز مجنون خودش

[پاسخ]

علی پاسخ در تاريخ اسفند ۲۰ام, ۱۳۹۱ ۱۸:۱۳:

آفرین… این جمله عالی بود.

میخوام یه چیزی بنویسم

ولی میگم ولش کن میترسم سوع تفاهم بشه.

در کل موفق باشی .

[پاسخ]

atenaگفته :

رفتم… گفتم از ” خیرش ” می گذرم
.
.
شنیدم که زیر ِ لب گفت :
.
.
از ” شرش ” خلاص شدم!!
.
.
.
بی انصاف …!

[پاسخ]

atenaگفته :

در آغـــوش خـــدا گریستم تا نوازشـــم کند

پرســــید :

فرزنـدم پس ادم کـــو… ؟!

اشکهــایم را پاک کردم و به او گفتـم :

در آغــــوش حوای ِ دیگریســت …

[پاسخ]

atenaگفته :

مــــــــرد بـــاش …
نه فقط با جسمت ؛
با نگاهت ،
با احساست ،
با آغوشت …
مردباش و هیچوقت نامردی نکن ؛
مخصوصا برای کسی که به مردونگیت تکیه کرده
و باورت داره

[پاسخ]

atenaگفته :

دلــتــنــگــی . . . ؟ حــاضــر √

غــــم . . . ؟ حــاضــر √

درد . . . ؟ حــاضــر √

تنهایی . . . ؟ حــاضــر √

عــشــق . . . ؟غایب

بلنـــــــــدتر میخوانـــــــــم ، عشــــــــــق . . . ؟ غایب

باز هـــــــم نیامــــــــده ؟ ؟ ؟ ! ! !

غیبـــــــــت هایــــــش از حـــــــــد مجاز چنـــــــــدیست کــه گذشتـــــــــه ،

اخــــــــــراجش میــــــــــــــکنم.هم خودش وهم خاطراتش را …

[پاسخ]

mohammadگفته :

ازچوپانی پرسیدندچه خبر؟با لحن تلخی گفت؛گرگ شدآن بره ای که نوازشش میکردم

[پاسخ]

mohammadگفته :

دیگر بوی آدمیزاد نمی دهیم!گرگ ها هم برای خوردنمان ناز می کنند

[پاسخ]

mohammadگفته :

نعره های هیچ شیری خانه ی چوبی را خراب نمیکند من از سکوت موریانه میترسم

[پاسخ]

mohammadگفته :

آن کسی را که دوست داشتم آدم با گذشتی بود،از من هم گذشت

[پاسخ]

mohammadگفته :

خیلی تلخه که ببینی یه آهو اسیرپنجه های یه شیرشده،ولی تلختر اونه که ببینی یه شیراسیر چشمای یه آهو شده.

[پاسخ]

mohammadگفته :

اى فلک گرمن نمیزادى اجاقت کوربود?من که خودراضى به این خلقت نبودم زوربود?منکه باشم یانباشم کارگردون لنگ نیست.من بمیرم یا بمانم که کسى دل تنگ نیست

[پاسخ]

mohammadگفته :

خدایا:مرا به بزرگی چیزهایی که داده ای آگاه وراضی کن!تا کوچکی چیزهایی که ندارم آرامشم رابه هم نریزد.

[پاسخ]

mohammadگفته :

موضوع انشا~: تعطیلات خود را چگونه گذراندید؟ به نام خدا فرسنگها دور از اغوشش

[پاسخ]

mohammadگفته :

بچه که بودم چرخ فلکی میومدتوکوچمون بچه هاسوارمی شدن امامن پول نداشتم که سواربشم وازدورنگاه میکردم ازاون موقع تاحالاچرخ فلک به کام مانچرخیدکه نچرخید

[پاسخ]

ترانهگفته :

سلام به همه ی بر و بچه های گل الون بوی و مدیر بزرگوار سایت ، آقا مسعود .
همه مطالب و کامنتا قشنگ بودن . از همه ممنون

[پاسخ]

atenaگفته :

گفتی چشمها را باید شست ! شستم ولی…..

گفتی جور دیگر باید دید! دیدم ولی…..

