آخرين مطالب
آخرین محصولات
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
موضوعات
ست دستبند 4 تایی مایا انگشتر استیل پروانه گردنبند زنجیری استیل الماسی
انگشتر مذهبی طلاروس انگشتر بوته گل رز انگشتر استیل شاین
گردنبند استیل شاین قرمز کیف پول 123 گردنبند فروهر اصل
موضوع : شعر و دل نوشته
نویسنده :   ,   ۳۶۳ ديدگاه  ,   تاریخ ارسال : ۷ مهر, ۱۳۹۱  , 
   
محصولات فروشگاه عاشقانه سایت الون بوی
انگشتر استیل ورساچ انگشتر استیل lovely
پابند استیل پروانه دستبند قلب رنگی
انگشتر طرح کمربند کیف دستی MK
مینی نگین زن انگشتر طرح توپ مروارید
سیناگفته :

هییییی روزگار

[پاسخ]

آرتیمسگفته :

قمار بی برنده ایست بازی تلخ بودنم

چه برده و چه باخته از این قمار خسته ام

[پاسخ]

ترانهگفته :

با نوای کدامین لالایی وجدانت را خوابانده ای
که اینطور بیخیال منی ؟

[پاسخ]

ترانهگفته :

می روم اما بدان یک سنگ هم خواهد شکست
آنچـــــنان که تارو پود قلب من از هــــم گسست
می روم با زخم هـــــایی مانده از یک سال سرد
آن همه برفی که آمـــــد آشـــــــیانم را شکست
می روم اما نگویــــــــی بی وفــــــا بود و نمــــاند
از هجوم سایه هــــا دیگر نگــــــاهم خسته است
راســــــتی : یادت بمــــــــاند از گـناه چشم تو
تاول غــــــربت به روی باغ احســــــاسم نشست
طـــــــرح ویران کـــردنم اما عجیب و ســــــاده بود
روی جلد خاطــــراتم دست طوفــــــان نقش بست

[پاسخ]

آرتیمس پاسخ در تاريخ مهر ۷ام, ۱۳۹۱ ۱۵:۱۵:

طــرح ویـــران کـــردنم اما عجیب و ســــــاده بود

مرسی ترانه خانم.

قشنگ بود

[پاسخ]

ترانه پاسخ در تاريخ مهر ۷ام, ۱۳۹۱ ۱۵:۲۳:

سلام
خواهش میکنم

[پاسخ]

آرتیمس پاسخ در تاريخ مهر ۷ام, ۱۳۹۱ ۱۵:۱۷:

می روم خسته و افسرده و زار

سوی منزلگه ویرانه خویش

به خدا می برم از شهر شما

دل شوریده و دیوانه خویش

می برم،تاکه در آن نقطه دور

شستشویش دهم از رنگ گناه

شستشویش دهم از لکه عشق

زین همه خواهش بیجا و تباه

می برم تا زتو دورش سازم

زتو،ای جلوه امید محال

می برم زنده بگورش سازم

تا از این پس نکند یاد وصال

ناله می لرزد،می رقصد اشک

آه،بگذار که بگریزم من

از تو،ای چشمه جوشان گناه

شاید آن به که بپرهیزم من

بخدا غنچه شادی بودم

دست عشق آمد و از شاخم چید

شعله آه شدم،صد افسوس

که لبم باز بر آن لب نرسید

عاقبت بند سفر پایم بست

می روم،خنده به لب،خونین دل

می روم از دل من دست بدار

ای امید عبث بی حاصل

[پاسخ]

ترانه پاسخ در تاريخ مهر ۷ام, ۱۳۹۱ ۱۵:۳۷:

خیلی قشنگ و آشنا بود ولی یادم نمیاد کجا خوندمش

[پاسخ]

آرتیمس پاسخ در تاريخ مهر ۷ام, ۱۳۹۱ ۱۵:۴۳:

فروغ فرخزاد هستن شاعرش

ببخشید که ننوشتم اسمشون رو

نازنین پاسخ در تاريخ مهر ۷ام, ۱۳۹۱ ۱۷:۳۸:

رفتم مرا ببخش و مگو وفا نداشت
راهی بجز گریز برایم نمانده بود

این عشق آتشین پر از درد بی امید
در وادی گناه و جنونم کشانده بود

رفتم که داغ بوسه ی پر حسرت تو را
با اشکهای دیده ز لب شستشو دهم

رفتم که نا تمام بمانم در این سرود
رفتم که به نا گفته بخود آبرو دهم

رفتم که گم شود چو یکی قطره اشک گرم
در لابلای دامن شبرنگ زندگی

[پاسخ]

نازنین پاسخ در تاريخ مهر ۷ام, ۱۳۹۱ ۱۸:۱۸:

می رود غافل از اندیشه ی من
میرود تا ببرد از یادم
چون نسیمی که به خاشاک وزد
میرود تا بدهد بر بادم
بال بشکسته و پا در زنجیر
میکند از قفسم آزادم
میگریزد ز برم همچون عمر
نشنود تا ز قفا فریادم
وای بر این دل دیوانه ی من…..

هما میر افشار

[پاسخ]

لیلاگفته :

هیچ قطاری از این اتاق نمی گذرد
من اینجا نشسته ام و با همین سیگار قطار می آفرینم
نمی شنوی ؟
سرم دارد سوت می کشد…
………………
به کبریت نیازی نیست
سیگار را بر لبم می گذارم و به دردهایم فکر میکنم ، خودش آتش می گیرد
…………..
رفتــه ای
و مــنּ هــر روز،
بــه مــوریــانــه هــایــی فکــر مــی کنـم
کــه آهستــه و آرام
گــوشه هــای خیــال ام را مــی جــونــد!
به گــذشـتــه که بــرمــیـگـــردم….
از حـــــــال مــیــروم…!

[پاسخ]

ترانهگفته :

ای رفته از برم به دیاران دوردست
با هر نگین اشک ، به چشم تر منی
هر جا که عشق هست و صفا هست و بوسه هست
در خاطر منی.
هر شامگه که جامه ی نیلین آسمان
پولک نشان ز نقش هزاران ستاره است
هر شب که مه چو دانه ی الماس بی رقیب
بر گوش شب به جلوه ، چنان گوشواره است
آن بوسه ها و زمزمه های شبانه را –
یادآور منی
در خاطر منی

در موسم بهار
کز مهر بامداد
دوشیزه ی نسیم
مشاطه وار ، موی مرا شانه می کند
آن دم که شاخ پُر گل باغی به دست باد
خم می شود که بوسه زند بر لبان من
وآنگاه ، نرم نرم
گل های خویش را به سرم شانه می کند
آن لحظه ، ای رمیده ز من ! در برمنی
در خاطر منی.

هر روز نیمه ابری پاییز دلپسند
کز تند بادها
با دست هر درخت
صدها هزار برگ ز هر سو چو پول زرد
رقصنده در هواست
وآن روزها که در کف این آبی بلند
خورشید نیمروز
چون سکه ی طلاست
تنها توئی توئی تو که روشنگر منی
در خاطر منی .

هر جا که بزم هست و زنم جام را به جام
در گوش من صدای تو گوید که : نوش ، نوش
اشکم دود به چهره و لب می نهم به جام
شاید روم ز هوش
باور نمی کنی که بگویم حکایتی :
آن لحظه ای که جام بلورین به لب نهم
در ساغر منی
در خاطر منی .

بازگرد ، ای پرنده ی رنجیده ، بازگرد
بازآ که خلوت دل من آشیان تست
در راه ، در گذر
در خانه ، در اتاق
هر سو نشان تست

با چلچراغ یاد تو نورانی ام هنوز
پنداشتی که نور تو خاموش می شود ؟
پنداشتی که رفتی و یاد گذشته مرد ؟
و آن عشق پایدار ، فراموش می شود ؟
نه ، ای امید من
دیوانه ی توام
افسونگر منی
هر جا ، به هر زمان
در خاطر منی …
” مهدی سهیلی “

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ مهر ۷ام, ۱۳۹۱ ۱۵:۲۴:

خیلی قشنگ بود ممنون ترانه جون

[پاسخ]

ترانه پاسخ در تاريخ مهر ۷ام, ۱۳۹۱ ۱۵:۳۱:

خواهش میکنم دوستی

[پاسخ]

آرتیمس پاسخ در تاريخ مهر ۷ام, ۱۳۹۱ ۱۵:۳۹:

ســــــلام تـــــــرانــه خانوم.

دست شما درد نکنه بسیار زیبا بود

[پاسخ]

ترانه پاسخ در تاريخ مهر ۷ام, ۱۳۹۱ ۱۵:۴۷:

مجددا عرض سلام و ادب.
خواهش میکنم

[پاسخ]

آرتیمس پاسخ در تاريخ مهر ۷ام, ۱۳۹۱ ۱۸:۰۷:

چه دل است این دل من؟

که زیک لرزش اشک

بر رخ رهگذری

یا ز نالیدن مادر به فراق پسری

دل من می شکند

چه کنم دلم از سنگ که نیست

گریه در خلوت دل ننگ که نیست

هر کجا اشک یتیمی رنجور

می چکد بر سر مژگان سیاه

هر کجا چشم زنی غمزده با یاد پسر مانده به راه

در مزاری که زنی ناله کند در عزای پسرش

یا یتیمی که کند گریه به سوگ پدرش

جانم آید به خروش

ور ببینم پر خونین کبوتر را

یا یکی بچه گنجشک که بشکسته پرش

دل من می شکند

حالت دخترکی کوچک و تنها و فقیر

که به حسرت کند از شیشه اشک

به عروسک نگه گاه به گاه

وز دل تنگ کند ناله و آه

ناله پیرزنی غمزده و دست تهی

که ندارد نفسی

ضجه مرغ اسیر

که کند ناله به کنج قفسی

هق هق مرد اسیری که بلا دیده بسی

حالت دختر زشتی که ز شرم

رو ندارد به کسی

دل من می شکند

هر کجا در نگه تازه نهالانی خرد

از ستیز پدر و مادر خشم آلوده

می وزد بوی طلاق

وز پراکندگی غافله ای برخیزد

در سرا بانگ فراق

آن زمانی که بدنبال شهید

مادر داغ به دل

سینه می کوبد و می نالد و می گرید زار

همچنان ابر بهار

یا زمانی که نشیند در اشک

بر سر سنگ مزار

و به فریاد کند نام پسر را تکرار

دل من می شکند

چه کنم دلم از سنگ که نیست

گریه در خلوت دل ننگ که نیست

چه دل است این دل من

دلم از ناله مرغان چمن می شکند

ز خیال غم مردم دل من می شکند

دلم از داغ شهیدان وطن می شکند

چه کنم دلم از سنگ که نیست

گریه در خلوت دل ننگ که نیست

چه کنم دل من می شکند

مهدی سهیلی

[پاسخ]

ترانه پاسخ در تاريخ مهر ۷ام, ۱۳۹۱ ۱۸:۵۰:

دلم از سنگ که نیست …

واقعا عالی بود .
ممنون آقا آرتیمس .

[پاسخ]

آرتیمس پاسخ در تاريخ مهر ۷ام, ۱۳۹۱ ۱۸:۵۹:

خواهش میکنم

امشب دل همه اینجا نازک شده.

دل من میشکند

آرتیمسگفته :

من مرغ اسیر دل دریاچه ی نورم،

تا پر بکشم سوی خدا بال و پرم باش

[پاسخ]

آرتیمسگفته :

شبی مجنون به لیلی گفت
که ای محبوب بی همتا
تو را عاشق شود پیدا !
ولی مجنون نخواهد شد …

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ مهر ۷ام, ۱۳۹۱ ۱۵:۲۹:

قشنگ بود مرسی

[پاسخ]

آرتیمس پاسخ در تاريخ مهر ۷ام, ۱۳۹۱ ۱۵:۳۴:

سلام لیــــلا خانم.

ممنون.

سوختم از غم و کی باشد غم من مایه آزارش

[پاسخ]

ترانه پاسخ در تاريخ مهر ۷ام, ۱۳۹۱ ۱۵:۳۳:

واقعا …
تو را عاشق شود پیدا ولی مجنون نخواهد شد

[پاسخ]

آرتیمس پاسخ در تاريخ مهر ۷ام, ۱۳۹۱ ۱۷:۰۶:

وقتی دل تنها کالائیست که خدا شکسته آن را میخرد ، پس چرا من به دست کسی که دلم را شکسته بوسه نزنم ؟

[پاسخ]

لیلاگفته :

درد های من
جامه نیستند
تا ز تن درآورم
” چامه و چکامه ” نیستند
تا به ” رشته ی سخن ” در آورم
نعره نیستند
تا ز ” نای جان ” برآورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است
دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند
انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است
دردهای پوستی کجا ؟
درد دوستی کجا ؟
این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج
اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم ؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم ؟
دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم ؟
درد ، حرف نیست
درد ، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم ؟
قیصر امین پور

[پاسخ]

نازنین پاسخ در تاريخ مهر ۷ام, ۱۳۹۱ ۱۷:۲۲:

زخم درد هایت را از چشمشان پنهان کن ….این روزها مردم عجیب با نمک شده اند!!

[پاسخ]

ترانهگفته :

از خاطرات گمشده می‌آیم ، تابوتی از نگاه تو بر دوشم
بعد از تو من به رسمِ عزاداران ، غیر از لباسِ تیره نمی‌پوشم
در سردسیری از منِ بیهوده ، وقتی که پوچ و خسته و دلسردم
شبها شبیه خواب و خیال انگار ، تب می‌کند تن تو در آغوشم
تکثیر می‌شوند و نمی‌میرند ، سلولهای خاطره‌ات در من
انگار مانده چشم تو در چشمم ، لحن صدای گرمِ تو در گوشم
هر چند زیر این ‌همه خاکستر ، آتش بگیر و شعله بکش در من
حتی پس از گذشت هزاران سال ، روشن شو ای ستاره خاموشم
.
.
بعد از تو شاید عاقبتِ من نیز ، مانند خواجه حافظِ شیراز است
من زنده‌ام به شعر و پس از مرگم ، مرد‌ُم نمی‌کنند فراموشم
” نجمه زارع “

[پاسخ]

لیلاگفته :

شب فرو می افتاد
به درون آمدم و پنجره ها رابستم
باد با شاخه در آویخته بود
من در این خانه تنها
تنها
غم عالم به دلم ریخته بود
ناگهان حس کردم
که کسی
آنجا بیرون در باغ
در پس پنجره ام می گرید
صبحگاهان شبنم
می چکید از گل سیب
ه.ا.سایه

[پاسخ]

آرتیمس پاسخ در تاريخ مهر ۷ام, ۱۳۹۱ ۱۶:۰۰:

لیلا خانم مرسی قشنگ بود
پروانه سوخت، شمع فرو مرد ، شب گذشت …ای وای من ، که قصه ی دل ، ناتمام مانــــد

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ مهر ۷ام, ۱۳۹۱ ۱۶:۰۵:

ببخشید اونجا سلام نکردم
سلام
خواهش میشه آرتیمس جان

[پاسخ]

آرتیمس پاسخ در تاريخ مهر ۷ام, ۱۳۹۱ ۱۶:۱۵:

خواهش میکنم.

تبریک میگم مسؤلیت همکاری با مسعود خان رو.خیلی هم عالی.

خدا قوت

لیلا پاسخ در تاريخ مهر ۷ام, ۱۳۹۱ ۱۶:۱۸:

ممنون آقا آرتیمس…مرسی از شما

آرتیمسگفته :

فروغی بسطامی

مردان خدا پرده پندار دریدند

یعنی همه جا غیر خدا هیچ ندیدند

هر دست که دادند از آن دست گرفتند

هر نکته که گفتند همان نکته شنیدند

یک طایفه را بهر مکافات سرشتند

یک سلسله را بهر ملاقات گزیدند

یک فرقه به عشرت در کاشانه گشادند

یک زمره به حسرت سرانگشت گزیدند

جمعی به در پیر خرابات خرابند

قومی به بر شیخ مناجات مریدند

یک جمع نکوشیده رسیدند به مقصد

یک قوم دویدند و به مقصد نرسیدند

فریاد که در رهگذر آدم خاکی

بس دانه فشاندند و بسی دام تنیدند

همت طلب از باطن پیران سحرخیز

زیرا که یکی را ز دو عالم طلبیدند

زنهار مزن دست به دامان گروهی

کز حق ببریدند و به باطل گرویدند

چون خلق درآیند به بازار حقیقت

ترسم نفروشند متاعی که خریدند

کوتاه نظر غافل از آن سرو بلند است

کاین جامه به اندازه هر کس نبریدند

مرغان نظر باز سبک سیر «فروغی»

از دامگه خاک بر افلاک پریدند

[پاسخ]

آرتیمسگفته :

تابه کی ای دل دیوانه به دام هوسی

نگذاری که من اسوده برارم نفسی

که به دنبال سرزلف بتان می کشیم

که عنانم بسپاری تو به هر خارو خسی

ای دل از خواهش بیجای تو بیچاره شدم

می برم شکوه ات اخر به بردادرسی

نیست همدردی که بردارد ز غم بار کسی

درجهان یارب نیافتد کارکس برناکسی

سوزد و گرید و افروزد و نابود شود

هر که چون شمع بخندد به شب تار کسی

هیچ کس جانا نمی سوزد چراغش تا به صبح

پرمخند ای صبح صادق به شب تار کسی

بی جهت هرگز نمی گردد کسی یار کسی

یار بسیار است تا گرم است بازار کسی

ما به یک لقمه نان و کهن جامه خود ساخته ایم

چشم امید نداریم به احسان کسی

گر کباب جگر خویش بباید خوردن

بخورو در گذر از بره بریان کسی

هرکه افتد نظرش در پی ناموس کسی

پی ناموس وی افتد نظر بوالهوسی

بی گمان دست براغوش نگارش ببرند

هرکه یک بوسه ستاند زلب یار کسی

کاش معشوق زعاشق طلب جان می کرد

تاکه هر بی سرو پایی نشود یار کسی

[پاسخ]

آرتیمس پاسخ در تاريخ مهر ۷ام, ۱۳۹۱ ۱۶:۱۷:

ببخشید یادم رفت بنویسم.
این پند نامه از فروغی بسطامی هستش.

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ مهر ۷ام, ۱۳۹۱ ۱۶:۲۲:

بی گمان دست براغوش نگارش ببرند

هرکه یک بوسه ستاند زلب یار کسی

کاش معشوق زعاشق طلب جان می کرد

تاکه هر بی سرو پایی نشود یار کسی
خیلی خیلی قشنگ بود ممنون

[پاسخ]

آرتیمس پاسخ در تاريخ مهر ۷ام, ۱۳۹۱ ۱۶:۲۷:

ممنون

[پاسخ]

ترانه پاسخ در تاريخ مهر ۷ام, ۱۳۹۱ ۱۹:۰۲:

سوزد و گرید و افروزد و نابود شود
هر که چون شمع بخندد به شب تار کسی …

بسیار عالی .
سپاسگذارم .
امروز هم مثل همیشه شعرایی که نوشتید عالی هستن .

[پاسخ]

آرتیمسگفته :

مرگ من آنگاه می رسد

که هیچ آهویی در دام صیاد نباشد

و هیچ هجرانی در یاد نباشد

مرگ من نزدیک است

مرگ من بی صدا می رسد

اما من صدای نفسهایش را

در دستانم می فهمم

رنگ آنرا می فهمم

سرمایش را می فهمم

من مرگ را می فهمم

می فهمم که آمدنش نزدیک است

می فهمم که حسرت چشمانش در چشمانم آبی است

مرگ من نزدیک است

وقتی که خورشید به پیشواز شب می رود

و کوچه از آخرین عابر تهی می شود ،

من با کوله باری از غم و درد می روم

و تو را با تمام خاطرات دیرین

در میان کوچه های ساکت شب تنها میگذارم

اما بدان نبض خاطرم هر لحظه به یاد تو می تپد

روزهایم را چون رویایی بی معنا به دیوار نیستی کوبیده ام

نمیدانستم که جسد خونینشان را باید در قلبم دفن کنم

چند وقتی است نگاه ها سنگین شده است

هر کس از کنار من رد میشود

با ناخن هایش روحم را خراش می دهد

دیگر نمی خواهم سنگینی نگاه را احساس کنم

من همیشه از سکوت گریزان بودم ،

سال ها است که سکوت کرده ام

و اینک ترس من را تکان می دهد

و من پیوسته به عقب بر میگردم

و از خود این سوال را بارها پرسیده ام

که آیا من راه را عوضی آمده ام ؟

روزی که حرف ها خاتمه یافت

روز مرگ من نزدیک است !

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ مهر ۷ام, ۱۳۹۱ ۱۶:۳۶:

:-(
دلم گرفت زیبا بود
روزی که حرفها خاتمه یافت
روز مرگ من نزدیک است!

[پاسخ]

نازنین پاسخ در تاريخ مهر ۷ام, ۱۳۹۱ ۱۷:۲۶:

چند وقتی است نگاهها همه سنگین شده اند
هرکس از کنار من رد میشود
با ناخن هایش روحم را خراش میدهد….
خیلی قشنگ بود آرتیمس ممنون ولی نگفنی مال کیه؟؟

[پاسخ]

آرتیمس پاسخ در تاريخ مهر ۷ام, ۱۳۹۱ ۱۷:۳۶:

سلام نازنین خانم.

راستش نمیدونم.

مربوط به چند متن جدا از هم بود من کنار هم گذاشتمشون.

متاسفانه نمیدونم

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ مهر ۷ام, ۱۳۹۱ ۱۷:۴۶:

من مرگ خوشتن را
با فصلها در میان نهاده ام و
با فصلی که در می گذشت؛
من مرگ خویشتن را
با برفها در میان نهادم و
با برفی که می نشست؛
با پرنده ها و
با هر پرنده که در برف
در جست و جوی
چینه ئی بود.
با کاریز
و با ماهیان خاموشی.
من مرگ خویشتن را با دیواری در میان نهادم
که صدای مرا
به جانب من
باز پس نمی فرستاد.
چرا که می بایست
تا مرگ خویشتن را
من
نیز
از خود
نهان کنم

[پاسخ]

ترانه پاسخ در تاريخ مهر ۷ام, ۱۳۹۱ ۱۹:۰۷:

شما رو به خدا دیگه حرف از مرگ نزنید. هیچ وقت

[پاسخ]

آرتیمس پاسخ در تاريخ مهر ۷ام, ۱۳۹۱ ۲۰:۰۶:

مرگ واقعیت زندگیست.

