آخرين مطالب
آخرین محصولات
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
موضوعات
ست دستبند 4 تایی مایا انگشتر استیل پروانه گردنبند زنجیری استیل الماسی
انگشتر مذهبی طلاروس انگشتر بوته گل رز انگشتر استیل شاین
گردنبند استیل شاین قرمز کیف پول 123 گردنبند فروهر اصل

عکس هایت را خوب نگاه می کنم
به همه چیز دقت می کنم
به مویت
به چشمت
به دستت
به لبخندت
به طرز نشستنت
به نگاه کردنت به من
به دستی که دور گردنم انداخته شده
به پایی که فقط برای من راه می آمد
اما دارم فکر می کنم
به قلبت
به قلبی که در عکس های جدید برای چه کسی می تپد!!
موضوع : شعر و دل نوشته, متن های عاشقانه
نویسنده :   ,   ۵۰ ديدگاه  ,   تاریخ ارسال : ۲۳ تیر, ۱۳۹۲  , 
   
محصولات فروشگاه عاشقانه سایت الون بوی
انگشتر استیل ورساچ انگشتر استیل lovely
پابند استیل پروانه دستبند قلب رنگی
انگشتر طرح کمربند کیف دستی MK
مینی نگین زن انگشتر طرح توپ مروارید
haniگفته :

پیراهن از برهنگی تو شعر مینویسد

بیت ها با بوی تو خانه می سازند

کمی پوشیده باش

واژه ها راه شان را گم کرده اند

من دگمه های پیراهنت را…

[پاسخ]

پسر تنهاگفته :

ﻭﻗﺘﯽ ﻓﻬﻤﯿﺪﯼ ﻗﺮﺍﺭ ﻧﯿﺴﺖ ﺑﺎ ﻫﺮ ﺯﻥ ﯾﺎ
ﺩﺧﺘﺮﯼ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺷﺪﯼ،ﺑﻪ ﺭﺧﺘﺨﻮﺍﺏ
ﺑﺮﯼ ؛
ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﯾﺎﺩ ﮔﺮﻓﺘﯽ ﺑﺪﻭﻥ ﺗﻮﻗﻊ ﺩﻭﺳﺘﯽ
ﮐﻨﯽ …
… ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﻓﻬﻤﯿﺪﯼ ﻫﺮ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﺖ
ﺷﺪ ،
ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺧﺘﺮﺕ ﻧﯿﺴﺖ
ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﺟﻮﺍﺏ ﺳﻼﻣﺶ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﯾﮏ
ﻋﻠﯿﮏ ﻣﺤﺘﺮﻣﺎﻧﻪ ﻓﮑﺮ ﮐﻨﯽ ﻧﻪ ﺑﻪ ﭘﯿﺪﺍ
ﮐﺮﺩﻥ ﯾﮏ ﻣﻜﺎﻥ ﺧﺎﻟﯽ …
ﺍﻭﻧﻮﻗﺖ ﻣﯿﺘﻮﻧﯽ
ﺭﻭﯼ ﻫﻤﺮﺍﻫﯽ ﻭ ﻫﻤﺪﻟﯽ ﯾﮏ ﺟﻨﺲ
ﻣﺨﺎﻟﻔﺖ ﺣﺴﺎﺏ ﮐﻨﯽ .

[پاسخ]

pani پاسخ در تاريخ تیر ۲۹ام, ۱۳۹۲ ۲۲:۰۴:

kash hame mesle shoma fekr mikardan onvaght hich kasi moshkeli nadasht …

[پاسخ]

hasti پاسخ در تاريخ مرداد ۱ام, ۱۳۹۲ ۱۶:۵۸:

اره اگه همه اینجور بودن عشق به لجن کشیده نمیشد

[پاسخ]

پسر تنهاگفته :

بـــآلــاخـَـره یــہ روز خـــوبـــ مــیـآد ، کــہ بــآلــآے عــَـکــسـَـمــ مــے نویــسـטּ

:

اِنــّـالله وَ اِنــّـا اِلَـیـــہ راجـــعـوטּ ..

یــــہ خــَـطّـ ِ مــِـشــکــے کـِـنــآرش ..

مــنــمـــ دارَمــ لَــبــخــَــنـــد مــے زَنــمـــ تــوے عــَــکــس !!