گفتی زبر باران باید رفت رفتم ولی….. او نه چشم های خیس و

شسته ام را نه نگاه دیگرم را هیچکدام را

ندید فقط در زیر باران با طعنه ای خندید و گفت :

سخت نگیر…

[پاسخ]

atenaگفته :

پرنده ای که رفت بگذار برود

هوای سرد بهـــانه است !

هــوای دیگری در ســر دارد …

[پاسخ]

atenaگفته :

می دانی … !؟

به رویت نیاوردم … !

از همان زمانی که جای ” تو ” به ” من ” گفتی : ” شما “

فهمیدم

پای ” او ” در میان است . . .!!!

[پاسخ]

atenaگفته :

جنین آرزوهایم،زیر مشتهای ظالمانه ی ‘غرورت’ سقط شد.. نترس! دیگر از تو باردار نمیشوم.. غرورت نازایم کرد..

[پاسخ]

atenaگفته :

!!!! مواظب باش
هی دختر جان ….
خودت رو جمع و جور کن !
اینجا پسرانش همه تشنه اند !
مریدان خدا پسران را طوری تشنه شهوت گذاشته اند …..
که عده ای از آنها به یاد خواهر خود هم میزنند …. !!!
چاک سینه و مانتو ات را ببند !!!
… … اینان از کودگی عطش سینه داشته اند
.
یادت باشه اینجا
خودت رو جمع و جور کنی
اینجا به دختری که کفش پاشنه بلند و موی بلوند و چشم های عسلی دارد
نمیگویند بانو
خطابت می کنند فاحشه …

[پاسخ]

atenaگفته :

یه وقتایی که دلت گرفته ؛

بغض داری ،

آروم نیستی !

دلت براش تنگ شده ….

حوصله ی هیچکسو نداری !

به یاد لحظه ای بیفت که :

اون همه ی بی قـراری های تو رو دید؛

اما ….

چشمـاشو بست و رفت … !!!

[پاسخ]

atenaگفته :

تا حالا شده

ساعت ها زیر دوش به کاشی های حموم خیره میشی

غداتو سرد می خوری

صبحانه رو شام ، ناهار و نصف شب

لباسات دیگه به تنت نمیاد

همه چی رو قیچی می زنی
ساعت ها به یک آهنگ تکراری گوش می کنی و هیچ وقت

اونو حفظ نمیشی

این قدر علامت سوالای تو فکرتو میشمری

تا آخرش روبالش خیست خوابت ببره

تنهایی از تو آدمی میسازه

که دیگه شبیه آدم نیست

تنهایی

[پاسخ]

atenaگفته :

به من مجوز چاپ نمیدهند !

میگویند :

داستانی که نوشته ای قابل باور نیست …

اما من فقط خاطراتم را نوشته بودم !

[پاسخ]

atenaگفته :

چنان دل کندم از دنیا

که شکلم شکل تنهاییست

ببین مرگ مرا در خود

که مرگ من تماشائیست

مرا در اوج می خواهی

تماشا کن تماشا کن

دروغین بودم از دیروز

مرا امروز حاشا کن

در این دنیا که حتی ابر هم

نمی گرید به حال من

همه از من گریزانند

تو هم بگریز از این تنها

فقط اسمی به جا ماند

ازآن چه بودم و هستم

دلم چون دفترم خالیست

قلم خشکیده در دستم

گره افتاده در کارم

به خود کرده گرفتارم

به جز در خود فرو رفتن

چه راهی پیش رو دارم

رفیقان یک به یک رفتند

مرا با خود رها کردند

همه خود درد من بودند

گمان کردم که همدردند

شگفتا از عزیزانی

که هم آواز من بودند

به سوی اوج ویرانی

پل پرواز من بودند …

[پاسخ]

atenaگفته :

دستم را گرفتی و گفتی:دستانت چقدر عوض شده است…

سری تکان دادم و در دل گفتم:

بی انصاف!!

