آخرين مطالب
آخرین محصولات
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
موضوعات
ست دستبند 4 تایی مایا انگشتر استیل پروانه گردنبند زنجیری استیل الماسی
انگشتر مذهبی طلاروس انگشتر بوته گل رز انگشتر استیل شاین
گردنبند استیل شاین قرمز کیف پول 123 گردنبند فروهر اصل
   
محصولات فروشگاه عاشقانه سایت الون بوی
انگشتر استیل ورساچ انگشتر استیل lovely
پابند استیل پروانه دستبند قلب رنگی
انگشتر طرح کمربند کیف دستی MK
مینی نگین زن انگشتر طرح توپ مروارید
دخترخوانسارگفته :

هزار بارگفتم
با این بادهای هرزه نپر
به آنها نخ نده،
حالا
بالای آن دکل
با سیم های لخت فشار قوی
دست و پنجه نرم کن
بادبادک جوان…
سعید بیابانکی

[پاسخ]

دخترخوانسارگفته :

می گفت پای رفتن ندارم
راست می گفت
با سر رفت…

[پاسخ]

دخترخوانسارگفته :

باد ما را خواهد برد
خواهد برد و باران
به خاک تبدیلمان خواهدکرد
به خاکی که طلاست
و مرگ را غیر قابل تغییر ساخته اس
خاک
خاک گس حسادت و حیات…
حسین پناهی

[پاسخ]

دخترخوانسارگفته :

مگر با باد نسبتی داری؟
چقدر شبیه تو
یک لحظه آمد
مرا پیچاند و رفت…

[پاسخ]

حسین پاسخ در تاريخ آذر ۲۱ام, ۱۳۹۳ ۲۳:۵۱:

برگ برگ باد را ورق بزن شاید

سرنوشتت بدست باد است مرد !

خسته می کند تو را تقدیر

زنده باید بود و باور کرد

راست می گفت پیرمرد غریب

باد می برد هر آنچه را آورد

[پاسخ]

حسینگفته :

تـنـهــا بـه یـک دلـیـل خـودم رـا نـمـیـکـشـم

روزـی هـمـان دلـیـل مـیـکـشـیـد مـرـا

السلام علیک یا حسین

[پاسخ]

حسینگفته :

خاطرت باشد ، کسی را خواستی مجنون کنی
زخم قدری بر دلش بگذار، مرهم بیشتر

حیف باید شاعری خوشنام بودم در بهشت
مادرم حوّا مقصّر بود، آدم بیشتر

سوخت نصف حرف هایم در گلو…امّا تو را
هرچه می سوزد گلویم دوست دارم بیشتر

محمدحسین ملکیان

[پاسخ]

sara پاسخ در تاريخ آذر ۲۲ام, ۱۳۹۳ ۲۰:۰۹:

قهوه را بردار و یک قاشق شکر … ســـم بیشتر

پیــش رویــــم هـــــم بــزن آن را دمـــادم بیشتر

قهوه ی قاجاری ام همرنگ چشمانت شده ست

می شوم هرآن به نوشیــــدن مصمم بیشتـــر

صندلــی بگذار و بنشین روبـــرویم ، وقت نیست

حرف ها داریــــم صدها راز مبهــــم بیشتــــر

… راستش من مرد رویایت نبــــودم هیچ وقت

هرچه شادی دیدی از این زندگی غم بیشتــر

ما دو مرغ عشـــق، اما تا همیشـــه در قفس

ما جــدا از هم غـــم انگیزیم، با هــــم بیشتــر

عمق فنجان هرچه کمتر میشود حس میکنم

عرض میز بینـــمان انگار کـــم کــــم بیشتـــر

[پاسخ]

حسینگفته :

برگ برگ باد را ورق بزن شاید

سرنوشتت بدست باد است مرد!

خسته می کند تو را تقدیر

زنده باید بود و باور کرد

راست می گفت پیرمرد غریب

باد می برد هر آنچه را آورد

[پاسخ]

حسینگفته :

ای آمده با باد، که با باد برفتی
دیروز نفس بودی و ای داد برفتی

غمگین نیَم از رفتن و هجرانِ تو ای یار
من شاد از آنم که تو دلشاد برفتی

رضا خواجه

[پاسخ]

سیاوُشـ ستارهـ بیـ نشانــگفته :

براستی که باد آورده را باد می برد

نمیدانم این باد بی پروا

بوسه مرا کی برایت می آورد…

“سیاوش”

[پاسخ]

شهریوریگفته :

بمون ولی به خاطر غرور خسته ام برو

برو ولی به خاطر دل شکسته ام بمون

به موندن تو عاشقم به رفتن تو مبتلا

شکسته ام ولی برو ، بریده ام ولی بیا

چه گیج حرف می زنم ، چه ساده درد می کشم

اسیر قهر و آشتی میون آب و آتشم

چه عاشقانه زیستم چه بی صدا گریستم

چه ساده با تو هستم و چه ساده بی تو نیستم

تو را نفس کشیدم و به گریه با تو ساختم

چه دیر عاشقت شدم چه دیرتر شناختم

تو با منی و بی توأم ببین چه گریه آوره

سکوت کن سکوت کن سکوت حرف آخره

ببین چه سرد و بی صدا ببین چه صاف و ساده ام

گلی که دوست داشتم به دست باد داده ام

بمون که بی تو زندگی تقاص اشتباهمه

عذاب دوست داشتن تلافی گناهمه

عبدالجبار کاکایی

[پاسخ]

شهریوریگفته :

دوست داشتن دلیلی کافی برای ماندن نبود، وگرنه می ماند. رفتن هم دلیلی بر دوست نداشتنش نبود، اگر به رفتن برخاست.

او می خواست بگوید در وهله ی نخست، نبودِ هر چیز بهتر از بودنش است وَ بودنی که به اندازه ی کافی بزرگ یا کوچک نباشد، نقطه ی عطفِ هیچ اتفاقی نخواهد بود.

او می خواست این ها را بگوید که نگفت.

من از چشم هایش که دوست داشت وَ از پاهایش که رفت، این ها را فهمیدم.

سید محمد مرکبیان

[پاسخ]