آخرين مطالب
آخرین محصولات
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
موضوعات
ست دستبند 4 تایی مایا انگشتر استیل پروانه گردنبند زنجیری استیل الماسی
انگشتر مذهبی طلاروس انگشتر بوته گل رز انگشتر استیل شاین
گردنبند استیل شاین قرمز کیف پول 123 گردنبند فروهر اصل

chehel nameye [aloneboy.ir].  koutah be hamsaram  nader ebrahimi (2)

آن روز ها که تازه تمرین خطاطی را شروع کرده بودم ، حدود سالهای ۶۳-۶۵ ، به هنگام نوشتن، در تنهایی در فضایی که بوی تلخ مرکب ایرانی در آن می پیچید و صدای سنتی قلم نی، تسکین دهنده خاطرم می شد که گرد ملالی چون غبار بسیار نرم بر کل آن نشسته بود غالبا به یاد همسرم می افتادم  که او نیز همچون من و شاید نه همچون من اما به شکلی، گهگاه و بیش از گهگاه، دلگرفتگی قلبش را خاکستری می کرد و می کوشیدم که با جستجو به امید رسیدن به ریشه های گیاه بالنده و سر سخت اندوه، و دانستن اینکه این روینده ی بی پروا از چه چیزها تغذیه می کند و شناختن شرایط رشد و دوامش را نه آنکه نابود کنم بل زیر سلطه و در اختیار بگیرم.
پس یکی از خوبترین راه های رسیدن به این مقصود را در این دیدم که متن تمرین های خطاطی ام را تا آنجا که مقدور باشد اختصاص دهم به نامه های کوتاهی برای همسرم و در این نامه ها بپردازم تا سرحد ممکن به تک تک مسایلی که محتمل بود ما را و قلب هایمان را آزرده کند؛ و دست رد به سینه ی زورآوری های ناحقی بزنم که نمی بایست بر زندگی خوب ما تسلطی مستبدانه   بیابد و دائما بیازاردمان.
رفته رفته عادتم شد که تمرین نستعلیق را از روی سرمشق استادم بنویسم و شکسته را به میل خودم خطاب به همسرم، در باب خرده و کلان مسایلی که زندگی مان داشت و گمان می کنم که هر زندگی سالمی در شرایطی می تواند داشته باشد.
و این شد که تدریجا تعداد این نامه ها که نگاهی هم داشتند به جریان های عادی زندگی رو به فزونی نهاد تا آنجا که فکر کردم این مجموعه شاید فقط نامه های من به همسرم نباشد، بل سخنان بسیاری از همسران به همسرانشان باشد و به همین دلیل به فکر باز نویسی و چاپ و انتشار آنها افتادم.
در سال شصت وشش، عمده ی توانم را برای تنظیم و ترتیب این نامه ها به کار گرفتم؛ و اینک این هدیه ی راستین ماست – من و همسرم – به همه ی کسانی که این نامه ها می تواند از زبان ایشان نیز بوده باشد لااقل گهگاه، اگرنه همیشه و مشکل گشای ایشان به همین گونه.و شاید  در لحظه هایی به ضرورت غم را عقب بنشاند، آنقدر که امکان به آسودگی نفس کشیدن پدید آید.

 