دستان من تغییری نکرده،تو به دستان دیگری عادت کرده اییا در نشناسند مردم

[پاسخ]

atenaگفته :

بعد از آن دیوانگی ها ای دریغ
باورم ناید که عاشق گشته ام
گوئیا «او» مرده در من کاینچنین
خسته و خاموش و باطل گشته ام

هر دم از آئینه می پرسم ملول
چیستم دیگر، بچشمت چیستم؟
لیک در آئینه می بینم که، وای
سایه ای هم زانچه بودم نیستم

همچو آن رقاصه هندو به ناز
پای می کوبم ولی بر گور خویش
وه که با صد حسرت این ویرانه را
روشنی بخشیده ام از نور خویش

ره نمی جویم بسوی شهر روز
بی گمان در قعر گوری خفته ام
گوهری دارم ولی او را ز بیم
در دل مرداب ها بنهفته ام

می روم … اما نمی پرسم ز خویش
ره کجا … ؟ منزل کجا … ؟ مقصود چیست؟
بوسه می بخشم ولی خود غافلم
کاین دل دیوانه را معبود کیست

«او» چو در من مرد، ناگه هر چه بود
در نگاهم حالتی دیگر گرفت
گوئیا شب با دو دست سرد خویش
روح بی تاب مرا در بر گرفت

آه … آری… این منم … اما چه سود
«او» که در من بود، دیگر، نیست، نیست
می خروشم زیر لب دیوانه وار
«او» که در من بود، آخر کیست، کیست؟

از: فروغ فرخزاد

[پاسخ]

atenaگفته :

نیاباران…
باران
زمین جای قشنگی نیست؛
من از جنس زمینم خوب میدانم، که:
دریا، جاده ی تو؛ ماهی بیچاره را در تور ماهیگیر گم کرد…
نیا باران
زمین جای قشنگی نیست؛
من از جنس زمینم خوب میدانم، که:
گل در عقد زنبور است، اما یک طرف سودای بلبل؛ یک طرف بال و پر پروانه را هم دوست میدارد…
نیا باران
زمین جای قشنگی نیست؛
من از جنس زمینم، خوب میدانم، که:
اینجا جمعه بازار است و دیدم عشق را در بسته های زرد کوچک نسیه میدادند…
نیا باران
زمین جای قشنگی نیست؛
من از جنس زمینم خوب میدانم:
در اینجا قدر مردم را به جو اندازه میگیرند…
نیا باران
پشیمان میشوی از آمدن؛
زمین جای قشنگی نیست؛
در ناودان ها گیر خواهی کرد…
نیا باران
در اینجا قدر نشناسند مردم؛
در اینجا شعر حافظ را به فال کولیان در به در اندازه میگیرند…
نیا باران… نیا باران… نیا باران…

[پاسخ]

atenaگفته :

سلام فاحشه
تعجب کردی!؟… میدانم در کسوت مردان آبرومند، اندیشیدن به تو رسم، و گفتن از تو ننگ است! اما میخواهم برایت بنویسم
شنیده ام، تن می فروشی، برای لقمه نان! چه گناه کبیره ای…! میدانم که میدانی همه ترا پلید می دانند، من هم مانند همه ام
راستی روسپی! از خودت پرسیدی چرا اگر در سرزمین من و تو، زنی زنانگی اش را بفروشد که نان در بیارد رگ غیرت اربابان بیرون می زند !!اما اگر همان زن کلیه اش را بفروشد تا نانی بخرد و یا شوهر زندانی اش آزاد شود این «ایثار» است ! مگر هردواز یک تن نیست؟ مگر هر دو جسم فروشی نیست؟
تن در برابر نان ننگ است
بفروش ! تنت را حراج کن… من در دیارم کسانی را دیدم که دین خدا را چوب میزنند به قیمت دنیایشان
شرفت را شکر که اگر میفروشی از تن می فروشی نه از دین
شنیده ام روزه میگیری،
غسل میکنی،
نماز میخوانی،
چهارشنبه ها نذر حرم امامزاده صالح داری،
رمضان بعد از افطار کار می کنی،
محرم تعطیلی.
من از آن میترسم که روزی با ظاهری عالمانه، جمعه بازار دین خدا را براه کنم، زهد را بساط کنم، غسل هم نکنم، چهارشنبه هم به حرم امامزاده صالح نروم، پیش از افطار و پس از افطار مشغول باشم، محرم هم تعطیل نکنم!
فاحشه!!!… دعایم کن

[پاسخ]

atenaگفته :

کنارم بنشین ……

نترس…

تنهاییم واگیر ندارد…..؟

[پاسخ]

atenaگفته :

زخمی بر پهلویم است…روزگار نمک می پاشدو

من پیچ وتاب میخورم

و همه گمان میکنند که میرقصم.

