آخرين مطالب
آخرین محصولات
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
موضوعات
ست دستبند 4 تایی مایا انگشتر استیل پروانه گردنبند زنجیری استیل الماسی
انگشتر مذهبی طلاروس انگشتر بوته گل رز انگشتر استیل شاین
گردنبند استیل شاین قرمز کیف پول 123 گردنبند فروهر اصل

هنوز داغم نمیفهمم دوباره پشت پا خوردم
بهم میگفت دوسم داره، گذاشت و رفت و جا خوردم
مثل یه آدم گیجم، به یه نقطه شدم خیره
ازم دلخور نبود اما، چرا نگفت داره میره
چقدر ساکت برید از من، ندیدم که معطل شه
معمای عجیبی بود، چقدر خوبه اگه حل شه
نه اشکش رو در آوردم، نه از عشقم فراری بود
یعنی هر چی بهم میگفت، تمومش سر کاری بود
نمیدونم با کی رفته، شاید تنها سفر کرده
هنوز هیچ چیزی معلموم نیست، شاید دوباره برگرده
حالا موندم با تنهایی، شبا گریه و بیداری
فقط یک گوشه میشینم ندارم حس هیچ کاری

موضوع : شعر و دل نوشته, شعرهای عاشقانه
نویسنده :   ,   ۸۰ ديدگاه  ,   تاریخ ارسال : ۱۴ مهر, ۱۳۹۱  , 
   
محصولات فروشگاه عاشقانه سایت الون بوی
انگشتر استیل ورساچ انگشتر استیل lovely
پابند استیل پروانه دستبند قلب رنگی
انگشتر طرح کمربند کیف دستی MK
مینی نگین زن انگشتر طرح توپ مروارید
ترانهگفته :

آهو ز تو آموخت به هنگام دویدن

رم کردن و برگشتن و واپس نگریدن

پروانه ز من، شمع ز من، گل زمن آموخت

افروختن و سوختن و جامــــه دریـدن

[پاسخ]

ترانهگفته :

خوشا مرغی که در کنج قفس با یاد صیادش …

چنان خرسند که پندارند آزادش …

نمیگویم فراموشش مکن …

گاهی بیاد آور …

اسیری را که میدانی نخواهی رفت از یادش

[پاسخ]

ناشناس پاسخ در تاريخ مهر ۱۴ام, ۱۳۹۱ ۱۷:۴۷:

عالی بود

[پاسخ]

ترانهگفته :

گفتم تو شیرین منی .

گفتا تو فرهادی مگر ؟

گفتم خرابت می شوم .

گفتا تو آبادی مگر ؟

گفتم ندادی دل به من .

گفتا تو جان دادی مگر ؟

گفتم ز کویت می روم .

گفتا تو آزادی مگر ؟

گفتم فراموشم مکن .

گفتا تو در یادی مگر ؟

گفتم که بر بادم مده .

گفتا نه بر بادی مگر ؟

[پاسخ]

سها پاسخ در تاريخ مهر ۱۵ام, ۱۳۹۱ ۰۳:۳۸:

ترانه جون دمت گرم خیلی قشنگ بود

[پاسخ]

لیلاگفته :

چه غم انگیز است زندگی. چه غم انگیز است بار سختی ها را به تنهایی به دوش کشیدن و رنج ها را در سکوت و انزوای محض گریستن. و چه تلخ است خنده آن زمان که می خندی تا گریه هایت را پنهان کنی .و چه سخت است آرام و بی صدا در درون خود شکستن و چه عجیب است زندگی−همان کودکی که ما را بسان عروسکی بازیچه خود قرار داده و هر زمان به سویی می کشد− و تو آن زمان که رنج دیگران بر اندوهت می افزاید اما هیچ کس از رنج تو آگاه نیست، آن زمان که در اوج اندوه پناهی جز سایه گاه دیوار سرد و خا موش نمی یابی،آن زمان که بار غصه بر شانه هایت سنگینی می کند و انتظار کمک هیچ گاه به پایان نمی رسد،آن زمان که آرزوها را در گور سرد خاطرت دفن می کنی و بر چهره ات سیلی می زنی تا زیر ضربه های غم،خم به ابرو نیاوری،آن زمان که صدای گنگ و مبهم خنده در گلویت می شکند و بر سر بغض های کهنه ات هجوم می آورد اما دستی نیست تا گره از بغض هایت بگشاید، آن زمان که در کوچه پس کوچه های تاریک زندگی ات تک ستاره ای فا نوس راهت نیست، آن زمان که هیچ کس صدای فریاد های بی صدایت را نمی شنود، آن زمان که هیچ کس تو را حس نمی کند و آن زمان که هم زبان تو همدل دیگری است، تنهایی را با تمام وجود حس می کنی.

[پاسخ]

نازنین پاسخ در تاريخ مهر ۱۵ام, ۱۳۹۱ ۱۹:۲۱:

خیلی قشنگ بود متنت چقد نزدیک بود بمن……مرسی لیلا جان

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ مهر ۱۵ام, ۱۳۹۱ ۱۹:۲۳:

خواهش خانومی

[پاسخ]

مسعود پاسخ در تاريخ آبان ۲۲ام, ۱۳۹۱ ۰۲:۳۲:

فک کنم از دکتر شریعتی باشه.

[پاسخ]

لیلاگفته :

همین که هستی کافیست!!!
دور از من!
بدون من
چه فرقی می کند…
گل که می خری خوب است.
برای من نیست…
نباشد…
همین که رختمان زیر یک آفتاب خشک می شود کافیست
………………………………..
بخـــــــــــوان مـــــــــــرا خـــــــــــط به خـــــــــــط
معنـــــــــــایم کـــــــــــن واژه بـــــــــــه واژه ، حـــــــــــرف به حـــــــــــرف
تمـــــــــــام بغـــــــــــض هـــــــــــایم ، اشـــــــــــک هـــــــــــایم ، نگفتـــــــــــه هـــــــــــایم را مـــــــــــرهـــــــــــم بـــــــــــاش . . .
کــــــه مــــــن از بـــــــرم ایـــــــــــن قصـــــــــــه ی تنهـــــــــایـــــــــــی را

[پاسخ]

لیلاگفته :

هر بار که مرا می دید ساعت ها گریه می کرد! آخرین بار که به سراغم آمد دیوانه وار می خندید! وقتی حالت استفهام را در نگاه من دید با طعنه گفت: تعجب نکن که چرا می خندم من دیگر آن زن سابق نیستم! بس بود هرچه تو قاه قاه خندیدی و من های های گریستم!…
تازه حرفش را تمام کرده بود که قطره اشکی سرگردان در گوشه چشمش لنگر انداخت؟ با طعنه گفتم: بنا بود گریه نکنی..پس این قطره اشک چیست؟! اشک را با دست پاک کرد و فیلسوفانه گفت:
این؟!..این اشک نیست. نقطه است! می فهمی؟! نقطه..این آخرین نقطه ایست که به آخرین جمله ی آخرین فصل کتاب ایمانم به عشقِ مردان گذاشتم! من دیگر به هیچ چیز مردان ایمان ندارم جز به یکپارچگی شان…یکپارچگی در نامردی!…

