آخرين مطالب
آخرین محصولات
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
موضوعات
ست دستبند 4 تایی مایا انگشتر استیل پروانه گردنبند زنجیری استیل الماسی
انگشتر مذهبی طلاروس انگشتر بوته گل رز انگشتر استیل شاین
گردنبند استیل شاین قرمز کیف پول 123 گردنبند فروهر اصل

در منی و این همه ز من جدا

با منی و دیده ات به سوی غیر

بهر من نمانده راه گفتگو

تو نشسته گرم گفتگوی غیر

غرق غم دلم به سینه می تپد

با تو بی قرار و بی تو بی قرار

وای از آن دمی که بی خبر ز من

بر کشی تو رخت خویش از این دیار

سایه تو اَم به هر کجا روی

سر نهاده ام به زیر پای تو

چون تو در جهان نجسته ام هنوز

تا که برگزینمش به جای تو

شادی و غم منی به حیرتم

خواهم از تو… در تو آورم پناه

موج وحشیم که بی خبر ز خویش

گشته ام اسیر جذبه های ماه

گفتی از تو بگسلم … دریغ و درد

رشته وفا مگر گسستنی است ؟

بگسلم ز خویش و از تو نگسلم

عهد عاشقان مگر شکستنی است ؟

دیدمت شبی به خواب و سرخوشم

وه … مگر به خوابها ببینمت

غنچه نیستی که مست اشتیاق

خیزم و ز شاخه ها بچینمت

شعله می کشد به ظلمت شبم

آتش کبود دیدگان تو

ره مبند … بلکه ره برم به شوق

در سراچه غم نهان تو

فروغ فرخزاد

موضوع : شعر و دل نوشته
نویسنده :   ,   ۶۲ ديدگاه  ,   تاریخ ارسال : ۱۷ تیر, ۱۳۹۲  , 
   
محصولات فروشگاه عاشقانه سایت الون بوی
انگشتر استیل ورساچ انگشتر استیل lovely
پابند استیل پروانه دستبند قلب رنگی
انگشتر طرح کمربند کیف دستی MK
مینی نگین زن انگشتر طرح توپ مروارید
mگفته :

روحش شاد…

[پاسخ]

mگفته :

رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت
راهی بجز گریز برایم نمانده بود
این عشق آتشین پر از درد بی امید
در وادی گناه و جنونم کشانده بود
رفتم که داغ بوسه پر حسرت
ترا
با اشکهای دیده ز لب شستشو دهم
رفتم که نا تمام بمانم در این سرود
رفتم که با نگفته بخود آبرو دهم
رفتم ‚ مگو ‚ مگو که چرا رفت ‚ ننگ بود
عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما
از پرده خموشی و ظلمت چو نور صبح
بیرون فتاده بود یکباره راز ما
رفتم که گم
شوم چو یکی قطره اشک گرم
در لابلای دامن شبرنگ زندگی
رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان
فارغ شوم کشمکش و جنگ زندگی
من از دو چشم روشن و گریان گریختم
از خنده های وحشی طوفان گریختم
از بستر وصال به آغوش سر هجر
آزرده از ملامت وجدان گریختم
ای سینه در حرارت
سوزان خود بسوز
دیگر سراغ شعله آتش زمن مگیر
می خواستم که شعله شوم سرکشی کنم
مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر
روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش
در دامن سکوت بتلخی گریستم
نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها
دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم
*فروغ فرحزاد

[پاسخ]

saloosگفته :

زغم کسی اسیرم که ز من خبر ندارد،عجب از محبت من که در او اثر ندارد،غلط است هر که گوید دل به دل راه دارد،دل من زغصه خون شد دل او خبر ندارد.

