آخرين مطالب
آخرین محصولات
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
موضوعات
ست دستبند 4 تایی مایا انگشتر استیل پروانه گردنبند زنجیری استیل الماسی
انگشتر مذهبی طلاروس انگشتر بوته گل رز انگشتر استیل شاین
گردنبند استیل شاین قرمز کیف پول 123 گردنبند فروهر اصل

سه نصفه شب بود. تلفن داشت خودش را خفه می کرد. یک بار. دو بار. چشمانم را نیمه باز کردم و خودم را با کش و قوس به تلفن رساندم. دلم نمی خواست بیدار شوم. بعد از مدت ها داشتم خوابش را می دیدم. خودش بود. باز رفته بودیم دارآباد و شیرین بازی اش گل کرده بود. کلاه کاپشنم را گرفته بود و مثلا می خواست هل م بدهد. صدای خنده اش ابر شده بود و به آسمان می رفت. بعد باران بارید. همانطور که کلاه کاپشنم را گرفته بود، داد زدم: نکن احمق. و باز خنده هایش ابرهای پر صدایی شد. چشمانم خیس بود و می سوخت. شاید از بس خواسته بودم نگاهش کنم و هر بار سر باز زده بود.
تلفن را برداشتم. کسی پشت خط گفت:
_ “پخ! ”
انگار که اشتباه شنیده باشم. گره ای به ابروانم دادم و گوش تیز کردم. پرسیدم:
” بله؟! “.
که باز گفت :
_” پخ “.
بعد صدای نفس کشیدنش آمد. انگار صدا می خندید.
هیچ نگفتم. تلفن را به گوشم محکم تر چسباندم و منتظر شدم تا صدا، لب باز کند. میان خنده هایش چیزی گفت که وادارم کرد دست روی قلب بگذارم. صدای ضربان قلبم، مانع می شد بشونم. دستم را محکم تر به سینه چسباندم و خواستم ساکتش کنم.
آخرین باری که گفت : منم، دیوونه ” دیگر پیدایش نشد. زنگ زده بود تا خداحافظی کند. می خواست برود هلند. خندیدم و پرسیدم: ” دیوونه حالا چرا هلند؟! ” جواب داد: همینجوری. حتما شانه هایش را بالا داده بود، ابروهایش را نیم دایره کرده بود و چشمانش بالا را دید می زد. همیشه همینطوری می گفت : همینجوری.
صدا انگار که از خندیدن خسته شده باشد، پرسید:
_ ” خوبی؟! ”
… سرم را به عقب هل دادم که یعنی نه. یک نه بزرگ و کشیده. صدا پرسید:
_ ” خواب بودی؟! الان اونجا شبه، نه؟!. می دونستم ها… اما می دونی که! مرض دارم. ”
دلم گفت: می دونم.
صدا گفت: منم خوبم.
خواستم حرف بزنم. اما یک چیزی، آرام آرام توی گلویم داشت جمع می شد. یک چیز سنگین که قورت دادنی نبود. حرفم بالا نیامد.
صدا پرسید:
_ “نمی خوای بپرسی کجام؟! چیکار می کنم؟! کدوم گوری بودم این همه وقت؟! ”
کلماتم لا به لای چیز سنگین حل می شد. بالا نمی آمد.
صدا گفت: دارم میام. جدی جدی.
چیز سنگین اشک شد و بارید. کلماتم انگار آزاد شده باشند. رفتم بپرسم: کی؟! . که گفت:
_ ” برو بخواب. فردا شب پیشتم. ”
نگاهم گاهی روی دیوار ثابت می ماند. گاهی زمین و گاهی هم به تصویرهایی کوچکی از گذشته که هر روز گردگیری شان می کردم. نمی دانستم باید چکار کنم. نیمی از وجودم خوشحال بود و نیمی از عصبانیت، می خواست سر به دیوار بکوبد. خودم را روی تخت انداختم و زل زدم به سیاهی سقف. یادم آمد که بارها پرسیده بود: ” چرا من؟! ” و من هر بار جواب داده بودم: ” چه سوال مسخره ای. ”
یادم نیست ساعت چند بود که خوابم برد. آفتاب روی چشمانم را پوشانده بود که بیدار شدم. چتری موهایم را از دهانم در آوردم و به بدنم قوس دادم. بدنم درد می کرد. کوفته بود. انگار تمام شب، با خودم جنگیده باشم. بلند شدم. چیزی زیر پاهایم صدا داد. تلفن بود. تمام دیشب یادم آمد. خوابم، تلفن و صدایی که خنده های شیرینی داشت.
دست به موهایم کشیدم.
زبر بود. ابروهایم در آمده بود و صورتم رنگ کم داشت. داشت می آمد. باید به خودم می رسیدم. باید نشان می دادم که نبودنش آنقدر ها هم درد نداشت. هل کرده بودم. نمی دانستم از کجا باید شروع کنم. کتاب ها را در کتابخانه جای دادم و خندیدم. پایم روی زمین بند نمی شد. دست هایم گرد می شد، در هوا می چرخید و پتو بر می داشت. می چرخید و پاکت های خالی چیپس و پفک بر می داشت. می چرخید و جوراب های تا به تا را می انداخت داخل ماشین لباس شویی. پنجره را باز کرده بودم. هوا خوب بود و بو می داد. بوی آن روزهایی که بودنش رویا نبود. به خانه رسیدم، به خودم رسیدم…
دلم خواست به گلدان خالی روی میز هم برسم. نرگس خریدم. گل نرگس را دوست می داشت. می گفت شبیه به نیمرو می ماند. عاشق نیمرویی بود که زرده اش دست نخورده و خورشید وار، بتابد.
شب شد. همه چیز منتظر رسیدنش بود. حتی سرامیک های سفید و سرد خانه، که بوی وایتکس می داد. قول داده بود همه ی گل های هلند را یک جا بار بزند. می گفت:
_” می خواهم همه جای خانه را گل باران کنم. روی ظرف های ناهار خوری، روی میز تلویزیون، لا به لای تک تک کتاب ها، اصلا یکی هم می گذارم لای دندان هایم، این جوری… خوبه؟! ”
و من بی اینکه ببینم چطوری… قه قه می زدم که خوبه.
هوا تاریک تر شد. حس کردم چشمانم سنگین شده. اما دلم می خواست با اولین زنگ، در را به رویش باز کنم. تلفن زنگ زد. ساعت سه نصفه شب بود. داشتم فکر می کردم این وقت شب کدام احمقی می تواند باشد.
تلفن را برداشتم. صدای پشت خط گفت:
_ “پخ “.
انگار که اشتباه شنیده باشم. گره ای به ابروانم دادم و گوش تیز کردم. پرسیدم:
_ ” بله؟! “.
که باز گفت :
_” پخ “.
بعد صدای نفس کشیدنش آمد. انگار صدا می خندید.

 

زینب محلوجی

موضوع : داستان عاشقانه, داستان کوتاه
نویسنده :   ,   ۱۰۳ ديدگاه  ,   تاریخ ارسال : ۲۰ مهر, ۱۳۹۱  , 
   
محصولات فروشگاه عاشقانه سایت الون بوی
انگشتر استیل ورساچ انگشتر استیل lovely
پابند استیل پروانه دستبند قلب رنگی
انگشتر طرح کمربند کیف دستی MK
مینی نگین زن انگشتر طرح توپ مروارید
فاطمهگفته :

خیلى خیلى قشنگ بود.مرسى

[پاسخ]

sedigheگفته :

هه.بامزه و خودمونی

[پاسخ]

لیلاگفته :

جالب بود ممنون
***
به چشمان پریرویان این شهر
به صد امید می بستم نگاهی
مگر یک تن از این ناآشنایان
مرا بخشد به شهر عشق راهی
به هر چشمی به امیدی که این اوست
نگاه بی قرارم خیره می ماند
یکی هم، زینهمه نازآفرینان
امیدم را به چشمانم نمی خواند
غریبی بودم و گم کرده راهی
مرا با خود به هر سویی کشاندند
شنیدم بارها از رهگذاران
که زیر لب مرا دیوانه خواندند
ولی من، چشم امیدم نمی خفت
که مرغی آشیان گم کرده بودم
زهر بام و دری سر می کشیدم
به هر بوم و بری پر می گشودم
امید خسته ام از پای ننشست
نگاه تشنه ام در جستجو بود
در آن هنگامه ی دیدار و پرهیز
رسیدم عاقبت آن جا که او بود
“دو تنها و دو سرگردان، دو بی کس”
ز خود بیگانه، از هستی رمیده
از این بی درد مردم، رو نهفته
شرنگ ناامیدی ها چشیده
دل از بی همزبانی ها فسرده
تن از نامهربانی ها فسرده
ز حسرت پای در دامن کشیده
به خلوت، سر به زیر بال برده
به خلوت، سر به زیر بال برده
“دو تنها و دو سرگردان، دو بی کس”
به خلوتگاه جان، با هم نشستند
زبان بی زبانی را گشودند
سکوت جاودانی را شکستند
مپرسید، ای سبکباران! مپرسید
که این دیوانه ی از خود به در کیست؟
چه گویم! از که گویم! با که گویم!
که این دیوانه را از خود خبر نیست
به آن لب تشنه می مانم که ناگاه
به دریایی درافتد بیکرانه
لبی، از قطره آبی تر نکرده
خورد از موج وحشی تازیانه
مپرسید، ای سبکباران مپرسید
مرا با عشق او تنها گذارید
غریق لطف آن دریا نگاهم
مرا تنها به این دریا سپارید

[پاسخ]

فاطمه پاسخ در تاريخ مهر ۲۰ام, ۱۳۹۱ ۱۴:۵۱:

لیلاى عزیز.مثل همیشه زیبابود.مرسى

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ مهر ۲۰ام, ۱۳۹۱ ۱۵:۴۵:

خواهش میشه فاطمه جان

[پاسخ]

سولماز پاسخ در تاريخ مهر ۲۰ام, ۱۳۹۱ ۱۵:۴۱:

سلام لیلاجون.
شعری که نوشتی خیلی زیبا بود…..مرسی
“میروم شاید فراموشت کنم
بافراموشی هم آغوشت کنم
میروم از رفتن من شاد باش
از عذاب دیدنم آزاد باش
گرچه تو تنهاتر از من میشوی
آرزو دارم ولی عاشق شوی
آرزو دارم ببینی درد چیست
تلخیه برخوردهای سرد چیست….”
……تقدیم به همه عاشقایی که قدرشونو ندونستن….

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ مهر ۲۰ام, ۱۳۹۱ ۱۵:۴۶:

سلام سولماز جان ممنون خانومی
ممنون از شما

[پاسخ]

فاطمه پاسخ در تاريخ مهر ۲۰ام, ۱۳۹۱ ۱۵:۵۱:

سولماز جان خیلى قشنگ بود.ممنون

[پاسخ]

فاطمهگفته :

از فرد عاشقى پرسیدم عشق چیست؟
گفت:((آتش))
پرسیدم:مگر دیده اى؟
گفت:نه ولى در آن سوخته ام.

[پاسخ]

فاطمهگفته :

تنها گناهى که هیچ وقت برایش توبه نمى کنم ((دوست داشتن تو است))

[پاسخ]

hastiگفته :

نیمه ی داستان بالا من بودم ونیمه ی دیگه اش……..پوریا چقدر سخت بود خوندنش.یعنی پوریا هم اینقدر منتظر من هست؟!

[پاسخ]

hastiگفته :

خسته‌ام
خیلی خسته
به من جایی بدهید
می‌خواهم بخوابم
یک تخت خالی
یک دنیای خالی
یک قلب خالی…

[پاسخ]

mگفته :

هیچی نفهمیدم

[پاسخ]

mostafa پاسخ در تاريخ آبان ۸ام, ۱۳۹۱ ۱۵:۱۷:

manam hamin tor

[پاسخ]

hasti پاسخ در تاريخ مرداد ۵ام, ۱۳۹۲ ۲۳:۰۶:

موافقم

[پاسخ]

نازنینگفته :

اگر تو باز نگردی
قناریان قفس قاریان غمگین را
که اب خواهد داد
که دانه خواهد داد ؟
اگر تو باز نگردی
بهار رفته
در این دشت بر نمیگردد
به روی شاخه ی گل غنچه ای نمیخندد
و ان درخت خزان دیدهتور سبزش را به سر نمیبندد
اگر تو باز نگردی
کبوتران محبت را
شهاب ثاقب دستان مرگ خواهد زد
شکوفه های درختان باغ حیران را تگرگ خواهد زد.
اگر تو باز نگردی به طفل ساده ی خواهر
که نام خوب تو را
ز نام مادر خود بیشتر صدا زده است
چگونه با چه زبانی به او توانم گفت
که بر نمیگردی.
و او که روی تو هرگز ندیده در عمرش
دگر برای همیشه تو را نخواهد دید
و نام خوب تو در ذهن کودک معصوم
تصوریست همیشه
همیشه بی تصویر
همیشه بی تعبیر .
اگر تو باز نگردی
نهالهای جوان اسیر گلدان را
کدام دست نوازشگر اب خواهد داد
چه کس به جای تو ان پردهای توری را
به پشت پنجره ها پیچ و تاب خواهد داد .
اگر تو باز نگردی
امید امدنت را به گور خواهم برد
و کس نمیداند
که در فراق تو دیگر
چگونه خواهم زیست
چگونه خواهم مرد.