لطفا کسی به خودش نگیره حالا نیاین بگین همه مثل هم نیستن والا

[پاسخ]

تمنا پاسخ در تاريخ مهر ۱۵ام, ۱۳۹۱ ۰۱:۱۱:

ایول….
خیلی باحال بود…

[پاسخ]

Atefeh پاسخ در تاريخ مهر ۱۵ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۲۷:

من دیگر به هیچ چیز مردان ایمان ندارم جز به یکپارچگی شان…یکپارچگی در نامردی!…
مرسی عزبزم خیلی قشنگ بود

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ مهر ۱۵ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۴۶:

خواهش عزیزم

[پاسخ]

mehrane پاسخ در تاريخ مهر ۲۰ام, ۱۳۹۱ ۲۱:۳۶:

مردان در مسیر عشق به وسعت نا متناهی نامردند…گدایی عشق میکنند تا زمانی که به تسخیرقلب زن مطمئن نیستند..اما همین که مطمئن شدند نا مردی را در کمال مردانگی به جا میاورند….اینو من نگفتم و یه زن نگفته اینو یه نفر از جنس خودشون گفته………..دکتر علی شریعتی

[پاسخ]

مسعود پاسخ در تاريخ مهر ۲۰ام, ۱۳۹۱ ۲۱:۴۲:

شما میتونید رابطتون رو با همه ی مردها قطع کنید تا مشکلی پیش نیاد!

[پاسخ]

تنهاگفته :

هیچوقت اشک اونی که دوستت داره رو درنیار
چون ممکنه با اشکاش
“”از چشماش بیفتی!””

[پاسخ]

کوثرگفته :

خیلی قشنگ بود و یاد گذشته افتادم.

سخت است….
خیلی سخت….
وقتی بدانی او کجای زندگی توست ؛
ولی ندانی تو کجای زندگی او هستی
—-
نمى دانم چرا با آنکه مى دانم از آن من نخواهى بود،
ولى با تار و پود جان برایت خانه می سازم…!
—–
لحظه هایم خالیست

پر ز اشک و دردیست

غم با خانه پر مهر دلم

عشق بازی دارد
—–
کـــــــــاش گــــــاهــــــی زنــــــــــــــــــدگـــی

[◄◄ι] [ ιι ] [■] [►] [ι►►]

داشت
—-

[پاسخ]

زیبــــــاگفته :

من عاشق این آهنگم
—-
هنوز داغم نمیفهمم دوباره پشت پا خوردم
بهم میگفت دوسم داره، گذاشت و رفت و جا خوردم

[پاسخ]

زیبــــــاگفته :

مسعود جان این دوتا عکس قشنگ بودن گذاشتم رو سرور تا استفاده کنی .. ایملیتم نداشتم .. قبلا یه لینک همکاری بود با سایت پیداش نکردم.. ببخش من اصلا فرصت نکردم یه هدر بزنم برا سایت .. در اولین فرصت به فکر الون بوی هستم ..
بازم بابت تلاش و علاقه ات نسبت به سایت ممنون .. جای خوبی داره میشه …

[پاسخ]

مسعود پاسخ در تاريخ مهر ۱۴ام, ۱۳۹۱ ۲۰:۴۸:

با تشکر از شما.
ایمیل در قسمت تماس با ما موجود میباشد!
Masoud_ravi@yahoo.com

[پاسخ]

میلادگفته :

بیدارم از سر شب،کله روزو می خوابم/بجایه بغض تا سحر می بارم
عشقم رفت و پر کشید/روزامو به شب کشید

[پاسخ]

صدف15ساله پاسخ در تاريخ مهر ۲۲ام, ۱۳۹۱ ۱۷:۳۴:

اون رفت خیلی راحت تر ازاونی که فکرشو میکردم.یادم میاد ی روز بهم گفت:بدون من میمیره اما حالا… کوکجاست؟کواونی که میگفت بدون من میمیره؟میدونی چیه؟دلم واسه خودم خیلی میسوزه وقتی یادم میاد چجوری حاضربودم زندگیمو بهش بدم.حتی قطره های اشکموندید.همون اشکایی که هرموقع ازچشام جاری میشد میگفت:وقتی گریه میکنی واین اشکات روگونه هات میلغزه انگار اسمون رو سرم خراب میشه.اما چه اسون ازکنار قطره قطره اشکام گذشت وهیچ اعتنایی نکرد.منم همه ی اشکامو توی یه تنگ بلور جمع کردم یه گل شقایق هم پرپر کردم وریختم روش”اخه میگن این جوری مسافرت خییلی زود برمیگرده.شاید این جوری باشه گرچه تاحالا این اتفاق نیفتاده.ولی حیفه اشکام اخه خودم اونو تواشکام دیدم ومیدونم اگه ازچشام بیفته دیگه نمیبینمش.پس اشکامو پیش خودم نگه میدارم تااگه شاید یه روزی برگشت اون تنگ بلورو نشونش بدم و بگم:بی انصاف ببین دونه دونه این اشکارو واسه توریختم”واسه تویی که به قول خودت تحمل دیدن حتی یه قطزشو نداشتی…:(

[پاسخ]

masiگفته :

حالا موندم با تنهایی… ندارم حس هیچ کاری
مرسی مسعود جان … عالی … مثل همیشه

[پاسخ]

نازنینگفته :

آرزوی من این است
آرزوی من این است که دو روز طولانی …در کنار تو باشم فارغ از پشیمانی
آرزوی من این است یا شوی فراموشم…یا که مثل غم هر شب گیرمت در آغوشم
آرزوی من این است که تو مثل یک سایه…سرپناه من باشی لحظه تَر گریه
آرزوی من این است نرم و عاشق و ساده….همسفر شوی با من در سکوت یک جاده
آرزوی من این است هستی تو؛ من باشم…لحظه های هشیاری ، مستی تو؛ من
باشم
آرزوی من این است تو غزال من باشی…تک ستاره روشن در خیال من باشی
آرزوی من این است در شبی پُر از رؤیا …پیش ماه و تو باشم لحظه ای لب دریا
آرزوی من این است از سفر نگویی تو…تو هم آرزویی کن اوج آرزویی تو
آرزوی من این است مثل لیلی و مجنون …پیروی کنیم از عشق، این جنون بی قانون
آرزوی من این است زیر سقف این دنیا …من برای تو باشم ، تو برای من؛ تنها
آرزوی من این است…آرزوی من این است…آرزوی من این است….

