آخرين مطالب
آخرین محصولات
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
موضوعات
ست دستبند 4 تایی مایا انگشتر استیل پروانه گردنبند زنجیری استیل الماسی
انگشتر مذهبی طلاروس انگشتر بوته گل رز انگشتر استیل شاین
گردنبند استیل شاین قرمز کیف پول 123 گردنبند فروهر اصل

عفاف را
در پیکر عریان و تب گرفته ی دختری
میتوان جستجو کرد که
جسم خویش را
در نهانگاه کوچه
برای تکه نانی
به حراج میگذارد
ونان خویش را
با خواهران کوچکش
تقسیم میکند…

کارو

موضوع : شعر و دل نوشته
نویسنده :   ,   ۱۵۸ ديدگاه  ,   تاریخ ارسال : ۲۵ تیر, ۱۳۹۲  , 
   
محصولات فروشگاه عاشقانه سایت الون بوی
انگشتر استیل ورساچ انگشتر استیل lovely
پابند استیل پروانه دستبند قلب رنگی
انگشتر طرح کمربند کیف دستی MK
مینی نگین زن انگشتر طرح توپ مروارید
دختر بارونگفته :

من در صدف تنها با دانه ای باران پیوسته میآمیختم!!!
غافل که خموشانه میخشکد در پشت دیوار دلم دریا…!!!

[پاسخ]

افشينگفته :

فاحشه را خدا فاحشه نکرد…
آنان که در شهر نان قسمت می کنند…
او را لنگ نان گذاشتند تا هر زمانی که لنگ هم آغوشی ماندند…
او را به نانی بخرند…!!!

[پاسخ]

دانیال پاسخ در تاريخ تیر ۳۰ام, ۱۳۹۲ ۱۶:۱۳:

درسته حرفت اگه قیمت نان بیشتر از درست بودنو پاک بودن باشه

[پاسخ]

*Negin*گفته :

به انتهای بودنم رسیده ام…
اما …
اشک نمی ریزم…
پنهان شده ام پشت لبخندی که درد میکند..

[پاسخ]

*Negin*گفته :

کدامین چشمه سمی شد که آب از آب میترسد؟
که حتی ذهن ماهیگیر،از قلاب میترسد؟
گرفته دامن شب را،غباری آنچنان بر هم، که پلک از چشم، چشم از پلک و پلک از خواب میترسد …..!

[پاسخ]

لیلاگفته :

متاسف شدم وقتی مردی مـُـرد !!!
هنگامی که زنش را ، در آغوش غریبه روی تخت دید.
متاسف شدم وقتی ، زنی ، شوهرش را دوست نداشت ، اما بچه دار شد…!!
متاسف شدم وقتی ،پسری، معشوقش را به خاطر پول ، از دست داد…!!
متاسف شدم وقتی ، زنی ، شوهرش را دوست نداشت ، ولی به خاطر بچه هایش ماند…!!
متاسف شدم وقتی ، مردی ، ناموسش را ، به خاطر مواد، به حراج گذاشت…!!
متاسف شدم وقتی ، جوانی ، ایمانش را بخاطره پول ، از دست داد.
متاسف شدم شدم شدم
تا همه چیز برایم دیگر عادی شد

[پاسخ]

saba پاسخ در تاريخ تیر ۲۶ام, ۱۳۹۲ ۰۰:۳۷:

like

[پاسخ]

هستــــــــی پاسخ در تاريخ تیر ۲۶ام, ۱۳۹۲ ۱۱:۳۱:

تامل برانگیز بود لیلای من

[پاسخ]

kingn10 پاسخ در تاريخ تیر ۲۷ام, ۱۳۹۲ ۱۷:۰۸:

متاسف شدنمون تو این دوره زمونه هیچ وقت تمام نمیشه….عالی بووووود!!!

[پاسخ]

mahdis پاسخ در تاريخ تیر ۲۸ام, ۱۳۹۲ ۱۱:۳۵:

aliiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii bood:(

[پاسخ]

دانیال پاسخ در تاريخ تیر ۳۰ام, ۱۳۹۲ ۱۶:۱۵:

منم متاسف شدم وقتی همه این چیزا برامون عادی شد

[پاسخ]

سایه یخ زدهگفته :

آنچه نادیدنی بود از مردم دنیا دیده ام

اکنون باورم شده آرامش نابینا از چیست

[پاسخ]

سایه یخ زدهگفته :

این روزها هوا خیلی غبار آلود است ، گرگ را از سگ نمی توان تشخیص داد

هنگامی گرگ را می شناسیم که دریده شده ایم

[پاسخ]

سایه یخ زدهگفته :

اینجا سرزمین واژگان واژگون است

جایی که گنج ، جنگ می شود

درمان ، نامرد و قهقه ، هق هق

[پاسخ]

salar پاسخ در تاريخ تیر ۲۶ام, ۱۳۹۲ ۱۴:۵۳:

جامعه ای که بکارت دختران افتخار پدران و حذف آن آرزوی دختران و پسران، و برادران فکرهایشان به اندازه ی آغوششان است. سخت نیست باورش که تعداد رابطه های تجربه شده افتخار میشود؛ از دخترانی که شب خواستگاری آنقدر نجیب میشوند، که عفت صداقت را یکجا پاره میکنند؛ تا مردانی که فکرهایشان روی میزهای کافه روشن شده فاصله ی زیادی نیست؛ …جماعتی که دعوایشان که میشود بچه ی پایین شهر میشوند! و دختری را که میبینند بچه ی بالای شهر؛ همین میشود که که شعرهایشان مشکی رنگ عشقه باشد؛ و دیوارهایشان پر از شعارهایی باشد که لب و لوچه‌ی دوست دخترشان را به تصویر بکشد

[پاسخ]

mahdis پاسخ در تاريخ تیر ۲۸ام, ۱۳۹۲ ۱۱:۳۶:

kheili qam angize:(

[پاسخ]

سایه یخ زدهگفته :

دل من یه روز به دریا زد و رفت

پشت پا به رسم دنیا زد و رفت

پاشنه ی کفش فرارو ور کشید

آستین همت -ُ بالا زد و رفت

یه دفعه بچه شد و تنگ غروب

سنگ توی شیشه ی فردا زد و رفت

حیوونی تازگی آدم شده بود

به سرش هوای حوا زد و رفت

دفتر گذشته ها رو پاره کرد

نامه ی فرداها رو تا زد و رفت

حیوونی تازگی آدم شده بود

به سرش هوای حوا زد و رفت

دل من یه روز به دریا زد و رفت

پشت پا به رسم دنیا زد و رفت

زنده ها خیلی براش کهنه بودن

خودشو تو مرده ها جا زد و رفت

هوای تازه دلش میخواست ولی

آخرش توی غبارا زد و رفت

دنبال کلید خوشبختی می گشت

خودشم قفلی رو قفلا زد و رفت

حیوونی تازگی آدم شده بود

به سرش هوای حوا زد و رفت

[پاسخ]

Amir پاسخ در تاريخ تیر ۲۸ام, ۱۳۹۲ ۰۱:۱۶:

ناصر عبداللهی عزیز ، روحش شاد

[پاسخ]

سایه یخ زدهگفته :

ایــنـجـــــــا …
دســت هــر کـــس را کــه مـیـگـیــــری بــرای {بـلـنــــد شـــدن}
آمـــاده مــی شــــود بــرای {ســـوار شــــدن} … !!

[پاسخ]

سایه یخ زدهگفته :

جدیدا با دیوار حرف می زنم
میدونی از شخصیتش خوشم اومده یه جورایی محکمه,ثابته,آرومه

[پاسخ]

سایه یخ زدهگفته :

اینجازمین است ، زمین گرد است !

تویی که مرا دورزدی … فردا به خودم خواهی رسید! حال و روزت دیدنیست …

[پاسخ]

سایه یخ زدهگفته :

زمستان را دوست دارم…چون معاف میکند از پنهان کردن دردی که در صدایم میپیچد…اشکی که در نگاهم میچرخد…و همه فکر میکنند سرما خورده ام!!

