آخرين مطالب
آخرین محصولات
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
موضوعات
ست دستبند 4 تایی مایا انگشتر استیل پروانه گردنبند زنجیری استیل الماسی
انگشتر مذهبی طلاروس انگشتر بوته گل رز انگشتر استیل شاین
گردنبند استیل شاین قرمز کیف پول 123 گردنبند فروهر اصل

من نمیدانم
که چرا میگویند: اسب حیوان نجیبی است، کبوتر زیباست.
و چرا در قفس هیچکسی کرکس نیست.
گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد.
چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید.
واژه ها را باید شست.
واژه باید خود باد، واژ باید خود باران باشد.
چترها را باید بست.
زیر باران باید رفت.
فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد.
باهمه مردم شهر، زیر باران باید رفت.
دوست را، زیر باران باید دید.
عشق را، زیر باران باید جست.
زیر باران باید با زن خوابید.
زیر باران باید بازی کرد.
زیر باران باید چیز نوشت، حرف زد، نیلوفر کاشت
زندگی تر شدن پی در پی،
زندگی آب تنی کردن در حوضچه ی “اکنون” است.
رخت ها را بکنیم:
آب در یک قدمی است.

موضوع : شعر و دل نوشته
نویسنده :   ,   ۴۷ ديدگاه  ,   تاریخ ارسال : ۱۴ آذر, ۱۳۹۱  , 
   
محصولات فروشگاه عاشقانه سایت الون بوی
انگشتر استیل ورساچ انگشتر استیل lovely
پابند استیل پروانه دستبند قلب رنگی
انگشتر طرح کمربند کیف دستی MK
مینی نگین زن انگشتر طرح توپ مروارید
لیلاگفته :

هم عکسش زیباست هم متن معرکه است
مرســـــــــــــی مسعود
………….
در جوی زمان،در خواب تماشای تو میرویم.
سیمای روان،باشبنم افشان تو می شویم.
پرهایم؟پرپر شده ام.چشم نویذم،به نگاهی تر شده ام.این سو نه،آن سویم.
و در آن سوی نگاه،چیزی را میبینم.چیزی را میجویم.
سنگی میشکنم،رازی با نقش تو میگویم.
برگ افتاد،نوشم باد:من زنده به اندوهم.ابری رفت،من کوهم:می پایم.
من بادم:می پویم.
در دشت دگر،گل افسوسی چو بروید،می آیم،می بویم.
سهراب سپهری

[پاسخ]

مسعود پاسخ در تاريخ آذر ۱۴ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۴۴:

ممنون.
بخاطر تایپش هم دستت درد نکنه

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ آذر ۱۴ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۰۴:

خواهش
من که کاری نکردم

[پاسخ]

لیلاگفته :

خیلی وقته دیگه بارون نزده
رنگ عشق به این خیابون نزده
خیلی وقته ابری پر پر نشده
دل آسمون سبک تر نشده
مه سرد رو تن پنجره ها
مثله بغضه توی سینه ی منه
ابر چشمام پر اشکه ای خدا
وقتشه دوباره بارون بزنه
خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده
قلبم از دوری تو بدجوری دلتنگ شده
بعد تو هیچ چیزی دوست داشتنی نیست
کوه غصه از دلم رفتنی نیست
حرف عشق تو رو من با کی بگم
همه حرفا که آخه گفتنی نیست
خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده
قلبم از دوری تو بد جوری دلتنگ شده
خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده
قلبم از دوری تو
بد جوری دلتنگ شده…

[پاسخ]

ملیحه پاسخ در تاريخ آذر ۱۴ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۲۴:

لیلا جان خیلی زیبا بود مرسی

[پاسخ]

ناشناس پاسخ در تاريخ آذر ۱۵ام, ۱۳۹۱ ۱۰:۰۵:

خواهش ملیحه جان

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ آذر ۱۵ام, ۱۳۹۱ ۱۰:۲۴:

خواهش ملیحه جان

[پاسخ]

امین پاسخ در تاريخ آذر ۱۵ام, ۱۳۹۱ ۰۰:۰۳:

محشر!