[پاسخ]

نازنینگفته :

کم کم یاد خواهی گرفت
کم کم یاد خواهی گرفت
تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست و زنجیر کردن یک روح را
اینکه عشق تکیه کردن نیست و رفاقت، اطمینان خاطر و یاد می‌گیری که بوسه‌ها قرارداد نیستند و هدیه‌ها، معنی عهد و پیمان نمی‌دهند.
کم کم یاد میگیری
که حتی نور خورشید هم می‌سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری
باید باغ ِ خودت را پرورش دهی به جای اینکه
منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.
یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی
که محکم باشی پای هر خداحافظی
یاد می‌گیری که خیلی می‌ارزی.

[پاسخ]

نازنینگفته :

خسته از عشق بازی با واژه ها

یک دل سیر لال میشوم

و تنها خیره میمانم به لبهایت

و انتظار

که نام من چرا جاری نمی شود

از من چه انتظاری داری؟

از بس برایت مرده ام!!

از بس کلمات را قربانی کرده ام

بوی تعفن گرفته دستانم !!

لال شده ام و لال میمانم

برای اینکه دیگر لبهایم از نجوای نام تو

گُر نگیرند

و من خسته ام

از تو و دنیای تو

دیوانه شده ام

از بس به تو فکر کرده ام

دیوانه شده اند کلمات،واژه ها

از بس نام تو را تکرار کرده اند

و من سخت تلاش میکنم

که تا ابد لال بمانم

برای اینکه دیگر ، هرگز نگویم

دوستت دارم!

[پاسخ]

نازنینگفته :

من اینجا دورتر از صد هزاران آدم تنها،هنوز انگار تنهایم

به تنهایی نمینازم و با این غم نمیسازم

و تو آنجا کنار روزهای شک و تردیدی

من این را خوب میدانم

ز صحبتهای خاموشت تمام حرفهایت را به آهنگ تلاطم های قلب خسته ام آرام میخوانم

هوا سرد است،هوای هردومان سرد است،زمستانی است دنیامان

و من بیهوده میخواهم به هُرم این نفس های یخ اندود گلو مانده،هوای لحظه ها را گرم بنمایم

تو هم شاید همین را سخت خواهانی!!! نمیدانم…!

فقط تغییر میخواهم،همین را خوب میدانم

و من اینجا همانند خسی در باد میتابم، هراسانم،مبادا باز طوفان شد،مبادا باد و باران شد

مبادا بودنم تکرار و بودن هایمان همرنگ دنیا شد!

دراین دنیا که هر رنگش یا بی رنگ بی رنگ است یا نیرنگ و نی رنگ است

در این دنیا که آدمهایش از سنگ است و دلهاشان برای هرچه غم در عالم است تنگ است!

تو را آرام میخواهم،بدون غم،بدون درد تنهایی،بدون شک و بی تابی! ولی……!

[پاسخ]

نازنینگفته :

و کلاغ هم پرید….نه تنها به خانه اش نرسید!

قصه ی غصه ی ما هم به سر نرسید!

این روزها دلم اشک…نفرین و شاید مرگ میخواهد!!

[پاسخ]

نازنینگفته :

دلم بهانه ات را می گیرد…!

نوشته هایت را بارها و بارها خواندم…!

نمی خواهی که بروی…؟!

با من از رفتن نگو…!

یادت هست که چه آرام و بی بهانه از کوچه پس کوچه های دلم گذشتی…؟!

یادت هست که گفتی تمام آسمان من خلاصه در چشمان توست…؟!

اما مهربانم…!

هیچ میدانی که آسمان تو این روزها بارانیست…؟!

[پاسخ]

ترانه پاسخ در تاريخ مهر ۱۵ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۰۳:

دیر آمدی …
خیلی دیر …

کمی تغییر کرده ام!

برای شناختنم
عکسم را مچاله کن …

[پاسخ]

نازنین پاسخ در تاريخ مهر ۱۵ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۳۵:

مرسی خیلی قشنگ بود
هم عکسم را مچاله کن و هم دلم را زیر پایت له، اینگونه شاید اندکی از من را دوباره باز شناسی!!!!

[پاسخ]

نازنینگفته :

خیال من تا شانه تو پروزا می کند…تا دستانت…تا نگاهت…! با اینکه میدانم کسی مرا

بیدار خواهد کرد روزی اما…اما میخواهم از تک تک لحظه های رویایم استفاده کنم…!

میخواهم حداقل رویایت را با خود به آینده ببرم…خودت که نمی آیی..!نمی توانی خوب

…جبر است یا تقدیر…؟!فرقی هم میکند مگر…؟! مهم جای خالی تو در فردای من است!

[پاسخ]

ترانه پاسخ در تاريخ مهر ۱۵ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۰۱:

دلتنگی چه معنایی دارد ؟

دلتنگی معنا ندارد …

درد دارد …

[پاسخ]

نازنینگفته :

تلاش میکنی…با هزارتا امید،میسازی رویاهاتو….با سختیهاش کنار میای….وهمه

چی و درست میکنی…اما…

تو یه چش به هم زدن و تو عین ناباوری همه چی تموم میشه…خراب میشه….و

رویاهات آوار میشن و میریزن رو سر آرزوهات! به همین راحتی!

و اونوخ خودت میمونی و یه مشت خاطره که تا همیشه تو زندگیت خودنمایی میکنه

شاید کمرنگ بشه اما بی رنگ نه!!!

خودت میمونی و دل لعنتیت!!! و نمیدونی تکلیف وعده هایی که بهش دادی چی میشه؟!

من اصلا ادعای هیچی نمیکنم….نه لیلی نه مجنون ونه هیچ چیز دیگه…من یه دخترک

ساده بودم که دوست داشت، همین!!!

فراموشی مث جون کندنه و حالا این جون کندن بهای دوست داشتنمه!!!

مقصر خودمم! نباید دل بهت میدادم!

یا نباید دل بدی و اگه دادی باید پای همه چیش بمونی…کوتاهیها و بلندیها…سختی ها

و آسونیها…تلخی ها و شیرینی هاش…

اما کاشکی مساواتی بود در این تضادها …بین خوشی ها و ناخوشیهایش…

[پاسخ]

نازنینگفته :

با تو حرف میزنم… تویی که همه چیز را کشاندی به جایی که دیگر نه تاب دوری دارم

ونه پای رفتن!

با تو می گویم از چشمانی که این روزها از دست بعضی حرف ها کلافه شده اند…..

حرف هایی که مدام فاصله را هجی می کنند و دوری را…!

با تو می گویم از منی که دیگر نیست….از منی که اصلا نمی خواهد باشد…!

با تو می گویم از زبانی که نمی تواند حجم این واقعه را وصف کند…می گویمت از

لحظه هایی که از شدت درماندگی فقط صدایت می زنم…

می بینی؟؟؟ آمده ام تا جایی که حتی دلم نمی آید بگویم هرچه صلاح است…

که می گویم: او را می خواهم که صلاحم باشد! اگر هم نبود، باشد!…اما…بدان که

زندگی هم به صلاحم نخواهد بود!

تو بگو…چه می شود کرد با دلی نمی تواند نحواهد او را….و نمی خواهد که نتواند او را!

