آخرين مطالب
آخرین محصولات
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
موضوعات
ست دستبند 4 تایی مایا انگشتر استیل پروانه گردنبند زنجیری استیل الماسی
انگشتر مذهبی طلاروس انگشتر بوته گل رز انگشتر استیل شاین
گردنبند استیل شاین قرمز کیف پول 123 گردنبند فروهر اصل
موضوع : شعر و دل نوشته, متن های عاشقانه
نویسنده :   ,   ۳۲ ديدگاه  ,   تاریخ ارسال : ۷ فروردین, ۱۳۹۲  , 
   
محصولات فروشگاه عاشقانه سایت الون بوی
انگشتر استیل ورساچ انگشتر استیل lovely
پابند استیل پروانه دستبند قلب رنگی
انگشتر طرح کمربند کیف دستی MK
مینی نگین زن انگشتر طرح توپ مروارید
saharگفته :

هیچ وقت کسیو پس نزن کسی که دوستت داره مراقبته و کسی که نگرانت میشه
چونکه یروز بیدارمیشی و میبینی
ماه رو از دستش دادی وقتی ک
داشتی ستاره هارومیشمردی!

[پاسخ]

زينبگفته :

یواشکى دوستم داشته باش!
آدماى دنیاى من،
چشم دیدن عشق رو ندارن.
.

[پاسخ]

saharگفته :

اگه مردی ،مرد بمون
اگی نیستی،نامردی نکن
اگ تنهایی تنهابمون
اگ نیستی تنهاش نزار
اگه نجیبی،نجابت کن
اگه نیستی هرزگی نکن
اگه عاشقی عاشق بمون
اگ نیستی،حرمت عشقو نگهدار
باچنان عشقی زندگی کن
ک اگه برحسب اتفاق در حهنم افتادی
خودشیطان تورو به بهش ببره

[پاسخ]

saharگفته :

کاش امتداد لحظه ها،تکرارلحظه هایه باتوبودن بود….
ممنون بابت نوشتتون

[پاسخ]

Shimaگفته :