حمید مصدق

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ مهر ۲۰ام, ۱۳۹۱ ۱۹:۵۴:

خیلی قشنگ بود ممنون نازنین جان عاشق مصدقم

[پاسخ]

نازنین پاسخ در تاريخ مهر ۲۰ام, ۱۳۹۱ ۱۹:۵۶:

خواهش میشه لیلا جان منم دوسش دارم هوارتااااا بنظرم اشعارش در عین زیبایی ساده و بی ریاست

[پاسخ]

نازنینگفته :

دنیای این روزای من هم قد تن پوشم شده

انقدر دورم از تو که دنیا فراموشم شده

دنیای این روزای من درگیر تنهاییم شده

تنها مدارا می کنیم دنیا عجب جایی شده

هر شب تو رویای خودم آغوشتو تن می کنم

آینده ی این خونه رو با شمع روشن می کنم

هر شب تو رویای خودم آغوشتو تن می کنم

آینده ی این خونه رو با شمع روشن می کنم

در حسرت فردای تو تقویممو پر می کنم

هر روز این تنهاییو فردا تصور می کنم

هم سنگ این روزای من حتی شبم تاریک نیست

اینجا به جز دوری تو چیزی به من نزدیک نیست

هر شب تو رویای خودم آغوشتو تن می کنم

آینده ی این خونه رو با شمع روشن می کنم

هر شب تو رویای خودم آغوشتو تن می کنم

آینده ی این خونه رو با شمع روشن می کنم

دنیای این روزای من همقد تن پوشم شده

انقدر دورم از تو که دنیا فراموشم شده

دنیای این روزای من درگیر تنهاییم شده

تنها مدارا می کنیم دنیا عجب جایی شده

[پاسخ]

نازنینگفته :

غربت یه دیواره بین تو و دستام

یک فاجعست وقتی تنها تو رو می خوام

غربت یه تعبیره از خواب یک غفلت

تصویری از یک کوچ در آخرین قسمت

وقتی ازم دوری از سایه می ترسم

حتی من اینجا از همسایه می ترسم

غربت برای من مثل یه تعلیقه

یک راه طولانی روی لب تیغه

این حس آزادی اینجا نمیرزه

زندون بی دیوار سلول بی مرزه

این حس آزادی اینجا نمیرزه

زندون بی دیوار سلول بی مرزه

وقتی ازم دوری شب نقطه چین میشه

دیوار این خونه دیوار چین میشه

وقتی ازم دوری از زندگی سیرم

دنیا رو با قلبت اندازه می گیرم

این حس آزادی اینجا نمیرزه

زندون بی دیوار سلول بی مرزه

غربت یه دیواره بین تو و دستام

یک فاجعست وقتی تنها تو رو می خوام

غربت یه تعبیره از خواب یک غفلت

تصویری از یک کوچ در آخرین قسمت

وقتی ازم دوری از سایه می ترسم

حتی من اینجا از همسایه می ترسم

غربت برای من مثل یه تعلیقه

یک راه طولانی روی لب تیغه

این حس آزادی اینجا نمیرزه

زندون بی دیوار سلول بی مرزه

این حس آزادی اینجا نمیرزه

زندون بی دیوار سلول بی مرزه

[پاسخ]

Atefeh پاسخ در تاريخ مهر ۲۱ام, ۱۳۹۱ ۰۱:۲۵:

عاشق داریوشم

[پاسخ]

نازنین پاسخ در تاريخ مهر ۲۱ام, ۱۳۹۱ ۲۱:۱۶:

چشم من بیا منو یاری بکن
گونه هام خشکیده شد کاری بکن
غیرگریه مگه کاری میشه کرد
کاری از ما نیاد زاری بکن
اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد
تا قیامت دل من گریه میخوات
هرچی دریا رو زمین داره خدا
با تموم ابر های اسمونا
کاش می داد همه رو به چشم من
تا چشام به حال من گریه کنن
اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیات
تا قیامت دل من گریه میخوات
قصه ی گذشته های خوب من
خیلی زود مثل یه خواب تموم شدن
حالا باید سر رو زانوم بزارم
تا قیامت اشک حصرت ببارم
دل هیشکی مثل من غم نداره
مثل من غربت و ماتم نداره
حالکه گریه دوای دردمه
چرا چشمام اشکشو کم میاره
خورشید روشن ما رو دزدیدن
زیر اون ابرای سنگین کشیدن
همه جا رنگ سیاه ماتمه
فرصت موندنمون خیلی کمه
اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیات
تا قیامت دل من گریه میخوات
سرنوشت چشاش کوره نمیبینه
زخم خنجرش میمونه تو سنه
لب بسته سینه ی غرق به خون
قصه ی موندن ادم همینه
اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیات
تا قیامت دل من گریه میخوات

[پاسخ]

آرش پاسخ در تاريخ مهر ۲۸ام, ۱۳۹۱ ۰۹:۴۳:

ﻭﻗﺘﯽ ﺧﺎﻟﺼﺎﻧﻪ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺩﺍﺭﯼ
ﺑﻪ ﺣﺮﻣﺖ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺧﻮﺩﺕ
ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺍﻭ ﻫﻢ ﻋﻼ‌ﻗﻪ ﺍﺕ ﺭﺍ ﺑﺪﺍﻧﺪ …
ﻭﻗﺘﯽ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺕ ﻣﯿﮕﻮﯾﯽ : ﻣﯿﺘﺮﺳﻢ …
ﯾﻌﻨﯽ ﻫﻨﻮﺯ ” ﻏﺮﻭﺭﺕ” ﺭﺍ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺩﻭﺳﺖ ﻣﯽ ﺩﺍﺭﯼ
ﭘﺲ ﺗﻮﻗﻊ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺵ ﺍﻭ ﻫﻢ ﺍﺣﺴﺎﺳﺖ ﺭﺍ ﺑﺎﻭﺭ ﮐﻨﺪ …
ﺗﻮ ﻫﻨﻮﺯ ﻧﻤﯿﺪﺍﻧﯽ ﻗﯿﻤﺖ ﺍﺑﺮﺍﺯ ﻋﺸﻖ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺯ ﺣﻔﻆ ﻏﺮﻭﺭ ﺍﺳﺖ
ﻫﻨﻮﺯ ﻧﻤﯿﺪﺍﻧﯽ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﻭ ﻋﺸﻖ
ﺣﺮﻣﺖ ﺩﺍﺭﺩ ….
ﻋﺸﻖ ﻭﻗﺘﯽ ﺯﯾﺒﺎﺳﺖ
ﮐﻪ ﺍﺯ ﺩﻝ ﺗﻮ ﺑﺮ ﺯﺑﺎﻧﺖ ﺟﺎﺭﯼ ﺷﻮﺩ …
ﺣﺘﯽ ﺍﮔﺮ ﺟﻮﺍﺏ ﺭﺩ ﺑﺸﻨﻮﯼ
ﺣﺘﯽ ﺍﮔﺮ ﺑﻪ ﻧﻔﻊ ﺗﻮ ﺗﻤﺎﻡ ﻧﺸﻮﺩ
ﺗﻮ ﺑﻪ ﺣﺮﻣﺖ ” ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺧﻮﺩﺕ ”
ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺑﺪﺍﻧﺪ …
ﺷﺎﯾﺪ ﺍﻭ ﻫﻢ ﺳﺮ ﮐﺮﻧﺶ ﻓﺮﻭﺩ ﺁﻭﺭﺩ
ﻧﺰﺩ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﭘﺎﮎ ﺗﻮ …
ﭼﻪ ﻣﯿﺪﺍﻧﯽ !
ﺷﺎﯾﺪ ﺍﻭ ﻋﺎﺷﻖ ﺗﺮ ﺑﻮﺩ … حالا تو بهش بگو که عاشقشی…شاید اونم دوست داشته باشه

[پاسخ]

نازنین پاسخ در تاريخ مهر ۲۸ام, ۱۳۹۱ ۱۸:۳۵:

بی تو ایـسـتاده ام
روی پـاهای خـودم
و دارم تو را نـگاه می کنـم
کـه حتـّـی روی حـرف های خودت هم
نـمی توانستـی بایستی …!!

علیرضا پاسخ در تاريخ آبان ۱۲ام, ۱۳۹۱ ۱۵:۲۱:

فوق العاده بود….!

نازنینگفته :

گاهی دلخوریها انقدر عمیق می شوند که حتی من غرغرو هم ترجیح می دهم حرفی برای گفتن و شنیدن حتی نداشته باشم ….. روزهای زیادی می گذرد و شاید روزهای زیادی نیست …. برای من و تو دیروزها اما این همه روز خیلی بود …. حالا دیگر خیلی … مفهومی ندارد … برای تو و برای من شاید …. با این حال … امروز را خواستم به تو بنویسم …. به تو از همان ناگهانی که شدی … از همان ناگهان که بدون اینکه بازاری یا خریداری باشد دست به داد و ستد زدی …. کاش کمی گران تر مرا حراج می کردی …. اما انگار دروغ است که دوست هرچه قدیمی تر می شود …..

این روزها یک چراغ لیزر برداشته ای و هراز چند گاهی نورش را به چشمان من می اندازی و تا می آیم ببینمت رفته ای … من می مانم و یک درد ….. که مثل خیلی از دردها آن را پذیرفته ام … اما حتی در کتابهایمان نوشته بودند … گیرنده ی درد تنها گیرنده ایست که عادت نمی کند ….

واقعا معنی پیامک هایت را نمی فهمم …جدا نمی فهمم …. معنیشان این است که هنوز کمی … تنها کمی جایم خالیست؟ یا مهر تاکیدی است بر همه ی روزهایی که گذشت…..

می دانم که بین من و اطرافیانم همیشه تفاوت زیادی وجود داشته .. نه از آن جهت که من برترم یا کمتر … بلکه از آن جهت که هوش اجتماعی من اغلب پایین بوده در کنار یک خوش بینی که بازهم نشئت گرفته از همان سطح هوش است …. اما آنقدر پایین نبود که تا این حد گیج شوم …. داستان تو با من معمای تلخ و سختی بود …. و هنوز هست … یک قلم موی بزرگ بزرگ برداشته ام و صورت مسئله ای را که از سه کلمه سخت دوستی من و تو تشکیل شده سیاه می کنم اما پاک نمی شود.. قلم موست دیگر.. رنگی را بر رنگی دیگر می ریزد و جای هیچ چیز را پاک نمی کند ….

این روزها روزهای بدی نیست … خدا را شکر برای تو هم همین طور است …. مطمئنم و خوشحالم که برای تو روزهای بهتری است ….همه چیز همانطور که می خواستی پیش رفته است… من هم مثل همیشه برای رسیدن تو کم نگذاشتم … حضورم را در لحظه های تو به هیچ رساندم … همانطور که پیدا و پنهان از ما می خواستید!

تنها انگار یک احساس وظیفه ..تکلیف ..چه می دانم همین چیزهایی که تو به علت هوش اجتماعی بالاترت بهتر از من می دانی … هر از چند گاهی کلافه ات می کند … واضح تر این است انجام این وظیفه ای که خود برای خودت تعریف کرده ای به شدت سخت است برایت ….. تو هیچ بدهی از نظر من به من نداری نازنین دیروز من … هیچ وظیفه ای …. تنها می ماند همان بخش اجتماعی اش که حتم داشته باش من حافظ آن بخش هستم که به عهده ی من است …. وظیفه تو نسبت به من .. خوشبخت بودن است … لطفا خیلی خوشبخت باش ….

با تمام واژه هایی که رفت … به قول حافظ: هنوز هم گر سر صلح است باز آی کزان مقبول تر باشی که بودی

[پاسخ]

نازنینگفته :

تقصیر تو نبود!
خودم نخواستم چراغ ِ قدیمی خاطره ها،
خاموش شود!
خودم شعرهای شبانه اشک را،
فراموش نکردم!
خودم کنار ِ آرزوی آمدنت اردو زدم!
حالا نه گریه های من دینی بر گردن تو دارند،
نه تو چیزی بدهنکار ِ دلتنگی ِ این همه ترانه ای!
خودم خواستم که مثل زنبوری زرد،
بالهایم در کشکش شهدها خسته شوند
و عسلهایم
صبحانه کسانی باشند،
که هرگز ندیدمشان!
تنها آرزوی ساده ام این بود،
که در سفره صبحانه تو هم عسل باشد!
که هر از گاهی کنار برگهای نامه هایم بنشینی
و بعد از قرائت بارانها، غصه ها
زیر لب بگویی:
«-یادت بخیر! نگهبان گریان خاطره های خاموش!»
همین جمله،
برای بند زدن شیشه شکسته این دل بی درمان،
کافی بود!
هنوز هم جای قدمهای تو،
بر چشم تمام ترانه هاست!
هنوز هم همنشین نام و امضای منی!
دیگر تنها دلخوشی ام،
همین هوای سرودن است!
همین شکفتن شعله!
همین تبلور بغض!
به خدا هنوز هم از دیدن تو
در پس پرده باران بی امان،
شاد می شوم!

[پاسخ]

Atefehگفته :

چه قشنگ…
ارسال های شما رو خیلی دوست دارم

[پاسخ]

Maedehگفته :

یا اسم داستان ربطی بهش نداشت یا من ربطشو نگرفتم !!!!!
کدومش ؟؟؟

[پاسخ]

مسعود پاسخ در تاريخ مهر ۲۱ام, ۱۳۹۱ ۱۹:۰۳:

منم اول تعجب کردم اما خب باید از نویسنده پرسید

[پاسخ]

یه مهندسگفته :

یکی واسه من توضیح میده این آخرش یعنی چی!؟؟
چی شد!؟؟

[پاسخ]

مینا پاسخ در تاريخ مهر ۲۱ام, ۱۳۹۱ ۲۱:۱۵:

به گمونم یعنی امید واحی یه نفر به منظور دل خوش کنکیه یکی که انگاری خیلی دل خوش تشریف داره.

یعنی ته نامردی و
ته بی عاطفگیه یکی و
ته وفاداری و
خوش باوری
اون یکی

[پاسخ]

مسعود پاسخ در تاريخ مهر ۲۱ام, ۱۳۹۱ ۲۱:۴۰:

یه سری توهم. هرکسی میتونه دچارش بشه اما در مورد مقصر قضاوت نکنیم که بسته به شرایط داره.

[پاسخ]

یه مهندس پاسخ در تاريخ مهر ۲۱ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۳۲:

مرسی مسعود و مینای عزیز

پرستوگفته :

امشب نمی دانم چرا دلشوره دارم

غم آمده کنج دلم بیتوته کرده

یک نامه باز انگار در ذهنم نشسته

آرام و زیبا روی کاغذ بوته کرده

امشب نمی دانم چرا بی تاب هستم

حس غریبی در فضای خانه جاری است

این لحظه را هر لحظه من احساس کردم

امشب دلیلی بهتر از دیدار تو نیست

با چشم پر اشکم برای آخرین بار

این نامه را بنویسم و دیگر جدایی

تو علتش را خوب می دانی عزیزم

باید به پایان می رسید این آشنایی

آنروز دیدم وقتی از کوچه گذشتی

مثل همیشه ساکت و تنها نبودی

حتی نگاهی هم به دنبالم نمی‌گشت

شاید به قول بچه ها با ما نبودی

هر چند با من بارها هی عهد بستی

در حق عشقم آی نامردی نمودی

بگذار راحت‌تر بگویم تا بفهمی

چیزی که می‌گفتی و می‌دیدم نبودی

دیدن ندارد حالت فردی که در عشق

از پشت خنجر خورده و پشتش شکسته

یا انکه در قلب جوانی جای احساس

شعر و نگاه و ناله و نفرت نشسته

آیا تو تا حالا به این هم فکر کردی

یک روز می‌دیدم که از دستم پریدی

آنقدر بی ارزش به چشمان تو بودم

حتی تو من را لایق گفتن ندیدی

حیف است ما یک قصه نشنیده باشیم

حتی اگر هیچ ارتباطی بین ما نیست

من قلکی بودم تو عشقت سکه‌سکه

حالا دلم از سکه ها خالی خالیست

من با اجازه خاطرات دیدنت را

در گوشه ای از سینه ام پنهان نمودم

راز تو می‌میرد میان خاطراتم

انگار من عمری گرفتارت نبودم

این نامه را وقتی که خواندی پاره‌اش کن

تا مدرکی از رازمان باقی نماند

ما گر چه با هم خوب بودیم و صمیمی

بهتر همین است که کسی این را نداند

خُب خط آخر آمد و وقت جدایی

دیگر تو را دست خداوند می‌سپارم

عشقت مبارک باد ، این حرف دلم بود

گر چه تو را من تا همیشه دوست دارم

[پاسخ]

⎝︶︹︺⎠ پاسخ در تاريخ آبان ۳۰ام, ۱۳۹۱ ۰۱:۴۱:

خیلی قشنگ بود خیلی …!واقعا ممنون بابت این شعر قشنگ

[پاسخ]

ریحانهگفته :

