آخرين مطالب
آخرین محصولات
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
موضوعات
ست دستبند 4 تایی مایا انگشتر استیل پروانه گردنبند زنجیری استیل الماسی
انگشتر مذهبی طلاروس انگشتر بوته گل رز انگشتر استیل شاین
گردنبند استیل شاین قرمز کیف پول 123 گردنبند فروهر اصل

 

komak  [aloneboy.ir].

تو را راندم ،
و ساک‌هایت را در پیاده‌ رو افکندم
اما بارانی‌ات که در خانه‌ام مانده بود
هذیان‌ گویی سر داد ،
و با اعتراض آستین‌ هایش را برای در آغوش گرفتنم
به حرکت در آورد ..
و آن گاه که بارانی را از پنجره پرتاب کردم ،
همچنان که فرو می‌افتاد ،
دست‌های خالی‌ اش را در باد برآورد ،
چونان کسی که به نشانه‌ی بدرود ،
دستی برآورد
یا آن که فریاد زند: کمک !

غاده السمان

موضوع : شعر و دل نوشته, شعرهای عاشقانه, متن های عاشقانه
نویسنده :   ,   ۷۶ ديدگاه  ,   تاریخ ارسال : ۱۱ اسفند, ۱۳۹۲  , 
   
محصولات فروشگاه عاشقانه سایت الون بوی
انگشتر استیل ورساچ انگشتر استیل lovely
پابند استیل پروانه دستبند قلب رنگی
انگشتر طرح کمربند کیف دستی MK
مینی نگین زن انگشتر طرح توپ مروارید
دختر خوانسارگفته :

تو را با اشک و خون از سینه راندم آخرهم ، که تا در جام قلب دیگری ریزی شراب آرزوها را
مرا از سینه بیرون کن ،ببراز خاطر آشفته نامم را ، بزن برسنگ جامم را
مرا بشکن ، مرا بشکن
تورا راندم ، که دست دیگری بنیان کند روزی بنای عشق و امیدت،شود امیدجاویدت!
تورا راندم،ولی هرگزمگو که اصلا معنی عشق و محبت را نمیدانی ،
که درچشمان تو نقش غم ودردت نمیخوانم!
تورا راندم،ولی آن لحظه گویی آسمان میمرد!جهان تاریک میشد! کهکشان میمرد!

[پاسخ]

دختر خوانسارگفته :

چه دلگیرم از این دنیا از این خاموشی مطلق

تورفتی از کنار من شدی بر قلب او ملحق

تورفتی و جای پای تو هنوز روی قلبم مانده
چرا رفتی از این آغوش مگرچیزی تورارانده

زیادی بود یاکم محبت های بی حاصل

چراعشق دل من راندانستی کمی قابل

[پاسخ]

جوادگفته :

کدام پیراهن
در کجای جهان
باید
از اشکهای من
خیس باشد و نیست؟

[پاسخ]

osetareho پاسخ در تاريخ اسفند ۱۲ام, ۱۳۹۲ ۱۸:۲۵:

قشنگ
مرسی جواد….

[پاسخ]

جواد پاسخ در تاريخ اسفند ۱۳ام, ۱۳۹۲ ۰۹:۳۷:

خواهش دوست گرامی….

[پاسخ]

cebar پاسخ در تاريخ اسفند ۱۴ام, ۱۳۹۲ ۱۷:۵۵:

(y)
eyvalla

[پاسخ]

هستـــــیگفته :

برگرد

بی تومن حسی ندارم

بی تو هرجا باشم بی قرارم

عزیزم

بی توتنهایی سخته

بی تومن

اروم ندارم

برگرد

بی تو عمر من تمومه

عشق تو همیشه ارزومه

عزیزم

بی تو حرفهام ناتمومه

نیستی عکست پیش رومه

چشمات دیگه ازیادم نمیره

کاشکی دستام دستاتو بگیره

بی تو قلبم از غصه میمیره

بی تو از زندگی سیره

برگرد دوست دارم پیش توباشم

برگرد

نمی تونم که جداشم

نمیشه ازفکرت من رهاشم

توقلبت غریبه باشم

برگرد

رفتن تویه گناهه

قلبم واسه ی توچشم به راهه

جونم

اسیر اون یه نگاهه

عشقت واسم جون پناهه

چشمات دیگه ازیادم نمیره

کاشکی دستات دستامو بگیره

بی تو قلبم ازغصه میمیره

بی تواز زندگی سیره

[پاسخ]

هستـــــیگفته :

مـ ـیـزنـمـ بــہ פֿــیـابـ ـاט
و پـ ــایمـ را بــہ پـ ـیـشــانے اش مـیـ ـڪوبـ ـمـ …!
مـ ــט لـ ـج ایـ‌ ـט פֿــیـابـ ـانے را ڪـہ از هـ ـیـچ طـ ـرف بــہ
تـ♥ــو
نـمـ ـیرســـב … בر مے آورمـ ـ

[پاسخ]

saloosگفته :

