آخرين مطالب
آخرین محصولات
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
موضوعات
ست دستبند 4 تایی مایا انگشتر استیل پروانه گردنبند زنجیری استیل الماسی
انگشتر مذهبی طلاروس انگشتر بوته گل رز انگشتر استیل شاین
گردنبند استیل شاین قرمز کیف پول 123 گردنبند فروهر اصل

تو رفتی و بعد تو هرکاری که کردم نشد
برای فراموشیت هر راهی که رفتم نشد
به هر سو که می شد و به هر کو رفتم
به هرکه می شد و به هرکه دل بستم
گفتم می روم با دیگری یار می شوم، نشد
هیچ آغوشی برایم آغوش گرم تو نشد
عهد بستم فراموشت کنم چشمانت از یادم نرفت
اسم زیبای تو هرگز از خاطرم بیرون نرفت
با شرابی مست کردم که از یادم بری، نشد
بخدا در عالم مستی هم یادت فراموشم نشد
تو رفتی و بی تو جان پناهم سیگار شد
رویای دود سیگارم چهره ی زیبای تو شد
هر چه کردم بعد تو هرکاری که می شد هم نشد
من که از عالم  بریده بودم از تو اما  نشد
گفته بودی سیگاری دود کنم با هر یاد تو
چه کنم که هر لحظه پر شده از یاد تو
نشد نشد هرچه کردم فراموشیت حاصل نشد
بی تو روز اگر شب شد، شب دگر صبح نشد!

مسعود آذر

موضوع : شعر و دل نوشته, شعرهای عاشقانه
نویسنده :   ,   ۱۸۳ ديدگاه  ,   تاریخ ارسال : ۲ اردیبهشت, ۱۳۹۲  , 
   
محصولات فروشگاه عاشقانه سایت الون بوی
انگشتر استیل ورساچ انگشتر استیل lovely
پابند استیل پروانه دستبند قلب رنگی
انگشتر طرح کمربند کیف دستی MK
مینی نگین زن انگشتر طرح توپ مروارید
هستـــــــیگفته :

خیلی با احساس بود آقا مسعود
دست به قلمتم مثه مدیریتت حرف نداره

[پاسخ]

هستـــــــیگفته :

میان مرغان مهاجـــــــــر
ـن که در انتهاست
شاید ضعیف ترین باشد…
شاید اما…
اما دلبسته ترین است…

[پاسخ]

آیلار پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۳ام, ۱۳۹۲ ۱۵:۰۴:

آره واقعا. همیشه کسی که تنهاس ….

[پاسخ]

هستـــــــیگفته :

گاهــــــی
حرف ه۹ایم را
برای نان ریزه های حیاطمان میزنم
تا شاید
گنجشک ها هضمشان کنند…

[پاسخ]

هستـــــــیگفته :

به مدت
تمـــــــام
دلتنگــــــــــی هایم
به من بدهکاری
وعده ی دیدار ما
باشد روزی که دلتنگم شوی….

[پاسخ]

wooerگفته :

مسعود عالی بود

[پاسخ]

wooerگفته :

یاس میگه :

تــــو کــﮧ مــــے دونــســتــــے مــن تــکــیــﮧ گــاه مــحــکــمــتــم

بــگــــو بــا مــن دیــگــــﮧ چــــرا دِ آخــــﮧ نــوکــرتــــم

مــن کــﮧ هــــر دقــیــقــم وابــســتــﮧ بــــﮧ دقــیــقــﮧ ے تــــو بــــود

مــن کــﮧ حــتــــے لــبــاس تــنــم بــــﮧ ســلــیــقــﮧ ے تــــو بــــود …

[پاسخ]

علی پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۶ام, ۱۳۹۲ ۱۵:۴۵:

من که دست هیچ کسی رو با وجودم نمیگرفتم،تو باعث شدی که توی قلبم نمیره نفرت

[پاسخ]

wooerگفته :

بهم گفت کمى از حال و روزت بگو

و من سکوت کردم

و سکوت کردم و سکوت کردم ،

اونقدر سکوت کردم که مطمئن شدم

چیزى رو از قلم ننداختم !

[پاسخ]

wooerگفته :

یه وقتا دلت طوری تنگ میشه که مغزت کاملا فلج میشه…

بدی هاش یادت میره….

نامردیش یادت میره…

بی محبتی و رفتارسرد و تلخش یادت میره…

وقتی با بیرحمی تنهات گذاشت یادت میره…

فقط میگی خدایا یه دقیقه ببینمش این دل وامونده آروم شه…!!!

همین..

[پاسخ]

پویا پاسخ در تاريخ آبان ۱۸ام, ۱۳۹۲ ۰۲:۵۰:

حال و روزه من دقیقا همینه عزیزم هی…

[پاسخ]

هستـــــــیگفته :

لبخندت زیباست…بخند
خنده نفس کشیدن را برای غصـــــــــــــه سخت میکند
میخواهم بخندی تا
نفس غصه هایت بند بیاید….

[پاسخ]

wooerگفته :

کاش می دانستی، من سکوتم حرف است،
حرف هایم حرف است،
خنده هایم، خنده هایم حرف است.
کاش می دانستی،
می توانم همه را پیش تو تفسیر کنم.
کاش می دانستی، کاش می فهمیدی،
کاش و صد کاش نمی ترسیدی که مبادا دل من پیش دلت گیر کند،
یا نگاهم تلی از عشق به دستان تو زنجیر کند.
من کمی زودتر از خیلی دیر،
مثل نور از شب چشم تو سفر خواهم کرد.
تو نترس، سایه ها بوی مرا سوی مشام تو نخواهند آورد.
کاش می دانستی،
چه غریبانه به دنبال دلم خواهی گشت،
در زمانی که برای غربتت سینه دلسوزی نیست.
تازه خواهی فهمید، مثل من عاشق مغرور شب افروزی نیست.

[پاسخ]

wooerگفته :

مـهـربـانـی تـا کـــــــی ؟؟
بـگـذارسـخـت باشم و سـرد !!
بـاران کـه بـاریــد … چـتـر بـگـیـرم و چـکـمـه !!!
خـورشـیـدکـه تـابـیـد … پـنـجـره ببـندم و تـاریـک !!!
اشـک کـه آمـد … دسـتـمـالـی بـردارم و خـشـک !!!
او کـه رفـت نـیـشخـنـدی بـزنـم و سـوت

[پاسخ]

سایه یخ زده پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۳ام, ۱۳۹۲ ۱۴:۱۱:

کاش میشد این چنین بود

[پاسخ]

wooerگفته :

حــرفــتــو کـــہ میشوב

” من”

چقـבر نـآشیانــہ

اבعاے بی تفاوتـے

مـیـکـنم…

[پاسخ]

هستـــــــیگفته :

آمدم تا مست و مدهوشت کنم
اما نشد!
عاشقانه تکیه بر دوشت کنم
اما نشد!
آمدم تا از سر دلتنگی ام
گریه ی تلخی در آغوشت کنم
اما نشد..!
نازنینم یاد تو هرگز نرفت از خاطرم
سعی کردم که فراموشت کنم
اما…
اما نشد….

[پاسخ]

ایمان پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۳ام, ۱۳۹۲ ۱۵:۰۵:

هزار تا لایک داره

[پاسخ]

bahar پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۳ام, ۱۳۹۲ ۱۶:۰۳:

ziba bood hasti jan.

[پاسخ]

هستــــــــی پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۴ام, ۱۳۹۲ ۰۹:۱۱:

ممنون از هر دو عزیز

[پاسخ]

هستـــــــیگفته :

یکبار خواب دیدن تو
به تمام عُمـــــــــر می ارزد
پس نگو رویای دور از دسترس..خوش نیست
قبول ندارم
گرچه به ظاهر جسم خسته است
ولی دل دریاییست
تاب و توانش بیش از اینهاست
دوستت دارم
و تاوان آن هر چه باشد… باشد…

[پاسخ]

آیلار پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۳ام, ۱۳۹۲ ۱۴:۵۰:

اگه اشتباه نکنم این متن رو به صورت دکلمه استاد پرستویی خونه بودن و چقدرم با احساس
خونده بودن. هم از ایشون هم از هستی تشکر میکنم

[پاسخ]

bahar پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۳ام, ۱۳۹۲ ۱۶:۳۰:

rast migi…vaghti kasio doost dari hazeri hatta khabesho bebini hatta va che hesse khoobie vaghti miad too khabeto baghalet mikone…

[پاسخ]

سایه یخ زدهگفته :

دراین دنیامردم دودسته اند:یک دسته به بازارجهان می ایند وخودرامیفروشندوبرده می سازند
دسته ای دیگر نیزدراین بازار خودرامیخرند وآزاد
می کنند…
‏{امام علی ع]

[پاسخ]

سایه یخ زدهگفته :

تو دور می شوی و من در همین دور می مانم …
پشیمان که شدی برنگرد ، لاشه ی یک دل که دیدن ندارد !

[پاسخ]

سایه یخ زدهگفته :

ﺭﻭﺯﯼ ﺩﺧﺘﺮ ﻭ ﭘﺴﺮﯼ ﮐﻪ ﻫﻤﺪﯾﮕﺮﻭ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ، ﺗﻮ
ﺧﯿﺎﺑﻮﻥ
ﻗﺪﻡ ﻣﯿﺰﺩﻥ ﮐﻪ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﯾﮏ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺧﻮﺷﮕﻞ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩ
ﺟﻠﻮﺷﻮﻥ .
ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺑﻪ ﭘﺴﺮﻩ ﮔﻔﺖ ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ ﻣﻦ ﻣﯿﺮﻡ ﺳﻮﺍﺭ
ﻣﯿﺸﻢ ﭼﻮﻥ ﺗﻮ
ﻣﺎﺷﯿﻦ ﻧﺪﺍﺭﯼ . ﺩﺧﺘﺮﻩ ﻭﻗﺘﯽ ﺭﻓﺖ ﺟﻠﻮ ﺗﺎ ﺳﻮﺍﺭ ﺷﻪ
ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ
ﮔﻔﺖ
ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ ﻣﻦ ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﺍﯾﻦ ﺁﻗﺎ ﻫﺴﺘﻢ ﺍﻭﻣﺪﻡ
ﺩﻧﺒﺎﻟﺶ …………..