[پاسخ]

سایه یخ زدهگفته :

سلامتی اون کس که داشت میرفت گفتم نرونمیتونی منو فراموش کنی برگشت نگام کرد گفتم دیدی نمیتونی ، گفت ببخشید شما ؟

[پاسخ]

سایه یخ زدهگفته :

اگر کسی را نداشتی که به آن فکر کنی

به آسمان بیندیش

در آن کسی هست که به تو فکر میکند…

[پاسخ]

سایه یخ زدهگفته :

پیش هیچ آدمی به خطایت اعتراف نکن.
آدم ها جنبه ندارند . . !
ژست خدایی برایت میگیرند.

[پاسخ]

سایه یخ زدهگفته :

ما نسلی هستیم که هیچوقت نخواهیم گفت : جوانی یادت بخیر.!!!

[پاسخ]

سایه یخ زدهگفته :

یــادت بــاشد :

“خــداونـــد” ، بنــدگان خـود را

بـــا آنچــه بـــدان ” دل بستـه ” انــد مـــی آزمـــاید …

[پاسخ]

love sick پاسخ در تاريخ تیر ۲۶ام, ۱۳۹۲ ۲۳:۰۷:

سلام سایه ی قشنگم
امتحان نیست گلم آزمون نیست مگه اینجا مدرسه و دانشگاه ست
نه خدا منتظر دل ببندی حالا به هر چی یا هرکی ازت میگیرتش تا عذابت بده
همین.

[پاسخ]

سایه یخ زده پاسخ در تاريخ تیر ۲۷ام, ۱۳۹۲ ۱۱:۵۹:

سلام عزیزم
چقد منتظره کامنتات بودم
آره راست میگی قبول دارم
خدا منتظره ببینه ما به چی دلخوشیم تا اونو سریع ازمون بگیره….

[پاسخ]

mahdis پاسخ در تاريخ تیر ۲۹ام, ۱۳۹۲ ۲۰:۵۷:

saye jan raha jan torokhoda injuri nagin:(khoda kheili mehrabune
khoda ounayio k bishtar dust dare bishtar sakhti mide
yekam behesh tekie konin ounvaqte k mibinin cheqad aroom mishin

الهه پاسخ در تاريخ تیر ۳۱ام, ۱۳۹۲ ۱۲:۲۴:

پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است. پشت سر هر آنچه که دوستش می داری.
و تو برای اینکه معشوقت را از دست ندهی، بهتر است بالاتر را نگاه نکنی. زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد و او آنقدر بزرگ است که هر چیز پیش او کوچک جلوه می کند.

پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است. اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی، اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح، خدا چندان کاری به کارت ندارد. اجازه می دهد که عاشقی کنی، تماشایت می کند و می گذارد که شادمان باشی.

اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوی، خدا با تو سختگیرتر می شود. هر قدر که در عاشقی عمیق تر شوی و پاکبازتر و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتر، بیشتر باید از خدا بترسی. زیرا خدا از عشق های پاک وعمیق و ناب و زیبا نمی گذرد، مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند.

پشت سر هر معشوقی، خدا ایستاده است و هر گامی که تو در عشق برمی داری، خدا هم گامی در غیرت برمی دارد. تو عاشق تر می شوی و خدا غیورتر.
و آنگاه که گمان می کنی معشوق چه دست یافتنی است و وصل چه ممکن و عشق چه آسان، خدا وارد کار می شود و خیالت را درهم می ریزد و معشوقت را درهم می کوبد؛ معشوقت، هر کس که باشد و هر جا که باشد و هر قدر که باشد. خدا هرگز نمی گذارد میان تو و او، چیزی فاصله بیندازد.

معشوقت می شکند و تو ناامید می شوی و نمی دانی که ناامیدی زیباترین نتیجه عشق است. ناامیدی از اینجا و آنجا، ناامیدی از این کس و آن کس. ناامیدی از این چیز و آن چیز.
تو ناامید می شوی و گمان می کنی که عشق بیهوده ترین کارهاست. و برآنی که شکست خورده ای و خیال می کنی که آن همه شور و آن همه ذوق و آن همه عشق را تلف کرده ای.

اما خوب که نگاه کنی می بینی حتی قطره ای از عشقت، حتی قطره ای هم هدر نرفته است. خدا همه را جمع کرده و همه را برای خویش برداشته و به حساب خود گذاشته است.

خدا به تو می گوید: مگر نمی دانستی که پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است؟ تو برای من بود که این همه راه آمده ای و برای من بود که این همه رنج برده ای و برای من بود که این همه عشق ورزیده ای. پس به پاس این، قلبت را و روحت را و دنیایت را وسعت می بخشم و از بی نیازی نصیبی به تو می دهم. و این ثروتی است که هیچ کس ندارد تا به تو ارزانی اش کند.

فردا اما تو باز عاشق می شوی تا عمیق تر شوی و وسیع تر و بزرگ تر و ناامیدتر. تا بی نیازتر شوی و به او نزدیکتر.
راستی اما چه زیباست و چه باشکوه و چه شورانگیز، که پشت سر هر معشوقی خدا ایستاده است!

[پاسخ]

سمانه پاسخ در تاريخ مرداد ۱ام, ۱۳۹۲ ۰۰:۰۳:

خیلی قشنگ بود

saloos پاسخ در تاريخ مرداد ۲۲ام, ۱۳۹۲ ۲۲:۱۵:

are ziba bod khyli mamnon
vali alan dige hame esme eshgho mizaran bachegi elahe aziz

محدثه پاسخ در تاريخ بهمن ۱۴ام, ۱۳۹۳ ۱۷:۱۰:

چقدر عشق رو زیبا و باشکوه توصیف کردی

leila پاسخ در تاريخ بهمن ۱۷ام, ۱۳۹۳ ۱۱:۰۳:

عرفان نظر آهاری

مـُــرداد بــــانوگفته :

دنیایم را میدهم…
در ازای حصار بازوانت…
فاحشه نیستم…
فقط…
عاشقم…

[پاسخ]

مـُــرداد بــــانوگفته :

وقتی نیمه گمشده اش را نیافت
بر هر لبی بوسه زد
غافل از اینکه
نیمه گمشده اش همانی بود که اولین بوسه را به او آموخت

[پاسخ]

مـُــرداد بــــانوگفته :

وکاش بسازد مرا آجر به آجر

همان کسی که ویرانم کرد دیوار به دیوار……

[پاسخ]

مـُــرداد بــــانوگفته :

آلـــیــــس کجایی؟!
بیا …اینجا عجیب ترین سرزمین دنیاست …

[پاسخ]

paniگفته :

گاهی آنقدر حرف داری اما ترجیح میدهی با سکوتت سخنت را بگویی…..چون اینجا دنیایی است که حتی اگر فریاد هم بزنی هیچ کس صدایت را نمیشنود…..سکوت من فریاد حرفهایم است اما باز هم هیچ کس نمیشنود….

[پاسخ]

رهاگفته :

انگار داروخانه هم میداندزخم خورده ایم که بقیه پولمان راچسب زخم میدهد

[پاسخ]

ناشناسگفته :

انشای یک پسربچه!

جالبه حتما بخونین

یه روز یک پسر کوچولو که می خواست انشاء بنویسه از پدرش می پرسه: پدر جان ! لطفا برای من بگین سیاست یعنی چی ؟

پدرش فکر می کنه و می گه : بهترین راه اینه که من برای تو یک مثال در مورد خانواده خودمون بزنم که تو متوجه سیاست بشی . من حکومت هستم، چون همه چیز رو در خونه من تعیین می کنم. مامانت جامعه هست، چون کارهای خونه رو اون اداره می کنه. کلفتمون ملت فقیر و پا برهنه هست، چون از صبح تا شب کار می کنه و هیچی نداره. تو روشنفکری چون داری درس می خونی و پسر فهمیده ای هستی. داداش کوچیکت هم که دو سالش هست، نسل آینده است. امیدوارم متوجه شده باشی که منظورم چی هست و فردا بتونی در این مورد بیشتر فکر کنی.

