آخرين مطالب
آخرین محصولات
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
موضوعات
ست دستبند 4 تایی مایا انگشتر استیل پروانه گردنبند زنجیری استیل الماسی
انگشتر مذهبی طلاروس انگشتر بوته گل رز انگشتر استیل شاین
گردنبند استیل شاین قرمز کیف پول 123 گردنبند فروهر اصل

دخترى زیبابود اسیر پدرى عیاش، که درآمدش فروش شبانه دخترش بود!
دخترک روزى گریزان از منزل پدرى نزد حاکم پناه گرفت و قصه خود بازگو کرد. حاکم دختر را نزد زاهد شهر امانت سپرد که در امان باشد، اما جناب زاهد هم همان شب اول دختر را…
نیمه شب دختر نیمه برهنه به جنگل گریخت، که چهار پسر مست او را اطراف کلبه خود یافتند و پرسیدند با این وضع، این زمان، در این سرما، اینجا چه میکنى؟!
دختر از ترس حیوانات بیشه و جانش، گفت: آرى پدرم آن بود و زاهد از لطف حاکم چنان، بى پناه ماندم.
پسرها با کمى فکر و مکث و دیدن دختر نیمه برهنه او را گفتند تو برو در منزل ما بخواب ما نیز میاییم.
دختر ترسان با فکر اینکه با این چهار پسر مست تا صبح چگونه بگذراند خوابش برد.
صبح که بیدار شد دید بر زیرو برش چهار پوستین براى حفظ سرما هست وچهار پسر بیرون از خانه از سرما مردند!
برگشت و بر سر دروازه شهر فریاد زد که:

از قضا روزی اگر حاکم این شهر شدم
خون صد شیخ به یک مست فدا خواهم کرد
ترک تسبیح و دعا خواهم کرد
وسط کعبه دو میخانه بنا خواهم کرد
تا نگویند که مستان ز خدا بی خبرند
می روم جانب می خانه کمی مست کنم
جرعه بالا بزنم آنچه نبایست بکنم
آنقدر مست که اندوه جهانم برود
استکان روی لبم باشد و جانم برود
برود هر که دلش خواست شکایت بکند
شهر باید به خراباتیم عادت بکند

موضوع : داستان پند آموز, داستان جالب, داستان کوتاه
نویسنده :   ,   ۱۱۷ ديدگاه  ,   تاریخ ارسال : ۲۵ مهر, ۱۳۹۲  , 
   
محصولات فروشگاه عاشقانه سایت الون بوی
انگشتر استیل ورساچ انگشتر استیل lovely
پابند استیل پروانه دستبند قلب رنگی
انگشتر طرح کمربند کیف دستی MK
مینی نگین زن انگشتر طرح توپ مروارید
دل شکستهگفته :

اقا این داستان رو از کجا نوشتی ؟ این تقلب کار خوبی نیست ؟ حالا کاری ندارم اما خواستم بدونن ما رو این شعر چه پیکایی زدیم . در ضمن متن کامل این شعر واستون میزارم . و لطفا با من یه تماسی بگیر

[پاسخ]

مسعود پاسخ در تاريخ مهر ۲۵ام, ۱۳۹۲ ۱۶:۴۱:

از شما کپی شده؟!
شما احتمالا همون ۴ تا پسر مستی بوده که الان مردی!
به تو چه ربطی داره؟ شما این شعرو گفتی؟!
بیخود کردی خواستی بدونیم!

یه بابایی خواست بره مسافرت،یه دختر مجردی هم داشت با خودش گفت دخترم رو میبرم نزد امین مردم شهر و میرم مسافرت و برمیگردم.دخترشو برد پیش شیخ و ماجرا را براش توضیح داد و شیخ هم قبول کرد و رفت.شب شد و دختر دید شیخ بستر دختر و بغل بستر خودش آماده کرد و خواست که بخوابد،دختر با زحمت تونست از دست شیخ فرار کند،هوا خیلی سرد بود،دختر بعد از فرار هیچ لباس گرمی بر تن نداشت،توی راه دید که یه جمع دور آتیش جمع شدند و دارند مشروب میخورند و مست کردند،با خودش گفت اون شیخ بود می خواست باهام اون کارو بکنه]اینا که مست هستند جای خود دارند.یکی از مست ها دختر و دید و به دوستاش گفت که سرتون به کار خودتون باشه،توی این صحبت ها دختر از شدت خستگی و سرما از حال میره و میافته.یکی از مست ها میره دختر و بغل میکنه و میاره بغل آتیش تا گرم شه،یه کم بعد که دختر بهوش میاد میبینه که سالم و گرم هست و اونا دارند کار خودشونو میکنه،اونجا بود که میگه یه پیک هم واسه من بریز و میخوره و این شعر رو میگه :

از قضا روزی اگر حاکم این شهر شدم
خون صد شیخ به یک مست فدا خواهم کرد
ترک تسبیح و دعا خواهم کرد
وسط کعبه دو میخانه بنا خواهم کرد
تا نگویند که مستان ز خدا بی خبرند
می روم جانب می خانه کمی مست کنم
جرعه بالا بزنم آنچه نبایست بکنم
آنقدر مست که اندوه جهانم برود
استکان روی لبم باشد و جانم برود
برود هر که دلش خواست شکایت بکند
شهر باید به خراباتیم عادت بکند

(((آقای محمدی نظرات مشابه رو تایید نکنید!)))