[پاسخ]

atenaگفته :

سـیگـــارم چـه خــوب درک مـی کـنـد مـرا …

وای که چـه زیـــبــــا کـــــــــــام مــیــدهـــد …

ایـن نــو عـــروس هـر شـب تـنـهـایـی هـایـم …

لـبـاس سـپـیـدش را تـا صـبـح بـرایـم مـی سـوزانـد …

و مـن تـــــا صـبـح بـر لـــبـــانـــش بـــــوســه مـی زنـم …

چـه لـــذتــــی مـی بـریـم از ایـن هـمـخـوابـگـی …

او از جـان مـایـه مـی گـذارد …

و مـن از عـمـر …

هـر دو مـی سـوزیـم بـه پـــــای هــــم …

[پاسخ]

atenaگفته :

هی فلانی

عاشقانه های مرا به خود نگیر

مخاطب من معشوقه ایست که هنوز به دنیا نیامده

تو که چندیست برای من از دنیا رفته ای !

میدانی ؟ خستــــــــــه ام
نه اینکه کــــــوه کنده باشـــــــــــم نه
دل کنده ام ! دل

ولی بیهوده تلاش نمیکنم

دیگر هیچ تویی با من، ما نمیشود

تو را، من، “تو” کردم، در همین چند خط عاشقانه

وگرنه تو همان “او”یِ دیروزی

[پاسخ]

atenaگفته :

روزها یکی پس از دیگری به پایان
می رسند…
و در پی روزها
عمر من…
خسته نباشی سرنوشت….!
می بینی؟!
دست در دستان تو
تمام راه را بیراهه رفتم
شنیدم کسی میگفت:
چشمانت را ببند!
اعتماد کن…
به قیمت تمام روزهای رفته
چشم هایــم را بستم…
اعتماد کردم…!
بهای سنگینی داشت اعتماد !
روزی…
چشمانم را باز کردم؛
چیزی به نام ” عشـــــق ”
در راهِ همپا شدنِ با تو
به تاراج رفته بود!

[پاسخ]

atenaگفته :

واژه عشق چه هرزه رفته ! ! !

این روزها هر احساس بی سروپایی را . . .

عشق می نامند . . .

[پاسخ]

atenaگفته :

