آخرين مطالب
آخرین محصولات
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
موضوعات
ست دستبند 4 تایی مایا انگشتر استیل پروانه گردنبند زنجیری استیل الماسی
انگشتر مذهبی طلاروس انگشتر بوته گل رز انگشتر استیل شاین
گردنبند استیل شاین قرمز کیف پول 123 گردنبند فروهر اصل

من اگر دیوانه ام
با زندگی بیگانه ام
مستم اگر یا گیج و سرگردان و مدهوشم
اگر بی صاحب و بی چیز و ناراحت
خراب اندر خراب و خانه بر دوشم
اگر فریاد منطق هیچ تأثیری ندارد
در دل تاریک و گنگ و لال و صاحب مرده ی گوشم
به مرگ مادرم، مردم
شما ای مردم عادی
که من احساس انسانی خودرا
بر سرشک ساده ی رنج فلاکت بارتان
بی شبهه مدیونم
میان موج وحشتناکی از بیداد این دنیا
در اعماق دل آغشته با خونم
هزاران درد دارم
درد دارم

کارو

موضوع : بخش آزاد
نویسنده :   ,   ۳۶ ديدگاه  ,   تاریخ ارسال : ۲۹ بهمن, ۱۳۹۱  , 
   
محصولات فروشگاه عاشقانه سایت الون بوی
انگشتر استیل ورساچ انگشتر استیل lovely
پابند استیل پروانه دستبند قلب رنگی
انگشتر طرح کمربند کیف دستی MK
مینی نگین زن انگشتر طرح توپ مروارید
لیلاگفته :

گفتم :‌ای پیر جهان دیده بگو
از چه تا گشته ، بدینسان کمرت؟
مادرت زاد ، به این صورت زشت ؟
یا که ارثی است تو را از پدرت ؟
ناله سر داد : که فرزند مپرس
سرگذشت من افسانه ست
آسمان داند و دستم ،‌که چه سان
کمرم تا شد و تا خورده شکست
هر چه بد دیدم از این نظم خراب
همه از دیده ی قسم دیدم
فقر و بدبختی خود ،‌ در همه حال
با ترازوی فلک سنجیدم
تن من یخ زده در قبر سکوت
دلم آتش زده از سوزش تب
همه شب تا به سحر لخت و ملول
آسمان بود و من و دست طلب
عاقبت در خم یک عمر تباه …
واقعیات ، به من لج کردند …
تا ره چاره بجویم ز زمین …
کمرم را به زمین کج کردند…!!

« کــــــارو »

[پاسخ]

لیلاگفته :

ای آسمان ! باور مکن ، کاین پیکره محزون منم
من نیستم ! من نیستم
رفت عمر من ، از دست من
این عمر مست و پست من
یک عمر با بخت بدش بگریستم ، بگریستم
لیک عمر پای اندرگلم
باری نپرسید از دلم
من چیستم ؟ من کیستم؟

« کــــارو »

[پاسخ]

لیلاگفته :

الا ، ای رهگذر ! منگر ! چنین بیگانه بر گورم
چه می خواهی ؟ چه می جویی ، در این کاشانه ی عورم ؟
چه سان گویم ؟ چه سان گریم؟ حدیث قلب رنجورم ؟
از این خوابیدن در زیر سنگ و خاک و خون خوردن
نمی دانی ! چه می دانی ، که آخر چیست منظورم
تن من لاشه ی فقر است و من زندانی زورم
کجا می خواستم مردن !؟ حقیقت کرد مجبورم
چه شبها تا سحر عریان ، بسوز فقر لرزیدم
چه ساعتها که سرگردان ، به ساز مرگ رقصیدم
از این دوران آفت زا ، چه آفتها که من دیدم
سکوت زجر بود و مرگ بود و ماتم و زندان
هر آن باری که من از شاخسار زندگی چیدم
فتادم در شب ظلمت ، به قعر خاک ، پوسیدم
ز بسکه با لب محنت ،‌زمین فقر بوسیدم
کنون کز خاک غم پر گشته این صد پاره دامانم
چه می پرسی که چون مردم ؟ چه سان پاشیده شد جانم ؟
چرا بیهوده این افسانه های کهنه بر خوانم ؟
ببین پایان کارم را و بستان دادم از دهرم
که خون دیده ، آبم کرد و خاک مرده ها ، نانم
همان دهری که بایستی بسندان کوفت دندانم
به جرم اینکه انسان بودم و می گفتم : انسانم
ستم خونم بنوشید و بکوبیدم به بد مستی
وجودم حرف بیجایی شد اندر مکتب هستی
شکست و خرد شد ، افسانه شد ، روز به صد پستی
کنون … ای رهگذر ! در قلب این سرمای سر گردان
به جای گریه : بر قبرم ، بکش با خون دل دستی
که تنها قسمتش زنجیر بود ، از عالم هستی
نه غمخواری ، نه دلداری ، نه کس بودم در این دنیا
در عمق سینه ی زحمت ، نفس بودم در این دنیا
همه بازیچه ی پول و هوس بودم در این دنیا
پر و پا بسته مرغی در قفس بودم در این دنیا
به شب های سکوت کاروان تیره بختیها
سرا پا نغمه ی عصیان ، جرس بودم در این دنیا
به فرمان حقیقت رفتم اندر قبر ، با شادی
که تا بیرون کشم از قعر ظلمت نعش آزادی