نامه اول
ای عزیز!
راست می گویم.
من هرگز یک قدم جلوتر از آنجا که هستم را ندیده ام.
قلمم را دیده ام چنان که گویی بخشی از دست راست من است ؛ و کاغذ را.
من هرگز یک قدم جلوتر از آنجا که هستم را ندیده ام.
من اینجا «من» را دیده ام  که اسیر زندان بزرگ نوشتن بوده است، همیشه ی خدا، که زندان را پذیرفته  باور کرده، اصل بودن پنداشته، به آن معتاد شده، و به تنها پنجره اش که بسیار بالاست دل خوش کرده…
و آن پنجره تویی ای عزیز!
آن پنجره ، آن در، آن میله ها، و جمیع صداهایی که از دور دستها می آیند تا لحظه ای، پروانه وش، بر بوته ی ذهن من بنشینند، تویی…
این ، می دانم که مدح مطلوبی نیست.
اما عین حقیقت است که تو مهربان ترین زندانبان تاریخی.
و آنقدر که تو گرفتار زندانی خویشتنی این زندانی، اسیر تو نیست که ای کاش بود در خدمت تو، مرید تو، بنده ی تو و این همه در بند نوشتن نبود.
اما چه می توان کرد؟
تو تیماردار مردی هستی که هرگز نتوانست از خویشتن، بیرون بیاید.
و این، برای خوب ترین و صبور ترین زن جهان نیز آسان نیست.
می دانم.
اینک این نامه ها شاید باعث شود که در هوای تو قدمی بزنم.
در حضور تو زانو بزنم سر در برابرت فرود آورم و بگویم: هر چه هستی همانی که می بایست باشی، و بیش از آنی، و بسیار بیش از آن.

به لیاقت تقسیم نکردند و الا سهم من، در این میان با این قلم و محو نوشتن بودن، سهم بسیار ناچیزی بود: شاید بهترین قلم دنیا؛ اما نه بهترین همسر دنیا…

موضوع : نامه های عاشقانه
نویسنده :   ,   ۵۴ ديدگاه  ,   تاریخ ارسال : ۲۲ دی, ۱۳۹۲  , 
   
محصولات فروشگاه عاشقانه سایت الون بوی
انگشتر استیل ورساچ انگشتر استیل lovely
پابند استیل پروانه دستبند قلب رنگی
انگشتر طرح کمربند کیف دستی MK
مینی نگین زن انگشتر طرح توپ مروارید
سیناگفته :

سلام .
دست مریزاد
من ارادت خاصی به نادر ابراهیمی عزیز دارم
خیلی خوشحال شدم وقتی این پست رو دیدم.
امیدوارم در آینده بقیه نامه هاشون رو هم بزارید.

[پاسخ]

behnazگفته :

سلام
من این کتاب رو دارم
خیلی دوسش دارم
عالیه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
مرسی از هستی خوبم!

[پاسخ]

هستی پاسخ در تاريخ دی ۲۲ام, ۱۳۹۲ ۲۲:۴۴:

سلام. ممنون از شما

[پاسخ]

Leila پاسخ در تاريخ دی ۲۳ام, ۱۳۹۲ ۱۱:۵۷:

کتاب یک عاشقانه ی آرام نار ابراهیمی هم خیلی قشنگه پیشنهاد میکنم بخونین
مرسس هستی جان

[پاسخ]

هستی پاسخ در تاريخ دی ۲۳ام, ۱۳۹۲ ۲۰:۰۵:

تشکر از شما

[پاسخ]

دختر خوانسارگفته :

باتو هستم ای قلم!
تو ای همراز و همزاد من
سرنوشت هردومان حیران بازی های زشت…
سرنوشت شعرهایم را نوشتی دستخوش
اشکهایم را کجا خواهی نوشت؟

[پاسخ]

behnazگفته :

من نه شاعرم و نه شعر میگویم…
من فقط تورا بلد هستم !!!

[پاسخ]

behnazگفته :

عشق من به تو
رنگین کمان است..
که پیدا کردن انتهایش غیرممکن است !!!

[پاسخ]

behnazگفته :

قیامت کاش…
جز بهشت و دوزخ و برزخ
اغوش تورا هم داشت تا
به جرم عاشقی دلم در ان می افتاد !!!

[پاسخ]

behnazگفته :

تو میروی و
پشت پایت انگار
کاسه کوزه ام را توی کوچه می ریزند …

[پاسخ]

behnazگفته :

اگر دست های زمان در دست من بود
محبوبم
تو اینک از آن من بودی…….

[پاسخ]

behnazگفته :

خانه جائیست که تو باشی
ومن تورا دوست می دارم…
بگذار بگویند زیر پل ها می خوابیم !!!

[پاسخ]

behnazگفته :

هر اتفاقی که می افتد
توجیه خودش را دارد
و تو دلیل قلب منی
که در عشق افتاده است…

[پاسخ]

behnazگفته :

همین روزهاست که چشم هایت را….
به جرم دلربایی توقیف کنند !!!