بیا تا قدر یکدیگر بدانیم
که تا ناگه زیکدیگر نمانیم

بیا تا مهربانی پیشه سازیم
به مشقی زرق و برق خود نبازیم

چه آمد بر سر اقوام و خویشان
که گردید جمعشان اینطور پریشان

چرا فامیلها از هم جدایند
چرا دوستان رفیقان بی وفایند

چرا خواهر زخواهر می گریزد
برادر با برادر می ستیزد

چرا دختر زمادر ننگ دارد
پدر با بچه هایش جنگ دارد

چرا مهر و محبت کیما شد
همه دوستی رفاقتها ریا شد

نبینیم خنده ای بر روی لبها
نه روز آرامشی داریم نه شبها

نه کس را لحظه ای آسوده بینی
به صد کار جمله را آلوده بینی

نه پولدار را زپولش لذتی هست
نه نادار را به جایی عزتی هست

نه آرامش نه آسایش نه راحت
همه مشتاق یک آن استراحت

نبینی یک نفر را که کسل نیست
پر است دلها و جای درد دل نیست

همه درگیر نوعی اضطرابند
چو نفرین گشته دائم در عذابند

به خود آیید عزیزان راه کج شد
ازین رو زندگانی ها فلج شد

چو مردم را عوض شد زندگانی
شده این زندگانی زنده مانی

همه چیز هست و روز خوش نبینیم
مدام سر در گریبان می نشینیم

به ظاهر خانه هامان کاخ شاه است
درونش یک جهان اندوه و آه است

در و دیوارها کاشی و سنگ است
ولی هر خانه یک میدان جنگ است

تمام خیر و برکتها بر افتاد
طبیعت با شما مردم در افتاد

چرا اینگونه شد از من کنید گوش
شده مهر و محبتها فراموش

دگر از بذل و بخششها اثر نیست
ز انصاف و مروتها خبر نیست

شده نایاب صفا و مهربانی
تعارفها همه سرد و زبانی

عمو جان خاله جان دیگر نگوییم
برای مرگ هم در آرزوییم

یکی حج میرود سالی دو سه بار
کنارش خواهرش نادار و ناچار

یکی با سود پولهای نزولی
رود مکه به امید قبولی

یکی از کربلا و شام گوید
برای فخر بر اقوام گوید

یکی نازد به ماشین و به باغش
یکی باد تکبر در دماغش

یکی انگار که از بینی فیل است
ز بس خود خواه و مغرور و بخیل است

یکی وقتی به ماشینش سوار است
فقط مثل بتی از زهرمار است

چنان در غبغبش باد غرور است
که گویی از نژاد سلم و تور است

تمام کارها گشته ریایی
نجابت شد عوض با بی حیایی

بزرگترها ندارند احترامی
به محتاجان نداریم اهتمامی

همه چسبیده جیب و کار خود را
به فکرند تا ببندند بار خود را

کسی را با کسی کاری نباشد
اگر باری بود یاری نباشد

فقط دنبال نفع و کار خویشند
به فکر گرمی بازار خوشند

نه در فکر حلال و نه حرامند
همه دارند ولی نعمت زوالند

برای پول درآرند چشم هم را
به هر گندی نمایند پر شکم را

زبس حرص و طمع در سینه دارند
مدام با هم چودشمن کینه دارند

شرف را مثل کالا می فروشند
برادرها برادر را به دوشند

هنوز بابا نمرده سردماغ است
سر میراث دعوا داغ داغ است

همه در عالمی دیگر بگردند
عبوس و مسخ و بی احساس و سردند

چنین مردم دگر خیری نبینند
اگر قارون شوند باز هم همینند

خلاصه دوستان دانید چه کاریم؟
همگی بر خر شیطان سواریم

بیا تا راه دیگر پیش گیریم
سراغ از اصل و ذات خویش گیریم

بیا تا قدر یکدیگر بدانیم
غرور و کینه را از خود برانیم

بیا تا دست یکدیگر بگیریم
ضمانت نیست تا فردا نمیریم

……………………………………

در کوه خرابات یکی میر نشد
از مردن آدمی زمین سیر نشد

گفتم که به پیری برسم توبه کنم
بسیار جوان مرد و یکی پیر نشد

[پاسخ]

saloosگفته :

طی شد این عمر تو دانی به چه سان

پـــوچ و بــــس تند چنـــان بــــــــاد دمــــــــان

هــــمه تقصیر من است این که خود می دانم

کـــــــــــه نکـــــــــــردم فــــــکری

کـــــــه تعـمق ننـــــــمودم روزی

ســــــــاعتــــــی یا آنی

که چه سان می گذرد عمر گران

کودکی رفت به بازی به فراغت به نشاط

فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات

همه گفتند کنون تا بچه است

بگـــــــــــذارید تا بخنــدد شـادان

که پس از این دگرش فرصت خندیدن نیست

بــــایدش نـــــالیـــدن

من نپرسیــدم هیــــچ

که پس از این ز چه رو نتوان خندیدن!

نتوان فارغ و آسوده ز غم ، همه شادی دیدن

همچو مرغی آزاد هر زمان بال گشودن!

ســر هـــر بــام که شـــد خوابیدن!

