آخرين مطالب
آخرین محصولات
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
موضوعات
ست دستبند 4 تایی مایا انگشتر استیل پروانه گردنبند زنجیری استیل الماسی
انگشتر مذهبی طلاروس انگشتر بوته گل رز انگشتر استیل شاین
گردنبند استیل شاین قرمز کیف پول 123 گردنبند فروهر اصل

حالا دیگر نه زندگانی میکنم و نه خواب هستم، نه از چیزی خوشم می آید و نه بدم میآید، من با مرگ آشنا و مانوس شده ام. یگانه دوست من است، تنها چیزی است که از من دلجویی می کند. قبرستان منپارناس بیادم می آید، دیگر به مرده ها حسادت نمیورزم، من هم از دنیای آنها بشمار می آیم. منهم با آنها هستم، یک زنده بگور هستم…
خسته شدم، چه مزخرفاتی نوشتم؟ با خودم میگویم: برو دیوانه. کاغذ و مداد را دور بینداز، بینداز دور ،چرت و پرت گویی بس است. خفه بشو، پار ه بکن، مبادا این مزخرفات بدست کسی بیفتد، چگونه مرا قضاوت خواهند کرد؟
اما من از کسی رو در بایستی ندارم، به چیزی اهمیت نمیگذارم، به دنیا و مافی هایش میخندم. هر چه قضاوت آنها درباره من سخت بوده باشد، نمی دانند که من بیشتر خودم را سخت تر قضاوت کرده ام. آنها به من می خندند، نمی دانند که من بیشتر به آنها میخندم، من از خودم و از همه خواننده این مزخرفها بیزارم.

صادق هدایتزنده به گور

موضوع : شعر و دل نوشته
نویسنده :   ,   ۶۷ ديدگاه  ,   تاریخ ارسال : ۱۷ مهر, ۱۳۹۲  , 
   
محصولات فروشگاه عاشقانه سایت الون بوی
انگشتر استیل ورساچ انگشتر استیل lovely
پابند استیل پروانه دستبند قلب رنگی
انگشتر طرح کمربند کیف دستی MK
مینی نگین زن انگشتر طرح توپ مروارید
محمدرضاگفته :

من از خودم و از همه خواننده این مزخرفها بیزارم!!!

[پاسخ]

خانوم گل پاسخ در تاريخ آبان ۲۰ام, ۱۳۹۲ ۲۱:۲۵:

:(

[پاسخ]

المیراگفته :

ساده بگم : دلم تنگِ کسی هست …
که دیگه نیست ……… !!!

[پاسخ]

المیراگفته :

ساعت از نیمه شب گذشته است و من به این می اندیشم
اگر کاری که ” عشق ” با من کرد با تو می کرد
چند روز دوام می آوردی ؟؟؟؟

[پاسخ]

محمدرضا پاسخ در تاريخ مهر ۱۸ام, ۱۳۹۲ ۱۱:۵۹:

لایک…

[پاسخ]

المیرا پاسخ در تاريخ مهر ۱۸ام, ۱۳۹۲ ۲۳:۴۷:

ممنون

[پاسخ]

چرکن پاسخ در تاريخ مهر ۱۸ام, ۱۳۹۲ ۱۳:۱۵:

عالی بودالمیراجون

[پاسخ]

المیرا پاسخ در تاريخ مهر ۱۸ام, ۱۳۹۲ ۲۳:۴۸:

ممنون

[پاسخ]

المیراگفته :

فراموش کردن کسی که دوستش داری ٬
مثل به خاطر آوردن کسی هست که هرگزنمیشناسیش …!

[پاسخ]

المیراگفته :

می آیی …
می روی …
و فقط یک سلام …
و گاهی یک خداحافظی
نه … این انصاف نیست …
من و یک دنیا عشق …. تو و یک دنیا بی تفاوتی

[پاسخ]

المیراگفته :

خودآزاری میدونی یعنی چی؟
یعنی آهنگی که تو رو یاد خاطرات می اندازه رو هزار بار گوش کنی ….!!

[پاسخ]

المیراگفته :

از کسی که دلش گرفته نپرسید چرا ،
آدمـها وقتی دلیل ِ ناراحتی ـِشان را نمیتوانند بیان کنند دلشان میگیرد

[پاسخ]

المیراگفته :

تلخ ترین خاطرات زندگیم را کسی رقم زد که بهترین آرزوها را برایش داشتمــــــــــ !