چه باید کرد با نگاهی که به در خیره می ماند؟به تقویم؟به تلفن؟ ؟

تو بگو چه میشود کرد با قلبی که بیشتر از توانش دوست دارد و دلی که فراتر از توانش تنگ

می شود…آنقدر که کلافه می شود و میزند زیر گریه و عالم و آدم را آزار می دهد؟!

تو بگو….می آید روزی که تمامی نبودن ها را بدون ن نوشت؟!

[پاسخ]

ترانه پاسخ در تاريخ مهر ۱۵ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۰۰:

هنوز هم دلم تنگ می شود

برای محض حرف زدنت

و برای تکیه کلامهایت

که نمی دانستی

فقط کلام تو نبود

من هم به آنها …

تکیه داده بودم

[پاسخ]

نازنینگفته :

سخت می خواهمت اما….

نمی دانم چرا خواستن هایم ختم نمی شوند به توانستن!

می خواهم فریاد بزنم و بگویم:

ای مردم…….

دروغ است که خواستن،توانستن است!

که من عمری ست بار حسرت نگاهی را به دوش می کشم که هر لحظه می خواهمش

اما….!

خودت بگو…

چرا فاعل تمامی جمله های بی فعل من تویی؟!

چرا همیشه جمله هایم با نام تو آغاز می شوند و اینچنین خیس و ساکت به پایان می رسند؟

بگو چرا زبان دنیا فقط به خواستن می چرخد، به حسرت و غم تنهایی…؟

که چرا هرچه می گردم، در فرهنگ لغات روزگار خبری از وصل نیست؟

نمی دانم…

تو بگو کجای این روزهای دلتنگ،غرق رویای نگاهت شده ام که سلام بهار بی پاسخ مانده؟

و حالا که بهار رفته…

من مانده ام…..

با سالی که هر چهار فصلش زمستان است

با جمله ای ناتمام….

که خواستنش، تعبیر تمامی نتوانستن هاست….!

[پاسخ]

ترانه پاسخ در تاريخ مهر ۱۵ام, ۱۳۹۱ ۲۱:۵۱:

قشنگ بود . خیلی

[پاسخ]

نازنینگفته :

یه سلام خیلی کم رنگ یعنی هرچی غیر آشتی

نمی شد اول می گفتی یه کمم دوسم نداشتی؟

حال تو،نه،نمی پرسم،مطمئنم خوبه حالت

هرجا هستی خوبی و خوش،خیلی راحته خیالت

احتمال داره یه وقتا یه کمی دلت بگیره

خب برو سراغ اون کس که دلت پیشش اسیره

شایدم دوس داشته باشی هنوزم بری تو بارون

فقط این یه فرق و کرده،این دفه با من نه با اون

میدونم کسی رو داری واسه گفتن حرفات

بعدشم قرار و عکس و دیدن و وقت ملاقات

یکی هست که جای من تو،پای صحبتش میشینی

نمی دونم راه دوره یا راحت اونو می بینی

زیادم فرقی نداره اصل اینه که بی وفایی

نمی خوام چیزی بدونم حتی اینکه تو کجایی

تو همین آخر پاییز یه شبی تا صبح نشستم

دیدم این دل دیوونه دوباره کار داده دستم

آینه رو رفتم آوردم،با تو روبه رو گذاشتم

تلخه اما باورش کن،من دیگه دوست نداشتم

اولش خاطره ها رو خیلی با حوصله گشتم

چون چیزی پیدا نکردم یه جوری ازت گذشتم

چون تو هم مثل اونایی،تازه اینکه اولاشه

چرا اون کسی که می خوام نباید تو دنیا باشه

می دونم حرف و دلیلات واسه جواب زیاده

کلی خستگی و کلی اتفاق فوق العاده

اما هرچی بنویسی بدون اون جواب من نیس

به حساب هرکسی خوب باشه،به حساب من نیس

مهم اینه که نمیشه عاشقی از روی اجبار

باز میشی مثل بقیه قصه همیشه تکرار

از تو کمتر گله دارم،از خودم دارم شکایت

نتونس بگذره با تو از رو مرز بی نهایت

دوباره رفتم تو فکر لیلی و سراغ مجنون

هر چی زود بیاد به دستت،زود میره از پیشت آسون

تو طلوع زرد خورشید رای راسی فکرامو کردم

قول دادم تو جاده عشق،دیگه هرگز برنگردم

اون کسی که من می خوامش یا فرشتس یا ستارس

جنس بغضش از مه و از تیکه های ابر پارس

توی رویاهاش همیشه من می مونم می درخشم

تو که این جوری نبودی چه جوری تو رو ببخشم

شایدم کاری نکردی،ساقه من شکنندس

اینکه با سرما نسازه تقصیر خود پرندس

تقصیر تو نبوده،من به دردت نمی خوردم

تو رو هم مثل بقیه دست سرنوشت سپردم

نشونی نمی نویسم تو همون کوچه و شهرم

جوابم ازت نمی خوام چونکه دیگه با تو قهرم

تو خیال کن از تو دورم یه جایی اون ور دنیا

آخرای فصل پاییز،نزدیکای شب یلدا

[پاسخ]

نازنینگفته :

سرنوشتی تلخ در لبخند من غم ریخته

این دلم انگار مدتهاست در هم ریخته

یک نفر از روزهای من بهشتم را گرفت

دست نا اهلی درون من جهنم ریخته

من وجودم سست شد پاشید از هم خرد شد

برگهای عمر من بعد از تو کم کم ریخته

مردم از چشم من می خوانندعاشق پیشه ام

چشمهایم آبرویم را در عالم ریخته

می روم دور از خودم باشم کناری،گوشه ای

هرکجا پا می گذارم باز آدم ریخته!

[پاسخ]

نازنینگفته :

گلوی آدم را
باید گاهی بتراشند
تا برای دلتنگی های تازه جا باز شود!
دلتنگی هایی که جایشان نه در دل
که در گلوی آدم است
دلتنگی هایی که می توانند آدم را خفه کنند!

[پاسخ]

ترانه پاسخ در تاريخ مهر ۱۵ام, ۱۳۹۱ ۲۱:۴۶:

دلم اندازه حجم قفس تنگ است ….

[پاسخ]

نازنینگفته :

مداد رنگی هایش را بر می دارد!
می خواهد…
خودش را آبی کند…
آبی کم رنگ…
به رنگ آرامش آسمان….
کودک درون من هنوز نمی داند..
سیاهی بر هر رنگی غالب است!!!

