آخرين مطالب
آخرین محصولات
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
موضوعات
ست دستبند 4 تایی مایا انگشتر استیل پروانه گردنبند زنجیری استیل الماسی
انگشتر مذهبی طلاروس انگشتر بوته گل رز انگشتر استیل شاین
گردنبند استیل شاین قرمز کیف پول 123 گردنبند فروهر اصل

بانو!
بانوی بخشنده ی بی نیاز من!
این قناعت تو ، دل مرا عجب می شکند…
این چیزی نخواستنت ، وبا هرچه که هست ساختنت…
این چشم و دست و زبان توقع نداشتنت ، وبه آن سوی پرچین ها نگاه نکردنت…
کاش کاری می فرمودی دشوار و ناممکن ، که من بخاطر تو سهل و ممکنش می کردم…
کاش چیزی میخواستی مطلقا نایاب ، که من به خاطر تو آن را به دنیای یافته ها می آوردم…
کاش می توانستم همچون خوب ترین دلقکان جهان ، تو را سخت و طولانی و عمیق بخندانم…
کاش می توانستم همچون مهربانترین مادران ، رد اشک را از گونه هایت بزدایم…
کاش نامه ای بودم ، حتی یکبار ، با خوب ترین اخبار…
کاش بالشی بودم نرم ، برای لحظه های سنگین خستگی هایت…
کاش ای کاش که اشاره ای داشتی ، امری داشتی ، نیازی داشتی ، رویای دور و درازی داشتی…
آه که این قناعت تو ، این قناعت تو دل مرا عجب می شکند

موضوع : نامه های عاشقانه, نویسندگان
نویسنده :   ,   ۳۹ ديدگاه  ,   تاریخ ارسال : ۲۸ بهمن, ۱۳۹۲  , 
   
محصولات فروشگاه عاشقانه سایت الون بوی
انگشتر استیل ورساچ انگشتر استیل lovely
پابند استیل پروانه دستبند قلب رنگی
انگشتر طرح کمربند کیف دستی MK
مینی نگین زن انگشتر طرح توپ مروارید
لیلاگفته :

بسیار زیبا مرسی هستی جان

[پاسخ]

هستی پاسخ در تاريخ بهمن ۲۸ام, ۱۳۹۲ ۲۳:۲۶:

ممنون عزیزم

[پاسخ]

هستـــــیگفته :

سخن عاشقانه گفتن دلیل عشق نیست…عاشق کم است سخن عاشقانه فراوان… عشق عادت نیست، عادت همه چیز را ویران می کند از جمله عظمت دوست داشتن را…از شباهت به تکرار می رسیم، از تکرار به عادت، از عادت به بیهودگی از بیهودگی به خستگی و نفرت
نادر ابراهیمی

[پاسخ]

هستـــــیگفته :

به یاد داشته باش که یک مرد، عشق را پاس می‌دارد، یک مرد هر چه را که می‌تواند به قربان‌گاهِ عشق می‌آورد، آن‌چه فدا کردنی‌ست فدا می‌کند، آن چه شکستنی‌ست می‌شکند و آن‌چه را تحمل‌سوز است تحمل می‌کند، اما هرگز به منزل‌گاهِ دوست داشتن به گدایی نمی‌رود
. نادر ابراهیمی

[پاسخ]

سینا پاسخ در تاريخ بهمن ۲۹ام, ۱۳۹۲ ۰۰:۰۳:

انگشتت را
هرجای نقشه خواستی بگذار
فرقی نمی کند

تنهایی من
عمیق ترین جای جهان است
و انگشتان تو هیچ وقت
به عمق فاجعه پی نخواهند برد

[پاسخ]

هستـــــیگفته :

دو نفر که عاشق اند و عشق آن ها را به وحدتی عاطفی رسانده است؛ واجب نیست که هر دو صدای کبک، درخت نارون، حجاب برفی قله ی علم کوه، رنگ سرخ و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند. اگر چنین حالتی پیش بیاید، باید گفت که یا عاشق زائد است یا معشوق. یکی کافیست.
نادر ابراهیمی

[پاسخ]

سالار پاسخ در تاريخ بهمن ۲۸ام, ۱۳۹۲ ۲۳:۴۷:

ما در هیچ حال
قلب هایمان خالی از غم نخواهد شد
چرا که غم
ودیعه یی ست طبیعی که ما را پاک نگه می دارد
انسان های بی اندوه
به معنای متعالی کلمه
هرگز ” انسان ” نبوده اند و نخواهند بود
از این صافی انسان ساز نترس

نادر ابراهیمی

[پاسخ]

سالار پاسخ در تاريخ بهمن ۲۹ام, ۱۳۹۲ ۰۰:۰۳:

کاش همه به این اتفاق نظر میرسیدن

[پاسخ]

سیناگفته :

سلام
ممنون خوشحالم که ادامه میدید.
پایدار و برقرار باشید

[پاسخ]

هستـــــی پاسخ در تاريخ بهمن ۲۹ام, ۱۳۹۲ ۲۲:۰۸:

تشکر از توجه شما

[پاسخ]

سیناگفته :

اشتباه می‌کنند بعضی‌ها
که اشتباه نمی‌کنند!
باید راه افتاد،
مثل رودها که بعضی به دریا می‌رسند
بعضی هم به دریا نمی‌رسند.
رفتن، هیچ ربطی به رسیدن ندارد!