[پاسخ]

آیلار پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۳ام, ۱۳۹۲ ۱۵:۰۳:

خعلی جالب بود

[پاسخ]

محمد امین پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۴ام, ۱۳۹۲ ۱۰:۰۵:

چالب بود

[پاسخ]

پسر تنها پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۴ام, ۱۳۹۲ ۱۲:۵۲:

چه باحال
زیبا بود

[پاسخ]

سایه یخ زدهگفته :

به احترام همه ی پدرا که با همه ی بداخلاقیشون واسه بهتر زندگی کردن ما همه کار میکنن.
به احترام اون پدر که کمرشو خم کرد تا بچه اش بتونه راست راست راه بر.

[پاسخ]

سایه یخ زدهگفته :

چه بی پروا …
دلـــــــم آغوش ممنوعه ای را
میخواهد
که تنها شرعی بودنش را …
من میدانمــــــ و دلمــــــ و …
تــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو …

[پاسخ]

سایه یخ زدهگفته :

ای دِل بــی اَرزش!!!!!!
لامَـــصــب……………..یــاد بگیــر!
اَگـــه کســـی بِهـــت گُفـــت دوسِـتـــــــ دارَمـ…
لـُــزومـــا بـِـه ایــن مَعنــی نیستـــ کِـــه کِــس دیگـــه ای را دوسـتـــ نـَــدارد

[پاسخ]

سایه یخ زدهگفته :

خوﺩﺗﺎﻥ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻗﻠﺐ ﻫﻴﭻ ﺁﺩﻣﻲ ﻧﭽﭙﺎﻧﻴﺪ !!!
ﺟﺎ ﻧﻤﻴﺸﻮﻳﺪ ، ﭼﺮﻭﮎ ﻣﻴﺸﻮﻳﺪ فقط …

[پاسخ]

سایه یخ زدهگفته :

سال های زیادی را پشت سر گذاشته ام که هر کدام نام یک حیوان را یدک می کشیدند!
اما فقط “سال تنهایی” تمام نمی شد.
از هر حیوانی،زبان نفهم تر بود!!!

[پاسخ]

mahdis پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۳ام, ۱۳۹۲ ۲۲:۱۳:

kheili qashang bud:(

[پاسخ]

سایه یخ زدهگفته :

کــســی کــه بـــا خــیِــره شــدن تــو چــشــمـــایِ مــن دردمـــو مـیـفـهـمـیـد.. حــرفــامــو مــیـخــونــد..
نفــهــمــیــد “نــــــــــرو “یـنـی چـــی !!!!!!!

[پاسخ]

سایه یخ زدهگفته :

زیــبــاتریــن پــیــامـکـی کـه کـاش هـر روز دریـافـت مـی کـردیـم :
♥KHODA♥
غـصـه نـخـور…
مـــن بـــاهـــاتــــم ..

[پاسخ]

سایه یخ زدهگفته :

من تو زندگیم و اوقات دلتنگی و تنهایی
نه اهل نوشیدنی هستم نه کشیدنی!
تنهایی که با خوردن مشروبات پر بشه میخوام هیچ وقت پر نشه
تنهای و دلتنگی که با دودها ازجمله سیگارپر بشه میخوام صد سال سیاه پر نشه!
آدم باید همیشه شاد و سرمست باشه نه با الکلات!!
اگه یه همدم و همراز برای درد دل هات میان آدمیان پیدا نکردی
سرتو بالا بگیر و با خالق و معبودت که همیشه وهمه جا باهات هست همدم شو!
آدمیان رفیق نیمه راه هستن
اما باری تعالی رفیق دائمی آدمیان هست
فقط باید قوانین رفاقت رو رعایت کنی
و از دوست و یارت که همیشه باهات هست غافل نشوی.
همین! تصمیمش با تو…

[پاسخ]

love sick پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۳ام, ۱۳۹۲ ۱۳:۳۲:

خیلی ببخشید اما اصلا با شما موافق نیستم
این دوست و یاری که شما ازش حرف میزنی
این خدایی که ازش دم میزنی و میگی که همیشه با ماست
میگی رفیق نیمه راه نیست
چرا در حق من رفاقت نکرد؟
من قانون رفاقتشو رعایت کردم اما بدترین ضربه ی ممکن رو به من زد

[پاسخ]

wooer پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۳ام, ۱۳۹۲ ۱۷:۴۵:

شاید
از خدا فقط توقع داشتی
شاید دوستیت از روی نیاز بوده
ولی اگه با خدا صمیمی باشی و اونو یکی یه همراه مهربون بدونی
باهاش درد ودل کنی
حس کنی که در وجودته
حس کنی که دوست داره
حس کنی که دوسش داری دیگه این حرفو نمی زنی
و وقتایی که تنها می شی همیشه کنارته بهت امید میده
حس می کنی که یه چیزی ته قلبته که همیشه ارومت می کنه
ازبودن با خدا لذت ببر

[پاسخ]

love sick پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۳ام, ۱۳۹۲ ۲۱:۲۴:

دوستیم از رو نیاز نبود
دوسش داشتم با تمام وجود حسش میکردم
من بودمو عشقم بودو خدامون..
خوشبخت بودیم اصلا تو خود بهشت بودیم
خدای شما بینمون فاصله انداخت
گلمو ازم گرفت
رک میگم از قضاوت آدما هم نمی ترسم
دیگه نمیشناسمش
حسشم نمیکنم

سایه یخ زده پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۸ام, ۱۳۹۲ ۱۹:۰۴:

love sick عزیز من همین الان اون کامنتایی که با آتنا جون صحبت کردیو خوندم
منو ببخش که زود قضاوت کردم ودر مورده چیزی که نمی دونستم نظر دادم
رها جان درسته من تمام حرفاتو تایید میکنم و هیچ توجیحی برای اینکه بخوام برعکس تو حرف بزنم ندارم
و نمیتونم بگم درکت میکنم چون اون عذابی که تو کشیدی و داری میکشیو من تجربه نکردم ولی به قوله آتنا جان از دست دادن عشق خیلی سخته،تو از عشقت خاطره های خوبی داری و داری با اونا زندگی می کنی ولی امان از روزی که عشقت بهت خیانت کنه و این خاطره ها برات بشه عذاب.ولی بازم میگم عذاب تو خیلی بالاتر از اینیه که امثال من میکشن.و اگر منم جای تو بودم با خدا قهر میکردم ولی رها جان جز خودش هیچکسه هیچکس نمیتونه صبر و تحمل سختیاشو بده.میدونم با خدای به قوله خودت ما قهری ولی بدون خدا دلش خیلی برات تنگ شده و هر لحظه منتظره اینه که تو دوباره صداش کنی….
امید به روزی که تورو سرحال ببینم…
توکل به خدا….

[پاسخ]

love sick پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۸ام, ۱۳۹۲ ۲۰:۵۶:

سایه ی قشنگم از قضاوتت ناراحت نشدم
خدا دلش واسه من تنگ شده؟ از کجا میدونی؟
واقعا میخواد صداش کنم؟ نه گلم اشتباه فکر میکنی
من قبلا صداش کردم، التماسش کردم. نه، اون منو نمیشنوه
دیگه اصراری ام ندارم که بشنوه
مگه شما نمیگین خدارو باید تو شادی و غم یاد کرد
من تو خوشی هام فراموشش نکردم حتی خیلی جاها مثل بقیه خوشی نکردم که ازم دور نشه
اما تو سختیه من نبود و من دیگه تو غم هام یادش نمیکنم
آخه من که بی قانونی نکرده بودم به چه جرمی دارم تنبیه میشم نمیدونم

wooer پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۳ام, ۱۳۹۲ ۱۷:۳۵:

سایه خانوم ببخشید ولی وقتی درد داری به همه چی چنگ میزنی
بی قراری
خیلی چیزا واست بی معنی میشن
اینه که بعضی میرن سراغ نوشیدنی
از خوشی نیست که می نوشن مال اینه که درد دارن میسوزن فکر شون داغون داغونه

[پاسخ]

محمد امین پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۴ام, ۱۳۹۲ ۱۰:۰۰:

منو شما درد نکشیدیم حضرت ایوب درد کشید همه چیشو از دست داد اما……!

منم گاهی میگم خدایا چرا؟ چرا باید اینجوری بشه؟

اما آخرش میگم خداست یه چیزی میدونه خدا بد بنده هاشو نمی خواد

این که رفاقت نیست که هروقت حالم خوش بود بگم خدایا خدا جون دوستتم دارم عاشقتم همین که یکم درد کشیدم بگم من دیگه باهات قهرم

همیشه من از خدا توقع داشتم همیشه من از خدا یه چیزی خواستم همیشه گفتم خدایا اینکارو بکن واسم همیشه چشم بسته ازش چیزی رو خواستم

اما یه بار که خدا ازم چیزی خواست گفتم نه خدا گفت اینکارو نکن به نفعت نیست گفتم نه

من رفیق خوبی نبودم که همیشه من از خدا توقع داشته باشم همیشه تو رفاقت فقط خودمو دیدمو بس سختی رو اصلا نخواستم تحمل کنم همیشه گفتم خدا فقط خوشی بهم بده وگرنه دیگه دوست ندارم

منم کارایی که گفته رو انجام دادم اما اون اصل کاری رو نه من رفیق خوبی نبودم

[پاسخ]

سایه یخ زده پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۸ام, ۱۳۹۲ ۱۳:۱۹:

دوستان عزیز من احترام میذارم به تمام نظرای شما
ولی با دوسته عزیزم محمد امین موافقم
قرار نیست که حتما تو خوشیا به خدا بگیم خدایا شکرت
تو سختیا، و وقتی به قوله شما دوسته عزیزlove sick عشقمونو از دست بدیم بازم بگیم خدایا شکرت
این یه حرفه تکراریه ولی جز این حرف چیزی نیست که خدا هرچیزیو از انسان بگیره شک نکن حکمت و صلاح خودشه،من یا خیلی از دوستان این شکسته عشقو تجربه کردیم ولی باز امیدواریم….
(این عقیده من و شاید خیلی از آدماس که تو سختیو مشکلات بخوام با الکل یا هرچیزه دیگه خودمو شبک یا بیخیال کنم،دوست دارم این حسه بد و این مشکلو با خدای خودم تقسیم کنم که جز او هیچکس منو درک نمیکنه)
ولی بازم میگم تصمیم با توست…

پسر تنها پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۱۰ام, ۱۳۹۲ ۱۰:۰۹:

ن میخوام تو سختی ها با من باشه ن تو خوشی هاا
همین ک عشقمو ازم گرفت برام کافیه
دگ خوبیشونمیخوام

سایه یخ زدهگفته :

ﻫﺮﻭﻗﺖ ﺗﻮﻧﺴﺘﻲ ﺑﻪ ﮐﺴﻲ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﺑﺒﺨﺸﻲ
ﺑﺪﺍﻥ ﻋﺎﺷﻖ ﺷﺪﻱ
ﻭ ﮔﺮﻧﻪ ﻋﺸﻘﻲ ﮐﻪ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﻣﻌﺸﻮﻕ ﺭﺍ ﺑﮕﻴﺮﺩ
ﺧﻮﺩﺧﻮﺍﻫﻴﺴﺖ …

[پاسخ]

سایه یخ زدهگفته :

خدا هم فهمیده اینجا درست بشو نیست، داره میکوبه از نو بسازه..
هی زلزله پشت زلزله..!!