[پاسخ]

tanha پاسخ در تاريخ مهر ۲۷ام, ۱۳۹۲ ۰۹:۲۱:

like

[پاسخ]

tanha پاسخ در تاريخ مهر ۲۷ام, ۱۳۹۲ ۰۹:۳۹:

سلام…آقا مسعود افکارت بی تکلفه…خیلی با طرز فکرت حال میکنم…یه جورایی واسم نماد اون مردی هستی که تو داستان تاریکخانه صادق هدایت بود…واقعا حیف افکار تو و امثالت که تو جامعه ما باید خفه شن…امیدوارم هرچه زودتر شهرت جهانی پیدا کنی…من یکی از هواداران افکارت هستم…

[پاسخ]

alim پاسخ در تاريخ آبان ۱۰ام, ۱۳۹۲ ۱۸:۴۷:

مردی بود که از دار دنیا دختر جوتنی داشت روزی سفری برای مرد به وجود امد و او هم دخترش را به شیخ شهر سپرد و رفت اولین شبی که دختر در خانه ی شیخ بود شیخ قصد تجاوز به دختر را کرد در حال کندن لباس های دختر بود که دختر فرار کرد و رفت هوا سرد بود همه جا تاریک دختر ترسیده بود در راه به چند جوان رسید که مست بودند در حال نوشیدن شراب بودن که دختر به دلیل ترس و سرما از هوش رفت اما روز بعد که چشم باز کرد دید در خانه ی یکی از ان جوانان در کنار خواهر ومادر جوان است و انجا این شعر را سرود:
..
از قضا روزی اگر حاکم این شهر شدم
خون صد شیخ به یک مست فدا خواهم کرد
ترک تسبیح و دعا خواهم کرد
وسط کعبه دو میخانه بنا خواهم کرد
تا نگویند که مستان ز خدا بی خبرند
می روم جانب می خانه کمی مست کنم
جرعه بالا بزنم آنچه نبایست بکنم
آنقدر مست که اندوه جهانم برود
استکان روی لبم باشد و جانم برود
برود هر که دلش خواست شکایت بکند
شهر باید به خراباتیم عادت بکند

[پاسخ]

فاطمه پاسخ در تاريخ آذر ۹ام, ۱۳۹۲ ۱۸:۰۴:

عالی ایول حال کردم .داستانم هم خیلی قشنگ بود.مرسی اقامسعود

[پاسخ]

mojtaba_alone پاسخ در تاريخ مهر ۲۶ام, ۱۳۹۲ ۱۸:۱۸:

دوست گرامی این روزا توی وب بلاگها و وب سایت ها اینقدر مطالب شبیه به هم وجود داره که کسی حق نداره دیگری رو به کپی برداری متهم کنه.دنبال یه شعر یا یه قطعه نوشته ای می گردی کلی مطالب مربوط و مثل هم میاد!!!حالا کی کپی برداری کرده خدا می دونه!!!

[پاسخ]

Raminگفته :

بوی گند خیانت تمام شهر را گرفته!
مردهای چشم چران ، زن های خائن
پسرهای ش-ه-و-ت-ی ، دخترهای پول پرست
پس چه شد؟
چیدن یک سیب و اینهمه تقاص؟!
بیچاره آدم ، بیچاره آدمیت.

[پاسخ]

چرکن پاسخ در تاريخ مهر ۲۶ام, ۱۳۹۲ ۱۲:۰۷:

likeee

[پاسخ]

hasti پاسخ در تاريخ مهر ۲۶ام, ۱۳۹۲ ۱۹:۰۷:

لایک

[پاسخ]

tanha پاسخ در تاريخ مهر ۲۷ام, ۱۳۹۲ ۰۹:۴۲:

بیچاره ادمیت…به خدا دلم اتیش میگیره ادمی مثل تو بین این همه گرگه…میشع اذمیت رو واسه من تعریف کنی ادم

[پاسخ]

ایرانی پاسخ در تاريخ مهر ۲۹ام, ۱۳۹۲ ۲۱:۲۲:

چشم ها را باید شست
طور دیگری باید دید
آری اینچنین است ای برادر ….

[پاسخ]

دختر خوانسارگفته :

محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت
مست گفت ای دوست این پیراهن است افسار نیست
گفت مستی، زان سبب افتان و خیزان می‌روی
گفت جرم راه رفتن نیست، ره هموار نیست
گفت می‌باید تورا تا خانهٔ قاضی برم
گفت رو صبح آی، قاضی نیمه‌شب بیدار نیست
گفت نزدیک است والی را سرای، آنجا شویم
گفت والی از کجا در خانهٔ خمار نیست؟
گفت تا داروغه را گوییم، در مسجد بخواب
گفت مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست
گفت دیناری بده پنهان و خود را وارهان
گفت کار شرع، کار درهم و دینار نیست
گفت از بهر غرامت، جامه‌ات بیرون کنم
گفت پوسیده‌است جز نقشی ز پود و تار نیست
گفت آگه نیستی کز سر درافتادت کلاه
گفت در سر عقل باید، بی‌کلاهی عار نیست
گفت می بسیار خوردی زان سبب بیخود شدی
گفت ای بیهوده‌گو حرف کم و بسیار نیست
گفت باید حد زند هشیار مرد مست را
گفت هشیاری بیار اینجا کسی هشیار نیست

(پروین اعتصامی)

[پاسخ]

دختر خوانسارگفته :

مرد نصفه شب در حالی که مست بوده میاد خونه و دستش می خوره به کوزه ی سفالی گرون قیمتی که زنش خیلی دوستش داشته، میوفته زمین و میشکنه مرد هم همونجا خوابش می بره…
زن اون رو می کشه کنار و همه چیو تمیز می کنه…
صبح که مرد از خواب بیدار میشه انتظار داشت که زنش جر و بحث و شروع کنه و این کارو تا شب ادامه بده…
مرد در حالی که دعا می کرد که این اتفاق نیوفته میره اشپزخونه تا یه چیزی بخوره …
که متوجه یه نامه روی در یخچال می شه که زنش براش نوشته…
زن: عشق من صبحانه ی مورد علاقت روی میز آمادست…
من صبح زود باید بیدار می شدم تا برم برای ناهار مورد علاقت خرید کنم…
زود بر می گردم پیشت عشق من
دوست دارم خیلی زیاد…
مرد که خیلی تعجب کرده بود
میره پیشه پسرش و ازش می پرسه که دیشب چه اتفاقی افتاده بود؟
پسرش می گه : دیشب وقتی مامان تو رو برد تو تخت خواب که بخوابی و شروع کرد به اینکه لباس و کفشت رو در بیاره تو در حالی که خیلی مست بودی بهش گفتی…
هی خانوووم ، تنهااااام بزار، بهم دست نزن…
من ازدواج کردم…