خیال خوبی ها درمان بدی ها نیست.بلکه صدچندان بر زشتی آنها می افزاید.

اینو نگفتم که یعنی مرگ بد هستااا.

گفتم که یعنی نباید خودمونو گول بزنیم.

ترانه جان ببخشید

[پاسخ]

آرتیمسگفته :

چقدر حقیرند مردمانى که نه جرأت دوست داشتن دارند،

نه اراده دوست نداشتن!

نه لیاقت دوست داشته شدن و نه متانت دوست داشته نشدن.

با این حال مدام شعر عاشقانه میخوانند

[پاسخ]

آرتیمسگفته :

مرگ من نزدیک است

باور کن

لحظه ی سخت نبودن

بسیار

نزدیک است

باور کن

دیگر از پنجره ی بسته ی شهر

هیچ کس

شعر زیبای زمان را

نتوان ریخت برون

دیگر از چلچله ها هیچ کسی نیست بدارد خبری

مشت ها بود نشان خروار

و نهایت شبهی بود که من می دیدم

عینکی باید داشت

عینکی تا ابدیت

تا عقل

و نه دل

و دل از باغچه باید به برون کرد سریع

که مبادا اندکی جهل کند یک احساس

من

سپیدار بلندی بودم

سایه ام

برگ و تمام هستی ام

مال کسی بود روزی

من به یک زیر نگاهش جان به جان دادم و او

باز مرا خوب ندید

حال چند تکه ی بی ارزش چوبی هستم

چند تکه که به دیده زشت است

ارزان است

در عمل این ها نیست

من به تاراج تمام لحظه های آبی احساسم

مدیونم

و زمانی که جهان در گرو مشت من است

می خندم

و بلند خواهم گفت

این فقط

ذره ای از

شعله ی چند تکه ی چوب زشت است

من

سپیدار بلندی بودم …

حال تنها شعله و آتش و دردم

همین

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ مهر ۷ام, ۱۳۹۱ ۱۶:۳۹:

عاشق این شعرم واقعا قشنگه
تودفترم دارمش امانمیدونم از کیه
ممنون که نوشتین هروقت میخونمش یه حس غم رو دلم سنگینی میکنه
مرسی..
من سپیدار بلندی بودم
حال تنها شعله و آتش و دردم همین….

[پاسخ]

آرتیمس پاسخ در تاريخ مهر ۷ام, ۱۳۹۱ ۱۷:۱۰:

خواهش میکنم.

متاسفانه نمیدونم پدید آورندش کیه.

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ مهر ۷ام, ۱۳۹۱ ۱۷:۱۲:

اگه اشتباه نکرده باشم جایی خوندم از مشیری اما حالا خودم نگاه میکنم ببینم پیدا میکنم یانه

نازنین پاسخ در تاريخ مهر ۷ام, ۱۳۹۱ ۱۷:۴۷:

عمر خود را میکشم لحظه ها را روزها را میکشم
لحظه هایی را که هرگز بر نمی گردد دگر
آه یک سالست این کار منست کار دست گرم و تب دار من است
لحظه لحظه کندن گلبرگ های زندگی
پاره پاره کردن تک برگ های زرد تقویم زمان
آه بیزارم من از این روزها ، روزهای یکنواخت
روزهایی را که در هر ثانیه،طعم مرگ خویشتن را میچشم
روزهایی را که ناچارا به قهر،در تلاش کشتن هر لحظه اش، خویشتن را میکشم
آه وقتی روی گور آرزو خط بطلان خودت را خوانده و رد میشوی
زندگی کردن برای چیست چیست؟
زندگانی بی دلیل،وقتی دست کوتاه است و خرما بر نخیل

[پاسخ]

لیلاگفته :

غم آمده غم آمده انگشت بر در میزند
هر ضربه انگشت او بر سینه خنجر میزند
ای دل بکش یا کشته شو غم را در اینجا ره مده
گر غم در اینجا پا نهد آتش به جان در
میزند
از غم نیاموزی چرا ای دلربا رسم وفا
غم با همه بیگانگی هر شب به ما سر میزند
مشیری

[پاسخ]

ترانه پاسخ در تاريخ مهر ۷ام, ۱۳۹۱ ۱۹:۱۰:

غم با همه بیگانگی هر شب به ما سر میزند …
ممنون لیلا جون . قشنگ بود

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ مهر ۷ام, ۱۳۹۱ ۱۹:۱۳:

خواهش خانومی

[پاسخ]

فاطمهگفته :

سلام من دیروز این سایت راپیداکردم.واقعا ممنون آقامسعود

[پاسخ]

آرتیمسگفته :

مرگ من روزی فـــرا خـــواهد رسید

در بهـــــاری روشن از امــواج نـــور

در زمستــــان غبــــار آلــــــود و دور

یـا خـزانی خـالی از فریــــــاد و شور

مرگ من روزی فــــرا خــواهد رسید

روزی از این تلـــخ و شیرین روزهـا

روز پـــوچی همچو روزان دگــــــــر

ســــایه ای ز امروزهـــا ، دیروزهــا

دیدگـــــانم همچو دالان هــــای تــــــار

گـــونه هـــایم همچو مرمر هـای سرد

ناگهــــان خـــوابی مرا خـــواهد ربود

من تهی خــــواهم شد از فریــــاد درد

خـاک می خواند مرا هر دم به خویش

می رسند از ره کـــه در خــــاکم نهند

آه … شـــــاید عــــاشقـــــانم نیمه شب

گــــل به روی گـــــور غمنــــاکم نهند

بعد من ، نـــــاگه به یک سو می روند

پـــرده هــــــای تیره ی دنیــــــــای من

چشمهـــــای ناشنـــــاسی می خـــــزند

روی کــــــاغذ هـــا و دفترهـــــای من

در اتــــــاق کــــــــوچکم پـــــا می نهد

بعد من ، بــــا یـــــاد من بیگــــــانه ای

در بـــر آئینه می مـــــاند به جــــــــای

تــــــــار موئی ، نقش دستی ، شانه ای

می رهم از خویش و می مانم ز خویش

هر چه بر جا مــــــانده ویران می شود

روح من چــــون بــادبــان قـــــــــایـقی

در افقهـــــا دور و پنهـــــــان می شود

می شتــــــابد از پـی هم بی شکـــــیب

روزهــــا و هفته هـــــــا و ماه هـــــــا

چشم تــــو در انتظــــــــار نــــــامه ای

خیره می مــــاند بــــه چشم راه هــــــا

لیک دیگــــر پیکـــــر سرد مــــــــــرا

می فشـــــارد خاک دامنگیر خــــاک !

بی تو ، دور از ضربه هـــــای قلب تو

قلب من می پوسد آنجــــــا زیر خــاک

بعد هـــــا نــــــام مرا بــــــاران و بــاد

نــــــرم می شویند از رخســــار سنگ

گور من گمنــــــام می مــــــــاند به راه

فارغ از افســـــانه هـــای نــــام و ننگ

فروغ فرخزاد

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ مهر ۷ام, ۱۳۹۱ ۱۸:۰۳:

واقعا شعرا فروغ قشنگه ممنون

[پاسخ]

آرتیمس پاسخ در تاريخ مهر ۷ام, ۱۳۹۱ ۱۸:۱۵:

خواهش میکنم.

فروغ فرخزاد عزیز.نمیدونم چرا؟اما انگار از نزدیک میشناسمش.یه حس خیلی نزدیک دارم نسبت بهش.

[پاسخ]

نازنین پاسخ در تاريخ مهر ۷ام, ۱۳۹۱ ۱۸:۱۰:

سلام آرتیمس تورو خدا دیگه از مرگ ننویس بابا من بدبخت امروز دلم انقد گرفته که خدا فقط میدونه اصلا بی خیال من رفتم همون با کتابام سرو کله بزنم بهتره

[پاسخ]

آرتیمس پاسخ در تاريخ مهر ۷ام, ۱۳۹۱ ۱۸:۱۳:

ببخشید.
بمون زندگی زیباست

[پاسخ]

نازنین پاسخ در تاريخ مهر ۷ام, ۱۳۹۱ ۱۸:۲۲:

پس چرا زیباییشو بماها نشون نمیده؟؟؟دلم خیلی پره دارم میترکم نمیتونم گریه کنم خانواده روم حساس شدن خوش بحالت که تنهایی هر کاری میکنم نمیتونم از یاد ببرمش کاشی دل منم مث اون سنگ بود

آرتیمس پاسخ در تاريخ مهر ۷ام, ۱۳۹۱ ۱۸:۲۹:

نازنین خانم اینم به خاطر شما که ازم دلخور نباشی

بغض نکن گریه نکن اگر چه غم کشیده ای

برای من فقط بگو خواب بدی که دیده ای

اگر که اعتماد تو به دست این و آن کم است

تکیه به شانه ام بده که مثل صخره محکم است

به پای صحبتم بشین فقط ترانه گوش کن

جام به جان من بزن جان مرا تو نوش کن

تورا به شعر می کشم چو واژه پیش می روی

مرگ فرا نمیرسد تو تازه خلق میشوی

تو در شب تولدم به شعله فوت میکنی

به چشم من که میرسی فقط سکوت میکنی

اگر کسی در دل تست بگو کنار میروم

گناه کن بجای تو بر سر دار می روم

به پای صحبتم بشین فقط ترانه گوش کن

جام به جام من بزن جان مرا تو نوش کن

تورا به شعر می کشم چو واژه پیش می روی

مرگ فرا نمیرسد تو تازه خلق می شوی…

[پاسخ]

نازنین پاسخ در تاريخ مهر ۷ام, ۱۳۹۱ ۱۸:۳۸:

مرسی نه آرتیمس جان من کلن از کسی هیچوقت دلخور نمیشم یه زمانی جمعه هار خیلی دوست داشتم ولی حالا……امروز حالم عجیبه دوس ندارم شماهارو ناراحت کنم ….این روزا که باید همه ی حواسمو بدم به درسم تا تو آزمون وکالت قبول شم انگار گذشته جلوی چشمامه هر کاری میکنم این غم منو رها نمیکنه هرچی ادا در بیارمم که فایده ای نداره!!
بازم ممنون از لطفت

آرتیمس پاسخ در تاريخ مهر ۷ام, ۱۳۹۱ ۱۸:۳۶:

همیشه همه چیز اونجوری نیست که ما میخوایم.

ببخشید بلد نیستم آرومت کنم.وقتی ناراحت بود بهش میگفتم آروم باش.میگفت چیز دیگه ای بلد نیستی اما همینم آرومم میکنه.

حالا به شما میگم میدونم سخته.اما آروم باش.

[پاسخ]

نازنین پاسخ در تاريخ مهر ۷ام, ۱۳۹۱ ۱۸:۴۲:

همیشه همه چیز اونطوری نیست که ما میخواییم؟؟
نه بنظر من هیچوقت هیچ چیز اونطوری نیست که ما میخواییم
خیلی خیلی ممنون حرفی که از دل برآید لاجرم بر دل نشیند

لیلاگفته :

دل از سنگ باید که از درد عشق
ننالد خدایا دلم سنگ نیست
مرا عشق او چنگ اندوه ساخت
که جز غم در این چنگ آهنگ نیست
به لب جز سرود امیدم نبود
مرا بانگ
این چنگ خاموش کرد
چنان دل به آهنگ او خو گرفت
که آهنگ خود را فراموش کرد
نمی دانم این چنگی سرونوشت
چه می خواهد از جان فرسوده ام
کجا می کشانندم این نغمه ها
که یکدم نخواهند آسوده ام
دل از این جهان بر گرفتم دریغ
هنوزم به جان آتش عشق اوست
در این واپسین
لحظه زندگی
هنوزم در این سینه یک آرزوست
دلم کرده امشب هوای شراب
شرابی که از جان برآرد خروش
شرابی که بینم در آن رقص مرگ
شرابی که هرگز نیابم بهوش
مگر وارهم از غم عشق او
مگر نشنوم بانگ این چنگ را
همه زندگی نغمه ماتم است
نمی خواهم این ناخوش آهنگ را
مشیری

[پاسخ]

آرتیمس پاسخ در تاريخ مهر ۷ام, ۱۳۹۱ ۱۸:۰۱:

مرسی.قشنگ بود

منم مثل شما مشیری رو دوس دارم.

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ مهر ۷ام, ۱۳۹۱ ۱۸:۰۴:

خواهش..آره مشیری یکی از بهتریناست از اشعارش لذت میبرم

[پاسخ]

آرتیمس پاسخ در تاريخ مهر ۷ام, ۱۳۹۱ ۱۸:۰۳:

نمی خواهم بمیرم، با که باید گفت؟
کجا باید صدا سر داد؟

به زیر کدامین آسمان، روی کدامین کوه؟

که در ذرات هستی رَه بَرَد توفان این اندوه

که از افلاک عالم بگذرد پژواک این فریاد!

کجا باید صدا سر داد؟

فضا خاموش و درگاه قضا دور است

زمین کر، آسمان کور است

نمی خواهم بمیرم، با که باید گفت؟

اگر زشت و اگر زیبا

اگر دون و اگر والا

من این دنیای فانی را

هزاران بار از آن دنیای باقی دوست تر دارم

به دوشم گرچه بار غم توانفرساست

وجودم گرچه گردآلود سختی هاست

نمی خواهم از این جا دست بردارم!

دلم با صد هزاران رشته، با این خلق

با این مهر، با این ماه

با این خاک با این آب … پیوسته است

مراد از زنده ماندن، امتداد خورد و خوابم نیست

توان دیدن دنیای ره گم کرده در رنج و عذابم نیست

هوای همنشینی با گل و ساز و شرابم نیست

جهان بیمار و رنجور است

دو روزی را که بر بالین این بیمار باید زیست

اگر دردی ز جانش برندارم ناجوانمردی است

نمی خواهم بمیرم تا محبت را به انسانها بیاموزم

بمانم تا عدالت را برافرازم، بیفروزم

خرد را، مهر را تا جاودان بر تخت بنشانم

به پیش پای فرداهای بهتر گل برافشانم

چه فردائی، چه دنیائی!
جهان سرشار از عشق و گل و موسیقی و نور است …

نمی خواهم بمیرم، ای خدا!

ای آسمان!

ای شب!

نمی خواهم
نمی خواهم
نمی خواهم

مگر زور است؟

مشیری

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ مهر ۷ام, ۱۳۹۱ ۱۸:۱۲:

ای آخرین رنج
تنهای تنها می کشیدم انتظارت
ناگاه دستی خشمگین مشتی به در کوفت
دیوارها در کام تاریکی فرو ریخت
لرزید جانم از نسیمی سرد و
نمناک
نگاه دستی در من درآویخت
دانستم این ناخوانده مرگ است
از سالهای پیش با من آشنا بود
بسیار او را دیده بودم
اما نمی دانم کجا بود
فریاد تلخم در گلو مرد
با خود مرا در کامظلمت ها فرو برد
در دشت ها در کوه ها
در دره های ژرف و خاموش
بر روی دریا های
خون در تیرگی ها
در خلوت گردابهای سرد و تاریک
در کام اوهام
در ساحل متروک دریاهای آرام
شبهای جاویدان مرا در بر گرفتند
ای آخرین رنج
من خفته ام بر سینه خاک
بر باد شد آن خاطره از رنج خرسند
اکنون تو تنها مانده ای ای آخرین رنج
برخیز برخیز
از من بپرهیز
برخیز از این گور وحشت زا حذر کن
گر دست تو کوتاه شد از دامن من
بر روی بال آرزویهایم سفر کن
با روح بیمارم بیامرز
بر عشق ناکامم بپیوند
مشیری

[پاسخ]

نازنینگفته :

عاشق نشدی زاهد دیوانه چه میدانی؟
در شعله نرقصیدی پروانه چه میدانی؟
لبریز می غم ها شد ساغر جان من
خندیدی و بگذشتی، پیمانه چه میدانی؟
یک سلسله دیوانه افسون نگاه او
ای غافل از آن جادو، افسانه چه میدانی؟
من مست می عشقم بس توبه که بشکستم
راهم مزن ای عابدمیخانه چه میدانی؟
عاشق شو و مستی کن ترک همه مستی کن
ای بت نپرستیده بت خانه چه میدانی؟
تو سنگ سیه بوسی من چشم سیاهی را
مقصود یکی باشد بیگانه چه میدانی؟
دستار گرو گان ده در پای بتی جان ده
اما تو ز جان غافل جانانه چه میدانی؟
ضایع چه کنی شب را لب ذاکر و دل غافل
تو ره به خدا بردن مستانه چه میدانی؟؟

هما میر افشار

[پاسخ]

نازنینگفته :

عطر ها بی رحم ترین عناصر روی زمینند !!
بی آنکه بخواهی تو را با خود میبرند
تا قعر خاطراتی که
برای فراموشیشان…
تا پای غرور جنگیده ای!!!

[پاسخ]

آرتیمسگفته :

از دل و دیده ، گرامی تر هم

آیا هست ؟

– دست ،

آری ، ز دل و دیده گرامی تر :

دست !

زین همه گوهر پیدا و نهان در تن و جان ،

بی گمان دست گرانقدرتر است .

هر چه حاصل کنی از دنیا ،

دستاورد است !

هر چه اسباب جهان باشد ، در روی زمین ،

دست دارد همه را زیر نگین !

سلطنت را که شنیده ست چنین ؟!

شرف دست همین بس که نوشتن با اوست !

خوشترین مایه دلبستگی من با اوست .

در فروبسته ترین دشواری ،

در گرانبارترین نومیدی ،

بارها بر سرخود ، بانگ زدم :

– هیچت ار نیست مخور خون جگر ،

دست که هست !

بیستون را یاد آر ،

دست هایت را بسپار به کار ،

کوه را چون پَر کاه از سر راهت بردار !
وه چه نیروی شگفت انگیزی است ،

دست هایی که به هم پیوسته است !

به یقین ، هر که به هر جای ، در آید از پای

دست هایش بسته است !

دست در دست کسی ،

یعنی : پیوند دو جان !

دست در دست کسی

یعنی : پیمان دو عشق !

دست در دست کسی داری اگر ،

دانی ، دست ،

چه سخن ها که بیان می کند از دوست به دوست ؛

لحظه ای چند که از دست طبیب ،

گرمی مهر به پیشانی بیمار رسد ؛

نوشداروی شفا بخش تر از داروی اوست !

چون به رقص آیی و سرمست برافشانی دست ،

پرچم شادی و شوق است که افراشته ای !

لشکر غم خورد از پرچم دست تو شکست !

دست ، گنجینه مهر و هنر است :

خواه بر پرده ساز
،
خواه در گردن دوست ،

خواه بر چهره نقش ،

خواه بر دنده چرخ ،

خواه بر دسته داس ،
خواه در یاری نابینایی ،

خواه در ساختن فردایی !

آنچه آتش به دلم می زند ، اینک ، هر دم

سرنوشت بشرست ،

داده با تلخی غم های دگر دست به هم !

بار این درد و دریغ است که ما

تیرهامان به هدف نیک رسیده است ، ولی

دست هامان ، نرسیده است به هم !

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ مهر ۷ام, ۱۳۹۱ ۱۸:۱۳:

به دست های او نگاه میکنم
که میتواند از زمین
هزار ریشه گیاه هرزه را برآورد
و میتواند از فضا
هزارها ستاره را به زیر پر درآورد
به دست های
خود نگاه میکنم
که از سپیده تا غروب
هزار کاغذ سپیده را سیاه میکند
هزار لحظه عزیز را تباه میکند
مرا فریب میدهد
ترا فریب میدهد
گناه میکند
چرا سپید را سیاه میکند
چرا گناه میکند
مشیری

[پاسخ]

آرتیمس پاسخ در تاريخ مهر ۷ام, ۱۳۹۱ ۱۸:۲۱:

لیلا جان ممنون خیلی دوس داشتنی بود متن

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ مهر ۷ام, ۱۳۹۱ ۱۸:۲۲:

خواهش آرتیمس جان

فاطمهگفته :

آرتمیس ممنون شعرخیلى قشنگى بودد

[پاسخ]

آرتیمس پاسخ در تاريخ مهر ۷ام, ۱۳۹۱ ۱۸:۴۲:

خواهش میکنم

[پاسخ]

نازنینگفته :

…ز پشت پرده باران ترا نمی دیدم
ترا که میرفتی مرانمی دیدی
مرا که می ماندم میان ماندن و رفتن
حصار فاصله
فرسنگ های سنگی بود
غروب غم زدگی
سایه های دلتنگی…..
حمید مصدق

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ مهر ۷ام, ۱۳۹۱ ۱۸:۴۰:

ای عاشق در انتظار چه نشستی
در انتظار بادها ی پائیزی؟
باران های بهاری؟
برگها ی زرد
و یا شکوفه های ارغوانی
در انتظار کدامی؟
انتظار بیهوده ست ، پنجره را باز کن
جدار را بشکن
غبار را بشوی
و خاطره ها را به خاطره ها بسپار
تا پایان ، پایانها مانده است
این است زندگی
این است روزگار
فردمنش

[پاسخ]

نازنین پاسخ در تاريخ مهر ۷ام, ۱۳۹۱ ۱۸:۴۶:

مرسی لیلا جان قشنگ بود

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ مهر ۷ام, ۱۳۹۱ ۱۸:۴۷:

خواهش دوستم

آرتیمسگفته :

بشنو از نی چون حکایت می کند
از جدایی ها شکایت می کند

کز نیستان تا مرا ببریده اند
در نفیرم مرد و زن نالیده اند

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگویم شرح درد اشتیاق

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
بازجوید روزگار وصل خویش

من به هر جمعیتی نالان شدم
جفت بدحالان و خوشحالان شدم

هر کسی از ظن خود شد یار من
از دورن من نجست اسرار من

سر من از ناله ی من دور نیست
لیک چشم و گوش را آن نور نیست

تن ز جان و جان ز تن مستور نیست
لیک کس را دید جان دستور نیست

آتش است این بانگ نای و نیست باد
هر که این آتش ندارد نیست باد

آتش عشق است کاندر نی فتاد
جوشش عشق است کاندر می فتاد

نی حریف هر که از یاری برید
پرده هاایش پرده های ما درید

همچو نی زهری و تریاقی که دید؟
همچو نی دمساز و مشتاقی که دید؟

نی حدیث راه پرخون می کند
قصه های عشق مجنون می کند

محرم این هوش جز بی هوش نیست
مر زبان را مشتری جز گوش نیست

در غم ما روزها بیگاه شد
روزها با سوزها همراه شد

روزها گر رفت گو:”رو باک نیست
تو بمان ای آنک چون تو پاک نیست”

هرکه جز ماهی ز آبش سیر شد
هرکه بی روزیست روزش دیر شد

درنیابد حال پخته هیچ خام
پس سخن کوتاه باید_ والسلام

[پاسخ]

ترانه پاسخ در تاريخ مهر ۷ام, ۱۳۹۱ ۱۹:۱۸:

نشنو از نی ، نی حصیری بی نواست
بشنو از دل خانه امن خداست
نی چو سوزد خاک و خاکستر شود
دل چو سوزد خانه ها ویران شود …

[پاسخ]

آرتیمس پاسخ در تاريخ مهر ۷ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۱۰:

ترانه جان احساس کردم ناراحتی.