[پاسخ]

سایه یخ زدهگفته :

آنکه”واقعا” تو را دوست دارد به ساز آرام بودنت کفایت میکند
و هرگز از تو نمیخواهد رقاصک ساز هایش باشی . . .

[پاسخ]

سایه یخ زدهگفته :

شــــرح زنــدگــی مـــنـــ ایــن چــهــار بــیــتـــه….
روا نــبـــود کـــه ایـــنــجــوری ،، از دلـــــِ تــــو جــــــا بـــمــــونـــــمــــــ
روا نــــبــود بــا ایــــن هـــمـــه ،، تـــنــهــایــــــ تــــــنــهـــــا بــمــونـــمـــ
حـــیـــف دلـــم کـــه پــیــشِ تــو ،، مــونــدو بــه هــیــچـکــی دل نـبــسـتـــــ
حــــیــفــــ دلـــِ صــبــورِ مـــنــــ ،، کــه عــاشـــقــــتـــ بــوده و هـــســـتـــــــ …….
” مــحــســن چــاووشــی “

[پاسخ]

love sickگفته :

مسعود جان خیلی خوب بود واقعا ممنونم ازت
سایتت بی نظیره
حالمو خوب میکنه
این شعرتم که حرف نداره قشنگه قشنگه قشنگه

[پاسخ]

سایه یخ زدهگفته :

نه قحطی گل که نبود از تو چرا خوشم اومد
قشنگتر از تو بود دلم قیده تمومشونو زد
انگار چشام کور شده بود هیچکسو غیره تو ندید
تو اومدی تو زندگیم شدی یه مشکل جدید
من بدترینو بهترین روزای عمرم با تو بود
تصورم خوب بود ازت،اما چه سود،اما چه سود!!!
یه اشتباه چی داشت واسم
خودخوریو هی سرزنش
از این به بعد من این دلو دسته کسی نمیدمش
نه قحطی یه چیزی بود فهمیدم اینو اندفه
که تو وجودت این روزا پیدا نمیشه عاطفه
قحطی چی بود واسه من یه دل که زود دل نبره
این دله پراحساس من به درده تو نمیخوره
من بدترین و…..
(دیگه خودتون میدونید محمد علیزاده عزیز)

[پاسخ]

پسر تنهاگفته :

واقعا عالی بود..
با شرابی مست کردم که از یادم بری نشد
بخدا در عالم مستی هم بادت فراموشم نشد
بخدا نمیشه فراموش نمیشه

[پاسخ]

wooerگفته :

همه مداد رنگی ها مشغول بودند

به جز مداد سفید

هیچ کس به اون کار نمیداد

همه میگفتند تو به هیچ دردی نمیخوری

یک شب که مداد رنگی ها توی سیاهی کاغذ گم شده بودند

مداد سفید تا صبح کار کرد

ماه کشید مهتاب کشید و آنقدر ستاره کشید

که کوچک و کوچک و کوچکتر شد

و صبح توی جعبه مداد رنگی جای خالی اون دیگه با هیچ رنگی پر نشد

گاه سکوت یک دوست معجزه میکنه

و بهمون میگه که همیشه بودن در فریاد نیست.

[پاسخ]

elmiraگفته :

دلم را بر دوشم می گذارم

می روم…

باید کمی صبر کنی

تا قیمتی شوم

زیر خاکی شدن وقت می خواهد

تو هم…

زمزمه های نامهربانی ات را

آرام تر بگو

یک وقت دیدی

صدایت را

باد

نه…

خاک

به گوشم رساند…

و دلم ترک خورد

دل است دیگر

روی خاک…

زیر خاک نمی شناسد

می شکند…….

[پاسخ]

elmiraگفته :

شجاعت مـے خواهد

وفادار احساسـے باشـے

کــ ِ میدانـے

شکست مـے دهد

روزے نفس ـهاے دلت را

بی تو چه کنم …

رفتنت

موج غریبی ست

که دل میشکند ………..

[پاسخ]

elmiraگفته :

فریاد زدم دوستت دارم صدایم را نشنیدی!
اعتراف کردم که عاشقم ، جرم مرا باور نکردی!
گفتم بدون تو میمیرم ، لبخندی تلخ زدی !
از دلتنگی ات اشک ریختم ، چشمهای خیسم را ندیدی!
چگونه بگویم که دوستت دارم تا تو نیز در جواب بگویی که من هم همینطور!
چگونه بگویم که بی تو این زندگی برایم عذاب است ، تا تو نیز مرا درک کنی!
صدای فریادم را همه شنیدند جز او که باید میشنید!
اشکهایم را همه دیدند!
آشیانه ای که در قلبت ساخته ام تبدیل به قفسی شده که تا آخر در اینجا گرفتارم!
گرفتار عشقی که باور ندارد مرا ،
فکر میکند که این عشق مثل عشقهای دیگر این زمانه خیالیست ، حرفهای من بیچاره دروغین است!
حالا دیگر آموخته ام که کلام دوستت دارم را بر زبان نیاورم ، دیگر اشک نریزم و درون خودم بسوزم !
اگر دلتنگت شدم با تنهایی درد دل کنم و اگر مردم نگویم که از عشق تو مردم !
اما رفتنم محال است ، عشق که آمد ، دیگر رفتنی نیست ، جنون که آمد ، عقل در زندگی حاکم نیست!
آنقدر به پایت مینشینم تا بسوزم، تا ابد به عشقت زندگی میکنم تا بمیرم !
گرچه شاید مرا به فراموشی بسپاری ، اما عشق برای من با ارزش و فراموش نشدنیست

[پاسخ]

elmiraگفته :

قلبم را دادم به تو که عشق منی ، با تو آمدم، آمدم تا جایی که تو میخواهی، با تو می آیم ، می آیم به هر جا که بروی ، با تو میروم ، میروم هر جا که بروی….
همه جا با توام ، نیست جایی که بی تو باشم ، نیست هوایی که بی تو نفس کشیده باشم
نیست یادی در قلبم جز یاد تو ، نیست مهری جز مهر تو در دلم
چشمانم هنوز غرق نگاه زیبای تواند، آنچه پنهان است در پشت نگاهت دنیای عاشقانه من است
همه جا با توام ، آنجا و اینجا در قلبم ، اینجا و آنجا در قلبت ، می تابم و و میتابی ، میمانم و میمانی، میدانم و میدانی که چقدر هم تو مرا دوست داری ، هم من دیوانه توام…
چه خوب میفهمی در دلم چی میگذرد ، چی خوب معنا میکنی نگاهم را ، چه عاشقانه میشنوی حرفهایم را
پاسخ دل گرفته ام را با عشق میدهی، وقتی دلتنگم ، خبر داری از دل تنگم ، وقتی تشنه دیدارم ، سیراب میکنی مرا عشقم
همه جا با همیم ، نیست جایی که بی تو باشم ، نیست راهی که بی تو رفته باشم…
همه جا خاطره ، همه جا عشق ، همه جا عطر حضور تو ، جایی نیست که نباشد عطر نفسهای تو
همه جا خاطره ، جایی نیست که نمانده باشد یادی از تو….
تویی که جان داده ای به تنم و این یاد تو است که نفس میدهد به این تنی که روحش در وجود تو است
روح عشق در وجودمان، این است روزهای زندگی مان ، با عشق روزمان شب میشود و با یاد هم شبهایمان را سر میکنیم…
همه جا با توام ، تو اینجا همیشه در قلبمی و من آنجا باز هم به عشقت نفس میکشم…

[پاسخ]

elmiraگفته :

می دونی دل عاشق در مقابل دل معشوق بی دل ، مثل چیه ؟
دل عاشق مثل یه لامپ مهتابی سوخته است .
دلتو می اندازی زمین . جلوی پای دلبرت . می بینتش . سفیدی و پاکیشو . میبینه چقدر ظریفه. می بینه که فقط واسه اونه که می تپه .
فکر میکنین معشوق بی دل چی کار می کنه ؟
میاد جلو . جلو و جلوتر . به دل عاشقش نگاه می کنه . یه قدم جلوتر میذاره .
پاشو میذاره روش . فشارش می ده و با نهایت خونسردی به صدای خرد شدن دل عاشقش گوش می ده .
می دونید فرق دل عاشق با اون لامپ مهتابی چیه ؟
دل عاشق میشکنه ، خرد می شه . نابود میشه . ولی آسیبی به پای معشوق بی دل نمی رسونه . پاشو نمی بره و زخمی نمی کنه . بلکه به کف پاهای قاتلش بوسه می زنه.

[پاسخ]

elmiraگفته :

دردم این نیست که

او عاشق نیست

دردم این نیست که

معشوق من از عشق تهی است

دردم این است که

با دیدن این سردیها

من چرا دل بستم…؟!