[پاسخ]

nafasگفته :

دختر که باشی
همه ی دیوانگی های عالم را بلدی!
میتوانی زیر لب ترانه بخوانی و
آشپزی کنی..!!
میتوانی جلوی آینه موهایــت را شانه کنی ونگاهش را حس کنی،حتی
وقتی که نیست…!!
میتوانی ساعتها به امید گره خوردن شال دور گردنش…ببافی و در هر رج بوسه بکاری برای روزهای مبادا که کنارش نیستی…!!
دختر که باشی… هزار بار هم که بگوید:دوستـت دارد…!! بازهم خواهی پرسی:دوستم داری….؟ و ته دلت همیشه خواهد لرزید…….!!
دختر که باشی هرچقدرهم که زیبا باشی نگران زیباترهایی میشوی که شاید عاشقش شوند!
دختر است دیگر..

[پاسخ]

nafasگفته :

کــــــــاش آدم هیــــــــچ وقــت نفهــــمــه یــــــــه حـــرفایـــــــی دروغ بـــــــــوده…!

[پاسخ]

المیراگفته :

لمس کن کلماتی را که در نبودت برای تو و از برای تو مینویسم
تا بخوانی و بفهمی که چقدر و تا کجاها جایت خالیست ، تا
بدانی که در نبودت بی کسم و احساس کنی که نداشتنت
چقدر آزارم میدهد ، لمس کن کلماتی را که برای دیگری لمس
شدنی نیست ، جان من …احساس کن دردی را که از قلم میچکد
به روی صفحه های دفترم ، و باز لمس کن گونه هایم را که خیس
شده از اشک و دگر بار لمس کن لحظه هایم را ، حال فقط تو میدانی
که من چگونه عاشقت هستم و لمس خواهی کرد بی تو بودن و
بی تو ماندن را…

[پاسخ]

المیراگفته :

کارامروزم نیست که بغض می کنم به حرفهایی که نمی فهممشان!

لج میکنم باخاطره هایی که نمی خواهمشان!

ومی شکنم

زیربارنگاههایی که نمی شناسمشان!

تومی دانی٬

چرافاصله اینهمه دور و

گریه اینهمه فراوان و

خانه اینهمه سوت و کوراست؟

تو می دانی

چه شدراه دریا را گم کردیم؟

چه شدنفسهایمان بوی غربت گرفت؟

ازمن نپرس!!!

من سالهاست تنها چشمان تورا می خوانم.

بامن از دریا

ازباران

ازخواب خوش کبوتران مهاجر

بامن از هرآنچه در سینه داری سخن بگو.

من نیزخواهم گفت.

برایت ازدل بیقرار و

پای جامانده در راه و

خوابهای بی توکابوس و

هرآنچه در سینه دارم خواهم گفت.

خواهم گفت:

عطردریا که در کوچه می پیچد

می فهمم آمده ای.

واعتراف خواهم کرد:

چشمان تو اگر نبود

کافر می شدم به خدایی که سیاه را آفرید!

[پاسخ]

المیراگفته :

بیهوده میگردم به دنبالت،
وقتی نیستی ، بیهوده نشسته ام چشم به راهت

شاید وقت این است که حسرت گذشته های شیرین با تو بودن را بخورم
تنها بمانم و کوله باری از غم را بر دوش بکشم

دیروز گذشت و پیش خود گفتم فردا در راه است ، فردا آمد و دیدم هنوز دلم چشم به راه است
مدتی گذشت و هنوز هم در حسرت دیروزم ، چه فایده دارد وقتی روز به روز از غم عشقت میسوزم؟

پیش خود میگویم شاید فردا بیایی ،شاید هنوز هم مرا بخواهی !
تقصیر دلم بود نه چشمانم ، این قصه که تمام شد، باز هم اگر بخواهی میمانم

نشستم به انتظار غروب تا یک دل سیر گریه کنم ، شاید کمی آرام شوم ، غروب آمد و بغض سد راه اشکهایم ، شب شد و هنوز نشکسته شیشه غمهایم،

این حال و روز من است ، نیستی که ببینی این روزهای بی تو بودن است
تمام هستی ام تویی ،از لحظه ای که نیستی ، انگار که من نیز نیستم ، انگار مدتی را با عشق زندگی کردم و

بعد از تو ،مال این دنیا نیستم !
از آغاز نیز اهل دیار تنهایی بوده ام ، تو رهگذری بودی و من با تو مدتی آشنا بوده ام

از کجا میدانستم اهل دل نیستی ، عشق را نمیشناسی و با من یکی نیستی ، از کجا میدانستم که تنها میشوم ، من بیچاره باز هم بازیچه دست غمها میشوم !

بیهوده میگردم به دنبالت ، با وجود تمام بی محبتی هایت ، باز هم میخواهمت….

