آخرين مطالب
آخرین محصولات
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
موضوعات
ست دستبند 4 تایی مایا انگشتر استیل پروانه گردنبند زنجیری استیل الماسی
انگشتر مذهبی طلاروس انگشتر بوته گل رز انگشتر استیل شاین
گردنبند استیل شاین قرمز کیف پول 123 گردنبند فروهر اصل

 

بانوی بزرگوار من!
چرا قضاوت های دیگران در باب رفتار، کردار، و گفتار ما، تو را تا این حد مضطرب و افسرده می کند؟
چرا دائماً نگرانی که مبادا از ما عملی سر بزند که داوری منفی دیگران را از پی بیاورد؟
راستی این « دیگران » که گهگاه این قدر تو را آسیمه سر و دلگیر می کنند ، چه کسانی هستند؟
آیا ایشان را به درستی می شناسی و به دادخواهی و سلامت روح ایشان ایمان داری؟
عیب تو این است که از دشنام کسانی می ترسی که نان از قِبَل تهدید و باج خواهی و هرزه دهانی خویش می خورند و سیه روزگارانند، به ناگزیر…
عجیب است که تو دلت می خواهد نه فقط روشنفکران و مردم عادی، بل شبه روشنفکران و شبه آدمها نیز ما و زندگی ما را تحسین کنند و بر آن هیچ زخم و ضربه ای نزنند…
تو دلت می خواهد که حتی مخالفان راه و نگاه و اندیشه و آرمان ما نیز ما را خالصانه بستایند و دوست بدارند
این ممکن نیست، نیست، نیست عزیز من؛ این – ممکن – نیست. در شرایطی که امکان وصول به قضاوتی عادلانه برای همه کس وجود ندارد ، این مطلقاً مهم نیست که دیگران ما را چگونه قضاوت می کنند؛ بلکه مهم این است که ما ، در خلوتی سرشار از صداقت، و در نهایت قلب مان، خویشتن را چگونه داوری می کنیم…

 

عزیز من !
بیا به جای آنکه یک خبر کوتاه در یک روزنامه ی امروز هست و فردا نیست، این گونه بر آشفته ات کند، بیمناک و بر آشفته از آن باش که ما نزد خویشتن خویش، از عملی، حرفی، و حرکتی مختصری خجل باشیم. این را پیش از ما بسیار گفته اند ، باور کن:
هر کس که کاری می کند، هر قدر هم کوچک، در معرض خشم کسانی ست که کاری نمی کنند.
هر کس که چیزی را می سازد – حتی لانه ی فرو ریخته ی یک جفت قمری را – منفور همه ی کسانی ست که اهل ساختن نیستند.
و هر کس که چیزی را تغییر می دهد فقط به قدر جابه جا کردن یک گلدان، که گیاه درون آن ممکن است در سایه بپوسد و بمیرد، باید در انتظار سنگباران همه ی کسانی باشد که عاشق توقف اند و ایستایی و سکون.
…و بیش از اینها انسان، حتی اگر حضور داشته باشد، و بر این حضور مصرّ باشد ناگزیر، تیر تنگ نظری های کسانی که عدم حضور خود را احساس می کنند، و تربیت، ایشان را اسیر رذالت ساخته، به او می خورد…
از قدیم گفته اند و خوب هم، که: عظیم ترین دروازه های اَبر شهر های جهان را می توان بست ؛ اما دهان حقیر آن موجودی را که نتوانسته نیروهایش را در راستای تولید مفید یا در خدمت به ملت، میهن، فرهنگ، جامعه، و آرمان به کار گیرد، حتی برای لحظه ای نمی توان بست.
آیا می دانی با ساز همگان رقصیدن و آنگونه پای کوبیدن و گل افشاندن که همگان را خوش آید و تحسین همگان را بر انگیزد، از ما چه خواهد ساخت؟ عمیقاً یک دلقک؛ یک دلقک درباری دردمند دل آزرده که بر دار رفتار خویشتن آونگ است – تا آخرین لحظه های حیات.

 

عزیز من !
یادت باشد اضطراب تو همه ی چیزی ست که تنگ نظران آرزومند آنند. آنها چیزی جز این نمی خواهند که ظل کینه و نفرت شان بر دیوار کوتاه کلبه ی روشن ما بیفتد و رنگ همه چیز را مختصری کدر کند.
رهایشان کن عزیز من، به خدا بسپارشان، و به طبیعت…
تو خوب می دانی که اضطراب و دل نگرانی ات چگونه لرزشی به زانوان من می اندازد، و چگونه مرا از درافتادن با هر آنچه که من و تو ، هر دو نادرستش می دانیم ، باز می دارد.