من خیلی کم توی اینترنت سرچ میکنم چون همیشه مشغول درس خوندنم زیاد وقته کارای متفرقه رو ندارم نمیدونم شایدم درس خوندن یه بهونه باشه تا خودمو از دنیای اطرافم دورکنم ولی امکان نداره بیام اینترنت و به وبلاگ شما آقای اذر سر نزنم خیلی وقتا دلم میخواست منم مثل بقیه بچه ها نظر بدم اما هربار که نظرمو مینوشتم ارسالش نمیکردم اما این بار با یه مقدمه طولانی دارم نظرمو براتون ارسال میکنم. شاید هم نشه اسمشو نظرسنجی گذاشت شاید بهتر باشه اسمشو دردودل یا یه مشاوره گذاشت. خنده داره… کاره ما آدما به جایی رسیده که باید درددلامونو توی یه وبلاگ بگیم نمیدونم دقیقا دارم باکی حرف میزنم اما تویی که داری حرفامو میخونی میشه دلداریم بدی؟
فکرمیکنم تقریبا همه آدمایی که به این وبلاگ سر میزنن تجربه عاشق شدن رو داشته باشن من مدتها بود احساس میکردم یه چیزی توی زندگیم کمه یه جورایی احساس خلا میکردم احساس تنهایی میکردم با چیزایی که تاحالا توی دوستان و اطرافیانم دیده بودم میتونستم حدس برنم مشکلم چیه آره میدونستم که مشکل من نداشتن یه همنفس بود کسی که همه جوره هوامو داشته باشه یکی که توی لحظه هایی که حتی انتظارشو ندارم به یادم باشه و از تنهایی درم بیاره میدونستم عاشق شدن چقدر میتونه شیرین باشه، من دنبال یه دوست نمیگشتم دنبال یه همسفر میگرشتم. تصویری که من از عشق توی ذهنم داشتم خیلی مقدستر از حرفایی بود که دیگران از عشقشون برام تعریف میکردن. خیلی وقتا وسوسه میشدم به پیشنهاد پسرایی که بهم پیشنهاد دوستی میدادن جواب مثبت بدم اما بعدش پشمون میشدم یه چندتاشونم که واقعا ادعای عاشقی میکردن وبه قول خودشون باهزار بدبختی شمارمو پیدا کردن وقتی بهم زنگ و ازشون میپرسیدم تو عاشق چی من شدی اولین کلمه ای که از دهنشون درمیومد این بود که خوشگلی بعد شروع میکردن به گفتن هزارتا توصیف دیگه…اینجا بود که اشکم درمیومد اون وقت بود که توی دلم به همشون فش میدادم. تا اینکه دوسال پیش به طور کاملا اتفاقی با پسری آشنا شدم یه مدتی که گذشت احساس کردم با بقیه فرق داره با خودم عهد بسته بودم که اگه بهم پیشنهاد دوستی بده قبول کنم اما اون هربار که زنگ میزد فقط درباره کاری که قرار بود با هم انجام بدیم حرف مزد منم مغرورتر از این حرفا بودم که خودم سرصحبت رو باهاش باز کنم تقریبا دو ماه بعد بود که کارمون با هم تموم شد وقتی برای خداحافظیو تشکر بهم زنگ زد دلم نمیخواست باهاش خداحافظی کنم فقط توی دلم براش آرزوی حوشبختی کردم یک هفته بعد بهم زنگ زد منم که از تعجب شاخ درآورده بودم سریع جواب دادم پشت تلفن برخلاف همیشه که خیلی رسمیو محکم حرف میزد خودمونی تر صحبت میکرد احساس کردم یکم صداش میلرزه یهو تو دلم خالی شد تا به خودم اومدم دیدم میگه: الو ریحانه میشنوی؟گفتم میتونی همیشه باهام باشی؟ تقریبا اخلاقتو میشناسم میدونم زیاد از پسرا خوشت نمیاد اینو از بعضی تیکه هات که مینداختی فهمیدم توروخدا قبول کن خلاصه کلی باهام حرف زد منم فقط گوش میکردم یاد عهدی که با خودم بسته بودم افتادم خواستم بهش جواب مثبت بدم اما نمیدونم چی شد که گفتم یه هفته فرصت میخوام. اون هفته با هر بدبختیی بود گذشت دوباره زنگ زد بهش گفتم نمیتونم جواب قطعی بهت بدم اما فعلا قبول میکنم باهات باشم اون اینقدر خوشحال بود که حتی صبر نکرد به بقیه حرفام گوش بده گفت وقتی اومدم تهران توی اولین فرصت باهم میریم بیرون منم توی دلم خداخدا میکردم که حالاحالاها نیاد تهران چون تاحالا تجربه بیرون رفتن با پسری رو نداشتم راستش یکم میترسیدم. خلاصه وقتی کارش توی کیش تموم شد اومد تهران همش اصرار میکرد باهم بریم بیرون توی همین اصرارهاش بود که مجبور شد دوباره بره مسافرت آخه امیر مترجم شرکت پدرش بود و یکسال دیگه فوق لیسانسشو میگرفت. با خودم گفتم این بار که برگشت تهران بهش میگم من نمیتونم باهاش بیام بیرون و اگه پرسید چرا بهش میگم میترسم خانوادم بفهمن آخه اونا خبر ندارن. همینطور هم شد. وقتی رسید تهران دوباره شروع کرد به پیله کردن کردن که با هم بریم بیرون منم حرفامو بهش گفتم اونم گیر داد که میخوام با خانوادت صحبت کنم منم چون خانواده سنتیی داشتم و اخلاقشونو میشنتاختم قبول نکردم. خلاصه یه مدت گذشت اونم حالا کمتر گیر میداد که بریم بیرون تا اینکه روزتولدش نخواستم دلشو بشکنم برای همین قبول کردم باهم بریم بیرون اون روز خیلی بهم خوش گذشت اما وقتی میخواستم باهاش خدافظی کنم گفت میخواد جدی باهام صحبت کنه بعد از کلی مقدمه چینی ازم خواستگاری کرد منم که ماتومبهوت مونده بودم در جوابش هیچی نگفتمو فقط باهاش خداحافظی کردم وقتی از ماشینش پیاده شدم حس خوبی نداشتم، شب که بهم زنگ زد بهش گفتم من آمادگی ازدواج رو ندارمو سنم برای ازدواج خیلی کمه، اونم گفت که حاضره چندسال منتظرم بمونه منم قبول کردم. اما چندماهی که گذشت عذاب وجدان اومد سراغم احساس میکردم از خدا خجالت میکشم که از فرمانش سرپیچی کردمو با یه پسر دوست شدم فطرتاً از این ارتباط راضی نبودم خداییش امیر پسر با حیایی بود توی چندباری که با هم بیرون رفتیم حتی یکبار هم بهم دست نزد از طرفی هم عاشقانه دوسش داشتم واینم میدونستم که امیرهم چقدر دوستم داره. حالا رسیده بودم به دوراهی معروف عقل و دل… بالاخره دلمو راضی کردم که باهاش تموم کنم دوست نداشتم خدا از دستم ناراحت باشه. وقتی همه چیز رو بهش گفتم صداش مثل اون روزی که بهم زنگ زد و ازم خواست باهاش باشم میلرزید دیگه نتونستم طاقت بیارمو بغضم ترکید اونم هم پای من گریه میکرد تا یه مدت هر روز زنگ میزدو التماسم میکرد منم فقط گریه میکردم وقتی دید دارم عذاب میکشم اونم پا روی دلش گذاشتو باهام خداحافظی کرد تا یه مدت مثل دیوونه ها شده بودم ولی بالاخره تصمیمی بود که از روی عقلم گرفته بدودم و میدونستم که درسته حالا به هر قیمتی. از درسام خیلی عقب افتاده بودم تصمیم گرفتم خودمو با درسام سرگرم کنم تا اینکه یک ماه پیش بهم زنگ زد شروع کرد به گله کردن منم بغضم ترکید اما هرطوری بود خودمو کنترل کردم و نمیدونم چرا تصمیم گرفتم که بهش دروغ بگم یکی دیگه رو دوست دارم دیگه هیچی نگفت فقط صدای نفساش بود که پشت تلفن میومد دیگه طاقت نیاوردمو قطع کردم از اون روز تا حالا دوباره یه آتیشی توی دلم افتاده
شما جای من باشید چیکار میکنید از خدایی که میدونید چقدر دوستون داره میگذشتید و با یه پسر دوست میشدید؟ شاید بگید خوب اون امیر بیچاره که قصدش ازدواجه دیگه چه مرگته، اما خوب من که الان شرایط ازدواج رو ندارم پس مجبورم چندسالی باهاش دوست باشم، کی می تونه پیش بینی کنه توی این چندسال چه اتفاقاتی ممکنه بیوفته؟
چه تضمینی وجود وجود داره که توی این چند سال امیر ازم خسته نشه وتنهام نذاره مگه به پسرای این دوره زمونه میشه اعتماد کرد؟ چه تضمینی وجود داره که چند وقت دیگه یه دختر خوشگلتر و بهتر ازمن سرراهش قرار نگیره و من دلشو نزنم، والا اون پسرایی که تعهدشون نسبت به زنشون محضریه چندسال بعد میزنن زیر حرفشونو طلاقش میدن واگه به گذشتشون نگاه کنی میبینی که لیلی ومجنون بودن ، حالا چه برسه به این که هیچ تعهدی نسبت به من نداره… میدونم با این کارم بیشتر پسرا علیهم جبه میگیرن اما قبول کنید که بیشتر بی وفایی ها و خیانت از طرف آقا پسراس نمیگم همه دخترا پاکو معصومن اما بیشتر خطاها از طرف پسراس. پس بهم حق بدین که نتونم به امیر اعتماد کنم. با اینکه خیلی دوسش دارم اما ترجیح میدم عشقشو فقط توی قلبم نگه دارم. من خدا رو بیشتر از هر کس دیگه ای دوست دارم حاضر نیستم به خاطر هوای نفسم از دستم ناراحت باشه. کمکم کنید ببخشید اگه زیاد حرف زدم

[پاسخ]

مسعود پاسخ در تاريخ مهر ۲۷ام, ۱۳۹۱ ۱۷:۴۰:

سلام.
خوشحالم که سایت رو پسندیدین.
در مورد اینکه گفتین ما درد و دل رو توی سایت مینویسیم و… باید بگم درسته آره ما نسل درد و دل با غریبه های مجازی هستیم! اما زیادم بد نیست! شما در دنیای واقعی شاید فقط بتونید حرف دلتون رو به ۲ یا ۳ نفر بگید اما اینجا بیشتر! با ایده های متفاوت و… .
(احساس میکنم همین نظر شمارو یجای دیگه هم خوندم! بگذریم…)
در مورد اینکه گفتین از فرمان خدا سرپیچی کردین و… خب عزیزم برای ازدواج باید با طرف باشی که بشناسیش، انتظار داری بیاد خاستگاریت یه تحقیق و … بعدشم ازدواج؟! خب وقتی بینتون هیچی نبوده و هدفتون این بوده که اگه تفاهم داشتین باهم ازدواج کنید، چرا عذاب وجدان؟؟؟ ببخشید اما به نظر من افراطه اینجوری فکر کردن!
وقتی دروغ گفتی وقتی دل پسره رو شکستین از فرمان خدا سرپیچی کردین! کاراتون رو به اسم فرمان خدا ننویسید! میتونستید رابطتون رو محدود کنید تا زمان ازدواج، خیلی ساده دل میشکنید و میگید خدا گفته! رابطه تو و خدات جدا و رابطه تو و پسره جدا، خب نمیتونستی با خودت کنار بیایی واسه چی بازیچش کردی؟
شما فعلا نشون دادید به دخترای این دوره زمونه نمیشه اعتماد کرد! هیچ تضمینی وجود نداره، حتی بعد ازدواج…
ربطی هم پسر دختر نداره، دختر باشی یا دختر کارت اشتباه بوده، خدا از دستت ناراحت نیست! خیالت راحت!
امیدوارم یه روز تفکراتت رو عوض کنی!
متاسفم…
موفق باشید.

[پاسخ]

حدیث پاسخ در تاريخ آبان ۴ام, ۱۳۹۱ ۱۲:۳۶:

ریحانه جان عشق اونطرف ترسه. من تا بحال خودم با کسی رابطه ای نداشتم.چون میدونم عرضشو ندارم!
اما نظرم راجب به پسرا این نیست…! اوناهم آدمم و احساسات دارند. درک وفهم دارند. وقتی میدونی نمی تونی رابطه ای رو ادامه بدی نباید از اول شروعش میکردی. اگه واقها کسی رو دوست داشته باشی حاضر به اذیت شدنش نیستی…
نمیدونم شاید بگی مزخرف میگم اما خب اینم نظر منه!
بهتره عینک بدبینی نزنی.
موفق باشی.

[پاسخ]

ریحانه پاسخ در تاريخ آبان ۴ام, ۱۳۹۱ ۱۸:۲۰:

سلام حدیث جان. منم اولش دوست نداشتم با پسری رابطه داشته باشم چون از اولش یکم میترسیدم آخه میگن هیچ عشقی مثل عشق اول نمیشه و دربین دوستام که تجربه دوست شدن با چندتا پسر رو داشتن میدیدم خیلی هاشون هنوز عشق اولشونو فراموش نکردن منم میترسیدم ریسک کنمو با کسی دوست بشم چون با خودم میگفتم اگه یک درصدم احتمال میدم ممکنه توی عشق اولم شکست بخورم بهتره اینکارو نکنم. پسرای زیادی بهم پیشنهاد دوستی دادن اما اکثرشون فقط به خاطر قیافمو ظاهرم بهم پیشنهاد دوستی میدادن و هیچکدوم به زیبایی های درونی فکر نمیکردن. اما این دفعه فرق میکرد امیری که من عاشقش شدم اصلا به زیبایی ظاهری اهمیت نمیداد در کل پسره خوبی به نظرم میومد اولش تصمیم گرفتم باهاش دوست نشم اما وقتی به خودم اومدم دیدم گلوم بدجوری پیشش گیر کرده وقتی باهاش دوست شدم تازه فهمیدم عاشقی چقدر قشنگه اما کم کم یه ترسی ته دلم افتاد که به مرور خوابو از چشام گرفت همش به این فکر میکردم نکنه یه روزی بهم خیانت بکنه خوب همه اونایی که الان از هم جدا شدن یه روزی عاشق هم بودن واسه همین ترجیح دادم عشقشو فقط توی دلم نگه دارم

[پاسخ]

حدیث پاسخ در تاريخ آبان ۵ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۱۰:

سلام. اخه عزیز دلم من تو کتم نمیره… احساس عشق با دوست داشتن فرق داره. اینو باید درک کرد.
وقتی عاشقی،کور میشی. ترس واضطراب وبی اعتمادی دیگه جایی نداره. شما بهتره بگی فقط دوستش داشتی. به راحتی اون وخودت رو آزار دادی. چندسالته؟ به نظرم کارات منطقی نیست! شرمنده. نمیخوام بگم بچه ای اما یه اصلی وجود داره عشق اول واسه ما خانوما یه اسطوره ای حساب میشه واسه خودش. شما که انقدر درک داشتی که با عقل انتخاب کنی بهتر نبود عاقلانه تر رفتار میکردی؟!
از نظر من آدم باید همه چیز رو تجربه کنه…البته”تجربه بقیه رو تجربه کردن،احمقانه اس.”
یکم خودخواهی کردی.باید قبول کنی.
من حس تورو تجربه نکردم بهتره قضاوت نکنم. حرفامو به حساب “حرف” اونم دوستانه بسنج!
ممنون.موفق باشی

فرانک پاسخ در تاريخ آبان ۴ام, ۱۳۹۱ ۱۶:۵۳:

ریحانه خانم عزیز….اگه قرار بود هیچوقت عاشق نشیم پس چرا خدا بهمون دل داد عزیزم؟؟طرز فکرت اشتباهه خانومی…..نسل مارو از دوستی با جنس مخالف ترسوندن…….متاسفانه