[پاسخ]

چرکن پاسخ در تاريخ مهر ۲۶ام, ۱۳۹۲ ۱۲:۰۸:

خیلی زیبابود

[پاسخ]

سحر پاسخ در تاريخ مهر ۲۶ام, ۱۳۹۲ ۱۷:۰۲:

دیگه از این مردا پیدا نمیشه
عالی بود

[پاسخ]

hasti پاسخ در تاريخ مهر ۲۶ام, ۱۳۹۲ ۱۹:۱۰:

عالی بود

[پاسخ]

لاله پاسخ در تاريخ مهر ۲۷ام, ۱۳۹۲ ۰۸:۴۳:

خیلی قشنگ بود ……… کاش همه اینطوری بودن

[پاسخ]

bahar پاسخ در تاريخ آبان ۲۵ام, ۱۳۹۲ ۱۵:۳۶:

kheili kheili ziba va taesirgozar mamnoon

[پاسخ]

ashimshim پاسخ در تاريخ بهمن ۱۸ام, ۱۳۹۲ ۲۰:۳۹:

liiiiiiiiiiike!

[پاسخ]

shimshim پاسخ در تاريخ بهمن ۱۸ام, ۱۳۹۲ ۲۰:۵۱:

liiiiike

[پاسخ]

elaa پاسخ در تاريخ اسفند ۳ام, ۱۳۹۲ ۱۳:۰۹:

وای عالی بود

[پاسخ]

المیراگفته :

ﻋﻠﻢ ﺭﻭﺍﻧﺸﻨﺎﺳﻲ ﻣﻲ ﮔﻮﻳﺪ :
ﻭﻗﺘﻲ ﻳﮏ ﻧﻔﺮ ﺧﻴﻠﻲ ﻣﻴﺨﻨﺪﺩ ﺣﺘﻲ ﺑﺮﺍﻱ
ﭼﻴﺰﻫﺎﻱ ﺍﺣﻤﻘﺎﻧﻪ ﻭ ﭘﻴﺶ ﭘﺎ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺑﺪﺍﻧﻴﺪ ﺍﻭ ﺍﺯ ﺩﺭﻭﻥ ﻋﻤﻴﻘﺄ ﻏﻤﮕﻴﻦ ﺍﺳﺖ !
ﺍﮔﺮ ﻳﮏ ﻧﻔﺮ ﺧﻴﻠﻲ ﻣﻲ ﺧﻮﺍﺑﺪ ﺑﺪﺍﻧﻴﺪ ﮐﻪ
ﺗﻨﻬﺎﺳﺖ !
ﺍﮔﺮ ﻳﮏ ﻧﻔﺮ ﮐﻢ ﺣﺮﻑ ﻣﻲ ﺯﻧﺪ ﺳﺮﻳﻊ ﺣﺮﻓﺶ
ﺭﺍ ﻣﻲ ﮔﻮﻳﺪ ﻭﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺳﮑﻮﺕ ﻣﻲ ﮐﻨﺪ ﺑﺪﺍﻧﻴﺪ ﺭﺍﺯﻱ ﺩﺭﺳﻴﻨﻪ ﺩﺍﺭﺩ !
ﻭﻗﺘﻲ ﻳﮏ ﻧﻔﺮ ﻧﻤﻲ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﮔﺮﻳﻪ ﮐﻨﺪ ﺑﺪﺍﻧﻴﺪ
ﺿﻌﻴﻒ ﺍﺳﺖ !
ﻭﻗﺘﻲ ﻳﮏ ﻧﻔﺮﺑﺎ ﻳﮏ ﺭﻭﺍﻝ ﻏﻴﺮﻋﺎﺩﻱ ﻭﺣﺠﻢ ﺯﻳﺎﺩ ﻏﺬﺍ ﻣﻲ ﺧﻮﺭﺩ ﺑﺪﺍﻧﻴﺪ ﮐﻪ ﺗﺤﺖ ﺗﻨﺶ ﺍﺳﺖ !
ﻭﻗﺘﻲ ﻳﮏ ﻧﻔﺮ ﺑﺮﺍﻱ ﭼﻴﺰﻫﺎﻱ ﮐﻮﭼﮏ ﮔﺮﻳﻪ ﻣﻲﮐﻨﺪ ﻳﻌﻨﻲ ﺭﻗﻴﻖ ﺍﻟﻘﻠﺐ ﻭ ﻣﻌﺼﻮﻡ ﺍﺳﺖ !
ﻭﻗﺘﻲ ﻳﮏ ﻧﻔﺮ ﺳﺮﻳﻊ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﭼﻴﺰﻫﺎﻱ ﮐﻮﭼﮏ
ﻋﺼﺒﺎﻧﻲ ﻣﻲ ﺷﻮﺩ ﻳﻌﻨﻲ ﺩﺭﮔﻴﺮ ﻋﺸﻖ ﺍﺳﺖ ….

[پاسخ]

hasti پاسخ در تاريخ مهر ۲۶ام, ۱۳۹۲ ۱۹:۱۷:

اره همش راسته
ممنونم خیلی قشنگ بود

[پاسخ]

المیرا پاسخ در تاريخ مهر ۲۷ام, ۱۳۹۲ ۱۵:۵۶:

خواهش میکنم هستی جان

[پاسخ]

arezoo پاسخ در تاريخ آبان ۲۲ام, ۱۳۹۲ ۱۳:۳۵:

واقعیته
مرسی
عالی بود

[پاسخ]

shimshim پاسخ در تاريخ بهمن ۱۸ام, ۱۳۹۲ ۲۰:۴۸:

دقیقا مثل من!
ایول! همش حقیقته!

