آخرين مطالب
آخرین محصولات
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
موضوعات
ست دستبند 4 تایی مایا انگشتر استیل پروانه گردنبند زنجیری استیل الماسی
انگشتر مذهبی طلاروس انگشتر بوته گل رز انگشتر استیل شاین
گردنبند استیل شاین قرمز کیف پول 123 گردنبند فروهر اصل

safarhaye tanhayi [aloneboy.ir].

سفرهای تنهایی همیشه بهترند
کنار یک غریبه می نشینی، قهوه ات را می خوری
سرت را به پشتی صندلی تکیه میدهی تا وقت بگذرد
به مقصد که رسیدی
کیف و بارانی ات را بر میداری
به غریبه ی کنارت سری تکان می دهی و می روی
همین که زخم آخرین آغوش را به تن نمی کشی
همین که از درد خداحافظی به خود نمیپیچی
همین که تلخی یک بغض را با خودت از شهری به شهری نمی بری
همین یعنی سفرت سلامت

نیکی‌ فیروزکوهی

موضوع : شعر و دل نوشته, شعرهای عاشقانه, متن های عاشقانه
نویسنده :   ,   ۱۱ ديدگاه  ,   تاریخ ارسال : ۹ آذر, ۱۳۹۳  , 
   
محصولات فروشگاه عاشقانه سایت الون بوی
انگشتر استیل ورساچ انگشتر استیل lovely
پابند استیل پروانه دستبند قلب رنگی
انگشتر طرح کمربند کیف دستی MK
مینی نگین زن انگشتر طرح توپ مروارید
دخترخوانسارگفته :

نه آنجه به ما خوش گذشت
نه این جا!
اسم دربه دری ها را سفر گذاشته اند
باچمدانی
سنگین ازآرزوها
درآوارگی ها پیر میشویم
از غربتی به غربتی دیگر رفتن
سفر نیست
حرکت ناگزیر باد است
ازشهری به شهر دیگر…
رسول یونان

[پاسخ]

دخترخوانسارگفته :

به سفر می روم اما
با بال های زخمی پرنده ای
که نه به مقصدمیرساندم
نه دوباره به خانه…
رضاکاظمی

[پاسخ]

دخترخوانسارگفته :

ناگزیر از سفرم
بی سر وسامان
چون باد!
به گرفتار رهایی
نتوان گفت آزاد…
فاضل نظری

[پاسخ]

الهه بهرامی اصلگفته :

وقتی رفت گفت تورا هم میبرم با خوشحالی گفتم کجا ….گفت …..از….یادم ….

[پاسخ]

شهریوریگفته :

مجنون بنشین
خاطره ها را بنویس
یک سینه پر از بغض صدا را بنویس
بگذار بهانه ها هوایی بشوند
از حادثه ها به شعر راهی بشوند ..

آن ابن سلام عاشق زار کجاست ؟
مجنون خرابُ مستُ بیمار کجاست ؟
قیسی که قبیله را رها کرد چه شد ؟
شوریده سر غریبُ شبگرد چه شد ؟

بعد از تو فقط صدای پای لیلی
فریاد خروش ِ های های لیلی
لیلای تو را قبیله از خود راندند
گنجشک تو را کلاغ ها تاراندند
رفتی پی یک کلاه ، سر آوردی
حالا که شکستی ام خبر آوردی

این لیلی دل پریش لیلای تو نیست
چینی شکسته ای ست ، کالای تو نیست
مجنون اگر از قییله ردی دیدی
یا ابن سلام را خبر پرسیدی
با او بگو از سراب حال ِ لیلی
از آخر قصه ی محال لیلی
القصـه بگو که ما بریدیم زهم
این عشق جنون بود
نرسیدیم به هم …

بتول مبشری

[پاسخ]

samira پاسخ در تاريخ آذر ۱۲ام, ۱۳۹۳ ۱۵:۵۳:

واقعااا عااااااالی بودعزیزم

[پاسخ]

شهریوریگفته :

گناه همین بود!
من اهل رفتن بودم و برای تو ماندم .
سید محمد مرکبیان

[پاسخ]

شهریوریگفته :

رفتن که بهانه نمی خواهد،
یک چمدان می خواهد از دلخوری هاى تلنبار شده و
گاهى حتى دلخوشی هاى انکار شده …رفتن که بهانه نمی خواهد،
وقتى نخواهى بمانى،
با چمدان که هیچ بى چمدان هم می روى !ماندن…
ماندن اما بهانه مى خواهد،
دستى گرم، نگاهى مهربان، دروغ هاى دوست داشتنى،
دوستت دارم هایى که مى شنوى اما باور نمى کنى،
یک فنجان چاى، بوى عود، یک آهنگ مشترک، خاطرات تلخ و شیرین …وقتى بخواهى بمانى،
حتى اگر چمدانت پر از دلخورى باشد
خالى اش مى کنى و باز هم می مانى …می مانى و وقتى بخواهى بمانى
نم باران را رگبار مى بینى و بهانه اش مى کنى براى نرفتنت !آرى،
آمدن دلیل مى خواهد
ماندن بهانه
و رفتن هیچکدام …

فروغ فرخزاد

[پاسخ]

شهریوریگفته :

آدمها می آیند و با لجاجت می گویند :
بی احساس نباش
با تمام وجود عاشقت می کنند و می روند ..
وقت رفتن می گویند :
احساساتی نشو ..
کمی منطقی باش …!

قیصر امین پور

[پاسخ]

saraگفته :

تـــــو نمــی دانـی امـــا . . .

بــعــد از تـ ـــو . . .

تـــمام فــصـــل هایـمــان

زرد می گـــذرد . . . !

[پاسخ]

مهنازگفته :

من کجای جهان ایستاده ام
که هیچکس نشانی ام را نمی داند؟

[پاسخ]