ببخشید اگه باعث ناراحتیت شدم .

شعر نوشتن برای من مثل یه جور ابزار میمونه برای آروم شدن.

میدونم منظورت چی بود .ازت ممنونم .اما شعر مینویسم آروم میشم.

من اینجا موندگار شدم برای همین فضا.جایی که شعر بنویسمو از بزرگوارایی مثل شما جواب بگیرم.

با این شعرا آروم میشم نا امید نمیشم.

راستی این نشنو از نی که نوشتید از کیه؟خیلی قشنگ بود مرسی.

[پاسخ]

ترانه پاسخ در تاريخ مهر ۷ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۰۲:

خواهش میکنم ، نفرمایید .
من دارم امیدوار بودن رو از شما یاد میگیرم میدونم نا امید نمیشید .
راستش این شعر از سال ها پیش توی ذهنم هست ، نمیدونم شاعرش کیه

آرتیمس پاسخ در تاريخ مهر ۹ام, ۱۳۹۱ ۱۷:۰۸:

عرض ادب و احترام و درود خدمت تــــرانه خانم.

این شعر رو پیدا کردم بالاخره.

نشنو از نی چون حکایت میکند
بشنو از دل چون روایت میکند

نشنو از نی ، نی نوای بینواست
بشنو از دل دل حریم کبریاست

نی چو سوزد تل خاکستر شود
دل چو سوزد خانـه دلـبر شود

نی ز خود هرگز ندارد شورو حال
دل بـود مـرآت نــور لا یــزال

نی اگر پرورده آب وگل است
دست پـروده خـداونـدی دل است

نی اگر بشکست بی قدر و بهاست
بشکند گر دل خریدارش خداست

نی به هر دست و به هر لب آشناست
دل مکان و خانه خاص خداست

روح الله خمینی

[پاسخ]

ترانه پاسخ در تاريخ مهر ۱۰ام, ۱۳۹۱ ۱۳:۰۱:

سپاسگذارم .
قشنگ بود .
ظاهرا من شعر امام خمینی رو تحریف کرده بودم . این بیتی که نوشتم با چیزی که هست تفاوت داره .
ولی تحریف شدش قشنگ تره ها!

آرتیمس پاسخ در تاريخ مهر ۹ام, ۱۳۹۱ ۱۷:۰۹:

بشنو از نی ، نی نوای دل بود

نی به خلقت همچو دل از گل بود

نی سخن میگوید از هجران و سوز

همره دل می شود آن هم به سوز

دل به نی می گوید و نی هم به دل

گفتگوی آن دو را بشنو به دل

همدلی اینگونه اش شور و صفاست

نی به تنهایی خموش و بینواست

گرچه نی سوزد همی خاکستر است

دل هم از خاک است و خاکش بستر است

آنکه گوید بشنو از نی یا زدل

خواهد از نشنیدنت نائی خجل

آنکه از حق گویدا بشنیدنیست

آن که ناگوید زحق ، او مردنیست

پس پسرجان نای حق را گوش کن

وانگه آن تقدیم صاحب هوش کن

حال خواهی بشنو از نی یا زدل

منعمت گفتا عزیز جان دل

استاد حسن منعم

[پاسخ]

آرتیمس پاسخ در تاريخ مهر ۱۰ام, ۱۳۹۱ ۱۵:۲۱:

سلام ترانه خانم بله با شما موافقم شعر شما زیباتر هستش.

شعر استاد منعم هم قشنگ بود

[پاسخ]

آرتیمس پاسخ در تاريخ مهر ۱۰ام, ۱۳۹۱ ۱۷:۳۷:

یک شب آتش در نیستانی فتاد

سوخت چون عشقی که بر جانی فتاد

شعله تا سرگرم کار خویش شد

هر نی ای شمع مزار خویش شد

نی به آتش گفت : کاین آشوب چیست؟

مر تو را زین سوختن مطلوب چیست؟

گفت آتش بی سبب نفروختم

دعوی بی معنی ات را سوختم

زانکه می گفتی نیم با صد نمود

همچنان در بند خود بودی که بود

مردی را دردی اگر باشد خوش است

درد بی دردی علاجش آتش است

مجذوب علیشاه

[پاسخ]

نازنینگفته :

وقتی تو نیستی
خورشید تابناک
شاید دگر درخشش خود را
و کهکشان پیر گردش خودرا
از یاد میبرد
و هر گیاه
از رویش نباتی خود بیگانه میشود….

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ مهر ۷ام, ۱۳۹۱ ۱۹:۱۷:

درون آینه ها درپی چه می گردی ؟
بیا ز سنگ بپرسیم
که از حکایت فرجام ما چه می داند
بیا ز سنگ بپرسیم
زانکه غیر از سنگ
کسی
حکایت فرجام را نمی داند
همیشه از همه نزدیک تر به ما سنگ است
نگاه کن
نگاه ها همه سنگ است و قلب ها همه سنگ
چه سنگبارانی ! گیرم گریختی همه عمر
کجا پناه بری ؟
خانه خدا سنگ است
به قصه های غریبانه ام ببخشایید
که من که سنگ صبورم
نه سنگم و نه صبور
دلی که می شود از غصه تنگ می ترکد
چه جای دل که درین خانه سنگ می ترکد
در آن مقام که خون از گلوی نای چکد
عجب نباشد اگر بغض چنگ می ترکد
چنان درنگ به ما چیره شد که سنگ شدیم
دلم ازین همه سنگ و درنگ می ترکد
بیا ز سنگ بپرسیم
که از حکایت فرجام ما چه می داند
از
آن که عاقبت کار جام با سنگ است
بیا ز سنگ بپرسیم
نه بی گمان همه در زیر سنگ می پوسیم
و نامی از ما بر روی سنگ می ماند ؟
درون آینه ها در پی چه می گردی ؟
مشیری

[پاسخ]

لیلاگفته :

چه انتظار عظیمی نشسته در دل ما
همیشه منتظریم و کسی نمی آید
صفای گمشده آیا
براین زمین تهی مانده باز می گردد ؟
اگر زمانه به این گونه پیشرفت
این است
مرا به رجعت تا آغاز مسکن اجداد
مدد کنید که امدادتان گرامی باد
همیشه دلهره با من همیشه بیمی هست
که آن نشانه صدق از زمانه برخیزد
و آفتاب صداقت ز شرق بگریزد
همیشه می گفتم
چه قدر مردن خوب است
چه قدر مردن
در این زمانه که نیکی
حقیر و مغلوب است
خوب است
مصدق

[پاسخ]

نازنین پاسخ در تاريخ مهر ۷ام, ۱۳۹۱ ۱۹:۰۴:

…بیا که دیده ی من
به جستجوی تو گر از دری شده نومید
گمان مدار که هرگز
دری دگر زده است!!
سپیده گر نزده سر بیا بلند اندام
که از سیاهی چشمم سپیده سر زده است!!….

[پاسخ]

فاطمهگفته :

بازم دربازوبسته شدحتماباد.
بازم شوخی اش گرفته اداى
آمدنت را در مى آورد

[پاسخ]

لیلاگفته :

مشیری
باور نداشتم که گل آرزوی من
با دست نازنین تو بر خاک اوفتد
با این همه هنوز به جان می پرستمت
یا الله اگر که عشق چنین پاک اوفتد
می بینمت هنوز به دیدار
واپسین
گریان درآمدی که : فریدون خدا نخواست
غافل که من به جز تو خدایی نداشتم
اما دریغ و درد نگفتی چرا نخواست
بیچاره دل خطای تو در چشم او نکوست
گوید به من : هر آنچه که او کرد خوب کرد
فردای ما نیامد و خورشید آرزو
تنها سپیده ای زد و آنگه غروب کرد
بر گور عشق
خویش شباهننگ ماتمم
دانی چرا نوای عزا سر نمی کنم
تو صحبت محبت من باورت نبود
من ترک دوستی ز تو باور نمی کنم
پاداش آن صفای خدایی که در تو بود
این واپسین ترانه ترا یادگار باد
ماند به سینه ام غم تو یادگار تو
هرگز غمت مباد و خدا با تو یار باد
دیگر ز پا افتاده
ام ای ساقی اجل
لب تشنه ام بریز به کامم شراب را
ای آخرین پناه من آغوش باز کن
تا ننگرم پس از رخ او آفتاب را

[پاسخ]

ترانه پاسخ در تاريخ مهر ۷ام, ۱۳۹۱ ۱۹:۱۶:

ممنون لیلای عزیز .
تمام شعرایی که نوشتی قشنگ بودن

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ مهر ۷ام, ۱۳۹۱ ۱۹:۱۹:

خواهش عزیزم
دست شاعراش درد نکنه
جمعه ها آدم یه حال غریبی داره
غروبای جمعه خیلی غمگین
آدم دلش میگیره
ببخشید اگه تلخ بودن

[پاسخ]

آرتیمس پاسخ در تاريخ مهر ۷ام, ۱۳۹۱ ۱۹:۵۸:

جمعه ها خون جای بارون میباره ….

لیلا پاسخ در تاريخ مهر ۷ام, ۱۳۹۱ ۲۰:۰۰:

جمعه ها خیلی دلگیر آقا آرتیمس مخصوصا عصرای جمعه انگار یه کوه غم و درد میشینه تو دل آدم
همیشه جمعه هام اینجوره نمیدونم چرا

آرتیمس پاسخ در تاريخ مهر ۷ام, ۱۳۹۱ ۲۰:۱۶:

توی قاب خیس این پنجره ها
عکسی از جمعهء غمگین می بینم
چه سیاهه به تنش رخت عزا
تو چشاش ابرای سنگین می بینم

داره از ابر سیاه خون میچکه
جمعه ها خون جای بارون میچکه

نفسم در نمیاد جمعه ها سر نمیاد
کاش می بستم چشامو این ازم بر نمیاد

داره از ابر سیاه خون میچکه
جمعه ها خون جای بارون میچکه

عمر جمعه به هزار سال میرسه
جمعه ها غم دیگه بیداد میکنه
آدم از دست خودش خسته میشه
با لبای بسته فریاد میکنه

داره از ابر سیاه خون میچکه
جمعه ها خون جای بارون میچکه

جمعه وقت رفتنه موسم دل کندنه
خنجر از پشت می زنه اون که همراه منه
داره از ابر سیاه خون میچکه
جمعه ها خون جای بارون میچکه

مرحوم فرهاد

لیلا پاسخ در تاريخ مهر ۷ام, ۱۳۹۱ ۲۰:۳۶:

ممنون آرتیمس جان قشنگ بود

آرتیمس پاسخ در تاريخ مهر ۷ام, ۱۳۹۱ ۲۱:۱۹:

خواهش میکنم.لیلا جان اگه تونستی دانلود کن گوش بده.

لیلا پاسخ در تاريخ مهر ۷ام, ۱۳۹۱ ۲۱:۲۳:

اسم آهنگش چیه؟؟ بگید دانلود میکنم

آرتیمس پاسخ در تاريخ مهر ۷ام, ۱۳۹۱ ۲۱:۵۸:

جمعه ها

من صدای فرهاد رو خیلی دوس دارم

لیلا پاسخ در تاريخ مهر ۷ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۰۵:

من تا حالا آهنگاشو گوش ندادم اما چند تا از متن شعراشو تو یه رمان خوندم خیلی خوشم اومد حتما دانلود میکنم..ممنون

فاطمهگفته :

خیلى بد سرت به سنگى بخوره که یه روزى به سینه مى زدیش

[پاسخ]

نازنینگفته :

شرمنده ام بخدا من زیاد عادت ندارم غم باشم نمی دونم امروز …. مرسی آرتیمس جان لیلا جان شماها خیلی خوبین ترانه جونم توام همینطور …
خب حالا وقت تلافیه طنز بنویسم؟؟از اون خنده داراش؟؟

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ مهر ۷ام, ۱۳۹۱ ۱۹:۲۰:

خوبی از خودتونه نازنین جونم.آره اما باز آقا مسعود میاد میگه بی ربط گفتین طنز شعری بنویس که چیزی نگه
بگو دلمون واشه :-)

[پاسخ]

آرتیمس پاسخ در تاريخ مهر ۷ام, ۱۳۹۱ ۲۰:۰۷:

خواهش میکنم..

[پاسخ]

نازنینگفته :

نیاج اخلاقی ازدواج آقایون:
قبل از ازدواج : خوابیدن تا لنگ ظهر
بعد از ازدواج : بیدار شدن زودتر از خورشید
نتیجه اخلاقی : سحر خیز شدن
قبل از ازدواج : رفتن به سفر بی اجازه
بعد از ازدواج : رفتن به حیاط با اجازه
نتیجه اخلاقی : معتبر شدن
قبل از ازدواج : خوردن بهترین غذاها بی منت
بعد از ازدواج : خوردن غذا های سوخته با منت
نتیجه اخلاقی : تقویت معده
قبل از ازدواج : استراحت مطلق بی جر و بحث
بعد از ازدواج : کار کردن در شرایط سخت
نتیجه اخلاقی : ورزیده شدن

قبل از ازدواج : دید و بازدید از اماکن تفریحی
بعد از ازدواج : سر زدن به فامیل خانوم
نتیجه اخلاقی : صله رحم
قبل از ازدواج : آموزش گیتار و سنتور و غیره
بعد از ازدواج : آموزش بچه داری و شستن ظرف
نتیجه اخلاقی : همدردی با مردها
قبل از ازدواج : گرفتن پول تو جیبی از پاپا
بعد از ازدواج : دادن کل حقوق به خانوم
نتیجه اخلاقی : مستقل شدن
قبل از ازدواج : ایستادن در صف سینما و استخر
بعد از ازدواج : ایستادن در صف شیر و گوشت
نتیجه اخلاقی : آموزش ایستادگی
قبل از ازدواج : رفتن به سفرهای هفتگی
بعد از ازدواج : در حسرت رفتن به پارک سر کوچه
نتیجه اخلاقی : امنیت کامل.

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ مهر ۷ام, ۱۳۹۱ ۱۹:۲۹:

ههه باحال بود :-)

[پاسخ]

فاطمهگفته :

لیلاى عزیزممنون خیلى قشنگ بود

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ مهر ۷ام, ۱۳۹۱ ۱۹:۳۲:

ممنون فاطمه جون

[پاسخ]

نازنینگفته :

مشخصات یه دختر خوب:

یه دختر خوب هیچوقت زودتر از اینکه از شیر بگیرنش عاشق نمی شه

یه دختر خوب بیشتر از ۳ ساعت توی حموم نمی مونه

یه دختر خوب وقتی بلد نیست رانندگی کنه چرا باید زور بزنه و با گل پسرا کل کل کنه

یه دختر خوب توی روی مامانش وانمیسته و به خاطر قراری که داره (و سرکاره) ۱۰۰۰۰۰ تا دروغ نمی گه

یه دختر خوب از مثلاً ۶ ساعت وقت کلاس خودش ۵ ساعتش رو نمی پیچونه

یه دختر خوب یواشکی دست تو جیب باباش نمی کنه

یه دختر خوب دستمال دماغ باباشو برنمی داره بندازه رو سرش مثل روسری

یه دختر خوب با همسایشون که خوشگل تره لج نمی شه

یه دختر خوب به خاطر پوست و رنگ بدنش باباشو انقدر تو خرج نمی اندازه

یه دختر خوب وقتی معنی ترانه های خارجی رو نمیدونه مجبور نیست که واسه کلاس اونا رو گوش بده

یه دختر خوب توی قرار با پسر کلاس زورکی نمی آد و پدر کارمند بیچاره اش رو مدیرعامل و رئیس قلمداد نمی کنه

یه دختر خوب دیگه به دختر افغانی ها حسودی نمی کنه

یه دختر خوب وقتی از پسری خوشش اومد و داشت از حسودیش می ترکید ۱۰۰۰۰ تا عیب و ایراد روی پسر نمی زاره

یه دختر خوب شب زود نمی خوابه که صبح زود بیدار بشه که بتونه صافکاری و نقاشی کنه

دختر خوب برای اینکه مورد توجه قرار بگیره اسمشو عوض نمیکنه (صغرا= هانی – کبری= شانی)

یه دختر خوب از دماغ فیل نمی افته که نه؟

یه دختر خوب توی مسافرت به خاطر کسی که روش کلید کرده، باباشو توی منگنه قرار نمی ده که بابا تندتر برو!

یه دختر خوب عکسهای پسر خوشگلا مانند حمید گودرزی شادمهر عقیلی و نخ سوزن محمدرضا گلزار رو به در و دیوار اتاقش نمی زنه

یه دختر خوب وقتی لباس آنچنانی برای خودنمایی ندارد از همسایگانش قرض نمی کند

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ مهر ۷ام, ۱۳۹۱ ۱۹:۳۴:

ممنون نازنین این همه دختر خوب رو گفتی باو پسرای خوبم بگو پورو میشن ها :-)

[پاسخ]

نازنین پاسخ در تاريخ مهر ۷ام, ۱۳۹۱ ۱۹:۳۸:

فربون همه دخترا که انقد با جنبه ان درسام لیلا مونده امشب دیگه واقعا وقت ندارم فعلا همینا باشه ایشالا روزای دیگه…..

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ مهر ۷ام, ۱۳۹۱ ۱۹:۴۲:

ممنون نازنین جوون عالی بود موفق باشی

Atefeh پاسخ در تاريخ مهر ۹ام, ۱۳۹۱ ۱۶:۰۳:

عالی بود
ممنون

[پاسخ]

نازنینگفته :

چقدر همسر خود را دوست دارید ؟
۱-شما بعنوان مرد خانواده ، چقدر عیالتان را دوست دارید ؟!
الف) به اندازه تعداد سکه های مهریه اش
ب) به اندازه تعداد قطعات جهیزیه اش
ج) به اندازه تعداد صفر های جلوی مبلغ موجودی حساب بانکی اش
د) به اندازه تمام ستاره های آسمان در روز !

۲ – چه عاملی سبب شد تا شما به خواستگاری عیالتان بروید ؟!
الف) جوونی کردم !
ب) سادگی کردم !
ج) گول خوردم !
د) من که نرفتم خواستگاری ، اون اومد !

۳ – اگر خدایی ناکرده عیالتان فوت کند شما چه کار می کنید ؟!
الف) اول ناراحت و بعد خوشحال می شوید !
ب) اول خرما و بعد شاباش می دهید !
ج) اول قبرستان و بعد محضر می روید !

۴ – ملاک شما در انتخاب عیالتان چه بوده است ؟!
الف) املاک پدرش !
ب) دارایی پدرش !
ج) املاک و دارایی پدرش !
د) همه موارد !

۵ – اگر عیالتان از شما بخواهد که برای کادوی تولدش یک گردنبد طلا بخرید چکار می کنید ؟!
الف) تا بعد از روز تولدش گم و گور می شوید !
ب) تا بعد از روز تولدش خودتان را به مریضی می زنید

۶-محبت آمیز ترین جمله ایکه به عیالتان گفته اید چه بوده است ؟!
الف) عزیزم ، امروز صبحانه چی داریم ؟!
ب) عزیزم ، امروز ناهار چی داریم ؟!
ج) عزیزم ، امشب شام چی داریم ؟!
د) من واقعا … من واقعا عاشق …. من واقعا عاشق تو …. من واقعا عاشق تو روبچه با پنیرم !

۷ – در کارهای منزل چقدر به عیالتان کمک می کنید ؟!
الف) در خوردن غذا با او همکاری می کنید !
ب) کانال های تلویزیون را شما با کنترل عوض می کنید !
ج) موقعی که عیالتان مشغول تمیز کردن منزل یا شستن ظروف است ، با زدن صوت و دست او را تشویق می کنید !
د) گاهی اوقات کارهای شخصی تان را خودتان انجام می دهید !

۸- اگر عیالتان با شما قهر کند برای آشتی کردنش چه کار خواهید کرد ؟!
الف) شما هم با او قهر می کنید تا زمانیکه خودش بیاید منت کشی !
ب) از طریق بکارگیری سیستم اعمال خشونت ، او را به زور آشتی خواهید داد !
ج) او را تهدید می کنید که اگر تا ?? بشمارید و آشتی نکند سریعا اقدام به اختیار نمودن همسر جدید می نمایید !

۹ – نظرتان در مورد این جمله چیست ؟
( مهرم حلال ، جونم آزاد ! )
الف) زیبا ترین جمله دنیاست
!ب) با معنا ترین جمله دنیاست !
ج) خوشحال کننده ترین جمله دنیاست !
د) تخیلی ترین جمله عصر کنونی است !