[پاسخ]

سیناگفته :

بیا بی خبر به خواب هفت سالگی بر گردیم
غصه هامان گوشه گنجه بی کلید
مشقهامان نوشته
تقویم تمام مدارس در باد
و عید یعنی همیشه همین فردا
نه دوش و نه امرو

[پاسخ]

سیناگفته :

امه‌ام باید کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آینه،
از نو برایت می‌نویسم
حال همه‌ی ما خوب است
اما تو باور نکن

[پاسخ]

سیناگفته :

سادگی را
من از خوابِ یک پرنده
در سایه‌ی پرنده‌یی دیگر آموختم

[پاسخ]

سالارگفته :

خیلی قشنگ بود ممنون
من ارادت خاصی به این بزرگوار دارم خوشحال میشم وقتی میبینم دوستانی مثه شما تو سایتشون بخشی رو به نوشته های استاد اختصاص میدن.
امیدوارم از اشعار نادرابراهیمی هم تو سایتتون بزارید.
خیلی ممنون

[پاسخ]

هستـــــی پاسخ در تاريخ بهمن ۲۹ام, ۱۳۹۲ ۲۲:۱۰:

سپاس از نظرتون
ان شاالله

[پاسخ]

سالارگفته :

نمی شود که تو باشی، من عاشق تو نباشم ….
نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد
گل از تو گلگون تر
امید از تو شیرین تر
نمی شود پاییز
فضای نمناک جنگلی اش
برگ های خسته ی زردش
غمگین تر از نگاه تو باشد
نمی شود که تو باشی، من عاشق تو نباشم
نمی شود که تو باشی
درست همین طور که هستی
و من، هزار بار خوبتر از این باشم
و باز، هزار بار، عاشق تو نباشم!
نمی شود، می دانم
نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد

[پاسخ]

سالارگفته :

باید ایستاد.

بدون تزلزل،بدون شک،و بدون اضطراب…

باید ایستاد،

حتی اگر زانو ها قدری بلرزد،شک قدری نفوذ کرده باشد، و اضطراب نیز، ناگزیر،قدری…

اصل در هر شرایطی،و به هر شکلی،ایستادن است،

چرا که دوام در ایستادگی،به هر حال،شکل و شرایط را،به سود انسان ایستاده، تغییر خواهد داد

[پاسخ]

هانیهگفته :

درد یک پنجره را پنجره ها می فهمند

معنی کور شدن را گره ها می فهمند

سخت بالا بروی ، ساده بیایی پایین

قصه تلخ مرا سُرسُره ها می فهمند

یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن

چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند

آنچه از رفتنت آمد به سرم را فردا

مردم از خواندن این تذکره ها می فهمند

نه نفهمید کسی منزلت شمس مرا

قرن ها بعد در آن کنگره ها می فهمند

[پاسخ]

هانیهگفته :

تنهایی تو را می‌شکند،

در شاخه‌های من بپیچ

باد را

غافل‌گیر ‌کنیم!

[پاسخ]

هستـــــیگفته :

دلم باران می خواهد
و چتری خراب
و خیابانی که
هیچ گاه به خانه ی تو نرسد

[پاسخ]

هانیهگفته :

سال‌هاست رفته‌ای و من

هنوز به خودم می‌لرزم

درست مثلِ شاخه‌ای که چند لحظه قبل

پرنده‌اش پریده باشد

[پاسخ]

هستـــــیگفته :

شاید الان کنار تو بودم
اگر به جای این‌همه شعر
از کلمات طنابی بافته بودم

[پاسخ]

هانیه پاسخ در تاريخ بهمن ۲۹ام, ۱۳۹۲ ۰۰:۰۵:

من سردم است

و تمام رنگ های گرم دنیا را

زنان دیگری شال گردن بافته اند

من سردم است

و زمستان

تنها نام زنی عریان است

که هر شب هوس می کند با فندک یک مرد بسوزد!

[پاسخ]

هانیهگفته :

همه چیز از جایی شروع شد
که گفتی دوستم داری
گاهی برای یک عمر بلاتکلیفی
بهانه ای کافیست.

[پاسخ]

هانیهگفته :

می‌ترسیدم عاشقت شده باشم

مثل زمین

که می‌ترسید زیرِ برکۀ کوچکی غرق شود

و آسمان

که می‌دانست یک شب، پرنده‌ای

تمام بادهایش را به مسیرِ دیگری می‌بَرد

می‌ترسیدم

و عشق در تمامِ خواب‌هایم می‌غلتید

می‌ترسیدم

و ملافه‌ها حالتِ تهوّع داشتند

گاهی

برای ترسیدن دیر می‌شود

آنقدر که دست‌هایت را

با تمامِ پنجره‌ها باز می‌کنی

و یادت می‌رود از هر زاویه‌ای پرت شوی

دوباره به آغوش خودت برمی‌گردی

خودت را به خواب بزن

پیش از آنکه ناچار شوی

برای خودت قصه‌های تازه ببافی

از اتفاق‌هایی که هرطور می‌افتند

باید بشکنی.