“کــــــــــــــــارو”

[پاسخ]

لیلاگفته :

تا روح بشر به چنگ زر ، زندانیست
شاگردی مرگ پیشه ای انسانی است
جان از ته دل ،‌ طالب مرگ است … دریغ
درهیچ کجا ‌برای مردن جا نیست ؟

“کــــــــارو”

[پاسخ]

لیلاگفته :

آمد به طعنه کرد سلامی و گفت : مُرد

گفتم: که؟! گفت آنکه دلت را به من سپرد

وانگه گشود سینه ودیدم که اشک عجز

تابوتِ عشق من به کفِ نور می سپرد
“کـــــــارو”

[پاسخ]

لیلاگفته :

از شمال محدود است ، به اینده ای که نیست
به اضافه ی عم پیری و سایه ی مخوف ممات
از جنوب به گذشته ی پوچی پر از خاطرات تلخ
گاهی اوقات شیرین
مشرق ، طلوع آفتاب عشق ، صلح با مرگ
شروع جنگ حیات
مغرب ، فرسنگها از حیات دور ، آغوش تنگ گور
غروب عشق دیرین
این چه حدودیست ! ایا شنیده ای و میدانی ؟
حدود دنیای متزلزلی است موسوم به : جوانی
“کـــارو”

[پاسخ]

لیلاگفته :

گفتم که سکوت … ! از چه رو لالی و کور ؟
فریاد بکش ،‌که زندگی رفت به گور
گفتا که خموش ! تا که زندانی زور
بهتر شنود ، ندای تاریخ ز دور
بستم ز سخن لب ، و فرا دادم گوش
دیدم که ز بیکران ،‌دردی خاموش
فریاد زمان ،‌رمیده در قلب سروش
کای ژنده بتن ،‌ مردن کاشانه به دوش
بس بود هر آنچه زور بی مسلک پست
در دامن این تیره شب مرده پرست
با فقر سیاه…. طفل سرمایه ی مست
قلب نفس بیکستان ، کشت … شکست
دل زنده کنید تا بمیرد نکام
این نظم سیاه و … فقر در ظلمت شام
برسر نکشد ، خزیده از بام به بام
خون دل پا برهنگان ، جام به جام
نابود کنید . یأس را در دل خویش
کاین ظلمت دردگستر ، زار پریش
محکوم به مرگ جاودانی است … بلی
شب خاک بسر زند ، چو روز اید پیش
“کـــــــــــــارو”

[پاسخ]

wink پاسخ در تاريخ بهمن ۳۰ام, ۱۳۹۱ ۱۳:۰۷:

لیلا جان ممنون خیلی زیبا بود

[پاسخ]

زیباگفته :

فوق العاده بود لیلا جان

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ بهمن ۳۰ام, ۱۳۹۱ ۱۱:۰۸:

ممـــــــــنون زیــــبا جــــون

[پاسخ]

رهاگفته :

غرور… من غرورم را به راحتى به دست نیاوردم که هر وقت دلت خواست خردش کنى! غرور من اگر بشکند، با تکه هایش شاهرگ زندگى تورا نیز خواهم زد…

[پاسخ]

رهاگفته :

مقدس ترین جای دنیاست اتاق تنهایی هایم وقتی با نیت”تو”خلوت میکنم..

[پاسخ]

رهاگفته :

دلم پیرمرد حلاج را میخواهد! تا پنبه هاى گره خورده ى دلتنگى ام را آنقدر بزند تا باز شود!

[پاسخ]

لیلاگفته :

به خود احترام می گذارم…

یک چای داغ می ریزم،

داخل زیباترین بشقاب خانه یک دانه شیرینی می گذارم،

همراه یک آهنگ دلنشین به خود می گویم:

” بفـــــــــرمایید! چایتان سرد نشود! ”

و از تمـــــــــــــــام تنهــــــــاییم لذت می برم!

[پاسخ]

لیلاگفته :

تا تو رفتی همه گفتند: ” از دل برود هر آنکه از دیده برفت ”

و به ناباوری و غصه ی من خندیدند . .

آه ای رفته سفر که دگر باز نخواهی برگشت

کاش می آمدی و می دیدی

که در این عرصه دنیای بزرگ

چه غم آلوده جدایی هایی ست

و بدانی که . . .

از دل نرود هر آنکه از دیده برفت . . .

[پاسخ]

لیلاگفته :

دیگر نه آدم … آن آدم است

و نه حوا … آن حوا !

من و تو زاده ی کـــدامـــیــــنـــ دو نخستینیم ؟

که نه بوی آدمیّت داریم

و نه هوایِ حوا

[پاسخ]

لیلاگفته :

گوشه نــدارد که یـکـــ گوشه اش بنشینمـــ

و نفسی تــازه کنمـــ …

گــرد گــرد استـــ

این زمین..

