آخرين مطالب
آخرین محصولات
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
موضوعات
ست دستبند 4 تایی مایا انگشتر استیل پروانه گردنبند زنجیری استیل الماسی
انگشتر مذهبی طلاروس انگشتر بوته گل رز انگشتر استیل شاین
گردنبند استیل شاین قرمز کیف پول 123 گردنبند فروهر اصل

 

kojaei yar [AloneBoy.com] hamdardam

رهایم کردی و رهایت نکردم!
گفتم حرف ِ دل یکی‌ست
هفتصدمین پادشاه را هم اگر به خواب ببینی،
کنار ِ کوچه‌یِ بغض و بیداری
 منتظرت خواهم ماند!
چشمهایم را بر پوزخند ِ این آن بستم
و چهره‌یِ تو را دیدم!
گوشهایم را بر زخم زبان این آن بستم
و صدای تو را شنیدم!
دلم روشن بود که یک روز،
از زوایای گریه هایم ظهور می کنی!
حالا هم،
از دیدن ِ این دو سه موی سفید در آینه تعجب نمی کنم!
فقط کمی نگران می شوم
می ترسم روزی در آینه،
تنها دو سه موی سیاه منتظرم باشند
و تو از غربت ِ بغض و بوسه برنگشته باشی!
تنها از همین می ترسم.

یغماگلرویی

موضوع : شعر و دل نوشته, شعرهای عاشقانه, متن های عاشقانه
نویسنده :   ,   ۷ ديدگاه  ,   تاریخ ارسال : ۲۵ فروردین, ۱۳۹۳  , 
   
محصولات فروشگاه عاشقانه سایت الون بوی
انگشتر استیل ورساچ انگشتر استیل lovely
پابند استیل پروانه دستبند قلب رنگی
انگشتر طرح کمربند کیف دستی MK
مینی نگین زن انگشتر طرح توپ مروارید
لیلاگفته :

ما مثل دفترهای قدیمی کاهی بودیم، دو به دو به هم چسبیده…
هر کداممان را که می کندند، آن یکی هم بیرون میزد از زندگی…
حالا سیمی مان کردند که با رفتن دیگری کک مان هم نگزد!

[پاسخ]

* فاطمه * پاسخ در تاريخ فروردین ۲۶ام, ۱۳۹۳ ۲۳:۵۴:

اما من هر چه بیشتر چسبیدم او راحت تر رفت و مرا با اشک تنها گذاشت
**********************************************************
روزی در شهر لندن، حیوانات وحشی و درنده را به معرض تماشا گذاشته بودند. تماشاگران برای دیدار از حیوانات، یا پول می پرداختند و یا توله سگی، گربه ای را به عنوان طعمه حیوانات، به متصدی نمایش می دادند.
مردی که می خواست از این نمایشگاه دیدن کند، توله سگی را از خیابان گرفت و با خود به نمایشگاه برد. توله سگ را از او گرفتند و به قفس شیر انداختند و خود او را به نمایشگاه هدایت کردند.
توله سگ به محض اینکه به قفس شیر انداخته شد، از ترس شیر خود را به گوشه قفس چسبانده و کز کرد. شیر به او نزدیک شد و شروع به بوئیدن او کرد. توله سگ بلافاصله به پشت دراز کشید، پنجه های خود را بالا برد و دمش را تکان داد. شیر پنجه های او را گرفت و او را برگرداند. سگ در حال، جستی زد و بر روی دو پای عقب در مقابل شیر ایستاد! شیر نگاهی به او انداخت، سرش را تکان داد و روی خود را برگرداند و دور شد.
صاحب نمایشگاه، تکه گوشتی آورد و آن را جلوی شیر انداخت. شیر گوشت را تکه پاره کرد، یک تکه از آن را به سگ داد. بقیه را خورد.
شب هنگام وقتی شیر خواست بخوابد، توله سگ پهلوی او دراز کشید و سر خود را در زیر پنجه های او قرار داد…
از آن روز، زندگی مشترک شیر و توله سگ در قفس آغاز شد. شیر کاری به کار سگ نداشت. غذای خود را می خورد، با سگ یک جا می خوابید و گاهی با او مشغول بازی میشد.
یک روز مردی که به نمایشگاه آمده بود سگ خود را شناخت و از صاحب نمایشگاه خواست که سگ را به او پس بدهد. صاحب حیوانات، سگ را صدا کرد و خواست او را بگیرد، اما شیر با موهای سیخ شده، شروع به غرش کرد و نگذاشت سگ را ببرند.
یک سال شیر و سگ در جوار یکدیگر زندگی کردند. پس از آن، سگ یکباره مریض شد و جان سپرد.
شیر از خوردن غذا خودداری کرد. سگ را مرتب بو میکرد، می لیسید و با پنجه های او بازی میکرد. اما وقتی پی برد که سگ مرده است، غرید، جستی زد و خود را به قفس کوبید شیر خشمگین می غرید، کلون قفس را می جست و آرام نمی گرفت. پس از آنکه تمام روز را با خود کلنجار رفت، سرانجام آرام گرفت.
صاحب نمایشگاه خواست جسد سگ را از داخل قفس بیرون ببرد، اما شیر به کسی اجازه نزدیک شدن به جسد سگ را نمی داد. صاحبکار فکر کرد که اگر سگ دیگری را داخل قفس کند، شیر درد دوری توله سگ را فراموش خواهد کرد. از این رو، سگ زنده ای را داخل قفس کرد. اما شیر بلافاصله به سگ حمله ور شد و او را تکه پاره کرد و به سوی جسد دوست دیرین خود بازگشت.
شیر پنج شبانه روز، جسد توله سگ را در آغوش گرفت و روز ششم جان سپرد!
****************************************************************
کاش من هم به اندازه این توله سگ برای او محبوبیت داشتم تا رهایم نمی کرد

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ فروردین ۲۷ام, ۱۳۹۳ ۱۱:۴۴:

:( جالب بود…ممنون

[پاسخ]

* فاطمه * پاسخ در تاريخ فروردین ۲۷ام, ۱۳۹۳ ۱۴:۵۰:

خواهش میکنم
داستان نوشته “تولستوی” هست
من خودم این داستان رو که خوندم خیلی گریه کردم
پر از احساس دوست داشتنه، پر از محبته

لیلاگفته :

آتشی در قلب من روشن شده است
به اوج می رسد و من را از تاریکی نجات می دهد

و در نهایت می توانم تو را واضح و روشن ببینم
که چگونه عشقمان را خواهی فروخت

به کارت ادامه بده و مرا بفروش
من دستت را رو خواهم کرد

زخم های عشق تو، لحظات خوش عاشقی را به یاد من خواهد آورد
و مرا وادار خواهد کرد که گمان کنم ما عشقی بدون نقص را تجربه کرده ایم

تو قلب من را در دستهایت داشتی
و با آن بازی کردی تا بر آن غلبه کنی
آری
تو قلب مرا به بازی گرفتی و آن را شکستی

در خودم فرو می روم
اشکهایم بدون اراده سرازیر می شوند
و مرا بیشتر در خودم فرو می برند

[پاسخ]

mگفته :

خیلی زیبا بود

[پاسخ]

نیلوفرگفته :

عالی بود.
می ترسم روزی در آینه،
تنها دو سه موی سیاه منتظرم باشند
و تو از غربت ِ بغض و بوسه برنگشته باشی
ممنونم

[پاسخ]