[پاسخ]

behnazگفته :

چه اسرافی ست…
بی تو نفس کشیدنم هنوز !!!

[پاسخ]

behnazگفته :

جای اسمت امن است
در دهان کسی که دوستت دارد
وقتی یک جوری صدایت می زند
که فقط دوست داری محکم…
ببوسی اش !!!

[پاسخ]

هانیهگفته :

سلام خیلی ممنون هستی جات بابت این کارت
خیلی دوسش دارم

[پاسخ]

هستی پاسخ در تاريخ دی ۲۲ام, ۱۳۹۲ ۲۳:۵۹:

خواهشات

[پاسخ]

behnazگفته :

اگر میخواهی بدانی چقدر دوستت دارم
برو و گل ها را بشمار
با پروانه ها جمع کن
بعد آن ها را در “خیلی” ضرب!
و هنوز اگر دلت می خواهد
به توان باران در بوسه های عاشقانه برسان
همین قدر کافیست
به نظر دلم
دیگر دیوانه شده ای
رفته ای پی کارت…!!!

[پاسخ]

هانیهگفته :

ما در هیچ حال
قلب هایمان خالی از غم نخواهد شد
چرا که غم
ودیعه یی ست طبیعی که ما را پاک نگه می دارد
انسان های بی اندوه
به معنای متعالی کلمه
هرگز ” انسان ” نبوده اند و نخواهند بود
از این صافی انسان ساز نترس

نادر ابراهیمی

[پاسخ]

behnazگفته :

احساس عشق زیباست
حتی اگر خیالاتی شده باشی
چشم هایم را می بندم
تا با “تو” باشم…
خیال که منع شرعی نمی شناسد !!!

[پاسخ]

هستـــــیگفته :

ایمان من به تو
ایمان من به خاک است
ایمان من به رجعت هر شوکتی ست
که در تخریب بنای پوسیده ی اقتدار دیگران
نهفته است
تو
چون دستهای من
چون اندیشه های سوگوار این روزهای تلخ
و چون تمام یادها
از من جدا نخواهی شد

نادر ابراهیمی

[پاسخ]

سورنا پاسخ در تاريخ دی ۲۳ام, ۱۳۹۲ ۱۶:۲۸:

خیلی عالی بود

[پاسخ]

هستی پاسخ در تاريخ دی ۲۳ام, ۱۳۹۲ ۲۰:۰۳:

ممنون از توجه شما

[پاسخ]

هستـــــیگفته :

برای خانه سوخته
باز
شاید بشود خانه یی بنا کرد
دل سوخته را بگو چه کنیم ؟

نادر ابراهیمی

[پاسخ]

هستـــــیگفته :

یا برو یا بمان

می دانی ؟
وقتی قبل از برگشتن
فعل رفتنی در کار باشد
محبت خراب می شود
محبت ویران می شود
محبت هیچ می شود
باور کن

یا برو یا بمان
اما اگر رفتی
هیچ وقت برنگرد
هیچ وقت

[پاسخ]

سورنا پاسخ در تاريخ دی ۲۳ام, ۱۳۹۲ ۱۶:۲۹:

ممنون از انتخابهای خوبتون

[پاسخ]

سیناگفته :

سخن عاشقانه گفتن دلیل عشق نیست
عاشق کم است سخن عاشقانه فراوان !
عشق عادت نیست
عادت همه چیز را ویران می کند از جمله عظمت دوست داشتن را
از شباهت به تکرار می رسیم
از تکرار به عادت
از عادت به بیهودگی
از بیهودگی به خستگی و نفرت

[پاسخ]

هانیهگفته :

پدرم میگوید از سولماز بگذر
که رنج میآورد
مادرم گریه می کند از سولماز بگذر
که مرگ می آورد
خواهرهایم به من نگاه می کنند باخشم
که ذلیل دختری شده ام
آه سولماز
اینها چه می دانند که عاشق سولماز بودن چه درد شیرینی است
به کوه می گویم سولماز را می خواهم
جواب می دهد من هم
به دریا می گویم سولماز را می خواهم
جواب می دهد من هم
در خواب می گویم سولماز را می خواهم
جواب می شنوم من هم
اگر یک روز به خدا بگویم سولماز را می خواهم
زبانم لال ، چه جواب خواهد داد ؟

