آخرين مطالب
آخرین محصولات
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
موضوعات
ست دستبند 4 تایی مایا انگشتر استیل پروانه گردنبند زنجیری استیل الماسی
انگشتر مذهبی طلاروس انگشتر بوته گل رز انگشتر استیل شاین
گردنبند استیل شاین قرمز کیف پول 123 گردنبند فروهر اصل

مرگ همه هستی را به یک چشم نگریسته و سرنوشت آنها را یکسان می‌کند. نه توانگر می‌شناسد نه گدا نه پستی نه بلندی و در مغاک تیره آدمیزاد گیاه و جانور را در پهلوی یکدیگر می‌خواباند. تنها در گورستان است که خونخواران و دژخیمان از بیداد‌ گری خود دست می‌کشند, بی‌گناهان شکنجه نمی‌شوند. نه ستمگر است نه ستمدیده بزرگ و کوچک در خواب شیرینی غنوده‌اند. چه خواب آرام و گوارای که روی بامداد را نمی‌بینند داد و فریاد و آشوب و غوغای زندگانی را نمی‌شنوند.

“مرگ / صادق هدایت

موضوع : شعر و دل نوشته
نویسنده :   ,   ۱۸ ديدگاه  ,   تاریخ ارسال : ۲ اردیبهشت, ۱۳۹۲  , 
   
محصولات فروشگاه عاشقانه سایت الون بوی
انگشتر استیل ورساچ انگشتر استیل lovely
پابند استیل پروانه دستبند قلب رنگی
انگشتر طرح کمربند کیف دستی MK
مینی نگین زن انگشتر طرح توپ مروارید
sayeگفته :

سلام اقا مسعود ببخشید مدتیست مطالب جدید برام ارسال نمیشه.فرمودین دوباره ایمیلمو وارد کنم که این کارو هم کردم اما حکایت همچنان باقیست…..ممنون میشم راهنمایی بفرمایید

[پاسخ]

مسعود پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۲ام, ۱۳۹۲ ۱۹:۴۰:

سلام.مطالب برای من و بقیه ارسال میشه مشکل باید از ایمیل شما باشه. یه ایمیل دیگه باز کنید و امتحان کنید. قسمت اسپم رو هم چک کنید.

[پاسخ]

love sickگفته :

مرگ..
قبلا ازش میترسیدم، ازش بدم میومد
نفس کشیدن رو عاشقانه دوست داشتم
اما الان همه چی برعکس شده..
تو متنی که گذاشتین نوشته شده تنها در گورستان است که…
بی گناهان شکنجه نمی شوند
حالا این واسه من سوال شده که
به چه گناهی اونجا شکنجه میشم

[پاسخ]

لیلاگفته :

من هرگز از مرگ نمیهراسم…………..عشق به آزادی سختی جان دادن را برایم راحـــــــــــــــــــــــت کرده است

[پاسخ]

لیلاگفته :

بنویسیم از مرگ
که مرگ آغز زیباییست یا پایان زیبایی ؟
بنویسیم از مرگ
و نترسیم از مرگ
که مرگ در همین نزدیکی پشت دیوار رهایی
پشت آن لحظه زیبا
پشت آن خداحافظی کوچک ما
زنده مانده
و می کشد انتظار
تا بگیریم دستش را آرام آرام

[پاسخ]

لیلاگفته :

شما می خواهید از راز مرگ سر در آورید.
اما این راز را چگونه پیدا می کنید، مگر آنکه او را در دل زندگی بجویید؟
بوم که چشمان شب گیرش در روز کور است، از راز روشنایی سر در نمی آورد.
اگر به راستی می خواهید روح مرگ را ببینید،دروازه ی دل خود را به روی زندگی باز کنید.
زیرا که زندگی و مرگ یک چیزند، چنان که رودخانه و دریا هم یک چیزند.

دانش خاموش شمااز هستی ِ آن سوتر در ژرفای امیدها و آرزوهاتان خوابیده است؛
و همان گونه که در زیر برف خواب می بیند، دل شما در رویای بهار سیر می کند.
به رویاها اعتماد کنید، که دروازه ی ابدیت در آنها نهفته است.
ترس شما از مرگ لرزش جان آن چوپانی است که در برابر پادشاه ایستاده است تا دست تفقدی بر شانه اش بگذارد.
آیا چوپان در زیر لرزش خود شاد نیست از اینکه نشان ِ پادشاه را بر تن خواهد داشت؟
وبا این همه آیا او از لرزش خود‌ آگاه نیست؟

زیرا که مردن چیست، مگر برهنه ایستادن در باد و آب شدن در آفتاب؟
و نفس کشیدن چیست، مگر آزاد کردن نفس از جزر و مد بی قرار، چنان که بالا برود و بگسترد و بی هیچ مانعی خدا را بجوید؟

فقط آنگاه که از چشمه ی سکوت بنوشید به راستی می توانید سرود بخوانید.
و آنگاه که به قله ی کوه رسیده باشید بالا رفتن را آغاز می کنید.
و روزی که زمین اندام های شما را فرا می خواند، آنگاه است که به راستی به رقص در می آیید.
**جبران خلیل جبران**

[پاسخ]

لیلاگفته :

و بــدانــیـــم اگــــــــر مـــرگ نبـــــود
دســـت مــــا در پـِــی چیـــزی مــی گــشت…

[پاسخ]

لیلاگفته :

دیشب از بام جنون دیوانه ای افتاد و مرد
پیش چشم شمع ها پروانه ای افتاد و مرد

از لطافت یاد تو چون صبح گل ها خیس بود
شبنمی از پشت بام خانه ای افتاد و مرد

موی شبگونی که چنگش میزدی شب تا سحر
از سپیدی لا به لای شانه ای افتاد و مرد

ازدیاد پنجره جان قناری را گرفت
در قفس از نغمه ی مستانه ای افتاد و مرد

این کلاغ قصه را هرگز تو هم نشنیده ای
تا خودش هم قصه شد افسانه ای افتاد و مرد

[پاسخ]