ایــنــ روزگــــار

[پاسخ]

هستـــــــیگفته :

در پیله ی مهر تو محبوسم
که عشــــــــق
از پیله های مرده هم پروانه میسازد….

[پاسخ]

هستـــــــیگفته :

گمان میکنی چه دارم؟
سرمایه ی من تویــــــی
دستان من خالیست
انوخته سالیانم تویی
تنها تویی…..

[پاسخ]

هستـــــــیگفته :

برای تو میمیرم…
تو وانمــــــــود کن تب کرده ای..
همیـــــــــــن کافیــــــست….

[پاسخ]

هستـــــــیگفته :

بگذار زمانه از حسادت بترکد
انگشتانِ من
چه به انگشتانِ “تـــــو” می آید….

[پاسخ]

هستـــــــیگفته :

چه لذتی بالا تر از اینکه
اسمت
قسم راستِ یک نفر باشد….

[پاسخ]

هستـــــــیگفته :

دکتر گفت:
آرام بخشهایت را خورده ای؟
غیرتی شدم و گفتم:
با لبان محبوبِ من چه کار داری؟

[پاسخ]

هستـــــــیگفته :

اسمت چه بود؟؟
میخواهم
بن بست های زندگیم را
به نامت کنم

[پاسخ]

هستـــــــیگفته :

عاشق زنی ام
که بوی زنانگی اش
غرور مردانه ام را دیوانه میکند….

[پاسخ]

هستـــــــیگفته :

بی حواس ترین
پسر دنیا حواسش هست که….
“تو” را
در تمام عاشقانه هایش بپوید…

[پاسخ]

هستـــــــیگفته :

دیکتاتور
تویی و آغوشت!!
که هر بار
مرا تسلیم میکند..

[پاسخ]

هستـــــــیگفته :

کوفتت شود زمین!!
تک تک قدم هایی که او
بر چشم من نمیگذارد….

[پاسخ]

هستـــــــیگفته :

نفس هایت را
پک میزنم
ریه هایم
غرق بوسه میشوند…

[پاسخ]

هستـــــــیگفته :

همیشه با من بمان
هیچکس عاشقانه تر از من
نمــــــــــــــی توانــــــــــــــد
تــــــــو را بسراید….

[پاسخ]

هستـــــــیگفته :

یکی زیر…
یکی رو…
دستهایمان
زیباترین بافتنی دنیاست…

[پاسخ]

ترانه پاسخ در تاريخ اسفند ۲ام, ۱۳۹۱ ۱۶:۵۶:

قشنگ بود عزیزم

[پاسخ]

دختر بارونگفته :

وقتی خدا مشکلات تو را حل می‌کند تو به توانایی‌های او ایمان داری
و وقتی خدا مشکلاتت را حل نمی‌کند،
او به توانایی‌های تو ایمان دارد.

[پاسخ]

سمیراگفته :

پشت هر پنجره ، دیوار – دلت می آید؟
من و تنهایی و تکرار – دلت می آید؟

تو فقط سعی بر آنی که مسافر باشی
چشم من در پی اصرار دلت می آید؟

من کمی تلخ – مرا خط بزن از زندگی ات
جای من فاصله بگذار ، دلت می آید؟

من کمی تلخ ، کمی شاعر عاشق پیشه
بر من این تلخی بسیار دلت می آید؟

آه سخت است مخواه اینکه بگویم که برو
که خداوند نگهدار – دلت می آید؟

پشت هر پنجره لبخند و غزل زیبا نیست؟
پشت هر پنجره ، دیوار ، دلت می آید؟

” ابراهیم قبله آرباطان”

[پاسخ]

farnooshگفته :

گلنار… گلنار… کجایی کز غمت ناله می کند عاشق وفادار

گلنار… گلنار… کجایی که بی ثو شد دل اسیر غم دیده ام گهربار

گلنار… گلنار… دمی اولین شب آشناییو عشق ما به یاد آر

گلنار… گلنار… در آن شب تو بودی و عشق و عشرت و آرزوی بسیار

چه دیدی از من حبیبم گلنار که دادی آخر فریبم گلنار

نیابی ای کاش نصیب از گردون که شد ناکامی نصیبم گلنار

بود مرا در دل شب تار آرزوی دیدار

تا به کی پریشان تا به کی گرفتار

یا مده مرا وعده ی وفا راز خود نگه دار

یا به روی من خنده ها بزن قلب من بدست آر

چه دیدی از من حبیبم گلنار که دادی آخر فریبم گلنار

نیابی ای کاش نصیب از گردون که شد ناکامی نصیبم گلنار

نشدی عاشق… نشدی عاشق … ز کجا دانی چه کشد هر شب دل من گلنار

لب خود بگشا… لب خود بگشا… به سخن گلنار دل زارم را مشکن گلنار

[پاسخ]

farnooshگفته :

delam kh tange

[پاسخ]