آخرين مطالب
آخرین محصولات
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
موضوعات
ست دستبند 4 تایی مایا انگشتر استیل پروانه گردنبند زنجیری استیل الماسی
انگشتر مذهبی طلاروس انگشتر بوته گل رز انگشتر استیل شاین
گردنبند استیل شاین قرمز کیف پول 123 گردنبند فروهر اصل

کوچک که بودم پدرم بیمار شد. و تا پایان زندگی بیمار ماند.پدرم تلگرافچی بود.در طراحی دست داشت.خوش خط بود.تار می نواخت. او مرا به نقاشی عادت داد. الفبای تلگراف (مورس) را به من آموخت . در چنان خانه ای خیلی چیزها می شد یاد گرفت.
من قالی بافی را یاد گرفتم و چند قالیچه ی کوچک از روی نقشه های خود بافتم . چه عشقی به بنایی داشتم. دیوار را خوب می چیدم.
طاق ضربی را درست می زدم. آرزو داشتم معمار شوم. حیف،دنبال معماری نرفتم.در خانه آرام نداشتم. از هر چه درخت بود بالا می رفتم. از پشت بام می پریدم پایین. من شر بودم. مادرم پیش بینی می کرد که من لاغر خواهم ماند.من هم ماندم. ما بچه های یک خانه نقشه های شیطانی می کشیدیم.
روز دهم مه ۱۹۴۰ موتور سیکلت عموی بزرگم را دزدیدیم، و مدتی سواری کردیم. دزدی میوه را خیلی زود یاد گرفتیم.از دیوار باغ مردم بالا می رفتیم و انجیر و انار می دزدیدیم.چه کیفی داشت! شب ها در دشت صفی آباد به سینه می خزیدیم تا به جالیز خیار و خربزه نزدیک شویم. تاریکی و اضطراب را میان مشت های خود می فشردیم.
تمرین خوبی بود.هنوز دستم نزدیک میوه دچار اضطرابی آشنا می شود. خانه ما همسایه صحرا بود. تمام رویاهایم به بیابان راه داشت. پدر و عموهایم شکارچی بودند. همراه آنها به شکار می رفتم.
بزرگتر که شدم عموی کوچکم تیراندازی را به من یاد داد. اولین پرنده ای که زدم یک سبز قبا بود. هرگز شکار خوشنودم نکرد. اما شکار بود که مرا پیش از سپیده دم به صحرا می کشید و هوای صبح را میان فکرهایم می نشاند. در شکار بود که ارگانیزم طبیعت را بی پرده دیدم. به پوست درخت دست کشیدم. در آب روان دست و رو شستم. در باد روان شدم. چه شوری برای تماشا داشتم!
اگر یک روز طلوع و غروب آفتاب را نمی دیدم گناهکار بودم. هوای تاریک و روشن مرا اهل مراقبه بار آورد. تماشای مجهول را به من آموخت.
من سال ها نماز خوانده ام.
بزرگترها می خواندند، من هم می خواندم. در دبستان ما را برای نماز به مسجد می بردند.
روزی در مسجد بسته بود.بقال سر گذر گفت:”نماز را روی بام مسجد بخوانید تا چند متر به خدا نزدیکتر باشید!”
مذهب شوخی سنگینی بود که محیط با من کرد. و من سال ها مذهبی ماندم ، بی آن که خدایی داشته باشم!

از کتاب هنوز در سفرم
سهراب سپهری

موضوع : شعر و دل نوشته
نویسنده :   ,   ۶ ديدگاه  ,   تاریخ ارسال : ۱۴ بهمن, ۱۳۹۱  , 
   
محصولات فروشگاه عاشقانه سایت الون بوی
انگشتر استیل ورساچ انگشتر استیل lovely
پابند استیل پروانه دستبند قلب رنگی
انگشتر طرح کمربند کیف دستی MK
مینی نگین زن انگشتر طرح توپ مروارید
نازنینگفته :

♥♥♥♥♥♥سهراب سپهری ♥♥♥♥♥♥
مثل همیشه عالی عالــــــــــــــــــــــــــــــی
ممنونم مسعود

پدرم وقتی مرد آسمان آبی بود…….

[پاسخ]

لیلاگفته :

دریغ که ما همواره باید سرمایه‌ها و نعمت‌های ارجمند خویش را هنگامی بشناسیم که بر باد رفته‌اند و این است که ادب ما ادب حسرت شده است و هنرمان هنر مصیبت و نبوغ ملی ما تنها در کار عزاداری و نوحه سرائی شکفته است و میبینیم که مذهب‌مان نیز مذهب گریه شده است و اسلاممان ،اسلامی که متهم است که دین شمشیر بوده است دین لعن و نفرین و نق نق و ذکر مصیبت و ناله امن یجیب المضطر و … شده است و در یک کلمه شده ایم اشک،نژاد عجز…”

“دکترشریعتی”
مجموعه آثار ۳۵ / آثار گونه‌گون / ص ۸۸

[پاسخ]

لیلاگفته :

راهی که از لجن تا خدا کشیده شده است “مذهب” نام دارد.
مذهب “هدف” نیست، “راه” است
تمام بدبختی هایی که در جامعه های مذهبی دیده می شود، به این علت است که مذهب تغییر روح و جهت داده و در نتیجه نقشی که دارد عوض شده است و این بدان علت است که مذهب را هدف کرده اند.

دکتر شریعتی (اسلام شناسی۱، ص۴۷)

[پاسخ]

سپیدهگفته :

میمیرم وقتی می بینم اون که همه دنیای منه منت دیگری رو میکشه

[پاسخ]

وحیدگفته :

عالی . . .

[پاسخ]

betinaگفته :

ها؟؟ نفمیدم منظورشو

[پاسخ]