من نپرسیدم هیچ که پس از این ز چه رو بایدم نالیدن؟

نوجوانی هم بدینسان بگذشت

لیک گفتند

که جوان هست هنوز

بگــذارید جـوانـی بکـند

بهره از عمر برد کامروایی بکند

یک نفربانگ برآوردکه او

از هم اکنون باید فکر فردا بکند

دیگـــــــــــــری آوا داد

که چو فردا بشود فکر فردا بکند

 

با همه این احوال

من نپرسیدم هیچ که چه سان دی بگذشت ؟

ای صد افسوس که چون عمر گذشت معنیش فهمیدم!!!!!!!!!

حال من می فهمم

هدف از زیستن این است رفیق

من شدم خلق که با عزمی جزم

پای از بند هوا ها گسلم

پای در راه حقایق بنهم

با دلی آسوده

فارغ از شهوت و آز و حسد و کینه و بخل

در ره کشــف حقـــایـق کــــوشــم

ره حق پویم و حق جویم و حق گویم

شمع راه دگران گردم و با شعله ی خویش

ره نمایم به همه ، گر چه سراپا سوزم

من شدم خلق که مثـمر باشم

نه چنین زائد و بی جوش و خروش

عـمر بر بـاد و به حسـرت خـامـوش

ای صد افسوس که چون عمر گذشت معنی اش فهمیدم

حال می پندارم کین دو سه روز از عمرم به چه ترتیب گذشت

کودکی بی حاصل

نوجوانی باطل

وقت پیری غافل

به زبــــانــی دیگـــر

کودکی در غفلت

در جوانی شهوت

در کهولت حسرت

[پاسخ]

* فاطمه * پاسخ در تاريخ اسفند ۱۳ام, ۱۳۹۲ ۰۱:۰۳:

خیلی عالی بود
ممنونم

[پاسخ]

* فاطمه *گفته :

کمک!
مدتی است که نمی تونم بنویسم هیچ قطعه ای یا پاسخی برای شماها
سکوت همه کلماتم رو زندانی کرده و گهگاهی فقط برحسب نیاز به من کلمه قرض میده
نمیدونم در زندان کی باز میشه
سکوت آنچنان مهربانانه نگاهم میکند و مرا به آغوش میکشد که دلم خرسندیش رو میخواد و یادش میره بپرسه کی در زندان باز میشه
کسی میدونه که چه جوری با سکوت سر زندانیها به توافق برسم؟
پیشاپیش متشکرم
کمک، لطفا کمک

[پاسخ]

osetareho پاسخ در تاريخ اسفند ۱۲ام, ۱۳۹۲ ۱۸:۳۶:

هر لحظه که تسلیمم در کارگه تقدیر
آرام تر از آهو ، بی باک تر از شیرم …

هر لحظه که می کوشم در کار کنم تدبیر
رنج از پی رنج آید، زنجیر پی زنجیر …

{ مولانا }

[پاسخ]

* فاطمه * پاسخ در تاريخ اسفند ۱۲ام, ۱۳۹۲ ۲۰:۳۵:

از کمک و فکرت برای من خیلی متشکرم.
آره، منم گاهی یاد اون مصرع مولوی میفتم که میگه:
“تو حیران باش
بی لا و بلی”
اما سکوتم ماجرا داره:
یه بار خواهر بزرگترم حرفهام رو سوتعبیر کرد و چیزهایی گفت که اصلا توی ذهنم نبود، حتی بهش فکر نکرده بودم(اون زیاد با من نبوده و منو خوب نمیشناسه، حتی بعدش خودش فهمید که اشتباه کرده) این یه شٌک برام بود و بعدش من دچار سکوت شدم
بعدش یه شٌک شدیدتر بهم وارد شد و تمایلم رو برای حرف زدن از دست دادم و تقریبا لال شدم( در مورد حرفهای روزمره و غیرعلمی)
اما داره کم کم سکوت عادتم میشه و جاییکه باید چیزی بگم، نمیگم و این زندگیمو خراب میکنه
الان واقعا سخت تلاش میکنم که حرفهامو به زبون بیارم، درسته که این سکوت، چیزهای خوبی هم برام داشت ولی زیادی اون، زندگیمو خراب میکنه و آدمهای اطرافم رو ناراحت.این سکوت دست من نیست ولی دارم کم کم اداره اش میکنم.
اینجا نوشتم تا شاید کسی تجربه مشابهی در مورد سکوت داشته باشه و راه بهتر شدن رو طی کرده باشه. همچنین به نظرم همه سوالهای زندگی رو باید از خدا پرسید و برای حلش از خودش کمک خواست و هر کسی پیکی از جانب اونه. اینجوری دست خدا از طریق شماها کمکم میکنه.
پیک خدا، بازم ممنون برای توجه ات

[پاسخ]

سایه یخ زده پاسخ در تاريخ اسفند ۱۳ام, ۱۳۹۲ ۲۳:۴۹:

فاطمه جان منم یه چیزی شبیه خودتم خیلی وقته سکوت کردم…
بنظره من سکوتت واقعا باید قشنگ باشه خیلی قشنگتر از حرف زدنهای بیجای بعضی ادمای روی زمین…
جدیدا به ادمای کر ولال و کور حسودیم میشه نه چیزی میبینن نه چیزی میشنون نه چیزی میگن….
چقد دنیاشون قشنگه…
حرف بزنیم چی بشه تو این دنیا؟؟؟کی حرفامونو با گوشو دل گوش میده؟؟؟پس سکوت واقعا قشنگه…
خداکمکمون کنه….. توکل بخدا

osetareho پاسخ در تاريخ اسفند ۱۶ام, ۱۳۹۲ ۱۹:۰۹:

خواهش میکنم فاطمه جووون امیدوارم همیشه شاد و سر زنده و دل خوش باشی

سایه یخ زدهگفته :

دلم برای ان ماهی قرمز کوچک سوخت وقتی شنیدم مشتری گفت ماهی قرمزش مهم نیس اخه بچم زود میکشش, فقط تنگش ناز باشه…….

[پاسخ]

سایه یخ زدهگفته :

از مرگ نترس
از روزی بترس که چیزی
در درونت بنام “انسانیت” بمیرد

[پاسخ]

سایه یخ زدهگفته :

نمیخواهم چیزی بشوم..تنها میخواهم یک انسان باشم
دوست من باور کن…مشکل است که آدم یک انسان بشود..!

[پاسخ]

سایه یخ زدهگفته :

چه میشود کرد…؟؟؟مگر میشود دنیا را پاره کرد…از تویش خوشبختی درآورد…!!!همین است که هست…!(فروغ فرخزاد)

[پاسخ]

سایه یخ زدهگفته :

ما صداش میکنیم بی غیرت،
حالا شما بگو یه پسر با افکار مدرن!!!!

[پاسخ]

saloos پاسخ در تاريخ اسفند ۱۳ام, ۱۳۹۲ ۱۹:۰۹:

بخدا….!
دیگه غیرت و حیا نجابتو قورت دادن
یادشون گرامی…..

[پاسخ]

مرداب پاسخ در تاريخ اسفند ۱۳ام, ۱۳۹۲ ۲۲:۳۶:

لایـــــــکـــــــــ داری !

[پاسخ]

سایه یخ زدهگفته :

زمــانــی کــه ﺩﯾــﺪﯼ ﯾـﮑــﯽ ﻣـــﺜـﻞِ ﻧـــﻮﮎِ ﭘـــﺮﮔــﺎﺭ
ﻫـــﻤــﻪ ﺟــﻮﺭﻩ ﭘـــﺎﺕ ﺛــﺎﺑــﺖ ﻭﺍﯾــــﺴــــﺎﺩﻩ
ﻫـــﺮﻃـــﻮﺭ ﺑــﭽــﺮﺧــﯽ ﺑــﮑــﺸــی
ﺗــــﮑـــﻮﻥ ﻧــﻤــﯿــﺨــﻮﺭﻩ
ﺗـﻮﺍﻡ ﺩﻭﺭﺵ ﺑــﮕـﺮﺩ
ﺩﻭﺭﺵ ﻧـــﺰنـــیــا
دمـــت گـرم

[پاسخ]

* فاطمه * پاسخ در تاريخ اسفند ۱۳ام, ۱۳۹۲ ۰۱:۰۶:

دورش نزنیا
دمت گرم
سرت سلامت

[پاسخ]

سایه یخ زدهگفته :

هرچقدر دوست داری احساساتی باش اما پیش کسی رو نکن !
این حکم همون کمربند ایمنی رو تو روابط داره .. قبل از شروع حرکت باید بست …

[پاسخ]

سایه یخ زدهگفته :

.. دوری و دوستـــــــی, چــه واژه ی مسخـــــــره ای ..:
…….. اینـــکه مــن هنــــوز تــــو را دوســـت داشتــــه بــــــاشـــــم
…………. و تـــــــو
… خیـــــــلـی وقــت اســت مـــن را فـــــرامــــــــوش کـــــــرده ای ..!!
……………………….!!

[پاسخ]

سایه یخ زدهگفته :

.. روزگـــــاری شـــده عجـــــــب.:
….. روی میگــــردانــــد,
…………………………. آنکـــه روزی بـــرایِ تمـــاشـــایــم
. دو چشــم ِ دیگـــــر قـــــــرض میگــــــــرفــتــــــــــــ ..!!!

[پاسخ]

سایه یخ زدهگفته :

[ ایـن
خنـده های
زورکـی…
فقـط
چــروک
صـورت را زیـاد مـی کننـد…! ]

[پاسخ]

دختر خوانسار پاسخ در تاريخ اسفند ۱۲ام, ۱۳۹۲ ۲۱:۲۲:

مصنوعی لبخند زدنت را
میگذارم به حساب هرچیزی
الا اینکه دلت را زده باشم…

[پاسخ]

مرداب پاسخ در تاريخ اسفند ۱۲ام, ۱۳۹۲ ۲۱:۲۷:

liiiiiiiiiiike

[پاسخ]

سایه یخ زدهگفته :

خدایا …
سیب که شیرین است سهل ! تو بگو زهر !
هر چه که باشد بیار ، با تمام وجود میبلعم …
تو فقط مرا از این دنیا بنداز بیرون …

[پاسخ]

مرداب پاسخ در تاريخ اسفند ۱۲ام, ۱۳۹۲ ۲۱:۲۸:

ای کاااااااااااش میشد … خسته شدم از این دنیا

[پاسخ]

مريم پاسخ در تاريخ اسفند ۱۲ام, ۱۳۹۲ ۲۳:۲۲:

هرچى به خدا مى گم منو از این دنیاى لعنتى بر دار..
انگارنه انگار…
منم خسته شدم.