[پاسخ]

گلي پاسخ در تاريخ آبان ۱۱ام, ۱۳۹۲ ۲۳:۳۵:

تلخ ترین قسمت یه رابطه اونجایی ک بفهمی تو گزینه روز مبادا بودی!!!!!!!!!!

[پاسخ]

خانوم گل پاسخ در تاريخ آبان ۲۰ام, ۱۳۹۲ ۲۱:۲۶:

وای اره

[پاسخ]

المیراگفته :

بی احساس ، سرمای تنم ربطی به لباس و قطر پتویم ندارد …
دلم آغوش گرمت را می خواهد … همین

[پاسخ]

المیراگفته :

خیلى ها دیگه زندگى نمى کنن …. فقط ادامه میدن … !!

[پاسخ]

kimiya پاسخ در تاريخ مهر ۱۸ام, ۱۳۹۲ ۱۶:۴۹:

اره واقعا..

[پاسخ]

المیراگفته :

دنبال کسی نیستم که وقتی میگم میرم بگه : “نرو”
کسی رو میخوام که وقتی گفتم میرم بگه : “صب کن منم باهات بیام، “تنها نرو”

[پاسخ]

محمدرضا پاسخ در تاريخ مهر ۱۸ام, ۱۳۹۲ ۱۲:۰۰:

لایک…

[پاسخ]

hasti پاسخ در تاريخ مهر ۱۸ام, ۱۳۹۲ ۲۳:۲۱:

like

[پاسخ]

soma پاسخ در تاريخ مهر ۲۱ام, ۱۳۹۲ ۰۷:۱۲:

واقعا قشنگه اما افسوس و صد افسوس که همچین کسی تو زندگیم نیست

[پاسخ]

mohabat پاسخ در تاريخ آبان ۲۰ام, ۱۳۹۲ ۲۲:۲۷:

Like

[پاسخ]

mohabat پاسخ در تاريخ آبان ۲۰ام, ۱۳۹۲ ۲۲:۳۲:

عاااالی بود المیرا جون……ولی دیگه از اینا پیدا نمیشه…..

[پاسخ]

المیراگفته :

غرق خوابم
خوابم نمی برد
قلمم هم تکه تکــ ـ ـــ ــ ــ ـ ــه می نویسد
خسته شده
از داستان تکراری اش
که هر روز با آن دست و پنجه نرم می کند
دنبال چه می گردم
در کوچه پس کوچه های این شهر مجازی
خدا می داند…!!

[پاسخ]

المیراگفته :

مدت هاست عبور کرده ام از خویش
” یادم بخـــیـــر “

[پاسخ]

المیراگفته :

حســــرت یعنی
” خواستن ِ تـــــــو ”
که برایم یک محال شده است

[پاسخ]

المیراگفته :

درد میــکشـم
وقتـــی دستـان سنگیـــن هـــــوایـت
بــه سرم میزنـــد

[پاسخ]

المیراگفته :

نگرانم
نگران لحظه ای که میرسد
و تو دیگر قادر نیستی بگویی :
جـــبران میکنم

[پاسخ]

المیراگفته :

هنـ ـ ـوز بــ ـه تــ ـ ـو فکـر مے‌کنـم
هنـ ـ ـوز نگـ ـ ـرانـتـ مےشـوم
هنـ ـ ـوز دلتنگـت مےشـوم و
هنـ ـ ـوز ♥دوسـتـتـ ـ ـ♥ دارم
از خــ ـ ودم متـــنـفّـ ـ ـرم !!

[پاسخ]

saloosگفته :

میگم حرفاش واقا حرفه
بی زحمت بازم از گزیده حرفاشونو بزارین
یه دنیا سپاس

[پاسخ]

hastiگفته :

هیچ چیز بیشتر و بدتر از این مغز استخونه ادمو نمیسوزونه که
اطرافیانت بهت بگن:
اگه دوست داشت نمرفت……….