[پاسخ]

ریحانه پاسخ در تاريخ آبان ۴ام, ۱۳۹۱ ۱۸:۲۷:

منم نمیگم نباید عاشق بشیم میگم باید به موقع عاشق بشیم. یه روز توی یه برنامه ای که نگاه میکردم یه روانشناسی درباره ازدواج صحبت میکرد یه جمله ای گفت که همیشه آویزه گوشم کردم گفت “عاقلانه ازدواج کنید عاشقانه زندگی کنید” میگفت در اکثر مواقع عشق قبل اردواج پایان خوبی نداشته واسه همین از عشق قبل از ازدواج میترسدم

[پاسخ]

آرش پاسخ در تاريخ آبان ۱۱ام, ۱۳۹۱ ۱۳:۲۲:

ریحانه جان خیلی دوس دارم کمکت کنم اما حیف که کاری از دستم بر نمیاد.. حتما پیش دوستت زیاد تعریف پسره رو کردی اونم ی دل ن صد دل عاشق پسره شده ..از اون ور پسره بهش پیشنهاد دوستی داده اونم از خدا خواسته قبول کرده.. اینقد خودتو ناراحت نکن . یعنی الان ناراحتی که دست دوتاشون برات رو شده؟؟ به نظر من که نباید باشی.. اون پسره هم که گور باباش نشون داد لیاقتت نداره. ریحانه جان با تو بودن لیاقت میخواد.. الان هم که چیزی نشده.. چیزی جز دوتا حرزه رو از دست ندادی.. تازه برو خدا رو شکر کن..ولی اگه من جای تو بودم شاید تلافیشو سرشون در میاوردم اگه بخوای تلافی کنی که میدونم دلت نمیاد الان وقتشه.. خدا رو چه دیدی شاید ازدواج کردن و مجبور به تلاق شدن. ولی من بهت قول میدم که این الهامه با اون پسره خوشبخت نمیشه… ان شاءالله که موفق باشی در تمام عرصه های زندگیت

ریحانه پاسخ در تاريخ آبان ۱۲ام, ۱۳۹۱ ۰۸:۳۱:

سلام ممنون از همدردیتون آقا آرش
من اگه به الهام اعتماد کردمو پیشش از امیر تعریف کردم واسه این بود که میدونستم الهام عاشقه پسر خالشه و من طبق اخلاقیات خودم روی الهام حساب میکردم، من همیشه با خودم فکرمیکردم مگه دل آدم کاروانسراس که هر روز یکی بیاد توش!!! به نظر من دله آدم قشنگترین چیزیه که خدا بهش داده مگه میشه آدم دل خودشو دیگران رو به بازی بگیره، من هیچوقت فکرشم نمیکردم الهامی که اینقدر پسرخالش رو دوست داره یه روزی بتونه از اون دل بکنه آخه مطمئن بودم که پسرخالشم جونش برای الهام درمیاد؛ پس طبق محاسبات من الهام نباید به من خیانت میکرد
اینکه شما میگید نباید ناراحت باشم که دست دوتاشون برام رو شده به نظر من شما اشتباه میکنید اتفاقا ناراحتی هم داره شاید شما درک نکنید چقدر میتونه سخت باشه دوستی که هفت سال بهش اعتماد کردید بهت خیانت کنه
من اخلاق هردوتای اونا رو میشناسم امکان نداره بتونن با هم کنار بیان
اگه امیر بهم خیانت کرده به درک، به قول شما شاید واقعا لیاقت منو نداشته آخه مگه من چی ازش میخواستم؟ من حتی ازش ثروت باباش رو هم نمیخواستم اصلا از پول بدم میاد، معتقدم پول آدما رو از هم دور میکنه، باباش هم عاشق همین اخلاق من بود، همیشه میگفت امیر خدا خیلی دوست داشته که ریحانه رو بهت داده انگار حتی باباشم فهمیده بود اون لیاقت منو نداره با اینکه دوسه بار بیشتر منو توی شرکتشون ندیده بود میگفت همیشه آرزو داشتم دختری مثل توداشته باشم اما حیف که خدا بهم دختر نداده ولی خداروشکر عروس خوبی گیرم میاد طفلی خبر نداشت پسرش نمیتونه منو نگهداره
راستی یه چیزی درمورد انتقام گفتید که باید بگم من اصلا اهل انتقام گیری نیستم
امیدارم شما هم قُل خودتونو پیدا کنید

مسعود پاسخ در تاريخ آبان ۱۲ام, ۱۳۹۱ ۰۸:۴۷:

خیلی جالبه شما با خونوادشم تا این حد رابطه داشتین اما خونواده شما هیچی نمیدونستن!
من هنوز موندم شمایی که خودتون بهش گفتین یکی دیگه رو دوست دارید چه انتظاری دارید اصلا!خب عزیزم خودت بهش گفتی برو! یکی دیگه رو دوست داری!

ریحانه پاسخ در تاريخ آبان ۱۲ام, ۱۳۹۱ ۱۰:۴۲:

آقا مسعود من نمیدونم منظور شما از اینکه تا این حد ارتباط داشتن یعنی چی؟
اگه پدر امیر منو میشناسه واسه اینه که امیر خیلی اصرار داشت من برم خونشون تا با خانوادش آشنا بشم اما من موافق نبودم، منم بهش گفتم نمیتونم بیام خونتون فقط میتونم بیام شرکتتون اونم در صورتی که ساعت اداری باشه، و اگه خانوادش میخوان منو ببینن باید بیان شرکت. منم چندباری شرکتشون رفتم و هر دفعه پدرش خیلی گرم از من استقبال کرد و یکبار هم مادرش و برادرش رو توی شرکتشون دیدم

ریحانه پاسخ در تاريخ آبان ۴ام, ۱۳۹۱ ۲۰:۲۰:

پرستوجان منم با نظرت کاملا موافقم به نظر من حتی اگه قشنگترین چیزای دنیا به موقع و سرجاشون نباشن نه تنها قشنگ به نظر نمیان بلکه زشتو آزار دهنده به نظر میان مثلا وقتی یه نفر یه حرف قشنگ رو به موقع نزنه مورد توجه هیچ کس قرار نمیگیره و یه چیز بیخودی به نظر میاد. عاشق شدن و ازدواج هم همینطوره اگه به موقع نباشه آزار دهندس

[پاسخ]

مسعود پاسخ در تاريخ آبان ۴ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۰۶:

در این حرفتون شکی نیست، همه موافقا اما اینکه شما دیر بفهمید کاری که کردین زمان و مکان مناسبی نداشت ممکنه به خیلی ها ضربه بزنید! این رو هم باید در نظر داشت. من هم همین رو بهتون گفتم شما الن دقیقا به همین اشاره میکنید خب خودتون باید کار خودتون رو هم در نظر بگیرید.
البته همیشه راهی هست.همیشه…

Milad.Lord پاسخ در تاريخ آذر ۵ام, ۱۳۹۱ ۱۴:۵۲:

سلام… باید باهاش میموندی….چون یه حسه نسبت بهت داشت و از همه مهم تر تو هم نسبت به اون داشتی نمیشه به این حس گفت عشق…. یه حس دوست داشتنه…چرا تو نسبت به دیگر پسرایی که بهت پیشنهاد دوستی میدادن این حسو نداشتی؟؟؟ پس این حس،یه حس معمولی نیست…بعدشم ..هدفش خیره..نه یه رفقات ساده و معمولی…. اما یه رابطه ای که خدا و شماها میدونستین تا موقعی ای وضع هردو مساعد یه پیمان مقدس باشه… اگه نظر منو میخوای آبجی ریحانه..نمیگم غرور تو بخاطر عشقشی کخ نسبت به امیر داری بشکن…نه!!! بخاطر اون حس دوست دشاتنی که با وجود امیر به زندگیت اومده براش زنگ بزن و بهش بگو..باهات هستم…چون با این کار یه بندرو خوشحال میکنه…خود خدا میگه وقتی یه انسان یه انسان رو شاد میکنه پاداشی اندازه بهشت داره…. پس براش بزنگ…چرا چون این قسمتته..شاید موندی و یه ادمی دیگه مثله پیدا نشه که تورو این همه دوست داشته باشه… پس این نعمتی که خدا بهت داده رو از دست نده آبجی…
از من فقط تنها کاری که برمیاد…دعاست… و خوشبخیتیت…و به عشقت برسی…..
یاعلی گفتیمو عشق اغاز شد…
««««@@«سرنوشت تصمیم می گیرد که تو در زندگی با چه کسی ملاقات کنی اما تنها قلب توست که میتواند تصمیم بگیرد چه کسی در زندگی تو باقی می ماند.»»»»@@

[پاسخ]

ریحانه پاسخ در تاريخ آذر ۶ام, ۱۳۹۱ ۱۷:۲۱:

سلام آقامیلاد
ممنون از اینکه کامنتا رو خوندید ولی ای کاش همه کامنتا رو میخوندید بعد نظر میداد چون قبل از اینکه شما کامنت بذارید با توافق یه سری از بچه ها من به امیر زنگ زدم اما……
اما ای کاش زنگ نمیزدم، اگه بقیه کامنتا رو میخونید متوجه میشدید چی شده، ولی اگه من بهش زنگ زدم میخواستم بهش بگم تا آخرش باهاش هستم و کاری میکنم اولین و آخرین عشقم باشه ولی خب ظاهرا قسمت نبوده، شایدم مقصرش خودم بودم، شایدم اون لیاقت عشق منو نداشته، ولی بازم از خدا ممنونم که مثل همیشه هوامو داشت و کمکم کرد اطرافیانمو بهتر بشناسم
بازم ممنون که وقت گذاشتید وکامنتا رو خوندید
منم سرنمازام برای خوشبختی همه بچه ها دعا میکنم مطمن باشید از این به بعد برای شما هم دعا میکنم

[پاسخ]

مسعود پاسخ در تاريخ آذر ۶ام, ۱۳۹۱ ۱۸:۴۳:

ایشون مقصر نیستن بعضی نظر ها رو جی دیگه ای نوشتین (هرجا که دوست داشتین!). برای خوندن دقیق نظرات یه کروکی باید کشید!

aminگفته :

کاش می شد عاشق شوم
یا همدمی لایق شوم
کاش می شد راضی شوم
با عشق هم بازی شوم
شعر خودمه اگه طرفدار هستین چهار بیت دیگشو هم بذارم

[پاسخ]

ریحانهگفته :

شاید شما راست میگید آقا مسعود شاید این کاری که با اون کردم خیلی بدتر بوده. شاید هم به قول شما من افراطیم. من تا حالا به کسی درباره این ماجرا چیزی نگفتم در واقع کسی رو قابل اعتماد نمیدونستم که حرفامو بهش بگم ولی نمیدونم چرا تونستم به وبلاگ شما اعتماد کنم شاید هم به خاطر اینه که دیگه خسته شدم از بس حرفامو توی دلم نگه داشتم از بس کسی نبوده که دلداریم بده. تا حالا هم کسی نبوده که راهنماییم کنه، همیشه آرزو داشتم یه برادر بزرگتر از خودم داشتم تا هر وقت مشکلی برام پیش میومد کمکم میکرد
میدونم شما نمیتونید شرایط منو درک کنید. راستش من توی زندگیم خیلی سختی کشیدم نسبت به سنم سردوگرم روزگارو زیاد چشیدم در واقع یکم با بقیه دخترا فرق میکنم، حالا دل منم مثل کوه محکم شده بذارید یکی از اون ماجراهای عجیب زندگیم رو براتون تعریف کنم یک سال پیش یه دخترو پسر از آشناهامون که باهم نسبت دوری هم داشتن تصمیم گرفتن با هم ازدواج کنن البته سه سالی هم بود که با هم دوست بودن، و همه اینو میدونستن که اونا چقدر همدیگرو دوست دارن تقریبا همه جای رو با اطلاع خانواده هاشون گشته بودن بعد از سه سال تصمیم گرفتن به صورت رسمی با هم ازدواج کنن بعداز یه عروسی مفصل رفتن سر خونه و زندگیشون اما فقط یک ماه با هم زندگی کرده بودن که اولین دعوای زندگیشون شروع شد و بعد از شش ماه طلاق گرفتن حتی دختره سعی کرد با مهریش که ۵۰۰تا سکه بود پسره رو تهدید کنه اما همه با تعجب دیدن که پسره همه مهریشو توی دوتا قسط پرداخت کرد!!! وقتی من دختره رو بعد شش ماه دیدم خیلی لاغر شده وقتی دلیل طلاقشونو پرسیدم با تعجب شنیدم که گفت خودمم نمیدونم هربار که ازشوهرم میپرسیدم دلیلت برای طلاق چیه میگفت نمیخوامت مگه زوره. کنجکاو شدم دلیلشو پیدا کنم واسه همین از شوهرخواهرم که دوست صمیمی پسره بود کمک خواستم، اونم همه چیو از زیر زبونش کشیده بود، و فهمیدم که پسره چند روز پس از عروسیش با دختررئیس شرکتی که توش کار میکرده دوست شده،دختره هم بهش گفته باید زنتو طلاق بدی حتی حاضر شده مهریه ی زنشو براش پرداخت کنه.حالا تکلیف اون دختره بیچاره چیه؟؟؟ یا یه مثال دیگه، خردادماه امسال برای دختر داییم یه خواستگار اومد، پسره از همه لحاظ عالی بود یه صیغه مهرمیت موقت بینشون خونده شد، قرار بود آخر شهریور با هم عقد دائم بکنن حتی با محضر هم هماهنگ کرده بودن اما روز قبل از محضر پسره بدون هیچ دلیلی زد زیر همه چی. حالا دختردایی بیچاره من باید چیکار میکرد؟ اون طفلی همیشه سرش توی لاک خودش بود حتی تا حالا با هیچ پسری دوست نشده بوده.
و خیلی اتفاقات عجیبو غریب دیگه که برام اتفاق افتاده ،خیلی طولانی میشه اگه بخوام همه موارد رو براتون تعریف کنم. انگار همه کائنات دست به دست هم دادن تا منو نسبت به پسرا بدبین کنن حتی نسبت به کسی که دوسش دارم من دختری هستم که کم پیش میاد به حرف دلم گوش بدم بیشتر با عقلم کار میکنم؛ چرا باید همه این اتفاقات برای دوستانو اطرافیان بیگناه من بیوفته. بهم حق بدین که نتونم به کسی اعتماد کنم

[پاسخ]

مسعود پاسخ در تاريخ مهر ۲۷ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۳۱:

شما برید صفحه حوادث روزنا مه هارو بخونید خیلی بدتر از اینا هم هست! چه از طرف دختر چه از طرف پسر، شما تا هروقت که این دیدگاه رو دارید نباید ازدواج کنید، چون طرف دیگه رو نمیتونید ببینید، چه پسرایی که بخاطر همسر و فرزند و زندگیشون، جونشونم دادن!
عقل برای این کاره، این حرفا بچگانس! مثل اینکه من بگم برو ببین چه کسایی که رفتن خیابون تصادف کردن مردن من دیگه نمیرم خیابون!!!
خیلی برام جالبه وقتی خودتون تجربه ندارین از شکست، بدبین شدین!
چندتا کتاب بخونید در این موارد، شما که با عقل تصمیم میگیرین نباید نگران این مسائل باشید.
راستی ۵۰۰ سکه هم کم نیست! دادگاهم فکر نکنم بدون دلیل طلاق بپذیره!
هرحال سعی کنید انقد بدبین نباشید یا تا اون وقت با کسی رابطه نداشته باشین، دل یکی رو شکستین امیدوارم ببخششتتون.