ضعیفه! دلمون برات تنگ شده بود…اومدیم زیارتت کنیم!
دختر : تو باز دوباره گفتی ضعیفه؟؟؟
پسر : خوب… «منزل» بگم چطوره !؟
دختر : واااای… از دست تو!!!
… پ: باشه… باشه…ببخشید «ویکتوریا» خوبه ؟
… د: اه… اصلا باهات قهرم.
پ: باشه بابا… تو «عزیز منی»، خوب شد؟… آَشتی؟
د: آشتی، راستی… گفتی دلت چی شده بود؟
پ: دلم …!؟ آها یه کم می پیچه…! از دیشب تا حالا .
د: … واقعا که…!!!
پ: خوب چیه… نمیگم… مریضم اصلا… خوبه!؟
د: لوووووووس…
پ: ای بابا… ضعیفه! این نوبت اگه قهر کنی، دیگه نازکش نداری ها !
د: بازم گفتی این کلمه رو…!؟؟؟
پ: خوب تقصیر خودته…! میدونی که من اونایی رو که دوست دارم اذیت می کنم… هی نقطه ضعف میدی دست من!
د: من از دست تو چی کار کنم…
پ: شکر خدا…! ، دلم هم پیچ میخورد چون تو تب و تاب ملاقات تو بود…؛ لیلی قرن بیست و یکم من!!!
د: چه دل قشنگی داری تو… چقدر به سادگی دلت حسودیم می شه.
پ: صفای وجودت خانوم .
د: می دونی! دلم تنگه… برای پیاده روی هامون… برای سرک کشیدن توی مغازه های کتاب فروشی و ورق زدن کتابها… برای بوی کاغذ نو…برای شونهبه شونه ات راه رفتن و دیدن نگاه حسرت بار بقیه… آخه هیچ زنی، که مردی مثل مرد من نداره!
پ: می دونم… میدونم… دل منم تنگه… برای دیدن آسمون تو چشمای تو، برای بستنیهای شاتوتی که با هم می خوردیم… برای خونه ای که توی خیال ساخته بودیم و من مردش بودم…!
د: یادته همیشه به من میگفتی «خاتون»؟
پ: آره… یادمه، آخه تو منو یاد دخترهای ابرو کمون قجری می انداختی!
د: آخ چه روزهایی بودن… ، چقدر دلم هوای دستای مردونه ات رو کرده… وقتی توی دستام گره می خوردن… مجنون من.
پ: …
د: چت شد؟ چرا چیزی نمی گی ؟
پ: ……
د: نگاه کن ببینم…! منو نگاه کن…
پ: ………
د: الهی من بمیرم…، چشمات چرا نمناک شده… فدای تو بشم…
پ: خدا ن… (گریه)
د: چرا گریه می کنی…؟؟؟
پ: چرا نکنم…؟! ها!!!؟د: گریه نکن… من دوست ندارم مرد من گریه کنه… جلوی این همه آدم… بخند دیگه…، بخند… زود باش بخند.
پ: وقتی دستاتو کم دارم چه جوری بخندم… کی اشکاموکنار بزنه که گریه نکنم ؟د: بخند… وگرنه منم گریه می کنما .
پ: باشه… باشه… تسلیم. گریه نمی کنم… ولی نمیتونم بخندم .
د: آفرین ، حالا بگو برام کادوی ولنتاین چی خریدی؟
پ : تو که می دونی… من از این لوس بازی ها خوشم نمیاد… ولی امسال برات کادوی خوب آوردم.
د:چی…؟ زود باش بگو دیگه… آب از لب و لوچه ام آویزون شد.
پ: …
د: باز دوباره ساکت شدی…!؟؟؟
پ: برات… کادددووو…(هق هق گریه)… برایت یک دسته گل رُز!،
یک شیشه گلاب!
و یک بغض طولانی آوردم…!
تک عروس گورستان!
پنج شنبه ها دیگه بدون تو خیابونها صفایی نداره…!
اینجا کنار خانه ی ابدیتت می نشینم و فاتحه می خوانم.
نه… اشک و فاتحه
نه… اشک و دلتنگی و فاتحه
نه… اشک و دلتنگی و فاتحه… و مرور خاطرات نه چنداندور…
امان… خاتون من!!!تو خیلی وقته که…
آرام بخواب بانوی کوچ کرده ی من….
دیگر نگران قرصهای نخورده ام… لباس اتو نکشیده ام و صورت پف کرده از بیخوابیم نباش…!
نگران خیره شدن مردم به اشکهای من هم نباش…!
بعد از تو دیگر مرد نیستم اگر بخندم……

[پاسخ]

atenaگفته :