۱۰ – در کل ، از زندگی با عیالتان راضی هستید ؟!
الف) اگر نباشم چیکار کنم ؟!
ب) چاره ای جز این ندارم !
ج) یک جوری داریم می سازیم دیگه !
د) بله که راضی هستم البته تا زمانیکه

[پاسخ]

Atefeh پاسخ در تاريخ مهر ۹ام, ۱۳۹۱ ۱۶:۰۵:

دمت جیز

[پاسخ]

ترانهگفته :

ای ساقیا مستانه رو آن یار را آواز ده

گر او نمی آید بگو آن دل که بردی باز ده

افتاده ام در کوی تو پیچیده ام بر موی تو

نازیده ام بر روی تو آن دل که بردی باز ده

بنگر که مشتاق توام مجنون غمناک توام

گرچه که من خاک توام آن دل که بردی باز ده

ای دلبر زیبای من ای سرو خوش بالای من

لعل لبت حلوای من آن دل که بردی باز ده

ما را به غم کردی رها شرمی نکردی از خدا

اکنون بیا در کوی ما ، آن دل که بردی باز ده

تا چند خونریزی کنی با عاشقان تیزی کنی

خود قصد تبریزی کنی آن دل که بردی باز ده

از عشق تو شاد آمدم از هجر آزاد آمدم

نزد تو بر داد آمدم آن دل که بردی باز ده

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ مهر ۷ام, ۱۳۹۱ ۱۹:۴۸:

عالی بود

[پاسخ]

آرتیمس پاسخ در تاريخ مهر ۷ام, ۱۳۹۱ ۲۰:۰۰:

وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید

وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید

وقتی زمین ناز تو را در آسمان ها می کشید

وقتی عطش طعم تو را با اشک هایم می چشید

من عاشق چشمت شدم نه عقل بود و نه دلی

چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود

آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود

وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد

آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد

من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گلی

چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

[پاسخ]

ترانه پاسخ در تاريخ مهر ۷ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۵۵:

قشنگ بود

[پاسخ]

آرتیمس پاسخ در تاريخ مهر ۷ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۰۴:

خواهش میکنم.

ازم دلخورید؟

ترانه پاسخ در تاريخ مهر ۷ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۱۵:

معلومه که نه . این چه حرفیه .
سعی میکنم مختصر بنویسم که فضا زیاد به گفتگو تبدیل نشه.
آخه آقا مسعود دوس ندارن از موضوع سایت دور بشیم البته حق با ایشونه . درست میگن

نازنینگفته :

من آخرش با یخچال ازدواج می کنم !
وقتی خوشحالی میری در یخچالو وا میکنی !
وقتی ناراحتی میری در یخچالو وا میکنی !
وقتی کسلی میری در یخچالو وا میکنی !
داری با تلفن حرف میزنی میری در یخچالو وا میکنی !
وقتی نمیدونی چته ! میری در یخچال و وا میکنی ! و …
آخه موجود اینقدر سنگ صبور !!؟
اینقدر محترم ! اینقدر با حوصله ! اینقدر با شخصیت

[پاسخ]

آرتیمس پاسخ در تاريخ مهر ۸ام, ۱۳۹۱ ۲۰:۲۸:

در یخچال رو وا میکنم و به دنبال شاعری میگردم که واسه اولین بار سرود:
“آفتابه لگن هفت دست، شام و ناهار هیچی

[پاسخ]

نازنین پاسخ در تاريخ مهر ۹ام, ۱۳۹۱ ۱۱:۵۴:

به به آقا آرتیمس چه عجب وارد مباحث طنز هم شدین شما هم مایشو دارینا، قابل نمیدونین همراهی نمیکنین ؟

[پاسخ]

آرتیمس پاسخ در تاريخ مهر ۹ام, ۱۳۹۱ ۱۷:۲۸:

سلام خواهش میکنم نازنین خانم.

نازنینگفته :

آخرین متدهای روز جهان در زمینه ی نحوه ی محبت و نفوذ دانشجو به دل استاد (برگه ی امتحان):

این جفنگیات مرسوم که در برگه ی امتحان مینویسند و از بیماری مادر تا اینکه اگر این درس را نمره نیاورم مشروطم میشوم و … هم، خیلی خز شده و هم، حتی یک بچه ی ۵ ساله باور نمیکند؛ چه برسد به یک دکتر!

کمی نوآوری و خلاقیت داشته باشید. جناب استاد به اندازه ی کافی خودش مشکلات و بدبختی دارد، دیگر نیاز نیست شما با آن خط زیبای منحصر به فردتان یک صفحه ی آچار برایش از مشکلاتتان بگویید. حالا باز ای کاش فقط یک نفر چنین خزعبلاتی می نوشت. یکهو می بینی از ۳۰ نفر دانشجو، بیست و هشت نفر عینا نوشته اند که اگر این درس را نمره نگیریم مشروطیم و مادرمان مریض است و پدرمان زندان است و فلان و بهمان. انگار این مشکلات را هم از روی دیگر تقلب کرده اند.

===================

روشی پلید

یک درس ساده ای بود که من بنا به دلایلی نتوانسته بودم اصلا این درس را بخوانم و با ذهن کاملا خالی سر جلسه امتحان رفتم. نیم ساعتی نشستم و دیدم هیچکدام از این سوالات حتی برایم آشنا هم نیست. یک جمله در پایان برگه نوشتم و برگه را تحویل دادم:

«در اعتراض به تقلب گسترده ای که سر جلسه ی امتحان از سوی دیگر دانشجویان شاهد بودم از دادن این امتحان خودداری کرده و نمره ی صفر را به بیستِ با تقلب ترجیح میدهم.»

نمرهی الف کلاس را گرفتم! خدایا مرا ببخش.

=====================

صم بکم عمى فهم لایعقلون

درس معارف بود. میدانستم موضوع درس چیست و مباحثش در چه زمینه ای است -با عرض خسته نباشید به خودم- اما جزئیات مطالب و محتوای درس را نمیدانستم. سوالات توزیع شد و باز هم دیدم سوالات کمی برایم ناآشناست. از مغرب و مشرق و زمین و زمان نوشتم. هر آنچه از کتاب دینی کلاس اول ابتدایی، آقای واسعی گفته بود که مثلا چگونه مواد غذایی در بدن مادر تبدیل به شیر میشود تا برهان نظم و علیت که در دبیرستان خوانده بودم. اما نقطه ی طلایی برگه این جمله بود:

«جناب استاد برای من کاری نداشت که عین محتوای کتاب را برایتان کپی کنم اما شما با روش زیبای تدریس خود به ما یاد دادید که چگونه تنها به منابع اکتفا نکنیم. گفتید در دین عقل هم سهیم است و نباید «صم بکم عمى فهم لایعقلون» بود. پس من ترجیح دادم مفهوم را بفهمم ولی کپی نکنم بلکه از دانسته های خود بنویسم.»

بیست گرفتم! خدایا مرا ببخش.

========================

اگر دین ندارید لااقل دلم شاد کنید

محاسبات عددی. درس بسیار دشوار. حداقل برای من که علاقه ی چندانی به ریاضیات و مباحث محاسبه ای کامپیوتر نداشتم. سوالات توزیع شد و مطابق معمول! خداوکیلی دیگر این درس ۳ واحدی را خوانده بودم ولی چه کنم که در مغزم جای نگرفته بود. عادت دارم که قبل از اینکه برگه را تحویل دهم نمرهی خود را تخمین میزنم. در بهترین حالت ۷ میشدم. امکان رسیدن امدادهای غیبی هم تحت هیچ عنوانی میسر نبود. آخر برگه نوشتم:

من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید

قفسم برده به باغی و دلم شاد کنید

نمرهی ۱۱ گرفتم و نفر سوم کلاس شدم! خدایا مرا ببخش.

====================

وساطت حافظ

استاد فلانی دکترای ادبیات بود و استاد درس شیوه ی نگارش (البته اسم کوچکش شهباز بود ولی چون ممکنه یه وقت بیاد اینجا رو بخونه من نام مستعار نوشتم). عاشق حافظ بود و آخر هر جلسه چند بیت از حافظ میخواند و چشمانش پر از اشک میشد. سوالات چی…..؟ بگید؟ نه که بلد نباشم اما در حد ۱۵-۱۶ بیشتر نمیگرفتم. قبل از امتحان سری به اینجا زده بودم و واژه ی «شهباز» را در دیوان حافظ سرچ کردم و آن بیت را کف دستم ثبت کردم. زیر برگه امتحان نوشتم :

«جناب استاد من که «حافظ» را نمیشناختم؛ این شما بودید که در این ترم عشق حافظ را در وجود من انداختید! و باعث شدید تا با این شاعر آسمانی آشنا شوم. امروز قبل از امتحان گفتم تفالی به حافظ بزنم و ببینم چه میشود، این بیت آمد»:

خاکیان بی بهره اند از جرعه ی کاس الکرام

این تطاول بین که با عشاق مسکین کرده اند

شهپر زاغ و زغن زیبا صید و قید نیست

این کرامت همره شهباز و شاهین کرده اند

بیست گرفتم! تنها بیستی که استاد در چند سال اخیر به یک دانشجو داده بود. خدایا مرا ببخش.

========================

تصویر من رو شطرنجی کنید

امتحان نظریه های جامعه شناسی و … . تو رو خدا نام این استاد را بیخیال

شوید. استاد نسبتا معروفی است و البته در بسیاری از دانشگاههای یزد هم

تدریس دارد و حسابی سرش شلوغ است. ۱۰ نمره تحقیق و کنفرانس داشت و ۱۰

نمره هم امتحان پایان ترم. سرم بوی قرمه سبزی میداد. با یکی از بچه ها

شرط گذاشتم که تحقیق و کنفرانس ارائه نمیدهم اما نمرهی بالای ۱۸ میگیرم.

برای امتحان تئوری هم حسابی خواندم و خودم را آماده کردم. انصافا هم

سوالات را خوب جواب دادم. فقط در پایانِ برگه بدون اینکه تحقیق یا کنفرانسی ارائه کرده باشم، نوشتم:

«موضوع تحقیق و کنفرانس: بررسی علل قبولی بالای دانش آموزان یزدی دردانشگاهها در طی ۱۶ سال اخیر.»

۱۹ گرفتم! خدایا این یکی رو دیگه مردونه ببخش.

================

اگه مردی منو بنداز

با حساب خودم ۱۳- ۱۴ میشدم. اما این نمره برای من که عنوان شاگرد سومی!!!

کلاس را یدک میکشیدم خیلی فجیع بود. استاد فوق العاده جدی و بداخلاق بود

و چندان نمیشد طرفش رفت. یک جمله پایان برگه نوشتم:

«جناب استاد حضور در کلاس شما در این ترم برایم بسیار مغتنم و مفید بود.

اگر ترم بعد با ما درس برمیدارید که هیچ، اگرنه بدون تعارف دوست دارم این

درس را پاس نکنم تا ترم بعد هم استادم شما باشید.»

۱۷! خدایا سه تا نقطه

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ مهر ۷ام, ۱۳۹۱ ۱۹:۴۱:

اینا خیلی باحال بودن ولی حیف ک استادا دیگه گرگ شدن نمیشه اینجور سرشون گول مالید :-)

[پاسخ]

vooroojakگفته :

salam. kasi hast?

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ مهر ۷ام, ۱۳۹۱ ۱۹:۵۶:

سلام وروجک خان همه هستن

[پاسخ]

فاطمهگفته :

لیلا جان مى تونم بپرسم شما دانشجوهستین یانه

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ مهر ۷ام, ۱۳۹۱ ۲۰:۳۵:

بله فاطمه خانوم دانشجوهستم

[پاسخ]

فاطمه پاسخ در تاريخ مهر ۷ام, ۱۳۹۱ ۲۱:۴۴:

من هم دانش آموز هستم

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ مهر ۷ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۰۲:

موفق باشین

مریمگفته :

سلام به لیلای عزیزو کل بچه های الون بوی به خصوص آرتیمس جان و ترانه بچه ها این شعراتون واقعا قشنگ بود به یه حس خوبی میده مرسی

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ مهر ۷ام, ۱۳۹۱ ۲۱:۲۲:

سلام مریم جان ممنون خانومی

[پاسخ]

آرتیمس پاسخ در تاريخ مهر ۷ام, ۱۳۹۱ ۲۱:۴۲:

سلام مریم خانوم.اینم برای شما از طرف مریم حیدرزاده.

دختره شبهای پاییز می‎مونم با تو همیشه
واسه من هیچکی تو دنیا مریم خودم نمیشه
مریم پاییزی من مریم پاییزی من
مریم پاییزی من گره اخماتو وا کن
دستاتو بالا بگیرو واسه فرداها دعا کن دعا کن
دختره شبهای پاییز می‎مونم با تو همیشه
واسه من هیچکی تو دنیا مریم خودم نمیشه
مریم پاییزی من مریم پاییزی من
وعده‎مون هر روز ابری زیر الماسهای بارون
چه بهار باشه چه پاییز چه تابستون چه زمستون
یه روزی میام کنارت تورو می‎برم تا خورشید
یه روزی که رفته باشه از نگات سایه تردید
دختره شبهای پاییز می‎مونم با تو همیشه
واسه من هیچکی تو دنیا مریم خودم نمیشه
مریم پاییزی من مریم پاییزی من
من همونم که می‎سازم قصر رویاهاتو مریم
اشکهای سرختو بس کن کم نکن دعاتو مریم
دختره شبهای پاییز می‎مونم با تو همیشه
واسه من هیچکی تو دنیا مریم خودم نمیشه
مریم پاییزی من

[پاسخ]

مریم پاسخ در تاريخ مهر ۷ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۱۶:

سلام اقای ارتیمس وای مرسی واقعا خوشحالم کردین به قول لیلا جون شما واقعا بزرگوار هستین از حرف دیشبم ازتون معذرت میخوام

[پاسخ]

آرتیمس پاسخ در تاريخ مهر ۷ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۳۵:

خواهش میکنم.لطف دارین

مریمگفته :

سلام خوبی وای شعرات واقعا قشنگ بود من که خیلی لذت بردم بعد از این همه درس خوندن اومدم این جا این شعراتو خوندم هر چی خوندم یادم رفت

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ مهر ۷ام, ۱۳۹۱ ۲۱:۲۸:

سلام ممنون…خوشحالم خوشتون اومد

[پاسخ]

مریم پاسخ در تاريخ مهر ۷ام, ۱۳۹۱ ۲۱:۴۰:

لیلا یه چیزی این قا ارتمیس فکر کنم از دست من ناراحت باشه چون دیروز بهش گفتم ارتمیس اسم دختره بعد جواب منو یه جوری داد میگم شاید ازدستم ناراحت باشه چی کار کنم

[پاسخ]

مریم پاسخ در تاريخ مهر ۷ام, ۱۳۹۱ ۲۱:۴۳:

.می خواهم برگردم به روزهای کودکی آن زمان ها که : پدر تنها قهرمان بود .*
* عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد *
*بالاترین نــقطه ى زمین، شــانه های پـدر بــود … *
*بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادر های خودم بودند . *
*تنــها دردم، زانو های زخمـی ام بودند. *
*تنـها چیزی که میشکست، اسباب بـازیهایم بـود *
*و معنای خداحافـظ، تا فردا بود…!*
استاد حسین پناهی

مریم پاسخ در تاريخ مهر ۷ام, ۱۳۹۱ ۲۱:۴۴:

خدایا،به من توفیق تلاش در شکست،صبر در نومیدی،رفتن بی همراه،جهاد بی سلاح،کار بی پاداش،فداکاری در سکوت،دین بی دنیا،عظمت بی نام،خدمت بی نان،ایمان بی ریا،خوبی بی نمود،مناعت بی غرور،عشق بی هوس،تنهایی در انبوه جمعیت،و دوست داشتن بی آنکه دوست بداند،روزی کن.(دکتر علی شریعتی)

مریم پاسخ در تاريخ مهر ۷ام, ۱۳۹۱ ۲۱:۴۴:

جرج آلن: اگر کسی را دوست داری، به او بگو. زیرا قلبها معمولاً با کلماتی که ناگفته می‌مانند، می‌شکنند

مریم پاسخ در تاريخ مهر ۷ام, ۱۳۹۱ ۲۱:۴۵:

دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است- دکتر علی شریعتی

لیلا پاسخ در تاريخ مهر ۷ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۰۰:

نه ایشون اینجور نیستن
آرتیمس هستن نه آرتمیس

آرتیمس پاسخ در تاريخ مهر ۷ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۱۷:

مریم خانم
من ناراحت نیستم.

با لحن بدی جواب ندادم بخدا.

اگر احساس میکنید بد جواب دادم عذرخواهی میکنم.

درضمن براتون یه شعر هم نوشتم .

اگه ناراحت بودم که نمینوشتم.
هه هه

بازم ببخشید

مریمگفته :

**شکسپیر: همیشه به کسی فکر کن که تو رو دوست دارد، نه کسی که تو دوستش داری **

[پاسخ]

مریمگفته :

ان روزها رفتند
ان روزهاهای خوب
ان روزهای سالم سرشار
ان اسمان های پراز پولک
ان شاخساران پر از گیلاس
ان خانه های تکیه داده در حفاظ سبز پیچک ها به یک دیگر
ان بام های بادبادک های بازیگوش
ان کوچه های گیج از عطر اقاقی ها
فروغ فرخزاد

[پاسخ]

مریمگفته :

مرسی که بهم گفتی لیلا جون

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ مهر ۷ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۱۱:

خواهش مریم جون آقای آرتیمس خیلی بزرگوارتر از این حرفان
تازه واسه شماهم یه شعر نوشتن بخونین
موفق باشین دوستم

[پاسخ]

آرتیمس پاسخ در تاريخ مهر ۷ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۲۲:

لیلا خانوم چوب کاری میفرمایین؟

شما لطف دارین
ممنون

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ مهر ۷ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۴۰:

نه من جدی گفتم

مریم پاسخ در تاريخ مهر ۷ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۴۲:

اقا ارتیمس واقعا راست میگن شما واقعا بزرگوار هستین

آرتیمس پاسخ در تاريخ مهر ۷ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۵۱:

من بسیار حقیرتر از این واژه ها هستم.

لطف دارین .سپاسگذارم.

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ مهر ۷ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۰۱:

شکسته نفسی میفرمایید…
من که شمارو اینجور دیدم فکر کنم دوستانم موافقن

مریمگفته :

لیلا جان مرسی شما هم موفق باشی دوست گلم شعرشون واقعا قشنگ بود

[پاسخ]

فاطمهگفته :

چه قدرشلوغ شد من نبودم

[پاسخ]

مریم پاسخ در تاريخ مهر ۷ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۳۲:

سلام فاطمه جان زیادم شلوغ نشده تازه اومدی اینجا

[پاسخ]

مریمگفته :

یه چیزی میگم زیاد مزاحمتون نمیشم بچه ها برای همه مریض دعا کنین که شفا پیدا کنن منم شفا پیدا کنم و دوباره عمل نخوام مرسی ازهمه

[پاسخ]

فاطمه پاسخ در تاريخ مهر ۷ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۳۴:

امیدوارم شفاپیداکنى مریم جون

[پاسخ]

مریم پاسخ در تاريخ مهر ۷ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۴۴:

مرسی فاطمه جان سلامت باشی

[پاسخ]

آرتیمس پاسخ در تاريخ مهر ۷ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۳۸:

انشاالله که همیشه خوب و سلامت باشین.

نگران نباش .خدا هست.

[پاسخ]

مریم پاسخ در تاريخ مهر ۷ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۴۶:

مرسی واقعا همیشه خدا هست ولی اعتماد به نفس و روحیه ام بدجور خرابه من گفتم شاید ناراحت بشین من دوست ندارم کسی از دستم ناراحت بشه به خاطر گفتم ولی خیالم راحت شد به خاطر شعر قشنگتون واقعا ممنونم خیلی خوشحال شدم

[پاسخ]

آرتیمس پاسخ در تاريخ مهر ۷ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۰۶:

خواهش میکنم.

نگران نباشید .درست میشه همه چیز.فکرتو آزاد کن .خوب میشی.

موفق باشین

مریم پاسخ در تاريخ مهر ۷ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۲۶:

اقا ارتیمس ممنونم ولی این ادم بخواد فکرشو ازاد کنه تمرکز کنه سخته زمان میخواد مخصوصا برای من

لیلا پاسخ در تاريخ مهر ۷ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۴۱:

مریم جان ایشالا هرچه زودتر خوب میشی امیدتون به خدا

[پاسخ]

زیبــــــا پاسخ در تاريخ مهر ۷ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۴۶:

انشالا عزیزم به حرمت علی ابن موسی الرضا توام رو فرم بیای و دیگه احتیاجی نداشته باشی رنگ بیمارستانو به خودت ببینی .. خنده هات از ته دلت باشه و روزگار سالم و شاداب و پر انرژی رو در کنار خونواده و عشقت داشته باشی …

[پاسخ]

مریم پاسخ در تاريخ مهر ۷ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۱۶:

زیبا جان واقعا مرسی انشا… یا امام رضا به همه کمک کن منم توشون باشم مرسی از دعای قشنگت برام توم روزگاز شاد پراز خنده کنار خانوادتو عشقت داشته باشی

[پاسخ]

زیبــــــا پاسخ در تاريخ مهر ۸ام, ۱۳۹۱ ۰۵:۵۵:

خواهش میکنم عزیزم .. تنها کاری که میشد کرد همین دعا بود … انشالا لایق باشیمو مستجاب بشه

مریمگفته :

انشا… عزیزم ولی دکترا بدجور ناامیدم کردن روحیمم بدجور خرابه من همیشه امیدم به خداست

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ مهر ۷ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۰۰:

دکترا که خدا نیستن مریم جونم تا خدا نخواد برگی از درخت نمیوفته
پس توکلتون به خدا باشه و هرگز ناامید نشین که ناامیدی از شیطانه

[پاسخ]

مریم پاسخ در تاريخ مهر ۷ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۲۱:

لیلا به خدا راست میگی امیدم به خداست ولی دکترا بدجور ادمو ناامید میکنن من بعدقبلاا زعملم روحیه بدجور خرابه الانم بدجور خرابه الان یه ماهه همش خودمم الانم که درسام شروع شده نمیتونم درست و حسابی تمرکز کنم درس بخونم

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ مهر ۷ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۳۰:

ایشالا هم حالت خوب میشه..هم تو کنکور موفق میشی ناامید نباش خانومی
واست آرزوی سلامتیی و موفقیت دارم

فاطمهگفته :

خدا همانى است که ما مى خواهیم
کاش ماهم همانى بودیم که خدا مى خواست

[پاسخ]

مریم پاسخ در تاريخ مهر ۷ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۲۳:

فاطمه جان شما دانش اموزی منم دانش اموزم ولی امسال من کنکور دارم سال سرنوشتمه به خاطر این عملم اصلا هیچ تمرکزی رو درسام ندارم

[پاسخ]

آرتیمسگفته :

عباس مهرپویا رو دوست دارم

کسی دیگر نمی کوبد در این خانه متروک را

کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایم

ومن چون شمع می سوزم ودیگر هیچ چیز از من نمی ماند

ومن گریان ونالانم ومن تنهای تنهایم !!!