 

بانوی من!
دمی به یاد آن دلاوران خط شکنی باش که در برابر خود، رو در روی خود، فقط چند قدم جلوتر ، بدکینه ترین دشمنان را دارند. آیا آنها حق است که از قضاوت دشمنان خود بترسند؟
بگو: « ما تا زمانی که می کوشیم خود را خالصانه و عادلانه قضاوت کنیم، از قضاوت دیگران نخواهیم ترسید و نخواهیم رنجید»…

 

موضوع : نامه های عاشقانه
نویسنده :   ,   ۹ ديدگاه  ,   تاریخ ارسال : ۱۶ اردیبهشت, ۱۳۹۳  , 
   
محصولات فروشگاه عاشقانه سایت الون بوی
انگشتر استیل ورساچ انگشتر استیل lovely
پابند استیل پروانه دستبند قلب رنگی
انگشتر طرح کمربند کیف دستی MK
مینی نگین زن انگشتر طرح توپ مروارید
چــشــمــای بــارونــیگفته :

مرسی هستی جان

مثل همیشه عــــالـــــــی

[پاسخ]

چــشــمــای بــارونــیگفته :

عاشقش بودم عاشقم نبود
وقتی عاشقم شد که دیگه دیر شده بود
حالا می فهمم که چرا اول قصه ها میگن؛ یکی بود یکی نبود !

یکی بود یکی نبود. این داستان زندگی ماست.
همیشه همین بوده. یکی بود یکی نبود …
برایم مبهم است که چرا در اذهان شرقی مان
“با هم بودن و با هم ساختن” نمی گنجد؟
و برای بودن یکی، باید دیگری نباشد.

هیچ قصه گویی نیست که داستانش این گونه آغاز شود، که یکی بود،
دیگری هم بود … همه با هم بودند.
و ما اسیر این قصه کهن، برای بودن یکی، یکی را نیست می کنیم.

از دارایی، از آبرو، از هستی. انگار که بودنمان وابسته به نبودن دیگریست.
انگار که هیچ کس نمیداند، جز ما. و هیچ کس نمی فهمد جز ما.

و خلاصه کلام اینکه : آنکس که نمی داند و نمی فهمد، ارزشی ندارد،
حتی برای زیستن.

و متاسفانه این هنری است که آن را خوب آموخته ایم.

هنر “بودن یکی و نبودن دیگری” !!!

[پاسخ]

چــشــمــای بــارونــیگفته :

یه روزی حس منو درک میکنی …
تو نگران…من بیخیال
تو عاشق…من بیخیال
تو عصبی…من بیخیال
تو تنها..من عشق و حال با رفقا
آره گلم..زمین گرده..یه روز جاهامون عوض میشه…
اون روز منو درک میکنی..اما من بیخیال…

[پاسخ]

نیلوفر پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۱۷ام, ۱۳۹۳ ۱۸:۱۰:

خیلی عالی بود… زمین گرده

[پاسخ]

چــشــمــای بــارونــیگفته :

ﺣﺎﻝ ﺁﺩﻡ ﮐﻪ ﺩﺳﺖ ﺧﻮﺩﺵ ﻧﯿﺴﺖ!
ﻋﮑﺴﯽ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﺪ
ﺗﺮﺍﻧﻪ ﺍﯼ ﻣﯽ ﺷﻨﻮﺩ
ﺧﻄﯽ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻧﺪ
ﺍﺻﻠﻦ ﻫﯿﭽﯽ ﻫﻢ ﻧﺸﺪﻩ
ﯾﮑﻬﻮ ﺩﻟﺶ ﺭﯾﺶ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ..
ﺣﺎﻟﺎ ﺑﯿﺎ ﻭُ ﺩﺭﺳﺘﺶ ﮐﻦ!
ﺁﺩﻡِ ﺩﻟﮕﯿﺮ
ﻣﻨﻄﻖ ﺳﺮﺵ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﺩ،
ﺑﺮﺍﯼ ﺁﻥ ﻫﺎ ﮐﻪ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﻧﺪ..
ﺁﻥ ﻫﺎ ﮐﻪ ﻧﯿﺴﺘﻨﺪ، ﻣﯽ ﮔﺮﯾﺪ..
ﺩﻟﺘﻨﮓ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ..

[پاسخ]

سپیده پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۱۷ام, ۱۳۹۳ ۱۶:۵۶:

هیچ چیز سخت تر از این نیست که منطقی فکر کنی”
وقتی احساساتت دارن خفت میکنن.

[پاسخ]

نیلوفر پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۱۷ام, ۱۳۹۳ ۱۸:۱۱:

اره آدم عاشق منطق سرش نمیشه… زیباست ممنون

[پاسخ]

چــشــمــای بــارونــی پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۱۷ام, ۱۳۹۳ ۱۹:۰۸:

خواهش گلم

[پاسخ]

چــشــمــای بــارونــیگفته :

ر دنیای تنهایی های خود

نقاش خوبی شدم..

درد کشیدم..

آه کشیدم…

سختــی کشیدم..

امــا نتوانیتم از یـک نفر دسـت بکـشـم…

[پاسخ]