« دندان عقل »
بیا و این دندان عقلم را بکش و راحتم کن !
تا از آزار عقلم راحت شوم,البته بیچاره مزاحمتی هم ندارد ! از ۳۶۵ روز سال یکبار آلارم میدهد که : عاقل باش!!!
خب بیچاره میخواهد عرض اندامی کند!
خودی نشان دهد!
آلارم میدهد که به حرفش گوش دهم و دست بر قضا همان روز تو خوب میشوی با من!
عقلم هم طفلکی مغلوب!
بکش این عقل را ,دلم برایش میسوزد ,هنوز متوجه نیست که آخر مرا چه به عاقلی !؟؟؟
هیچی دیگر میزنم در دهانش و میگویم : ساکت شو! نمیبینی؟؟!!
امروز مهربان است . بگذار خوش باشیم !
و ساکت میشود ( کاش قلبم هم همین قدر از من حرف شنوی داشت)
ساکت میشود ,تا دوباره درست در چنین روزی زبان باز کند و من هم دوباره……
آری بقیه ی سال میخوابد و تو هم نیستی…..نه..!
نه که نباشی ها ,هستی..اما نه برای من !!
و کو عقلی که بگوید : دختر عزت نفست کجاست؟
غرورت را کجا جا گذاشتی؟
که بگوید : تمامش کن این دوست داشتن یکطرفه را…..
بیا و پیاده شو از رفتن به اتوبانی یکطرفه و بی بازگشت که رهاوردش ؛ فقط
و فقط تنهایی است و رنج ُرنج ُ رنج…………….
بیا و لطفی کن ، این عقلم را بکش !
به دردم نمیخورد که؛ نه خودش کاری میکند و نه میگذارد قلبم آرام باشد، البته خیالت راحت، قلبم هم خوب بلد است از خجالت این عقل بیچاره برآید ….
بکش عقلم را و هم مرا راحت کن،هم خودش را ؛ بد بخت فقط سرکوب میشود!!
جای دلم را هم تنگ کرده،
بکش و راحتم کن،
که میخواهم تا ته این جاده ی تاریک بروم ، حتی اگر و پایان این راه بی راهه ، باز هم آینه ای باشد و دیدن بدبیاری خودم،
آینه ای بی رحم که که هنرش فقط بزرگنمایی تنهاییم باشد..
محبوبم ؛ تنهایی که میدانی چیست ؟؟ همه باشند… .جز تو ! همین !
میخواهم به قلبم جواز جولان دهم!
اصلاً هر که میخواهد بدش بیاید ، بیاید!
مهم نیست!
حداقل اختیار قلب خودم را که دارم،ندارم ؟؟؟؟!!!!
خدایی،داری عقل ما را ؟؟
دیگر حتی عقلم هم ترحم میکند در حقم ؛ آخر تو چه کردی با من بی معرفت؟؟!!
بکش این عقل بی عقلم را که دیگر آسایشم را نگیرد…
بکشش که دیگر ؛ به تلافی بی محلی هایی که بهش کرده ام ، نفرتت را به رخم نکشد!
البته جز این هم انتظاری نیست ! عقل است و کارش ۲ـ۲ تا کردن….
بکش که دیگر نگوید : بی فایده است !
آخرتو چه میفهمی فایده چیست ؟!! به خیال خودت عقل کلی؟!!
نه جانم ، فایده برای من همین است؛
همین تنها رفتن به جاده ای بی انتها وتنهاتر برگشتن !
به این بها که بگویم : خواستمش و او نخواست…
که بگویم : دلش را داشتم ؛و برای داشتنش ، تمام داشته هایم را از دست داده ام ؛
که بگویم : در راهش ندارترین آدم شدم!
عزت نفس هم همین است دیگر!!!!
عزیز میدارم نفسی را که،در هر نفس به یادم می اورد ؛
تنهایی شرف دارد ، به بودن با کسی که برای یک لحظه زودتر دیدنش نفس نفس نزنم….
آری ؛ زندگی به رنجش می ارزد ، وقتی تو باشی ، حتی برای دیگری….
فقط….فقط کمی غریبی ام می آید؛
در این دنیایی که من هستم،
تو هم هستی ها… اما با دیگری آشنایی ….
«شیما»
۱۳ بهمن ۹۱

[پاسخ]

مجیـــــــــــــــــــــــــددلبندم پاسخ در تاريخ فروردین ۷ام, ۱۳۹۲ ۲۰:۳۱:

بابا ایول.بچه ها بزنید دست قشنگ رو.گل کاشتی.

[پاسخ]

shima پاسخ در تاريخ فروردین ۸ام, ۱۳۹۲ ۰۱:۰۷:

شرمنده میکنی آقای دلبندم
لطف دارید:-)

باز از دلنوشته هام میذارم

[پاسخ]

مجیـــــــــــــــــــــــــددلبندمگفته :

هرگاه از شدت تنهایی ،به سرم هوس اعتمادی دوباره می زند ،

خنجر خیانتی را که در پشتم فرو رفته

در می آورم ، می بوسمش ،

اندکی نمک به رویش میپاشم

دوباره بر سرجایش می گذارم ،

از قول من به آن لعنتی بگویید ،

” خیالش تخت ” …

من دیوانه هنوز ، به خنجرش هم وفادارم!!!

[پاسخ]

نینا پاسخ در تاريخ فروردین ۸ام, ۱۳۹۲ ۱۹:۱۱:

اخی خیلی قشنگ بود مرسی دلبندم

[پاسخ]

Amin پاسخ در تاريخ فروردین ۹ام, ۱۳۹۲ ۰۹:۱۷:

veri nice

[پاسخ]

مجیـــــــــــــــــــــــــددلبندم پاسخ در تاريخ فروردین ۹ام, ۱۳۹۲ ۱۹:۵۰:

ممنون نینا ی عزیز و امین عزیز.

