آخرين مطالب
آخرین محصولات
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
موضوعات
ست دستبند 4 تایی مایا انگشتر استیل پروانه گردنبند زنجیری استیل الماسی
انگشتر مذهبی طلاروس انگشتر بوته گل رز انگشتر استیل شاین
گردنبند استیل شاین قرمز کیف پول 123 گردنبند فروهر اصل
   
محصولات فروشگاه عاشقانه سایت الون بوی
انگشتر استیل ورساچ انگشتر استیل lovely
پابند استیل پروانه دستبند قلب رنگی
انگشتر طرح کمربند کیف دستی MK
مینی نگین زن انگشتر طرح توپ مروارید
شهریوریگفته :

آنچه در خواب
گریبانم را خواهد گرفت ، رویاست
مرگ
یا عطرِ زنی
که دوستش دارم ..

سیدمحمد مرکبیان

[پاسخ]

شهریوریگفته :

سایه ی مهربان عشقت را
مانند چارقد ِ فراموش شده ات
از سرم کشیدی و
بر سر بیگانه ای انداختی !

تو هنوز
عاشقانه ها را
به دلها می بری
اما
افسوس ،
می بری ..

سیدمحمد مرکبیان

[پاسخ]

شهریوریگفته :

مستی به شکستن سبویی بند است
هستی به بریدن گلویی بند است

گیسو مفشان ، توبه ی ما را مشکن
چون توبه ی عاشقان به مویی بند است !

سعید بیابانکی

این شعر فوق العادست ، تشکر از نویسنده این پست رهای عزیز

[پاسخ]

شهریوریگفته :

یک روز از بهشتت ، دزدیده ایم یک سیب
عمری است در زمین ات ، هستیم تحت تعقیب !

خوردیم در زمین ات ، این خاک تازه تاسیس
از پشت سر به شیطان ، از روبرو به ابلیس

از سکر نامت ای دوست ، با آن که مست بودیم
ما را ببخش یک عمر ، شیطان پرست بودیم

حالا در این جهنم ، این سرزمین مرده
تاوان آن گناه و ، آن سیب کرم خورده

باید میان این خاک ، در کوه و دشت و جنگل ،
عمری ثواب کرد و برگشت جای اول …!

سعید بیابانکی

[پاسخ]

شهریوریگفته :

کیست این کز لب دیوار من آویخته زلف
تاک‌وش، شیشه به دست، از همه سو ریخته زلف

کیست این راز پریشانی من، در موهاش
تکیه‌گاه سر شوریده من، بازوهاش

کیست این عطر غزل می‌وزد از پیرهنش
ای صبا مرحمتی کن بشناسان به منش

این که می‌خندد و می‌خواند و می‌رقصد و مست
می‌رود بوی خوش پیرهنش دست به دست

نازپرداز همه ناز فروشان زمین
ساقی اما، ز همه تشنه‌لبان تشنه‌ترین

نشأت افزای دل و جان خماران مستیش
دستگیر همه خسته‌دلان بی‌ دستیش

کیست این سروقدِ تشنه‌لبِ مشک به دوش ؟
این‌که بی ‌اوست چراغ شب مستان خاموش

این‌که آتش لب و دریا دل و مشکین کُلَه است
کیست این شب همه شب ماه شب چارده است ؟

گره وا کردن از آن زلف سیه، لازم نیست
شک ندارم که به جز ماه بنی‌هاشم نیست

دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس
که چنان زو شده‌ام بی سرو سامان که مپرس ..

سعید بیابانکی

[پاسخ]

*فاطمه*گفته :

یار در آمد زباغ بیخود و سرمست دوش
توبه کنان توبه را سیل ببرده است دوش
عاشق صد ساله ام توبه کجا من کجا
توبه ی صد ساله را یار دراشکست دوش
باده خلوت نشین در دل خم مست شد
خلوت و توبه شکست مست برون جست دوش
ولوله در کوفتاد عقل در آمد که داد
محتسب عقل را دست فرو بست دوش
“مولوی”

[پاسخ]

*فاطمه*گفته :

آن مه که هست گردون، گردان و بیقرارش
و آن جان که هست این جان وین عقل مستعارش
هر لحظه اختیاری نو نو دهد به جانها
و این اختیارها را بشکسته اختیارش
من جسم و جان ندانم من این و آن ندانم
من در جهان ندانم جز چشم پر خمارش
آن روی همچو روزش و آن رنگ دلفروزش
و آن لطف توبه سوزش و آن خلق چون بهارش
عشقش بلای توبه داده سزای توبه
آخر چه جای توبه با عشق توبه خوارش
چون دوست و دشمن او هستند رهزن او
ماییم و دامن او بگرفته استوارش
از عشق جام و دورش شاید کشید جورش
چون گوش دوست داری می بوس گوشوارش
من حلقه های زلفش از عشق میشمارم
ور نه کجا رسد کس در حد و در شمارش
لطفش همی شمارم دل با دم شمرده
جانیش بخش آخر ای کشته زارزارش
“مولوی”

[پاسخ]

دخترخوانسارگفته :

استغفارمیکنم ازآن همه دوستت دارم هایی که
حرامت شد…

[پاسخ]

رهاگفته :

دل مراشکستندو گفتند کارخداست…مانده ام مگه خدای آنها خدای من نبود!؟

[پاسخ]