[پاسخ]

elmiraگفته :

افسوس
. که کسی نیست……..
افسوس که کسی نیست تاگذشته های پرملالم را از من بگیرد
وآینده ای پراز شادی را به قلبم هدیه کند
افسوس که کسی نیست!
تا بار فراق وجدایی را از دوش من بردارد
وکوله باری از محبت خویش را جایگزین آن کند
افسوس که کسی نیست…….
از من بخواهد ناگفته های قلبم را که عمریست خک خورده سینه ام شده است را برایش بازگو کنم
ودر پاسخ عشق بی پایانش را نثار دل بیمارم کند!
افسوس………
افسوس که در این روزگار کسی نیست
جز سکوت وتنهایی و دلتنگی که عمری گوشه نشین قلبم شده اند
وهرروز غم را بادلم همخوانی می کنند

[پاسخ]

Avarehگفته :

اینجا مینویسم شاید گذر زمان تو را هم یه روز برای خواندن این مطلب به اینجا بکشاند…
من همانم که با اینکه میدانستم تو نمیتوانی با من باشی ولی باز دوستت داشتم.
منی که میدانستم بیشتر از نصف حرفهایت راست نبود ولی به احترام دلم باور میکردم!
و ندانستی که آنهایی که نصف شب با آنها میحرفی و وقتی اس ام اس هایی من نمیآیند میگفتی
لابد حافظه پر شده است!!!!
همه رفتنی أند و فقط چند روزی تو را میخواهند.
من تمام اینها را میدانستم. ولی دوستت داشتم

[پاسخ]

Avarehگفته :

برای ان عاشق بی دل می نویسم که حرمت اشکهایم را ندانست
برای ان مینویسم که معنای انتظار را ندانست،
چه روزها و شبهایی که به یادش سپری کردم
برای ان مینویسم که روزی دلش مهربان بود
می نویسم تا بداند دل شکستن هنر نیست
نه دگر نگاهم را برایش هدیه میکنم ، نه دگر دم از فاصله ها میزنم
و نه با شعرهایم دلتنگی ها را فریاد می زنم
می نویسم شاید نامهربانی هایش را باور کند

[پاسخ]

قلمـــــــــــــــــــــــرو زنانهگفته :

نه سایه، نه رنگ مو، نه پد می خواهم

نه داروی افـــزایش قــــد می خــــــواهم

از دست دلــــم خسته شدم، دکتــــر جان

یک بسته دیــــازپام صد می خــــواهم !

[پاسخ]

Avarehگفته :

بـَـعد از مَـرگـَـم مرا در دورتریـלּ غـُـروب خاطِـراتــَـت هـَـم نـَـخواهے‌ دید
مـَـنے‌ را کہ هر نـَـفـَـس با یادت اندیشیدم
و هـَـر لـَـحظه بے‌ آنکه تو بدانے‌ بـَـرایـَـت آرزوے‌ بهترین ها را کــَـردم
بـَـعد از مـَـرگم نامَـم را در ذهنت تــَـداعے‌نـَـخواهے‌ کــَـرد
نامے‌ که برایـَـت بیگانہ بود اما…در کنارت بود !!
بے‌ آنکہ خود خواهان آن باشے‌
بعد از مـَـرگم چشمانــَم را روے‌ کاغـَـذ نـَـخواهے‌ کِـشید
چـَـشمانے‌ کہ هـَـمواره بـِـخاطـِـر غـَـم هاوشادے‌ هایـَـت بارانے‌ بود
و مے‌ درخشید هـِـنگام دیدלּ چشمانت
بعد از مـَـرگم گرماے‌ دستانـَـم را حـِـس نخواهے کرد
دستانے که روز و شــَـب رو به آســِـماלּ براے لـَـبخندت دُعا میکردند
بعد از مـَـرگــَـم صدایم را نــَـخواهے شِـنید
صدایے که گــَـرچہ از غــَـم پُر بود اما شِـنیده میشـُـد
تا بــِـگویــَـد
دوستــَـت دارمــــ

[پاسخ]

Avarehگفته :

اَگـــﮧ مےبیלּے چِشام پُرِ اَشڪــــــﮧ
اَگـــﮧ مےبیלּے נلَـم پُرِ פֿـــــــوלּــﮧ
اَگـــﮧ مےبیלּے נےـووלּــﮧ شُــנم
اَگـــﮧ مےبیלּے افســُرנ ــﮧ شـُנم
اَگـــﮧ مےبیלּے נارَم نَفَساے اפֿــرَمُ مےڪــشَم
عیبـے نَנارهِ
فَقَط بِנوـלּ
لامَـصَب تَقصےـر تو هَسـت
چـِرا؟
چــــوלּ تَלּـــﮧام گـُذاشتے
از پُشـت פֿـــלּجَر زَנے
فِڪـــــر مےڪــرנے عـاشِقـے اَلَڪـــےــﮧ
راפــت נل مےـנے راפـــت נل مے ڪـــَלּے
فِڪــــر مےڪــرנے مےـتونَم فَـراموشِـت ڪـــُنَم؟
פֿـــاطـِرــﮧ נســتاے گَرمِتُ
اےـنَم بِנوלּ و باوَر ڪـــُלּ
تَغـاص پـَس مےנے
بـِנوלּ לּامِــﮧرَبوלּ
נلِ پـُرפֿـــــونَم ڪــاراے נلِ לּامِــﮧرَبونِتُ فـَرامـوش לּمےڪـــלּــﮧ
فرامــــــوش לּمےڪـــלּــﮧ تا ابـَנ

[پاسخ]

Avarehگفته :

تــو اُتـاقـِتــ
روے تـَפֿـتـ
پــَتـو رو مے ڪـشـے روے ســـَرتــ
تــا ڪـَسے
صــِכاے ـهـق ـهـق گــریـﮧ ـهـاتــُ نـَشنـَوﮧ
عـَڪـسـشــُ بـَغـَلــ مے ڪنـے
بـا گــریـﮧ مے بــوسـیـشــ
یـﮧ نـפֿـ سیگــــــار
כو نَـפֿـ سیــگار
כارے כاغــوטּ میـشے
כیـگـه بــایــَכ بــاـهـاشـ פــرفـــ بــِـزَنے
اِلـتـمـاسِشـ ڪُـنے تـا بــَرگــَرכه پیـشـِتـ
پـَسـ بـِهِشــ زَنـگــ مـیزَنے :
“مُشــتـَـرَڪ مــورכ نـَـظـَر כر פــال مــُڪــآلــِمـﮧ اَســتــ”

[پاسخ]

Avarehگفته :

בرב בارم
جسمـے نیستــ نـﮧ
همـﮧ اش روפـے استـــ
امــا چـﮧ ڪنم ڪـﮧ روح آلـــوבه ام جسمــم را פـصار ڪـرבه
בیگــر نـﮧ جسمــے نـﮧ روפـــے و نـﮧ هیــچ یـ ـاسے
בرב را نمےشنــاسـב
و لعنتـــ بـــر آלּ زمانــے ڪـﮧ בرב را مرهـــم بـפֿـوانیـــم

[پاسخ]

Avarehگفته :

✖گـاهـــے اگــﮧ کُــل ِ دنیــــآ رو بــﮧ پــاتــــ بــریــزטּ
و تــمــام ِ شــهــر زیــر ِ پــات بــاشــﮧ
تــو مــیــخواے کــﮧ بــﮧ آســمــوטּ زُلــ بــزنــے و بــگــے :
مهــمــوטּ نــمــی خــواے ؟

[پاسخ]

Avarehگفته :

خیـآل تو !!! یِڪ فِنجآטּ قَهوِه ،،،
سُڪوتے سَرﬤ سیگـآر پُشت سیگـآر
وَ بآز هَمــ خیآلِ تو !!!
ایـטּ روزهآ فَقط خیآلِ توست ڪﮧ فَضاےِ اتآقـَم رآ پُر ڪرﬤه
اَمّآ ڪآش جآےِ خیآلَت ،،،
حُضورَت
این آغوشِ سَرﬤ رآ گَرم مے ڪرﬤ !!

[پاسخ]

Avarehگفته :

פּَقتـے کـ ﮧ . . . .
نـَـﮧ בَستــے بَـ ـرآے گِرِفتـَטּ …
نـَـ ﮧ آغوشــے بَـ ـرآے گِریــﮧ …
نــَ ﮧ شآنـﮧاے بَـ ـراے تِکیــﮧ …
اِنتظــ ـآر نَـבَاشتــﮧ بآشَ פֿـَنـבِه‌اَم פּآقِعے بآشَـבَ…
ایــטּ رפּز‌هآ فَقَطــ زِنـבِه‌اَم تــا בَیگَرآטּ زِنـבَگـے کُنَنـَבَ !!!

[پاسخ]

Avarehگفته :

هیچ‌کس برای دیگری نمی‌نویسد،
چیزهایی که می‌خواهم بنویسم هرگز موجب نخواهد شد آن دیگری که دوستش دارم مرا دوست بدارد…
نوشتار دقیقاً همان عرصه‌ای است که «تو آن‌جا نیستی»،
این آغاز نوشتن است.

[پاسخ]

atenaگفته :

این که من میکشم درد بی او بودن نیست…تاوان با او بودن است…برای دوباره آمدنش دعا نمیکنم شاید وقتی آمد همانی نباشد که رفته بود…تقصیر او نیست بنده ای بیش نبود من خدایش کردم!!!…

[پاسخ]

atenaگفته :

این روزهــــایم به تظاهر می گذرد…

تظاهر به بی تفاوتی،

تظاهر به بی خیـــــالی،

به اینکه دیگــــر هیچ چیز مهم نیست… اما . . .

چه سخت می کاهد از جانم این “نمایش”

[پاسخ]

atenaگفته :

دست بر دلم مگذار
میسوزی ….
داغ خیلی چیز ها بر دلــــــــــــــم مانده …. … …

[پاسخ]

atenaگفته :

مردانگی ات را

با شکستن دل دختری

که دیوانه ی توست

ثابت نکن …

مردانگی ات را

با غرور بی اندازه ات

به دختری که عاشق توست

ثابت نکن …

مردانگی را

زمانی میتوانی نشان دهی

که دختری

با تمام تنهایی اش

به تو تکیه کرده …

دختری که

با تکیه به قدرت تو

در این دنیای پر از نامردی

قدم بر میدارد…

[پاسخ]

atenaگفته :

دیـگـــر نه اشـکـــهایــم را خــواهـی دیــد

نه التـــمـاس هـــایم را

و نه احســـاســاتِ ایــن دلِ لـعـنـتـی را…

به جـــایِ آن احســـاسی که کُـــشـتـی

درخـتـی از غــــرور کـاشـتم

[پاسخ]

سایه یخ زده پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۸ام, ۱۳۹۲ ۱۳:۵۸:

ووووااای
من عاشقه متناتم
ان یکی که فوق العاده بود
باید بگم دمت گرم

[پاسخ]

atenaگفته :

وقتی میروی حواست

باشد…

حتما خدانگهدار بگویی…

تا خدا حواسش را بیشتر به

من بدهد…

آخر میدانی…

خدا…

به هوای تو مرا رها

کرده است…

[پاسخ]

atenaگفته :

میخواهم راحت باشم…

بی جسارت و بی خجالت..