[پاسخ]

shima پاسخ در تاريخ فروردین ۱۱ام, ۱۳۹۲ ۱۱:۴۰:

چه قشنگ…و نا امید البته
:-(

[پاسخ]

Anitaگفته :

وقتی پس از م ـــ دت ها بی خبری،بی آنکه ســـراغی از این دل آواره بگیری

می گوی ـــ ــ ــی :” دلـــم برایت تنگ است ”

یا مـــرا به بازی گرفته ای . . .

یا معنی واژه های ـــ ــ ــت را خوب نمــــــــــــی دانی . . .

“دلتنگیـــــــــت” ارزانـــی خودت :((

[پاسخ]

نینا پاسخ در تاريخ فروردین ۸ام, ۱۳۹۲ ۱۹:۱۲:

اخی الهی…..مرسی عزیزم قشنگ بود

[پاسخ]

mobinaگفته :

پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار میکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت. هر روز به اون فروشگاه میرفت و یک سی دی می خرید فقط بخاطر صحبت کردن با اون… بعد از یک ماه پسرک مرد… وقتی دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر

پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد… دخترک دید که تمامی سی دی ها باز نشده… دخترک گریه کرد و گریه کرد تا مرد… میدونی چرا گریه میکرد؟ چون تمام نامه های عاشقانه اش رو توی جعبه سی دی میگذاشت و به پسرک میداد!

[پاسخ]

نیناگفته :

آری از پشت کوه آمده ام…
چه می دانستم این ور کوه باید برای ثروت، حرام خورد؟!
برای عشق خیانت کرد
برای خوب دیده شدن دیگری را بد نشان داد
برای به عرش رسیدن دیگری را به فرش کشاند
وقتی هم با تمام سادگی دلیلش را می پرسم
می گویند: از پشت کوه آمده!

ترجیح می دهم به پشت کوه برگردم و تنها دغدغه ام سالم برگرداندن گوسفندان از دست گرگ ها باشد، تا اینکه این ور کوه باشم و گرگ!

[پاسخ]

مجیـــــــــــــــــــــــــددلبندمگفته :

این وبلاگ تعطیلات آخر هفته است
بگذرانیدش .
. . .
این وبلاگ کمی تا قسمتی ابری است و همراه با مه غلیظ صبحگاهی و پدیده ی گردوغبار
. . .
این وبلاگ سرمایه ی ملی است
در حفظ آن کوشا باشید .
. . .
این وبلاگ شکست عشقی است
بخوریدش .
. . .
این وبلاگ شوق دیدار است
اشک بریزید .
. . .
این وبلاگ درد پر…د و غم هجران است
قبل از ورود حتما ایبوپروفن بخورید .
. . .
این وبلاگ شعاع شعار است, لطفا بپرستیدش !
. . .

اینها دردواره های یک دل دیوانه اند
که تلخ کامی هایش را به جان کلمات ریخته
و اینجا ضیافت غم برپا کرده!!
دردهایی که
مطلب نیست
زیبا نیست
عالی نیست
جالب نیست
تنها تلخ اند و دردند!!
ومن دیوانه ای که جزدرد و غم نمی دانم.
دردهایم
با کلمات
قایم باشک بازی می کنند
و من
ذره ذره
تکه تکه
خودم را در شعرهایم ریخته ام!!
.
.

[پاسخ]

مجیـــــــــــــــــــــــــددلبندمگفته :

مینویسم برای خود شاید خود به خود شدیم و خودی شدیم.