پسر کوچولو نصف شب با صدای برادر کوچیکش از خواب می پره. می ره به اتاق برادر کوچیکش و می بینه زیرش رو کثیف کرده و داره توی خرابی خودش دست و پا می زنه. می ره توی اتاق خواب پدر و مادرش و می بینه پدرش توی تخت نیست و مادرش به خواب عمیقی فرو رفته و هر کار می کنه مادرش از خواب بیدار نمی شه. می ره تو اتاق کلفت شون که اون رو بیدار کنه، می بینه باباش ……… …..؟؟؟؟ . می ره و سر جاش می خوابه و فردا صبح از خواب بیدار می شه.

فردا صبح باباش ازش می پرسه: پسرم! فهمیدی سیاست چیست؟

پسر می گه: بله پدر، دیشب فهمیدم که سیاست چی هست. سیاست یعنی اینکه حکومت، ترتیب ملت فقیر و پا برهنه رو می ده، در حالی که جامعه به خواب عمیقی فرو رفته و روشنفکر هر کاری می کنه نمی تونه جامعه رو بیدار کنه، در حالی که نسل آینده داره توی کثافت خودش دست و پا می زنه.

[پاسخ]

هستــــــــی پاسخ در تاريخ تیر ۲۶ام, ۱۳۹۲ ۱۲:۵۲:

این نوشته ی من بود!!!

[پاسخ]

saloos پاسخ در تاريخ تیر ۲۶ام, ۱۳۹۲ ۱۴:۰۹:

ممنون
زیبا بود

[پاسخ]

هستـــــــــــی پاسخ در تاريخ تیر ۲۶ام, ۱۳۹۲ ۱۶:۴۲:

ممنون از نظرت

samira پاسخ در تاريخ تیر ۲۷ام, ۱۳۹۲ ۱۲:۳۹:

واقعا جالب بود

مرسسی

[پاسخ]

یلدا پاسخ در تاريخ تیر ۲۸ام, ۱۳۹۲ ۰۰:۰۶:

عالی بود.

[پاسخ]

hasti پاسخ در تاريخ شهریور ۱۰ام, ۱۳۹۲ ۲۲:۱۸:

موندم با چه جمله ای تحسینت کنم
محشر بود گلم

[پاسخ]

هستــــــــیگفته :

دوستم !
پیراهنم را بزن بالا !
کمرم را دیدی ؟
نترس چیزی نیست . . . !
اینها فقط جای خنجرند ،
من نفهمیدم در رفاقت چه شد !
“ تو مواظب باش ”

[پاسخ]

aramگفته :

نمیخوام برام بمیری تو فقط بگو نمیری

[پاسخ]

پروانه ای که سوختگفته :

خبر به دور ترین نقطه جهان برسد او نخواست به من خسته بی گمان برسد ، شکنجه بیشتر از این که پیش چشمان خودت آنکه عمریست سهم توست به دیگران برسد ؟چه میکنی اگر اورا میخواستی یک عمر کسی از دور ناگهان برسد رهایش کنی برود تا به انکه بیشتر دوستش دارد برسد گلایه ای نکنی بغض خویش را فرو بخوری که مبادا صدای هق هق ات به گوششان برسد ، خداکند … که نه … نفرین نمیکنم که مبادا به او که عاشق او بوده ام زیان برسد ، خدا کند که فقط این عشق از سرم برود خدا کند آن زمان زود برسد …

[پاسخ]

سحر* پاسخ در تاريخ تیر ۲۶ام, ۱۳۹۲ ۲۱:۵۹:

عشـــــــــــــــق:
تعریف نمیشه کرد ، فقط بعضی وقتا درد داره خیلی زیاد،بغض داره،گریه داره ، عشق سخته خیلی هم سخته ، احساستو خیلی خوب درک میکنه.همه ادما حتی سختترین ومحکمترین ادما رو تسلیم میکنه. سختـــــــــــــــه اما گاهی وقتام قشنگه خیلی هم قشنگه از درون لمسش میکنی
به هرحال عشقه عجیبترین تجربه ایی که یه فردمیتونه تو زندگیش داشته باشه.

[پاسخ]

Arefeh پاسخ در تاريخ تیر ۲۷ام, ۱۳۹۲ ۱۰:۱۹:

Shoma in matno az koja ovordi??

[پاسخ]

سحر* پاسخ در تاريخ تیر ۲۹ام, ۱۳۹۲ ۱۰:۴۴:

عارفه جون از جایی نیاوردم خودم نوشتمش
چطور مگه؟

[پاسخ]

سایه یخ زده پاسخ در تاريخ تیر ۲۷ام, ۱۳۹۲ ۱۲:۰۷:

نفرین نمیکنم…
فقط خدا کند آن زمان زود برسد که عشق تو جای خنجر تو فراموش شود…

[پاسخ]

المیراگفته :

دختـــرک رفت ولــی زیـر لب این را میگفت :

” او یقینــا پی معشــوق خودش می آیــد “

پســرک ماند ولــی روی لــبش زمـزمـه بود :

” مطمئنــا که پشیمــان شــده برمیـــگردد “

عشـــق قربـــانی مظلـــوم ” غـــرور ” اســـت هــنوز . . .

[پاسخ]

المیراگفته :

شهـــامــت مــی خواهــد

ســـــرد بــاشــی…

و گــرم لبخنــد بزنـــی ..!

[پاسخ]

simsim پاسخ در تاريخ تیر ۲۸ام, ۱۳۹۲ ۱۴:۱۲:

شهامت؟؟ نه من اسم این را شهامت نمیگذارم… این برای من حماقت بود .زمانی که تا چشم باز کردم دیدم لبخندم تمام زندگیش شد اما او برای من حتی حکم ثانیه را هم ندارد…تاوان دارد هر اشتباهی و من حتی بلد نیستم تاوان دهم بگویید چه کنم که نه میتوانم بروم نه میتوانم بمانم.

[پاسخ]

دانیال پاسخ در تاريخ مرداد ۲ام, ۱۳۹۲ ۰۶:۵۲:

قبول دارم

[پاسخ]

المیراگفته :

دیگراز این شهــر…

میخــواهم سفــر کنــم…

چمــدانم را بسته ام…

اگر خـــدا بخواهــد امــروز میـــروم…

نشسته ام منتظــر قطـــار…

اما نه در ایستـــگاه…

روی ریــل قطــار …

[پاسخ]

پسر تنها پاسخ در تاريخ تیر ۳۰ام, ۱۳۹۲ ۰۰:۰۳:

همینطور!!!

[پاسخ]

دانیال پاسخ در تاريخ تیر ۳۰ام, ۱۳۹۲ ۱۶:۱۹:

نکن چنین کاری دختر دیدتو عوض کن به زندگی

[پاسخ]

ناشناس پاسخ در تاريخ تیر ۳۱ام, ۱۳۹۲ ۱۲:۰۹:

کفش هایش را بپوش بعد در مورد راه رفتنش قضاوت کن ..!!

[پاسخ]

Negin پاسخ در تاريخ تیر ۳۱ام, ۱۳۹۲ ۱۲:۱۵:

کفش هایش را بپوش بعد در مورد راه رفتنش قضاوت کن !!!

[پاسخ]

دانیال پاسخ در تاريخ مرداد ۲ام, ۱۳۹۲ ۰۶:۵۵:

قیاس توی همه چیزها درست نیست. بعضی کارها از اصلش درست نیست که به طرف بخوای حق بدی

Negin پاسخ در تاريخ مرداد ۷ام, ۱۳۹۲ ۱۳:۴۲:

پس لابد شما از اصلش خبر داری که با قاطعیت این حرفو میزنی !!!؟

المیراگفته :

دیـوارهایی که می سازی ..
هـر روز و هــر روز ..
بیشتر می شوند !
بنــای بـــی احساس من …
آخر من از کجــا …
برای این همه دیــوار …
پنجــــره پیدا کنمــ .. ؟؟

[پاسخ]

المیراگفته :

گفتی: هروقت خواستی گریه کنی برو زیر بارون که نکنه یه نامردی اشکتو ببینه و بهت بخنده … گفتم: اگه بارون نیومد چی؟ گفتی: اگه چشمه قشنگه تو بباره آسمون گریش میگیره … گفتم: یه خواهش دارم وقتی آسمون چشمم خواست بباره تنهام نذار گفتی: به چشم … حالا امروز من دارم گریه میکنم اما آسمون نمی باره … تو هم اون دور دورا ایستادی و داری بهم میخندی . . . !