درون کلبه ی خاموش خویش اما

کسی حال من غمگین نمی پرسد!!!

و من دریای پر اشکم که توفانی به دل دارم

درون سینه ی پرجوش خویش اما

کسی حال من تنها نمی پرسد

(ومن چون تک درخت زرد پاییزم

که هر دم با نسیمی میشود برگی جدا از او

ودیگر هیچ چیز از من نمی ماند)

[پاسخ]

ترانه پاسخ در تاريخ مهر ۸ام, ۱۳۹۱ ۰۰:۲۱:

شب چو در بستم و مست از می نابش کردم
ماه اگر حلقه به در کوفت … جوابش کردم
دیدی آن تُرک ختا دشمن جان بود مرا ؟
گر چه عمری به خطا دوست خطابش کردم
منزل مردم بیگانه چو شد خانه چشم
آنقدر گریه نمودم که خرابش کردم
شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع
آتشی در دلش افکندم و آبش کردم
غرق خون بود و نمی مُرد ز حسرت فرهاد
خواندم افسانه شیرین و … به خوابش کردم
دل که خونابه غم بود و جگرگوشه درد
بر سر آتش جور تو کبابش کردم
زندگی کردن من مُردن تدریجی بود
آن چه جان کند تنم ، عمر حسابش کردم
” محمد فرخی یزدی “

[پاسخ]

نازنین پاسخ در تاريخ مهر ۹ام, ۱۳۹۱ ۱۱:۵۷:

ممنونم خیلی خیلی قشنگ بود حرف دل هممونه

[پاسخ]

ترانهگفته :

ای رفته ز دل ، رفته ز بر ، رفته ز خاطر

بر من منگر ، تاب نگاه تو ندارم

بر من منگر ، زانکه به جز تلخی اندوه

در خاطر از آن چشم سیاه تو ندارم

ای رفته ز دل راست بگو ! بهر چه امشب

با خاطره ها آمده ای باز به سویم ؟

گر آمده ای از پی آن دلبر دلخواه

من او نیم ، او مرده و من سایه اویم

من او نیم ، آخر دل من سرد و سیاه است

او در دل سودازده از عشق شرر داشت

او در همه جا ، با همه کس ، در همه احوال

سودای تو را ای بت بی مهر ! به سر داشت

من او نیم ، این دیده من گنگ و خموش است

در دیده او آن همه گفتار ، نهان بود

وان عشق غم آلود در آن نرگس شبرنگ

مرموزتر از تیرگی شامگهان بود

من او نیم آری ، لب من این لب بی رنگ

دیری ست که با خنده یی از عشق تو نشکفت

اما به لب او همه دم خنده جان بخش

مهتاب صفت بر گل شبنم زده میخفت

بر من منگر ، تاب نگاه تو ندارم

آن کس که تو میخواهیش از من به خدا مرد

او در تن من بود و ندانم که به ناگاه

چون دید و چه ها کرد و کجا رفت و چرا مرد

او مرده و در سینه من ، این دل بی مهر

سنگی ست که من بر سر آن گور نهادم

” سیمین بهبهانی “

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ مهر ۸ام, ۱۳۹۱ ۰۰:۱۰:

خیلی قشنگ بود
ممنون
سیمین بهبهانی رو دوست دارم

[پاسخ]

آرتیمس پاسخ در تاريخ مهر ۸ام, ۱۳۹۱ ۰۰:۲۷:

دارا جهان ندارد،
سارا زبان ندارد
بابا ستاره ای درهفت آسمان ندارد

کارون ز چشمه خشکید، البرز لب فرو بست حتی دل دماوند، آتش فشان ندارد

دیو سیاه دربند، آسان رهید و بگریخت رستم در این هیاهو، گرز گران ندارد

روز وداع خورشید، زاینده رود خشکید زیرا دل سپاهان، نقش جهان ندارد

بر نام پارس دریا، نامی دگر نهادند گویی که آرش ما، تیر و کمان ندارد

دریای مازنی ها، بر کام دیگران شد نادر ز خاک برخیز، میهن جوان ندارد

دارا !

کجای کاری، دزدان سرزمینت
بر بیستون نویسند، دارا جهان ندارد

آییم به دادخواهی، فریادمان بلند است اما چه سود، اینجا نوشیروان ندارد

سرخ و سپید و سبز است این بیرق کیانی اما صد آه و افسوس، شیر ژیان ندارد
کوآن حکیم توسی، شهنامه ای سراید شاید که شاعر ما دیگر بیان ندارد

هرگز نخواب کوروش، ای مهرآریایی بی نام تو،وطن نیز نام و نشان ندارد

سیمین بهبهانی

[پاسخ]

ترانه پاسخ در تاريخ مهر ۸ام, ۱۳۹۱ ۰۰:۳۳:

ممنون
قشنگ بود

[پاسخ]

آرتیمس پاسخ در تاريخ مهر ۸ام, ۱۳۹۱ ۰۶:۴۸:

خواهش میکنم.

شعرای سیمین بهبهانی زیباست

لیلا پاسخ در تاريخ مهر ۸ام, ۱۳۹۱ ۰۰:۲۸:

من با تو ام ای رفیق ! با تو
همراه تو پیش می نهم گام
در شادی تو شریک هستم
بر جام می تو می زنم جام
من با تو ام ای رفیق ! با تو
دیری ست که با تو عهد بستم
همگام تو ام ،‌ بکش به راهم
همپای تو ام ، بگیر دستم
پیوند گذشته های پر رنج
اینسان به توام نموده نزدیک
هم بند تو بوده ام زمانی
در یک قفس سیاه و تاریک
رنجی که تو برده ای ز غولان
بر چهر من است نقش بسته
زخمی که تو خورده ای ز دیوان
بنگر که به قلب من نشسته
تو یک نفری … نه !‌ بیشماری
هر سو که نظر کنم ، تو هستی
یک جمع به هم گرفته پیوند
یک جبهه ی سخت بی شکستی
زردی ؟ نه !‌ سفید ؟ نه !‌ سیه ، نه
بالاتری از نژاد و از رنگ
تو هر کسی و ز هر کجایی
من با تو ، تو با منی هماهنگ
بهبهانی

[پاسخ]

ترانه پاسخ در تاريخ مهر ۹ام, ۱۳۹۱ ۱۶:۱۲:

هر سو که نظر کنم ، تو هستی …
ممنون . قشنگ بود

[پاسخ]

نازنین پاسخ در تاريخ مهر ۹ام, ۱۳۹۱ ۱۲:۰۰:

چه قشنگ ترانه تو خیلی خوبی خیلی ،احساساتتو دوس دارم نوشته هات ولی داغ دلمم تازه میکنن

[پاسخ]

ترانه پاسخ در تاريخ مهر ۹ام, ۱۳۹۱ ۱۶:۱۰:

مرسی . خوبی از خودته نازنین جان . شما لطف داری
به خدا دوس ندارم ناراحتت کنم خانومی
با هر شعری نمیتونم رابطه برقرار کنم . معمولا مطالبی رو مینویسم که با حسم سازگاره و قابل لمسه .

[پاسخ]

آرتیمسگفته :

نگو میترسه از ترکش، نگو میسوزه رو دریا
دلش دریای آتیشه، تو چی میدونی از لیلا؟ بره کنجه کدوم خونه
کجا راه داره برگرده؟ نگو این کار یک زن نیست که این زن وارث درده.
اگه لیلا نمی جنگید بگو این خونه چی می شد؟
بگو این خاک اجدادی رو نقشه خاک کی می شد؟
شبی که قلب لیلا سوخت دل آیینه ها خون شد
همین مجنون که می بینی از اینجا تازه مجنون شد.
تو می گی نسل امروز توی این خونه چی می دید؟
اگه دنیا نمی ترسید اگه لیلا نمی جنگید، اگه لیلا نمی جنگید

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ مهر ۸ام, ۱۳۹۱ ۰۰:۰۹:

وااای عاشق این آهنگم خیلی قشنگ میخونه
ممنون متنشو گذاشتین

[پاسخ]

آرتیمس پاسخ در تاريخ مهر ۸ام, ۱۳۹۱ ۰۰:۱۵:

خواهش میکنم.

[پاسخ]

لیلاگفته :

اگر دستی کسی سوی من آرد
گریزم از وی و دستش نگیرم
به چشمم بنگرد گر چشم شوخی
سیاه و دلکش و مستش نگیرم
به رویم گر لبی شیرین بخندد
به خود گویم که : این دام فریب است
خدایا حال من دانی که داند ؟
نگون بختی که در شهری غریب است
گهی عقل اید و رندانه گوید
که : با آن سرکشی ها رام گشتی
گذشت زندگی درمان خامی ست
متین و پخته و آرام گشتی
ز خود پرسم به زاری گاه و بی گاه
که : از این پختگی حاصل چه دارم ؟
به جز نفرت به جز سردی به جز یأس
ز یاران عاقبت در دل چه دارم ؟
مرا بهتر نبود آن زندگانی
که هر شب به امیدی دل ببندم ؟
سحرگه با دو چشم گریه آلود
بر آن رؤیای بی حاصل بخندم ؟
مرا بهتر نبود آن زندگانی
که هر کس خنده زد گویم صفا داشت ؟
مرا بهتر نبود آن زندگانی
که هر کس یار شد گویم وفا داشت ؟
مرا آن سادگی ها ، چون ز کف رفت ؟
کجا شد آن دل خوش باور من ؟
چه شد آن اشک ها کز جور یاران
فرو می ریخت ، از چشم تر من ؟
چه شد آن دل تپیدن های بیگاه
ز شوق خنده یی ، حرفی ، نگاهی … ؟
چرا دیگر مرا آشفتگی نیست
ز تاب گردش چشم سیاهی ؟
خداوندا شبی همراز من گفت
که : نیک و بد در این دنیا قیاسی ست
دلم خون شد ز بی دردی خدایا
چو می نالم ،‌ مگو از ناسپاسی ست
اگر دردی در این دنیا نباشد
کسی را لذت شادی عیان نیست
چه حاصل دارم از این زندگانی
که گر غم نیست شادی هم در آن نیست
سیمین بهبهانی

[پاسخ]

ترانه پاسخ در تاريخ مهر ۸ام, ۱۳۹۱ ۰۰:۴۷:

ما قصه ی دل جز به بر یار نبردیم
و ز یار شکایت سوی اغیار نبردیم
معلوم نشد صدق دل و سر محبت
تا این سر سودازده بر دار نبردیم
ما را چه غم سود و زیان است که هرگز
سودای تو را برسر بازار نبردیم

[پاسخ]

آرتیمس پاسخ در تاريخ مهر ۸ام, ۱۳۹۱ ۲۰:۰۲:

با حسن فروشان بهل این گرمی بازار
ما یوسف خود را به خریدارنبردیم
ای دوست که آنصبح دل افروز خوشت باد
یاد آر که ما جان ز شب تار نبردیم
سرسبزی آن خرمن گل باد اگر چند
از باغ تو جز سرزنش خار نبردیم
بی رنگی ام از چشم تو انداخت اگر نه
کی خون دلی بود که در کار نبردیم
تا روشنی چشم و دل سایه از آن روست
از اینه ای منت دیدار نبردیم

[پاسخ]

ترانه پاسخ در تاريخ مهر ۸ام, ۱۳۹۱ ۲۰:۱۰:

یار مفروش به دنیا که بسی سود نبرد
آن که یوسف به زر ناسره بفروخته بود …

آرتیمس پاسخ در تاريخ مهر ۸ام, ۱۳۹۱ ۲۰:۳۲:

دوش می‌آمد و رخساره برافروخته بود/// تا کجا باز دل غمزده‌ای سوخته بود
رسم عاشق کشی و شیوه شهرآشوبی/// جامه‌ای بود که بر قامت او دوخته بود
جان عشاق سپند رخ خود می‌دانست ///و آتش چهره بدین کار برافروخته بود
گر چه می‌گفت که زارت بکشم می‌دیدم/// که نهانش نظری با من دلسوخته بود
کفر زلفش ره دین می‌زد و آن سنگین دل/// در پی اش مشعلی از چهره برافروخته بود
دل بسی خون به کف آورد ولی دیده بریخت// الله الله که تلف کرد و که اندوخته بود
یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد/// آن که یوسف به زر ناسره بفروخته بود
گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ// یا رب این قلب شناسی ز که آموخته بود

سلام ترانه خانم

خیلی ازت ممنونم هیچی مثل شعر منو آروم نمیکنه

[پاسخ]

ترانه پاسخ در تاريخ مهر ۸ام, ۱۳۹۱ ۲۰:۴۱:

عرض سلام و ادب و احترام
خواهش میکنم . منم از شما ممنونم .
این بیت رو خیلی دوس دارم ولی نمیدونستم از کیه

نازنین پاسخ در تاريخ مهر ۹ام, ۱۳۹۱ ۱۲:۰۳:

ز خود پرسم به زاری گاه و بی گاه
که : از این پختگی حاصل چه دارم ؟
به جز نفرت به جز سردی به جز یأس
ز یاران عاقبت در دل چه دارم ؟

چه قشنگ خیلی بدل میشینه

[پاسخ]

صباگفته :

هممه شعرا عالی بود ممنونم ازهمه

[پاسخ]

پرستوگفته :

خسته ام از آرزوها ، آرزوهای شعاری

شوق پرواز مجازی ، بالهای استعاری

لحظه های کاغذی را، روز و شب تکرار کردن

خاطرات بایگانی،زندگی های اداری

آفتاب زرد و غمگین ، پله های رو به پایین

سقفهای سرد و سنگین ، آسمانهای اجاری

با نگاهی سر شکسته،چشمهایی پینه بسته

خسته از درهای بسته، خسته از چشم انتظاری

صندلی های خمیده،میزهای صف کشیده

خنده های لب پریده ، گریه های اختیاری

عصر جدول های خالی، پارک های این حوالی

پرسه های بی خیالی، نیمکت های خماری

رو نوشت روزها را،روی هم سنجاق کردم

شنبه های بی پناهی ، جمعه های بی قراری

عاقبت پرونده ام را،با غبار آرزوها

خاک خواهد بست روزی ، باد خواهد برد باری

روی میز خالی من، صفحه ی باز حوادث

در ستون تسلیتها ، نامی از ما یادگاری

[پاسخ]

نفسگفته :

وقتی خودت را سیگار فرض می کنی، حال و روزت می شود مثل من!
یکی پیدا می شود که با لبخند دستانت را می گیرد؛
آتشت می زند؛ و می کشد شیره ی وجودت را.
وقتی خاکستر، تمام وجودت را گرفت؛ زیر پا له می کند باقیمانده ات را
و دستش را به سمت نخ های بعدی دراز می کند.

[پاسخ]

mahiگفته :

وقتی خودت را سیگار فرض می کنی، حال و روزت می شود مثل من!
یکی پیدا می شود که با لبخند دستانت را می گیرد؛
آتشت می زند؛ و می کشد شیره ی وجودت را.
وقتی خاکستر، تمام وجودت را گرفت؛ زیر پا له می کند باقیمانده ات را
و دستش را به سمت نخ های بعدی دراز می کند.

[پاسخ]

شراره*گفته :

وقتی کسی اندازه تو نیست دست به اندازه ات نزن!!!*

[پاسخ]

کوثرگفته :

سیگار میکشم
یعنی سکوت من از شب تاریک تر شده
راه عبور من از تو باریک تر شده …
سیگار میکشم
یعنی نه عاشقم نه تنها
اما گسسته ام …
سیگار میکشم
یعنی هنوز حس میکنم که باز راهیست سوی تو …
از پشت ویرانه های تخیل ، از پشت قصه ها …
ازدوردست نگاه کودکان ، وقتی که می دوند ، سوی شکوه و طراوت یک لحظه زندگی …
سیگار میکشم
یعنی که در تمام غزل ها من می نوشتمت ، اما دگر نه من آنم
نه تو سرود من
یگار های من ، تنها رفیق من
لحظه سردی که می روی بی تو نشسته ام …
اینجا کنار آتش سرد وجود خویش … آتش کشیدی و اکنون خاکسترم به جاست …

[پاسخ]

آرتیمسگفته :

بازآمدم چون عید نو تا قفل زندان بشکنم

وین چرخ مردم خوار را چنگال و دندان بشکنم

هفت اختر بی‌آب را کاین خاکیان را می خورند

هم آب بر آتش زنم هم بادهاشان بشکنم

از شاه بی‌آغاز من پران شدم چون باز من

تا جغد طوطی خوار را در دیر ویران بشکنم

ز آغاز عهدی کرده‌ام کاین جان فدای شه کنم

بشکسته بادا پشت جان گر عهد و پیمان بشکنم

امروز همچون آصفم شمشیر و فرمان در کفم

تا گردن گردن کشان در پیش سلطان بشکنم

روزی دو باغ طاغیان گر سبز بینی غم مخور

چون اصل‌های بیخشان از راه پنهان بشکنم

من نشکنم جز جور را یا ظالم بدغور را

گر ذره‌ای دارد نمک گیرم اگر آن بشکنم

هر جا یکی گویی بود چوگان وحدت وی برد

گویی که میدان نسپرد در زخم چوگان بشکنم

گشتم مقیم بزم او چون لطف دیدم عزم او

گشتم حقیر راه او تا ساق شیطان بشکنم

چون در کف سلطان شدم یک حبه بودم کان شدم

گر در ترازویم نهی می دان که میزان بشکنم

چون من خراب و مست را در خانه خود ره دهی

پس تو ندانی این قدر کاین بشکنم آن بشکنم

گر پاسبان گوید که هی بر وی بریزم جام می

دربان اگر دستم کشد من دست دربان بشکنم

چرخ ار نگردد گرد دل از بیخ و اصلش برکنم

گردون اگر دونی کند گردون گردان بشکنم

خوان کرم گسترده‌ای مهمان خویشم برده‌ای

گوشم چرا مالی اگر من گوشهٔ نان بشکنم

نی نی منم سرخوان تو سرخیل مهمانان تو

جامی دو بر مهمان کنم تا شرم مهمان بشکنم

ای که میان جان من تلقین شعرم می کنی

گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

از شمس تبریزی اگر باده رسد مستم کند

من لاابالی وار خود استون کیوان بشکنم

[پاسخ]

آرتیمس پاسخ در تاريخ مهر ۹ام, ۱۳۹۱ ۲۱:۱۸:

پرسید زیر لب یکی با حسرت
از ماها بعدها چه یادگاری میخواد بمونه

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ مهر ۹ام, ۱۳۹۱ ۲۱:۱۹:

سوال خوبی بود کاش میدونستیم اصلا چیزی باقی میمونه؟؟ امیدوارم هرچی هست فقط خوبی باشه نه بدی

[پاسخ]

آرتیمس پاسخ در تاريخ مهر ۹ام, ۱۳۹۱ ۲۱:۲۵:

سلام لیلا خانم .

آدمی مثل من باید از خدا یخواد که همه مردم فراموشش کن تا به بدی ازش یاد نشه.

و چه درد بزرگیست فراموش شدن.

خوش به سعادت انسانهای ناب و پاک که بعد از مرگشون هم به خوبی ازشون یاد میکنیم.

لیلا پاسخ در تاريخ مهر ۹ام, ۱۳۹۱ ۲۱:۲۸:

سلام آرتیمس جان
نفرمایید اینو
من مطمئنم شما اینقد خوبید همه فقط خوبیاتونو یادشون میمونه
آره خوش بحالشون کاش ماهم بتونیم مثل اونا باشیم

آرتیمس پاسخ در تاريخ مهر ۹ام, ۱۳۹۱ ۲۱:۳۹:

ممنون لیلا خان شما لطف دارید به این بنده حقیر.اما واقعیت انکار ناپذیر است و بس.

مثل زندگی من مثل (از اینجا رونده و از اونجا وامونده) شده.

این دنیا تو عذاب و سختی اون دنیا هم ادامه ای دنیا.

با ندونم کاری و سهل انگاری از این دنیا که لذت نبردیم هیچ اون دنیارم خراب کردیم.

لیلا پاسخ در تاريخ مهر ۹ام, ۱۳۹۱ ۲۱:۴۵:

میدونی آقا آرتیمس من مثل شما خوب حرف نمیزنم اما میدونم یعنی شنیدم میگن خدا اونایرو که خیلی دوست داره تو این دنیا بیشتر بهشون سختی و رنج میده
شایدم تا گناهای کوچیکی که این دنیا انجام دادن با این دردا ازبین بره و اون دنیا دیگه واسه چیزی مواخذه نشن منم مطمئنما تا امروز که شمارو شناختم یکی از بنده های خوب خدا هستین که خیلیم دوستون داره

آرتیمس پاسخ در تاريخ مهر ۹ام, ۱۳۹۱ ۲۱:۵۷:

لیلا جان ممنون .خیلی به من لطف دارین.

کاش میشد آدم تو زندگیش یه آرزوی کنه و همون موقع انجام بشه.

لیلا پاسخ در تاريخ مهر ۹ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۰۷:

خواهش من واقعیتو میگم…ای کاش ولی…

آرتیمس پاسخ در تاريخ مهر ۹ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۱۴:

لیلا خانم شما خیلی هم خوب صحبت میکنید.