[پاسخ]

نازنینگفته :

کفشهایم کو؟
چه کسی بود صدا زد سهراب؟
آشنا بود صدا؛ مثل هوا با تن برگ

مادرم در خواب است
و منوچهر و پروانه و شاید همه‎ی مردم شهر
شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه‎ها می‎گذرد
و نسیمی خنک از حاشیه‎ی سبز پتو خواب مرا می‎روبد

بوی هجرت می‎آید
بالش من پر آواز پر چلچله‎ها ست
صبح خواهد شد
و به این کاسه‎ی آب
آسمان هجرت خواهد کرد

باید امشب بروم
من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم
هیچ چشمی،
عاشقانه به زمین خیره نبود
کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد
هیچ کس زاغچه‎ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت

من به اندازه‎ی یک ابر دلم می‎گیرد
وقتی از پنجره می‎بینم حوری
-دختر بالغ همسایه-
پای کمیابترین نارون روی زمین
فقه می‎خواند

چیزهایی هم هست؛
لحظه هایی پر اوج
مثلا شاعره‎ای را دیدم
آنچنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش
آسمان تخم گذاشت *

و شبی از شبها
مردی از من پرسید
تا طلوع انگور چند ساعت راه است؟

باید امشب بروم!
باید امشب چمدانی را
که به اندازه‎ی پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم
و به سمتی بروم
که درختان حماسی پیداست
رو به آن وسعت بی‎واژه که همواره مرا می‎خواند

یک نفر باز صدا زد: سهراب!
کفشهایم کو؟

سهراب سپهری

[پاسخ]

نازنین پاسخ در تاريخ مهر ۱۵ام, ۱۳۹۱ ۲۰:۲۱:

امروز تولد سهراب سپهری عزیز بود این شعرو تقدیم می کنم به همه ی دوست داران شعر و خصوصا شاعر نازک دل کاشانی

کاش سهراب نمیرفت به این زودیها دل پر از صحبت این شاعر کاشانی بود…

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ مهر ۱۵ام, ۱۳۹۱ ۲۰:۵۰:

ممنون نازنین جون همه شعرات زیبا بود واقعا ممنون
بابت این عکس و شعر قشنگم ممنون
روحش شاد واقعا کاش سهراب نمیرفت به این زودیها…

[پاسخ]

نازنین پاسخ در تاريخ مهر ۱۵ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۳۳:

خواهش میکنم عزیز وظیفه اس

لیلا پاسخ در تاريخ مهر ۱۵ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۲۱:

صدا کن مرا
صدای تو خوب است
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمیت حزن می روید
در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف درمتن
ادراک یک کوچه تنهاترم
بیا تابرایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است
و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد
و خاصیت عشق این است
کسی نیست
بیا زندگی را بدزدیم آن وقت
میان دو دیدار قسمت کنیم
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم
بیا زودتر چیزها
را ببینیم
ببین عقربک های فواره در صفحه ساعت حوض
زمان را به گردی بدل می کنند
بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام
بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را
مرا گرم کن
و یک بار هم در بیابان کاشان هوا ابر شد
و باران تندی گرفت
و سردم شد آن وقت در پشت
یک سنگ
اجاق شقایق مرا گرم کرد
در این کوچه هایی که تاریک هستند
من از حاصل ضرب تردید و کبریت می ترسم
من از سطح سیمانی قرن می ترسم
بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است
مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد
مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات
اگر کاشف معدن صبح آمد صدا کن مرا
و من در طلوع گل یاسی از پشت انگشت های تو بیدار خواهم شد
و آن وقت
حکایت کن از بمبهایی که من خواب بودم و افتاد
حکایت کن از گونه هایی که من خواب بودم و تر شد
بگو چند مرغابی از روی
دریا پریدند
در آن گیر و داری که چرخ زره پوش از روی رویای کودک گذر داشت
قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست
بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد
چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد
چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید
و آن وقت
من مثل ایمانی از تابش استوا گرم
ترا در سر آغاز یک باغ خواهم نشانید

[پاسخ]

مریم پاسخ در تاريخ مهر ۱۵ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۴۲:

آسمان پر شد از خال پروانه های تماشا.
عکس گنجشک افتاد در آب رفاقت.
فصل پرپر شد از روی دیوار در امتداد غریزه.
باد می آمد از سمت زنبیل سبز کرامت.
شاخه مو به انگور
مبتلا بود.
کودک آمد
جیب هایش پر از شور چیدن.
(ای بهار جسارت !
امتداد تو در سایه کاج های تامل
پاک شد.)
کودک از پشت الفاظ
تا علف های نرم تمایل دوید،
رفت تا ماهیان همیشه.
روی پاشویه حوض
خون کودک پر از فلس تنهایی زندگی شد.
بعد ، خاری
پای او را خراشید.
سوزش چشم روی علف ها فنا شد.
(ای مصب سلامت !
شور تن در تو شیرین فرو می نشیند.)
جیک جیک پریروز گنجشک های حیاط
روی پیشانی فکر او ریخت .
جوی آبی که از پای شمشاد ها تا تخیل روان بود
جهل مطلوب تن را به همراه می برد.
کودک از سهم شاداب خود دور می شد.
زیر باران تعمیدی فصل
حرمت رشد
از سر شاخه های هلو روی پیراهنش ریخت.
در مسیر غم صورتی رنگ اشیا
ریگ های فراغت هنوز
برق می زد.
پشت تبخیر تدریجی موهبت ها
شکل پرپرچه ها محو می شد.
کودک از باطن حزن پرسید:
تا غروب عروسک چه اندازه راه است؟
هجرت بزرگی از شاخه، او را تکان داد.
پشت گل های دیگر
صورتش کوچ می کرد.
( صبحگاهی در آن روزهای تماشا
کوچ بازیچه ها را
زیر شمشادهای جنوبی شنیدم.
بعد، در زیر گرما
مشتم از کاهش حجم انگور پر شد.
بعد، بیماری آب در حوض های قدیمی
فکرهای مرا تا ملامت کشانید.
بعد ها، در تب حصبه دستم به ابعاد پنهان گل ها رسید.
گرته دلپذیر تغافل
روی شن های محسوس خاوش می شد.
من
روبرو می شدم با عروج درخت ،
با شیوع پر یک کلاغ بهاره،
با افول وزغ در سجایای نا روشن آب ،
با صمیمیت گیج فواره حوض ،
با طلوع تر سطل از پشت ابهام یک چاه.)
کودک آمد میان هیاهوی ارقام.
(ای بهشت پریشانی پاک پیش از تناسب !
خیس حسرت ، پی رخت آن روزها می شتابم.)
کودک از پله های خطا رفت بالا.
ارتعاشی به سطح فراغت دوید.
وزن لبخندادراک کم شد.