[پاسخ]

المیراگفته :

چرا می گویند “ها” علامت جمع است ؟

”تن” را با “ها” جمع کنی خودت می مانی و خودت
. . .

[پاسخ]

عاطفهگفته :

باید فراموشت کنم ، چندیست تمرین می کنم

من می توانم می شود ، آرام تلقین می کنم

با عکس های دیگری تا صبح ، صحبت می کنم

با آن اتاق خویش را ، بیهوده تزئین می کنم

سخت است اما می شود ، در نقش یک عاقل روَم

نه شب دعایت می کنم ، نه صبح نفرین می کنم

حالم نه اصلا خوب نیست ، تا بعد بهتر می شوم

فکری برای این دل ِ تنهای غمگین می کنم

من می پذیرم رفته ای و برنمی گردی همین

خود را برای درک این ، صدبار تحسین می کنم

از جنب و جوش افتاده ام ، دیگر نمی گویم به خود

وقتی عروسی می کند ، آن می کنم ، این می کنم!

هرچه دعا کردم نشد ، شاید کسی آمین نگفت

حالا تقاضای دلی سرشار از آمین می کنم

[پاسخ]

mahnaz پاسخ در تاريخ تیر ۲۶ام, ۱۳۹۲ ۲۱:۵۸:

ziba bood kheili

[پاسخ]

artimesگفته :

سلام.خیلی زیبا

[پاسخ]

هستـــــــــــیگفته :

لیلاجان تبریک میگم. پستات به دل میشینن.
موفق باشی.

[پاسخ]

mگفته :

هر چه داشتم…
برایش رو کردم…

اما او…
“اسیر” نشد…

“سیر” شد…!

[پاسخ]

سایه یخ زده پاسخ در تاريخ تیر ۲۷ام, ۱۳۹۲ ۱۲:۱۰:

واقعا…
عالی بود…

[پاسخ]

mگفته :

چه عاشقانه نوشت دکترشریعتی که:
من تورادوست دارم
تودیگری را
دیگری دیگری را
ودراین میان همه تنهاییم…

[پاسخ]

المیراگفته :

مجنون و لیلی…

دختر و پسر باهم دوست بودن…چند سالی میگذشت…عاشق هم بودن…جونشون واسه هم در میرفت…
اگه یه روز هم دیگرو نمیدیدن دیوونه میشدن…
تا اینکه یه روز حال دختر بد شد…پسر ترسیده بود و بردش بیمارستان…دکتر یه نگاه خاصی بهشون انداخت!!پسر سرشو بلند کرد و گفت اون لیلی منه و من مجنونش…
دکتر بهش گفت باید آزمایش بده شاید چیز خاصی نباشه!!!
چند روز گذشت و پسر رفت جوابو گرفت…شوک زده شده بود و شب تا صبح تو خیابون قدم زد…خیلی افسرده شده بود…
روز بعد همدیگرو ملاقات کردن…پسر رفتارشو عادی کرد تا دختر نفهمه…همش دختر میپرسید چی شده؟؟تا اینکه چند روز گذشت…
پسر گفت:میخوای بدونی جواب چیه؟فردا بیا خونمون…
دختر تعجب کرد..!!فردا رسید دختر رفت خونشون…
یکم که گذشت پسر گفت باید باهم…داشته باشیم؛دختر ناراحت شد!عصبی شد!میخواست بره اما پسر به زور نگهش داشت و کار خودشو کرد…
بعدش آروم شد و با دختر حرف زد و عذر خواهی کرد و آخرش به دختر گفت:حالا منم ایدز گرفتم…

[پاسخ]

mahdis پاسخ در تاريخ تیر ۲۸ام, ۱۳۹۲ ۱۷:۲۵:

chenin pesari vojud nadare aslaaaaaaaan

[پاسخ]

saloos پاسخ در تاريخ تیر ۳۰ام, ۱۳۹۲ ۱۶:۱۵:

آره بابا اینا همه داستان

[پاسخ]

چرکن پاسخ در تاريخ شهریور ۱۵ام, ۱۳۹۲ ۱۴:۵۰:

باوجوداینکه داستانی بیش نیست ولی موبه تنم سیخ شد!!!!!

[پاسخ]

المیراگفته :

من از یک شکست عاشقانـــ ه می آیم…

بگذار همـــ ه برای این اعتراف تلـــــخ سرزنشم کنند…
شکست نـه برای پنهان کردن است نـه بهانــه ی پنهان شدن!

می گویند از صبح بنویس… از آفتاب…
و من چگونــه از خورشید بنویسم وقتی تمام وقتم باران
پنجره ی چشمانم را شستــــه است؟؟؟

همـه دلشان آدم های خوشحال می خواهد
اما من گمان می کنم که ادای خوشبخت بودن را در نمی آورم…

بی ستـ ــاره ام و زرد…
با طعـــم معطــر پاییـــــز…
کـه حضورش تنها معجزه ی لحظـه های تنهایـــی من است…

قیمت وفــ ــا شاید گران تر از آن بود کـه بهانــه ی دوست داشتنی زندگی ام از
عهده ی دوست داشتنش برنیامد…

قرار بود حقیقت را بگویم…
سخـــت است…
بی علاج است…
دانستنش نابـــود می کند
گریـــه ی شبانــه می آورد…
اما همین خبر ناگـــوار، واقعیـــــست…
او یکـــی جـــز مـــن را داشت…

سکوت می کنم تا بـه خاک سپردن آخرین آرزوهای بر باد رفتـه ام آبرومندانـه باشد…
گریـه می کنم ولی با شکـــوه..!

او نمی شنـــود و نمی دانـــد کـه مــــاه،
خوشبختی مشترک همــه ی بــی ‏ستـــاره‏ هاست…

و اما یک سوال کوچک می مانـــد
برای پرسیدن از کسی کـه بی پاسخ ترین سوال فکر آشفتـه من است…

چکار کرد این دل ساده ام کـه از چشـــم تــــو افتادم..؟؟!

[پاسخ]

سایه یخ زده پاسخ در تاريخ تیر ۲۷ام, ۱۳۹۲ ۱۲:۱۲:

چکار کرد این دل ساده ام که از چشم تو افتادم؟؟؟…
المیرا جان فوق العاده بود

[پاسخ]

المیراگفته :

خیلی سخته ادم کسی رو نداشته باشه… شده یه چیزی تو دلت سنگینی کنه….؟؟؟

دلش لک بزنه که با یکی درد دل کنه ولی هیچکی نباشه…

نتونه به هیچکی اعتماد کنه هر چی سبک سنگین کنه تا دردش رو به یکی بگه …

نتونه اخرش برسه به یه بن بست …

تک وتنها با یه دلی که هی وسوسش می کنه اونو خالی کنه …

اما راهی رو نمی بینه سرش روکه بالا می کنه اسمون رو می بینه به اون هم نمی تونه بگه…

خیری از اسمون هم ندیده
مگه چند بار اشک های شبونش رو پاک کرده…؟!

بهش محل هم نداده تا رفته گریه کنه زود تر از اون بساط گریه اش رو پهن کرده تا کم نیاره …

خیلی سخته ادم خودش به تنهایی خو کنه اما دلی داشته باشه که مدام از تنهایی بناله…

خیلی سخته ادم ندونه کدوم طرفیه؟!