لیلاگفته :

دارد باران می بارد
و داغ تنهایی ام
تازه می شود!
نگو که نمی آیی
نگو مرا همسفر دشت آسمان نیستی
از ابتدای خلقت
سخن از تنها سفر کردن نبود
قول داده ای
باز گردی
از همان دم رفتنت
تمام لحظه های بی قرار را
بغض کرده ام
و هر ثانیه که می گذرد
روزها به اندازه هزار سال
از هم فاصله می گیرند

[پاسخ]

لیلاگفته :

نمیدانی که تنهایم

نمی بینی تو -مرگ زرد دنیایم

نمیخواهم ز اینک خاطراتم را

و میبندم دهانم را که میسوزد

ز هر بغضی که در سینه به خود دارم

و میخوانم غم تلخ جدا گشتن ز فردایم

نمیبینی تو- دفن ارزوهایم

و عزم رفتنی کردی که در من میگشاید زخم شبهایم

نمیدانی ز دیروزم

که در من خرد شد خود باوریهایم

فقط میپرسی و میخواهیم

تا سفره ی دل را به رویت باز بگشایم

[پاسخ]

لیلاگفته :

الا ای رهگذر منگر چنین بیگانه بر گورم

چه میخواهی چه میجوئی از این کاشانه عورم؟

چسان گریم؟ چسان گویم؟ حدیث قلب رنجورم

ازین خوابیدن درزیرسنگ وخاک خون خوردن

نمی دانی چه می دانی که آخر چیست منظورم؟

تن من لاشه فقر است و من زندانی زورم

کجا میخواستم مردن؟ حقیقت کرد مجبورم

چه شبها تا سحر عریان به سوز فقر لرزیدم

چه ساعتها که سرگردان به ساز مرگ رقصیدم

ازاین دوران آفت زا چه آفت ها که من دیدم

سکوت و زجر بود و مرگ بود و ماتم وزندان

هر آن باری که من از شاخسار زندگی چیدم

فتادم در شب ظلمت به قعر خاک پوسیدم

ز بس که با لب محنت زمین فقر بوسیدم

کنون کز خاک غم پرگشته این صدپاره دامانم

ببین پایان کارم را و بستان دادم از دهرم

که خون دیده آبم کرد و خاک مرده ها نانم

همان دهری که با پستی به سندان کوفت دندانم

به جرم اینکه انسان بودم و می گفتم انسانم

ستم خونم بنوشید و بکوبیدم به بد مستی

وجودم حرف بی جائی شد اندر مکتب هستی

شکست وخردشد افسانه شدروزم به صد پستی

کنون ای رهگذر در قلب این سرمای سرگردان

به جای گریه بر قبرم بکش با خون دل دستی

که تنها قسمتش زنجیر بود از عالم هستی

نه غمخواری نه دلداری نه کس بودم دراین دنیا

همه بازیچه پول و هوس بودم در این دنیا

به فرمان سکوت کاروان تیره بختی ها

سراپا نغمه عصیان جرس بودم دراین دنیا

پرو پا بسته مرغی در قفس بودم دراین دنیا

به فرمان حقیقت رفتم اندر قبر با شادی

که تا بیرون کشم از قعر ظلمت نعش آزادی

[پاسخ]

لیلاگفته :

آرزو دارم که بمیرم ….

سالهاست که به امید مردن زنده ام

دلم میخواهد که مرگ ……فقط مرگ به سراغ من بیاید …….

اما از بخت بدم مرگ هم برای من ناز میکند……

[پاسخ]

لیلاگفته :

ندیدی تو هم شام تنهایی ام
نپرسیدی از راز شیدایی ام
فقط لاف مهر و وفا می زدی
نبودی رفیق غم و شادی ام
درین غربت آواره و بی نشان
شد از خستگی قلب صحرایی ام
گرفتند نادیده اشک مرا
گذشتند از عشق دریایی ام
نگفتند شاید که مجنون شوم
کشد کار آخر به رسوایی ام
نکردند یادی زمن دوستان
دریغ از دلم ،از غمم،زاری ام
فراموش شد نامم از یادها
نکردند یادی زتنهایی ام
کسی همزبان دل من نشد
دلی خسته ام مرگ زیبایی ام

[پاسخ]

لیلاگفته :

فریاد ها مرده اند
سکوت جاریست
تنهایی
حاکم سرزمین بی کسی

[پاسخ]

مسعود پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۶ام, ۱۳۹۲ ۲۰:۰۹:

ممنون از نظرات خوبت لیلا جان. خیلی دوست داشتم یکی تو این مطلب با این مضمون خاص نظر بده ، یعنی همین نظرات رو بده! ممنون واقعا.

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۷ام, ۱۳۹۲ ۰۰:۵۳:

خواهش مسعود جان …

[پاسخ]

لیلاگفته :

هرگز از مرگ نهراسیده‌ام
اگرچه دستان‌اش از ابتذال شکننده‌تر بود.
هراس ِ من ــ باری ــ همه از مردن در سرزمینی‌ست
که مزد ِ گورکن
از بهای ِ آزادی‌ ِ آدمی
افزون باشد

احمد شاملو

[پاسخ]

مجیـــــــــــــــــــــــد دلبندم پاسخ در تاريخ تیر ۵ام, ۱۳۹۲ ۱۶:۳۱:

سلام کجای رفیق مجازی بدجور دلم گرفته کامنتات آدمو آروم میکرد.آدمو..آدم …آدم…آدم
به نظرت آدمی به چیه؟

[پاسخ]