[پاسخ]

حسین پاسخ در تاريخ مهر ۱۸ام, ۱۳۹۲ ۲۱:۲۴:

واقعآ

[پاسخ]

محمدرضاگفته :

دختر کوچولو و پدرش از رو پلی میگذشتن…پدره یه جورایی می ترسید، واسه همین به دخترش گفت :عزیزم، لطفا دست منو بگیر تا نیفتی تو رودخونه…دختر کوچیک گفت :نه بابا، تو دست منو بگیر… پدر که گیج شده بود با تعجب پرسید:چه فرقی میکنه ؟؟؟!!!دخترک جواب داد: اگه من دستت را بگیرم و اتفاقی واسه م بیفته،امکانش هست که من دستت را ول کنم اما اگه تو دست منو بگیری،من با اطمینان، میدونم هر اتفاقی هم که بیفته،هیچ وقت دست منو ول نمی کنی…!!!

[پاسخ]

چرکن پاسخ در تاريخ مهر ۱۸ام, ۱۳۹۲ ۱۴:۵۱:

خیلی قشنگ بود

[پاسخ]

BeHzad پاسخ در تاريخ مهر ۱۸ام, ۱۳۹۲ ۱۶:۰۰:

غالی بود محمدرضا مرسی کلی

[پاسخ]

hasti پاسخ در تاريخ مهر ۱۸ام, ۱۳۹۲ ۲۳:۲۲:

like

[پاسخ]

soma پاسخ در تاريخ مهر ۲۱ام, ۱۳۹۲ ۰۷:۱۴:

میدونی بعضی چیزا هستن که نمیدونی واسه توصیفش چی بگی؟؟
اینم از اوناست.

[پاسخ]

محمدرضاگفته :

مجنون هنگام راه رفتن کسی را به جز لیلی نمی دید… روزی شخصی در حال نمازخواندن در راهی بود و مجنون بدون این که متوجه شود از بین او و جا نمازش عبور کردو مردنمازش را قطع کرد و داد زد هی چرا بین من و خدایم فاصله انداختی مجنون به خود آمد وگفت: من که عاشق لیلی هستم تورا ندیدم تو که عاشق خدای لیلی هستی چگونه مرا دیدی…!!!

[پاسخ]

محمدرضاگفته :

پیرمرد لاغر و رنجور با دسته گلی بر زانو روی صندلی اتوبوس نشسته بود… دختری جوان، روبه روی او، چشم از گل ها بر نمی داشت… وقتی به ایستگاه رسیدند، پیرمرد بلند شد، دسته گل را به دختر داد و گفت: می دانم از این گل ها خوشت آمده است…به زنم می گویم که دادم شان به تو…!!!گمانم او هم خوشحال می شود…دختر جوان دسته گل را پذیرفت و پیرمرد را نگاه کرد که از پله‏های اتوبوس پایین می رفت و وارد قبرستان کوچک شهر می شد…!!!

[پاسخ]

محمدرضاگفته :

کلاس پنجم که بودم پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشست که برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود ،آن هم به سه دلیل ؛ اول آنکه کچل بود، دوم اینکه سیگار می کشید و سوم که از همه تهوع آور بود اینکه در آن سن و سال، زن داشت…! چند سالی گذشت یک روز که با همسرم از خیابان می گذشتیم ،آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالیکه خودم زن داشتم ،سیگار می کشیدم و کچل شده بودم…!!!

شریعتی

[پاسخ]

محمدرضاگفته :

به نسل های بعدی بگویید:نسل ما نه سر پیاز بود و نه ته پیاز…نسل ما خود پیاز بود که هرکی دیدمون، گریه کرد…!!!

[پاسخ]

محمدرضاگفته :

کفش های آخرین دیدارمان را برق می اندازم اما چقدر برایم پاهایم کوچکند…!!!

[پاسخ]

محمدرضاگفته :

هنوز هم مرا به جان “تو” قسم مى دهند…مى بینى؛ تنها من نیستم که رفتنت را باور نمى کنم…!!!

[پاسخ]

soma پاسخ در تاريخ مهر ۲۱ام, ۱۳۹۲ ۰۷:۲۰:

واقعا نوشته هات قشنگند اشک و از چشام بیرون کشیدند و قطره قطره ی اشکم آروم اروم رو گونه های بی احساسم میریزد و برای دلم گریه میکنم که خاکش کردم و کسی برای خاکسپاریش کنارم نبودحتی اونی که به خاطرش دلمو خاک کردم…

[پاسخ]

محمدرضاگفته :

مى روى و من پشت سرت آب نمى ریزم…وقتى هوای رفتن دارى دریا را هم به پایت بریزم برنمى گردى…!!!