“لیلا کردبچه

[پاسخ]

سیناگفته :

حسودم،

به انگشت‌هایت

وقتی موهایت را مرتب می‌کنند

حسودم،

به چشم‌هایت

وقتی تو را در آینه می‌بینند

و حسودم،

به زنی که رد شدن از لنزهای رنگی‌اش

رنگ پیراهنت را عوض می‌کند

چه کار کنم؟

من زنِ روشنفکری نیستم

انسانی غارنشینم،

که قلبم هنوز در سرم می‌تپد؛

– که بادی که پنجره‌های خانه‌ام را به هم می‌کوبد،

روزی اگر موهای دیگری را پریشان کرده باشد چه؟

و بارانی که باریده و نباریده تورا یادم می‌آورد،

روزی اگر دیگری را یادت بیاورد چه؟ –

حسودم

و هی می‌ترسم از تو

از خودم

از او

می‌ترسم و هی شماره‌ات را می‌گیرم

و صدای زنی ناشناس

که شاید عطر تو از گل‌های پیراهنش می‌چکد

که شاید بوی تو از انگشتانش می‌چکد

که شاید حروف نام تو از لبانش می‌چکد

هر لحظه از دسترسم دورترت می‌کند

تو دور می‌شوی

من

فرو

می‌روم در غار تنهایی‌ام

کنار وهمِ خفاشی که این روزها

دنیایم را وارونه کرده‌ست

[پاسخ]

behnaz پاسخ در تاريخ بهمن ۲۹ام, ۱۳۹۲ ۱۰:۴۲:

لایک !!!!!!

[پاسخ]

سیناگفته :

گفتی می آیی

و یاد اخبار هواشناسی افتادم

که لذت باران های بی هنگام را می برد

گفتی می آیی

و یاد تمام روزهایی افتادم

که بیهوده چتر برداشته بودم!

[پاسخ]

هانیهگفته :

مِهر تو فصلی نیست ؛

که گاهی ” گُل ” کند

گاهی نه….!

مِهرت جاودانه است در قلبم..

[پاسخ]

سیناگفته :

شاخ و شانه میکشد هر روز،

برق ِ نگاهت در من!

آرام باش “مرد” آرام

من

حریف نیستم

رفیقم…رفیق

[پاسخ]

چــشــمــای بــارونــیگفته :

مرسی هستـــــی عزیز

مثله همیشه عــــالـــــی.

[پاسخ]

هستـــــی پاسخ در تاريخ بهمن ۲۹ام, ۱۳۹۲ ۲۲:۰۷:

tnx

[پاسخ]

امینگفته :

خیلی ممنون من این متن رو تقدیم همسرم می کنم
(تقدیم به بانوی عزیزم همسر مهربان و با گذشتم ستاره ی عزیزم )

[پاسخ]

هستـــــی پاسخ در تاريخ بهمن ۲۹ام, ۱۳۹۲ ۲۲:۰۷:

ممنون امین جان.

[پاسخ]

mگفته :

عالی، مثل همیشه…

[پاسخ]

mگفته :

ما از وحشت فراموش کردن دیگران است که عکس آنها را به دیوار می کوبیم یا روی تاقچه می گذاریم ؛ یک وفاداری کاذب…خود ما به عکس هایی که به دیوارهای اتاقمان می کوبیم نگاه نمی کنیم ، یا خیلی به ندرت و تصادفا” نگاه میکنیم . ما به حضور دائم و به چشم نیامدنی آن ها عادت می کنیم. عکس ، فقط برای مهمان است…این را یادتان باشد که ذره یی در قلب ، بهتر از کوهی بر دیوار است .

_ نادر ابراهیمی

[پاسخ]

*فاطمه*گفته :

متشکرم
خیلی قشنگ بود و با محتوی

[پاسخ]

osetarehoگفته :

مباش آرام حتی گر نشان از گردبادی نیست

به این صحرا که من می آیم از آن اعتمادی نیست

به دنبال چه میگردند مردم درشبستان ها

در این مسجد که من دیدم چراغ اعتقادی نیست
نه تنها غم سلامت باد گفتن های مستان هم

گواهی میدهند دنیای ما دنیای شادی نیست
چرا بی عشق سر برسجده ی تسلیم بگذارم

نمیخوانم نمازی را که در آن از تو یادی نیست
کنار بسترم بنشین ودستم را بگیر ای عشق

برای آخرین سوگندها وقت زیادی نیست

مرا با چشم های بسته از پل بگذران ای دوست

تو وقتی با منی دیگر مرا بیم معادی نیست

فاضل نظری

[پاسخ]