[پاسخ]

آرشگفته :

منم با آقا مسعود موافقم… درسته که بحث یه عمر زندگیه اما به نظر من پسره شناخت کاملی ازت داشته که این پیشنهادو بهت داده اینجوری هم که شما تعریف میکنین پسره مشکلات مالی هم فک نکنم داشته باشه پس رو هر دختری که دست بذاره به احتمال زیاد جواب مثبت بهش میدادن ..اون دنبال دختری مثل تو بوده وو اگه حتی به قول خودت ی بار هم بهت دست نزده معلومه عشقش پاک بوده چون خداییش من نمیتونم با کسی که میرم بیرون بهش دست نزنم…. تازه خدا خیلی بزرگه اگه اینجوری که تو میگی باشه که حتی ی نفرم رنگ بهشت رو نمیبینه..سعی کن نظرت رو راجب پسرا عوض کنی… همه که مثل هم نمیشن.(اینا نظرات شخصی من بود) برات آرزوی موفقیت میکنم و از خدا میخوام که ی دختری مثل تو رو نصیبم کنه…

[پاسخ]

فریبا پاسخ در تاريخ آبان ۱۰ام, ۱۳۹۱ ۱۷:۲۱:

پاکی مهم ترین چیز واسه یه دختره واسه همین میترسیم خدایی خیلی سخته اطمینان

[پاسخ]

فریبا پاسخ در تاريخ آبان ۱۰ام, ۱۳۹۱ ۱۷:۲۲:

منظورم پاکی بود

[پاسخ]

ریحانهگفته :

ممنون از لطفتون آقا آرش امیدوارم یه دختر خیلی بهتر از من نصیبتون بشه
آقا مسعود خیلی رو حرفاتون فکرکردم،شاید من واقعا دلشو شکسته باشم، تصمیم گرفتم خودم بهش زنگ بزنمو از دلش دربیارم.اما به نظرتون چی بهش بگم، بالاخره شما خودتون پسرید راحتر میتونید خودتونو جای اون بذارید به نظرتون بهش چی بگم از دلش در میاد؟

[پاسخ]

مسعود پاسخ در تاريخ مهر ۲۸ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۴۸:

والا من نمیدونم دقیق. تو موقعیتش نیستم و قرار نگرفتم، همه چیز رو هم نمیدونم، شاید جای شما بودم خیلی ساده همه چیز رو براش تعریف میکردم.
گه تونستین به یه مشاور خوب هم مراجعه بکنید.
موفق باشید.

[پاسخ]

ریحانه پاسخ در تاريخ مهر ۲۹ام, ۱۳۹۱ ۱۶:۱۲:

ممنون از راهنماییتون آقامسعود. حتما بهش زنگ میزنم

[پاسخ]

ریحانه پاسخ در تاريخ آبان ۴ام, ۱۳۹۱ ۱۰:۴۰:

آقا مسعود خیلی با خودم کلنجار رفتم بالاخره تصمیم گرفتم بهش رنگ بزنم اما هر دو باری که زنگ زدم تلفونشو جواب داد

[پاسخ]

ریحانهگفته :

راستی یه چیزی درباره مهریه اون خانم اینکه اونا به صورت توافقی از هم جدا شدن و خوده پسره قبول کرد که مهریه رو کامل بده

[پاسخ]

مهساگفته :

با توجه به نظرات دوستان مثل اینکه این جا به جز اینکه یه سایت است جای درد و دل عاشق ها هم هست .واقعا عالی بود آقا مسعود ولی منم با نظر ریحانه جان کاملا موافقم وکاملا بهش حق میدم چون خودمم به پسرا اعتماد ندارم.

[پاسخ]

ریحانهگفته :

این بغض لعنتی داره خفم میکنه تمام تنم از دیشب تا حالا داره میلرزه دستامو به زور روی دکمه ها فشار میدم احساس میکنم دنیا دیگه برام مفهومی داره دیشب احساس کردم همه دنیام توی چند لحظه نابود شد نمیدونم چقدر طول میکشه تا بتونم دوباره راحت نفس بکشم از دیشب تا حالا یه قرن برام گذشته… دیشب میخواستم به عشقم زنگ بزنم و ازش عذر خواهی کنم اما کاش اینکارو نمیکردم… دیشب بهش زنگ زدم اما خودش موبایلشو جواب نداد برادر کوچیکش گوشیشو جواب دادو گفت حمومه و بعدا زنگ بزنم منم بهش گفتم اگه از حموم اومد بیرون بگو ریحانه زنگ زده بود همین که اسممو شنید شناختتم و شروع کرد به احوال پرسی وگفت همیشه حالمو از امیر میپرسیده! یکم که با هم صحبت کردیم…. گفت… امروز کوهنوردی بهتون خوش گذشت…..! یه لحظه احساس کردم شماره رو اشتباه گرفتم؛ گفتم کوهنوردی…. گفت آره امروز که از امیر پرسیدم کجا میری گفت با ریحانه دارم میرم کوه نوردی…. جلوی خودم بهتون زنگ زد گفت آماده بشید میاد دنبالتون…!!! یه لحظه تنم لرزید، گفتم ولی من خیلی وقته با امیر بیرون نرفتم.! خودشم حسابی جا خورد؛ گفتم میشه شماره ای رو که امروز صبح بهش زنگ زده رو با گوشی خودت برام اسمس کنی. اونم قبول کردو با هم خداحافظی کردیم. توی دلم آشوبی بود برادر امیر شماره رو برام اسمس کرد تهشم نوشته بود بیشترین تماس رو با این شماره داشته… وقتی چشمم به شماره افتاد دنیا روی سرم خراب شد…. احساس کردم دنیا جلو چشم سیاه شدو از حال رفتم وقتی به خودم اومدم ساعت سه نصفه شب بود گوشیمو برداشتم تا دوباره به شماره نگاه کنم تا شاید اشتباه دیده باشم وقتی چشمم به گوشیم افتاد دیدم کلی میسکال و اسمس دارم که همش شماره برادر امیر بود که ظاهرا نگرانم شده بود. دوباره اون اسمس رو نگاه کردم شماره رو درست دیده بودم شماره ی الهام بود….. شماره دوست هفت سالم…. دیگه حتی نمیتونستم نفس بکشم دلم میخواست داد بزنم اما صدام در نمیومد… دلم میخواست بمیرم… تا اذان صبح گریه کردم وقتی به خودم اومدم دیدم پای سجادم خوابم برده سجادم خیس خیس شده بود دوباره گوشیمو برداشتم خواستم شماره امیرو بگیرمو هر چی از دهنم در میاد بهش بگم اما منصرف شدم به برادرامیر اسمس زدمو گفتم درباره دیشب چیزی به امیر نگو خودم بعدا برات توضیح میدم. یکم که تونستم خودمو آروم کنم شماره الهام رو گرفتم صدام داشت میلرزید قبل از اینکه متوجه لرزش صدام بشه خودمو کنترل کردم تا خونسرد برخورد کنم بیمقدمه ازش پرسیدم از امیر خبر داری مشخص بود جا خورده با یه ترسی گفت نه!!! منم که توی این هفت سال خوب شناخته بودمش بهش گفتم خودت که میدونی نمیتونی به من دروغ بگی؛ گفت برای چی این سوالو میپرسی، سرش برای اولین بار توی این هفت سال داد زدمو گفتم جواب سوالمو بده، گفت توی این مدتی که تو باهاش رابطه نداشتی بعضی وقتا بهم اسمس میدادو حالتو ازم میپرسید گفتم فقط همین، گفت آره… فهمیدم دوباره دروغ میگه گفتم الهام جون داداشت که میدونم بیشتر از هرکسی توی دنیا دوسش داری راستشو بگو، داد زدو گفت قسم نده، امیر فقط بعضی وقتا بهم اسمس میداد این آخریهام چندباری بهم زنگ زد… گفتم پس دیروز توی کوه با هم چه غلطی میکردید…. دیگه صداش در نمیومد مشخص بود جا خورده چون فقط صدای نفساش میومد منم بغضم ترکید بلند بلند شروع کردم به گریه کردن احساس میکردم له شدم…. بعد از یکم سکوت تلفونو قطع کرد. قلبم تیر میکشد… با خودم فکر میکردم چه طوری شد که به اینجا رسیدیم همش با خودم فکر میکردم آخه چطور ممکنه این دوتا باهم ارتباط داشته باشن اصلا شماره همدیگه رو از کجا آوردن که یادم اومد یه سری که با الهام رفته بودم بیرون امیر بهم زنگ زد وقتی داشتم باهاش حرف میزدم باتری گوشیم تموم شد مجبور شدم از گوشی الهام بهش زنگ برنم ظاهرا جفتشون شماره همدیگه رو داشتن. سرمو با دستام فشار میدادم فقط میتونستم گریه کنم…. فقط میتونستم پیش خدا شکایتشونو بکنم… فکر کنم دیشب صدای شکستن قلبم تا آسمون رفت کاش میذاشتم همون تصویر قشنگ از عشق اولم توی ذهنم بمونه واصلا به امیر زنگ نمیزدم…. توی افکار خودم غرق بودم که موبایلم زنگ خورد شماره امیر بودم خواستم ردش کنم اما میخواستم بدونم با چه رویی بهم زنگ زده اصلا اون روز برای چی بعد از چند مدت زنگ زده بودو هواییم کرد؟ صدامو صاف کردمو جوابشو دادم بهم سلام کرد منم خیلی سرد جوابشو دادم بیمقدمه گفت ببین ریحانه میدونم الان داری به چی فکرمیکنی ولی باورکن داری اشتباه میکنی من اصلا قصد نداشتم با الهام ارتباط داشته باشم من فقط بعضی وقتا حالتو ازش میپرسیدم یکم که بیشتر باهاش صحبت کردم فهمیدم اونم تقریبا مثل توإ یه جورایی مثل تو مهربونو دوست داشتنیه با خودم فکرکردم شاید اون بتونه یکم جای تورو برام پرکنه آخه خودت میدونی که چقدر دوست دارم و دوری ازت برام سخته نمیتونستم بدون تو بمونم، پس الهام برام بهترین گزینه بود چون هم میتونستم از طریقش از تو با خبر بشم هم اینکه اینقدر احساس دلتنگیتو نکنم ولی کم کم احساس کردم میتونم اونو به جای تو دوست داشته باشم میخواستم بهش پیشنهاد ازدواج بدم اما خواستم شانشمو یه بار دیگه نسبت به تو امتحان کنم اما تو منو از خودت دور کردی منم همون شب به الهام پیشنهاد ازدواج دادم اونم چند روز بعد بهم جواب مثبت داد ما همه حرفامونو با هم زدیم قراره تا آخر امسال از ایران بریم ولی ریحانه فقط کافیه بهم بگی حاضری دوباره باهام باشی مطمئن باش با الهام تموم میکنمو با هم میریم یه جایی دور از هیاهو زندگی میکنیم……!!!
منم فقط داشتم گوش میدادمو آروم آروم گریه میکردم دیگه نمیتونستم گریمو کنترل، دلم میخواستم زجه بزنم ولی دوست نداشتم صدای گریمو بشنوه آخه نمیدوستم اون امیری که الان پشت خطه و اینقدر راحت صحبت میکنه امیری باشه که من میشناختمشو عاشقش بودم، هر کلمه ای که از دهنش در میومد انگار به قلبم خنجر میزدن واسه همین تلفونو قطع کردم بعدشم موبایلمو خاموش کردم از دیشب تا حالا فقط گریه کردم دیشب انگار دل آسمونم گرفته بود آخه انگار اونم پا به پای من گریه میکرد.
توی این هفت سالی که با الهام دوست بودم هروقت دلم میگرفت با اون حرف میزدم اما حالا موندم حرفمو به کی بگم همیشه جای این مانیتوری که روبه رومه الهام جلوم میشستو به حرفام گوش میکرد منم به جای اینکه به این صفحه سرد زل بزنمو گریه کنم به چشمای سبز الهام خیره میشدم. توروخدا اگه میخوایید سرزنشم کنید هیچی نگید اما اگه میخوایید دلداریم بدید خواهش میکنم بگید شاید حرفای شما بتونه سیلاب اشکامو قطع کنه….
خیلی خستم… کمکم کنید…

[پاسخ]

مسعود پاسخ در تاريخ آبان ۵ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۳۹:

دوباره سلام.
کاش همون جای قبلی نظر میدادین که دوستانی که تاز ه نظر شما رو میخونن راحت تر در جریان همه چی قرار میگرفتن.
اما هرحال…
من نمیدونم چرا شما از دست امیر گله؟؟؟
بهش گفتین یکی دیگه رو دوست دارید، انتظار داشتین تا آخر عمر مجرد بمونه؟؟؟
اگه الهام هم خبر نداشت اونم گناهی نداره خب.
اما یک جای کار می لنگه!!! اگه اون الهام رو میخواست چه لزومی داره که داداشش بگه تورو میخواد؟! وقتی پیشنهاد ازدواج هم داده!
وقتی دوسش داره چرا میگه اگه الان برگردی …. ولش میکنم! به همچین آدمی اصلا نمیشه اعتماد کرد!
فک کنم گفتید چندبار زنگ زدین و جواب نداد تا دیشب داداشش جواب داد، اگه انقد مشتاقه چرا جوابتون رو نداده یا خودش بهتون زنگ نزده بعد اینکه دیده شما بهش زنگ زدید؟!
احساس می کنم یه سناریو هستش تا واقعیت!