[پاسخ]

* فاطمه * پاسخ در تاريخ اسفند ۱۳ام, ۱۳۹۲ ۰۱:۲۰:

دوستان لطفا این حرفها رو نگید
خدا خیلی خیلی دوستتون داره، یک باره دیگه خوب خوب و بدون پیش داوری نگاه کنین
خستگی که عیب نیست، ان شاالله خسته نمونین
اعتماد کن به خدا که مراقبته و باهاش حرفهای قشنگ بزن، لطفا اینا را نگو چون ناراحت میشه، شما فکر کن برای یه کوچولو اسباب بازی خریدی با هزار ذوق و شوق ولی اون دوسش نداره و میخواد بندازه بیرون، شما ناراحت نمیشی؟
خدا بهترین کسیکه باید همیشه کنارتون باشه پس ناراحتش نکنین، باشه. مرسی

[پاسخ]

سایه یخ زده پاسخ در تاريخ اسفند ۱۳ام, ۱۳۹۲ ۲۳:۳۷:

فاطمه جان حرفتو قبول دارم ولی من دیگه نمیدونم با خدا چه جوری حرف بزنم….
چقد صبوری کنم…
مگه نمیگن هرچی خوب باشی با مردم هرچی مهربون باشی خدا جوابه خوبیاتو بهت میده؟؟؟؟
پس کوووو؟؟؟چرا هر چی بدی های دنیاس داره سره من سرازیر میشه؟؟؟؟
چرا من باید همیشه غمخواره همه باشم؟؟؟چرا وقتی من غصه دارم همه شونه خالی میکنن کسی سنگ صبورم نیست؟؟؟؟
یاده این جمله افتادم:آنه شرلیم نشدم که یکی ازم بپرسه آنه تکراره غریبانه ی روزهایت چگونه گذشت؟؟؟
ولی بازم با همه ی بدی های دنیا میگم خدایا شکرت به داده و ندادت شکر…

[پاسخ]

* فاطمه * پاسخ در تاريخ اسفند ۱۴ام, ۱۳۹۲ ۰۱:۲۶:

میدونی دوست من، من چند سال پیش به سوالهای شما رسیدم، توی منابع خداشناسی و زندگی و قوانیش (داخلی و خارجی) گشتم تا بالاخره جوابمو پیدا کنم(در واقع ایراد کار رو) همه شون رو که سرجمع کردم فهمیدم:
همه خوبیها و مهربونی هایی که به مردم میکنیم فقط باید هدفش خدایی باشه حتی نه برای دوست داشتن دیگران(نه اینکه دیگران رو دوست نداشته باشیم، این کار خوبیه ولی باید هدف؛ متعالی تر باشه) فقط برای دوست داشتن خدا باشه
بعدش نباید فکر کنیم که کار مهمی کردیم که خوبی کردیم و انتظار پاسخ داشته باشیم چون ممکنه ناامید بشیم. نه اینکه کارمون مهم نبوده بلکه نباید بزرگ ببینیمش.
در مرحله بعد باید دل بکنیم از نیکی و خوبی که در حق دیگران کردیم(یعنی خالصانه برای خدا بوده) تا اون خیر بهمون برگشت کنه، مثلا اگه به فقیری کمک مالی میکنیم تا زمانی که کاملا دلمون از اون پول جدا نشده باشه هفت برابر اون پول بهمون برنمیگرده، یه جورایی، خوبیهایی که به دیگران میکنیم رو باید فراموش کنیم
دوست من ناراحت نباش این مهربونیهای تو، بزرگی روحت رو میرسونه و این بینظیره
تازه حتما خدا میخواد فقط خودش غمخوارت باشه که دیگران شونه خالی میکنن، ببین چقدر خدا دوست داره، میفهمم چی میگی، سنگ صبور رو هم از خودش بخواه، حتما بهت میده. اعتماد کن
لطفا نگو دنیا بده، خوبی هم داره فقط با دقت و ظرافت بیشتری باید ببینیم
تازه ما رو با دنیا چکار، ما رسالت خود میکنم و میرویم
دوست من، با خدا عاشقانه حرف بزن، ساده یا سنگین فرقی میکنه فقط از سر عشق باشه، نه گلایه نه اعتراض فقط از سر مهر، همون جوریکه با محبوبت حرف میزنی با خدا هم حرف بزن.
موفق باشی و امیدوارم روزهای زیباتری در پیش رو داشته باشی

مسعود پاسخ در تاريخ اسفند ۱۴ام, ۱۳۹۲ ۱۱:۵۳:

سلام.
دوست عزیز میشه چندتا از اون منابع داخلی و خارجی که خوندی و به این نتایج متعالی رسیدی رو برای ما هم معرفی کنی؟؟؟
اون منابعی که شما خوندی و به این نتیجه رسیدی اگه آدم به فقیری کمک کنه و دلش کاملا از اون پول جدا شه ۷ برابرش به خودش بر میگرده! این باید یه کتاب اقتصادی باشه چون واقعا سرمایه گذاری خوبیه!
به هر حال بی صبرانه منتظر منابع داخلی و خارجی شما هستیم! با تشکر – ادمین سابق بی اعصاب! مسعود!