[پاسخ]

پسر تنهاگفته :

به آرزوی بچگی ام رسیدم
چقدر دلم می خواست تو صف اول نماز جماعت باشم
این بار نه تنها صف اول ، بلکه جلوتر از صف اول جای گرفتم
حتی جلوتر از پیش نماز
همه به من اقتدا می کنند
چقدر مهم شدم
نماز تمام میشود
همه به سمتم می آیند
روی دست بلندم می کنند
چقدر عزیز شدم
چند قدمی حرکتم می دهند
یکی فریاد می زند : ” بلند بگو لا اله الا الله

[پاسخ]

pani پاسخ در تاريخ تیر ۱۸ام, ۱۳۹۲ ۰۱:۳۵:

khoda nakoneee :((((

[پاسخ]

pani پاسخ در تاريخ تیر ۱۸ام, ۱۳۹۲ ۰۱:۴۱:

pesare tanha matnatun kheili ziba va ba ehsase ama nagin ino midunid hame tu in donya tanhan ama bazam daran zendegi mikonan,,,midunam adama bi vafa shodan khodam ham az mardom zakhm khordam ama hata nazashtam zakhme ghalbamu una darman konan,,,motmaen bashid ke ba khoda mishe darde tanhayi ro tahamol kard,,,chon az zendegi yad gereftam ke nabayad be hichkas del bast va asheghe kasi shod ………..bebakhshid man fozoli kardam ama ghasde badi nadashtam kheili az khondane matnetun narahat shodam : ( bazam sharmande man kasi nisam ke in harfa ro be shoma begam mano bebakhshid….

[پاسخ]

پسر تنها پاسخ در تاريخ تیر ۱۸ام, ۱۳۹۲ ۱۲:۳۰:

خواهش میکنم آجی
این چ حرفیه
بازم ممنون

[پاسخ]

pani پاسخ در تاريخ تیر ۱۹ام, ۱۳۹۲ ۰۰:۴۸:

khahesh mikonam dadashe maham

سایه یخ زده پاسخ در تاريخ تیر ۱۸ام, ۱۳۹۲ ۱۴:۲۱:

این شده آرزوی من…
که جلوتر از همه تو صفه نماز بیاستم…
همه به من اقتدا کنن…
پانی جان و پسره تنها ببخش ک من دخالت میکنم تو صحبتتاتون ولی چون یه ذره با پسره تنها همدردم نشد ساکت بمونم…
شاید با این تفاوت که پسره تنها هنوز به خدا امیدواره ولی من دیگه از خدا هیچی نمیخوام…
دیگه بهش نمیگم چی بهم بده یا چرا این بلا سره من اومد چون اصلا به من توجه نمیکنه…
من از خدا خیلی گلایه دارم…و تنها چیزی ک ازش خواستم اینه ک منو به آرزوی بچگیم برسونه…
بازم ببخشید بچه ها ک من دخالت کردم….

[پاسخ]

پسر تنها پاسخ در تاريخ تیر ۱۸ام, ۱۳۹۲ ۲۰:۵۱:

سایه یخ زده تا اونجایی ک من یادمه شما میگفتین ک ب خدا امید داشته باشین و از این حرفا:(

[پاسخ]

سایه یخ زده پاسخ در تاريخ تیر ۲۰ام, ۱۳۹۲ ۱۸:۱۷:

آره راست میگی من به خدا امید داشتم ولی اخیرا برام مشکلاتی بوجود اومد البته قبلنم بود ولی من جدیش نمیگرفتم ولی با این مشکل واقعا فهمیدم خدا منو فراموش کرده
خودم همش به دیگران امیدواری میدادم ولی باید یکی پیدا بشه به خودم امیدواری بده….

pani پاسخ در تاريخ تیر ۱۹ام, ۱۳۹۲ ۰۰:۵۴:

سایه ی یخ زده نگو اینا رو عزیزدلم ما هر چی میکشیم از بنده های خداست وگرنه خدا اونقدر مهربونه که تو ذهن ما نمیگنجه…یه موقعی به دادت میرسه که انتظارشم نداری و همه ی درها به روت بسته شده………هیچ موقع از رحمت خدا ناامید نشو عزیزم ما انسانها فقط با امدی زنده ایم….صبر داشته باش به زودی رحمت خدا رو میبینی….من شعار نمیدم فقط چیزی رو که حس کردم میگم <3

[پاسخ]

سایه یخ زده پاسخ در تاريخ تیر ۲۰ام, ۱۳۹۲ ۱۸:۱۸:

مرسی پانی عزیز
شاید از خدا گله کنم ولی همش میگم توکل بخدا….

mahdis پاسخ در تاريخ تیر ۲۰ام, ۱۳۹۲ ۱۱:۱۱:

۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ta like dasht
foqolade bood.merc pesare tanha

[پاسخ]

پسر تنها پاسخ در تاريخ تیر ۲۰ام, ۱۳۹۲ ۱۲:۴۶:

merc

[پاسخ]

رهاگفته :

چه باشکوه…واقعا عالی بود

[پاسخ]

سایه یخ زدهگفته :

یه زمانی از محبّت خار ها گُل میشدن
الآن دیگه از محبّت گُل ها هم هار میشوند….