[پاسخ]

ریحانه پاسخ در تاريخ آبان ۶ام, ۱۳۹۱ ۱۶:۰۹:

سلام آقا مسعود.یعنی شما میگید من نباید از امیر گله داشته باشم؟
درسته من به اون دروغ گفتم که یه نفر دیگه رو دوست دارم اما اون اگه واقعا دوستم داشت باید یکم تحقیق میکرد تا مطمئن بشه نه اینکه با یه حرف ساده من جا میزد. در ضمن من اصلا ازش توقع نداشتم اگه مطمئن میشد من دوسش ندارم تا آخر عمرش مجرد میموند، ولی حتی فکرشم نمیکردم بخواد با الهام ازدواج کنه، اون میدونست منو الهام چقدر بهم نزدیکیم، باید با خودش فکر میکرد اگه من فقط یک درصد هنوزم دوسش داشته باشم و خبر عروسیشون به گوشم برسه چه ضربه ای میخورم… تازه الهام که میدونست من چقدر امیرو دوست دارم حتی همون شبی امیر بهم زنگ زد من به الهام همه چی رو گفتم اون میدونست که من که به امیر دروغ گفتم….
اگه امیر به خانوادش اطلاع نداده که با الهام ارتباط داره و من دیگه باهاش نیستم حدس میزنم به خاطر این باشه که میدونست خانوادش خیلی منو دوست داشتن و احتمالا نمیخواسته تا از بابت الهام مطمئن نشده چیزی به خانوادش بگه….
اینکه شما میگید چیزایی که برام اتفاق افتاده بیشتر شبیه یه سناریوس تا واقعیت کاش حرف شما درست بود و همه اینا یه نمایش غم انگیز بود، خودمم دوست ندارم باور کنم این واقعیته زندگیم باشه، شاید شما درک نکنید که چقدر میتونه شکنجه آور باشه که دوستی که بیشتر از چشمات اعتماد داری اینطوری داغونت کنه. حاضرم همه چی برگرده به دوشب پیش و من هنوز سردرگم بودم که به امیر زنگ بزنم یا نه تا اینکه الهامو از دست داده باشم. من از اول راهنمایی با الهام دوست بودم یعنی هفت سالو خورده که تقریبا همه نوجونیم و بخشی از جوونیم میشه الهام رفیق شادیا و غممام بود حتی فکرشم نمیکردم بخوام اینطوری از دستش بدم…..
حالا دیگه مطمئنم که تا آخر عمرم حتی نتونم به چشمامم اعتماد کنم!
هیچ کس نمیدونم چقدر تنهام…. کاش یه فرشته نجات داشتم……

[پاسخ]

ترانه پاسخ در تاريخ آبان ۶ام, ۱۳۹۱ ۰۹:۵۷:

سلام ریحانه جان
به قول یکی از بچه های سایت ، فقط میتونم بگم سعی کن آروم باشی . گفتی سرزنشت نکنیم ، چشم . منم درمورد کاری که کردی و اینکه چقدر اشتباه بوده چیزی نمیگم
من با آقا مسعود موافقم اگه امیر اون جوری که ادعا میکنه شما رو دوس داشت و برای بودن با شما مشتاق بود این دو باری که بهش زنگ زدی جوابتو میداد ،شاید جایی سرش گرم بوده که بی اعتنا از تماس شما گذشته.البته ظاهرا حسابی هم سرش گرم بوده!! اگه دلش واسه بودن با شما پر پر میزد حتما در مقابل کاری که کردی واکنش نشون میداد
من قبلا گفتم ، نباید به امیر دروغ میگفتی (البته الان دیگه با این اوصاف شک دارم کارت اشتباه بوده باشه) ، به هر حال تصور امیر این بوده که شما کسی دیگه رو دوس داری بهش حق میدم بخواد دوباره و با کسی دیگه به قول خودش عشق !!! رو تجربه کنه
آقا مسعود درست میگه نمیشد که تا آخر مجرد بمونه ولی اینکه به این سرعت بره سراغ الهام و باهاش رابطه برقرار کنه ، اینقده زود بهش دل ببنده صرفا با این توجیه بیخود که الهام شبیه توإ ، به نظر من جای تامل داره ، اگه واقعا اینجور که ادعا میکنه بهت علاقه داشت مطمئن باش به این راحتی جاتو پر نمیکرد، نمیخوام یه طرفه به قاضی برم و بگم امیر پسر خوبی نیست ولی با این اتفاقاتی که شما تعریف کردی واقعا جای بحث داره
اینکه گفته اگه تو قبول کنی باهاش بمونی با الهام تموم میکنه ، نشون میده این پسر خیلی بی وجدانه ، درسته به قول خودش عاشق شما بوده ولی حق نداره چنین رفتاری با الهام بکنه، الهامی که در نبود شما مثلا دلداریش میداده و آرومش میکرده
اینی که خانوادش هنوز فکر میکنن امیر با شما رابطه داره ، و از حضور الهام کاملا بی اطلاع هستن نشون میده آینده ی جالبی در انتظار الهام هم نیست ، اونم اشتباه کرده ، امیدورام این اعتماد به ضررش تموم نشه
دختر خوب ، خودتو به خاطر چنین آدمی اذیت نکن و عذاب نده ، چون اصلا ارزش نداره . به نظر من بهترین کار رو کردی که باهاش ادامه ندادی چون با در نظر گرفتن این جریان هیچ تضمینی وجود نداشت که آخره کارتون ختم به خیر میشد یا نه . میدونم باور چنین اتفاقی سخته ولی به هر حال خیلی وقتا باید واقعیت رو در عین تلخی پذیرفت
اینی که میگی عشق اول فراموش شدنی نیست کاملا واسه من و خیلی از بچه ها قابل درکه ، خیلی از ما این شکست ها و سختی ها رو تجربه کردیم ، کاری ندارم از اشتباهات خودمون ناشی شده یا دیگران ، به هر حال هر چی که بوده ، مشکل شما واسه ما هم قابل لمسه
نگران نباش ، به خدا توکل کن ، خودش آرومت میکنه ، فقط کافیه یکم زمان بگذره ، نمیگم فراموش میکنی ، چون کسی که بهش دل بسته باشی و بهت بد کرده باشه ، فراموش شدنی نیست ، ولی همین که فهمیدی امیر اون فرشته ای که تصور میکردی نیست باعث میشه با نبودنش کنار بیای ، امیدوارم

[پاسخ]

ریحانه پاسخ در تاريخ آبان ۶ام, ۱۳۹۱ ۱۶:۲۹:

سلام ترانه عزیز
تو راست میگی من باید قبل از اینکه برای بار سوم بخوام به امیر زنگ بزنم با خودم فکر میکردم که چرا دو دفعه قبلی که بهش زنگ زدم هیچ عکس العملی نشون نداد تو راست میگی اگه واقعا براش مهم بودم وقتی دید بهش زنگ زدم یا جوابمو میداد یا خودش بهم زنگ میزد
حالا که همه چی رو فهمیدم دیگه امیر برام مهم نیست ولی خیلی میسوزم چون اون منو خوب میشناخت میدونست چقدر از خیانت متنفرم، اون میدونست من چقدر برای غرورم ارزش قائلم پس وقتی بهش زنگ زدم حتما فهمیده که چقدر برام مهمه که به خاطرش غرورمو گذاشتم زیر پام اما چقدر راحت غرورم له شد….
امیر حتی توی آخرین حرفاشم ادعای عاشقی میکرد ولی پسرا دوست داشتنشونم به درد خودشون میخوره
تو یه دختری پس میتونی راحتر منو درک کنی میدونی که وقتی دخترا ناراحتن دوست دارن که یکی باشه تا آرومشون کنه منم هروقت مشکلی برام پیش میومد این الهام بود که آرومم میکرد اما حالا……
من از تنهایی بدم میاد ولی خیلی تنها شدم…. حالا فقط خدا میدونه چی دارم میکشمو چقدر دلم شکسته. کاش یکی میفهمید چی میگم….. کاش یکی میفهمید خیانت یه دوست هفت ساله برای آدم میتونه سخت باشه….
خیلی خستم….

[پاسخ]

ناشناس پاسخ در تاريخ آبان ۶ام, ۱۳۹۱ ۱۷:۳۲:

خدا نکنه خسته باشی دوستی،قبول دارم دخترا وقتی ناراحت هستن نیاز دارن کسی باشه تا آرومشون کنه ، میدونم حس تنها بودن اصلا خوب نیست ، وقتی کسی نباشه که بتونی باهاش حرف بزنی ، همه اینا رو منم تجربه کردم . ولی کاری نمیتونستم و نمیتونم واسه تنها بودن خودم بکنم، فکر کنم حس شما هم مثل من باشه

درکت میکنم ، کاره الهام اصلا درست نبوده ، با وجود اینکه میدونست شما هنوز به امیر علاقه داری ، حق نداشت اینجوری رفتار کنه ، ولی دیگه گذشته ، تاسف خوردن چیزی رو حل نمیکنه، خدا خودش بهتر از همه چیز خبر داره ، مطمئن باش دل شکستن هیچ وقت بی جواب نمیمونه، مقصر این جریان نتیجه رفتارشو خواهد دید
وقتی چنین اتفاقات تلخی واسه آدم می افته فقط خودش میتونه به خودش کمک کنه و خودشو آروم کنه میدونم خیلی سخته ، باور کن حالتو درک میکنم ولی از عذاب دادن خودت به جایی نمیرسی

فریبا پاسخ در تاريخ آبان ۱۰ام, ۱۳۹۱ ۱۷:۵۶:

سلام نفس. ریحانه ی عزیزم ای کاش شمارتو داشتم یا آدرسه ایمیلمتو تا با هم بیشتر صحبت کنیم. منم مزه ی خیانتو چشیدم .مزه ی خیلی چیزایی که تو نچشیدی حالا از کجا میدونی اون با الهام ازدواج میکنه یا از کجا میدونی اگه با تو میموند باهات ازدواج میکرد شاید اگه باهاش میموندی یه روزی حالت بدتر از امروز میشد شاید تنها موندن بهتر از تنها تر شدن باشه.شاید صلاحت این بوده شایدم اشتباه کردی. اگه اون عاشقت بود همون شب به کسه دیگه پیشنهاد ازدواج نمیداد من پسر عاشق زیاد دیدم که به خاطر عشقشون یه عمر تنها موندن حداقل یه سال صبر میکرد مطمءن باش خدا به خاطر پاکیت کسیو نصیبت میکنه که واقعا عاشق باشه. غصه نخور آبجی گلم

ناشناس پاسخ در تاريخ آبان ۱۰ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۲۵:

سلام ریحانه جان این درد و دلتو خوندم واقعااشکم در اومد منم با حرفایی بقیه دوستان موافقم ادم خیلی عذاب میکشه خیلی درد ناکه وقتی یه دوست ۷ ساله بخواد با ادم این کارو بکنه بهت حق میدم به پسرای این زمونه اعتماد نداشته باشی منم مثل تو بودم به هیچ کسی اعتماد نداشته ولی الان بعد از یک ساله به یکی اعتماد دارم بدجور خدا خدا میکنم از اعتماد سو استفاده نکنه چون خیلی میترسم از دستش بدم الان میفهمم چی میکشی

مریم پاسخ در تاريخ آبان ۱۰ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۳۹:

سلام ریحانه جان من تمام درد ودلاتو خوندم اشکمو در اورد واقعا خیلی برای ادم درد ناکه سخته شاید چیزی بیشتر از اینا باشه باهات احساس هم دردی میکنم یه دوست ۷ ساله بخواد با ادم این کارو بکنه برای ادم چیزی جز درد و رنج و سختی نداره واقعا بهت حق میدم به پسرای این زمونه اعتماد نکنی نمیگم همه دخترا پاکن ولی دخترا خوب زیاد ه اگه بگردی میشه پیدا کرد به خاطراین میگم نمیشه اعتماد بهشون چون همه پسرا دخترا برای خوشگلی برای اینکه باهاشون بازی یایا با هاشون دوست میشن بهشون خیانت میکنن خیلی چیزای دیگه ببخشید از اقایون الون بوی معذرت میخوام نمیخوام بهشون توهین کن ولی چیزی که جامعه ما هست و داریم میبینیم همه اینا از طرف پسراس و دخترا کم تر سهم دارن

ریحانه پاسخ در تاريخ آبان ۱۲ام, ۱۳۹۱ ۰۸:۵۰:

سلام فریباجونم
خیلی خوش حال شدم از اینکه آخر کامنتت منو خواهر خودت خطاب کردی یه دنیا ازت ممنونم خانومی و ممنون از همدردیت
من میدونم الهاموامیر نمیتونن با هم ازدواج کنن یا حتی اگه ازدواج کنن کارشون به طلاق میکشه چون اصلا اخلاقشون با هم جور نیست
برای امیر هیچ حرفی ندارم بزنم اما برای الهام دلم نمیاد آرزوی بدبختی بکنم آخه من اونو مثل خواهرم دوست داشتم فقط امیدوارم بفهمه داره چیکار میکنه و کاری که میکنه آخرش چی میشه؛ امیر اهل خیانت نبود ولی حالا که برای بار اول اینکارو کرده مطمئنم که دفعه بعد راحتتر خیاتت میکنه من جای الهام بودم هیچوقت به آدمی که میدونم قبلا دل یه نفر رو شکسته اعتماد نمیکردم ولی اگه امیر الهامم ول کنه به نظرم همین تنبیه واسه الهام بس باشه امیداورم بعدش از این ماجراها درس بگیره و خوب زندگی کنه
به هرحال الهام و امیر هم برای من یه تجربه بودن وخدا واسه کسی از این تجربه ها نصیب نکنه و امیدوارم خدا هم به من صبر بده ویه دوست خوب مثل تو فریباجان

ریحانه پاسخ در تاريخ آبان ۱۲ام, ۱۳۹۱ ۰۸:۵۷:

سلام خانم ناشناس ممنون از همدردیتون
شما هم اگه مثل من بودید پس باید خیلی مراقب باشید واز کارایی که من کردم درس بگیر یکی اینکه به هیچ عنوان نذارید شماره پسره دست دوستاتون بیوفته حتی صمیمیترین دوستتمون و اعتماد بیجا به کسی نکنید
امیدوارم اتفاقات خوبی برای شما و عشقتون بیوفته و هرگز رنگ خیانت رو نبینید

ریحانه پاسخ در تاريخ آبان ۱۲ام, ۱۳۹۱ ۰۹:۳۴:

سلام مریم عزیزم ممنون از اینکه کامنتامو خوندی و همدردی کردی
خدا نکنه تو اشکت دربیاد عزیزم ولی وقتی تو اشکت دراومده ببین من چی کشیدم و چقدر گریه کردم فکرمیکنم دخترا راحتتر بفهمن خیانت یه دوست هفت ساله یعنی چی و چقدر میتونه آدمو داغون کنه توراست میگی نمیشه به پسرای این دوره و زمونه اعتماد کرد قدیما پسرا یه خانواده رو میچرخوندن و محکم پای زندگی وایمیستادن اما پسرای امروزی حتی نمیتونن خودشونو جمع کنن چه برسه بخوان مسولیت زندگی یه دختر رو هم گردن بگیرن و به نظر من به کسی که نمتونه رو پای خودش وایسه و خودشو جمع کنه نمیشه تکیه کرد
من از همه پسرای این سایت عذر میخوام و اصلا منظورم شخص خاصی نیست و نمیگم پسره همه چی تموم پیدا نمیشه، مثلا شوهرخواهر خودم به نظرم یه پسر کامل و بدون نقصه و روی پای خودش وایساده وبا پولی که خودش دراورده دوتا خونه و یه مغازه خریده (حتما باخودتون میگید چطور همچین چیزی ممکنه که باید بگم اون از هیجده سالگیش هم درس میخونده هم کار میکرده و توی ۲۸ سالگی هم ازدواج کرده و اصلا پولشو خرج دخترا و عشقوحال نکرده) من منظورم از گفتن این حرفا این نیست که پول ملاک زندگیه خوبه؛ اون همین که مسولیت پذیره و مثل بقیه آقاپسرا با دوستاش نمیره دنبال عشقوحال و میدونه معنی زندگی یعنی چی، و میدونه مسولیت زندگی یه نفر دیگه رو به عهده گرفتن یعنی چی خودش کلیه؛ مثلا همین امیری که با یه حرف ساده من رفت دنبال یکی دیگه و حتی با خودش فکر نکرد شاید من دارم امتحانش میکنم آیا واقعا میشه درآینده به همچین آدمی تکیه کرد؟؟؟
من نمیگم همه پسرا بد هستن و همه دخترا فرشتن ولی روحیه دخترا کمتر با خیانت کنار میاد ولی بیشتر پسرا ولی بازم نه همشون مثل نقلونبات خیانت میکنن و اصلا منظورم این نیست که هیچ دختری خیانت نمیکنه من مطمئنم دختری که خیانت میکنه خیانت دیده که اینکارو میکنه، واسه همین درصد بیشتر اختلافات از طرف آقاپسراس؛ چون آقاپسرا به ظاهر وقیافه طرف مقابل خیلی بیشتر از دخترخانوما اهمیت میدن و اگه پسری یه دخترخشگلتر و تودلبروتر از کسی که باهاش هست پیدا کنه خیلی کم پیش میاد که دختر قبلی رو ول نکنه وبه این جدیده پیشنهاد دوستی نده ولی این حقیقت جامعس
من بازم از همه پسرای این سایت عذر میخوام امیدوارم برداشت بد از حرفام نداشته باشید من اگه شوهرخواهر خودمو مثال زدم واسه اینکه هنوز پسرای خوبی مثل شوهرخواهرمن هستن
بازم ببخشید