[پاسخ]

tohid پاسخ در تاريخ آذر ۲۴ام, ۱۳۹۱ ۱۵:۲۹:

عاشق این اهنگ سیاوشم !!
مرسی !

[پاسخ]

لیلاگفته :

خدایا از تجربه تنهاییت برایم بگو،
این روزها سرو پا گوشم…

[پاسخ]

رهگذر پاسخ در تاريخ آذر ۱۵ام, ۱۳۹۱ ۰۰:۰۴:

لیلاجون ممنون ازمطالب زیبات‏↳‏
کم نامه خاموش برایم بفرست- ازحرف پرم؛گوش برایم بفرست -دارم خفه میشوم دراین تنهایی -لطفاکمی آغوش برایم بفرست

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ آذر ۱۵ام, ۱۳۹۱ ۱۰:۲۲:

خواهش میشه جناب رهگذر

[پاسخ]

لیلاگفته :

خیلی وقت است تمام درها را باز گذاشته ام
نه خیالت میرود
نه تو می آیی…

[پاسخ]

nazaninگفته :

Bia…
Bia Ta barayat begooyam che andaze tanhaeiye man bozorg ast…
“Sohrab sepehri”

[پاسخ]

نازنین پاسخ در تاريخ آذر ۱۶ام, ۱۳۹۱ ۰۰:۱۵:

و تنهایی من شبیخون حجم تورا پیش بینی نمیکرد و خاصیت عشق این است……

[پاسخ]

negin پاسخ در تاريخ آذر ۱۶ام, ۱۳۹۱ ۱۲:۰۹:

Kasi nist…
Bia zendegi ra bedozdim,
anvaght miyane do didar ghesmat konim…

[پاسخ]

لیلاگفته :

هی فلانی!دیگر هوای برگرداندنت را ندارم…
هر جا که دلت می خواهد بــــرو !
فقط آرزو میکنم وقتی دوباره هوای من به سرت زد…
انقدر آسمان دلت بگیرد که با هزار شب گریه چشمانت باز هم آرام نگیری !
و اما من…
بر نمیگردم که هیچ
عطر تنم را هم از کوچه های پشت سرم جمع میکنم که لم ندهی روی مبل های راحتی…
با خاطراتم قدم بزنی…!!!

[پاسخ]

نازنین پاسخ در تاريخ آذر ۱۶ام, ۱۳۹۱ ۰۰:۱۶:

از حساب و کتاب بازار عشق

هیچ گاه سر در نیاوردم !

و هنوز نمی دانم چگونه می شود

هربار که تو بی دلیل ترکم می کنی

من بدهکارت می شوم ؟

[پاسخ]

فاطمهگفته :

زندگی وقت کمی بود و نمیدانستیم*همه عمر دمی بود و نمیدانستیم*حسرت رد شدن ثانیه های کوچک*فرصت مغتنمی بود و نمیدانستیم*تشنه لب .عمر به سر رفت و به قول سهراب*اب در یک قدمی بود و نمیدانستیم…

[پاسخ]

رهگذرگفته :

بی خبرازهم خوابیدن چه سود- برمزارمردگان خویش نالیدن چه سود-دوست را تازنده است بایدبه فریادش رسید-ورنه برسنگ مزارش آب پاشیدن چه سود

[پاسخ]

دختر بارونگفته :

رفته بودم سر حوض
تا ببینم شاید
عکس پیراهن تنهایی خود را در آب
آب در حوض نبود!
ماهیان میگفتند:
هیچ تقصسر درختان نیست
ظهر دم کرده ی تابستان بود..

[پاسخ]

دختر بارونگفته :

بسترم صدف خالی یک تنهاییست
و تو چون مروارید
گردن آویز کسان دیگری…!!!