[پاسخ]

farniyaگفته :

بیستون کندن فرهاد نه کاری است شگفت
شور شیرین به سر هر که فتد کوهکن است

[پاسخ]

مجیـــــــــــــــــــــــــددلبندمگفته :

چه غم انگیز است بار سختی ها را به تنهایی به دوش کشیدن و رنج ها را در سکوت و انزوای محض گریستن.
و چه تلخ است خنده آن زمان که می خندی تا گریه هایت را پنهان کنی

.و چه سخت است آرام و بی صدا در درون خود شکستن و چه عجیب است زندگی−همان کودکی که ما را بسان عروسکی بازیچه خود قرار داده

و هر زمان به سویی می کشد−

و تو آن زمان که رنج دیگران بر اندوهت می افزاید اما هیچ کس از رنج تو آگاه نیست،

آن زمان که در اوج اندوه پناهی جز سایه گاه دیوار سرد و خا موش نمی یابی،آن زمان که بار غصه بر شانه هایت سنگینی می کند

و انتظار کمک هیچ گاه به پایان نمی رسد،آن زمان که آرزوها را در گور سرد خاطرت دفن می کنی و

بر چهره ات سیلی می زنی تا زیر ضربه های غم،خم به ابرو نیاوری،آن زمان که صدای گنگ و مبهم خنده در گلویت می شکند

و بر سر بغض های کهنه ات هجوم می آورد اما دستی نیست تا گره از بغض هایت بگشاید،

آن زمان که در کوچه پس کوچه های تاریک زندگی ات تک ستاره ای فا نوس راهت نیست،

آن زمان که هیچ کس صدای فریاد های بی صدایت را نمی شنود،

آن زمان که هیچ کس تو را حس نمی کند و آن زمان که هم زبان تو همدل دیگری است،

تنهایی را با تمام وجود حس می کنی.

[پاسخ]

نینا پاسخ در تاريخ فروردین ۹ام, ۱۳۹۲ ۰۳:۱۲:

اره تنهای خیلی سخته امید وارم هیچ کدوم تجربش نکنین…

[پاسخ]

مجیـــــــــــــــــــــــــددلبندمگفته :

آقــا قــبـول!
شــمـا بــا کـلــاسـی ، هــمـش لــبـاســای مـارکــدار مـیــپـوشــی!
امـا ایــنـو بــدون..گـاو هــمــ پـوســتـش چــرم خـالــصـه…
ذات آدمــ مــهـمــه

[پاسخ]

مجیـــــــــــــــــــــــــددلبندمگفته :

ای نور! ای قدوس! ای تمامت خوبی! ای نهایت پاکی! ای سرآغاز اولین و ای سرانجام آخرین!

خدایا! ببخش آن گناهانم را که پرده ها را می درد.

خدایا! ببخش آن گناهانم را که بدبختی می آورد.

خدایا! ببخش آن گناهانم را که نعمت ها را تغییر می دهد.

خدایا! ببخش آن دسته از گناهانم را که دعا را محبوس می کنند.

خدایا! ببخش آن دسته از گناهانم را که باعث نزول بلا می شوند.

خدایا! همه گناهانم را ببخش. و همه خطاهایم را بپوشان.

[پاسخ]

مجیـــــــــــــــــــــــــددلبندمگفته :

داستان ۹۹

پادشاهی که یک کشور بزرگ را حکومت می کرد ، باز هم از زندگی خود راضی نبود.

اما خود نیز علت را نمی دانست.

روزی پادشاه در کاخ امپراتوری قدم میزد. هنگامی که از آشپزخانه عبور می کرد ،

صدای ترانه ای را شنید. به دنبال صدا ، پادشاه متوجه یک آشپز شد که روی صورتش

برق سعادت و شادی دیده می شد.

پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید : چرا اینقدر شاد هستی ؟

آشپز جواب داد : قربان ، من فقط یک آشپز هستم. تلاش می کنم تا همسر و بچه ام را شاد

کنم.

ما خانه حصیری تهیه کرده ایم و به اندازه کافی خوراک و پوشاک داریم. بدین سبب من راضی

و خوشحال هستم.

پس از شنیدن سخن آشپز ، پادشاه با نخست وزیر در این مورد صحبت کرد. نخست وزیر به

پادشاه گفت :

قربان ، این آشپز هنوز عضو گروه ۹۹ نیست. اگر او به این گروه نپیوندد ،

نشانگر آن است که مرد خوشبینی است.