مریم پاسخ در تاريخ آبان ۱۲ام, ۱۳۹۱ ۱۵:۰۱:

سلام ریحانه جان مرسی که جواب منو دادی ریحانه من دو کامنت برات گذاشتم یکی ناشناس یکی هم به اسم خودم منم شماره پسر دست یکی از دوستامه اونم دوست ۷ ساله منه ولی من همیشه بهش اعتماد کردم اون جور فردی هم نیست ریحانه جونم واقعا این چیزی که نوشتی درد ناکه خیلی بده وقتی ادم خودشو جای شما میزاره ادم دیووونه میشه واقعا درک کردن این کارا خیلی سخته باهاش کنار اومدن خیلی سخته ولی چاره جز باهاش کنار اومدن و فراموش کردن نیست امیدوارم من بتونم برات دوست خوبی باشم ولی شایدم بهم اعتماد نداشته باشی منم سنم کمتر از شماست با کامنت بالایی خیلی موافقم پسرای امروز واقعا همشون به فکر خوشگلی هست اگه با یکی باشن خوشگل نباشه یکی دیگه پیدا کنن که خوشگل باشه طرفو ولش میکنن میرن طرف اون فردی که خوشگل هستش خدایا نمیدونم چرا این قدر برای این پسرای این زمونه خوشگلی براشون مهمه ؟نمیگم دخترای امروزه پول خوشگلی براشون مهم نیست براشون مهمه ولی نه به اندازه ای پسرا به خوشگلی اهمیت میدن ببخشید از اقا پسرای این واقعا معذرت میخوام ازتون این حرفایی که زدم تو جامعه ما تو فرهنگ ما گنجونده شده بازم از همه معذرت میخوام

نیماگفته :

خوندم ریحانه جان
بحث هایی که با مسعود جان و سایر دوستان داشتین جالب بود
در برابر همشون یه سوال از شما دارم
از مسعود.نازنین.لیلا.آرتیمس.پرستو.مریم.مینا.حدیث.شمیم.هستی.علی.ماهان.رها.یه مهندس.سحر.ترانه.سمن… و سایردوستان گلم در سایتمون

شاید تا حالا از خودتون پرسیده باشین که اولین باری که در حضور خدا قرار گرفتین از او چی می پرسین.
من یکی از سوال هام اینه:
حکمت و علت این آیه چیه؟

“و از هر چیزی زوج افریدیم”

چرا نذاشتی همه مثل خودت تنها باشن؟
چرا دو جنس آفریدی؟
چرا نذاشتی همه مثل باکتری تقسیم دو تایی کنن؟
چرا میل غریضی وابسته به جنس مخالف رو نه تنها در انسان بلکه در همه ی موجودات قرار دادی؟
اگه کسی جواب داره بی صبرانه منتظرم

[پاسخ]

فریبا پاسخ در تاريخ آبان ۱۰ام, ۱۳۹۱ ۱۸:۵۱:

سلام نیما جان حکمت این آیه تو خود آیه اومده
از هر چیزی زوج آفریدیم تا به آرامش برسید
مشکل از ماهاست که بلد نیستیم زوجممنو انتخاب کنیم کاش همه مثل قذیما عاشق میشدن ساده و راحت . چرا همه چی سخت شده حتی عاشق شدن
چرا دخترای پاک کم شدن
چرا پسرای مرد نایاب؟
چرا پسرا عاشق ظاهر دخترا میشن و دخترا عاشق پول پسرا؟
اینا همش سوالایی که باید از خودمن بپرسیم به جای پرسیدن سوال از خدا

[پاسخ]

نازنین پاسخ در تاريخ آبان ۱۱ام, ۱۳۹۱ ۱۷:۴۹:

آیه ۲۱ سوره روم «وَمِنْ آیَاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَکُم مِّنْ أَنفُسِکُمْ أَزْوَاجًا لِّتَسْکُنُوا إِلَیْهَا وَجَعَلَ بَیْنَکُم مَّوَدَّهً وَرَحْمَهً إِنَّ فِی ذَلِکَ لَآیَاتٍ لِّقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ» تکامل شخصیت مرد و زن را مورد توجه قرار می‌دهد و به حکمت تشکیل خانواده و برقراری امنیت روحی و روانی فرد اشاره می‌کند.

سلام نیما اول اینو باید بگم که بنظر من حکمت همه ی آیات رو خود خدا بهتر از همه ی ماها میدونه و بعد از اونم اشخاصی که اهل تفکر و تعقل در آیات و نشانه های خدا هستند.
پس خود من فقط به اندازه ی گنجایش فهم و درکم یه چیزایی رو میتونم متوجه بشم.
این فقط نظر منه:
همینی که خدا مارو از دو جنس خلق کرده بنا بر گفته ی خودش از نشانه های قدرتشه و اینکه این دو جنس در کنار هم به آرامش و تکامل و امنیت روحی و روانی میرسند هم از دیگر نشانه هاشه.
بنظرم ما باید دنبال نشونه های خدا توی آفرینش همه چیز بگردیم نه پیدا کردن دلیل و چرایی آفرینش آنها.بازم میگم دوستان این فقط نظر شخصی من بود.

[پاسخ]

حمید پاسخ در تاريخ آبان ۱۱ام, ۱۳۹۱ ۱۸:۵۰:

من کاملا با نظر دوستان موافقم خدا این میل جنسی یا ارتباط با جنس مقابل رو خدا تو وجود ما قرا داده تا بتونیم نیاز هامون رو برطرف کنیم اما کجا چه طوریش دست خودمون است…………….!

[پاسخ]

ریحانه پاسخ در تاريخ آبان ۱۲ام, ۱۳۹۱ ۱۰:۳۱:

سلام آقا نیما
منم وقتی سوم دبیرستان بودم این جور سوالات خیلی توی ذهنم موج میزد و با خودم میگفتم اصلا خدا چرا آدما رو آفرید که همش باید با هم دعوا کنن، حالا سر هرچی، چه دعواهایی که مردم بیرون از خونه و داخل جامعه میکنن و چه دعواهایی که داخل خانواده وبا همسرشون یا بچه هشون انجام میدن؟؟؟
من دوتا خواهر دارم که هردو از من بزرگترن، خواهر بزرگترم وکیله وقتی از مشکلات زنوشوهرا برام تعریف میکنه مخم سوت میکشه، حتی خوده خواهرم هم با اینکه وکیله اما از شوهرش جدا شده! با خودم میگم خوب خدا چرا باید دوتا جنس مخالف رو بیافرینه که اصلا زبون همدیگه رو نمیفهمن و همش با هم دعوا میکن، حداقل یکم خصوصیت مشترک که بشه بهشون امیدوار بود بینشون میذاشت؛ مثلا یکی صبوره اون یکی پرخاشگر، یکی احساستشو بروز میده یکی میریزه توی خودش، یکی رویاییه یکی رویایی بودن مسخره بازی میدونه، یکی حساسیو لطیفه اون یکی برعکسشه، و خیلی چیزای دیگه که اگه بخوام بگم تمومی نداره
وقتی با خواهر کوچیکترم که ادبیات خونده صحبت میکردم و همه این سوالا رو ازش پرسیدم بهم گفت خوب اگه این دوتا جنس شبیه هم بودن آدما از همدیگه خسته میشدن اون وقت همه آدما افسردگی میگرفتن و از زندگی یکنواختشون به خدا شکایت میکردن اما اینطوری همش درتکاپو هستن تا با پیدا کردن نیمه گمشدشون زندگیشونو تکمیل کنن
حالا که با خودم فکر میکنم میبینم حق با خواهرمه اگه این دوتا جنس مثل هم بودن چقدر زندگی بیخود میشد
به نظر من وقتی خدا یه چیزی میگه یه حکمتی توی حرفشه وقتی میگه من از همه چیز زوج آفریدم؛ در مقابلش به زنان و مردان با ایمان گفته از نگاه کردن به نامحرمان دوری کنید و پاک دامن باشید حالا که دقت میکنم میبینم وقتی همه آیات خدا رو بذاری پیش هم معنی قشنگی میده
خدا میگه اگه میخوایید زندگی خوبی داشته باشید باید به همه حرفام گوش کنید نه به هرجاش که به نفعتونه، من اگه همه چیزو زوج آفریدم و گفتم با نامحرمان ارتباط نداشته باشید برای آرامش خوتونه؛ اما حالا نه تنها ما آدما حرفای خدا رو نفهمیدیم بلکه بد هم فهمیدیم
ما جوونا معتقدیم باید قبل از ازدواج بریم و نیمه گمشدهمونو پیدا کنیم و باهاش آشنا بشیم تا زندگی خوبی بعد از ازدواج داشته باشیم اما آیا این حرف خداس؟؟؟ ما فقط همون تیکه اول حرف خدا رو متوجه شدیم که همه باید زوج باشن، اما آیا واقعا راه درستی رو برای آرامش بعد از ازدواج پیدا کردیم آیا بهتر نبود به حرف خدا گوش میکردیم و پاک دامن میموندیم و به خدا اعتماد میکردیم و از خودش میخواستیم تا نیمه گمشدهمونو اونطور که به صلاحمونه سر راهمون قرار بده؟؟؟
من خیلی وقتا وقتی زنو شوهری رو میبینم که با هم اختلاف دارن و به مشکلاتشون نگاه میکنم و اونا رو با یه زنوشوهر دیگه که با هم اختلاف دارن مقایسه میکنم میکنم، میبینم اگه این دوتا زوج که اصلا با هم کنار نمیان اگه همسراشونو با هم عوض کنن زندگی بهتری خواهند داشت چون اینطوری با هم نقاط نظر مشترک بیشتری دارن؛ حالا اگه اینا سعی نمیکردن خودشون قبل ازدواج برن همسرشونو انتخاب کنن و همه چی رو دست خدا میسپرن بهتر نبود؟ شاید خدا این چهارتا زوج رو دوبه دو اونطوری که به هم میخوردن قرار میداد
اما حالا ما خودمون همه چیزو خراب کردیم و گیر دادیم به خدا که چرا ما رو زوج آفریده؛ خوب اگه ما رو زوج آفریده واسه اینه که همدیگه رو تکمیل کنیم تا به آرامش برسیم؛ اما آیا ما با این کارامون واقعا به آرامش رسیدسم؟؟؟ ما همیشه همه چیزو خراب میکنیم بعد خدا رو مقصر میدونیم ما با خودمون فکر میکنیم اگه قبل از ازدواج با جنس مخالفمون دوست باشیم بعد ازدواج زندگی بهتری خواهیم داشت اما با این کارامون همه چیزی بدتر کردیم ما حرمتای بین این دوتا جنس رو از بین بردیم و سن ازدواج رو بالا بردیم، چون خودمون میخوایم کسی که مناسبمون باشه رو پیدا کنیم با صد نفر رابطه برقرار میکیم آخرشم نمیتونیم کسی که به دردمون بخوره رو پیدا کینم
امیدوارم همه به چیزایی که گفتم فکر کنن و سریع علیهم جبهه نگیرن

[پاسخ]

مسعود پاسخ در تاريخ آبان ۱۲ام, ۱۳۹۱ ۱۱:۵۱:

من واقعا از طرز تفکر شما … هنگ کردم اصلا!
شما با این تفکر اصلا نمیدونم….
یعنی چی بشین خونه خدا نیمه گم شدت رو بیاره ؟؟؟
من با این موافقم که نیازی هست حتما دنبال یکی بگردیم بعله درست اما شما افراط کردی عزیزم. حرف خدا رو گوش کنیم پاک دامن بمونیم و ….
کسایی که از گناه بر میگردن افاط میکنن! مواظب باشید.
بعله برای ازدواج باید قبل ازدواج با طرف مقابل آشنا بشی حرف بزنی اس ام اس بزنی ببینی این نیمه گمشدته یا نه.
شما قدرت انتخاب و اختیار داری و خودت انتخاب می کنی. قبل ازدواج نیمه گمشدت رو پیدا نکنی مجبوری بعد ازدواج پیدا کنی!
این سن ازدواج هم نفهمیدم چه ربطی به دوستی داشت!

[پاسخ]

ریحانه پاسخ در تاريخ آبان ۱۲ام, ۱۳۹۱ ۱۶:۱۸:

سلام آقای مسعود
به نظر شما میشه طرف مقابل رو با چندتا اسمس دادن یا چندبار تلفنی حرف زدن یا فوقش چندبار بیرون رفتن شناخت؟؟؟؟؟
درسته شاید بشه مشکلات اساسی رو شناسایی کرد مثلا بفهمی طرف معتاده یا بی بندوباره، اما این خصوصیات اخلاقی متفاوته که اختلاف ایجاد میکنه و نمیشه این خصوصیات اخلاقی رو با چندتا اسمس یا چندسال با طرف بودن فهمید همه اونایی که باهم دوست بودن و با هم ازدواج کردن و کارشون به طلاق کشیده شده فکرمیکردن قبل از ازدواج همدیگرو کاملا شناختن درحالی تازه بعد از ازدواج فهمید با چه کسی ازدواج کردن؛ حالا میبینید که هروقت آدم بخواد خودش تنهایی و بدون کمک خدا انجام بده آخرش گند میزنه و فقط شکایتشو به خدا میبره. اما اگه دقت کرده باشید اکثر پدرومادرای ما به روش سنتی ازدواج کردن وحالا میبینیم که زندگی اونا خیلی پایدارتر از زندگی زوجای امروزیه، چرا چون خدا به پاکی اونا ایمان داشت و کسانی رو سر راهشون قرار داد که مناسبشونه
اینیم که گفتم سن ازدواج رفته بالا به خاطر اینه که جوونای امروزی چون خودشون میخوان نیمه گمشودشونو پیدا کنن و همچنین نمیتونن سالها دنبال طرف مقابل میگردن واسه همین سن ازدواج رفته بالا

مسعود پاسخ در تاريخ آبان ۱۲ام, ۱۳۹۱ ۱۸:۰۰:

بله چرا نشه ؟ شما با یکی چندماهی حرف بزن اما فاصله رو حفظ کن.
البته مطمئنا یه تحقیقی هم لازمه.
خب به نظر شما بدون این کارا خدا خودش طرف رو واسه ما شناسایی می کنه ؟!
این آمارو رو هم نمیدونم از کجا آوردین که همه ی کسایی که دوست بودن و ازدواج کردن کارشون به طلاق کشیده و … هیچ عقلی هم قبول نمیکنه
البته من اینم بگم که دوستی هایی خیابونی خارج از بحث ما هستن. اصلا در مورد اونا حرفی وجود نداره.۱۰۰% اشتباه می کنن. اما شما پیش هر مشاوری هم برین میگن با طرف چندماهی حرف بزن ببین اصلا تفاهم دارین.
حتی تو سایت های مراجع تقلید هم که البته من هیچ اعتقادی بهشون ندارم، تو سوال جواب ها دوستی برای ازدواج رو بدون مشکل دونستن یعنی جایزه.
من هیچ وقت نگفتم بدون کمک خدا.
همیشه باید امیدمون به خدا باشه اما “از تو حرکت از خدا برکت”!
دوران پدر مادر های ما اوضاع فرق داشت. شما اینم در نظر بگیر همین دوستی های خیابونی همین الاف های توی خیابون و … نتیجه ازدواج های همون دوره هستن! اینم در نظر بگیریم اون موقع طلاق به این راحتی نبود، به زور هم که شده باهم می موندن با همه ی مشکلات اما طلاق نمیگرفتن. این رو میتونید به یه متخصص مراجعه کنید و بپرسین که آیا اصلا آمار طلاق با توجه به جمعیت نسبت به گذشته چه فرقی کرده و دلایلش چیه.
سن ازدواج هم به خیلی چیزهای دیگه بستگی داره. قبلا یا با دیپلم وارد بازار کار میشدن یا اصلا بدون تحصیلات مدرسه کار میکردن . کار که باشه پول میاد پول هم باشه میشه ازدواج کرد. الان لیسانس میگیرن بازم کاری نیست. سن ازدواج میره بالا! (یه دلیل بود).
من به عنوان برادر بزرگترتون (اگه قبول کنید) توصیه می کنم به یه مشاور مراجعه کنید(ترجیحا مشاور غیر مذهبی).یا تلفنی هم میتونید صحبت کنید.