[پاسخ]

المیراگفته :

دوستت دارم…
دوستت دارم!
دوستت دارم…
دیگر ارزشیـــ ندارد…
دیگر نمیتوان به این جمله اعتماد کرد…
چون عادیــ شده است.راستو و دروغشــ را نمیتوان تشخیص داد.
.
مسئله اینجا تمام نمیشود
مهم ترین نگرانی وقتی است که
میخواهی به کسی از ته دل بگویی دوستت دارم
میگویی ولی
افسوس که مانند ندای چوپان دروغگو به نظر میرسد,
با این تفاوت که تو داری چوب چوپان های دروغگویی را میخوری که
ندای دروغشان همه چیز را خراب کرده اند.
و افسوس…
.
.
.
که حرمت دوستتــــ دارمـــ را شکسته اند..

[پاسخ]

saloos پاسخ در تاريخ مهر ۲۸ام, ۱۳۹۲ ۲۲:۴۷:

دقیقا
چوپان قصه ما دروغگو نبود،
او تنها بود،
و از فرط تنهایی فریاد گرک گرک سرمی داد،
افسوس که کسی تنهایی اش را درک نکرد،
و همه در پی گرک بودند،
در این میان فقط گرک فهمید که چوپان تنهاست..!
*این جمله رو براش فرستادم . . . .
بهمگفت تنها نیستی
ولی اون چوپان تر از من بود !!!
تنهام گذاشتو رفت

[پاسخ]

مرداب پاسخ در تاريخ بهمن ۱۸ام, ۱۳۹۲ ۲۳:۰۰:

خیلی قشنگ بود…

[پاسخ]

المیراگفته :

سخته وقتی به همه قول میدی که بهش فکر نکنی، ولی برخلاف عادتت زیر قولت میزنی!!!
وقتی حتی در حال بازی کردن یا آهنگ گوش دادن یـــــادش میوفتی و گریه ت میگیره…

[پاسخ]

چرکن پاسخ در تاريخ مهر ۲۶ام, ۱۳۹۲ ۱۲:۱۲:

دقیقا!!!

[پاسخ]

mohabat پاسخ در تاريخ آبان ۱۸ام, ۱۳۹۲ ۲۳:۳۴:

واااااااای المیرا جان دقیقا حرف دلمو زدی….

[پاسخ]

elaa پاسخ در تاريخ اسفند ۳ام, ۱۳۹۲ ۱۳:۱۱:

سخترش اونه که هر نفست بشه یه آه و با یاد اون از گلوت خارج بشه

[پاسخ]

المیراگفته :

بــــــــــــاورش ساده است، دوستش داری…
بــــــــــــاورش سخت است، دوستت ندارد…
بــــــــــــاورکردنی ست، صـــــادقانه او را می خواهی…
بــــــــــــاورش محال است، ظالمانه تو را نمی خواهد…

[پاسخ]

رضا پاسخ در تاريخ آذر ۷ام, ۱۳۹۲ ۰۰:۳۴:

حتی سخت تر از جون دادن . از اون سخت تر اینه که هر روز جلو چشمت باشه و نتونی فرموشش کنی ….خیلی درد داره

[پاسخ]

المیراگفته :

ﺑﻪ ﺳﻼﻣﺘـــــــــــــــــــــــــﯼ ﺗﻮ …
ﺗــﻮﯾـﯽ ﮐﻪ ﺗﺎ ﻣﯿﺎﯼ ﺣــﺮﻑ ﺑﺰﻧـﯽ ﻭ ﮐﺎﺭﯼ ﮐﻨـﯽ
ﺳـﺮﯾـﻊ ﻣﯿﮕـﯽ :
ﺑﯿــــﺨﯿـﺎﻝ !
ﺗــﻮﯾـﯽ ﮐﻪ ﺷــﺒﺎ ﻫﺪﻓﻮﻥ ﺗﻮ ﮔﻮﺵ ﻣﯿﺨﻮﺍﺑـﯽ!
ﺧﯿﺎﺑﻮﻧﺎ ﺭﻭ ﺩﺳﺖ ﺗﻮ ﺩﺳﺖ ِ
ﻫﺪﻓﻮﻧﺖ ﻗﺪﻡ ﻣﯿﺰﻧﯽ
ﻫﻤﯿﻦ ﺗــــﻮ …
ﺗﻮﯾﯽ ﮐﻪ ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﯽ ﮐﻼ” ﭼﻪ ﻣﺮﮔﺘﻪ.

[پاسخ]

hasti پاسخ در تاريخ مهر ۲۶ام, ۱۳۹۲ ۱۹:۲۰:

به سلامتی تو…

[پاسخ]

المیراگفته :

التمــــــــــاس مــــــال دیـــــــروز بــــود
مـــــــــــال وقتـــــــی بـــود ڪــــﮧ ســـــــاده بودم
امــــــــروز میــــــخــــوای بـــــری؟ !!!
هیــــــــــــــــــــــس !!!
فقطــــــــ ” خـــداحــــــــــافظـــــ

[پاسخ]

المیراگفته :

گاهی تو …
گاهی یاد تو …
گاهی هم غم تو …
آخر این “تو” کار مرا تمام می کند !

[پاسخ]

المیراگفته :

بی حس شده ام از درد !
از بغــض !
فقط گاهـی
خـط ِ اشکی میسـوزانـد صـورتـم را.

[پاسخ]

المیراگفته :

گـآهـی به ایـن مَن هَم شک میکنـم
چطور میشـوَد کـه انقـدر نـآگهـانی
از همـه چیـز سیـر میشـوَم …. ؟
چطور میشـوَد کـه انقـدر نـآگهـانی
قیـد ِ همـه چیـز را میزنـم …. ؟
حتـی قیـد ِ خودَم را
گـاهـی نبـودن
نیـست شـدن
سکـوت کـردن
پـآسخ ِ منـآسبی بـرای ِ خیلـی چیـزهـآست

[پاسخ]

المیراگفته :

گـــآهی هــَوس مـــــیکنم شمــــآره ات رآ بگـــیرَمُ
دوبـــــآره تپـــــیدنِ ایــ ن قــــلبِ لعنـــتی رآ احــــسآس کنم
خـــیلی وقــت دیگـــر هیــچ چــیز آن رآ نمی لرزآنَــــد!
جــُز شـوقِ دوبــــآره شــنیدنِ طنـــینِ ِ صــــدآیِ تـــو! .! .!