در جواب چه خبرها؟

چشمانم را ببندم و بگویم..

ناخوشی…………..

[پاسخ]

atenaگفته :

مثــلِ همـیشه برای تــو می نویسم

تـــــــو

بـه نـیـت هــر کـــــه دوســت داری بخوان . . .

[پاسخ]

atenaگفته :

خدایا…

بابت آن روز

که سرت داد کشیدم متاسفمـــــــــ…!!!

…من عصبانی بودم

برای انسانی که تو میگفتی ارزشــــَش را ندارد

و مــــــــــن پا فشاری می کردم.

[پاسخ]

atenaگفته :

انســان ها هر از چند گاهـی ، از جایی می اُفتند .
از پـا …
از نــــفـــس …
از لَبـه پــــرتگاه …
ازاین ور بوم …
از دماغــِ فیل …
از چالـه به چاه …
از عـــرش به فرش …
اَز چــــشـــــم …
اَز چـــــــشـــــم …
اَز چــــــــــشـــــــــم .

[پاسخ]

atenaگفته :

به چه میخندی تو؟
به مفهوم غم انگیز جدایی؟
به چه چیز؟
به شکست دل من یا به پیروزی خویش؟
به چه میخندی تو؟
به نگاهم که چه مستانه توراباور کرد؟
یا به افسونگری چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد؟
به چه میخندی تو؟
به دل ساده من میخندی که دگرتابه ابدنیز به فکر خود نیست؟
خنده دار است بخند……

[پاسخ]

atenaگفته :

دیـــــروز پینوکیـــــو آدم شـــــد

و امـــــروز آدمهـــــا ، پینوکیـــــو …

منـــ از عـــــاقبت مـــــادربزرگـــ میترســـــم

اگـــــر ، فـــــردا …

شنـــل قرمـــزی گـــــرگ شـــــود

[پاسخ]

پسر تنها پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۴ام, ۱۳۹۲ ۱۳:۴۴:

خیلی وقته گرگ شده

[پاسخ]

پیتر پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۴ام, ۱۳۹۲ ۱۴:۵۱:

اتنا خانم نوشته هات واقعا خیلی قشنگه ولی کاش حال خودت به اندازه نوشته هایت بد نباشه

[پاسخ]

atena پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۴ام, ۱۳۹۲ ۱۹:۳۵:

ممنون ….نوشته های آدما و درد دلاشون فقط باز گو کننده قسمت کوچیکی از درداشونه کاش می شد دل آدمارو دید تا فهمید آدما چی می کشن شاید اونموقع یه خورذه دلمون به رحم بیادو مهربون رفتار کنیم با هم دیگه…

[پاسخ]

atenaگفته :

این روزها زیــــــــادی ساکت شــــــــــده ام ،

نمی دانــــــم چـــــــرا حرفــــــــهایم،

به جـــــــــــــای گلو

از چشمهایم بیرون می آیند…

[پاسخ]

atenaگفته :

خدایا….

کدامین پل درآسمانت شکست….

که…..

هیچکس به خانه آرزوهایش نمیرسد

[پاسخ]

atenaگفته :

دلم کمی هوا میخواهد

اما در سرنگ

از زندگی خسته ام …

[پاسخ]

atenaگفته :

یک نفر دهــــــــان خاطره ها

را ببنــدد…

نمیخواهم بشنوم…

عذابــم میدهند..

[پاسخ]

atenaگفته :

کجای بازی ما اشتباه بود٬

که تو هم بازی من نیستی و من هنوز گرگم به هوای تو؟؟

[پاسخ]

atenaگفته :

پنجره ها کلافه اند از سنگینی نگاه منتظرم.

اگر نمی آیی٬پنجره ها را دیگر زجر ندهم.

چشم هایم به جهنم…

[پاسخ]

atenaگفته :

باز هم از تو و برای تو می گویم با اینکه می دانم باز هم تمام دست نوشته هایم را با چشمان هزار رنگت می خوانی و بعد به دست فراموشی می سپاری!

باز هم از خودم و عاشقانه هایم برای تو می گویم با اینکه می دانم باز هم بی تابی ها و دیوانگی هایم را می بینی و بعد بی تفاوت از کنارم می گذری!

باز هم احساسات دلم را اینگونه به تو گوشزد می کنم و هشدار عاشقیم را به تو می دهم با اینکه می دانم تو تمام علائم و هشدارها و حتی دلم را زیر پایت می گذاری و به یک لبخند و نگاه کوتاه در جوابم بسنده می کنی و مثل باد از کنارم رد میشوی و می روی!

باز هم و باز هم و باز هم و باز… از من و دوست داشتن هایم فرار می کنی و مرا با هزار سوال بی جواب و هزار تمنای بی پاسخ به حال گنگ و معلقم می بری و می گذاری و می گذری از کنارم و باز هم به دادن یک وعده دیگر بسنده می کنی…

[پاسخ]

atenaگفته :

بیزارم از معشوقی که اسم هرزگی هایش را”آزادی” بگذارد…

اسم نگرانی هایت را “گیر”

وبرای بی تفاوتی هایش”اعتماد” رابهانه کند.

[پاسخ]

یه نیمکت تنهاگفته :

یه سری آدما هستن که اگه تو زندگیت نبودن

،

الان داشتی با خیال راحت نفس می کشیدی

[پاسخ]

Avarehگفته :

کوچه…
وای از شعر کوچه/
وای از شب مهتابی/
وای از شوق دیدار…/
بی تو مهتاب شبی کوچه را ساختم…/
سر این کوچه نشستم…
از غم دوری او شعر سرودم…/
شوق دیدار او بود، دیدار نبود!/
عطر صد خاطره بود، یاد او بود…/
اما خود او نبود

[پاسخ]

دختر بارون پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۴ام, ۱۳۹۲ ۲۱:۳۴:

زیبا بود…ممنون

[پاسخ]

Avarehگفته :

می نویسم…
از تمام شب های تنهاییم
می نویسم….
از تمام شب هایی که انتظار کشیدم
انتظاریی که بیهوده بود…
انتظار دست هایی که بی منت اشکهایم را پاککند
می نویسم….
تا همه بدانند…شب هایی را که با هق هق گریه هایم گذشت
می نویسم…
تا بدانند کسی هیچ چیزی نپرسید
سکوت بود و سکوت
سکوت بود و من و شب و تنهایی

[پاسخ]

Avarehگفته :

می بینی سکوتم را؟!/
می بینی درماندگی ام را؟!/
می بینی نداشتنت چه بر سر فریاد خاموشم آورده؟!/
می بینی دیگر رؤیای داشتنت هم نمی تواند تن لرزه های شبانه ام را آرام کند؟/
می بینی هق هق ِ نگاهم چه سرد بر دیواره ی همیشه جاودانه ی نبودنت مشت می زند؟/
می بینی؟!…/
دیگر شانه هایم تاب تحمل خستگی هایم را ندارد/
دیگر حتی حسرت باران هم نمی تواند حسرت نداشتن تو را کم کند/
دیگر آنقدر بغضم سنگین شده که توان گریستنم نیست/
می بینی دستهایم سرد تر از هر زمانی عکس ِ نداشته ات را مسح می کند؟/
می بینی؟!…/
هنوز هم گمان می کنم پائیز است و قرار استتو بیایی… /
بهار هم نتوانست برای من پاییز را به پایان برساند… /
می بینی؟!…/
تقویم من تنها یک فصل دارد!!!/
فصل نداشتن و آه کشیدن از نبود تو/
فصل تمنای وجود تو

[پاسخ]

Avarehگفته :

صدام کن
اگه یه روزی چشمات پر از اشک شد و دنبال یه شونه گشتی که گریه کنی
صدام کن
بهت قول نمی دم که ساکتت کنم منم پا بهپات گریه می کنم
صدام کن
اگه دنبال مجسمه سکوت می گشی تا سرش داد بزنی
صدام کن
قول میدم ساکت بمونم
صدام کن
اگه دنبال یه همدرد گشتی تا باهات همراهی کنه
صدام کن
من همیشه همراه تو ام
صدام کن
اگه ………..
نه دیگه دنبال بهونه نگرد که صدام کنی
فقط صدام کن
صدام کن

[پاسخ]

Avarehگفته :

من تنها
تو با تن ها…!

[پاسخ]

atenaگفته :

گفت این کیه؟

گفتم منم

گفت تو که اینجایی؟!

گفتم دیروز منه

گفت پس نگو منم بگو من بودم

آره راستم می گفت من دیروز کجا و من امروز کجا

این من با آن من صد من توفیر دارد…

ای من شکستی تا این من,نیم من شد..

[پاسخ]

atenaگفته :

ته دیگ “عشق اول” را هر چقد که بسابی

چه با اسکاج دوست داشتن های بعدی

چه با سیم ظرفشویی عاشق شدن های بعدی…

از دلت پاک نمی شود…

حالا تو هی بساب

بساب و از صدای ناهنجارش

سر درد بگیر…

[پاسخ]

atenaگفته :

نــشسته ام به یاد کودکی هایم!!!

دور غلط ها یه خط بـسته می کشم…

دور خــــــــدم …!

دور تــــــــو …!!!

[پاسخ]

atenaگفته :

شنیــده بــودم “پا ، “قــلب دوم” است …

امابــــــــــــــــــاور نداشتــم !

تــا آن زمــان کــه فــــــــــــــهمیــدم ،

وقتــی دل مــانـــدن نــدارم ،

پــای ایــــــــــــــــــــــــــستــادن هــم نیســت… !!!

[پاسخ]

atenaگفته :

میخواهی قضاوتم کنی..