[پاسخ]

دختر خوانسار پاسخ در تاريخ مهر ۱۸ام, ۱۳۹۲ ۲۰:۲۰:

باران دیگر نبار…

دریا دریا به پایش اشک ریختم

اما او دیگر برنگشت…

[پاسخ]

گلي پاسخ در تاريخ آبان ۱۱ام, ۱۳۹۲ ۲۳:۴۲:

حیف ازان روزی ک عاشق چیز سبزی در نگاهم بودو نیست……………….

[پاسخ]

چرکنگفته :

درآغوشش عطرش رابونکن بعدها……..همان عطردرجایی دیگر”ویرانت”میکند……!!!!!!!!

[پاسخ]

Mohammadگفته :

چرا سیگار میکشم ؟! خودم هم نمیدانم شاید بخاطر خاطره های تلخی ب جا گذاشت …!!

[پاسخ]

غصهگفته :

قضاوت دنیا با همهی عظمتش مهم نبود
نگاه تو به چشمان من مهم نبود
عشق مهم نبود
احساست من مهم نبود
خواستن تو مهم نبود
سختی راه مهم نبود
حرف کلاغ ها مهم نبود ،کلاغ از عشق بلبل چ میدانست
تنها چیزی که مهم بود
نگاه دله تو بود
چشمان دلت مرا زود قضاوت کرد
چشمان دلت از ترس زود مهر قضاوتش را بر میز دلم کوبید
انقدر خورد شد که صدای شکستنش هنوز در کوشم میپیجد
ای کاش میفهمیدی تو ترس راپشت پرده ی عقل پنهان کردی تا به خیالت مرا بیچاره نکنی
نمیدونم فک کنم وحشی میگفت :
از توبگذشتم و بگذاشتمت بادگران
رفتم از کوی تو لیکن عقب سر نگران
ماگذشتیم وگذشت آنچه تو با ما کردی
تو بمان بادکران وای به حال دکران
من انقدر باورت دارم که الانم حاضرم قسم بخورم پای هیچ دگرانی در میان نیست اما این باور ی طرفه است ۱۰۰۰سال دیگه هم فایده نداره
نمیدونم بعد این چ طور حسم رو فراموش کنم
چ طور باورم رو اعتقادم رو نادیده بگیرم
چ طور کسی را کنارم بیارم
چ طور تو رانیست و دیگری راهست کنم
هیچ کس قبول ندارد که نمیشود جای بعضی چیزها را دوباره با حتی شبیه ان عوض کرد جای بعض ی ها همیشه خالی میماند

[پاسخ]

saminگفته :

سلام من تازه با سایت شما اشنا شدم خیلی عاااااالیه

[پاسخ]

samin پاسخ در تاريخ مهر ۱۸ام, ۱۳۹۲ ۲۱:۴۸:

دوستت دارم
تکیه گاه تو بو من بی جهت به ان تکیه رده بودم

[پاسخ]

hasti پاسخ در تاريخ مهر ۱۸ام, ۱۳۹۲ ۲۳:۲۴:

به الان بوی خوش اومدی دوست عزیز

[پاسخ]

soma پاسخ در تاريخ مهر ۲۱ام, ۱۳۹۲ ۱۶:۳۲:

خوش آمدی به جمعمون اما از ته دل آرزو میکنم که عشق ودرداش و تجربه نکرده باشی مث ما…

[پاسخ]

fatemeh پاسخ در تاريخ مهر ۲۷ام, ۱۳۹۲ ۱۶:۲۲:

سلام سماجون، من هم تازه واردشدم، امامن عشق روتجربه کردم، خیلی سخته بخوای ازش دل بکنی، واسه خیلی خیلی سخته، اصلا دوسم نداره ولی من به خاطراون از خدا هم میگذرم، به من میگه بچه، آخه خیلی ازش کوچیک ترم، بهم کمک کن که یا بتوونم فراموشش کنم یاکاری کنم که اون منودوست داشته باشه. خواهشا جواب بده.