[پاسخ]

چرکن پاسخ در تاريخ مهر ۲۶ام, ۱۳۹۲ ۱۲:۱۴:

آی گفتی!!!
المیراجون پستات حرف ندارن..

[پاسخ]

المیرا پاسخ در تاريخ مهر ۲۶ام, ۱۳۹۲ ۱۸:۱۳:

ممنون چرکن جان

[پاسخ]

المیراگفته :

دلــ♥م ڪمــے …

نـــــه ! دروغ چــــرا …؟!

خیلــے زیــــاد ، تــــ♥ـو را می خواهــــد ……!

[پاسخ]

المیراگفته :

اوَلـــــــین بآر نیستــــــ
که گِریــــــــه میکنَــــــم
اَمــــآ…
آوَلــــــــین بآر استـــــــ
که گِریـــــــــه آرامَم نِمیکنــــــد…!!!

[پاسخ]

المیراگفته :

مــادر مــراببخـش…دردبـدنم بهانه بــود….کسی رهـایم کـــرده که صدای بلند گریه ام اشکهایت را درآورد

[پاسخ]

hasti پاسخ در تاريخ مهر ۲۶ام, ۱۳۹۲ ۱۹:۲۳:

اشک منم در اومد خیلی قشنگه المیرا جان

[پاسخ]

المیرا پاسخ در تاريخ مهر ۲۷ام, ۱۳۹۲ ۱۵:۵۷:

ممنون هستی جون

[پاسخ]

مژگان پاسخ در تاريخ آبان ۱ام, ۱۳۹۲ ۱۴:۱۸:

واقع قشنگ بود اشک منم در اومد ،فدای همه مادارا

[پاسخ]

المیراگفته :

وَقتی کـه تَمــــــــــــامِ راه را آمَدِه بـودَم
وَقتی کـه تا تــــــــــــــــــــو هیچ نَمانـده بــود…
چِقَدر دیــــــــــــــــــــر یادَشـــ آمَد
خــــــــُــــــدا کـه مـــا قِسمَتـِ هَمدیگَر نیستیـــم.!!!

[پاسخ]

المیراگفته :

یعنی میشود روزی برسد
که بیایی
مرا در آغوش بگیری
بخواهم گله کنم
بگویی هیس
همه کابوس ها تمام شد
……..
اصـــلا

[پاسخ]

هانى پاسخ در تاريخ مهر ۲۶ام, ۱۳۹۲ ۱۲:۰۹:

واقعاً کاش میشد… کاش

[پاسخ]

لاله پاسخ در تاريخ مهر ۲۷ام, ۱۳۹۲ ۰۹:۱۴:

ای سرا پا همه ناز رفتنت را بخدا آمدنی نیست که نیست
تو دگر نخواهی آمد بی جهت منتظر معجزه ام…….

[پاسخ]

المیراگفته :

اینجــ ـ ـا همـ ـ ـه چیز خوب است….!

همـ ـ ـ ـه چیـز پــاک است وخـاکی…!

فقط کمـی نگرانـم…!

نمیـــدانم

از زیر سنـگ قبــر هم میتوانـم ببینمت

[پاسخ]

المیراگفته :

بــی منطــق ترین عضو بـد نـم …

چشمهــایم اند …

مـی بیننـد کهـــ دیــگر دوستــم نـداری …

امـا هنـوز تشنـه دیدنت هستند

[پاسخ]

ر پاسخ در تاريخ مهر ۲۸ام, ۱۳۹۲ ۲۰:۴۰:

گل گفتی

[پاسخ]

المیراگفته :

ﺣﺎﻟـَﺖ ﺑﺪﻭﻥ ﻣـَﻦ ﭼِﻄﻮﺭ ﺍﺳﺖ ..؟ !!
ﺁﺭﺍﻣﺘـَﺮﮮ .. ؟ﺷﺎﺩﺗـَﺮﮮ .. ؟
ﺩَﻏﺪَﻏﻪ ﻫﺎﯾَﺖ ﮐَﻤﺘَﺮ ﺷﺪﻩ ..؟ …..!
ﻣَﻦ ﺣﺎﻟَﻢ ﺧﻮﺏ ﺍﺳﺖ ﺍﻣﺎ ﺗﻮ ﺑﺎﻭَﺭ ﻧَﮑﻦ …
ﻣَﻦ ﺩﻝ ﻧِﮕَﺮﺍﻧَﻢ ﻭ ﺑـﮯ ﺗﺎﺏ …
ﻭ ﻓَﻘَﻂ ﯾِﮏ ﺳُﻮﺍﻝ ﺍﺯ ﺩَﺭﻭﻧَﻢ ﻣَﺮﺍ ﺑﻪ ﺩﺍﺭ ﻣﯿﮑِﺸَﺪ ﻭ ﺁﻥ
ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ….
ﭼﺮﺍ ﺍﯾﻨﻘَﺪﺭ ﺭﺍﺣَﺖ ﮔُﺬﺍﺷﺘـﮯ رفتـــــﮯ

[پاسخ]

سحر پاسخ در تاريخ مهر ۲۶ام, ۱۳۹۲ ۱۷:۱۳:

المیرا جون واقعا تمام پستات قشنگ وزیبا و محشر بودن

[پاسخ]

المیرا پاسخ در تاريخ مهر ۲۷ام, ۱۳۹۲ ۱۵:۵۹:

ممنون سحر جان لطف داری

[پاسخ]

چرکنگفته :

انقدرحالم خرابه ک اگه….
ب کسی چیزی بگم ازرازم….
بدون اینکه خودمخواسته باشم…
توروازچشم همه میندازم….!!!