پادشاه با تعجب پرسید : گروه ۹۹ چیست ؟

نخست وزیر جواب داد : اگر می خواهید بدانید که گروه ۹۹ چیست ، باید چند کار انجام دهید :

یک کیسه با ۹۹ سکه طلا در مقابل در خانه آشپز بگذارید. به زودی خواهید فهمید که

گروه ۹۹ چیست.

پادشاه بر اساس حرف های نخست وزیر فرمان داد یک کیسه با ۹۹ سکه طلا را

در مقابل در خانه آشپز قرار دهند.

آشپز پس از انجام کارها به خانه بازگشت و در مقابل در کیسه را دید. با تعجب کیسه

را به اتاق برد و باز کرد.

با دیدن سکه های طلایی ابتدا متعجب شد و سپس از شادی آشفته و شوریده گشت. آشپز

سکه های طلایی را روی میز گذاشت و آنها را شمرد. ۹۹ سکه ؟ آشپز فکر کرد

اشتباهی رخ داده است.

بارها طلاها را شمرد. ولی واقعاً ۹۹ سکه بود. او تعجب کرد که چرا تنها ۹۹ سکه است

و ۱۰۰ سکه نیست.

فکر کرد که یک سکه دیگر کجاست ؟

شروع به جستجوی سکه صدم کرد. اتاق ها و حتی حیاط را زیر و رو کرد.

اما خسته و کوفته و ناامید به این کار خاتمه داد.

آشپز بسیار دل شکسته شد و تصمیم گرفت از فردا بسیار تلاش کند تا

یک سکه طلایی دیگر بدست آورد

و ثروت خود را هر چه زودتر به یکصد سکه طلا برساند.

تا دیر وقت کار کرد. به همین دلیل صبح روز بعد دیرتر از خواب بیدار شد و

از همسر و فرزندش انتقاد کرد

که چرا وی را بیدار نکرده اند. آشپز دیگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز هم نمی خواند.

او فقط تا حد توان کار می کرد. پادشاه نمی دانست که چرا این کیسه چنین بلایی

بر سر آشپز آورده است

و علت را از نخست وزیر پرسید.

نخست وزیر جواب داد : قربان ، حالا این آشپز رسماً به عضویت گروه ۹۹ درآمد. اعضای گروه

۹۹ چنین افرادی هستند : آنان زیاد دارند اما راضی نیستند. تا آخرین حد توان کار می کنند تا

بیشتر بدست آورند. آنان می خواهند هر چه زودتر “یکصد” سکه را از آن خود کنند. این علت

اصلی نگرانی ها و آلام آنان می باشد. آنها به همین دلیل شادی و رضایت را از دست می دهند

و البته همین افراد اعضای گروه ۹۹ نامیده می شوند

[پاسخ]

nilofar پاسخ در تاريخ فروردین ۱۴ام, ۱۳۹۲ ۲۳:۲۹:

kheyliiiiiii ghashang bod mer30 mer300000

[پاسخ]

نیناگفته :

چاقوی مهربانیم را خوردم!توهم اگر مهربان باشی شک نکن که یکروز خنجری فرو میرود…یا

به احساست، یابه غرورت،یابه آبرویت، یابه پشتت!من همینجا اعلام میکنم هرکس بسوی

من می آید،بایدآنقدر دستهایش رابازکند تامن به آغوشش اعتمادکنم، من ازترس پشت

سر، نماز خواندن را هم ترک کرده ام!

[پاسخ]

نیناگفته :

توی حیاط دبیرستان یه نفر یقه پیرهنم رو گرفت. فهمیده بود که من از خواهرش خوشم میاد..

بچه ها دور ما تو حیاط حلقه زده بودن میگفتن قورتش بده …چون هیکلم بزرگ بود اون هی مشت میزد و

من فقط از خودم دفاع میکردم…

اون هی میزد منم دفاع میکردم..