[پاسخ]

mahsaaaaaa پاسخ در تاريخ مهر ۲۹ام, ۱۳۹۲ ۱۴:۰۴:

salam bacheha manam taze ba site shoma ashna shodam
vali bayad begam ke ta hala ba inke 20sal darm asheg nashodm bavaretooon miishe
dostam migan ke to kheyli bikhiyali
vali yeki hast ke kheyli kheyli dosam dare ama man darkesh nemiknam fk miknam ke eshg o ashegi hamash drogheee

[پاسخ]

چرکن پاسخ در تاريخ مهر ۳۰ام, ۱۳۹۲ ۱۴:۴۳:

مهساجون توصیه میکنم هیچ وقت عشق رو تجربه نکن چون آخرش توضربه میبینی
پسرا خداندارن باحرفاشون کاری میکنن بهشون وابست بشی بعد قالت میزارن
ب قول بچه های سایت باحرفای قشنگشون برات دنیایی میسازن ک خودتم باورت نمیشه ولی وقتی پاش برسه بیخیال همه چی میشن بیخیال همه وعده هایی ک دادن واون وقته ک دنیا روسرت خراب میشه از همه چیزوهمه کس بدت میاد.
ببخشی زیاد حرف زدم ولی اون کسی ک میگی دوست داره،اگه واقعا راست بگه ثابت میکنه

mohabat پاسخ در تاريخ آبان ۲۰ام, ۱۳۹۲ ۲۲:۱۴:

سلام عزیزم اره تو این زمونه همه ی عشقا دروغه باور کن…….ایشالا هم که هیچوقت عاشق نشی اگه هم عاشق شدی درد جدایی رو نچشی……

گلي پاسخ در تاريخ آبان ۱۱ام, ۱۳۹۲ ۲۳:۴۵:

سلام منم تازه وارد شدم خیلی باحال وپایه اید همتون……….

[پاسخ]

rezaگفته :

دوستش دارم ولی دوستم ندارد …تنها همین

[پاسخ]

soma پاسخ در تاريخ مهر ۲۱ام, ۱۳۹۲ ۱۶:۳۰:

باورش داشتم باورم نکرد…..
واین باعث جداییمون شد…..تنها همین.

[پاسخ]

ژیلاگفته :

حالا دیگر نه زندگانی میکنم و نه خواب هستم، نه از چیزی خوشم می آید و نه بدم میآید، من با مرگ آشنا و مانوس شده ام. یگانه دوست من است، تنها چیزی است که از من دلجویی می کند. قبرستان منپارناس بیادم می آید، دیگر به مرده ها حسادت نمیورزم، من هم از دنیای آنها بشمار می آیم. منهم با آنها هستم، یک زنده بگور هستم…
خسته شدم، چه مزخرفاتی نوشتم؟ با خودم میگویم: برو دیوانه. کاغذ و مداد را دور بینداز، بینداز دور ،چرت و پرت گویی بس است. خفه بشو، پار ه بکن، مبادا این مزخرفات بدست کسی بیفتد، چگونه مرا قضاوت خواهند کرد؟

[پاسخ]

چرکنگفته :

به عاشقی گفتندغمگین ترین ترانه ات رابخوان؟؟…چشمهایش رلیست آرام آرام گریست..!!!

[پاسخ]

خانوم گل پاسخ در تاريخ آبان ۲۰ام, ۱۳۹۲ ۲۱:۲۷:

الهی:(

[پاسخ]

دل شكستهگفته :

من تا امروز هم اگه از خودم از دنیا بیزار بودم کفر نمیگفتم شکر میکردم اما وقتی امروز باز نامردی تنها مرد زندگیم یعنی بابام جلوی چشام نقاشی شد تنها ترانه من گریه بود گریه از ته دل گریه از بی غیرتی گریه از بی ناموسی گریه از دل شکسته گریه از سختی پاک بودن توی منجلاب نگاه های بد گریه از ادم بودن گریه از زن بودن گریه از دنیا خدایا میشنوی صدامو من از نامردی خسته ام من از بار مسئولیت دنیا خسته ام من از بودن خودم خسته ام چرا هستم شکر

[پاسخ]

دل شكستهگفته :

من اون دل شکسته مطلب مستان نیستم ها من خود دل شکسته ام

[پاسخ]