[پاسخ]

behnaz پاسخ در تاريخ دی ۲۳ام, ۱۳۹۲ ۲۲:۵۳:

آخی چ قشنگ بود
مخصوصا قسمت آخرش
مرسی :(

[پاسخ]

ستاره چینگفته :

باد که می آید

خاک نشسته برصندلی بلند می شود

می چرخد در اتاق

دراز می کشد کنار زن .

فکر می کند

به روزهایی که لب داشت …

[پاسخ]

ستاره چینگفته :

ملاقات

بارانی که روزها

بالای شهر ایستاده بود

عاقبت بارید

تو بعدِ سال ها به خانه ام می آمدی…

تکلیفِ رنگ موهات

در چشم هام روشن نبود

تکلیفِ مهربانی ، اندوه ، خشم

و چیزهای دیگری که در کمد آماده کرده بودم

تکلیفِ شمع های روی میز

روشن نبود

من و تو بارها

زمان را

در کافه ها و خیابان ها فراموش کرده بودیم

و حالا زمان داشت

از ما انتقام می گرفت

در زدی

باز کردم

سلام کردی

اما صدا نداشتی

به آغوشم کشیدی

اما

سایه ات را دیدم

که دست هایش توی جیبش بود

به اتاق آمدیم

شمع ها را روشن کردم

ولی

هیچ چیز روشن نشد

نور

تاریکی را

پنهان کرده بود…

بعد

بر مبل نشستی

در مبل فرو رفتی

در مبل لرزیدی

در مبل عرق کردی

پنهانی،بر گوشه ی تقویم نوشتم:

نهنگی که در ساحل تقلا می کند

برای دیدن هیچ کس نیامده است

[پاسخ]

ستاره چینگفته :

من گمان می کردم
دوستی، همچون سروی سرسبز
چارفصلش همه آراستگی ست
من چه میدانستم
دل هر کس، دل نیست . . .

[پاسخ]

ستاره چینگفته :

به لیاقت تقسیم نکردند و الا سهم من، در این میان با این قلم و محو نوشتن بودن، سهم بسیار ناچیزی بود: شاید بهترین قلم دنیا؛ اما نه بهترین همسر دنیا…

دمش گرم… عالی بود

[پاسخ]

هانیهگفته :

درد اینجاست که درد را نمی شود به هیچ کس حالی کرد!

[پاسخ]

سورناگفته :

سلام
تبریک میگم بخاطر انتخاب این پستتون
خیلی ممنون و سپاس

[پاسخ]

هستی پاسخ در تاريخ دی ۲۳ام, ۱۳۹۲ ۲۰:۰۸:

باعث خوشحالی بندس که دوستان میپسندن

[پاسخ]

سبیدهگفته :

عشق تنها سهم مرغ عشق نیست میتوان عاشق شد کنجشک زیست

[پاسخ]

سبیدهگفته :

کی عبور کردی که دلتنکی ات بر برچین کنار جاده نقش بسته است

[پاسخ]

سورناگفته :

امیدوارم به نامه چهلم برسید تو این سایت زیباتون ممنون

[پاسخ]

هستی پاسخ در تاريخ دی ۲۳ام, ۱۳۹۲ ۲۰:۰۴:

حتما میرسیم…

[پاسخ]

بانوی زمینگفته :

همسفر!

در این راه طولانی که ما بی‌خبریم

و چون باد می‌گذرد

بگذار خرده اختلاف‌هایمان با هم باقی بماند

خواهش می‌کنم! مخواه که یکی شویم، مطلقا

مخواه که هر چه تو دوست داری، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم

و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نیز باشد

مخواه که هر دو یک آواز را بپسندیم

یک ساز را، یک کتاب را، یک طعم را، یک رنگ را

و یک شیوه نگاه کردن را

مخواه که انتخابمان یکی باشد، سلیقه‌مان یکی و رویاهامان یکی.