* فاطمه * پاسخ در تاريخ اسفند ۱۹ام, ۱۳۹۲ ۰۰:۳۸:

سلام
نه، اون یه کتاب عرفانی بود به نام “مردان خدا” (تحریری از کتاب تذکره الاولیا عطار) به کوشش محمد باقر صدرا.
اگه اشتباه نکنم توی قرآن هم این مطلب هست که هر عمل نیکی مانند کاشتن دانه ای گندم در زمین است که پاداش آن اینگونه است که از آن دانه، هفت شاخه و هر شاخه صد دانه به عمل می آید.
تازه، هدف انسانها از انجام عمل نیک متفاوته، مثلا بعضی از اونا هدفشون رسیدن به نعمتهای بهشته، بعضیها عاشقانه ترن و هدفشون دیدار خداست و …..خدا میدونسته بعضی از آدمها اهل حساب و کتابن، پس همه نعمتهایی که قرار بده رو گفته، در واقع یه جورایی قرداد بسته.
راستی قرار نیست آدم از روی حرص، منتظر پاداش چندین برابرش باشه بلکه به خاطر بخشش بیشتر منتظر پاداش هفت برابره، دوست داره مردم از دست اون فایده ببرن، همین
در مورد منابع که خواستین، بعضیاشون که یادم مونده رو براتون میگم، ببخشید من کلا به اسم نویسنده توجهی ندارم، به مطالب توش کار دارم
“قانون توانگری” از کاترین پاندر
“از دولت عشق” از کاترین پاندر
“فیه ما فیه” از مولوی
“هفت قانون معنوی موفقیت” از دیپاک چوپرا
“مثنوی معنوی” از مولوی
کلیات سعدی
“منطق الطیر” از عطار
“مائده های زمینی” از آندره ژید
قرآن کریم
مطالب و نوشته های چند تا سایت خارجی رو هم در این زمینه مطالعه کردم
امیدوارم بدرد شما هم بخوره
موفق باشید
راستی حالا چرا “بی اعصاب” ؟

سایه یخ زدهگفته :

امروز
یک نفر
در گوشه ای از این دنیای بی گوشه
خود کشی کرد.
بیصدا
آرام
بدون توقع…
.
دنبال دلیلش هستی؟؟
کمی به خودمان بیائیم…

[پاسخ]

سایه یخ زدهگفته :

این روزهادلم اصرار دارد…
فریاد بزند…!
اما…
من جلوی دهانش را میگیرم‏!‏‏!‏‏!‏وقتی میدانم کسی تمایل به شنیدن صدایش راندارد…!
این روزها من خدای سکوت شده ام…
خفقان گرفته ام تاآرامش اهالی دنیاخط خطی نشود…

[پاسخ]

سایه یخ زدهگفته :

در دنـیـای مــا شـغــال هــا و کـفـتـارهـــا تـوبــه کــرده انــد
ﻻﺷـﺨــﻮﺭﻫــﺎ ﺩﻳـﮕــﻪ ﻻﺷـﺨــﻮﺭﻱ ﻧـﻤـﻴـﻜــﻦ
امــــا…
ﺍﻣــﺍﻥ ﺍﺯ ﺍﻳــﻦ ﺁﻫـــﻭﻫــﺎﻱ ﺗــﺎﺯﻩ ﺑــﻪ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﺭﺳـﻳــﺪﻩ….

[پاسخ]

مرداب پاسخ در تاريخ اسفند ۱۲ام, ۱۳۹۲ ۲۱:۳۰:

عالی بود . ممنون

[پاسخ]

سایه یخ زدهگفته :

شکـــ نکـــــن !
آیــ●ــنده اے خوـاهــم ساختــــ کــه
گذشتـــه ام جلویش زآنــو بـــزند !
قـــرآر نیستــــ مـــن هـــم دلِ کَسِ دیگـــری را بسوزانـَــم !
برعکـــس کســے را کــه وارد زندگـــیم میشود
آنقـــــدر خــــوشـــبـ خــتـــــ میکنــم کـــه
بـــه هر روزے کـــه جاے ” او ” نیستــــے
بـــه خودتـــــ لعنتـــــ بفرستــــے! لعنتیــ

[پاسخ]

مرداب پاسخ در تاريخ اسفند ۱۲ام, ۱۳۹۲ ۲۱:۳۴:

وقتی که قدرمو ندونستو نابودم کرد … شاید بتونم اینجوری تلافی کنم…

[پاسخ]

سایه یخ زدهگفته :

خدا ، از امام حسین هم غریب تر است !
خوش بحال امام حسین از خدا بیشتر مشتری دارد!
هر روز وقت سحر ، چند دقیقه مانده به اذان صبح
می روم کنار پنجره و تعداد پنجره های روشن را میشمارم :
یک ، دو ، سه ! بعد ، تعداد دیش های روی بام ها و تراس ها را نمیشمارم!
یعنی آنقدر زیادند که حوصله نمیکنم بشمارمشان!!!