وقتی آن شب از سر کار به خانه برگشتم، همسرم داشت غذا را آماده می‌کرد، دست او را گرفتم و گفتم، باید چیزی را به تو بگویم. او نشست و به آرامی مشغول غذا خوردن شد. غم و ناراحتی توی چشمانش را خوب می‌دیدم.
یکدفعه نفهمیدم چطور دهانم را باز کردم. اما باید به او می‌گفتم که در ذهنم چه می‌گذرد. من طلاق می‌خواستم. به آرامی موضوع را مطرح کردم. به نظر نمی‌رسید که از حرفهایم ناراحت شده باشد، فقط به نرمی پرسید، چرا؟
از جواب دادن به سوالش سر باز زدم. این باعث شد عصبانی شود. ظرف غذایش را به کناری پرت کرد و سرم داد کشید، تو مرد نیستی! آن شب، دیگر اصلاً با هم حرف نزدیم. او گریه می‌کرد. می‌دانم دوست داشت بداند که چه بر سر زندگی‌اش آمده است. اما واقعاً نمی‌توانستم جواب قانع‌کننده‌ای به او بدهم. من دیگر دوستش نداشتم، فقط دلم برایش می‌سوخت.
با یک احساس گناه و عذاب وجدان عمیق، برگه طلاق را آماده کردم که در آن قید شده بود می‌تواند خانه، ماشین، و ۳۰% از سهم کارخانه‌ام را بردارد. نگاهی به برگه‌ها انداخت و آن را ریز ریز پاره کرد. زنی که ۱۰ سال زندگیش را با من گذرانده بود برایم به غریبه‌ای تبدیل شده بود. از اینکه وقت و انرژیش را برای من به هدر داده بود متاسف بودم اما واقعاً نمی‌توانستم به آن زندگی برگردم چون عاشق یک نفر دیگر شده بودم. آخر بلند بلند جلوی من گریه سر داد و این دقیقاً همان چیزی بود که انتظار داشتم ببینم. برای من گریه او نوعی رهایی بود. فکر طلاق که هفته‌ها بود ذهن من را به خود مشغول کرده بود، الان محکم‌تر و واضح‌تر شده بود.
روز بعد خیلی دیر به خانه برگشتم و دیدم که پشت میز نشسته و چیزی می‌نویسد. شام نخورده بودم اما مستقیم رفتم بخوابم و خیلی زود خوابم برد چون واقعاً بعد از گذراندن یک روز لذت بخش با معشوقه جدیدم خسته بودم. وقتی بیدار شدم، هنوز پشت میز مشغول نوشتن بود. توجهی نکردم و دوباره به خواب رفتم.
صبح روز بعد او شرایط طلاق خود را نوشته بود: هیچ چیزی از من نمی‌خواست و فقط یک ماه فرصت قبل از طلاق خواسته بود. او درخواست کرده بود که در آن یک ماه هر دوی ما تلاش کنیم یک زندگی نرمال داشته باشیم. دلایل او ساده بود: وقت امتحانات پسرمان بود و او نمی‌خواست که فکر او بخاطر مشکلات ما مغشوش شود.
برای من قابل قبول بود. اما یک چیز دیگر هم خواسته بود. او از من خواسته بود زمانی که او را در روز عروسی وارد اتاقمان کردم به یاد آورم. از من خواسته بود که در آن یک ماه هر روز او را بغل کرده و از اتاقمان به سمت در ورودی ببرم. فکر می‌کردم که دیوانه شده است. اما برای اینکه روزهای آخر با هم بودنمان قابل‌تحمل‌تر باشد، درخواست عجیبش را قبول کردم.
درمورد شرایط طلاق همسرم با معشوقه‌ام حرف زدم. بلند بلند خندید و گفت که خیلی عجیب است. و بعد با خنده و استهزا گفت که هر حقه‌ای هم که سوار کند باید بالاخره این طلاق را بپذیرد.
از زمانیکه طلاق را به طور علنی عنوان کرده بودم من و همسرم هیچ تماس جسمی با هم نداشتیم. وقتی روز اول او را بغل کردم تا از اتاق بیرون بیاورم هر دوی ما احساس خامی و تازه‌کاری داشتیم. پسرم به پشتم زد و گفت اوه بابا رو ببین مامان رو بغل کرده. اول او را از اتاق به نشیمن آورده و بعد از آنجا به سمت در ورودی بردم. حدود ۱۰ متر او را در آغوشم داشتم. کمی ناراحت بودم. او را بیرون در خانه گذاشتم و او رفت که منتظر اتوبوس شود که به سر کار برود. من هم به تنهایی سوار ماشین شده و به سمت شرکت حرکت کردم.
در روز دوم هر دوی ما برخورد راحت‌تری داشتیم. به سینه من تکیه داد. می‌توانستم بوی عطری که به پیراهنش زده بود را حس کنم. فهمیدم که خیلی وقت است خوب به همسرم نگاه نکرده‌ام. فهمیدم که دیگر مثل قبل جوان نیست. چروک‌های ریزی روی صورتش افتاده بود و موهایش کمی سفید شده بود. یک دقیقه با خودم فکر کردم که من برای این زن چه کار کرده‌ام.