خیلی سخته ادم احساس کنه خدا اونو از بنده هایش جدا کرده …

خیلی سخته ندونی وقتی داری با خدا درددل می کنی داره به حرفات گوش می ده یا …

پرده ی گناهات انقدر ضخیم شده که صدات به خدا نمی رسه…. ؟

[پاسخ]

mahdis پاسخ در تاريخ تیر ۲۸ام, ۱۳۹۲ ۲۳:۱۸:

foqoladeeeeeeeeeeee boooooood elmira jan:( :( :(
ashkam darumad :( :(

[پاسخ]

المیراگفته :

در امتداد گذر چند ثانیه
صبر کن
تنها برای بودن باش ، بمان
برای یک ثانیه
که اگر میدانستی ، ثانیه ها ، چقدر بزرگند
به اندازه خشم طبیعت ، به اندازه لطف خدا شاید
به اندازه یک قطره باران در کویر خشک غیرت
پس یک ثانیه صبر کن……………
به کجا میروی ؟
صبرکن !…
صبر کن عشق زمین گیر شود بعد برو !
یا دل از دیدن تو سیر شود بعد برو !
ای کبوتر به کجا ؟!
قدری دگر صبر کن
آسمان پای پرت پیر شود بعد برو
ای عزیز جان من …
تو اگر گریه کنی بغض منم میشکند !
خنده کن !
عشق نمک گیر شود بعد برو !
یک نفر حسرت لبخند تو را میدارد …
صبر کن گریه به زنجیر شود بعد برو !
خواب دیدی شبی از راه ، سوارت آمده ؟
باش ای نازنین !
باش ای مهربان خواب تو تعبیر شود
بعد
برو !

[پاسخ]

المیراگفته :

دلم خسته است. . .
دیگر دلم برای کسی تنگ نمیشود. . .دلم خسته است. . .حوصله خودش را هم ندارد. . .دلم تنهاست. . .عین سپیدار بلند کوچه خاطرهایمان. . .عین خدا. . .عین آسمان. . .عین قوی بی جفت درحال مرگ. . .عین سیمرغ و شاید هم عین همه. . .حتی آنهایی که فکرش راهم نمیکنی که تنها باشند. . .
آسمان چه رعدوبرقی میزند. . .میفهمم!!او هم تا ته ترین نقطه قلبش آتش گرفته است اما علتش با خداست. . .مزاحم شده ام برای خداحافظی. . .حالم شبیه آنانیست که فقط خودشان تولد خودشان را میدانند. . .
بچه که بودم مدام دستم را از دستان نگران مادرم که نگرانم بود رها میکردم و آرزویم بود که فقط یکبار هم که شده تنها از خیابان زندگی رد شوم. . .
حالا که دیگر نمیشود بچه بودو فقط میشود عاشق بود از سر بچگی هرچه وسط خیابان زندگی سربه هوا میدوم هیچکس حاضر نمیشود دستم را بگیرد. . .

[پاسخ]

المیراگفته :

یک برگ دیگر از تقویم عمرم را پاره می کنم
امروز هم گذشت
با مرور خاطرات دیروز
با غم نبودنت..و سکوتی سنگین
و من شتابان در پی زمان بی هدف
فقط میروم ..فقط میدوم
یاسها هم مثل من خسته اند از خزان و سرما
گرمی مهر تو را میخواهند
غنچه های باغ هم دیگر بهانه میگیرند
میان کوچه های تاریک غربت و تنهایی
صدای قدمهایت را می شنوم اما تو نیستی
فقط صدایی مبهم
قول داده بودی برایم سیب بیاوری
سیب سرخ خورشید
سیب سرخ امید
یادت هست؟؟؟
و رفتی و خورشید را هم بردی
و من در این کوچه های تنگ و تاریک
سرگردانم و منتظر
برگی از زندگی ام را ورق میزنم
امروز به پایان دفترم نزدیکم

[پاسخ]

saloosگفته :

خاطرم نیست تو از بارانی یا از نسل نسیم،هر چه هستی… گذرا نیست هوایـــــــــــت،بوِوووووویـــ ــــــــــــت…فقط آهسته بگو….با دلم می مانی؟

[پاسخ]

saloosگفته :

یکی محبت می کنه و یکی ناز می کنه !اونی که ناز می کنه همیشه محبت می بینه اما اونی که محبت می کنه همیشه تنهای تنهاست.

[پاسخ]

saloosگفته :

تــنــهــایــی ایــن نــیــســت کــه هــیــچـکس اطـرافـت نـباشه!

ایـن نـیست کـه با کسی دوســت نـباشی!

این نــیست که آدمی گـوشــه گـیـر باشی!

ایـن نیست که کسی باهـات حـرف نـزنـه!

ایـن نـیـست کـه هیچوقت نـتـونی خوشـحـال باشی!

این نـیسـت که کـسـی دوسـتـت نداشته باشه!

تـنـهـایی ، یـه حـس درونیه!

تنهایی یعنی هیچکس نفهمتت

اونجاس ک تو اوج شلوغی تنهایی

تنهای تنها

[پاسخ]

saloosگفته :

آدم ها عجیبند:

در کودکی ب عروسکی ک باید با آن بازی کنن

دل میبندند

اما وقتی بزرگ میشوند

بادل آدمی ک باید ب آن دل ببندند

بازی میکنند!!!!!!!

[پاسخ]

saloosگفته :

حرف دلت راامروز بگو

آگر امروز گفتی میشود حرف دل

اگر نگفتی فردا میشود درد دل!!!!!!!!!!

[پاسخ]

saloosگفته :

عشق مثل عبادت کردن می مونه
بعد از اینکه نیت کردی دیگه نباید به اطرافت نگاه کنی . . .

[پاسخ]

saloosگفته :

اینم متن ی آهنگ قدیمی از رضا راد
امیدوارم که خوشتون بیاد
خیلی از خاطره های منو زنده کرد
*رفتم و تنهات می ذارم با یه دنیا گله
واسه دست کشیدن از عشقت ، چاره شد فاصله
روزی که چشماتو دیدم ، چشم از همه بریدم
اما دریغ از عشق تو

دیگه تمومه ، شادی حرومه
به قلب خستم زدی نشونه ، جونم
دیگه نمی خوام دل دیوونه
از خاطراتم چیزی بمونه ، جونم

ای وای از اون همه احساس ، شد پرپر نگاه تو
حیف از دلی که با جونم ، می رفت به راه تو
حالا که دست دل سنگت رو شد واسه دل خستم
می خوام بدونی چشمامو روی تو بستم

رفتی و قلب تو تنهاست بین این همه سیاهی
حالا ببین بدون من چه سخت بی پناهی
روزی که دل کندی از من ، گفتی آسونه رفتن
اما دریغ از عشق من

دیگه ندارم عشقت به سینه
رو قلب زخمیم نشسته کینه ، ای وای
دیگه نمی خوام بمونه یادم
عشق سیاهت داده به بادم ، ای وای

ای وای از اون همه احساس ، شد پرپر نگاه تو
حیف از دلی که با جونم ، می رفت به راه تو
حالا که دست دل سنگت رو شد واسه دل خستم
می خوام بدونی چشمامو روی تو بستم

ای وای از اون همه احساس ، شد پرپر نگاه تو
حیف از دلی که با جونم ، می رفت به راه تو
حالا که دست دل سنگت رو شد واسه دل خستم
می خوام بدونی چشمامو روی تو بستم

دیگه تمومه ، شادی حرومه
به قلب خستم زدی نشونه ، جونم

ای وای از اون همه احساس ، شد پرپر نگاه تو
حیف از دلی که با جونم ، می رفت به راه تو
حالا که دست دل سنگت رو شد واسه دل خستم
می خوام بدونی چشمامو روی تو بستم
——————————————————————————–

[پاسخ]

*Negin*گفته :

من ایمان آوردم به باکرگی قلب فاحشگان و فاحشگی ذهن باکرگان،
قلب فاحشگان پر از عشق های ابراز نشده است و ذهن باکرگان مملو از هوس های ارضا نشده …

[پاسخ]

*Negin*گفته :

خسته ام…

از صبوری خسته ام…

از فریادهایی که در گلویم خفه ماند…

از اشک هایی که قاه قاه خنده شد…

و از حرف هایی که زنده به گور گشت در گورستان دلم

آسان نیست در پس خنده های مصنوعی گریه های دلت را ،

در بی پناهیت در پشت هزاران دروغ پنهان کنی . . .

