آخرين مطالب
آخرین محصولات
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
موضوعات
ست دستبند 4 تایی مایا انگشتر استیل پروانه گردنبند زنجیری استیل الماسی
انگشتر مذهبی طلاروس انگشتر بوته گل رز انگشتر استیل شاین
گردنبند استیل شاین قرمز کیف پول 123 گردنبند فروهر اصل

شاعر خواب دریا را هم ندید
چه برسد، به شهری که معرفت را
در کودک های ده ساله کار گذاشته باشد…
و بیشۀ عشق تهی از قهرمان ماند…
و دست هیچ مرد اساطیری
به سرشاری خوشۀ انگورِ گونه های زن دراز نشد…
دریا به خوابِ شاعر هم نیامد اما
قایق را به پای شعر بست تا رویا را
از خود بی خود کند…
تا هوای جنون را به سر شعر بیندازد…
تا دنیا را به بازی بگیرد…
شاعر، تنها
دلِ شعر را به دریا زد… تنها نوشت تا
عادت کابوس را از سر زندگی بیندازد…
نوشت تا از هیچستان، به زور شعر، شهری
آنسوی دریا بسازد که خورشیدش، روشنایی را
به چشمان سحرخیزان، هدیه دهد…
پشت دریا شهری است
قایقی خواهم ساخت

حمید رضا هندی

۱ اردیبهشت سی و چهارمین سال درگذشت سهراب سپهری

سهراب سپهری نقاش و شاعر، ۱۵ مهرماه سال ۱۳۰۷ در کاشان متولد شد. خود سهراب گفته است: “… مادرم می داند که من روز ۱۴ مهر به دنیا آمده ام، درست سر ساعت ۱۲٫ مادرم صدای اذان را می شنیده است…”
محل تولد سهراب باغ بزرگی در محله دروازه عطا بود. سهراب درباره محل تولدش می گوید: “… خانه، بزرگ بود. باغ بود و همه جور درخت داشت. برای یادگرفتن، وسعت خوبی بود. خانه ما همسایه صحرا بود. تمام رویاهایم به بیابان راه داشت… ” (هنوز در سفرم-صفحه ۱۰)
سال ۱۳۱۲به دبستان خیام (مدرس) کاشان رفت: “… مدرسه، خواب های مرا قیچی کرده بود. نماز مرا شکسته بود. مدرسه، عروسک مرا رنجانده بود. روز ورود، یادم نخواهد رفت : مرا از میان بازیهایم ربودند و به کابوس مدرسه بردند. خودم را تنها دیدم و غریب… از آن پس و هربار دلهره بود که به جای من راهی مدرسه می شد…. ” (اتاق آبی – صفحه ۳۳)
سهراب می گوید: ” خرداد سال ۱۳۱۹، پایان دوره شش ساله ابتدایی. دبستان را که تمام کردم، تابستان را در کارخانه ریسندگی کاشان کار گرفتم. یکی دو ماه کارگر کارخانه شدم. نمی دانم تابستان چه سالی، ملخ به شهر ما هجوم آورد. زیان ها رساند. من مامور مبارزه با ملخ در یکی از آبادی ها شدم. راستش، حتی برای کشتن یک ملخ نقشه نکشیدم. اگر محصول را می خوردند، پیدا بود که گرسنه اند. وقتی میان مزارع راه می رفتم، سعی می کردم پا روی ملخ ها نگذارم….” (هنوز در سفرم)
سال ۱۳۲۲، پس از پایان دوره اول متوسطه به تهران آمد و در دانشسرای مقدماتی شبانه روزی تهران ثبت نام کرد…
سال ۱۳۲۴ دوره دوساله دانشسرای مقدماتی به پایان رسید و سهراب به کاشان بازگشت: “… دوران دگرگونی آغاز می شد. سال ۱۹۴۵ بود. فراغت در کف بود. فرصت تامل به دست آمده بود. زمینه برای تکان های دلپذیر فراهم میشد…”(هنوز در سفرم)
آذرماه سال ۱۳۲۵ به پیشنهاد مشفق کاشانی در اداره فرهنگ (آموزش و پرورش) کاشان استخدام شد.
سال ۱۳۲۶ و در سن نوزده سالگی، منظومه ای عاشقانه و لطیف از سهراب، با نام “در کنار چمن یا آرامگاه عشق” در ۲۶ صفحه منتشر شد:
زندگی افسانه محنت فزاست
زندگی یک بی سر و ته ماجراست
غیر غم و محنت و اندوه و رنج
نیست در این کهنه سرای سپنج…
سال ۱۳۲۷، هنگامی که سهراب در تپه های اطراف قمصر مشغول نقاشی بود، با منصور شیبانی که در آن سالها دانشجوی نقاشی دانشکده هنرهای زیبا بود، آشنا شد. این برخورد، سهراب را دگرگون کرد.
سال ۱۳۳۲ دوره نقاشی را در دانشکده هنرهای زیبا به پایان رساند. اواخر سال ۱۳۳۲، دومین مجموعه شعر سهراب با عنوان “زندگی خواب ها” با طراحی جلد خود او و با کاغذی ارزان قیمت در ۶۳ صفحه منتشر شد. تا سال ۱۳۳۶، چندین شعر سهراب و ترجمه هایی از اشعار شاعران خارجی در نشریات آن زمان به چاپ رسید. در مردادماه ۱۳۳۶ از راه زمینی به پاریس و لندن جهت نام نویسی در مدرسه هنرهای زیبای پاریس در رشته لیتوگرافی سفر کرد. در سال ۱۳۳۹، ضمن شرکت در دومین بی ینال تهران، موفق به دریافت جایزه اول هنرهای زیبا گردید. مرداد این سال، سهراب به توکیو رفت و در آنجا فنون حکاکی روی چوب را آموخت.
تا سال ۱۳۴۳ تعدادی از آثار نقاشی سهراب در کشورهای ایران، فرانسه، سوئیس، فلسطین و برزیل به نمایش درآمد. در فروردین سال ۱۳۴۳، به هند و دیدار از دهلی و کشمیر رفت. در آبان ماه این سال، پس از بازگشت به ایران طراحی صحنه یک نمایش به کارگردانی خانم خجسته کیا را انجام داد. منظومه “صدای پای آب” در تابستان همین سال در روستای چنار خلق می شود.
سال ۱۳۴۸ ضمن سفر به کشورهای آلمان، انگلیس، فرانسه، هلند، ایتالیا و اتریش، آثار نقاشی او در نمایشگاه های متعددی به نمایش درآمد. سال ۱۳۴۹ به آمریکا سفر کرد و پس از ۷ ماه اقامت در نیویورک، به ایران بازگشت. سال ۱۳۵۸، آغاز ناراحتی جسمی و آشکار شدن علائم سرطان خون در سهراب بود. او دی ماه همان سال جهت درمان به انگلستان رفت و اسفند به ایران بازگشت. اما اول اردیبهشت ۱۳۵۹، ساعت ۶ بعد ازظهر در بیمارستان پارس تهران با دنیا وداع کرد.
آرامگاه او در صحن امامزاده سلطان علی، روستای مشهد اردهال واقع در اطراف کاشان است. بر سنگ قبر او نوشته اند:
به سراغ من اگر می آیید
نرم و آهسته بیایید
مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من…