[پاسخ]

سایه یخ زدهگفته :

ای ستـآره ! ای ستـآره ی غریـب
مـآ اگـر ز خاطـر خـدا نرفتـه ایـم ،
پـس چـرا به داد مـآ نمی رسد ؟؟
مـآ صـدای گریـه ـمان به آسمـان رسیـد
از خـدآ چـرآ صـدا نمی رسـد ؟…!

فریـدون مشیـری

[پاسخ]

سایه یخ زدهگفته :

خداوندا! درای آخرین زوز های ماه شعبان دل عزیزانمان را چنان در جویبار زلال رحمتت شستشو ده که…
هرکجا تردیدی هست ایمان
هرکجازخمی هست مرهم
هرکجا نومیدی هست امید
وهرکجانفرتی هست عشق به خدا جای آن را فراگیرد تابه میهمانی خدابرویم

[پاسخ]

saloos پاسخ در تاريخ تیر ۲۰ام, ۱۳۹۲ ۱۷:۰۴:

خعلی قشنگ بود
***الهی آمین***

[پاسخ]

سایه یخ زدهگفته :

سلام خدای مهربون من…
میدونم چند وقته بهت سر نزدم، میدونم ازم دلخوری، میدونم پر از بار گناهم !
خدا جون دلم واست خیلی تنگ شده!
یه مدته بودنت توی زندگیم کمرنگ شده!
خدا جون نمیدونم چرا دیگه صدای اذونت آرومم نمیکنه !
یه مدته شنیدن صدای “الله اکبر ” اذونت مضطربم میکنه !
خدا جون … تو کمکم کن !!
نذار از تو تهی بشم ، نذار با نبودنت بمیرم !

[پاسخ]

soma پاسخ در تاريخ تیر ۲۰ام, ۱۳۹۲ ۱۱:۰۱:

عزیزم فدات بشم تو این ماه مبارک رمضان دعات میکنم تا دوباره حضور خدا رو تو زندگیت احساس کنی امیدوارم که هرچه زودتر بهش برسی واروم بشی.

[پاسخ]

سایه یخ زده پاسخ در تاريخ تیر ۲۰ام, ۱۳۹۲ ۱۸:۲۲:

فدای تو عزیزم….
انشالا…

[پاسخ]

سایه یخ زدهگفته :

وقت آن رسیده بود که سفری کنم ..
تا خود ..
تا خدا …
باید با او به سخن بنشینیم..
مگر نه اینکه او خدای من است ؟
مگر نه اینکه ما بنده ی اوئیم؟
مگر نگفته بود بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را ….
میخوانمش
میخوانمش
بی وقفه …
جوابی نمیآید
یا خواب است …
یا
او هم فراموشم کرد

[پاسخ]

سایه یخ زدهگفته :

هـــر بار کـه دلــم هـــوای خـــــــدا کـــرد …
نــــه !
هــر بار کـه خـــــــدا یــاد ِ دلــم کــــرد …
تـنـم لــرزید …
نــه از خــــــدا …
از خــــودم !
که از شــیطــان هـــم شـیطـان تــَر شــدم …
نـگـاهم را مــی دزدم …
مبادا چشــمم در چشـــم خدا گــــیر کند …

[پاسخ]

nafasگفته :

nafasam migirad, dar havai ke nafas haye to nist….