در روز چهارم وقتی او را بغل کرده و بلند کردم، احساس کردم حس صمیمیت بینمان برگشته است. این آن زنی بود که ۱۰ سال زندگی خود را صرف من کرده بود. در روز پنجم و ششم فهمیدم که حس صمیمیت بینمان در حال رشد است. چیزی از این موضوع به معشوقه‌ام نگفتم. هر چه روزها جلوتر می‌رفتند، بغل کردن او برایم راحت‌تر می‌شد. این تمرین روزانه قوی‌ترم کرده بود!
یک روز داشت انتخاب می‌کرد چه لباسی تن کند. چند پیراهن را امتحان کرد اما لباس مناسبی پیدا نکرد. آه کشید و گفت که همه لباس‌هایم گشاد شده‌اند. یکدفعه فهمیدم که چقدر لاغر شده است، به همین خاطر بود که می‌توانستم اینقدر راحت‌تر بلندش کنم.
یکدفعه ضربه به من وارد شد. بخاطر همه این درد و غصه‌هاست که اینطور شده است. ناخودآگاه به سمتش رفته و سرش را لمس کردم.
همان لحظه پسرم وارد اتاق شد و گفت که بابا وقتش است که مامان را بغل کنی و بیرون بیاوری. برای او دیدن اینکه پدرش مادرش را بغل کرده و بیرون ببرد بخش مهمی از زندگیش شده بود. همسرم به پسرمان اشاره کرد که نزدیکتر شود و او را محکم در آغوش گرفت. صورتم را برگرداندم تا نگاه نکنم چون می‌ترسیدم در این لحظه آخر نظرم را تغییر دهم. بعد او را در آغوش گرفته و بلند کردم و از اتاق خواب بیرون آورده و به سمت در بردم. دستانش را خیلی طبیعی و نرم دور گردنم انداخته بود. من هم او را محکم در آغوش داشتم. درست مثل روز عروسیمان.
اما وزن سبک‌تر او باعث ناراحتیم شد. در روز آخر، وقتی او را در آغوشم گرفتم به سختی می‌توانستم یک قدم بردارم. پسرم به مدرسه رفته بود. محکم بغلش کردن و گفتم، واقعاً نفهمیده بودم که زندگیمان صمیمیت کم دارد. سریع سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم. وقتی رسیدم حتی در ماشین را هم قفل نکردم. می‌ترسیدم هر تاخیری نظرم را تغییر دهد. از پله‌ها بالا رفتم. معشوقه‌ام که منشی‌ام هم بود در را به رویم باز کرد و به او گفتم که متاسفم، دیگر نمی‌خواهم طلاق بگیرم.
او نگاهی به من انداخت، تعجب کرده بود، دستش را روی پیشانی‌ام گذاشت و گفت تب داری؟ دستش را از روی صورتم کشیدم. گفتم متاسفم. من نمی‌خواهم طلاق بگیرم. زندگی زناشویی من احتمالاً به این دلیل خسته‌کننده شده بود که من و زنم به جزئیات زندگیمان توجهی نداشتیم نه به این دلیل که من دیگر دوستش نداشتم. حالا می‌فهمم دیگر باید تا وقتی مرگ ما را از هم جدا کند هر روز او را در آغوش گرفته و از اتاق خوابمان بیرون بیاورم. معشوقه‌ام احساس می‌کرد که تازه از خواب بیدار شده است. یک سیلی محکم به گوشم زد و بعد در را کوبید و زیر گریه زد. از پله‌ها پایین رفتم و سوار ماشین شدم. سر راه جلوی یک مغازه گل‌فروشی ایستادم و یک سبد گل برای همسرم سفارش دادم. فروشنده پرسید که دوست دارم روی کارت چه بنویسم. لبخند زدم و نوشتم، تا وقتی مرگ ما را از هم جدا کند هر روز صبح بغلت می‌کنم و از اتاق بیروم می‌آورمت.
شب که به خانه رسیدم، با گلها دست‌هایم و لبخندی روی لبهایم پله‌ها را تند تند بالا رفتم و وقتی به خانه رسیدم دیدم همسرم روی تخت افتاده و مرده است! او ماه‌ها بود که با سرطان می‌جنگید و من اینقدر مشغول معشوقه‌ام بودم که این را نفهمیده بودم. او می‌دانست که خیلی زود خواهد مرد و می‌خواست من را از واکنش‌های منفی پسرمان بخاطر طلاق حفظ کند. حالا حداقل در نظر پسرمان من شوهری مهربان بودم.
جزئیات ریز زندگی مهمترین چیزها در روابط ما هستند. خانه، ماشین، دارایی‌ها و سرمایه مهم نیست. اینها فقط محیطی برای خوشبختی فراهم می‌آورد اما خودشان خوشبختی نمی‌آورند.
سعی کنید دوست همسرتان باشید و هر کاری از دستتان برمی‌آید برای تقویت صمیمیت بین خود انجام دهید.
با به اشتراک گذاشتن این داستان شاید بتوانید زندگی زناشویی خیلی‌ها را نجات دهید