فرداش خواهرش منو دید گفت خب تو هم میزدیش… منم روم نشد بگم ..
آخه
چشماش شبیه چشمای تو بود

[پاسخ]

نیناگفته :

به دنبال خاطرات تو می گردم تا با آنها کمی آرام بگیرم
راستی برایت بگویم
از وقتی که رفتی چشمهایم
همانند یک کودک بچه خودشان را خیس می کنند
یادت هست وقتی که خیس می شدند…
با دستهای کوچکت روی چشمهایم می گذاشتی تا آرام بگیرند٬ من که خوب یادم هست
دیشب با همان چشمهای خیس پشت پنجره رفتم
گفتم شاید تو٬ نمی دانم کجا٬ پشت پنجره باشی
تا انعکاس صورت ماهت را در ماه ببینم
مثل همیشه که دلتنگت می شدم
تا صبح نشستم
اما نیامدی….

[پاسخ]

پسر تنهاگفته :

هر روز نبودنت را بر روی دیوار خط میکشم ، ببین این دیوار دیگر جایی برای خط زدن ندارد !
خوش به حال تو که خودت را راحت کردی و یک خط کشیدی تنها ،آن هم روی من …
.

[پاسخ]

mگفته :

خواستم خودمو گول بزنم
همه خاطراتم را انداختم ، گوشه ای و گفتم: فرامـــــــوش… یه چیزی ته دلم خندید وگفت: یادمه!!!!!!!!

[پاسخ]

farniyaگفته :

*یه داستان کوتاه تقدیم به همه عاشقان*
معنای خوشبختی در عشق
دخترک شانزده ساله ای بود که برای اولین بارعاشق پسری شده بود.
پسر قد بلند بود صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود.
دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند از اینکه راز این عشق را در قلبش نکه می داشت و دورا دور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.
در آن روزها حتی یک سلام به یکدیکر دل دختر را گرم می کرد
او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت.
دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.
دختر موهایی سیاه و بسیار کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد چشمانش به باریکی خط می شد.
در ۱۸ سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت.
یک شب هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد آن شب دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.
روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت.
و به یاد نداشت چند بار دستهای دوستی را که به سویش دراز می شد رد کرده بود.
در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند پذیرفته شود در تمام این مدت دختر حتی یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.
دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاکرد اول وارد دانشگاه پسر شد اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های رویه قفسه اش به شش تا رسیده بود.
ده سال بد روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ور شکستگی است همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند.
… دختر بسیار نگران شد و به سویش رفت.
شبی در باشگاهی پسر را مست پیدا کرد دختر حرف زیادی نزد تنها کارت بانگی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت.
پسر دست دختر را محکم گرفت اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت مست هستید مواظب خودتان باشید.
زن پنجاه و پنج ساله شد از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد در این سال ها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد.
روزی دختر را پیدا کرد و می خواست دو برابر آن پول و ۲۰ در صد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم مگر نه؟
پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر به لبخند زد.
چند ماه بعد پسر دوباره ازدواج کرد دختر نامه تبریک زیبایی براش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.
مدتی بعد دختر به شدت مریض شد در آخرین روزهای زندگی اش هر روز در بیمارستان یه ستاره زیبا می ساخت. درآخرین لحظه در میان دوستان و اعضای خانواده اش پسر را باز شناخت و گفت:در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم می توانید آن را برای من نگهدارید؟
پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.
مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره کوچک را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ نوشته های روی این ستاره چیست؟
مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟
کودک جواب داد: از بطری روی کتابخانه پیدایش کردم.
پدر بزرگ رویش چه نوشته شده است؟
پدر بزرگ چرا گریه می کنید؟
کاغذ به زمین افتاد رویش نوشته شده بود:

***معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه دوستت دارد***

[پاسخ]

mobina پاسخ در تاريخ فروردین ۱۱ام, ۱۳۹۲ ۱۴:۳۱:

aaaaali bud azizam mer30

[پاسخ]