این روزها معنی را از زندگی حذف کرده ام …

برایم فرق نمی کند روزهایم را چگونه قربانی کنم

[پاسخ]

mگفته :

کاش می فهمیدی
برای این که تنهایم تو را نمیخواهم؛
برعکس …
برای این که میخواهمت ؛ تنهایم …!!!

[پاسخ]

mگفته :

بیا جایمان را با هم عوض کنیم
دلم لک زده برای اینکه کسی عاشقم باشد . . .

[پاسخ]

پسر تنهاگفته :

دیریست از خداحافظى ها غمگین نمیشوم
به کسى تکیه نمیکنم
از کسى انتظار محبت ندارم
خودم بوسه میزنم بر دستانم
سر به زانو هایم میگذارم و سنگ صبور خودم میشوم…
چقدر بزرگ شدم یک شبه !!!

[پاسخ]

mahdisگفته :

شهامت می خواهد…..

دوست داشتن کسی که شاید…

هیچ وقت…هیچ زمان…

سهم تو نخواهد شد..!!!!

[پاسخ]

mahdisگفته :

رها ڪـن #سنگِ گوشـﮧی# گورستان را
مـــن #آن‌جا نیستمـــ

وقتی# باران مـــی‌بارد
دستانت را بر# شیشـﮧهای خیسِ# پنجره بگذار
تا #گونـﮧهای مــرا
#نوازش ڪـرده باشی

[پاسخ]

mahdisگفته :

روسفید بیرون آمدند از عشقت
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
موهایم

[پاسخ]

زهراگفته :

عفیف اونیکه اگه گرسنه موند بره کار کنه نشد گدایی کنه نشد آشغال بخوره نشد بمیره
ولی
به خاطر یه لقمه نون فاحشه نشه آخرشم گناهشو بنداذه گردن اونایی که نون تقسیم می کنن.

[پاسخ]

مسعود پاسخ در تاريخ تیر ۲۸ام, ۱۳۹۲ ۱۷:۱۳:

تجربه نکردی قضاوت نکن… تو خودتم آشغال بخوری نمیتونی به بچت آشغال بدی!

[پاسخ]

mahdis پاسخ در تاريخ تیر ۲۸ام, ۱۳۹۲ ۱۷:۵۳:

aqa masood man fk mikonam hich adame afifi hazer nemishe tanforushi kone hatta age khodesho bache hasham bemiran az gorosnegi ya…

[پاسخ]

مسعود پاسخ در تاريخ تیر ۲۹ام, ۱۳۹۲ ۱۰:۰۴:

kheily ha hazer shodan!

ناشناس پاسخ در تاريخ تیر ۲۸ام, ۱۳۹۲ ۲۰:۰۶:

شمارو بخدا هیچوقت خودتون رو در جایگاه قضاوت خدا نگذارید

[پاسخ]

هستــــــــی پاسخ در تاريخ تیر ۳۰ام, ۱۳۹۲ ۰۹:۴۶:

مگه فقط گرسنگیه؟دردای دیگش کشکه؟ کسی که گرسنس دردش فقط غذا نیست.مطمعنا هزارو یک جور درد دیگه داره.. به جایی از زندگی میرسه که دیگه عفافو ایمان براش مهم نیست. نشنیدین میگن آدم گرسنه بی دین و ایمونه؟

[پاسخ]

mahdisگفته :

خـــــــــــدا …
اینقدر تو خودم ریختم ،
که از سرمم گـذشــت…
دارم غـــــــرق میشم …
دسـتت کــــــجاست!!!

[پاسخ]

mahdisگفته :

خـــوبـــم
مثــل پــدربـــزرگ
کــه خـــوب بـــود
و
مـُــــرد !!

[پاسخ]

mahdisگفته :

وقتی زنی دیوانه وار باتو بحث میکنه خوشحال باش…!!
چون سکوت زن, نشانه پایان توست…!!

[پاسخ]

mahdisگفته :

مثـل ِ این صدا خفـــه کن ها میمونه
که میـذارن سر هفت تیـــــــــر !
خیانت رو میگم …
بی صــــدا می کشتت ..

[پاسخ]

mahdisگفته :

ﻣﯿﺘﺮﺳﻢ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ…
ﺭﻭﺯﯼ…
ﯾﮏ ﺟﺎﯾﯽ…
ﻣﻦ ﻭ ﺗﻮ…
ﺧﯿﻠﯽ ﺩﻭﺭ ﺍﺯ ﻫﻢ،
ﺷﺐ ﻭ ﺭﻭﺯ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵ ﯾﮏ ﻏﺮﯾﺒﻪ،ﺑﯽ ﻗﺮﺍﺭ ﻫﻢ ﺑﺎﺷﯿﻢ
::

[پاسخ]

Negin پاسخ در تاريخ تیر ۳۱ام, ۱۳۹۲ ۱۵:۵۸:

تا آخر عمرت هم اگه تنها موندی
مهم نیست.
فقط نذار به جایی برسی که
تو آغوش کسی با یاد کس دیگه ای بخوابی …

[پاسخ]

mahdisگفته :

زنـــــها مثل ســـکوت هستند… با کوچکترین حـــــرفی میشکنند…!
مًــــردها مثل « باران بهاری » هستند .
هیچوقت نمیدانید کی می آیند ، چقدر ادامه دارد و کی قطع میشود…!

[پاسخ]

mahdisگفته :

نجار ها هم کورند
هنوز هم تخت دو نفره میسازند نمیبینند
همه تنهاییم حتی آنهایی که دو نفره میخوابند…

[پاسخ]

mahdisگفته :

تازه حکمت بازی های کودکانه را میفهمم
زووووووو
تمرین این روزهای نفس گیر بود !

[پاسخ]

mahdisگفته :

مریم و علی

شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :

سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم.

دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش.

یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام ….

پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند.

[پاسخ]

raha پاسخ در تاريخ مرداد ۳ام, ۱۳۹۲ ۱۰:۳۶:

خیلی عالی بود

[پاسخ]

چرکن پاسخ در تاريخ شهریور ۱۵ام, ۱۳۹۲ ۱۵:۰۰:

وای خیلی قشنگگ بود

[پاسخ]

نفس عمیق در آبگفته :

وقتی تمام احساس دل تنگیت را با یک “به من چه” پاسخ می گیری “به کسی چه” که چقدر تنهایی!

[پاسخ]

*Negin*گفته :

فاحشه مردی است که از هم خوابی با هیچکس نمیگذرد ولی میخواهد با دختر باکره ازواج کند!
صادق هدایت

[پاسخ]

*Negin*گفته :

نه صدایش را نازک میکرد …
نه دستانش را آردی…
ازکجا باید
به گرگ بودنش شک میکردم؟؟؟

[پاسخ]

*Negin*گفته :

وقتی دست زنی را عاشقانه میگیری…
تازه میفهمی مرد بودن را باید میان دستانِ ظریف زن احساس کرد…
مرد که باشی
وقتی سرتو رو سینه اش میذاری
حس میکنی چقدر به زن نیازمندی…
و زن چقدر به حسِ مرد بودنت نیازمندِ…

[پاسخ]

*Negin*گفته :

نالــــه های شبانه ی فاحشـــه از روی “شهــــوت “نیســت

از نا عدالتـــــی های روزگاری است ….

که فــرق آدم ها را در “جیبشـــان “قرار داد …. !

[پاسخ]

*Negin*گفته :

دنـیـای مــا پـُـر از دسـت هائی است

کـه خــسـتـــه نــمـی شـــونـد

از نـگــــه داشـتـــــن
نـقـاب ها !!!!

[پاسخ]

*Negin*گفته :

غمگینم..!مثل عکسی در اعلامیه ی ترحیم که “لبخندش” دیگران را میگریاند !!!!

[پاسخ]

mahdisگفته :

گُـفتَـنـد عِـینـَکِ سـیـاهـت را بَـردار

دنیـا پُـر از زیـبایـیست!!!

عـینک را بـرداشـتَم. . .

وحشـت کَـردم از هیـاهوی رنــگـــــهـــــــــــــــــآ

عینکـم را بـِدهید . . .