کفش هایم را بپوش…

راهم را قدم بزن…

دردهایم را بکش…

سال هایم را بگذران…

بعد قضاوت کن……………..

[پاسخ]

atenaگفته :

میخوام بگم بیاین یه میدون به اسمم بزنن

آخه هرکی بهم میرسه میخواد دورم بزنه

[پاسخ]

atenaگفته :

در و دیوار اتاقم بوی خون میدهد

من امشب تمام وابستگی ام

به تو را تیغ کشیده ام

[پاسخ]

Avarehگفته :

سـפֿـت تریـטּ בو رآهـﮯ
בو رآهـﮯ بیـטּ فـرآموش ڪَرבטּ و انتظـآراست
گـآهـﮯ ڪآمـل فـرآمـوش مـﮯڪُنـﮯ
و بعـב مـﮯبینـﮯ ڪـﮧ بـآیـב مـنتظـِر مـﮯمـآنـבﮮ
و گـآهـﮯ آنقـَבر مـنتظـِر مـﮯمـآنـﮯ ڪـﮧ
مـﮯفهمـﮯ زوבتـر از ایـטּها بایـב فـراموش مـﮯڪرבﮮ

[پاسخ]

love sick پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۴ام, ۱۳۹۲ ۲۳:۱۹:

از این دو راهی ها تو زندگی زیاد پیش میاد
مهم نیست کدوم راه رو انتخاب میکنی
خدا اگه بخواد درست رو غلط میکنه تا عذاب بکشی

[پاسخ]

فاطیماگفته :

عشق یعنی بدونی نمیشه اما نتونی ترکش کنی

[پاسخ]

مجيــــــــــــــــــــــددلبنـــدمگفته :

عشق اون نیست که در اوج رابطه پاک بمونی عشق اونه که تو اوج اختلاف خیانت نکنی…

[پاسخ]

sanazگفته :

من و تو شباهتهای متفاوتی با هم داریم هر دو شکستیم تو قلب مرا من غرورم را
هر دو رقصیدیم تو با دیگری من با سازهای تو
هر دو بازی کردیم تو با من و من با سرنوشتم
و در آخر هر دو پی بردیم *تو به حماقت من و من به پست بودن تو

[پاسخ]

atenaگفته :

می‌گویند یک روزی هست ..

که چرتکـه دست می‌گیرند و حساب و کتاب می‌کنند …

و آن روز تـــو باید تــــاوان آن ‌چه ‌با من کردی را بدهی! فقط نمی‌دانم ..

تاوان دادن آن موقع تـــو ، به چه درد من می‌خورد!؟!

[پاسخ]

atenaگفته :

روحم دیگر دانه نمیخورد

از دریچه قفسش

فقط به دور دستها ذل میزند

گوشش انگار کر شده

آبتنی هم نمیکند

ای وای …نکند

مرا هم نشناسد.

[پاسخ]

atenaگفته :

من گمان می کردم

رفتنت ممکن نیست ..

رفتنت ممکن شد

حال

باورش ممکن نیست ..

[پاسخ]

atenaگفته :

دیدن عکست تمام سهم من است

از “تو ”

آن را هم جیره بندی کرده ام

تا مبادا

توقعش زیاد شود!!

دل است دیگر . . .

ممکن است فردا خودت را از من بخواهد!!!

[پاسخ]

atenaگفته :

خدایا سوت پایان را بزن! صداقت من حریف هرزگی این
زمانه نمیشود، قبول می کنم باخت را

[پاسخ]

atenaگفته :

دلم یـک تصادف جـدی می خواهـد!
پر سرو صدا ،
آمبولانس ها
سراسیمه شوند و
کار از کار بگذرد …!

[پاسخ]

love sick پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۵ام, ۱۳۹۲ ۲۱:۴۰:

دلم یک تصادف جدی میخواهد
پر سر و صدا
آمبولانس ها با خبر نشوند، سراسیمه نشوند
و در غربت
کار از کار بگذرد

[پاسخ]

atenaگفته :

من تو را بیشتر از غرورم دوست داشتم و تو ؛ غرورت

را بیشتر از من ، حالا اما …. بگذریم نه چیزی از غرور

تو مانده نه از دوست داشتن من … !!!

[پاسخ]

atenaگفته :

هی فلانی….. میدانی !

میگویند رسم زمانه چنین است …

می آیند . می مانند . عادت میدهند و میروند !!! و تو تنها می مانی

راستی رسم تو چیست ؟ مثل فلانیهاست !؟

[پاسخ]

atenaگفته :

شاید برایت عجیبست این همه آرامش ام !

خودمانی بگویم ؛

به آخر خط که برسی دیگر فقط نگاه میکنی …

[پاسخ]

atenaگفته :

گاهی اگر توانستی ، اگر خواستی ، اگر هنوز نامی از من در سر داشتی نه در دل! در کوچه ی تنهایی

من قدمی بگذار, شلوغی کوچه ظاهریست ، نترس، بیا، نگاهی بینداز و برو.. همین…….!!

[پاسخ]

atenaگفته :

قله ی قـــاف که سهـــل است،

من قـــله ی کــاف و لام و مــیم و نــــون و واو

را هم بخـاطرت فـــــتح می کنم …!

اما “تو”!

با تمـــام مــــردانه گی ات،

“مـــرد” باش !

اگر سـراغ “نگاهت” را گرفتنــــد،

بگــو که واگــذار شده …!

[پاسخ]

atenaگفته :

چگونه دست “دلم” را بگیرم ودر کنار

“دلتنگیهایم” قدم بزنم…؟!

در این “خیابان” که پر از چراغ وچشمک

ماشینهاست…

نه آقایــان!!!

مسیر “من” با شما یکی نیـــست!

از سرعت خود نکاهید!

من آداب “دلبری” را نمیدانم…

[پاسخ]

دختر بارون پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۶ام, ۱۳۹۲ ۰۹:۵۴:

مرسی آتنا جون…بسیار زیبا

[پاسخ]

atena پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۷ام, ۱۳۹۲ ۱۴:۵۷:

خواهش گل من :-*

[پاسخ]

majidگفته :

جمله هشت ریشتری

پیچک می شـــوم وحشـــی …!

می پیچـــم به پـــر و پای ثانیه هایت تا حتی نتـــوانی لحظه ای ،

بی مــــــن “بــــودن” را زندگی کنـــی . .

[پاسخ]

majidگفته :

پنهان کن در آغوشت مرا

مرا در نهانی ترین گوشه ی آغوشت پنهان کن

آن سوی تاریکی

بر پهنه ی زندگی

آن جا که هوا از رویای بهار شفاف تر است و

باران سرود آفتاب را تکرار می کند…

راز چشمهایت ستاره ی بختم بود که درخشید

و مهتاب را در نگاهم زمزمه کرد

لبهایت خنده را که سال ها در گلو گم شده بود را

در چهار سوی زمان دوباره فریاد کشید

و آمدنت کویر دستانم را شکوفه باران کرد

پنهان کن مرا

در آغوشی که نامش دوست داشتن است …

[پاسخ]

majidگفته :

Aşk Çiçekleri

Ben sevgisiz yaşayamam
Aşksız, sensiz hiç kalamam
Hasretine dayanamam
İnan ben sana kıyamam.

Rüyalarımda hep sensin
Gönlümdeki tek neşemsin
Hayallerimi süslersin
Bunu sen böyle bilesin.

Bir sözün yeter bana
Al beni kollarına
Sel olup ak ruhuma
Sevgini söyle bana.
Aşk çiçekleri solmasın
Gündüzler gece olmasın

[پاسخ]

atenaگفته :

دلم برای مادرم می سوزد آن لحظه که کلافه ام ازصاف کردن موهایم

و صدایش می کنم؛

آهسته می نشیند ومیگوید:

بیآ دخترکم بیآ تآ موهآیت را صآف کنم و وقتی موهآی

سفیدم رآ می بیند که قآبل شمارش نیست برس را کنار

می گذارد و بآ بغض می گوید:

تو که دیگر بچه نیستی ، لوس ؛ خودت موهآیت را صاف کن من

خیلی کار دارم….

” مآدرم هم تنهآیم گذآشت چون طاقت دیدن تنهاییم را ندآشت”

[پاسخ]

atenaگفته :

استعداد عجیبی در شکستن داری…

قلب . غرور . پیمان…

استعداد عجیبی در نشستن دارم…

به پای تو . به امید تو .در انتظار تو

[پاسخ]

atenaگفته :

مخاطب “خاص”من به سادگی یک لبخند رهایم کرد…”تو رفته ای :و من عاشقانه های بی مخاطبم را به حراچ گذاشته ام

[پاسخ]

Avarehگفته :

من زانوهایم را در آغوش گرفته بودم…وقتی کهتو برای در آغوش گرفتن دیگری زانو زده بودی…!

[پاسخ]

Avarehگفته :

من در میان مردمی هستم
که باورشان نمیشود
تنهایــــم میگویند خوش بحالت که خوشحالی
نمی دانند دلیل شاد بودنم باج به آنهاست برای دوست داشتن مــــــــن…

[پاسخ]

Avarehگفته :

این روزها سکوت می کنم نه برای حرف نزدننه برای نگفتن….
برای اینکه این روزها واژه ها را گم کرده ام واژه هایم از پس نگاه تو خلق می شد
واژه هایم وقتی واژه می شد که تو می خندیدی که تو بودی ،حالا که
نیستی ….
به تو مدیونم … که دنیا را به من شناساندی.
به تو مدیونم… چون مرا پخته تر کردی.
به تو مدیونم… چون به من چیزهایی آموختی که در هیچ کتابی نبود

[پاسخ]

Avarehگفته :

بعضی وقتهــآ…
از شدت دلتنگیــــ ،
گریهــ کهــــ هیچ…!!!
دلــ♥ــَت می خــوآهــَد ؛
هــآی هــــآی بمیــــری…!

[پاسخ]

Avarehگفته :

هرگز به دیگران اجازه نده
قلم خودخواهی را دست بگیرند
دفتر سرنوشت را ورق زنند
خاطراتت را پاک کنند
و در پایانش بنویسند
قسمت نبود.

[پاسخ]

Avarehگفته :

هرگز به دیگران اجازه نده
قلم خودخواهی را دست بگیرند
دفتر سرنوشت را ورق زنند
خاطراتت را پاک کنند
و در پایانش بنویسند
قسمت نبود.