[پاسخ]

atenaگفته :

ﮔﺎﻫﯽ ﻧﻤﯿﺸﻮﺩ ﻋﺎﺷﻖ ﻧﺒﻮﺩ!…
ﺍﯾـــﻦ ﺭﻭﺯﻫـــﺎ…
ﻓﻘــﻂ ﺗـــــــــــــــﻮﺭﺍ ﻣﯿــﺨﻮﺍﻫـﻢ!!! …
ﻫـــــــــــــــــــــــــــﯽ…
ﻓﻠـــﺎﻧــــﯽ ﺑـــــﻪ ﺧـﻮﺩﺕ
ﻧــــﮕﯿﺮ!!!
.
.
ﻣـــــــــــــــــــــــﺮﮒ ﺭﺍ
ﻣﯿــــــــﮕﻮﯾﻢ

[پاسخ]

atenaگفته :

هیچ شباهتی به یوسف ندارم…

نه رسولم,نه زیبایم,نه برای کسی عزیزم,نه چشم به راهی دارم…

فقط…

در ” چاه ” افتاده ام!!!

[پاسخ]

atenaگفته :

عبورمیکنم هر روز از نیمکت های خالی پارک.!

طوریکه انگار کسی;درنیمکت های آخرانتظارم رامیکشد …

به آنجا میرسم;باید وانمود کنم که بازهم دیر رسیدم …!

[پاسخ]

atenaگفته :

پشت چراغ قرمز پسرک با چشمانی معصوم و دستانی کوچک گفت: چسب زخم نمیخواهید؟

پنج تاصدتومن . . .

آهـی کشیدم و با خود گـفـتم: تمام چسب زخـمهـایـت را هم که بخرم نه زخمهای من خوب میشود نه دردهـاى تو.

[پاسخ]

atenaگفته :

خداوندا…
امشب را میهمانم باش
به صرف یک فنجان قهوه تلخ
وقتش رسیده طعم دنیایت را بچشی

[پاسخ]

atenaگفته :

نمی دانم دوستش دارم یا نه؟!
با هم قدم میزنیم
با هم میخوابیـم
دلم که میگیرد، آغوشش را بـــاز می کنـــــد
و بر گونه هایم بوسه میزند
اما نمی دانم دوستش دارم یا نه؟!
” تنهاییـــــم را ”

[پاسخ]

الـــناز پاسخ در تاريخ اسفند ۱۹ام, ۱۳۹۱ ۰۱:۴۳:

liiikeeeeeee!!

aliyan neveshte hat

[پاسخ]

atenaگفته :

برای رسیدن به تو پا پیش گذاشتم !
خودم را قسمت کردم !
تو را سهم تمام رویاهایم کردم !
انصاف نبود …
تو که میدانستی
با چه اشتیاقی خودم را قسمت میکنم
پس چرا …
زود تر از تکه تکه شدنم جوابم نکردی !
برای خداحافظ خیلی دیر بود !

[پاسخ]

مجید پاسخ در تاريخ اسفند ۱۷ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۰۳:

من تو این شرایط گرفتارم….
نوشته هات فوق العادن !

[پاسخ]

atena پاسخ در تاريخ اسفند ۱۹ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۳۳:

نظرلطفت

[پاسخ]