میخـواهَـم به دنیـای یک رنـگـم پَـناه بـبـَرم. . .

[پاسخ]

mahdisگفته :

طب مدرن

طب سنتی

طب سوزنی

همه را امتـــــــ ــــحان کرده ام

درد بی درمـــ ـــــ ـــان است

درد دوریـــــ ــــــت

[پاسخ]

mahdisگفته :

غمگــیـטּ و خــستہ اَم … (!)
دلــم یڪــــ هــواے بارانــے مــیخــواهد . . .
یڪــــ شـانـہ بــراے گـــریه ڪــردن …
و یڪـــ گــور پــــدرے ڪہ
نثار دُنـــیـــا و تـمـــام مُــتــعــلــقــاتـش بُڪــُنمـ … (!)

[پاسخ]

mahdisگفته :

بازگشته ام

با کوله باری از شعر های ناگفته….

تنها اینجا

مکان امن عاشقانه های من است ….

[پاسخ]

mahdisگفته :

پی نوشت :

رفتنت

آنقدرها که فکر می کنی فاجعه نیست

فقط من مثل بیدهای مجنون ایستاده می میرم … تنها اینجا !!

[پاسخ]

mگفته :

خودم پراندمت وقتی
در شعر هایم بالت دادم….
حالا رنگ آسمان های دیگر را به رخم می کشی؟!

[پاسخ]

mگفته :

افرادی که واقعا دوستت دارند،
“راهی برای ماندن در زندگی ات پیدا خواهند کرد….
حتی اگر آن راه “مجازی باشد….!!!!

[پاسخ]

saloos پاسخ در تاريخ تیر ۳۰ام, ۱۳۹۲ ۱۵:۵۵:

like

[پاسخ]

پسر تنهاگفته :

هواتو کردم من حیرون تو این روزا هواتو کردم
دلم میخوادت میخوام بیام تو آسمون دورت بگردم

[پاسخ]

دختر تنهاگفته :

حـادثـــه تلخـــــی مـی شـــــود

کــه کســــی

را صــــدا بـزنـــــــی و نـیایـــــد!

[پاسخ]

دختر تنهاگفته :

هیـــــچوقتــــــ کســی رو پــس نــزن کــه …

دوســـتتـــــــــــــ داره …

مُــــراقــــــبته …

و نگـــــــــــــرانـــــــ ـــ*ـتــه !

چـــون یــکــــــــــــــ روز …

بیـــــــــدار میشـــی و مــــــی بینــی …

مـــــــــاه رو از دســــتــــــــــــ دادی …

وقتــی که داشــتی ســـــــتاره ها رو مـــــــــی شـــمردی !

[پاسخ]

mahdisگفته :

چرا ۲ روزه هیچکی نیست:(
کجایین بچه ها؟

[پاسخ]

Neginگفته :

کلاغ …
به خانه ات برس … .
قصه ی من تمام شد … !!!
یکی تمام بود و نبودن هایم را …
یک جــــــــــا برد… !!!

[پاسخ]

Neginگفته :

بعد از تو هنوزم دستام بوی بی کسی میده…
نه مثل دستای تو که بوی هرکسی…

[پاسخ]

دانیال پاسخ در تاريخ تیر ۳۰ام, ۱۳۹۲ ۱۶:۲۳:

به این میگن عشق و به اون میگن هوس.
عبرت بگیر دیگه یه لحظم عشق تو سینتو بازیچه هوسای بقیه نکن. فراموش کن و دوباره شروع کن

[پاسخ]

Negin پاسخ در تاريخ تیر ۳۱ام, ۱۳۹۲ ۱۲:۲۰:

شــک نکــــن …!

” آینــــده ای ” خواهـــم ساخت که ,

” گذشتــــه ام ” جلویــــش زانــو بزنــــد …!

قـــرار نیـــســــت مــــن هــــم دلِ کس دیـــگری را بســــوزانم …!

برعـــــکــــس کســــی را که وارد زندگیــــم میشــــود ,

آنـــقـــدر خوشبخت می کنــــم کـــــه ,

به هـــر روزی که جــای ” او ” نیـستـی به خودت “لعنـــت ” بفـــرستـی….!

[پاسخ]

دانیال پاسخ در تاريخ مرداد ۳ام, ۱۳۹۲ ۲۳:۲۳:

آفرین نگین خانم به این میگن اعتماد به نفس داشتن

Neginگفته :

دلم…
دلم یه استراحت می خواد…
یا یک مسافرت طولانی…
یا یک خواب خیلی خیلی عمیق…
یک خواب یا مسافرت یا استراحت یا…
اصن چی میشه بخوابم واس همیشه !؟

[پاسخ]

Neginگفته :

بودم ! دیدم با دیگری شادتری رفتم …

[پاسخ]

Neginگفته :

یادت عادت است …
همین روزها ترک مى کنم
مثل سیگار که ماه هاست نخ آخریست روشن مى کنم
مثل اس ام اس هایى که هفته هاست بار آخریست که میخوانم
مثل عکس هایى که روزهاست بار آخریست که نگاه میکنم ….

[پاسخ]

saloos پاسخ در تاريخ تیر ۳۰ام, ۱۳۹۲ ۱۶:۰۱:

آره خعلی سخته ترک این عادت
ممنون
جالب بود*******

[پاسخ]

Neginگفته :

او که رفته است دیگر برنمیگردد
بند ها هم نمیتوانند
سرهمش کنند
تکه تکه های دلم را
به او که رفته است بگویید
با بودنت هم خرد میشدم….

[پاسخ]

Neginگفته :

دیروز اومده بود دیدنم با یه شاخه گل سرخ و لبخندی که همیشه آرزوشو داشتم

گریه کرد و گفت دلش برام تنگ شده ولی من فقط نگاش کردم… وقتی رفت…
سنگ قبرم از اشکاش خیس شده بود…

[پاسخ]

لیلاگفته :

گفتم: زن و بچه داری ولی با این حال دنبال معشوقه ای ؟
گفت: میدونی خیلی لذت داره…
گفتم: چی؟سکس یا خیانت؟
گفت: هر دوتاش
گفتم: مگه همه چیز سکسه؟با زنت مگه سکس نداری؟
گفت: چرا ولی میدونی بعضی از دخترا خیلی نازن .خب وقتی پا میدن چرا نرم سمتشون . تازه جوون تر از زنم هم هستن .
گفتم: دنبال چی هستی؟ فک میکنی اگه زنت بفهمه چیکار میکنه؟
گفت: زندگیه راکدی دارم باید هیجان توش باشه
گفتم: نگفتی…چرا خیانت می کنی ؟!!!
خندید و گفت:نمیدونم شاید وسوسه میشم .
از پیش اون مرد اومدم و رفتم رو صندلی نشستم و عجیب یاد این شعر فروغ فرخزاد افتادم که میگه:
“سنگسار میکنند…غافل از آنکه شهر پر از فاحشگان مغزی است و کسی نمیداند مغزهای هرزه ویرانگرترند تا تن های هرزه”

[پاسخ]

لیلاگفته :

فاحشه ی پیر نگاه خستهاش را به زمین دوخته بود، سیگارش بین انگشتانش دود میشد و آهسته زمزمه می کرد:
روز قیامت خدا شاید مرا ببخشد، امّا من هرگز خدا را نمیبخشم.