[پاسخ]

مریم پاسخ در تاريخ مهر ۱۵ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۴۵:

شب آشیان شبزده
چکاوک شکسته پر
رسیده ام به ناکجا
مرا به خانه ام ببر
کسی به یاد عشق نیست
کسی به فکر ما شدن
از آن تبار خود شکن
تو مانده ای و بغض من
از این چراغ مردگی
از این بر آب سوختن
از این پرنده کشتن و
از این قفس فروختن
چگونه گریه سر کنم
که یار غمگسار نیست
مرا به خانه ام ببر
که شهر ، شهر یار نیست
مرا به خانه ام ببر
ستاره دلنواز نیست
سکوت نعره می زند
که شب ، ترانه ساز نیست
مرا به خانه ام ببر
که عشق در میانه نیست
مرا به خانه ام ببر
ایرج جنتی عطایی

[پاسخ]

مریم پاسخ در تاريخ مهر ۱۵ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۴۱:

روزی که
دانش لب آب زندگی می کرد،
انسان
در تنبلی لطیف یک مرتع
با فلسفه های لاجوردی خوش بود.
در سمت پرنده فکر می کرد.
با نبض درخت ، نبض او می زد.
مغلوب شرایط شقایق بود.
مفهوم درشت شط
در قعر کلام او تلاطم داشت.
انسان
در متن عناصر
می خوابید.
نزدیک طلوع ترس، بیدار
می شد.
اما گاهی
آواز غریب رشد
در مفصل ترد لذت
می پیچید.
زانوی عروج
خاکی می شد.
آن وقت
انگشت تکامل
در هندسه دقیق اندوه
تنها می ماند.
سهراب سپهری

[پاسخ]

نازنین پاسخ در تاريخ مهر ۱۵ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۵۷:

مرسی مریم جان داری یواش یواش راه میوفتیا حالا انقد کامنت زدی که همش در نظری خیلی خوبه که موندی اینجا عزیزم
بابت شعرای سهراب یه دنیا ممنونم ،متاسفانه شاعر غریبیه شعراش، طرز فکرش….و حتی مزارش. نمیدونم شماها رفتین تا حالا یا نه خیلی خیلی غریبه…

به سراغ من اگر می آیید نرم و آهسته بیایید
مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من….!

[پاسخ]

مریم پاسخ در تاريخ مهر ۱۵ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۲۳:

خواهش میکنم نازنین جان با حرفای دوستان و حرفای شماگلم باعث شد این جا بمونم درکنار شما مرسی از شما که روز متولدشدن سهراب رو به همه تبریک گفتی ما باید قدر این شااعران رابدونیم چون دیگه پیدا نمیشن سر مزارش تا حالا نرفتم خیلی دوست دارم برم

مریم پاسخ در تاريخ مهر ۱۵ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۳۰:

من از عهد آدم تو را دوست دارم
از آغاز عالم تو را دوست دارم

چه شب‌ها من و آسمان تا دم صبح
سرودیم نم‌نم، تو را دوست دارم
نازنین جان دوست دارم عزیزم تو خیلی خوبی قربونت برم

نازنین پاسخ در تاريخ مهر ۱۶ام, ۱۳۹۱ ۱۸:۲۱:

ممنون عزیز نظر لطفته

مریمگفته :

زنی با سر و صورت کبود و زخمی سراغ دکتر روانشناس میره ..
دکتر می پرسه : چه اتفاقی افتاده؟
خانم در جواب میگه: دکتر، دیگه نمی دونم چکار کنم. هر وقت شوهرم عصبانی و ناراحت میاد خونه، منو زیر مشت و لگد له می کنه و عصبانیتش رو سر من خالی می کنه !!!
دکتر گفت: خب دوای دردت پیش منه : هر وقت شوهرت عصبانی و ناراحت اومد خونه، یه فنجون چای سبز بردار و شروع کن به قرقره کردن. و این کار رو ادامه بده.
دو هفته بعد،اون خانم با ظاهری سالم و سرزنده پیش دکتر برگشت !!!
خانم گفت: دکتر، پیشنهادتون فوق العاده بود. هر بار شوهرم عصبانی و ناراحت اومد خونه، من شروع کردم به قرقره کردن چای و شوهرم دیگه به من کاری نداشت!!!
دکتر گفت: میبینی؟! اگه جلوی زبونت رو بگیری خیلی چیزا خود به خود حل میشن !

[پاسخ]

مریمگفته :

مزایای ازدواج
بعد از ازدواج :سحر خیز شدن بیدار شدن زودتر از خورشید
قبل از ازدواج :خوابیدن تا لنگ ظهر

بعد از ازدواج :معتبر شدن رفتن به حیاط با اجازه
قبل از ازدواج :رفتن به سفر بی اجازه

بعد از ازدواج :تقویت معده خوردن غذا های سوخته با منت
قبل از ازدواج :خوردن بهترین غذاها بی منت

بعد از ازدواج :ورزیده شدن کار کردن در شرایط سخت
قبل از ازدواج :استراحت مطلق بی جر بحث

بعد از ازدواج :صله رحم سر زدن به فامیل خانوم
قبل از ازدواج : دیدوبازدید از اماکن تفریحی

بعد از ازدواج :همدردی با مرد ها آموزش بچه داری و شستن ظرف …
قبل از ازدواج : آموزش گیتار و سنتور و ….

بعد از ازدواج :مستقل شدن دادن کل حقوق به خانوم
قبل از ازدواج : گرفتن پول تو جیبی از پاپا
حالا شما بگید کی حاضره از این همه مزایا بگذره ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

[پاسخ]

مریمگفته :

جوانی می خواست زن بگیرد به پیرزنی سفارش کرد تا برای او دختری پیدا کند. پیرزن به جستجو پرداخت، دختری را پیدا کرد و به جوان معرفی کرد وگفت این دختر از هر جهت سعادت شما را در زندگی فراهم خواهد کرد.

جوان گفت: شنیده ام قد او کوتاه است.
پیرزن گفت: اتفاقا این صفت بسیار خوبی است، زیرا لباس های خانم ارزان تر تمام می شود

جوان گفت: شنیده ام زبانش هم لکنت دارد
پیرزن گفت: این هم دیگر نعمتی است زیرا می دانید که عیب بزرگ زن ها پر حرفی است اما این دختر چون لکنت زبان دارد پر حرفی نمی کند و سرت را به درد نمی آورد

جوان گفت: خانم همسایه گفته است که چشمش هم معیوب است
پیرزن گفت: درست است ، این هم یکی از خوشبختی هاست که کسی مزاحم آسایش شما نمی شود و به او طمع نمی برد.

جوان گفت: شنیده ام پایش هم می لنگد و این عیب بزرگی است
پیرزن گفت: شما تجربه ندارید، نمی دانید که این صفت ، باعث می شود که خانمتان کمتر از خانه بیرون برود و علاوه بر سالم ماندن، هر روز هم از خیابان گردی ، خرج برایت نمی تراشد

جوان گفت: این همه به کنار، ولی شنیده ام که عقل درستی هم ندارد
پیرزن گفت: ای وای، شما مرد ها چقدر بهانه گیر هستید، پس یعنی می خواستی عروس به این نازنینی، این یک عیب کوچک را هم نداشته باشد.