روحش شاد و یادش گرامی باد…

موضوع : شعر و دل نوشته
نویسنده :   ,   ۷ ديدگاه  ,   تاریخ ارسال : ۱ اردیبهشت, ۱۳۹۳  , 
   
محصولات فروشگاه عاشقانه سایت الون بوی
انگشتر استیل ورساچ انگشتر استیل lovely
پابند استیل پروانه دستبند قلب رنگی
انگشتر طرح کمربند کیف دستی MK
مینی نگین زن انگشتر طرح توپ مروارید
لیلاگفته :

گوش کن دورترین مرغ جهان می خواند
شب سلیس است و یکدست و باز
شمعدانی ها
و صدا دار ترین شاخه فصل ماه را می شنوند
پلکان جلو ساختمان
در فانوس به دست و در اسراف نسیم
گوش کن جاده صدا می زند از دور قدمهای تو را
چشم تو زینت تاریکی نیست
پلکها را بتکان کفش به پا کن وبیا
و بیا تا جایی که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد
و زمان روی کلوخی بنشیند با تو
و مزامیر شب اندام تو را مثل یک قطعه آواز به خود جذب کنند
پارسایی است در آن جا که تو را خواهد گفت :ـ
بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است
سهراب سپهری

[پاسخ]

ALFAگفته :

salam dostan sayte fogholadei darin,tabrik migam
khaste nabashid migam k in hame zahmat mikeshin

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۱ام, ۱۳۹۳ ۲۱:۲۵:

salam mamnon az tavajoheton..mer30

[پاسخ]

نازنینگفته :

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است….و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمیکرد …و خاصیت عشق این است…((عاشق سهرابم ♥ ♥))

[پاسخ]

سیاوشـ ستارهـ بیـ نشانــگفته :

خوابم نمیبرد..

کار از مسکن هم گذشته…

حتی :
حضور تو…

نگاه معصومت…

اون شب پره های مژگانت…

اون نفس های حبس شده در سینه…

اصلا همین مسکن های اعتیاد آور توست…

که خوابم نمیبرد…

میترسم…

میترسم از اون لحظه جنون انگیز…

که این خواب نرفتن های من…

خواب عمیقی بشه…

برای تو همیشه خواب رفته که نه…

اما خودم که تو کمای خواب دیدن تو ام…

دلم میخواهد در این شمارش ها و تپش های آخرم…

به خوابی عمیق برم…

تو رویا…

در توهم…

به خیال…

ولی همه صادقه باشه…

تو باشی و یک برق مهتاب ز چشمانت…

که دروغ نمیگن…

و اینبار فقط گویش کنی…

با همان شب پره ها…

آن معصومیت چشمانت…

و آزادی نفس های همیشه زندانی…

رهایی قلب تو و دل نجیب من…

به سوی آفریدگار…

در آن هنگام…

یک عمر زندگی بی تو رو صدقه این خواب میکنم…

دلنوشتهـ:سیاوشـ

[پاسخ]

*فاطمه* پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۸ام, ۱۳۹۳ ۱۵:۴۹:

خیلی قشنگ بود
ممنون

[پاسخ]

سیاوشـ ستارهـ بیـ نشانــ پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۸ام, ۱۳۹۳ ۱۹:۵۶:

بی انتها سپاس از لطف و محبت شما…

[پاسخ]