[پاسخ]

fahimehگفته :

salam.man vaghan az neveshtehaton lzzat bordam.ba ejazaton az matalebeton estefade konam.ali bod

[پاسخ]

mohabatگفته :

ﺩﻟﮕﯿﺮﻡ!!! . ﻭﺍﺳﻪ ﺍﻭﻥ ﭘﺴﺮﯼ ﮐﻪ ﺑﺎ ۱۸۰ ﺗﺎ ﺳﺮﻋﺖ ﺗﻮ ﺍﺗﻮﺑﺎﻥ ﻣﯿﺮﻓﺖ ﻭ ﺩﺍﺩ ﻣﯿﺰﺩ ﺗﺎ ﺧﻮﺩﺷﻮ ﺧﺎﻟﯽ ﮐﻨﻪ … . ﺩﻟﮕﯿﺮﻡ!!! . ﻭﺍﺳﻪ ﺍﻭﻥ ﺩﺧﺘﺮﯼ ﮐﻪ ﻫﺮ ﺷﺐ ﺳﻔﯿﺪﯼ ﺑﺎﻟﺸﺘﺸﻮ ﺑﺎ ﺭﯾﻤﻠﺶ ﺳﯿﺎﻩ ﻣﯿﮑﻨﻪ … . ﺩﻟﮕﯿﺮﻡ!!! . ﻭﺍﺳﻪ ﺍﻭﻥ ﺩﺧﺘﺮﯼ ﮐﻪ ﺷﮑﻮﻧﺪﻧﺶ. ، ﺧﻮﺭﺩﺵ ﮐﺮﺩﻥ . ، ﺍﻣﺎ ﻫﻨﻮﺯ ﺷﮑﺴﺘﻦ ﺑﻠﺪ ﻧﯿﺴﺖ … . ﻭﺍﺳﻪ ﺍﻭﻥ ﭘﺴﺮﯼ ﮐﻪ ﻋﺸﻘﺶ ﻭﻟﺶ ﮐﺮﺩ. ، ﺍﻣﺎ ﺗﻤﺎﻣﻪ ﺩﻕ ﻭ ﺩﻟﯿﺸﻮ ﺭﻭ ﺭﯾﻪ ﻫﺎﺵ ﺧﺎﻟﯽ ﮐﺮﺩ … به سلامتی عشقت…

[پاسخ]

mohabatگفته :

مــــتــنــفــرم… از همــ ـه مــتــنــفــرم… از دختری که باکثافت کاریاش باعث میشه همه رو به یه چشم ببینن… از پسری که حتی یه بارم به خواهر خودش نگفته گلم اما به یکی که نمیشناسدش میگه خوبی گلم؟؟؟ از پسری که همه رو هرزه میدونه اما خودشو ادم. از پسری ک بدون دلیل ول میکنه میره اما بعدش دخترک و مقصر میکنه… از دختری که بخاطر یه پسر آشغال تن میفروشه.. از پسری که وقتی با زنشه بجای توجه به زنش به دختر جلویی میگه جووووووووووووون… از کسایی که تا آدم یکم بشون رو میده سوار آدم میشن… از همه متنفرم… از کسایی که جنبه ندارن… از کسایی ک وقتی میری چت روم درد اینکه حوصلت سر رفته حوصلتو سر میبرن… از پسری که تا میگی سلام میگه شماره بده… از پسری که لاش خوره… از پسری که اگ گشاد ترین چیزم بپوشی باز از کنارت رد میشه میگ جووون… از پسری که تو خیابون میاد دست میزنه به دختر مردم… از پسری که همه خوشیاشو کرده بعد یه دختر آفتاب مهتاب ندبده میخاد واسه زندگیش! از پسری که تا بش یکم رو میدی دیگ خودشو نمیشناسه… از دختری که نفهمه یا خودشو میزنه نفهمی… از دختری که باعث بد شدن همه میشه… از دختری که تا باباش بش میگه بالا چشت ابرو با بقالی سر کوچه رفیق میشه تا دوتا عزیزم بش بگه آخرشم…. از اینایی که دارو ندارشونو میزنن تو سر این و اون… از حرف زدن مفت.. از همه چی……. از کسی که باش حرف میزنی میگ حوصله ندارم اما وقتی دلش گرفت تو مجبوری بشینی بش گوش بدی حرفم نزنی… متنفرم از عشق و عاشقی… متنفرم از خودم… متنفرم از رفیقای بی معرفتم.. از بغضای گلوم… از پسری که وقتی دیگ نمیتونی بغضتو نگه داری نگا میکنه تو چشات و با تمسخر نگات میکنه… از پسری ک آبجی خودشو به رفیقش میفروشه… از دل بی کسم… از حرفای دلم که هیچ کس و ندارن… از این دلتنگی… از این محکوم شدنا… از این سرزنشا… از این اعتقادای مزخرف… از اینای که مخاطب خاصشونو میزنن تو سر اونا که بی کسن.. از این کسایی که ادعای آدم بودن میکنن اما عوضین… از پسری ک شده دختر… از این دنیای لعنتی…

[پاسخ]

mohabatگفته :

ﭼﻘـــــﺪﺭ ﺳﺨﺘـــﻪ ﻭﻗﺘـــﯽ ﺍﺯ ﺩﺳﺘـــﺶ ﺩﻟﺨــــﻮﺭﯼ
ﻭﻗﺘــــﯽ ﺧﯿــــﻠﯽ ﺩﻟـــــﺖ ﺍﺯﺵ ﮔـــﺮﻓﺘــــﻪ
ﻭﻗﺘـــﯽ ﺑﻌــــﺪ ﭼﻨــــﺪ ﺭﻭﺯ ﺑﯿـــﺨﺒــﺮﯼ ﺩﻟــــﺖ
ﺧﯿـــﻠﯽ ﺗﻨــــﮓ ﺑﺸـــﻪ ﻭﺍﺳــﺶ
ﺧـــﺎﻃـــﺮﺍﺕ ﻗﺸﻨﮕﺘــــﻮﻥ ﺭﻭ ﻣـــــﺮﻭﺭ ﮐﻨــــﯽ
ﯾـــﻪ ﻟﺤﻈــــﻪ ﺩﻟﮕـــــﺮﻡ ﻣﯿﺸــــﯽ
ﭘــــﺮ ﻣﯿﺸـــــﯽ ﺍﺯ ﺣـــــﺲ ﺩﻭﺳــــﺖ
ﺩﺍﺷﺘـﻨــــﺶ
ﺩﻟــــﺖ ﺗﻨـــــﮓ ﻭ ﺗﻨﮕﺘــــــــــﺮ ﻣﯿــــﺸﻪ
ﻫﻤـــــﻪ ﺑـــﺪﯾﻬــــــﺎﺵــــﻮ ﻓـــﺮﺍﻣـــﻮﺵ
ﮐﻨـــــﯽ
ﭼــــﻮﻥ ﺩﯾــــﮕﻪ ﻃـــﺎﻗـــﺖ ﺗﺤﻤــــﻞ ﺍﯾــــﻦ
ﺩﻟﺘﻨـــﮕــــﯽ ﺭﻭ ﻧــــﺪﺍﺭﯼ
ﮔـــﻮﺷــــﯽ ﺭﻭ ﺑــــﺮ ﻣﯿــــــﺪﺍﺭﯼ
ﺯﻧــــﮓ ﻣﯿــــﺰﻧـــــﯽ ﻭ ﺑــــﺮﺍﯼ ﺷﻨﯿـــــﺪﻥ
ﺻــــﺪﺍﺵ ﻟﺤﻈــــﻪ ﺷﻤــــﺎﺭﯼ ﻣﯿــﮑﻨــــﯽ . . .
ﺍﻣـــــــــــــﺍ . . . !!!
ﺑـــﺎ ﻫﻤــــﻮﻥ ﺭﻓﺘــــﺎﺭ ﺳـــــﺮﺩﺵ ﺭﻭﺑـــــــﺮﻭ
ﺷــــــﺘﯽ
ﯾــــــﺦ ﻣﯿـــــﮑﻨـــﯽ
ﺧﯿﻠــــﯽ ﺳﺨﺘــــــــﻪ
ﺗــــﻮ ﻫﻤﯿــــﻦ ﻓـــﺎﺻﻠــــﻪ ﮐــــﻮﺗــــﺎﻩ ﮔــــــﺮﻡ
ﻭ ﺳـــــــﺮﺩ ﺷـــﺪﻥ
ﺑﺸـــﮑﻨـــــــﯽ . .

[پاسخ]

mohabatگفته :

می پسندم پاییز سرد را!
که معافم میکند از پنهان کردن دردی که در صدایم می پیچد و اشکی که در نگاهم می چرخد،
به همه میگویم” سرما خورده ام”

[پاسخ]