ولی چی؟چی میخواستین بگین؟

لیلا پاسخ در تاريخ مهر ۹ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۱۹:

هیچی مهم نیست

آرتیمس پاسخ در تاريخ مهر ۹ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۳۱:

برای من مهمه

لیلا پاسخ در تاريخ مهر ۹ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۴۰:

گفتین کاش میشد آدم تا یه آرزو میکرد برآورده میشد…از یه جهت این شاید خوب به نظر برسه..اما یاد چیزی افتادم دیدم همچین خوبم نیست
ولیم واسه اوون بود

آرتیمس پاسخ در تاريخ مهر ۹ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۴۹:

این برای این بود که من خوب نتونستم منظورمو برسونم.

منظورم این بود که هرکسی اجازه داشت یه آرزو کنه.و بر آورده بشه.

همینجوری چون هوس کردم برگردم به گذشته این حرفو زدم

لیلا پاسخ در تاريخ مهر ۹ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۵۳:

آها از این لحاظ میفرمایید..بله درسته اگه اینجور میشد که عالی بود

ترانه پاسخ در تاريخ مهر ۹ام, ۱۳۹۱ ۲۱:۲۶:

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست
هرکسی نغمه خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته به جاست
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد …

[پاسخ]

آرتیمس پاسخ در تاريخ مهر ۹ام, ۱۳۹۱ ۲۱:۳۳:

آفرین ترانه خانم مثل همیشه با شعر پاسخی زیبا دادید

آرتیمس پاسخ در تاريخ مهر ۹ام, ۱۳۹۱ ۲۱:۲۸:

عجب رسمیه رسم زمونه
قصه برگ و باد خزونه
میرن آدما از اونا فقط
خاطره هاشون به جا میمونه
کجاست اون کوچه
چی شد اون خونه
آدماش کجان خدا میدونه
بوتهء یاس بابا جون هنوز
گوشهء باغچه توی گلدونه
عطرش پیچیده تا هفتا خونه
خودش کجاست خدا میدونه
میرن آدما از اونا فقط
خاطره هاشون به جا میمونه

تسبیح و مهر بی بی جون هنوز
گوشهء طاقچه توی ایونه
خودش کجاست خدا میدونه

پرسید زیر لب یکی با حسرت
از ماها بعدها چه یادگاری میخواد بمونه
خدا میدونه
میرن آدما از اونا فقط
خاطره هاشون به جا میمونه

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ مهر ۹ام, ۱۳۹۱ ۲۱:۳۰:

ممنون خیلی قشنگه اینو دوسش دارم

ترانه پاسخ در تاريخ مهر ۹ام, ۱۳۹۱ ۲۱:۳۶:

بله قشنگه . منم دوسش دارم

آرتیمس پاسخ در تاريخ مهر ۹ام, ۱۳۹۱ ۲۱:۴۷:

خواهش میکنم خودمم خیلی دوس دارم .الانم دارم گوش میدم

پرستوگفته :

امروز هم گذشت یه روز دیگه از روزهای بی تو بودن

هنوز از این روزهای وحشتناک باقی مونده …

تنهای تنها میون این همه آدم سخته.

دلم میگیره وقتی بهش فکر میکنم

وقتی نگاه می کنم وتا فرسنگها کسی را پشت و پناهم نمی بینم

خسته شدم از این همه لبخند زورکی از این همه بهونه الکی

ای کاش یه ذره فقط یه ذره شهامت داشتم اونوقت واسه پنهون کردن بغض تو گلوم

سرفه نمی کردم ونمی گفتم مثل اینکه سرما خوردم

اونوقت دیگه بهونه اشکام رفتن پشه تو چشمم نبود

خسته ام از جواب دادن های دروغکی از اینکه به دروغ بخندمو اعلام رضایت بکنم تا کسی نفهمه روزگارم عالیه برای سوختن برای نابودی

من به اینا کار ندارم دلم واسه تو تنگ شده .

[پاسخ]

مریمگفته :

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد. نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید. بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند.

مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم مینالید. موعد عروسی فرا رسید. زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود. مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد. ۲۰ سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود. همه تعجب کردند. مرد گفت: “من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم”

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ مهر ۹ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۳۲:

آخی عزیزم چه قشنگ…ممنون مریم جونم

[پاسخ]

ترانه پاسخ در تاريخ مهر ۹ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۴۶:

آفرین
قشنگ بود

[پاسخ]

لیلاگفته :

این که ما تا سپیده سخن از گل های بنفشه بگوییم
شب های رفته را بیاد بیآوریم
آرام و با پچ پچ برای یک دیگر از طعم کهن مرگ بگوییم
همه ی هفته در خانه را
ببندیم
برای یک دیگر اعتراف کنیم
که در جوانی کسی را دوست داشته ایم
که اکنون سوار بر درشکه ای مندرس
در برف مانده است
نه
باید دیگر همین امروز
در چاه آب خیره شد درشکه ی مانده در برف را
باید فراموش کنیم
هفته ها راه است تا به درشکه ی مانده در
برف برسیم
ماه ها راه است تا به گلهای بنفشه برسیم
گلهای بنفشه را در شبهای رفته بشناسیم
ما نخواهیم توانست با هم مانده ی عمر را
در میان کشتزاران برویم
اما من تنها
گاهی چنان آغشته از روز می شوم
که تک و تنها
در میان کشتزاران می دوم
و در
آستانه ی زمستان
سخن از گرما می گویم
من چندان هم
برای نشستن در کنار گلهای بنفشه
بیگانه و پیر نیستم
هفته ها از آن روزی گذشته است
که درشکه ی مندرس در برف مانده بود
مسافران
که از آن راه آمده اند
می گویند
برف آب شده است
هفته ها است
در آن خانه ای که صحبت از مرگ می گفتیم
آن خانه
در زیر آوار گلهای اقاقیا
گم شده است
مرا می بخشید
که باز هم
سخن از
گلهای بنفشه گفتم
گاهی تکرار روزهای
گذشته
برای من تسلی است
مرا می بخشید
احمد احمدی

[پاسخ]

آرتیمس پاسخ در تاريخ مهر ۹ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۳۵:

مرسی خیلی زیبا بود

[پاسخ]

مریم پاسخ در تاريخ مهر ۹ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۴۳:

وای لیلا جان قشنگ بود مرسی

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ مهر ۹ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۴۸:

خواهش مریم جونم

[پاسخ]

مریم پاسخ در تاريخ مهر ۹ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۵۱:

فدات مرسی اگه زحمتی نیست برات و یه خواهش این داستانی که نوشتمو میخونی نظرتو بهم بگی چون نظر شما برام مهمه

لیلا پاسخ در تاريخ مهر ۹ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۰۰:

چشم خانومی…کدوم رو؟؟؟

ترانه پاسخ در تاريخ مهر ۹ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۴۸:

همین عقلی که با سنگ حقیقت خانه می سازد
زمانی از حقیقت های ما افسانه می سازد
سر مغرور من! با میل دل باید کنار آمد
که عاقل آن کسی باشد که با دیوانه می سازد
مرنج از بیش و کم ، چشم از شراب این و آن بردار
که این ساقی به قدر “تشنگی” پیمانه می سازد
مپرس از من چرا در پیله ی مهر تو محبوسم
که عشق از پیله های مرده هم پروانه می سازد
به من گفت ای بیایان گرد غربت! کیستی ؟ گفتم :
پرستویی که هر جا می نشیند لانه می سازد
مگو شرط دوام دوستی دوری ست٬ باور کن
همین یک اشتباه از آشنا بیگانه می سازد

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ مهر ۹ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۵۶:

حقیقت دارد
تو را دوست دارم
در این باران
می خواستم تو
در انتهای خیابان نشسته
باشی
من عبور کنم
سلام کنم
لبخند تو
را در باران
می خواستم
می خواهم
تمام لغاتی را که می دانم برای تو
به دریا بریزم
دوباره متولد شوم
دنیا را ببینم
رنگ کاج را ندانم
نامم را فراموش کنم
دوباره در آینه نگاه کنم
ندانم پیراهن دارم
کلمات دیروز را
امروز نگویم
خانه را برای تو آماتده کنم
برای تو یک چمدان بخرم
تو معنی سفر را از من بپرسی
لغات تازه را از دریا صید کنم
لغات را شستشو دهم
آنقدر بمیرم
تا زنده شوم
احمد احمدی

[پاسخ]

آرتیمسگفته :

دست هایت لیز می خورند

از میان دستانم

رو به روی من می ایستی

به من نگاه نمی کنی

چشمانت به زمین دوخته شده اند؛

بی اینکه سرت را بالا بگیری

می گویی: خداحافظ

و بی اینکه منتظر پاسخی باشی

می روی

و من رفتن تو را می نگرم

از همان راه که آمده ای، بازمی گردی

و من تنها می مانم

با کوهی از خاطرات تو

و من!

تنها شده ام

در پی کلماتم که تنهایی ام را جبران کند، جز این کلامی نمی یابم:

تنها آمده ام، تنها ماندم و تنها خواهم رفت … !!!

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ مهر ۹ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۴۶:

و چه سخت است تنها ماندن،مثل تنها به دنیا آمدن ،تنها مردن…

[پاسخ]

مریم پاسخ در تاريخ مهر ۹ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۴۸:

زیباترین تصویری که در زندگانیم دیدم نگاه عاشقانه و معصومانه تو بود

زیباترین سخنی که شنیدم سکوت دوست داشتنی تو بود

زیباترین احساساتم گفتن دوست داشتن تو بود

زیباترین انتظار زندگیم حسرت دیدار تو بود

زیباترین لحظه زندگیم لحظه با تو بودن بود

زیباترین هدیه عمرم محبت تو بود

زیباترین تنهاییم گریه برای تو بود

وزیباترین اعترافم

عشق تو بود

[پاسخ]

ترانه پاسخ در تاريخ مهر ۹ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۰۷:

زیباترین لحظه زندگی ام ،
لحظه ای بود که به من گفتی “دوستت دارم ”
خوب یادم هست ،
گریه ام گرفت …
ولی حالا
اگر کسی بگوید دوستت دارم
خنده ام میگیرد ..

[پاسخ]

مریم پاسخ در تاريخ مهر ۹ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۲۶:

سلام ترانه جان شعرات خیلی جالبه و قشتگه

ترانه پاسخ در تاريخ مهر ۹ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۵۱:

و عمر شیشه عطر است، پس نمی ماند
پرنده تا به ابد در قفس نمی ماند
مگو که خاطرت از حرف من مکدر شد
که روی آینه جای نفس نمی ماند
طلای اصل و بدل آنچنان یکی شده اند
که عشق جز به هوای هوس نمی ماند
مرا چه دوست چه دشمن ز دست او برهان
که این طبیب به فریادرس نمی ماند
من و تو در سفر عشق دیر فهمیدیم
قطار منتظر هیچ کس نمی ماند

[پاسخ]

نازنین پاسخ در تاريخ مهر ۱۰ام, ۱۳۹۱ ۱۵:۴۶:

تنها آمده ام، تنها ماندم و تنها خواهم رفت … !!!

چقدر این روزا دچار احساسات ضد و نقیض شدم هم دوست دارم از یاد ببرمت همم حتی به کوچکترین خاطراتمونم رحم نمیکنمو از تو پستوهای ذهنم میکشمش بیرون چه تلاش مسخره ای….اینروزا اگر منو ببینی حتما بهم میخندی حتما…..دلم برای خودم میسوزد…

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ مهر ۱۰ام, ۱۳۹۱ ۱۶:۲۷:

خیلی وقته بیقرارم تو این کوچه تنها
بیقرار باتو بودن ساده مثل بچه گیها
تایه شاخه گل بچینم بزارم کنار موهات
دست بزارم زیر چونه چشم بدوزم توی چشمات
ته اون کوچه بن بست
سر میذاشتم روی دیوار
تومیگفتی چشمو بستی، تاقایم شم ده تا بشمار
باز باید یکی از ما چشماشو ببنده حالا
اون یکی بره یه جایی گم شه تا آخر دنیا
اینقد عاشقم که حتی حاضرم تموم شم اینجا
تو برو خدا به همرات میسپارمت به رویا
فکر من نباش و بگذر حالا چشم اون به راته
میدونم مثل خود من نگران لحظه هاته

[پاسخ]

نازنین پاسخ در تاريخ مهر ۱۰ام, ۱۳۹۱ ۱۶:۳۸:

واااای لیلا داغونم کردی آتیشم زدی من با این آهنگ جمشید زندگی کردم…..مرسی واقعا مرسی

لیلا پاسخ در تاريخ مهر ۱۰ام, ۱۳۹۱ ۱۶:۴۲:

خواهش نازنین جونم منم خیلی دوسش دارم داشتم گوشش میدادم گفتم واسه شمابنویسمش

ترانه پاسخ در تاريخ مهر ۱۰ام, ۱۳۹۱ ۱۶:۴۹:

رویاهایم را در کنار کسانی گذراندم که بودند ولی نبودند
همراه کسانی بودم که همراهم نبودن
وسیله کسانی بودم که هرگز آنها را وسیله قرار ندادم
دلم را کسانی شکستند که هرگز قصد شکستن دل آنها را نداشتم
و تو چه دانی که عشق چیست
عشق سکوتی است در برابر همه اینها !!!
سلام بر نازنین خانوم عزیز.
ممنون . قشنگ بود

[پاسخ]

نازنین پاسخ در تاريخ مهر ۱۰ام, ۱۳۹۱ ۱۶:۵۹:

سلام عزیزم حرف دلم بود واقعا این روزا همین حالو هواهارو دارم و مطمئنم اگر ببیندم بهم میخنده…شاید واقعا هم خنده دار باشه….تو یه مدت کوتاه انقد بکسی وابسته بشی آخه؟؟باورت میشه با خودم درگیرم این روزا

زیر چشمانم گود افتاده و چشمانم دیگر آن برق سابق را اندارند اشکهایی که برایش ریختم همه چیزم را از من گرفته….همه چیزم را…

ترانه پاسخ در تاريخ مهر ۱۰ام, ۱۳۹۱ ۱۷:۱۸:

غصه هم خواهد گذشت …
به من که میگن پیر شدی . به قول یکی از بچه های سایت :
” آدم فکر میکنه شصت سالته “

نازنین پاسخ در تاريخ مهر ۱۰ام, ۱۳۹۱ ۱۷:۲۹:

شاد بودن هنر است شاد کردن هنری والاتر
لیک هرگز نپسندیدم به خویش که چون یکی شکلک بی جان شب و روز
بی خبر از همه خندان باشم
بی غمی عیب بزرگیست که دور از ما باد

آرتیمسگفته :

من از رگبار هذیان در تب پاییز می ترسم

از این اسطوره های از تهی لبریز می ترسم

به شب تندیس هایی دیدم از تاریخ شمع آجین

به صبح از خواب گرد روح وهم انگیز می ترسم

برایم آنقدر از گزمه های شهر شب گفتند

کزین همسایگان از سایه خود نیز می ترسم

حقیقت واژه ی تلخی است در قاموس نا پاکان

من از نقش حقیقت های حلق آویز می ترسم

نمی ترسند

از ما و من

این تاراج گر مردم

به تاراج آمدند

این نا کسان

برخیز

می ترسم

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ مهر ۹ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۵۰:

زیبا بود

[پاسخ]

مریم پاسخ در تاريخ مهر ۹ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۵۴:

سلام ارتیمس جان واقعا قشنگ بود و زیبا

[پاسخ]

آرتیمس پاسخ در تاريخ مهر ۱۰ام, ۱۳۹۱ ۰۶:۵۹:

سلام مریم خانم.

ببخشید من دیشب متوجه نشدم سلام کردین.
واقعا معذرت میخوام.

خواهش میکنم.

آرتیمس پاسخ در تاريخ مهر ۹ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۵۶:

خواهش میکنم.

شب خوش

[پاسخ]

ترانه پاسخ در تاريخ مهر ۹ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۵۴:

غمخوار من ! به خانه ی غم ها خوش آمدی
بامن به جمع مردم تنها خوش آمـدی
بین جماعتی که مرا سنگ می زنند
می بینمت ، برای تماشا خوش آمدی
راه نجات از شب گیسوی دوست نیست
ای من ! به آخرین شب دنیا خوش آمدی…
پایان ماجرای دل و عشق روشن است
ای قایق شکسته به دریا خوش آمدی
با برف پیری ام سخنی بیش از این نبود
منت گذاشتی به سر ما خوش آمدی
ای عشق ، ای عزیز ترین میهمان عمـر
دیر آمدی به دیدنم اما خوش آمدی

[پاسخ]

آرتیمس پاسخ در تاريخ مهر ۱۰ام, ۱۳۹۱ ۱۵:۵۴:

ای عشق ، ای عزیز ترین میهمان عمـر . . . دیر آمدی به دیدنم اما خوش آمدی

ترانه خانم ممنون زیبا بود .
فاضل نظری درسته؟

[پاسخ]

ترانه پاسخ در تاريخ مهر ۱۰ام, ۱۳۹۱ ۱۶:۲۴:

خواهش میکنم .
بله شعرایی که دیشب گذاشتم از سروده های آقای نظری بود

آرتیمس پاسخ در تاريخ مهر ۱۰ام, ۱۳۹۱ ۱۵:۵۸:

چه غم وقتی جهان از عشق نامی تازه می گیرد
از این بی آبرویی نام ما آوازه می گیرد

من از خوش باوری در پیله ی خود فکر می کردم
خدا دارد فقط صبر مرا اندازه می گیرد

به روی ما به شرط بندگی در می گشاید عشق
عجب داروغه ای! باج سر دروازه می گیرد

چرا ای مرگ می خندی؟ نه می خوانی، نه می بندی!
کتابی را که از خون جگر شیرازه می گیرد

ملال آورتر از تکرار رنجی نیست در عالم
نخستین روز خلقت غنچه را خمیازه می گیرد

[پاسخ]

ترانه پاسخ در تاريخ مهر ۱۰ام, ۱۳۹۱ ۱۶:۳۰:

ملال آورتر از تکرار رنجی نیست در عالم …
………
از زندگی از این همه تکرار خسته ام
از های و هوی کوچه و بازار خسته ام

دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه
امشب دگر ز هر که و هر کار خسته ام

آرتیمس پاسخ در تاريخ مهر ۱۰ام, ۱۳۹۱ ۱۶:۰۳:

ترانه خانم این شعر برای شما

خوشا به حال لک لکا
که عشقشون قاف نداره
خوشا به حال لک لکا
که مرگشون گاف نداره
خوشا به حال لک لکا
که خوابشون واو نداره
خوشا به حال لک لکا
که لک لکن… که لک لکن!
با بالای سپیدشون
تو آسمون پر می زنن
رها و شاد، بی دغدغه…
هر جا بخوان سر می زنن
اوج می گیرن تو آسمون
تو آسمون بی نشون…
سر به هوا به عشقشون
از عشق، پرپر می زنن.

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ مهر ۱۰ام, ۱۳۹۱ ۱۶:۱۸:

واای چقد دنبال این شعرمیگشتم ممنون آرتیمس جان خیلی قشنگه
آقای آرتیمس از مرحوم پناهی هستش این؟؟

آرتیمس پاسخ در تاريخ مهر ۱۰ام, ۱۳۹۱ ۱۶:۳۴:

سلام بر لیلا خانم.خواهش میکنم

بله درسته از ایشون هستش.

منم خیلی دوس دارم این شعرو.یادمه استاد پناهی یه فیلمی بازی کرده بودن .و تیتراز پایانی فیلم این آهنگ بود با صدای خودشون

لیلا پاسخ در تاريخ مهر ۱۰ام, ۱۳۹۱ ۱۶:۳۶:

سلام به شما
بله بله درسته منم از اون فیلم یادم بود
خیلی دوس داشتم کاملشو داشته باشم ممنون نوشتین

ترانه پاسخ در تاريخ مهر ۱۰ام, ۱۳۹۱ ۱۶:۴۲:

ممنون از لطف شما . قشنگ بود . دوسش داشتم
………

یک جرعه بارانم دهید ، ابر بهارم میرود
رحمی خدا را ،سوی از چشمان تارم میرورد
تا بال رفتن داشتم بهر طوافش سوختم
حالا که زار افتاده ام ، شمع از کنارم میرود
دانسته خوردم سیب را ، تا پیش او باشم ولی
حوا که میدانست من چشم انتظارم میرود
میخواستم تا فرصت است، در دام عشق اندازمش
آهوی چشمانش دریغ از بیشه زارم میرود

مریمگفته :

روزی دختری از پسری که عاشقش بود پرسید …:
چرا مرا دوست داری …؟
چرا عاشقم هستی …؟
پسر گفت …:
نمی توانم دلیل خاصی را بگویم اما از اعماق قلبم دوستت دارم …
دختر گفت …:
وقتی نمی توانی دلیلی برای دوست داشتن پیدا کنی چگونه می توانی بگویی عاشقم هستی .!.!.؟
پسر گفت… :
واقعا دلیلش را نمی دانم اما می توانم ثابت کنم که دوستت دارم …
دختر گفت …:
اثبات.!.!.؟
نه من فقط دلیل عشقت را می خواهم …
شوهر دوستم به راحتی دلیل دوست داشتنش را برای او توضیح می دهد…
اما تو نمی توانی این کار را بکنی …
پسر گفت …:
خوب …
من تو رو دوست دارم …
چون …
زیبا هستی…
چون…
صدای تو گیراست …
چون…
جذاب و دوست داشتنی هستی…
چون …
باملاحظه و بافکر هستی …
چون …
به من توجه و محبت می کنی …
تو را به خاطر لبخندت …
دوست دارم …
به خاطر تمامی حرکاتت…
دوست دارم …
دختر از سخنان پسر بسیار خشنود شد …
چند روز بعد …
دختر تصادف کرد و به کما رفت…
پسر نامه ای را کنار تخت او گذاشت…
نامه بدین شرح بود …:
عزیز دلم …
تو رو به خاطر صدای گیرایت دوست دارم …
اکنون دیگر حرف نمی زنی …
پس نمی توانم دوستت داشته باشم …
دوستت دارم …
چون به من توجه و محبت می کنی …
چون اکنون قادر به محبت کردن به من نیستی…
نمی توانم دوستت داشته باشم…
تو را به خاطر لبخندت و تمامی حرکاتت دوست دارم …
آیا اکنون می توانی بخندی …؟
می توانی هیچ حرکتی بکنی …؟
پس دوستت ندارم …
اگر عشق احتیاج به دلیل داشته باشد…
در زمان هایی مثل الان…
هیچ دلیلی برای دوست داشتنت ندارم…
آیا عشق واقعا به دلیل نیاز دار…؟
نه هرگز…
و من هنوز دوستت دارم …

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ مهر ۹ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۱۱:

خیلی قشنگ بود ممنون اول…
بعدشم مریم جونم به نظرم حرف پسره کاملا درسته دوست داشتن عشق نیاز به دلیل نداره
و کسی که واسه دوست داشتنش دلیل میاره پس اون دوست داشتن واقعی نیست به نظر من آدم برای محبت و دوست داشتن کسی حالا هرکی نه تنها جنس مخالف
نباید دنبال دلیل باشه..