[پاسخ]

Avarehگفته :

فلسفه الاکلنگ:
اثبات بزرگی کسی است
که فرو می نشیند
تا
دیگری پرواز را تجربه کند .

[پاسخ]

Avarehگفته :

میترسم
بمیرم و نتوانم تورا در اغوش بگیرم
میترسم
تو نباشی و من تنها بمیرم!
میترسم
بخوابم و در خواب هم نبینم تو را!
حسرت شود دیدنت
باز کنم چشم هایم را و ببینم دیگر هیچگاه نمیبینمت!
عشق
برایم همه لحظه هاست
از اینجا که بیدارم تا انجا که خوابم
و جایی که در ان دنیا میمانم
از اینجا که در کنارمی تا انجا که تورا با خود میبرم
و جایی که همیشه در قلبم میمانی!
عشق
برایم تویی و صدای نفس هایت
هیچکس که جزء تو برایم عشق نمیشود
و تو برایم مثل هیچکس نمیشوی!
تو برایم مثل بارانی
پر از طراوت و تازگی
تو برایم مثل این روز هایی
روز های پراز عشق و دلدادگی!
از انجایی که خیلی دوست دارم
میتوانی از عمق احساسم بفهمی
تو انقدر با ارزشی که
چه عاشقانه میتپد قلبم برایت!

[پاسخ]

Avarehگفته :

مرا اینگونه باور کن کمی تنها…!
کمی خسته….!
کمی بی کس….!
کمی از یادها رفته….!
خدا هم ترک ما کرده….!!!
خدا دیگر کجا رفته؟!!!
مرا اینگونه باور کن….!
کمی عاشق….!
کمی ساده…!
کمی مجنون….!

[پاسخ]

Avarehگفته :

ﺣﺴﻮﺩﯼ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ …. ﺑﻪ ﺁﻧﮑﻪ ﺩﺳﺘﺎﻧﺶ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺩﺳﺘﺎﻧﻢ ﺩﺭ ﺩﺳﺖ ﺗﻮﺳﺖ
ﺑﻪ ﺁﻥ ﮐﻪ ﺍﻧﮕﺸﺘﺎﻧﺶ ﻣﯿﺎﻥ ﺍﻧﮕﺸﺘﺎﻥ ﺗﻮ ﮔﺮﻩ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺍﺳﺖ
ﻣﯽ ﺳﻮﺯﺩ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺍﻧﮕﺸﺘﻬﺎﯾﻢ
ﺳﯿﮕﺎﺭ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺗﻠﻨﮕﺮ ﻣﯿﺰﻧﺪ ﺑﻪ ﻣﻦ …ﮐﻪ ﺍﯼ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺁﻧﮑﻪ ﺑﺎ ﺗﻮ ﻣﺎﻧﺪﻩ
ﻣﻨﻢ ﻧﻪ ﺍﻭ …
ﭼﺮﺍ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺣﺴﻮﺩﯼ ﮐﻨﻢ ﻭﻗﺘﯽ ﭼﻨﯿﻦ
… ﯾﺎﺭﯼ ﺩﺍﺭﻡ …
ﻋﺎﻟﻢ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺣﺴﻮﺩﯼ ﮐﻨﺪ ….
ﻋﺎﻟﻢ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻭ ﺳﯿﮕﺎﺭﻡ ﺣﺴﺎﺩﺕ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ …ﻫﺮ ﮐﺎﺭﯼ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﮐﻪ
ﺳﯿﮕﺎﺭﻡ ﺭﺍ ﺗﺮﮎ ﮐﻨﻢ …. ﻧﻤــــــــــــــــــــــــﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ …. ﺗﺮﮐﺶ
ﻧﻤﯽ ﮐﻨﻢ ﺗﺎ ﺍﺯ ﺣﺴﺎﺩﺕ ﺑﻤﯿﺮﺩ ﻋﺎﻟﻢ … ﺩﯾﮕﺮ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺣﺴﺎﺩﺕ ﻧﻤﯽ
ﮐﻨﻢ ….ﯾﺎﺭ ﻣﻦ ﺳﯿﮕــــــــــــﺍﺭ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ

[پاسخ]

دختر بارون پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۶ام, ۱۳۹۲ ۰۹:۴۹:

مـرد اگـر بـودمـ ،
نبودنـت را غروب هاے زمـستاטּ
در قہـوه خانـہ ے دورے ωــیـگار مے ڪشیـدم ..
نبودنــت دود مے شد
و مے نشست روے بخـآر شیشه هاے قہـوہ خانہ ..
بعـد تڪیـہ مے دادم بہ صندلے
چشم هایـم را مے بستـم
و انگشتانم را دور استـڪان ڪمـر باریـڪ چاے داغ حلقـہ مے ڪردم
تا بیشتـر از یادم بروے ..
نامـرد اگـر بودم ،
نبودنـت را تا حـآلا بایـد فرامـوش ڪرده باشـم ..
مـرد نیـســتم ؛
امّا نامـرد هـم نیـستم !
زنــم و نبـودنـت پیـراهنمـ شده اωــتـــ …

[پاسخ]

Avarehگفته :

یه قانون نانوشته میگه:
کارهای یواشکی،بهترین خاطرات را می سازند.

[پاسخ]

Avarehگفته :

برای تاثیر گذاشتن روی یک زن
باید با او خندید
با او گریه کرد
به او توجه کرد
به او دوستت دارم گفت
با او زندگی کرد
شادی کرد و او را درک کرد
برای تاثیر گذاشتن بر روی مردکافیست عریان شوی)نکبت باره(

[پاسخ]

دختر بارون پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۶ام, ۱۳۹۲ ۰۹:۴۶:

ما مــرد هستیم(!)
صورتمان ته ریشے دارد(!)
گاهے دلگیراز بے وفایے ها ، اما دلمان دریــاست!
جـاے گریـه کردن به بالکن میرویم و سیـگار دود میـکنیم!
ما با همــان دستان پهن و زبرتو را نوازش میکنیم!
دریایے از گرفتارے هم باشیم
ولے با همان صورت ناصاف تو را میبوسیم نوازشت میکنیم..
تا آرام شوے! آنقــدر مارا نامــرد نخوان!
آنقدر پول و ماشین و ثـــروتمان را نسنج (!)
فقط به ما دلت را بده تا زمین و زمان را برایت بدوزیم(!)
فقــط با ما روراست باش تا دنیا را به پایت بریزیم

( اینم واسه اونایی که واقعا مردن)

[پاسخ]

مجیـــــــــــــــــــــــددلبنـــدمگفته :

از استادی پرسیدند آیا قلبی که شکست باز هم میتواند عاشق شود؟
گفت بله میشود.پرسیدند آیا شما از لیوان شکسته آب خورده اید؟
استاذ پاسخ داد:آیا شما بخاطر لیوان شکسته از آب خوردن دست کشیده ای؟؟؟؟…..

[پاسخ]

مجیـــــــــــــــــــــــددلبنـــدمگفته :

کــــــــــــــــــــافه چی؟
قهوه ام را شیرین کن.آنروزها که تلخ میخوردم روزگارم شیرین بود.

[پاسخ]

مجیـــــــــــــــــــــــددلبنـــدمگفته :

اگه اسم ما مراد هم بود الان زندگی بر وفق هوشنگ بود.

[پاسخ]

دختر بارون پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۶ام, ۱۳۹۲ ۰۹:۴۴:

عجبا…:)

[پاسخ]

مجیـــــــــــــــــــــــددلبنـــدمگفته :

هیچگــــــــــــــــــــــــــــاه نفهمیــــــــدم
که چه رازیست بین دل و دستم…….
از دستم رفت
به هـــــــــرچه دل بستم

[پاسخ]

atenaگفته :

گاهی انقدر درد داری و بغض در درون صدایت گیر کرده که کلمات هم مسکنی برای دردت نیست،

گاهی باید سکوت کرد. چیزی ننوشت و آرام در گوشه کاغذت بغض کنی از این همه درد… حتی قلمت

هم نمی‌تواند این درد را تحمل کند و کم می‌اورد. به تو که فکر می‌کنم بی‌اختیار به حماقت خود لبخند

می‌زنم سیاه لشکری بودم در عشق تو و فکر می‌کردم بازیگر نقش اولم ،افسوس … حالا لمس کن

کلماتی را که برایت می‌نویسم تا بخوانی و بفهمی چقدر جایت خالیست … تا بدانی نبودنت آزارم

می‌دهد … لمس کن نوشته‌هایی را که لمس ناشدنیست و عریان … که از قلبم بر قلم و کاغذ

می‌چکد لمس کن گونه‌هایم را که خیس اشک است و پر شیار ،لمس کن لحظه‌هایم را … لمس کن

این با تو نبودنها را تویی که می‌دانی من چگونه عاشقت بودم، بودم؟ نه، عاشقت هستم! لمس

کن…

تو نیستی و پاییز از چشمهای دختر عاشقی شروع شده است که تمام درختان را گریسته است در

سوگ رفتنت. برنگرد، که بر نمی‌گردی تو هیچوقت .نمی‌خواهم داشته باشمت، نترس فقط بیا در

خزان خواسته‌هایم کمی قدم بزن تا ببینمت دلم برای راه رفتنت تنگ شده است

دلم چیزهای خوب میخواهد مثل تو ولی همیشه چیزهای خوب برای از ما بهتروناست نه من به قول

تو ساده احمق یا شایدم عاشق احمق .شده ام مثل ماهی که دلش می خواهد از تنگ آبش بیرون

بپرد ولی هر چه تقلا میکند نمی تواند بالاخره یک روز از آب می زنم بیرون به هوای تو…

[پاسخ]

love sick پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۶ام, ۱۳۹۲ ۲۱:۵۸:

بالاخره یک روز از آب میزنم بیرون به هوای تو
عالی بود.. عالی

[پاسخ]

atenaگفته :

و تو از نهایت یک نا امیدی ، دستان مرا رها میکنی..

بی آنکه لحظه ای ، درد سقوطم را تجربه کنی..

من اما..

در گیر و دار یک کشمش جان فرسا، میان رفتن و ماندن ، ناخن به سینه ی صبوری ام میکشم..