هستیگفته :

سلام ریحانه جان.امروز اتفاقی داستان دوستیت با امیر و ماجراهاتونو خوندم
راستش نتونستم درکت کنم.من یه دختر بهمنی هستم!دختر بهمنی که اهل دلبستن و وابسته شدن نیستم .دست خودم نیست شخصیت یا خصلت دخترای بهمنی اینطوره.خیلی از دخترای بهمنی رو دیدم که اینطوری هستن.گاهی وقتا به خدا هم گله کردم که بزرگترین ظلم در حق دختر اینه که متولد بهمن باشه!۱
من خیلی زود میتونم با این شکستها و این بی معرفتیا و بی رحمیا کنار بیام یجورایی پوست کلفت شدم.
شاید باورت نشه اما با هر کسی که بودم چه دختر چه پسر,واسه همشون آخر معرفت بودم دوستی رو به معنای واقعی درحقشون تموم کردم.اما خوب چیزی جز بی معرفتی و خیانت ندیدم.ولی با با شعار زندگیم”این نیز بگذرد,چون میگذرد غمی نیست”خودمو آروم کردم.
اگه تو اینقد که به خدا و امر به معروفش ونهی از منکرش اعتقاد داری و فرمانش رو اطاعت میکنی توکل کن به خود خدا..واین جمله رو یادت نگهدار که اگه کسی دلتو شکوند و غم تو دلت آورد بدون که آرام جان دیگری در راهست……۱
این روزای بد وسخت میگذره بخدا میگذره. به عزیزی فکر کن که خدا یروز سر رات قرار میده که التیام همه دردا و سختیاته.. نزار این شکست و بی معرفتی ایمانت رو سست کنه.سعی کن تو ذهنت آزادش کنی,چون تا وقتی که تو ذهنت داری بهش فکر میکنی در واقه تو ذهنت براش یه قفس ساختی . بخدا روزای سخت تر از این روزای تو رو پشت سر گذروندم. اما…. زندگی همچنان ادامه داره..میرسه یه روزی که خنده از ته دل رو لبات میشینه.خوشبختی رو با تمام زیباییاش لمس میکنی
به امید اون روز عزیزم.یا حق.

[پاسخ]

ریحانه پاسخ در تاريخ آبان ۱۲ام, ۱۳۹۱ ۰۸:۰۳:

سلام هستی عزیز
یه جورایی بهت حسودیم شد که بهمنی هستی آخه بهمنی ها آدمای خیلی محکمی هستن اما بر عکس اردیبهشتیا روحیشون بهاریه و خیلی احساساتین، حالا خوشبختانه یا بدبختانه من اردیبهشتیم و یه دختر به شدت احساساتی هستم
من توی زندگیم خیانتهای جورواجور توی دوستامو اطرافیانم زیاد دیدم نسبت به ۱۹ ساله بودنم راحت میتونم بگم انداز یه زن ۳۰وخورده ای ساله تجربه دارم، آخه زندگی از اولشم زیاد با روحیه حساس من کنار نمیاومد، واسه همین سردوگرم روزگارو توی مسائل مختلف زیاد چشیدم، خیلی جاها بود که دیگه کم میاوردم؛ انگار خدا داشته منو واسه این روزای سخت آماده میکرده خدا میدونست من چقدر حساسم میدونست چقدر دل نازکم جوری که اگه کسی پیشم دردودل میکرد امکان نداشت پا به پاش گریه نکنم اما حالا که خودم به مشکل خوردم هیچ کسی رو برای دردودل کردن ندارم حالا فقط من موندمو خدایی که خیلی دوسش دارم، حالا فقط اونه که شبا تا صبح پای حرفاو گریه هام میشینه
من احساسی بودن رو دوست داشتم اما روزگار یه آدم دیگه داره از من میسازه برام دعا کن هستی جان، دعاکن بتونم همه چیز رو راحت فراموش کنم
این روزا فقط این آیات آرومم میکنه
فَإنّ مََعَ العُسرِ یُسرا
إنَّ مَعَ العُسرِ یُسرا
سوره شرح آیات ۵و۶

[پاسخ]

مسعود پاسخ در تاريخ آبان ۱۲ام, ۱۳۹۱ ۰۸:۵۰:

باو این خرافات چیه؟ فلنی بهمنیه فلانی … مگه همیشه درسته ؟ آدما خودشون خودشون رو میسازن!
همه اینجا همین فکر رو میکنن که پیر شدن… خیلی سختی کشیدن… چرا؟! چون کاراکتر جالبیه که همه دوسش دارن!
به نظرم دیگه باید این بحث هارو تموم کنیم هر حرفی لازم بود گفته شد و به نظرم اگه میخوایید تصمیم خوبی بگیرید به یه مشار خوب مراجعه کنید. خیلی مفیدتره.
موفق باشید.

[پاسخ]

هستی پاسخ در تاريخ آبان ۱۴ام, ۱۳۹۱ ۱۴:۵۸:

سلام.منم اهل بحث نیستم. منم اصلا اعتقادی به ماه و سال تولد نداشتم.به هیچ عنوان اهل فال و تفال نبودم ونیستم. حتی به حافظ!!۱
منم قبول نداشتم شخصیت آدما با ماه تولدشون نسبتی داشته باشه
همه میگفتن اما من انکار میکردم
اما وقتی تعداد بهمنیای دورو برمو دیدم که ماشالا کمم نیستن,یکم که دقت کردم دیدم واقعا شخصتامون شبیه هم هست.من هر بهمنی ,چه دختر وچه پسر,که دیدم واقعا محکم و مغرور وسردن.خیلی از بهمنیارو دیدم که اینطورن.

ناشناس پاسخ در تاريخ بهمن ۲۲ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۴۷:

«مراجع تقلید هم که البته من هیچ اعتقادی بهشون ندارم
توصیه می کنم به یه مشاور مراجعه کنید(ترجیحا مشاور غیر مذهبی)
چرا شما اینقد با دین و مذهب مشکل دارید؟

مسعود پاسخ در تاريخ بهمن ۲۳ام, ۱۳۹۱ ۰۰:۴۴:

برداشتتون کاملا غلطه . نشون دهنده ی افراطی بودن شماست.

فریبا پاسخ در تاريخ آبان ۱۲ام, ۱۳۹۱ ۱۴:۲۶:

مرسی ریحانه ی عزیز که جوابمو دادی آیه ای هست که میگه دل ها آرام نگیرد مگر با یاد خدا اماعزیزم جز خدا تو آسمون تو روی زمینم یه عالمه دوست داری ومنو نه تنها دوست خودت بلکه خواهر خودت بدون همیشه همراهتم اگه شمارتو داشتم حتی نیمه شبم میتونستی باهام حرف بزنی اما حالا دعا میکنم خدا به همه صبر بده و به همه چه دختر و چه پسر یه عشق پاک سعی کن دوستت الهامو ببخشی و فراموشش کنی تا خدا هم روزی که تو نیاز به بخشش داشتی تو رو ببخشه نفسم برات آرزوی خوشبختی میکنم آبجی نازم

[پاسخ]

ریحانه پاسخ در تاريخ آبان ۱۲ام, ۱۳۹۱ ۱۵:۵۸:

ممنون از این همه خوبیت آبجی گلم
بووس

حدیثگفته :

“از هر چیزی زوج آفریدیم تا به آرامش برسید” این کامل ترین جوابه فکر میکنم.
واقعا شما دوست داشتید زندگی بدون میل به جنس مخالف رو تجربه کنید؟؟؟؟؟!

[پاسخ]

فریباگفته :

خواهش میکنم خوبی از خودته

[پاسخ]

نیماگفته :

سلام به دوستان گلم
ضمن تسلیت ماه محرم
نظرات همه رو خوندم زیبا نوشتید
و همه به این نتیجه رسیدین که هدف و حکمت رسیدن دو زوج به ارامش هست
بس ریحانه جان حالا کلاهتو قاضی کن و ببین که میتونی با چنین شخصی به آرامش برسی
اگر هم قبلا فکر می کردی که میتونی برسی حالا بعد از اون ماجراها دیگه نمی تونی.درسته؟
من به عنوان برادرتون{اگه لایق بدونین} براتون توصیه می کنم که اون شخص رو فراموش کنین و همین طور از الهام هم بخواهین که این کار رو بکنه
نگران غم و غصه هم نباشین چون به حد کافی ازش دلخور هستین و همین طور هم الهام
چون طرف ثابت کرد که می تونه به خاطر کس دیگه ای(شما) بی خیال الهام بشه
دوستیتون رو هم با الهام ادامه بدین
چون دوستی هفت ساله ی شما مقدستر از این حرفاست

[پاسخ]

ریحانه پاسخ در تاريخ آبان ۲۸ام, ۱۳۹۱ ۲۰:۴۳:

سلام آقا نیما
ممنون از اینکه منو به عنوان خواهر خودتون دونستید، راستش من همیشه آرزو داشتم که یه برادر بزرگتر داشتم که همیشه پشتم وایمیستاد یا هر جا که کسی دلمو میشکست به اون پناه میبردم اما خوب ظاهرا قسمت نبوده که داشته باشم
آقانیما درسته که همه ما به این نتیجه رسیدیم که خدا همه رو زوج آفریده تا به آرامش برسیم اما خوب گاهی در کنار هرکسی هم نمیشه به آرامش رسید حالا فرقی نمیکنه چه دختر چه پسر.
بضی وقتا شاید کسی که باهاشی از همه نظر عالی باشه مثل همین امیر که شاید هر دختری آرزو داشته باشه باهاش باشه، اما شاید اون نیمه گمشده ما نباشه و وقتی هم که نیمه گمشدمون نباشه نمیشه باهاش به آرامش رسید یا شایدم واقعا طرف لیاقت نداشته باشه که با ما باشه. شاید واقعا امیر اون کسی نبوده که من در کنارش احساس آرامش کنم. شاید هرکسی جای من بود با خدا قهر میکرد یا ازش گله میکرد که چرا مثلا اینا رو سر راهش قرار داده که حالا اینطوری بشه یا حرفایی مثل این، اما من خدا رو شکر میکنم که کمکم کرد آدمای اطرافمو بشناسم حالا مهم نیست به چه قیمتی مهمه اینه که روشن شدن حقیقت خیلی بهتره
نمیگم دارم سعی میکنم امیروالهام رو فراموش کنم چون اینا حقیقت زندگی من هستن و نمیتونم ازشون فرار کنم فقط میتونم ازشون درس بگیرم حتی دلم نمیخواد نفرینشون کنم یا ازشون انتقام بگیرم چون من به عدالت خدا ایمان دارم و مطمئنم جواب کارشونو میده
اما آقانیما من نمیتونم دوباره با الهام دوست بشم دلی که یه بار از دست یه نفر بشکنه سخت میشه بندش زد.نمیدونم شاید در آینده بازم باهم باشیم اما الان دیگه نمیتونم بهش اعتماد کنمو دوباره باهاش دوست بشم ولی امیدوارم الهام هم خوشبخت بشه. درسته یه دوستی هفت ساله خیلی ارزش داره اما اگه این ارزش بره زیر پای یکی از طرفین دوستی و له بشه دیگه قداستشو از دست میده

[پاسخ]

ریحانهگفته :

ممنون آقامسعود که اجازه دادید که حرفای دلمو اینجا بزنم یک دنیا ازتون ممنونم
تموم حرفایی که اینجا نوشتم برای خودم یه تجربه بزرگ بود امیدوارم برای بچه های دیگه هم یه تجربه باشه و اشتباهات منو تکرار نکنن
فقط یه چیزی میخواستم به اونایی که برای اولین بار بخوان کامنتای منو بخونن بگم حتما برای اینکه گیج نشن چه اتفاقی افتاده، حتما به تاریخ کامنتایی که نوشتم توجه کنن وپشت سر هم بخوننشون چون بعضی جا بچه ها که نظر دادن یکم ترتیب کامنتام بهم خورده
مرسی از همه بچه هایی که برام کامنت گذاشتن و همدردی یا انتقاد کردن

[پاسخ]

pesarebabaگفته :

ریحانه جان من همه درد دلهایت را خواندم و خیلی خیلی خوشحالم که اتفاق بدتر از این برات اتفاق نیافتاده !
بله عزیزم اتفاقاتی هستن که اصلا تو مخیله آدم هم نمیگنجند
اگه زیاد مشتاق باشید یه روز باتون یه داستان کوتاه واقعی براتون مینویسم تا معنی خیانت رو خوب بفهمید

[پاسخ]

fereshtehگفته :

salam.
beshnavid dastani haghighi az man…
۱۷salam bud az ghiyafe pool esalat kam nadaram yeruz ye pesar az gheshre paein shahri k kheyli az tanhaeio bi kasish narahat shodam khastam az in bi kasi daresh biaram hamechi b pash rikhtam kash faghat narahatim az in bod k khunevadash azabam midan hee badaz yeksal eshgho hal ba pulaye man behem goft ba yeki dgamo hamelast yaroo daghun shodamtalagh gereftam tu ovje javuni timarestan bastari shodam az pesara motenaferam are namardan

[پاسخ]

nilofar پاسخ در تاريخ فروردین ۳۱ام, ۱۳۹۲ ۲۳:۵۲:

vaghean……

[پاسخ]

نجمهگفته :

سلام به دوستای گلم
برای اونایی که پرسیدن اسم داستان چه ربطی به محتواش داره. این برداشت منه:
اسم داستان اینه اخه س حرف اول اسم تو بود و این امید واهی هم هرشب ساعت ۳ به سراغ نویسنده میاد
س و ۳

[پاسخ]

yasnakhanomگفته :

ریحانه و فرشته جان داستان های تلخ زندگیتون و خوندم خیلی ناراحت شدم واقعا متاسفم امیدوارم هیچ کس این سختی هارو نکشه حتی من واسه دشمنم هم این ارزو رو نمی کنم واقعا درکتون می کنم واقعا سخته خیلی امیدوارم کسی که واقعا لیاقت شما ابجی های من و داره سر راهتون قرار بگیره و خوشیخت بشینریحانه جان خودت و سرگرم کن تا زیاد بهش فکر نکنی وگرنه بیشتر داغون میشی اجی جون

[پاسخ]