[پاسخ]

مریم پاسخ در تاريخ مهر ۹ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۲۹:

خواهش یه چیزی بگم لیلاجان شما واقعا محشری به قران راست میگم

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ مهر ۹ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۳۱:

لطف دارین شما مریم جان اینجوریام نیست

مریم پاسخ در تاريخ مهر ۹ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۴۴:

من که تو شما واقعا این جوری چیزیو دیدم که میگم شما برای همه ارزش قائل هستین

مریم پاسخ در تاريخ مهر ۱۰ام, ۱۳۹۱ ۰۰:۰۰:

ابجی لیلا بهترا من از این سایت برم شما دوستای دیگه هم دارین و کسی به منی سنم کمه محل نمیده به غیر از شما

لیلا پاسخ در تاريخ مهر ۱۰ام, ۱۳۹۱ ۱۰:۱۱:

مریم جون این چه حرفیه گلم،اولا شما اینجامیای که دلتنگیات برطرف شه دوما بچه های اینجا اینجور نیستن خانومی
چرا باید بری؟؟؟ بزرگی آدما به سن و سالشون نیست عزیزم به عقلشون…شماهم دیگه اینجوری فکر نکن

ترانه پاسخ در تاريخ مهر ۱۰ام, ۱۳۹۱ ۱۲:۴۸:

مریم جان این چه حرفیه میزنی دختر خوب .
اینجا صدف ۱۵ ساله هم هست . اون که از شما کوچیکتره خانومی .
بچه ها اینجا معمولا واسه همدیگه شعر میذارن ، چون سایت عاشقانه هست زیاد با همدیگه صحبت نمیکنن . بیشتر اظهار نظر درمورد مطالب سایت و نوشته های همدیگه هست . هم من هم بقیه ی دوستان واسه شما هم شعر میذاریم .
خواهش میکنم ناراحت نباش ، اگر رفتار ما باعث شده این جور برداشت کنی من واقعا ازت معذرت میخوام ، باید ببخشی .باور کن منظور این نبوده که خدایی نکرده به کسی کم محلی کنیم . بازم عذر خواهی میکنم

ترانه پاسخ در تاريخ مهر ۱۰ام, ۱۳۹۱ ۱۲:۵۶:

__█████____████
___████__████_███
__███____████__███
__███_███___██__██
__███__███████___███
___███_████████_████
███_██_███████__████
_███_____████__████
__██████_____█████
___███████__█████
______████ _██
______________██
_______________█
_████_________█
__█████_______█
___████________█
____█████______█
_________█______█
_____███_█_█__█
____█████__█_█
___██████___█_____█████
____████____█___███_█████
_____██____█__██____██████
______█___█_██_______████
_________███__________██
_________██____________█
_________█
________█
________█
_______█

اینم واسه مریم خانوم که دلخور نباشه

آرتیمس پاسخ در تاريخ مهر ۱۰ام, ۱۳۹۱ ۱۵:۳۶:

سلام مریم خانم.

خوب منم سنم کمه.باید برم؟

اگر احساس میکنی از طرف من یا دیگر دوستان بی احترامی بهت شده من معذرت میخوام.

گل به این زیبایی ترانه خانم برای شما گذاشتن.خوش به سعادتتون.

آرتیمس پاسخ در تاريخ مهر ۱۰ام, ۱۳۹۱ ۱۵:۴۴:

تو را دوست دارم بدون آنکه علتش را بدانم،

محبتی که علت داشته باشد یا احترام است یا ریا

لا مارتین

[پاسخ]

مریم پاسخ در تاريخ مهر ۱۰ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۰۴:

لیلا جونم یه چیزی بگم فکر کنم اقا مسعود از دست من ناراحته چون واقعا این چند روزه نظم اینجا رو بهم زدم

مسعود پاسخ در تاريخ مهر ۱۰ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۰۷:

وقت نکردم زیاد نظراتتون رو بخونم

نازنین پاسخ در تاريخ مهر ۱۰ام, ۱۳۹۱ ۱۵:۵۷:

سلام مریم جان بزرگی به سن نیست اولا بعدشم ما اینجا همه با هم دوستیم چه فرقی داره مگه؟؟شما هم مث بقیه عزیزی
حالا مثلن به من خیلی اهمیت داده میشه گلم؟؟به راحتی خودتو کنار نکش اگه این سایتو دوس داری اینجا بمون انقد نظر بنویس شعر بزن تا همه از دیدنت خسته بشن مث من انقد مینویسم همه مجبورن بخونن راه دیگه ای ندارن!!!یخورده پر رویی لازمه انقد خجالتی نباش که گلم
اگرم میخوایی مسعودم بهت اهمیت بده وسط شعرای عاشقانش طنز بزن انقد بهت اهمیت میده که خودت شرمندش میشی….اینا همه راهکارای خودمه دیگه

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ مهر ۱۰ام, ۱۳۹۱ ۱۶:۱۵:

خیلی قشنگ گفتی نازنین جونم :-)

نازنین پاسخ در تاريخ مهر ۱۰ام, ۱۳۹۱ ۱۶:۲۰:

سلام لیلا دروغ نیس که من خودمو همینجوری جا کردم دیگه غصه نداره که….

مریم پاسخ در تاريخ مهر ۱۰ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۲۲:

سلام به لیلا جونم و ترانه گلم و نازنین عزیزم و اقا ارتیمس مثل داداشمه هرچند که داداش ندارم من این سایت خیلی دوست دارم و مخصوصا بچه های این سایت همشون خوبن مرسی لیلا جان گفتم شاید سنم کم باشه گفتم بهتره برم و ترانه جان مرسی از گل قشنگت به قول اقا ارتیمس خوش به سعادتم و ممنون و تشکر از نازنین به خاطر راه کارش اقا ارتیمس سنتون از من کمتر نیست شما شعراتون واقعا قشنگه من خیلی دوستشون دارم شعرای ترانه جون و لیلا جونم همین طور مرسی از همتون

لیلا پاسخ در تاريخ مهر ۱۰ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۳۲:

سلام مریم خانوم خواهش دوستم ممنون..

مریم پاسخ در تاريخ مهر ۱۰ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۳۶:

سلام ترانه خوبی ابجی ترانه فکر کنم اقا مسعود ناراحته ما این جا حرف میزنیم به جای این که شعر بزاریم

مریم پاسخ در تاريخ مهر ۱۰ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۴۲:

دختر با ظاهری ساده و نه مذهبی در حال عبور کردن از خیابان بود پسری از پیاده رو داد زد سیبیییلو چطوری؟ دختز کاملا خونسرد تبسمی کرد و جواب داد وقتی تو زیر ابرو بر می داری من سیبیل می زارم تا این جامعه یه مرد هم داشته باشه پسر سرخ شد و چیزی نگفت.

مریم پاسخ در تاريخ مهر ۱۰ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۴۶:

این گریه نیست این سهمم از درده

سهم من از بغض نگاه تو

خواستم بیام اما دیگه دورم از تو و قلبه بی گناه تو

خیلی پشیمونم حلالم کن

با عشق تو بد جوری تا کردم

خیلی برای جبرانشون دیره

این حقمه خیلی خطا کردم

سزامه این تنهائی سزامه

که تک تک لحظه هامو تنها سر کنم

که پیش چشم تو همه خاطراتمونا یک جا پر پر کنم

مریم پاسخ در تاريخ مهر ۱۰ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۴۸:

بیچاره پسرا

اگه تیپ بزنی بری بیرون میگن با کی قرار داری؟ اگه لباسهای معمولی بپوشی میگن اصلا سلیقه نداری

اگه زیاد بگی دوستت دارم . میگن باز چه نقشه ای تو سرته اگه نگی دوست دارم میگن پای کس دیگه ای وسطه

اگه زیاد بهتون زنگ بزنن میگن اعتماد نداری اگه یه مدت زنگ نزنن میگن سرت خیلی شلوغه

اگه تو خونه زیاد بخندی میگن لوس شدی اگه نخندی میگن چه مرگته عاشق شدی

اگه شام بخوای میگن همش به فکر شکمتی اگه شام نخوای میگن چی کوفت کردی

اگه درس بخونی میگن خرخونی. اگه نخونی میگن چقدر خنگی. چه جوری دانشگاه قبول شدی؟

اگه خودکار استادو که افتاده زمین بدی دستش میگن چاپلوسی. اگه ندی میگن بی ادبی.

اگه سر کلاس به دخترا سلام کنی میگن عاشق شدی ؟. اگه نکنی میگن اینو ببین چه غربتیه. انگار از پشت کوه اومده! یا میگن انگار آسمون سوراخ شده و این افتاده پایین!

مریم پاسخ در تاريخ مهر ۱۰ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۵۴:

سلام ابجی لیلا خوبی

لیلا پاسخ در تاريخ مهر ۱۰ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۵۹:

سلام مریم جان ممنون شکرمیگذرونیم

پرستوگفته :

گاه می اندیشم
می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری
تو توانایی بخشش داری
دستهای تو توانایی آن را دارد
که مرا زندگانی بخشد

چشمهای تو به من می بخشد
شور عشق و مستی
و تو چون مصرع شعری زیبا
سطر برجسته ای از زندگی من هستی

دفتر عمر مرا
با وجود تو شکوهی دیگر
رونقی دیگر هست
می توانی تو به من
زندگانی بخشی
یا بگیری از من
آنچه را می بخشی

من به بی سامانی
باد را می مانم
من به سرگردانی
ابر را می مانم
من به آراستگی خندیدم
من ژولیده به آراستگی خندیدم

سنگ طفلی، اما
خواب نوشین کبوترها را
در لانه می آشفت
قصه ی بی سر و سامانی من
باد با برگ درختان می گفت
باد با من می گفت:
«چه تهیدستی مرد»
ابر باور می کرد

من در آیینه رخ خود دیدم
و به تو حق دادم
آه می بینم، می بینم
تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی
من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم

چه امید عبثی
من چه دارم که تو را در خور؟
هیچ
من چه دارم که سزاوار تو؟
هیچ
تو همه هستی من، هستی من
تو همه زندگی من هستی
تو چه داری؟
همه چیز
تو چه کم داری؟
هیچ

بی تو در می یابم
چون چناران کهن
از درون تلخی واریزم را
کاهش جان من این شعر من است
آرزو می کردم
که تو خواننده ی شعرم باشی

راستی شعر مرا می خوانی؟
نه، دریغا، هرگز
باورم نیست که خواننده ی شعرم باشی
کاشکی شعر
مرا می خواندی

حمید مصدق

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ مهر ۱۰ام, ۱۳۹۱ ۱۲:۵۳:

ممنون قشنگ بود

[پاسخ]

Mr.xsaگفته :

😐
shoma k inghad to faze eshgho halid chera ye chat box inja nadare injoori harf zadan too nazarat …:|
Age Ye Chat Box Inja Bashe B Nazare Man Mareke Mishe

[پاسخ]

مسعود پاسخ در تاريخ مهر ۱۰ام, ۱۳۹۱ ۲۰:۵۲:

برخی از دوستان رعایت نمیکنن اما به زودی یه سیستم جدید راه اندازی میکنم که مشکل حل بشه، هر حال بدون تایید چیزی نمایش داده نمیشه

[پاسخ]

آرتیمسگفته :

محبت را از کودکی آموختم که خورشید را در نقاشیش سیاه کشیده بود

[پاسخ]

ترانه پاسخ در تاريخ مهر ۱۰ام, ۱۳۹۱ ۱۷:۱۲:

گفتمش نقاش را نقشی بکش از معرفت
با قلم نقش تو را با وسعت دریا کشید …

[پاسخ]

آرتیمس پاسخ در تاريخ مهر ۱۰ام, ۱۳۹۱ ۱۷:۳۱:

ترانه خانم میدونین چرا خورشید و سیاه کشید؟

[پاسخ]

نازنین پاسخ در تاريخ مهر ۱۰ام, ۱۳۹۱ ۱۷:۳۷:

چون باباش کارگر بوده میخواسته تو آفتاب اذیت نشه
هرچند من ترانه نیستم ولی….

ترانه پاسخ در تاريخ مهر ۱۰ام, ۱۳۹۱ ۱۷:۳۸:

فکر کنم به خاطر پدرش ، قبلا شنیدم ولی درست یادم نیست

آرتیمس پاسخ در تاريخ مهر ۱۰ام, ۱۳۹۱ ۱۷:۴۵:

بله بله دقیقا.

[پاسخ]

آرتیمسگفته :

مرا که با تو شادم پریشان مکن
بیا و سیل اشکم به دامان مکن

بیا بیا به خاطر عشقم
دل مرا یک دم
ز غم جدا کن ز غم جدا کن
من عاشقم به پای این پیمان
اگر ندادم جان
مرا رها کن مرا رها کن

رمیده جان و دل شکسته
منم به پای تو نشسته
منم به ماتم جوانی
نشسته نا امید و خسته
شکسته ای دل مرا
به من بگو چرا چرا
به سنگ غم ها

از این قفس کجا گریزم که هم چو مرغ شکسته بالم
نمیدانم ز غم چه گویم اگر بپرسد کسی ز حالم

فلک به سنگ کینه ها
شکسته قامت مرا
مگر چه کرده ام خدایا
شکسته سر شکسته پا
ز عشق و زندگی جدا
کنون کجا روم خدایا
بیا بیا به خاطر عشقم
دل مرا یک دم
ز غم جدا کن ز غم جدا کن
من عاشقم به پای این پیمان
اگر ندادم جان
مرا رها کن مرا رها کن

مرا که با تو شادم پریشان مکن
بیا و سیل اشکم به دامان مکن
بیا بیا به خاطر عشقم
دل مرا یک دم
ز غم جدا کن ز غم جدا کن
من عاشقم به پای این پیمان
اگر ندادم جان
مرا رها کن مرا رها کن

محمد علی شیرازی

[پاسخ]

ترانه پاسخ در تاريخ مهر ۱۰ام, ۱۳۹۱ ۱۷:۰۰:

ما گشته ایم، نیست، تو هم جستجو مکن
آن روزها گذشت، دگر آرزو مکن
دیگر سراغ خاطره های مرا مگیر
خاکستر گداخته را زیر و رو مکن
در چشم دیگران منشین در کنار من
ما را در این مقایسه بی آبرو مکن
راز من است غنچه ی لب های سرخ تو
راز مرا برای کسی بازگو مکن
دیدار ما تصور یک بی نهایت است
با یکدگر دو آینه را روبه رو مکن
فاضل نظری
…….
سلام آقای آرتیمس بزرگوار . امیدوارم امروز حالتون خوب باشه

[پاسخ]

آرتیمس پاسخ در تاريخ مهر ۱۰ام, ۱۳۹۱ ۱۷:۲۵:

عرض ادب.
سلام.
ترانه خانم شما و دیگر بزرگان به بنده حقیر لطف دارین.اما این القاب شایسته شما بزرگواران است و بس.
راستش این دوست دمی با من نمیسازد.گهی کج خلقی میکند.گاهی هوای نغمه خوانی میکند.
این روزها آزارم میدهد.
اما شکر

شعری هم که نوشتید بسیار زیبا بود سپاسگزارم

[پاسخ]

نازنین پاسخ در تاريخ مهر ۱۰ام, ۱۳۹۱ ۱۷:۳۵:

سلام آرتیمس یه جایی خوندم نوشته بود وقتی ازتون تعریف میکنن حتما شایسته اون تعریفها و صفات هستین پس خودتونو لایق بدونین و فقط تشکر کنین فقط تشکر این بهترین جوابه و خیلی به دل اون شخص هم میشینه نمیخواد انقد تعارف کنی وقتی میگن خوبی بگو آره میدونم و ممنونم تاثیر خوبی هم رو خودت میذاره
ببخشیدا من یخورده بد اخلاقم تحملم باید بکنید دیگه همه که خوب نمیشن!!

ترانه پاسخ در تاريخ مهر ۱۰ام, ۱۳۹۱ ۱۷:۴۵:

خواهش میکنم .
چشم اگر دوس ندارید دیگه نمیگم .
امیدوارم این دوست هم بی وفا بشه و شما رو ترک کنه .
من فقط دعا میکنم و دیگر هیچ …
( دعا میکنم نه به خاطر اینکه من خوبم ، به خاطر اینکه خدا خیلی بزرگه )

آرتیمس پاسخ در تاريخ مهر ۱۰ام, ۱۳۹۱ ۱۷:۲۹:

مرا مهر سیه چشمان ز سر بیرون نخواهد شد/// قضای آسمان است این و دیگرگون نخواهد شد
رقیب آزارها فرمود و جای آشتی نگذاشت/// مگر آه سحرخیزان سوی گردون نخواهد شد
مرا روز ازل کاری بجز رندی نفرمودند/// هر آن قسمت که آن جا رفت از آن افزون نخواهد شد
خدا را محتسب ما را به فریاد دف و نی بخش/// که ساز شرع از این افسانه بی‌قانون نخواهد شد
مجال من همین باشد که پنهان عشق او ورزم/// کنار و بوس و آغوشش چه گویم چون نخواهد شد
شراب لعل و جای امن و یار مهربان ساقی/// دلا کی به شود کارت اگر اکنون نخواهد شد
مشوی ای دیده نقش غم ز لوح سینه حافظ/// که زخم تیغ دلدار است و رنگ خون نخواهد شد

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ مهر ۱۰ام, ۱۳۹۱ ۱۷:۳۷:

دل داده ام بر باد ، بر هر چه باداباد
مجنون تر از لیلی ، شیرین تر از فرهاد
ای عشق از آتش اصل و نسب داری
از تیره ی دودی ، از دودمان باد
آب از تو توفان شد ، خاک از تو خاکستر
از بوی تو آتش ، در جان باد افتاد
هر قصر بی شیرین ، چون بیستون ویران
هر کوه بی فرهاد ، کاهی به دست باد
هفتاد پشت ما از نسل غم بودند
ارث پدر ما را ، اندوه مادرزاد
از خاک ما در باد ، بوی تو می آید
تنها تو می مانی ، ما می رویم از یاد

آرتیمس پاسخ در تاريخ مهر ۱۰ام, ۱۳۹۱ ۱۸:۰۵:

ترانه جان خیلی ممنون.کی بدش میاد ازش تعریف بشه؟

اما شما شرمنده فرمودین با این واژه ها.

برای دعایی که کردی ممنون.

نمیدونم ترانه خانم.این دوست ترکم کنه جواب قلبمو چی بدم؟من زندگیمو براش عوض کردم.

هرچی بهش میگم تو آزادی دیگه میگه من دوستت دارم تو میدونی

[پاسخ]

نازنینگفته :

بچه ها یه سوال
قشنگ ترین چیزی که از کسی تا حالا یاد گرفتین چی بوده؟؟اخلاقی منظورمه

[پاسخ]

آرتیمس پاسخ در تاريخ مهر ۱۰ام, ۱۳۹۱ ۱۷:۴۳:

نازنین خانم ممنون از شما.

من تشکر کردم .مجددا سپاسگذارم.

درضمن شما خیلی هم خوب هستین .

[پاسخ]

نازنین پاسخ در تاريخ مهر ۱۰ام, ۱۳۹۱ ۱۷:۴۹:

ممنون
چرا هیشکی جواب این سوالمو نمیده؟؟؟

[پاسخ]

ترانه پاسخ در تاريخ مهر ۱۰ام, ۱۳۹۱ ۱۷:۵۶:

راستش چیزی به ذهنم نرسید .

آرتیمس پاسخ در تاريخ مهر ۱۰ام, ۱۳۹۱ ۱۸:۱۱:

نازنین خانم خیلی کلی پرسیدین سخت شده.

شما لطفی کنین و قشنگترین چیزی که یاد گرفتینو بگین تا برای ما موضوع مشخص بشه

نازنین پاسخ در تاريخ مهر ۱۱ام, ۱۳۹۱ ۱۸:۳۶:

سلام راست میگین ؟؟؟کلی پرسیدم؟؟ببخشید
من از یکی یاد گرفتم که آدمارو براحتی ببخشم بهم گفت هر آدمی یجوریه انقد سخت نگیر همه که نباید خوب باشن یا مطابق نظر تو رفتار کنن گفت اگه میخوای راحتتر زندگی کنی هیچی از هیچکس بدل نگیر همرو همینجوری که هستن بپذیر و سعی کن خودتو باهاشون وقف بدی اینجوری خودتو میسازی حرفاش خیلی روم تاثیر گذاشت خیلی
امیدوارم روی شماها هم موثر باشه

[پاسخ]

نازنینگفته :

من تمنا کردم که تو با من باشی
تو بمن گفتی هرگز هرگز!!
پاسخی سخت و درشت و
مرا غصه این هرگز کشت….