[پاسخ]

چرکنگفته :

آرام بگیردلم…………………
تنگ نشوبرایش…!!
مگرنشنیدی جمله آخرش را !!!
“چیزی بینمان نبوده”

[پاسخ]

المیرا پاسخ در تاريخ مهر ۲۶ام, ۱۳۹۲ ۱۸:۱۵:

like

[پاسخ]

چرکنگفته :

گاهی آدم ناخواسته چقدردلش لک میزنه واسه پیامی که نوشته : میای آشتی…….!!!!؟؟؟؟

[پاسخ]

چرکنگفته :

خدایا…….!
اندکی نفهمی عطاکن تاراحت زندگی کنیم ،مردیم ازبس فهمیدیم وبه روی خودنیاوردیم…..

[پاسخ]

mojtaba_alone پاسخ در تاريخ مهر ۲۶ام, ۱۳۹۲ ۱۸:۱۳:

برای لذت بردن از زندگی گاهی باید کمی احمق بود!
ویلیام شکسپیر

[پاسخ]

چرکن پاسخ در تاريخ مهر ۲۷ام, ۱۳۹۲ ۱۲:۴۹:

thanks

[پاسخ]

حسین پاسخ در تاريخ مهر ۲۸ام, ۱۳۹۲ ۰۳:۳۶:

افرین

[پاسخ]

tanha پاسخ در تاريخ آبان ۱ام, ۱۳۹۲ ۰۹:۴۴:

از کمی بیشتر

[پاسخ]

rezaگفته :

نه دگر گله ای ازت ندارم تو کاری نکردی فقط دلم را شکستی همین فدای سرت عزیزم ؛فقط بذار خوب نگات کنم آخر سیر نمیشوم از چشمانت …چشمانت

[پاسخ]

farnazگفته :

تنها بودم، تورسیدى
گفتى ما شیم بهتره
دیگر تنها نبودم
اما بعد از مدتى سر قرار نیومدى
یه روز داشتم دنبالت میگشتم
به تنهاى دیگرى رسیدم
گفتم چرا تنهایى؟
گفت یارم نیومده
یکهو با خوشحالى بلند شد
گفت اومد
وقتى برگشتم تو رو دیدم

[پاسخ]

کوثرگفته :

سلام. خیلی خیلی قشنگ بود مثل همیشه مهرکه بود
موفق باشی

[پاسخ]

کوثرگفته :

بچه ها ازتون یه خواهش دارم محتاج دعام تورو خدا دعام کنید اگه مشکلمو بتون بگم سنگا هم از ناراحتی آب میشه فقط خواهش دارم دعام کنید ممنونم از تک تک شماها
سربلندی و دلی شاد و بی غصه نصیبتون.
موفق باشین

[پاسخ]

چرکن پاسخ در تاريخ مهر ۲۷ام, ۱۳۹۲ ۲۲:۱۷:

کوثرجان ایشالا ک مشکلت حل بشه واست دعامیکنم

[پاسخ]

hasti پاسخ در تاريخ مهر ۲۷ام, ۱۳۹۲ ۲۲:۴۵:

سلام کوثر جون
ایشا… مشکلت هر چی که هست حل بشه همیشه تو زندگیت خنده رو لبات باشه

[پاسخ]

سحر پاسخ در تاريخ مهر ۲۹ام, ۱۳۹۲ ۱۰:۰۵:

ایشالله خدا پشت و مشتت باشه کمکت کنه

[پاسخ]

ساناز پاسخ در تاريخ آبان ۴ام, ۱۳۹۲ ۱۷:۱۰:

کوثر جونم از ته دلم واست دعا کردم

[پاسخ]

دختر خوانسارگفته :

من یک دخترم…

مرا پریشانی موهــــــآیت نـــــه !

مرا تـــه ریـــش خستـــه ات دیوانـــه میکند…

[پاسخ]

رضاگفته :

سلامتی عاشقی که وقتی ازش پرسیدن چرا نارحتی؟؟؟
گفت :تا حالا پشت ماشین عروس عشقت بوق زدی…..!!!!!!!!!!

[پاسخ]

رضاگفته :

این بود روزاهایی ک ب خاطر امدنش ب شکم مادرم لگد میزدم؟؟؟؟
لعنت ب من!!!
ارزشش را نداشت…
ببخش مادر…

[پاسخ]

چرکن پاسخ در تاريخ مهر ۲۷ام, ۱۳۹۲ ۲۲:۱۸:

لایک

[پاسخ]

دختر خوانسارگفته :

می گویند:

خوش به حالت!

از وقتی که رفته حتی خم به ابرو نیاوردی … !

نمی دانند بعضی دردها

کمر خم می کنند، نه ابـرو…!

[پاسخ]

رضاگفته :

سلامتی پسری که عشقش عاشق رفیقش شد، اسم عشقش رو تو گوشیش نوشت “زن داداش”…

[پاسخ]

maryگفته :

emshab raft, mano vase hamishe tanha gozasht,midunid chera ,goft kasi ke ghablan dusesh dashte bar gashte ,az man khast ke beream ,kojaye in ensafe

[پاسخ]

لالهگفته :

به چه میخندی تو ؟!
به مفهوم غم انگیز جدایی ؟؟
به شکست دل من یا به پیروزی خویش ؟؟
به نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد ؟؟!!
یا به افسونگر چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد ؟؟
به دل ساده من میخندی ؟! که دگر تا به ابد نیز به فکر خود نیست !!!
.
.
.
خنده دار است بخند …..