[پاسخ]

saloos پاسخ در تاريخ تیر ۲۴ام, ۱۳۹۲ ۱۳:۰۷:

ممنون المیراجون
قشنگ بود

[پاسخ]

المیراگفته :

اکنون که قلبم مالا مال از غم زندگیست
اکنون که پاهایم توان راه رفتن ندارد برگرد
باز هم به من ببخش احساس دوست داشتن جاودانه را
باز هم آغوش گرمت را به سویم بگشا
باز هم شانه هایت را مرحمی برایم قرار بده.
بگذار در آغوشت آرامش را به دست آورم
بدان که روحم از همه دردها خسته شده.
بدان که با آمدنت غم برای همیشه مرا ترک خواهد کرد

[پاسخ]

المیراگفته :

از وقتی که مردم دلتنگی هایم چندین برابر شده است.

یادت هست؟

حتی آن روزها که تمام ثانیه هایش را برای با تو بودن خرج می کردم٬

آرام و بی صدا می گفتمت:

دلتنگم.

و این دلتنگی لعنتی هیچگاه رهایم نکرد٬ تا لحظه ی مرگ!

دوستت دارم٬ شیرین ترین کلمه ایست که در این مکان عجیب و غریب برایت می نویسم.

وقتی تازه زیرخاکی شدم قدیمی تر ها تشر می زدند

که چرا هنوز هم به آن بالا فکر می کنی؟

در این جا اندیشیدن به آن بالاها چندان خوشایند نیست.

هنوز موریانه ها به چشمانم نرسیده اند.

می دانی؟ من نگران قلبم هستم

اگر آن را هم بخورند دیگر با کجای وجودم باید دوستت داشته باشم؟

اینقدر از من نترس شب سوم بعد از مرگم

آمدم به خوابت که همین را بگویم، اما از ترس جیغ زدی و از خواب پریدی.

نفهمیدم چرا تا این حد وحشت کردی ! اما ببین…

به خدا من همان عاشق سابقم فقط…

فقط کمی مرده ام !

[پاسخ]

المیراگفته :

از زندگی خسته شدم،از تکرار روزهای خسته،از شبهای

تنهایی ،از دوستان بی معرفت،از همه مردمی که حرفهایشان دروغ و تکراری است.

نمی دانم چگونه زندگی کنم !چگونه زندگی کردن را از یاد برده ام …

همه جا را سکوت سرد و دلتنگ کننده ای فرا گرفته ،دلم برای

شادی ها تنگ شده برای خنده های بلند…

[پاسخ]

nadiگفته :

دیدی که سخت نیست ، تنها بدون من
دیدی که صبح میشود ، شبها بدون من
این نبض زندگی ، بی وقفه می زند
فرقی نمی کند ، با من … بدون من
دیروز گرچه سخت ، امروز هم گذشت
طوری نمیشود ، فردا … بدون من

[پاسخ]

المیراگفته :

زندگی چیست ؟
شب آرامی بود
می روم در ایوان، تا بپرسم از خود
زندگی یعنی چه؟
مادرم سینی چایی در دست
گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من
خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا
لب پاشویه نشست
پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد
شعر زیبایی خواند ، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین
با خودم می گفتم
زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست…
رود دنیا جاریست
زندگی ، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟
هیچ !!!
زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت
زندگی درک همین اکنون است
زندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
ظرف امروز، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز، دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با، امید است
زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک
به جا می ماند
زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ
زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود
زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر
زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ
زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق
زندگی، فهم نفهمیدن هاست
زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست
آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم
در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده از ساحت دل برگیریم
رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم
زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است
وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست
زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند
چای مادر، که مرا گرم نمود
نان خواهر، که به ماهی ها داد
زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم
زندگی زمزمه پاک حیات ست ، میان دو سکوت
زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست
من دلم می خواهد
قدر این خاطره را دریابیم.

[پاسخ]

المیراگفته :

زن که باشی ترس های کوچکی داری !
از کوچه های بلند ، از غروب های خلوت

و از خیابان های بدون عابر می ترسی !

از صدای موتورسیکلت ها و دوچرخه هایی که بی هدف
در کوچه پس کوچه ها می چرخند ، می ترسی !

از بوق ماشین هایی که ظهرهای گرم تابستان جلوی پاهایت ترمز می کنند

و تو فقط چهره ی آدم هایی را می بینی

که در چشم هایشان حس نوع دوستی موج می زند….!

زن که باشی ترس های کوچکی داری ،

به بزرگی همه ی بی عدالتی هایی که به جرم زنانگی محکومت می کنند …

و همیشه این تویی که مقصری !