هم‌سفر بودن و هم‌هدف بودن، ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست.

و شبیه شدن دال بر کمال نیست، بلکه دلیل توقف است

عزیز من!

دو نفر که عاشق‌اند و عشق آنها را به وحدتی عاطفی رسانده است، واجب نیست که هر دو صدای کبک، درخت نارون، حجاب برفی قله علم کوه، رنگ سرخ و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند.

اگر چنین حالتی پیش بیاید، باید گفت که یا عاشق زائد است یا معشوق و یکی کافی است.

عشق، از خودخواهی‌ها و خودپرستی‌ها گذشتن است اما، این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست .

من از عشق زمینی حرف می‌زنم که ارزش آن در «حضور» است نه در محو و نابود شدن یکی در دیگری.

عزیز من!

اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یکی نیست، بگذار یکی نباشد.

بگذار در عین وحدت مستقل باشیم.

بخواه که در عین یکی بودن، یکی نباشیم.

بخواه که همدیگر را کامل کنیم نه ناپدید.

بگذار صبورانه و مهرمندانه درباب هر چیز که مورد اختلاف ماست، بحث کنیم، اما نخواهیم که بحث، ما را به نقطه مطلقا واحدی برساند.

بحث، باید ما را به ادراک متقابل برساند نه فنای متقابل.

اینجا سخن از رابطه عارف با خدای عارف در میان نیست.

سخن از ذره ذره واقعیت‌ها و حقیقت‌های عینی و جاری زندگی است.

بیا بحث کنیم.

بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم.

بیا کلنجار برویم.

اما سرانجام نخواهیم که غلبه کنیم.

بیا حتی اختلاف‌های اساسی و اصولی زندگی‌مان را، در بسیاری زمینه‌ها، تا آنجا که حس می‌کنیم دوگانگی، شور و حال و زندگی می‌بخشد نه پژمردگی و افسردگی و مرگ، حفظ کنیم.

من و تو حق داریم در برابر هم قدعلم کنیم و حق داریم بسیاری از نظرات و عقاید هم را نپذیریم.

بی‌آن‌که قصد تحقیر هم را داشته باشیم.

عزیز من! بیا متفاوت باشیم

“نادر ابراهیمی”

[پاسخ]

بانوی زمینگفته :

تا سحر

می چیدم

از چشمان پر ستاره ای که راز طلوع را

تکرار می کردند

اینک اما تا سحر

آیینه را با دست می سایم

تا برف ها را

دور کنم

کیکاووس یاکیده

[پاسخ]

بانوی زمینگفته :

شتاب مکن ، که ابر بر خانه ات ببارد

و عشق در تکه ای نان گم شود

هرگز نتوان آدمی را به خانه آورد

آدمی در سقوط کلمات سقوط می کند

و هنگام که از زمین برخیزد

کلمات نارس را به عابران تعارف می کند

آدمی را توانایی عشق نیست

در عشق می شکند و می میرد

[پاسخ]

dancer spiderگفته :

ما در هیچ حال
قلب هایمان خالی از غم نخواهد شد
چرا که غم
ودیعه یی ست طبیعی که ما را پاک نگه می دارد
انسان های بی اندوه
به معنای متعالی کلمه
هرگز ” انسان ” نبوده اند و نخواهند بود
از این صافی انسان ساز نترس

نادر ابراهیمی

[پاسخ]

dancer spiderگفته :

باید ایستاد.