[پاسخ]

imanگفته :

سلام من به تو ای یار قدیمی…
منم همون هوادار قدیمی…
هنوز همون خراباتی و مستم…
ولی بی تو سبوی می شکستم…
همه تشنه لبیم ساقی کجایی…
گرفتار شبیم ساقی کجایی…
اگه سبو شکست عمر تو باقی…
که اعتبار می تویی تو ساقی…
اگه میکده امروز شده خونه ی تزویر…
تو محراب دل ما تویی تو مرشد و پیر…
همه به جرم مستی سر دار ملامت…
میمیریم و میخونیم سر ساقی سلامت…
میگن مستی گناهه به انگشت ملامت…
باید مستا رو حد زد به شلاق ندامت…
سبوی ما شکسته در میکده بسته…
امید همه ی ما به همت تو بسته…
به همت تو ساقی تو که گره گشایی…
تو که ذات وفایی همیشه یار مایی…
همه به جرم مستی سر دار ملامت…
میمیریم و میخونیم سر ساقی سلامت…

[پاسخ]

خانوم گل پاسخ در تاريخ مهر ۲۷ام, ۱۳۹۲ ۱۹:۰۹:

میمیریم و میخونیم سر ساقی سلامت…

[پاسخ]

parisaگفته :

عالیه.منم دور عشق و ادمایی که فقط واسه هوس کنارم بودند اعتماد نداشتم نمونه اش کسی بود که اینو واسم تعریف کردیه بسری توی خیابون جلو دختری که منتظر دوستش بریوش واستاده بود گرفت و ادعا عاشقی کردقصداشنایی کرد بهش گفت عاشق دو روزه زیاده واونم بهد مدتی میره و تنهام میذاره اما گفت اشتباه فکر میکنی زدویه روز دختره فهمید یه سوئیت داره سفارش میده دو نفری بدون شناسنامه.بعد یه مدت دیدش به جای کار در شرکت در یه کافی شاب کار میکنه میدونست واسه ثروت بابایی سراغش امده گفت واقعیتو از خانواده طلاقه وهیچی نداره اولش واسه خوش گذرانی یه روز با هاش بود اما بعد رفتارش بدتر شد وشروع به عیب وایراد گرفتن کرد تا اینکه یه روز صبح مثل همیشه دختره زنگ زد صدای نفس زن رو شنید که از خواب بیدار شده چندبار دیگه زنگید اما خاموش کرد بعددو ساعت خودش ج دادو گفت لامصب چته نمیفهمی خوابم وبعد قطع کرد وشب گفت هدفی برای زندگی نداره .وبه درد هم نمیخوریم تاصبح گریه کنان باحال خراب اس میدادولی ج نداد وابسته شده بود اما اون دل به کس دیگه بسته بود وقتی با هم بودن دختره میدید چطور دخترا وزنا روبرنداز میکرد امانمیدونست همه دوس داشتنش تنها واسه خوش گذرانیش وسرگرمیش بود فهمید که نباید راستگو باشه به خاطر اینکه میدونست تنها باهاش هست باکسی نیست امادوس داشت خوشتر بگذرونه تا جایی که شبا بیش هم باشن و صبح کنندگفته بود واسه زندگی میخوامت و قبول کرده بود اما عیاشیش به حدی بود که که میخواست بادوستشدختره همزمان بااون باشه واجازه دادکه دوستش هم باشه تاحال کنند اماوقتی اعتراض دختره رو دید به ظاهر بابسرهه دعوا کرد سکوتش رادیدسکوت اعتراضش رو. اماخودش خیانت کردبه دختره…ای خدا خودتو جاش بذار ببین چقدر بسرا بستند

[پاسخ]

خانوم گلگفته :

دوست دارم دستم به اونی که دوستش دارم برسه وبگیرمش،
کلی کتکش بزنم و
یهو وسط کتک بزنم زیر گریه و بگم:
آخه دیوونه! دلم واست تنگ میشه اینقدر از من دور نباش

[پاسخ]

قاصدك پاسخ در تاريخ مهر ۲۸ام, ۱۳۹۲ ۱۳:۵۲:

اخ گل گفتی……….

[پاسخ]

Omidگفته :

داستان جالبی بود
مرسی ادمین جان
ولی این داستان و حرفای شما تشویق به عرق خوری و مست کردن نیست آیا؟؟؟
من نمیخوام نصیحتتون کنماااااا
من خودم چند بار مست کردم 😐
بعله !:-)

[پاسخ]

tinaگفته :

اصلا فکرنمیکردم یه روز بشینم دونه دونه نظرات و بخونم
چقد اینجا خوووووووووووووووبه
*********************************
به دنبال او می گردم،هر چند می دانم
باعثش غرورمه…مرگ بر تو باد ای غرور
*********************************

[پاسخ]

پرنیانگفته :

سلام مسعود خسته نباشی.
عالی بود عــــــــــــــــالی.
توو این تقریبا ۲سال همش توو سایتت بودم
ولی بعضی چیزا نمیذاره چیزی نگمو ازت تشکر نکنم
مرسی.

[پاسخ]

⎠︶︹︺⎝گفته :

دست بردار پتروس!

بگذار دنیا را آب ببرد…

در دنیایی که

اقیانوس آرام

به دنبال آرامش می گردد

سد هم بسازی

فقط . . .

مشق شب بچه ها را زیاد می کنی . . .

[پاسخ]

hasti پاسخ در تاريخ مهر ۳۰ام, ۱۳۹۲ ۱۲:۰۶:

عالی بود دوست عزیز

[پاسخ]

⎠︶︹︺⎝گفته :

تو و مرگ

خیلی شبیه هم هستید

هرچند با دو فعل متناقض

تو با رفتنت

مرگ با آمدنش

چه فرقی می کند که آدم چطور از زندگی دل بکند

[پاسخ]

⎠︶︹︺⎝گفته :

دستانِ من نمی‏ توانند
نه؛ نمی‏ توانند
هرگز این سیب را
عادلانه قسمت کنند!‏
تو
به سهم خود فکر می‏کنی
من
به سهم تو!‏

[پاسخ]

⎠︶︹︺⎝گفته :

لمس کن کلماتی را که برایت می نویسم

تا بخوانی و بفهمی چقدر جایت خالیست

تا بدانی نبودنت آزارم میدهد

لمس کن نوشته هایی را که لمس ناشدنیست و گریان

که از قلبم بر قلم و کاغذ می چکد

لمس کن گونه هایم را که خیس اشک است

لمس کن لحظه هایم را

تویی که هنوز نمی دانی من که هستم

لمس کن این با تو نبودن ها را

لمس کن…

[پاسخ]

⎠︶︹︺⎝گفته :

از یه جایی به بعد،
دیگه دوست نداری هیچکس رُو
به خلوتِ خودت راه بدی، حتی اگه تنهایی کلافه‌ات کرده باشه!