احمد شاملو

[پاسخ]

مریمگفته :

چه حقیر است این عشق،
گر بماند به میان من و تو،
خود بمیرد در خود،
گر ببندد در خود،
و بماند به میان من و تو .
عشق در بسته ،
ناسزایی ست به عشق همگان .
او که سیبی را دوست می دارد،
به همه مهر می ورزد.
که همه از گوهریکتایند.
من به خوبی می دانم،
که ورای من و تو ،
هستی هست ،
عشق ما می میرد،مگر آزادشود..
رفتنت رنج من است ،
رنج من عشق من است ،
پس رهایت خواهم کرد ،
که تو را آزاد دوست می دارم …

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ مهر ۱۵ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۴۹:

خیلی شعراتو متنات قشنگ بودن ممنون مریم جونم

[پاسخ]

مریم پاسخ در تاريخ مهر ۱۶ام, ۱۳۹۱ ۱۸:۵۲:

سلام لیلا جان شرمنده ببخشید دیشب نتونستم جواب بدم بهت شرمنده خواهش میشه عزیزم نظر لطفته قربونت برم

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ مهر ۱۶ام, ۱۳۹۱ ۱۹:۰۲:

سلام خواهش خانومی

مریم پاسخ در تاريخ مهر ۱۶ام, ۱۳۹۱ ۱۹:۲۹:

سلام خانومی هستی عزیزم

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ مهر ۱۶ام, ۱۳۹۱ ۲۱:۳۹:

سلام مریم جان ای هم هستیم هم نه

مریم پاسخ در تاريخ مهر ۱۶ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۱۹:

سلام لیلا جان
هرکسی عاشق نشد دیوانه نیست

هرکه دیوانه نشد پروانه نیست

در پی عــــشق تو دل دیوانه شد

شمع گشتی ودلـــم پروانه شد

ازلهیب عشـــــــق تو افروختم

عــــشق را به سادگی نفروختم

ناگهان در بی کسی ها گم شدم

رفتی وافســـانه ی مردم شدم

تا به کی چشم انتظاری سوختم

بس که چشمم را به راهت دوختم

تا به کی دیدار چشمت در خیــــال

زندگــــی با آروزهای محــــــال

لیلا پاسخ در تاريخ مهر ۱۶ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۲۳:

خیلی شعراتون قشنگ بود هم شما مریم جون هم نازنین خانوم دلمون گرفته بود گرفته تر شد…ممنون از جفتتون

مریم پاسخ در تاريخ مهر ۱۶ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۳۶:

خواهش میشه ببخشید اگه باعث ناراحتیت شدم شرمنده منم دلم گرفته باخوندن شعرای نازنین جونم بیشتر گرفته شد

مریمگفته :

یکی بود یکی نبود..

هرکی بود غریبه بود…

از دلم خبر نداشت..

که تورو از دلم ربود..

هرکی بود هرچی که داشت..

قد من عاشق نبود..

واسه چشمای سیات..

بخدا لایق نبود..

گول نگاشو خوردم و..

دلم رو بستم به چشاش..

دیوونه بودم مثله شمع..

یه عمری آب شدم به پاش..

بعد یه عمر آزگار..

عشق منو گذاشت کنار..

رفت پی یه عشق دیگه..

اونم سپرد به روزگار..ا

ز اولش هیچکی نبود..

هیچکی به دادم نرسید..

قصه من به سر رسید..

دلم به عشقش نرسید

[پاسخ]

مریمگفته :

( قند ) خون مادر بالاست ، دلش اما همیشه ( شور ) می زند برای ما . . .
اشکهای مادر ، مروارید شده است در صدف چشمانش ؛ دکترها اسمش را گذاشتهاند آب مروارید !
حرفها دارد چشمان مادر ؛ گویی زیرنویس فارسی دارد !
دستانش را نوازش می کنم ؛ داستانی دارد دستانش . . .
وقتی پشت سر پدرت از پله ها میای پایین و میبینی چقدر آهسته میره ، میفهمی پیر شده !

وقتی داره صورتش رو اصلاح میکنه و دستش میلرزه ، میفهمی پیر شده !

وقتی بعد غذا یه مشت دارو میخوره ، میفهمی چقدر درد داره اما هیچ چی نمیگه . . .

و وقتی میفهمی نصف موهای سفیدش به خاطر غصه های تو هستش ، دلت میخواد بمیری . . .

تو ۱۰ سالگی : ” مامان ، بابا عاشقتونم ”
تو ۱۵ سالگی : ” ولم کنین ”
تو ۲۰ سالگی : ” مامان و بابا همیشه میرن رو اعصابم ”
تو ۲۵ سالگی : ” باید از این خونه بزنم بیرون ”
تو ۳۰ سالگی : ” حق با شما بود ”
تو ۳۵ سالگی : “ میخوام برم خونه پدر و مادرم ”
تو ۴۰ سالگی : ” نمیخوام پدر و مادرم رو از دست بدم ! ”
تو هفتاد سالگی : ” من حاضرم همه زندگیم رو بدم تا پدر و مادرم الان اینجا باشن . . .
بیاید ازهمین حالا قدر پدرو مادرامونو بدونیم . . .
از اعماق وجودم اعتقاد دارم که هر روز، روز توست . . .

سلامتیه اون پسری که . . .
۱۰ سالش بود باباش زد تو گوشش هیچی نگفت . . .
۲۰ سالش شد باباش زد تو گوشش هیچی نگفت . . .
۳۰ سالش شد باباش زد تو گوشش زد زیر گریه . . .
باباش گفت چرا گریه میکنی ؟
گفت : آخه اونوقتا دستت نمیلرزید . . .

آدما تا وقتی کوچیکن دوست دارن برای مادرشون هدیه بخرن اما پول ندارن . . .
وقتی بزرگتر میشن ، پول دارن اما وقت ندارن . . .
وقتی هم که پیر میشن ، پول دارن وقت هم دارن اما . . . مادر ندارن . . .
به سلامتی همه مادرای دنیا . . .

پدرم ، تنها کسی است که باعث میشه بدون شک بفهمم فرشته ها هم میتوانند مرد باشند !

سرم را نه ظلم می تواند خم کند ، نه مرگ ، نه ترس ، سرم فقط برای بوسیدن دست های تو خم می شود مادرم . . .

شرمنده می کند فرزند را ، دعای خیر مادر ، در کنج خانه ی سالمندان . . .

خورشید هر روز دیرتر از پدرم بیدار می شود اما زودتر از او به خانه بر می گردد . . .

به سلامتیه مادرایی که با حوصله راه رفتن رو یاده بچه هاشون دادن ، ولی تو پیری بچه هاشون خجالت میکشن ویلچرشونو هل بدن !

همیشه مادر را به مداد تشبیه میکردم که با هر بار تراشیده شدن ، کوچک و کوچک تر میشود . . .
ولی پدر . . .
یک خودکار شکیل و زیباست که در ظاهر ابهتش را همیشه حفظ میکند ، خم به ابرو نمیاورد و خیلی سخت تر از این حرفهاست . فقط هیچ کس نمیبیند و نمیداند که چقدر دیگر میتواند بنویسد . . .
بیایید قدردان باشیم . . .
به سلامتی پدر و مادرها

دست پر مهر مادر تنها دستی است که اگر کوتاه از دنیا هم باشد ، از تمام دستها بلند تر است . . .