[پاسخ]

دختر بارونگفته :

به تــــــــــماشـــــــــا سوگند
و به آغار کـــــــــــــــــــــــلـام
و به پرواز کبوتر از ذهـــــــن
واژه ای در قفس اســــت…

[پاسخ]

مسعودگفته :

سهراب سپهری درجشن ۱ سالگی فرزندش به او گفت:
عزیزم یک بهار..یک تابستان..یک پاییز ویک زمستان را دیدی.. از این پس همه چیز تکراری ست…!

[پاسخ]

ziba پاسخ در تاريخ آذر ۱۵ام, ۱۳۹۱ ۲۰:۲۸:

mamnonam

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ آذر ۱۵ام, ۱۳۹۱ ۲۰:۴۵:

قشنگ بود،واقعاا همه چیز تکراری و خسته کننده شده

[پاسخ]

نازنینگفته :

چرتکه‌ی خدا شکست

تکلیف سهم ما از زندگی، بلاتکلیفی شد!

[پاسخ]

نازنینگفته :

چشمهایت را ببند، چشمانم را میبندم،

تا لااقل پشت پلکهایمان با هم زندگی کنیم

[پاسخ]

نازنینگفته :

آسمانم دلم برای تـو، آنقدر تنگ می شود

که آغـوشم

برایـــش کهکشان است !!

[پاسخ]

نازنینگفته :

شب سردی است و من افسرده
راه دوری است و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده
می کنم تنها از جاده عبور
دور ماندند ز من آدمها
سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غم ها
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا به دل من
قصه ها ساز کند پنهانی
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر سحر نزدیک است
هر دم این بانگ برآرم از دل
وای این شب چه قدر تاریک است
خنده ای کو که به دل انگیزم ؟
قطره ای کو که به دریا ریزم ؟
صخره ای کو که بدان آویزم ؟
مثل این است که شب نمنک است
دیگران را هم غم هست به دل
غم من لیک غمی غمنک است

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ آذر ۱۶ام, ۱۳۹۱ ۱۸:۱۶:

ممنون نازنینم خیلی قشنگ این شعرو دوست دارم

[پاسخ]

نازنین پاسخ در تاريخ آذر ۱۶ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۵۲:

خواهش میشه عزیزم

[پاسخ]

نازنینگفته :

زخم شب می‌شد کبود.
در بیابانی که من بودم
نه پر مرغی هوای صاف را می‌سود
نه صدای پای من همچون دگر شب‌ها
ضربه‌ای بر ضربه می‌افزود.
تا بسازم گرد خود دیواره‌ای سر سخت و پا برجای،
با خود آوردم ز راهی دور
سنگ‌های سخت و سنگین را برهنه پای.
ساختم دیوار سنگین بلندی تا بپوشاند.
از نگاهم هر چه می‌آید به چشمان پست
و ببندد راه را بر حمله ی غولان
که خیالم رنگ هستی را به پیکرهایشان می‌بست.
روز و شب‌ها رفت.
من بجا ماندم از این سو، شسته دیگر دست از کارم.
نه مرا حسرت به رگها می‌دوانید آرزویی خوش
نه خیال رفته‌ها می‌داد آزارم.
لیک پندارم، پس دیوار
نقش های تیره می‌انگیخت
و به رنگ دود
طرح‌ها از اهرمن می‌ریخت.
تا شبی مانند شب‌های دگر خاموش
بی صدا از پا درآمد پیکر دیوار:
حسرتی با حیرتی آمیخت.

[پاسخ]

نازنینگفته :

دنگ‌…، دنگ ….
ساعت گیج زمان در شب عمر

می زند پی در پی زنگ‌.
زهر این فکر که این دم گذر است
… می شود نقش به دیوار رگ هستی من‌.
لحظه ام پر شده از لذت
یا به زنگار غمی آلوده است‌.
لیک چون باید این دم گذرد،
پس اگر می گریم
گریه ام بی ثمر است‌.
و اگر می خندم
خنده ام بیهوده است‌. ….