[پاسخ]

سایه یخ زدهگفته :

مـــردم کـــشـــورم دلـــشـــان تـــنـــگ تـــوســـت خـــدای مـــن!

بــــاور مـــیـــکــنـــی ؟؟

قــبـــرهـــا را پـــیـــش خـــریـــد مـــیــکنـــنــد قـــبـــل از مـــرگ !!

[پاسخ]

مرداب پاسخ در تاريخ اسفند ۱۲ام, ۱۳۹۲ ۲۱:۳۵:

LIKE

[پاسخ]

سایه یخ زدهگفته :

خــیــلـی فــرقــه ….

بـیـنـه کـسـی کـه خـسـتـه شـده از زنـدگـی بـا کـسـی

کـه بـا خـسـتـگـی زنـدگـی مـیـکـنـه…..

[پاسخ]

osetareho پاسخ در تاريخ اسفند ۱۲ام, ۱۳۹۲ ۱۸:۳۸:

مرا بسوزانید
و خاکسترم را
بر آبهای رهای دریا بر افشانید،
نه در برکه،
نه در رود :
که خسته شدم از کرانه های سنگواره
و از مرزهای مسدود ..

ژاله اصفهانی

[پاسخ]

مرداب پاسخ در تاريخ اسفند ۱۲ام, ۱۳۹۲ ۲۱:۳۷:

خیــــــــــلــــــــی فــــــــرق داره…
ولی من خسته شدم از زنــدگـــی ای کــــاش راهی وجود داشت…

[پاسخ]

delshekaste751گفته :

من از نهایت شب حرف میزنم
من از نهایت تاریکی
و از نهایت شب حرف میزنم
اگر به خانه ی من آمدی ای مهربان چراغ بیاور
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم
((فروغ فرخزاد))

[پاسخ]

osetarehoگفته :

این شعر را هم
به وقت نصف النهار تو تنظیم می کنم
وقتی مبدأیی
برای همه زمان ها
تا جاری باشی در زمان حال همه فعل ها
که تاریخ اینگونه رقم می خورد در لابلای دفتر شعرها ..

که وقتی من
استمرار عاشقانه هایی هستم که
در تو گوش شنوایی برای شنیدن شان نیست،
باید مقیم صندوق صدقه ای شوم
که ترحم را از سر مساوات، به ارث می برد ..

.
.
می دانی
وقتی هیچ گوشی
چشم دیدن حرف های مرا ندارد
چه فرقی می کند
در حال لالایی گفتن برای تو باشم
یا شــــعر نوشتن روی بی کسی هایم

[پاسخ]

osetarehoگفته :

بخیر یادش ، که این دچار چشم را با اشاره ای می کشیدی به آتش ..
بخیر یادش ، این آغشته به عشق ..
می باخت با خنده ای ، خویش را به خویش …
حال
گاهی نگاهی گـذرا به گـوشه ای از گـذشته
تنگ میکند این دل گور به گور شده را برای نگاهت ؛ اخمت ؛ برای لبت …
بگذریم بانو ..
باور کن ، باورت که شکـسته شود ، آدمی میشوی شبیه هیچکس …

( بهزاد زاهدی )

[پاسخ]

osetarehoگفته :

مهم نیست اکنون زندگی ام چگونه میگذرد ،
عاشق آن خاطراتی هستم
که تصادفی از ذهنم عبور میکنند و باعث لبخندم میشوند !

[پاسخ]

مرداب پاسخ در تاريخ اسفند ۱۲ام, ۱۳۹۲ ۲۱:۳۸:

زیبا بود

[پاسخ]

osetareho پاسخ در تاريخ اسفند ۱۶ام, ۱۳۹۲ ۱۸:۰۵:

ممنون، اره زیباست دست نویستده اش درد نکنه

[پاسخ]

faranakگفته :

تک پرم نماندی خیالی نیست….برو……….اما بدان دیگری پرپرت میکند….):

[پاسخ]

چــشــمــای بــارونــیگفته :

ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﻧﺒﺨﺸﯿﺪ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ
ﮐﻪ ﺑﺎﺭﻫﺎ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﺨﺸﯿﺪﯼ ﻭ ﻧﻔﻬﻤــــﯿﺪ
ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﺩﺭ ﺁﺭﺯﻭﯼ ﺑﺨﺸﺶ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﺪ
ﮔﺎﻫﯽ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺻﺒـــﺮ ﮐﺮﺩ
ﺑﺎﯾﺪ ﺭﻫﺎ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺭﻓﺖ ﺗﺎ ﺑﺪﺍﻧﻨﺪ
ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﻣﺎﻧﺪﯼ ، ﺭﻓﺘﻦ ﺭﺍ ﺑﻠﺪ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﯼ
ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺮ ﺳﺮﮐﺎﺭﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ
ﺑﺮﺍﯼ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻣﯿﺪﻫﯽ
ﺑﺎﯾﺪ ﻣﻨﺖ ﮔﺬﺍﺷﺖ
ﺗﺎ ﺁﻥ ﺭﺍ ﮐﻢ ﺍﻫﻤﯿﺖ ﻧﺪﺍﻧﻨــــﺪ
ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺪ ﺑﻮﺩ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﺴﯽ
ﮐﻪ ﻓﺮﻕ ﺧﻮﺏ ﺑﻮﺩﻧﺖ ﺭﺍ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﺪ
ﻭ ﮔﺎﻫﯽ …
ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻥ ﺭﺍ ﻣﺘﺬﮐﺮ ﺷﺪ
ﺁﺩﻣﻬﺎ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻧﻤﯽ ﻣﺎﻧﻨﺪ
ﯾﮑﺠﺎ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ
ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﯽ ﺭﻭﻧـــﺪ

[پاسخ]

چــشــمــای بــارونــیگفته :

گاهــی آدم دلــــش مـیــخواهــد
کـفـــش هـایش را دربـیـــاورد
یــواشکی نوکـــ پـــا , نـوکــ پــا
از خـودش دور شــود
دور دور دور…

[پاسخ]

چــشــمــای بــارونــیگفته :

کسی که وقتی میخواد از خیابون یکطرفه رد بشه، هم سمت راستو نگا میکنه هم سمت چپ…
دیوونه نیس… این هم از دشمن زخم خورده هم از دوست…

[پاسخ]

مرداب پاسخ در تاريخ اسفند ۱۲ام, ۱۳۹۲ ۲۱:۳۹:

LIKE

[پاسخ]

مريم پاسخ در تاريخ اسفند ۱۲ام, ۱۳۹۲ ۲۳:۲۷:

چه زیبا..

[پاسخ]

چــشــمــای بــارونــیگفته :

از انســــان هـــای احســـاساتــی بـیشتـــر بـتـــرسیـــد؛
آن ها قـــادرند ناگهــــــانی،
.
.
دیگــــر گــریـه نکـننــد؛
دوسـتــــ نــداشتـــه بــاشـنـــد؛
و قـیـــدِ همـــه چـیــز را بــزننــد،
.
.
حتـــی زنــدگــــی . . .!

[پاسخ]

مرداب پاسخ در تاريخ اسفند ۱۲ام, ۱۳۹۲ ۲۱:۴۷:

حتـــی زنــدگــــی . . .!
عالی بود . ممنون

[پاسخ]

چــشــمــای بــارونــیگفته :

دلم نه تنگ شده، نه گرفته است
دلم…
فقط هوای تو را کرده که عمیق بخندی به تمام عاشقانه هایم
و من بچگی کنم به وسعت تمام آغوش مردانه ات…

[پاسخ]

چــشــمــای بــارونــیگفته :

خوابم نمیبرد…
به هیچ چیز فکر نمیکنم…
جز “او”
و میدانم که خواب است…
و قبل از بسته شدن چشمهایش به همه چیز فکر کرده است…
جز “من”……!!!

[پاسخ]

مرداب پاسخ در تاريخ اسفند ۱۲ام, ۱۳۹۲ ۲۱:۴۶:

چقدر نامردن بعضیا …

[پاسخ]

مريم پاسخ در تاريخ اسفند ۱۲ام, ۱۳۹۲ ۲۳:۲۸:

چه حقیقته تلخى..

[پاسخ]

چــشــمــای بــارونــیگفته :

در زندگی برای هر آدمی
از یک روز
از یک جا
از یک نفر
به بعد
دیگر هیچ چیز مثل قبل نیست
نه روز ها ٬ نه رنگ ها نه خیابان ها
همه چیز می شود
دلتنگی …

[پاسخ]

چــشــمــای بــارونــیگفته :

کسی که توحرفاش زیاد میگه بیخیال
بیشتر از همه فکر و خیال داره
فقط دیگه حال و حوصله بحث و صحبت نداره
چون خسته س

[پاسخ]

مرداب پاسخ در تاريخ اسفند ۱۲ام, ۱۳۹۲ ۲۱:۴۰:

LIKE

[پاسخ]

چــشــمــای بــارونــیگفته :

ســلــامـتـی اونـایــی کـه دلـه شـکـسـتـشـونـو پـشـت کـلـمـاتـه…
عـیـبـی نـداره…
مـهـم نـیـسـت…
هـمـون بـهـتـر کـه رفــت…
بـیـخـیـال…
قـایـم مـیـکـنـن…

[پاسخ]

دخترگفته :

خدایا . . . .

الودگی آدمها از حد گذشته . . .

چند روزی دنیا را تعطیل نمیکنی . . . .؟

[پاسخ]

delshekaste751گفته :

بعضض هام هستند گ××میزنندبه زندگیت بعد میگن منو ببخش

[پاسخ]

delshekaste751گفته :

ساعت ها روز ها ماه ها حتی سالها فکر میکنم من چه بدی به ادمها و دنیا کردم

که هرکی بهم میرسه طناب دار به گردنم میندازه

[پاسخ]