ناچاری..

تنها واژه و بهانه ی این روزهای توست..

تاریخ تلخ و سیاه زندگی من، دوباره تکرار میشود..

یک نفر باید این تقویم را از دیوار دلم باز کند..

[پاسخ]

atenaگفته :

تلخ است…

درد دارد…

رفتن کسانی از زندگیت که به آنها وابستگی عاطفی داری..

خاطرات خووب و شیرین و نابی را درکنارشان داری..

بهترین لحظات زندگی ات, اولین تجربه هایت..

دوست داشتنی ترین های زندگیت..

همه و همه را با بعضی ها شریکی…

باور کن..

درد دارد رفتنت..

اما..

و عشق یعنی گاهی بار سفر را بستن و رفتن…

حالا بار آن سه شنبه هایی که لبریز از من و تو بودنت را چگونه تنهایی به گرده بکشم؟؟

مسیحایی ترین ارامش دنیای من؟

رفتنت را چگونه تاب آورم..

[پاسخ]

atenaگفته :

خدا آزاد هست..چون تنهاست…

من تنهام..چون آزادم…

گاهی وقتا, باید عشق رو فقط تو کتابها خوند و حس کرد…

عشق این روزها…

نمیدانم..

عشق در واژگان ذهن من, آزادی بود..رهایی از هرچه بند و قید است..

اما..

به اسارت کشیده شدنم..غیر معمول بود..

کاش غمش..فقط درد دوری بود..درد دل تنگی..

اما..

اسیر عذاب دردناک شدنم..فراری میدهد مرا..از خودم..از آینه..از آدم ها..

می خواهم وجودم را برهانم..

نه از عشق..

از این اسارت ظالمانه..

برای آزادی گاهی باید قربانی کرد..

دل را..

[پاسخ]

atenaگفته :

چه بد دردیست بزرگ شدن دردهایت قبل از خودت.

[پاسخ]

atenaگفته :

دلم به کُما رفته برای مُردنش دعا کنید

[پاسخ]

atenaگفته :

پشت تنهایی من که رسیدی ،
گوشهایت را بگیر !
اینجا سکوت ،
گوش تو را کر میکند
اما !
… چشمهایت را باز کن
تا بتوانی لحظه لحظه ی اعدام ثانیه ها را نظاره کنی
هجوم سایه های خیال،
سرابهای بی وقفه ی عشق،
تک بوسه های سرد
و فریادهای عقیم جوانی
منظره ای به تو میدهد
که میتوانی تنهایی مرابه خوبی ترسیم کنی …!

[پاسخ]

فرشته کوچولوگفته :

درود آقا مسعود.سایت فوق العاده ای دارین.ازت راضیم.مرسی

[پاسخ]

atenaگفته :

درد تنهایی کشیدن
مثلِ کشیدنِ خطهایِ رنگی‌ روی کاغذِ سفید
شاهکاری میسازد
به نامِ دیوانگی…!
و من این شاهکارِ را
به قیمتِ همهٔ فصلهایِ قشنگِ زندگیم خریده ام…
تو هر چه میخواهی‌ مرا بخوان
دیوانه …
بی‌ احساس…
نمیــــــــفروشــــــــــم..!

[پاسخ]

atenaگفته :

قندان خانه را پر کردم از حرف هایت …

تو که میدانی …

من چای تلخ دوست ندارم …

هوس فنجانی دیگر کرده ام …

کمی بیشتر بمان …

[پاسخ]

atenaگفته :

قلبی دارم خسته از تپیدن

مــــی گــــویــنــد ســـــاده ام ..!

مـــی گـــویـــنـــد تــــو مــــرا با یــک نــگــاه ..

یـــک لبـــــخـنـــد ..

بــه بــازی میـــــگیــــری ..!

مــــــی گـــــوینــــد تـــرفنــدهـــایت ، شـــیطنـــت هــــایت ..

و دروغ هایـــت را نمــــی فهمــــم ..

مــــــی گویند ســــاده ام ..!

اما مــــــــن فـــــقــــــط دوســـتـــــت دارم ..،

همیـــــــــن!

و آنــــها ایــــن را نمـــــــیفــــهمنــــد ..!!‬

[پاسخ]

atenaگفته :

عطرجدیدت مبارک!

تنت بوی هم اغوشی با غریبه را بیداد میکند..!

[پاسخ]

GHaZallllllll__L^VEگفته :

میگذرد روزی این شبهای دلتنگی ، میگذرد روزی این فاصله و دوری، میگذرد روزهای بی قراری و انتظار ، میرسد همان روزی که به خاطرش گذراندیم فصلها را بی بهار ، و از ترس اینکه بهم نرسیم شب تا صبح را اشک میریختیم

[پاسخ]

atenaگفته :

دلت که شکست؛سرت را بگیری بالا

بغضت را پنهان یـــادت باشد؛

تلافی نکــن؛فریاد نــزن؛شرمگین نباش

حواست باشــــــــــد دلِ شکستــه گوشه هایش تیــــز است

مبــادا دلِ آدمی را که روزی دلدارت بود؛ زخمی کنی به کــــین

مبادا که فراموش کنـــی روزی شادیش آرزویت بــود

صبور باش و ساکت

کن،رنجت را پنهان تــر

بازیِ دل اِشکنک دارد؛

بازنده کسی است که بازی نکند

طاقت بیاور و سرت را بگــــیر بالا؛همین!

[پاسخ]

GHaZallllllll__L^VEگفته :

خدایا سرمـ به کدامـ سنگـ باید بخورد تا باور کنیــــ کهـ آدمـ شده امـ

سرمـ را بهـ کدامـ سنگـ بکوبمـ تا فراموشمـ شود همهـ فراموشـ شدنهایمـ را…

خدایا ….منــــ….فراموشیـــ لازمـ دارمــــ…:|

[پاسخ]

atenaگفته :

دلتنگ که باشی ،

آدم دیگری می‌شوی

خشن‌تر.. عصبی‌تر.. کلافه‌ تر و تلخ‌ تر

و جالبتر اینکه ، با اطرافیان هم کاری نداری

همه اش را نگه میداری و دقیقا سر کسی خالی میکنی ،

که دلـتنگ اش هستی…

[پاسخ]

atenaگفته :

من تو را باز دیدم و به یاد آوردم…

که نباید به دلی وعده ی بی مورد داد…!

که ستاره بر همه می سوزد٬چشمکی میزند و می گذرد…

که قناری ز غریضست که چنین می خواند

و ز اجبارست که گل می روید٬چشمه می جوشد

ماه می تابد و خورشید چنین می سوزد

و به عشق کاری نیست…

عشق جز حرف و حدیثی نیست…!

و اگر عشق نباشد نیز٬گل می روید

آب می جوشد٬ماه می تابد و خورشید می سوزد

و فقط این دل سادست که به نام عشق

زندگی می بازد…!

[پاسخ]

atenaگفته :

باز باران !
نه نگو یید با ترانه !
می سرایم این ترانه جور دیگر :

باز باران بی ترانه
دانه دانه
میخورد بر بام خانه
یادم آید روز باران …

پا به پای بغض سنگین
تلخ و غمگین
دل شکسته
اشک ریزان
عاشقی سر خورده بودم
میدریدم قلب خود را
دور میگشتی تو از من
با دو چشم خیس و گریان .
میشنیدم از دل خود
این نوای کودکانه
پر بهانه
زود بر گردی به خانه .
یادت آید ؟
هستی من !
آن دل تو جار میزد
این ترانه
باز باران ،
باز میگردم به خانه …

[پاسخ]

GHaZallllllll__L^VEگفته :

هی کافه چیـ!؟

میزهایتـ را تک نفرهـ کنـ

نمی بینیـ همهـ تنهاییمـ…؟

[پاسخ]

GHaZallllllll__L^VEگفته :

بگــذار اَز تَجـرُبـہ هایــَم بـَرایــَت بِگـویـَم :

اگــَ ـر دَرد داری …

تحمـُّـل کُن …

رویِ هـَم کہ تلـمبــار شـُد …

دیگـَـر نـِمی فـــَهمـی کــُدام دَرد از کـُجاسـت …

[پاسخ]

GHaZallllllll__L^VEگفته :

مـجـنـونــ

همیشه مرد نیستـ

گاهی مجنون دخترکی تنهاست که زمانی لیلی کسی بوده…

[پاسخ]

atenaگفته :

مدام گفتی خیالت تخت من وفا دارم

و من چه ساده لوحانه خیالم را تختی کردم برای عشق بازی تو با دیگری…

[پاسخ]

atenaگفته :

همیشه در ریاضیات خوب بودم

ولی …

سالهاست دارم حساب میکنم چگونه من بعلاوه ی تو شد فقط من !

[پاسخ]

atenaگفته :

باید فراموشت کنم

چندیست تمرین می کنم

من می توانم!می شود!

آرام تلقین می کنم

حالم نه اصلا خوب نیست تا بعد بهتر می شود

فکری برای این دل آرام غمگین می کنم

من می پذیرم رفته ای و برنمی گردی همین

خود را برای درک این صد بار تحسین می کنم

کم کم ز یادم می روی این روزگار و رسم اوست

این جمله را با تلخی اش صدبار تضمین می کنم

[پاسخ]

بن تاریکیگفته :

اینروزها کارم عجیب شده…
گاهی خوشحال..
گاهی غمگین تر از غم..
گاهی شعری مینویسم..
و گاهی به کسی هدیه میدهم

گاهی با تو حرف میزنم…
و گاهی با او..
او را که میشناسی؟
او را میگویم…
شبیه توست وبه چرت وپرتهایم گوش میدهد…
چیزی نمیگوید ولی همدم خوبیست…
همیشه میخندد…
و بر دیوار اتاقم آویزان…

امروزهایم عجیب شده…
گاهی میخندم…
گاهی قطره ای اشک..
گاهی خاطره ای مینویسم…
وهرباری کاغذی چماله شده….

‏(نوشته خودم)

[پاسخ]

نازنین پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۲۳ام, ۱۳۹۲ ۲۲:۳۸:

امروزهایم عجیب شده…
گاهی میخندم…
گاهی قطره ای اشک..
گاهی خاطره ای مینویسم…

خیلی قشنگ بود واقعا بهتون تبریک میگم

[پاسخ]