از یه جایی به بعد،
وقتی کسی بهت می‌گه دوستت دارم،
لبــخند میزنی و ازش فاصـــله می‌گیری…!

از یه جایی به بعد،
فقط یه حس داری، حس بی‌تفاوتی
نه از دوست داشتن‌ها خوشحال میشی
و نه از دوست نداشتن‌ها ناراحت!

[پاسخ]

farnazگفته :

آقاى امید اصلن این متن تشویق به شراب خوارى نیست،شاید بعضیادوس داشته باشن اینطوربرداشت کنن.؛
ولى این داستان تشویق به درستکارى وانسانیت درهر حالیه واینکه فرقى نمیکنه زاهد باشى یامست،باید ارزشها روحفظ کنه هرشخص.،
وبه عبارتى مرام داشته باشه.

[پاسخ]

محمدی پاسخ در تاريخ مهر ۳۰ام, ۱۳۹۲ ۰۰:۴۳:

جای مسعود خالی که جوابشو بده!

[پاسخ]

ایرانیگفته :

سیاهی و ناامیدی از لشگریان شیطانند ….
پس ببین که در چه لشگری است، داستانت….

[پاسخ]

فرزانهگفته :

شیشه پنجره را باران شست
از دل من اما ،
چه کسی نقش تو را خواهد شست؟???شک نکن هیچکسی…

[پاسخ]

saminehگفته :

مسعود جان افکار و عقایدت عالیه….مواظب و محافظشون باش…منم خیلی از افکار تو رو دارم…راستی!سایتت مثل عقایدت فوق العاذه است.مرسی

[پاسخ]

setareگفته :

گُفتــــــــ :مَـــرا فَــرامــوش کُـטּ اَمّـــا نَــدانستـــــ
ڪـﮧ
اَصــلـاً اَرزش ِ بـﮧ یــاد مـــانـدَטּ رآ نَــداشتـــــــ…!

[پاسخ]

setareگفته :

دانشجویی به استادش گفت:
استاد اگر شما خدا را به من نشان بدهید عبادتش می کنم و تا وقتی خدا را نبینم
آن را عبادت نمی کنم.
استاد به انتهای کلاس رفت و به ان دانشجو گفت : ایا مرا می بینی؟
دانشجو پاسخ داد : نه استاد ! وقتی پشت من به شما باشد مسلما شما را نمی بینم.
استاد کنار او رفت و نگاهی به او کرد و گفت :
تا وقتی به خدا پشت کرده باشی او را نخواهی دید !

[پاسخ]

setareگفته :

خدایـــــــــــــــــــــــــا…
خبلی ها دلمو شکستنـــــــــــــــــــ…
شب بیا با هم بریم سراغشــــــــــــــــــون…
من نشونتـــــــــــــــــ میدمشون
تو ببخششــــــــــــــــــــــون…

[پاسخ]

siminگفته :

بعضی ها ،
هیچ وقت آدم نمی شوند !
در چرخه ی تکامل …
چگونه ظاهرِ آدم یافتند ، نمیدانم !
خصلتشان زخم زدن است !
و
خراشیدنِ روح !
حالا تو بگو ،
چگونه در کنارِ چنین گرگهایی ..
اگر چنگ در نیاوری !
دوام می یــابــی !

[پاسخ]

siminگفته :

ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺎﺵ !
ﮐﭙﻲ ۱۰۰ﺗﻮﻣﻦ ﺑﻴﺸﺘﺮ نیس …

[پاسخ]

ارازگفته :

زاهد بودم . عاشق خدا بودم. گفتم به او عاشقم خالقم . گفتم در تب عشق سوزانم خالقم . چیزی نگفت گمان کردم با من است و ضامن عشقم . چشمتان روز بد نبیند در میانه ی راه فهمیدم بهشت دروغ است نور و گرمایش سراب است زیرا که من بودم و انبوهی از سکوت ! هرانچه ترسناک بود حقیقت محض بود :عشقی که بخاطر اعتقاد به علی در هجران ماند . جهنمی که بود اما گرم و خدایی که بلند بر اشکم میخندید و میگفت عشق به انتخاب منه نه تو اگرم انتخاب بکنی قرار نیست برسی !!!!!!!!!!!!!!!! لرزیدم و گفتم عشق از جنس شیطان است بس شراب شاید دوای درد من است
بعد از ان ایمانم در اخرین شراره های دیدارش خاکستر شد و یاد پسر کرد در پیک لای دستانم قلبم را چنگ زد و شراب را ارغوانی ساخت !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

[پاسخ]

ارازگفته :

ما غم زده ی شهر خرابیم گر می نخوریم خانه خرابیم ما ز کسی کینه نداریم یک شهر پر از دشمن و یک دوست مثل تو داریم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!
عشق من الهی از یادت نرم حتی اگه از یاد خدا هم رفته باشم

[پاسخ]

مریمگفته :

گاهی چقدر دلم هوس شیطنت میکند از همان شیطنت هایی که حرف تو پشت ان باشد که میگویی:
مگه دستم بهت نرسه

[پاسخ]

faezehگفته :

کلا من عاشق سایتتم . خیلی قشنگه…..

[پاسخ]

ماهکگفته :

زیبا بود

[پاسخ]

shimshimگفته :

سایتت عالیه!!!!!!!
big like

[پاسخ]