[پاسخ]

المیراگفته :

رفتی شکستی قلبمو نامهربون یار
رفتی بــــرو،قلبم ببـــر،خدانگهـــدار
یادم نمی ره حرفــــا و مهــــر کلامـــت
چشمام هنوزم منتظر مونده به راهت
این لحظه های لعنتی بی تو چه سخته
این دوری و جدایی ها تقدیـــــر و بخته
رفتــی و وقت رفتنت قلبــم شکستـــی
اما هنوز هر شب تو خواب من نشستی
رفتی و غمـــها بر دلم شد همچــو آوار
خوشبختی رو میخوام واست،خدانگهـــدار…

[پاسخ]

المیراگفته :

دیرگاهیست که تنها شده ام/قصه غربت صحرا شده ام
وسعت درد فقط سهم من است/بازهم قسمت غمها شده ام
دگر آئینه ز من با خبر است/که اسیر شب یلدا شده ام
من که بی تاب شقایق بودم/همدم سردی یخ ها شده ام
کاش چشمان مرا خاک کنید/تا نبینم که چه تنها شده ام …

[پاسخ]

المیراگفته :

♥ مـَـטּ بـﮧ בرڪـــ .. !

بـﮧ بـالشـــمـ رَحـــمـ کـטּ ؛

گریــﮧ هـاے شبــانـﮧ امـ امـــانـش را بـریـــבه ..

[پاسخ]

المیراگفته :

برای بعضـــی دردها نه میتوان گریــــــه کَــرد…

نه میتوان فریــــــآد زد :

برای بعضـــی دردها

فقـــط میتوان

نگــــاه کَرد

و بی صـــــدا شکست . . .

[پاسخ]

محمدخانگفته :

حوصلم سر رفت خدا.حوصلم از بی بودن تو.بی بودن ی ادم خوب تو زندگیم.نیلوفرت رو مردابه دارن غرق میکنن.الله مدد

[پاسخ]

المیراگفته :

دیگه هرچی شکستم بسه دیگه*
طاقت ندارم, شدم خسته دیگه*
دل دیوونه بازم باید تنها بشی*
اون شده به یکی وابسته دیگه*
دیگه هرچی شکستم دیگه بسه*
اگه فاصله بین ما یک نفسه*
نمی خوام بدون تو دیگه زنده باشم*
دنیام بدون تو مثله قفسه*****

[پاسخ]

مریمگفته :

مرسی مسعود جان ،اینجا ازنظرمن قشنگ ترین جای دنیاست

[پاسخ]

faribaگفته :

خیلی قشنگه.
مرسی

[پاسخ]

رهاگفته :

گاهی چه صبورانه بعضی دردها را تحمل می کنیم !بی آنکه بدانیم حق است یا ستم!

[پاسخ]

میم رگفته :

یکی بود یکی نبود…
همیشه گله میکردم که چرا هردوشون پیش هم و با هم نبودن…
اما این داستان تلخ رو درک نکردیم….
یکی از پیش اون یکی رفته بود….
دم مرامش گرم!!!!!
هنوزم فکر کسی دیگه نیست!!!
مادربزرگ که برایم شبانه قصه می گوید
بعد از یک عمر
باز میشنوم…
یکی بود یکی نبود…….

[پاسخ]

میم رگفته :

دوباره سیبی بچین حوا…..
من خسته ام
بگذار خداوند……
از اینجا هم بیرونمان کند…

[پاسخ]

سحرگفته :

دلم گرفته از این شهر که ادم هایش همچون هوایش ناپایدارند!!!!!!!!!!
گاه انقدر پاک که باورت نمیشود !!!!!!!!!!
گاه چنان بیمعرفت که نفست میگیرد…………….
خدایااااااااااااااااااااااا
در انجماد نگاه های سرداین مردم دلم برای جهنمت تنگ است.

[پاسخ]

هستــــــیگفته :

لیلا جان خیلی قشنگ بود . ممنون عزیزم

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ تیر ۲۴ام, ۱۳۹۲ ۱۲:۳۹:

ممنون هستی جان خواهش..

[پاسخ]

هستــــــیگفته :

یـه آهـنـگِ خـاص
یـه خـاطـرهِ نـاب
یـه یـاد کـهـنـه
یـه نـفـر تـنهـا
یـه عـاشـق
یـه عـکـسِ یـادگـاری
یـه عـطـرِ مشـتـرک
یـه حـسِ سـاده
چـه مـعـجـونـی مـیـشـود بـرای گـریـه
امـــشـــب !