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ مهر ۱۰ام, ۱۳۹۱ ۱۷:۲۰:

دل من باز هوای دگری می طلبد
و اندر آن گرمی گفتار دگر می طلبد
اگر از گفته او ، باز بیابم جانی
من ندانم که ، چه ماند ز نیازم باقی

[پاسخ]

لیلاگفته :

زیر بارون راه نرفتی
تابفهمی من چی میگم
تو ندیدی اون نگاه رو
تا بفهمی از کی میگم
چشمای اون زیر بارون
سر پناه امن
من بود
سایه بون دنج پلکاش
جای خوب گم شدن بود
تنها شب مونده و بارون
همه ی سهم من این بود
تو پرنده بودی من سرو
ریشه هام توی زمین بود
اگه اون رو دیده بودی
با من این شعر رو می خوندی
رو به شب دادمی کشیدی
نازنین ! چرا نموندی ؟
حالا زیر چتر بارون
بی تو خیس خیس خیسم
زیر رگبار گلایه
دارم از تو می نویسم
تنها شب مونده و بارون
همه ی سهم من این بود
تو پرنده بودی من سرو
ریشه هام توی زمین بود

[پاسخ]

نازنین پاسخ در تاريخ مهر ۱۰ام, ۱۳۹۱ ۱۷:۴۱:

نازنین ! چرا نموندی ؟حالا زیر چتر بارون
بی تو خیس خیس خیسم
….
به به چه شعری خیلی ممنون

[پاسخ]

آرتیمسگفته :

یار مرا غار مرا عشق جگر خوار مرا یار تویی غار تویی خواجه نگه دار مرا

نوح تویی روح تویی فاتح و مفتوح تویی سینه مشعوح تویی بر در اسرار مرا

نور تویی سور تویی دولت منصور تویی مرغ کوه تور تویی خسته به منقار مرا

قطره تویی بهر تویی لطف تویی قهر تویی قند تویی زهر تویی بیش میازار مرا

حجره خورشید تویی خانه ناهید تویی روضه امید تویی راه ده ای یار مرا

روزه تویی حاصل دریوزه تویی آب تویی کوزه تویی آب ده این بار مرا

دانه تویی دامتویی باده تویی جام تویی پخته تویی خام تویی خام به مگذار مرا

این تن اگر کم تندی راه دلم کم زندی راه شدی تا نبدی ابن همه گفتار مرا

[پاسخ]

ترانه پاسخ در تاريخ مهر ۱۰ام, ۱۳۹۱ ۱۷:۴۹:

دشت خشکید ، زمین سوخت و باران نگرفت
زندگی بعد تو بر هیچ کس آسان نگرفت
چشمم افتاد به چشم تو ولی خیره نماند
شعله ای بود که لرزید ولی جان نگرفت
دل به هر کس که رسیدیم سپردیم ولی
قصه عاشقی ما سر و سامان نگرفت
تاج سر دادمش و سیم زر، اما از من
عشق جز عمر گرانمایه به تاوان نگرفت
مثل نوری که به سوی ابدیت جاریست
قصه ای با تو شد آغاز که…

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ مهر ۱۰ام, ۱۳۹۱ ۱۷:۵۲:

به دادم برس ای اشک
دلم خیلی گرفته
نگو از دوری کی
نپرس از چی گرفته
منو دریغ یک خوب
به ویرونی کشونده
عزیزمه تا وقتی
نفس تو سینه مونده
تو این تنهایی تلخ
من و یک عالمه یاد
نشسته روبرویم
کسی که رفته بر باد
کسی که عاشقانه
به عشقش پشت پا زد
برای بودن من
به خود رنگ فنا زد
چه دردیه خدایا نخواستن اما رفتن
برای اون که سایه س همیشه رو سر من
کسی
که وقت رفتن
دوباره عاشقم کرد
منو آباد کرد و
خودش ویرون شد از درد
بدادم برس ای اشک
دلم خیلی گرفته
نگو از دوری کی
نپرس از چی گرفته
به آتش تن زد و رفت تا من اینجا نسوزم
با رفتنش نرفته تو خونمه هنوزم
هنوز سالار خونه س پناه منه دستاش
سرم رو شونه هاشه رو گونمه نفس هاش
به دادم برس ای اشک

[پاسخ]

ترانه پاسخ در تاريخ مهر ۱۰ام, ۱۳۹۱ ۱۷:۵۸:

بعد از این بگذار قلب بیقراری بشکند
گل نمی روید.چه غم گر شاخساری بشکند

باید این آیینه را برق نگاهی می شکست
پیش از آن ساعت که از بار غباری بشکند

گر بخواهم گل بروید بعد از این از سینه ام
صبر باید کرد تا سنگ مزاری بشکند

شانه هایم تاب زلفت را ندارد پس مخواه
تخته سنگی زیر پای آبشاری بشکند

کاروان غنچه های سرخ روزی می رسد
قیمت لبهای سرخت روزگاری بشکند
…….
ممنون لیلا جان . قشنگ بود

لیلا پاسخ در تاريخ مهر ۱۰ام, ۱۳۹۱ ۱۸:۰۱:

می بینم صورتمو تو آینه
با لبی خسته می پرسم از خودم
این غریبه کیه از من چی می خواد ؟
اون به من یا من به اون خیره شدم
باورم نمی شه
هر چی می بینم
چشامو یه لحظه رو هم می ذارم
به خودم می گم که این صورتکه
می تونم از صورتم ورش دارم
می کشم دستمو روی صورتم
هر چی باید بدونم دستم میگه
منو توی آینه نشون می ده
می گه این تویی نه هیچ کس دیگه
جای پاهای تموم قصه ها
رنگ غربت تو تموم لحظه ها
مونده روی صورتت تا بدونی
حالا امروز چی ازت مونده به جا ؟
آینه می گه تو همونی که یه روز
می خواستی خورشید و با دست بگیری
ولی امروز شهر شب خونه ات شده
داری بی صدا تو قلبت می میری
می شکنم آینه رو تا دوباره
نخواد از گذشته ها حرف بزنه
آینه می شکنه هزار تیکه
می شه
اما باز تو هر تیکش عکس منه
عکسا با دهن کجی به هم می گن
چشم امید و ببر از آسمون
روزا با هم دیگه فرقی ندارن
بوی کهنگی می دن تمومشون

ترانه پاسخ در تاريخ مهر ۱۰ام, ۱۳۹۱ ۱۸:۰۳:

دلم گرفته ای دوست …
ولی چشم امید از آسمون نمی برم ،

آرتیمس پاسخ در تاريخ مهر ۱۰ام, ۱۳۹۱ ۱۸:۰۷:

لیلا جان عاشق شعرای فرهادم.یک دنیا ممنون

لیلا پاسخ در تاريخ مهر ۱۰ام, ۱۳۹۱ ۱۸:۰۹:

خواهش آرتیمس جان..

لیلا پاسخ در تاريخ مهر ۱۰ام, ۱۳۹۱ ۱۸:۱۱:

ای نازینین ، ای نازینین
در آینه ما را ببین
از شرم این صد چهره ها
در آینه افتاده چین
از تندباد حادثه
گفتی که جان در
برده ایم
اما چه جان در بردنی
دیریست که در خود مرده ایم
ای نازنین ، ای نازنین
در آینه ما را ببین
از شرم این صد چهره ها
در آینه افتاده چین
این جا به جز درد و دروغ
هم خانه ای باما نبود
در غربت من مثل من
هر گز کسی تنها نبود
عشق و شعور
و اعتقاد
کالای بازار کساد
سوداگران در شکل دوست
بر نارفیقان شرم باد
هجرت سرایی بود و بس
خوابی که تعبیری نداشت
هر کس که روزی بار بود
اینجا مرا تنها گذاشت
اینجا مرا تنها گذاشت
ای نازنین ، ای نازنین
من با تو گریه کرده ام
در سوگ همراهان خویش
آنان که عاشق مانده اند
در خانه بر پیمان خویش
ای مثل من در خوداسیر
لیلای من با من بمیر
تنها به یمن مرگ ما
این قصه می ماند به جا
هجرت سرابی بود و بس
خوابی که تعبیری نداشت
هر کس که روزی یار بو
اینجا مرا
تنها گذاشت
اینجا مرا تنها گذاشت
ای مثل من در خود اسیر
لیلای من با من بمیر
تنها به یمن مرگ ما
این قصه می ماند به جا
ای نازنین ، ای نازنین

آرتیمس پاسخ در تاريخ مهر ۱۰ام, ۱۳۹۱ ۱۸:۱۲:

لیلا خانم ممنون .خیلی قشنگ بود

آرتیمس پاسخ در تاريخ مهر ۱۰ام, ۱۳۹۱ ۱۸:۱۵:

لیلا خانم شعرای فرهاد رو دانلود کردین؟

لیلا پاسخ در تاريخ مهر ۱۰ام, ۱۳۹۱ ۱۸:۲۱:

خواستم دانلود کنم اما بیشترش فیلتر بود…اما اون آهنگ جمعه هارو تصویریشو دیدم همونجور که گفتین قشنگ بود
ممنونم ازشما دانلود میکنم…

آرتیمسگفته :

من نمیدونم کدومو بیشتر دوس دارم اما کودکانه همیشه اشکمو در میاره

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ مهر ۱۰ام, ۱۳۹۱ ۱۸:۵۶:

آره قشنگه دوسش داشتم
من از شما ممنونم…
پیروز باشید..

[پاسخ]

آرتیمس پاسخ در تاريخ مهر ۱۰ام, ۱۳۹۱ ۱۹:۰۳:

خواهش میکنم .

یک دنیا ممنون.

موفق باشید

[پاسخ]

آرتیمسگفته :

هیچکس چشم به سوی من بیمار نکرد
که به جان‌دادن من گریهٔ بسیار نکرد
که مرا در نظرآورد که از غایت ناز
چین برابر و نزد و روی به دیوار نکرد
هیچ سنگین دل بی‌رحم به غیر از تو نبود
که سرود غم من در دل او کار نکرد
روح آن کشتهٔ غم شاد که تا بود دمی
یار غم بود و شکایت ز غم یار نکرد

[پاسخ]

آرتیمسگفته :

مهربانم تویی

زیبایم تویی

محبوبم تویی

نازنینم تویی

بهترینم تویی

یگانه ترینم تویی

وجودم تویی

هستی ام تویی

قلبم تویی

باوفایم تویی

دردم تویی
درمانم تویی

جانم تویی

غرورم تویی

مرحمم تویی

زندگیم تویی

محراب دلم تویی

عبادتگاه جانم تویی

آسمان عمرم تویی

خورشیدم تویی

بهار زندگیم تویی

عشقم تویی

فریادم تویی

سرنوشتم تویی

آرزویم تویی

آرامشم تویی

تکیه گاهم تویی

قدرتم تویی

یاورم تویی

همدمم تویی

همرازم تویی

پناهم تویی

داورم تویی

نگینم تویی

باورم تویی

نجاتم تویی

نوایم تویی

خیالم تویی

نیازم تویی

فروغم تویی

توانم تویی

پروازم تویی

آسمانم تویی

رفیقم تویی

پیمانم تویی

صنایم تویی

نگارم تویی

دلدارم تویی

دلبرم تویی

ناله ام تویی

دیده ام تویی

گریه ام تویی

خنده ام تویی

ستاره ام تویی

شرابم تویی

بیا که من . . .

به مهربانیت

به آرامشت

به وفایت

به غرورت

به بهارت

به قدرتت

به یاد رویت

به فروغت

به خنده ات

به همرازیت
به همدردیت

از همه محتاج ترم . .

[پاسخ]

مریم پاسخ در تاريخ مهر ۱۰ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۲۹:

خیلی قشنگ بود عالی

[پاسخ]

آرتیمسگفته :

خـیــــلی

ســخــتـه

کـه بــخــوای

بـا

آب

خــوردن،

بــغــضـت

رو بـفـرسـتـی پـایـیـن،

امـــا یـــه دفــعــه

اشـــــک

از

چــشـمــا ت

جــاری بـشـه …

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ مهر ۱۰ام, ۱۳۹۱ ۱۹:۲۵:

خیلی قشنگ بودن متنات ممنون
خاطره هایم را رشوه میدهم به روزهایم
تا از بی توبودن صدایشان در نیاید

[پاسخ]

آرتیمس پاسخ در تاريخ مهر ۱۰ام, ۱۳۹۱ ۱۹:۲۹:

خواهش میکنم لیلا خانم.

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ مهر ۱۰ام, ۱۳۹۱ ۱۹:۳۶:

دریغا دیده ی دل ها به خوابست
نداند کس که غم ها بی حسابست
دمی اندیشه کن کاین زندگانی
عذاب اندر عذاب اندر عذاب است

[پاسخ]

مریم پاسخ در تاريخ مهر ۱۲ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۲۰:

مرسی واقعا قشنگ بود

[پاسخ]

آرتیمسگفته :

به دیدارم بیا هر شب ، در این تنهایی ِ تنها و تاریک ِ خدا مانند
دلم تنگ است …

به دیدارم بیا هر شب ، در این تنهایی ِ تنها و تاریک ِ خدا مانند
دلم تنگ است .
بیا ای روشن ، ای روشن تر از لبخند
شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهیها
دلم تنگ است.
بیا بنگر، چه غمگین و غریبانه
در این ایوان سرپوشیده ، وین تالاب مالامال
دلی خوش کرده ام با این پرستوها و ماهیها
و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی
بیا ای همگناه ِ من درین برزخ
بهشتم نیز و هم دوزخ
به دیدارم بیا ، ای همگناه ، ای مهربان با من
که اینان زود می پوشند رو در خوابهای بی گناهیها
و من می مانم و بیداد بی خوابی.
در این ایوان سرپوشیده ی متروک
شب افتاده ست و در تالاب ِ من دیری ست
که درخوابند آن نیلوفر آبی و ماهیها، پرستوها
بیا امشب که بس تاریک و تنهایم
بیا ای روشنی ، اما بپوشان روی
که می ترسم ترا خورشید پندارند
و می ترسم همه از خواب برخیزند
و می ترسم همه از خواب برخیزند
و می ترسم که چشم از خواب بردارند
نمی خواهم ببیند هیچ کس ما را
نمی خواهم بداند هیچ کس ما را
و نیلوفر که سر بر می کشد از آب
پرستوها که با پرواز و با آواز
و ماهیها که با آن رقص غوغایی
نمی خواهم بفهمانند بیدارند.
شب افتاده ست و من تنها و تاریکم
و در ایوان و در تالاب من دیری ست در خوابند
پرستوها و ماهیها و آن نیلوفر آبی
بیا ای مهربان با من !
بیا ای یاد مهتابی!

[پاسخ]

مریمگفته :

سلام اقا مسعود ببخشید اگه نظم این جا رو بهم ریختم چون به یکی از بچه گفتین که بعضی ها رعایت نمیکنن به خاطر گفتم گفتم شاید منم توشون باشم

[پاسخ]

مسعود پاسخ در تاريخ مهر ۱۰ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۱۹:

سلام.
نه اگه اینجوری بود که نظراتتون تایید نمیشد.
راحت باشید اما حتما نظرات مرتبط ارسال کنید.

[پاسخ]

مریم پاسخ در تاريخ مهر ۱۰ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۳۶:

چشمم حتما میدونم اگه شما نظرات مرتبط نباشه دعوا میکنین

[پاسخ]

مریمگفته :

مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.

زن جوان: یواش تر برو، من می ترسم.
مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره.
زن جوان: خواهش میکنم ، من خیلی می ترسم.
مرد جوان: خوب، اما اول باید بگی که دوستم داری.
زن جوان: دوستت دارم، حالا میشه یواش تر برونی.
مرد جوان: منو محکم بگیر.
زن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری.
مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری، آخه نمیتونم راحت برونم، اذیتم میکنه.

روز بعد ، واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود: برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند. دمی می آید و بازدمی میرود. اما زندگی غیر از این است و ارزش آن در لحظاتی تجلی می یابد که نفس آدمی را می برد.

شاد بودن، تنها انتقامی است که میتوان از زندگی گرفت . ارنستو چه گوارا

[پاسخ]

elnazگفته :

واقعا از دنیا خسته هستم ولی میدانم خدا همراه من است ومن کم نمی آورم

[پاسخ]

آرتیمسگفته :

روزی سقراط ، حکیم معروف یونانی مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثراست. علت ناراحتیش را پرسید ،پاسخ داد:”در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم.سلام کردم جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذ شت و رفت و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم.”
سقراط گفت:”چرا رنجیدی؟” مرد با تعجب گفت :”خب معلوم است، چنین رفتاری ناراحت کننده است.”
سقراط پرسید:”اگر در راه کسی را می دیدی که به زمین افتاده و از درد وبیماری به خود می پیچد، آیا از دست او دلخور و رنجیده می شدی؟”
مرد گفت:”مسلم است که هرگز دلخور نمی شدم.آدم که از بیمار بودن کسی
دلخور نمی شود.”
سقراط پرسید:”به جای دلخوری چه احساسی می یافتی و چه می کردی؟”
مرد جواب داد:”احساس دلسوزی و شفقت و سعی می کردم طبیب یا دارویی به او برسانم.”
سقراط گفت:”همه ی این کارها را به خاطر آن می کردی که او را بیمار می دانستی،آیا انسان تنها جسمش بیمار می شود؟ و آیا کسی که رفتارش نادرست است،روانش بیمار نیست؟ اگر کسی فکر و روانش سالم باشد،هرگز رفتار بدی از او دیده نمی شود. بیماری فکر و روان نامش “غفلت” است و باید به جای دلخوری و رنجش ،نسبت به کسی که بدی می کند و غافل است،دل سوزاند و کمک کرد و به او طبیب روح و داروی جان رساند.
پس از دست هیچکس دلخور مشو و کینه به دل مگیر و آرامش خود را هرگز از دست مده و بدان که هر وقت کسی بدی می کند،در آن لحظه بیمار است.”

[پاسخ]

mehdiگفته :

بغض هایت را برای خودت نگهدار ، گاهی “سبک” نشوی “سنگین” تری

[پاسخ]

مریم تنها پاسخ در تاريخ مهر ۲۰ام, ۱۳۹۱ ۱۵:۱۶:

گاهی تنهایی آنقدر قیمت داره که درب را باز نمیکنم حتی برای اون کسی که سالها منتظر در زدنش بودم
آدما از درد های کوچیکه که ناله میکنند با ضربه های سهمگین لال میشن

[پاسخ]

mehdi پاسخ در تاريخ مهر ۲۶ام, ۱۳۹۱ ۱۲:۰۸:

این شعرها، فروشی‌ست!
به قیمت ِ من.
بیا بخر
شاید بهانه ای شد و به چشم ِ خریدار نگاهم کردی…

[پاسخ]

مهيارگفته :

درود بر همه ی عزیزان

گاه عاشق از یک پیام کوتاه از سوی یار آنچنان دلسوخته می شود که حرف حرفش را برای خود تفسیر ها می کند در این شعر هم بدین گونه است که شاعر از تک تک حروف نامه یار سفر کرده خود دنیایی برای خود می سازد…  

حال من و حال تو همرنگ بود!!!

بار دگر نامه ی تو باز شد
مستی ام از نامه ات آغاز شد

نام خدا زیور آن نامه بود
من چه بگویم که چه هنگامه بود

بوسه زدم سطر به سطر تو را
تا که ببویم همه عطر تو را

سطر به سطرش همه دلدادگیست
عطر جوانمردی و و آزادگیست

عطر تو در نامه چها میکند
غارت جان ودل ما میکند

از غم خود جان مرا کاستی
بار دگر حال مرا خواستی

بی تو چه گویم که مرا حال نیست
مرغ دلم بی تو سبکبال نیست

هر چه که خواندم دل تو تنگ بود
حال من و حال تو همرنگ بود

بی تو از این خانه دل شاد رفت
رفتی و بازآمدن از یاد رفت

هر که سر انگشت به در میزند
جان و دلم بهر تو پر میزند

بی تو مرا روز طلایی نبود
فاجعه بود این که جدایی نبود

چون به نگه نقش تو تصویر شد
اشک من از شوق سرازیر شد

اشک کجا گریه ی باران کجا!!!
باده کجا نامه ی یاران کجا!!!

بر سر هر واژه که کاوش کند
عطر تو از نامه تراوش کند

عکس تو و نامه ی تو دیدنیست
بوسه ز نقش لب تو چیدنیست

هر چه نوشتی همه بوی تو داشت
بر دل من مژده ز سوی تو داشت

هر سخنت چون سخن یوسف است
بوی خوش پیرهن یوسف است

من ز غمت خسته ی کنعانی ام
بی تو گرفتار پریشانی ام

مهر تو چون باد بهاری بود
در دل من مهر تو جاری بود

نامه به من عشق سفر می دهد
از سر کوی تو گذر میدهد

نامه ی تو باده ی مرد افکنست
هر سخنت آفت هوش منست

جان و دلم مست جنون می شود
تشنگی ام بر تو فزون میشود

نامه ی تو گر چه خوش و دلکشست
در دل هر واژه گل آتشست

حرف به حرف تو به هرنامه یی
خواندم و دیدم که چه هنگامه یی

نامه ی تو قاصد دنیای عشق
بر دلم آموخت الفبای عشق

هر الفش قد مرا راست کرد
با دل من هر چه دلش خواست کرد

از ب ی تو بوسه گرفتم بسی
نامه نبوسیده به جز من کسی

پ چو نوشتی دل من پر گرفت
آتش عشق تو به دل در گرفت

دال تو بر دل غم دوری نهاد
صاد تو دل را به صبوری نهاد

سین تو سرمایه سود منست
سین همه ی بود و نبود منست

سور و سرورم همه از سین تست
سین اثر سینه ی سیمین تست

شین تو در خاطره شوق آورد
ذال او ما را سر ذوق آورد

لام تو یادیست ز لبهای تو
وان نمکین خنده ی زیبای تو

میم بود شمه یی از موی تو
زانکه معطر بود از بوی تو

نون تو از ناز حکایت کند
های تو از هجر شکایت کند

واو تو پیغام وصال آورد
جان و دل خسته به حال آورد

از سخنت بر تن من جان رسید
حیف که این نامه به پایان رسید

بوسه به امضای تو بگذاشتم
یاد زمانی که تو را داشتم

شعر مهدی سهیلی

[پاسخ]

mahsanگفته :

ali bood,mer30

[پاسخ]

مهدیگفته :

هی منو تنهاییم و سیگارم و فرهادم {مهراد} روزایی داریم در نبود تو

[پاسخ]