دنگ‌…، دنگ ….
لحظه ها می گذرد.
آنچه بگذشت ، نمی آید باز.
قصه ای هست که هرگز دیگر
نتواند شد آغاز.
مثل این است که یک پرسش بی پاسخ
بر لب سرد زمان ماسیده است‌.
تند برمی خیزم

تا به دیوار همین لحظه که در آن همه چیز
رنگ لذت دارد ، آویزم‌،
آنچه می ماند از این جهد به جای :
خنده لحظه پنهان شده از چشمانم‌.
و آنچه بر پیکر او می ماند:
نقش انگشتانم‌.

دنگ‌…
فرصتی از کف رفت‌.
قصه ای گشت تمام‌.
لحظه باید پی لحظه گذرد
تا که جان گیرد در فکر دوام‌،
این دوامی که درون رگ من ریخته زهر،
وا رهاینده از اندیشه من رشته حال
وز رهی دور و دراز
داده پیوندم با فکر زوال‌.

پرده ای می گذرد،
پرده ای می آید:

می رود نقش پی نقش دگر،
رنگ می لغزد بر رنگ‌.
ساعت گیج زمان در شب عمر
می زند پی در پی زنگ :
دنگ‌…، دنگ ….
دنگ‌…

[پاسخ]

نازنینگفته :

مسعود جان واقعا ازت ممنونم بابت سهراب من یکی از طرفداراشم دیوانه وار اصلا دلم میخواد کل شعراشو اینجا بزنم بازم سپاس

[پاسخ]

سحر پاسخ در تاريخ آذر ۱۸ام, ۱۳۹۱ ۱۰:۰۲:

اره نازنین جون واقعا شعرهای سهراب بی نظیرند.

[پاسخ]

سحرگفته :

به سراغ من اگر میایید
نرم واهسته بیایید
مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من

[پاسخ]

سحرگفته :

پرده را برداریم
بگذاریم که احساس هوایی بخورد
بگذاریم بلوغ زیر هر بوته که میخواهد بیتوته کن
بگذاریم که تنهایی اواز بخواند
چیزبنویسد
به خیابان برود

[پاسخ]

سحرگفته :

تنها ، روی ساحل
مردی به راه میگذرد
نزدیک پای او
دریا ، همه صدا
شب ، گیج در تلاطم امواج
باد هراس پیکر
رو میکند به ساحل و در چشمهای مرد
نقش خطر را پر رنگ میکند
انگار
هی میزند که : مرد ! کجا میروی کجا ؟
وباد سرگردان هی میزند دوباره کجا میروی ؟
مرد میرود .
وباد همچنان …
امواج ، بی امان ،
از راه میرسد
لبریز از غرور تهاجم
موجی پر از نهیب
ره میکشد به ساحل و میبلعد
یک سایه را که برده شب از پیکرش شکیب
دریا ، همه صدا
شب ، گیج در تلاطم امواج
باد هراس پیکر رو میکند به ساحل و ….

[پاسخ]

سحرگفته :

بگذار از بالش تاریک تنهایی سر بردارم
وبه دامن بی تار و پود رؤیاها بیاویزم

[پاسخ]

ایسانگفته :

گریم گرفت قشنگ بود

[پاسخ]

ساحلگفته :

روزای سختم که تموم شد، میرم میزنم رو شونه خدا، میگم: جنبه رو حال کردی…!

[پاسخ]

nafasگفته :

به سلامتی همه مهره های تخته نرد که تاوقتی رفیقشون تو حبس حریفه، هیچکی به احترامش بازی نمیکنه..

[پاسخ]

nafasگفته :

من با تنهایی و تو با تن هایی…..:(((

[پاسخ]

ناشناسگفته :

انقدر اه کشیدم زجهان سیر شدم صورتم گرچه جوانست ولی پیر شدم.دوستتتوندارم

[پاسخ]

مهشادگفته :

اینجا محشره عالیه حرف نداره
دم همتون گرم
خیلی دوستون دارم

[پاسخ]

daryaگفته :

صدای پای آب می آید
و من در پشت آن پرچین غربتناک
تو را پژواک می کردم
به چشمانم
به دستانم…

[پاسخ]