پدر و پسر داشتن صحبت میکردن . . .
پدر دستشو میندازه دوره گردنه پسرش میگه پسرم من شیرم یا تو ؟
پسر میگه : من !
پدر میگه : پسرم من شیرم یا تو ؟؟ !
پسر میگه : بازم من شیرم !
پدر عصبی مشه دستشو از رو شونه پسرش بر میداره میگه : من شیرم یا تو !؟
پسر میگه : بابا تو شیری !
پدر میگه : چرا بار اول و دوم گفتی من حالا میگی تو ؟
پسر گفت : آخه دفعه های قبلی دستت رو شونم بود فکر کردم یه کوه پشتمه اما حالا . . .
به سلامتی هرچی پدره . . .

مادر تنها کسی است که میتوان “ دوستت دارم ”هایش را باور کرد ، حتی اگر نگوید . . .

مادر یعنی به تعداد همه روزهای گذشته تو ، صبوری

مادر یعنی به تعداد همه روزهای آینده تو ، دلواپسی

مادر یعنی به تعداد آرامش همه خوابهای کودکانه تو، بیداری !

مادر یعنی بهانه بوسیدن خستگی دستهایی که عمری به پای بالیدن تو چروک شد !

مادر یعنی بهانه در آغوش کشیدن زنی که نوازشگر همه سالهای دلتنگی تو بود !
مادر یعنی باز هم بهانه مادر گرفتن . . .

اگر ۴ تکه نان خیلی خوشمزه وجود داشته باشد و شما ۵ نفر باشید ، کسی که اصلا از مزه آن نان خوشش نمی آید مطمئنا مادر است . . .

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ مهر ۱۵ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۵۲:

خیلی خیلی قشنگ بودن خدا همه مادر پدرارو سالم وسلامت نگه داره و سایه شون همیشه بالی سر بچه هاشون باشه
بعضیا خیلی بی معرفتن که مادر پدراشونو میزارن خونه سالمندان یادشون باشه اونام یه روز پیر میشن

[پاسخ]

فاطمه پاسخ در تاريخ مهر ۲۰ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۴۱:

خیلى قشنگ وپرمعنى بود ممنون

[پاسخ]

عاشق باران پاسخ در تاريخ دی ۲۸ام, ۱۳۹۱ ۱۰:۴۴:

واقعا خیلی قشنگ بود ممنون . امیدوارم همه پدر ها ومادر ها همیشه سلامت باشن و سایشون بالا سر بچه ها

[پاسخ]

مریمگفته :

برایت آرزو مى‌کنم که عاشق شوى،
و اگر هستى، کسى هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهاییت کوتاه باشد،
و پس از تنهاییت، نفرت از کسى نیابى،
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید …… ویکتور هوگو

[پاسخ]

مریمگفته :

نیما غم دل گو که غریبانه بگرییم

سر پیش هم آریم و دو بیگانه بگرییم …

پوپکم، پوپک شیرین سخنم!

این همه غافل

از این شاخه به آن شاخه مپر

اینهمه قصه شوم از کـَس و ناکس مشنو

غافل از دام هوس

اینهمه دربر هر ناکس و هرکس منشین

پوپکم، پوپک شیرین سخنم!

تویی آن شبنم لغزنده گلبرگ امید

من از آن دارم بیم

کین لجنزار تو را پوپکم آلوده کند

اندر این دشت مخوف

که تو آزادیش ای پوپک من می خوانی

زیر هر بوته گل

لب هر جویه آب

پشت آن کهنه فسونگر دیوار

که کمین کرده ترا زیر درختان کهن

پوپکم! دامی هست

گرگ خونخوارهء بدکارهء بدنامی هست

سالها پیش دل من، که به عشق ایمان داشت

تا که آن نغمه جانبخش تو از دور شنید

اندر این مزرع آفت زدهء شوم حیات

شاخ امیدی کشت

چشم بر راه تو بودم

که تو کی میآیی

بر سر شاخه سرسبز امید دل من

که تو کی میخوانی؟

پوپکم! یادت هست؟

در دل آن شب افسانه‌ای مهتابی

که بر آن شاخه پریدی

لحظه‌ای چند نشستی

نغمه‌ای چند سرودی

گفتم: این دشت سیه خوابگه غولان است

همه رنگ است و ریا

همه افسون و فریب

صید هم چون تویی، ای پوپک خوش پروازم

مرغ خوش خوان و خوش آوازم

به خدا آسان است

این همه برق که روشنگر این صحراهست

پرتو مهری نیست

نور امیدی نیست

آتشین برق نگاهی ز کمینگاهی است

همه گرگ و همه دیو

در کمین تو و زیبایی تو

پاکی و سادگی و خوبی و رعنایی تو

مرو ای مرغک زیبا که به هر رهگذری

همه دیو اَند کمین کرده، نبینند تو را

دور از دست وفا، پنهان از دیده عشق

نفریبند تو را، نفریبند تو را…
دکتر علی شریعتی

[پاسخ]

عسلگفته :

گفت:به من بگو چقدر دوستم داری؟
گفتم:تو را به بلندی کوه ها بهنای دشت ها
عمق دریا ها و به زیبایی گل ها دوست دارم.
تو را به اندازه ی تمام وجودت دوستت دارم
زیرا هیچ کس را بدن سان دوست نداشته ام!
با حسرت سری جنباند و گفت:
متاسفم از اینکه نمی توانم حرف هایت را باور کنم
زیرا قلب کوچک من تحمل عشق بزرگ تو را ندارد!

[پاسخ]

نازنین پاسخ در تاريخ مهر ۱۶ام, ۱۳۹۱ ۱۸:۲۵:

خیلی قشنگ بود ممنون

[پاسخ]

عسلگفته :

دلم تنگ است و بی یادت در این غربت نمیمانم
تو هستی در وجود من تو را هرگز نمیرانم
بمان با من که بی تو من صدایی خسته در بادم
در این اندوه بی بایان بمان با من که من تنها تو را دارم

[پاسخ]

دختر پشت کنکوریگفته :

همه دلا شکسته ، همه لب ها بسته
دلم میخوادبخونم ، اماسازها شکسته
همه دلا پر غم ، توچشم هااشک ماتم
دیگه فریادرسی نیست بجزخداکسی نیست
ازعشق نمیشه حرف زد ،نه ازمحبت دم زد
دیگه کسی نمونده که رفتوخونه اش درزدکه رفتوخونه اش درزد
زبس تنهانشستم درهاروروخودبستم،هم صحبت آینه اونم زدم شکستم
آه ای خدابه دادما نمیرسی مردیم همه زحسرت و ز بی کسی
هایده خوندش

[پاسخ]

solmazگفته :

inja hame asheghidaaaaa!!!adam dleshvm
igire bawm
base dg..

[پاسخ]