بدون تزلزل،بدون شک،و بدون اضطراب…

باید ایستاد،

حتی اگر زانو ها قدری بلرزد،شک قدری نفوذ کرده باشد، و اضطراب نیز، ناگزیر،قدری…

اصل در هر شرایطی،و به هر شکلی،ایستادن است،

چرا که دوام در ایستادگی،به هر حال،شکل و شرایط را،به سود انسان ایستاده، تغییر خواهد داد

نادر ابراهیمی

[پاسخ]

* فاطمه * پاسخ در تاريخ دی ۲۵ام, ۱۳۹۲ ۱۴:۴۹:

ایستادن و ماندن بدون شک همان ایمان داشتن است
آری ایمان داشتن به همه چیزهای خوب بهترین چیز است
چون کوه بایست در برابر همه مشکلات

[پاسخ]

leilaگفته :

اینکه دلتنگ توام اقرار می خواهـــــد مگر؟

اینکه از من دلخوری
انکار می خواهد مگر؟

وقت دل کنـــدن به فکر باز پیوستن مباش

دل بریدن وعــــــده دیدار می خواهد مگر؟

عقل اگر غیرت کند یک بار عاشق می شویم

اشتباه ناگهان تکـــــــــــــرار می خواهد مگر؟

من چرا رســوا شوم یک شهر مشتاق تواند

لشکر عشـــــاق پرچم دار می خواهد مگر؟

با زبان بی زبانی بارهـــا گفتی برو

من که دارم می روم ؛ اصرار می خواهد مگر؟ ..

[پاسخ]

farshadگفته :

برایش مینویسم
اینجا باران است….. بارانی به پهنای اسمان
و بارانی که خود باران است
بارانم ز زندگی خفته است…… چون….. چون منی دل او را بشکسته است
دل من هم ز ظلمم گرفته است
دیوانه ام…. دیوانه ی باران…..
بارانم هم ز من دل گرفته است………. :@

[پاسخ]

چــشــمــای بــارونــیگفته :

واژه را به تازیانه میگیرم…
اگردر ذهنم جز…
یاد تو جارے شود…!

[پاسخ]

چــشــمــای بــارونــیگفته :

نیمه گمشده ام نیستی تا با نیمه دیگر به جستجویت برخیزم
تو،
تمام گمشده منی…!

[پاسخ]

* فاطمه *گفته :

همنفس
با تغزل ستاره ها
خلوت خیالی من و تو
پا گرفته است…
تو درخت میشوی
جوانه میزنی
حرف های عاشقانه میزنی
من نسیم میشوم
در ملایم عبور من
گیسوان خویش را
شانه میزنی…

چشم های خستۀ ستاره ها
که بسته میشود
تازه تو به اوج میرسی،
آفتاب
در نگاه تو طلوع میکند
صبح را
با سلام تو شروع میکند…
بازهم به جای شب به خیر
روز خوش عزیز من!

“محمدرضا ترکی”

[پاسخ]

* فاطمه *گفته :

“نامه ای از زیر آب”
گر حبیب من تویی… یاریم نما
تا بکوچم از دیار تو
گر طبیب من تویی… یاریم نما
تا رها شوم ز عشق دردبار تو
گر مرا خبر ز عشق بود و رنج هاش
کی دچار میشدم؟!
گر مرا خبر ز بحر بود و ژرفناش
کی به لجه رهسپار میشدم؟…!
گر خبر ز انتهای راه داشتم
از نخست، پا در آن نمی گذاشتم…

دل سپرده ام به تو… یاد ده مرا
تا چگونه دل ز تو رها کنم
یاد ده که ریشه های عشق را چگونه بَرکنم ز عمق جان
یاد ده چگونه میشود که اشک جان دهد میان دیدگان
بازگو چگونه میشود که قلبها
جان نثار می کنند،
شوق ها چگونه انتحار می کنند؟!

آه اگر تو راست دست یاوری…
وارهان مرا ز موج
زان که نیست آشنایی ام به شیوۀ شناوری
موج آبی دو چشم تو… می کشاندم به ژرفنا
من بدون تجربه به کار عاشقی…
بدون هیچ قایقی
هیچ اگر من از محبت تو بهره برده ام
دست های من بگیر
زان که پای تا به سر
دل سپرده ام
من به زیر آب میکشم نفس…
من… غرقه…
غرقه…
غرقه می شوم…
“نزار قبانی ترجمه محمدرضا ترکی”

[پاسخ]

panگفته :

خیلی لذت بردم ……واقعا ازتون ممنونم…

[پاسخ]