آخرين مطالب
آخرین محصولات
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
موضوعات
ست دستبند 4 تایی مایا انگشتر استیل پروانه گردنبند زنجیری استیل الماسی
انگشتر مذهبی طلاروس انگشتر بوته گل رز انگشتر استیل شاین
گردنبند استیل شاین قرمز کیف پول 123 گردنبند فروهر اصل
   
محصولات فروشگاه عاشقانه سایت الون بوی
انگشتر استیل ورساچ انگشتر استیل lovely
پابند استیل پروانه دستبند قلب رنگی
انگشتر طرح کمربند کیف دستی MK
مینی نگین زن انگشتر طرح توپ مروارید
نیلوفرگفته :

و چه زیبا گفت فروغ :

تنها صداست که می ماند

و امان از صدای او که ابدی شد در گوش من !

[پاسخ]

نیلوفرگفته :

بعضی از حقایق خیلی ساده ان

ولی درکش خیلی پیچیده و سخته مثل کنار آمدن با جمله :

خب دوستت نداره زور که نیست ؟!

[پاسخ]

nafiseh پاسخ در تاريخ خرداد ۴ام, ۱۳۹۳ ۱۵:۳۲:

آره
اینجور حقیقتا آدمو دیوونه میکنه…

[پاسخ]

نیلوفرگفته :

خواب هایم گاهی زیباتر از زندگیم می شوند

کاش گاهی برای همیشه خواب می ماندم !

[پاسخ]

اسفگفته :

بی تو ای دل نکند لاله به بار آمده باشد

ما در این گوشه زندان و بهار آمده باشد

چه گلی گر نخروشد به شبش بلبل شیدا

چه بهاری که گلش همدم خار آمده باشد

نکند بی خبر از ما به در خانه پیشین

به سراغ غزل و زمرمه یار آمده باشد

از دل آن زنگ کدورت زده باشد به کناری

باز با این دل آزرده کنار آمده باشد

یار کو رفته به قهر از سر ماهم ز سر مهر

شرط یاری که به پرسیدن یار آمده باشد

لاله خواهم شدنش در چمن و باغ که روزی

به تماشای من آن لاله عذار آمده باشد

شهریار این سر و سودای تو دانی به چه ماند

روز روشن که به خواب شب تار آمده باشد

محمد حسین شهریار

[پاسخ]

دخترخوانسارگفته :

تقدیر مرا به تو رساند
تقدیر تو را از من گرفت
و چقدر برای این تقدیر نوشتم
و تو را به من پس نداد

[پاسخ]

دخترخوانسارگفته :

حالا که تمام راه را امدم
حالا که تا تو هیچ نمانده…
چقدر دیر یادش امد خدا
که ما قسمت هم نیستیم

[پاسخ]

دخترخوانسارگفته :

خدایا
کسی را که قسمت دیگریست
سر راهمان قرار نده
تا شب های دلتنگیش برای ما باشد و
روزهای خوشش برای دیگری

[پاسخ]

دخترخوانسارگفته :

…و حالا من ماندم و احساسی که هنوزهم میگوید
شایدبرگردد…
اما نه
دیگر به این شاید ها و اماها و اگرها دل نخواهم بست
دیگر نیازی نیست برای دور بودن از من اینهمه فاصله ها را به زحمت بیندازی
برو
انگار قلم تقدیر اینگونه برایم نوشته
پس مطمئن باش دیگر از قلم من کاری برنمی اید…
دلنوشته:دختر خوانسار

[پاسخ]

سیاوُشـ ستارهـ بیـ نشانــگفته :

دیگر نمیتوانم
تخلیه کنم
تنفر و بغض این حکایت های سنگین تو را
به روان گشتن جوهر…
حتی کی بورد هم مبهوته…
دیگه نمیتوان از دل نوشت…
نمیتوان گذر کرد از تو…
حتی سلام کردن به تو…و حتی تو…
دیگر باید باز نشسته کنم
این خطخطی ها رو که بیشتر سیاه کرده اند دل را به نوشتن…

“سیاوشـ”

[پاسخ]