[پاسخ]

میم ر پاسخ در تاريخ تیر ۲۵ام, ۱۳۹۲ ۰۰:۳۷:

واقعا در عین سادگی زیباست.مرسی

[پاسخ]

هستــــــیگفته :

تحمـل دردهایـم

از شــانه گـذشت

زانـویــت را مـی آوری؟!

[پاسخ]

هستــــــیگفته :

موهایم را

آنقدر کوتاه میکنم
تا خاطره انگشتانت را
از یاد ببرند …

دیری نمی پاید،
خاطراتت
دوباره می رویند .. !!

[پاسخ]

زهره پاسخ در تاريخ تیر ۲۶ام, ۱۳۹۲ ۰۰:۰۶:

بعدازرفتنش موهایم راازته زدم….خاطره ى دستانش دیوانه ام میکرد….

[پاسخ]

آیلارگفته :

و حیاط دبیرستان یکی یقه پیرهنم رو گرفت!

فهمیده بود از خواهرش خوشم میاد…

بچه ها فریاد میکشیدند…. قورتش بده…

اون هی مشت میزد و من فقط و فقط دفاع میکردم…

فرداش خواهرش بهم گفت :حداقل توام یه مشت میزدی

روم نشد بهش بگم…

آخه چشماش شبیه تو بود!!

[پاسخ]

saloos پاسخ در تاريخ تیر ۲۴ام, ۱۳۹۲ ۱۸:۰۵:

دلم واسه اول دبستان تنگ شده که وقتی تنها یه گوشه حیاط مدرسه وایسادی…
یه نفر میاد و بهت میگه میای باهم دوست بشیم

[پاسخ]

Helen پاسخ در تاريخ مرداد ۲ام, ۱۳۹۲ ۰۴:۲۷:

Damet garm!!!ali bud

[پاسخ]

هستــــــیگفته :

فقط برای دلخوشی!

جیب تمام مکالمه امروزت را گشتم.

به دنبال یک دوستت دارم الکی.

نبود که نبود

[پاسخ]

هستــــــــیگفته :

نذر کرده ام صد دور تسبیح …

اهدنا الصراط المستقیم …

شاید وقتی مرا می بینی دیگر راهت را کج نکنی …

[پاسخ]

aramگفته :

همه ی یهــــویی ها خوبن !!
یهویی بغل کردن ، یهویی بوسیدن
یهویی دیدن ، یهویی سوپرایز شدن
یهویی بیرون رفتن ، یهویی دوست شدن
یهوویی عاشق شدن….
اما امان از یهـــــــــویی رفتن ها . . .

[پاسخ]

mگفته :

دیــگر اِســتفـــاده نِـمی کُــــنم
از میم ِ مالکــــیـت
شـَـب بِـخــیر … عَـزیـــزِش

[پاسخ]

میم رگفته :

دوست دارم تمام شود…
بعد از مه و بعد باران خاطراتم…
بخوابد نبض احساسم…
در میان غربت ابر ها…
بشکافد…
دریده شود
فرو آید فرشته ای…
ناجی ای…
چیزی…
زانو زنم…دست بر زمین… بگویم:
باختم…
میخواهم بازی را به هم بزنم…قهر کنم از همه
به پا خیزم…
بر تارک بلند ترین قله بایستم…قبل از این که ناجی لبخندتلخی بزند ومرا از تاراج صاعقه
به معراج عاطفه ببرد
فریاد بزنم:
نامرد فقط یک بازی بود… چرا این کاروکردی…

[پاسخ]

زهرهگفته :

ارامترسکوت کن…..صداى بی تفاوتیهایت ازارم میدهد…..

[پاسخ]

زهرهگفته :

او راحت از من گذشت…..اگرخداهم راحت ازاوبگذرد قیامت رامن بپا میکنم….

[پاسخ]

ناشناس پاسخ در تاريخ تیر ۳۰ام, ۱۳۹۲ ۱۴:۵۷:

زهره جان ما هم باهاتیم

[پاسخ]

سمانهگفته :

لباسم را اتو میکنم! کفشم را تمیز میکنم!
اما…! اوضاع زندگی مرتب نمیشود!

[پاسخ]

minaگفته :

بعد ۳ سال دوستی ۱۴ مرداد کات کردیم برای اولین بار ۱۰ روزه زنگ نزده اشتی

[پاسخ]

minaگفته :

چقدر سخته دستای سردت تو دست غریبه باشه تا به بی معرفتت ثابت کنی منم میتونم

[پاسخ]