[پاسخ]

سایه یخ زدهگفته :

تو کلاس درس خدااونی ک ناشکری میکنه رد میشه!اونی ک ناله میکنه تجدید میشه!اونی ک صبر میکنه قبول میشه!اونی ک شکر میکنه شاگرد ممتاز میشه دعا میکنم شاگردان ممتاز خدا باشیدشما هم دعا کنید همکلاس بشیم;)

[پاسخ]

سایه یخ زدهگفته :

بهانه هایت برای رفتن چه بچه گانه بود
چه بیقرار بودی زودتر بروی
از دلی که روزی بی اجازه وارد آن شده بودی…
من سوگوار نبودنت نیستم !!
من شرمسار این همه تحملم …

[پاسخ]

سایه یخ زدهگفته :

پدرم خیال می کرد آدم وقتی درحجره خودش تنها باشد، تنهاست.

نمی دانست که تنهایی را فقط در شلوغی میشه حس کرد…

[پاسخ]

سایه یخ زدهگفته :

ب قیمت سپید شدن موهایم تمام شد..‏
ولی آموختم که
ناله ام سکوت باشد،
گریه ام لبخند،
و تنها همدمم خدا..

[پاسخ]

سایه یخ زدهگفته :

مرد جوان وارد طلا فروشی شد و حلقه ای را انتخاب کرد.طلا فروش پرسید : ” آیا میخواهید داخل حلقه نوشته ای حک شود؟” مرد جوان گفت : بله، لطفا حک شود : تقدیم به عزیز ترینم آلیس”
طلا فروش پرسید : آلیس خواهر شماست؟
مرد گفت : نه او دختری است که قراره باهم نامزد شویم.
طلا فروش گفت : من اگر جای شما بودم این را داخل حلقه نمینوشتم. اگر نظر شما با او عوض شود دیگر نمیتوانید از این حلقه استفاده کنید .
مرد گفت : ” پیشنهاد شما چیست؟”
طلا فروش گفت : این را پیشنهاد میکنم ” به اولین و آخرین عشقم”
با این کار شما میتوانید از این حلقه بارها استفاده کنید .من خودم همین کار را کردم …!!

[پاسخ]

لیلاگفته :

غمگیــنم همانندِ.

خدا … که دیشب
با تمام عظمتش
صادقانـه اعــتراف کرد :
دیگر کـــاری از دسـتم بر نمی آیـد…

[پاسخ]

لیلاگفته :

ای ستـآره ! ای ستـآره ی غریـب
مـآ اگـر ز خاطـر خـدا نرفتـه ایـم ،
پـس چـرا به داد مـآ نمی رسد ؟؟
مـآ صـدای گریـه ـمان به آسمـان رسیـد
از خـدآ چـرآ صـدا نمی رسـد ؟…!

فریـدون مشیـری

[پاسخ]

المیراگفته :

دوست می دارمـش … امـّـا …
می تـرسم بـگویــم و بگـویـد : ” مرسـی !! ”
یــا بگویـد بـه این دلـیـل و آن دلـیـل دوسـتـم نـدارد …
یــا چـه می دانـم …
مثـل خیـلیـهـا بگـویـد لیـاقـتـم بـیـشـتـر از این حرفـهاسـت …
می تـرسـم از اینــکـه
هـرچـیـزی بـگویـد جُـز :
” مــَــن هـم دوسـتت دارم … ”

[پاسخ]

المیراگفته :

این روزها که جرات دیوانگی کم است
بگذار باز هم به تو برگردم !
بگذار دست کم ، گاهی تو را به خواب ببینم !
بگذار در خیال تو باشم !
بگذار . . .
بگذریـم !

[پاسخ]

المیراگفته :

مردم این روزها قیمت هر چیزی رو میدونن ،
ولی ارزش هیچی رو نمیدونن …

[پاسخ]

المیراگفته :

تنهایی … دیوار … قهوه های سر رفته از حوصله ام
اتاقی که چهار تاق باز ، روی من خوابیده
چشم هایی که از ساعت ، کار افتاده ترند
و شانه های تو ، که زیر بارِ باران نمی روند
باید گریه ام را روی بی کسی هایم تنظیم کنم
و این یعنی تنهایی

[پاسخ]

المیراگفته :

شب آخر بهم گفت:
کاش لحظه های بودنت هم به اندازه ی لحظه های نبودنت طولانی بود…
خدایا مواظبش باش…

[پاسخ]

المیراگفته :

درد یعنی آدم از اون همه آرزوی بچگی

فقط بزرگ بشی…

[پاسخ]

المیراگفته :

تا روزی کــه بــود،
دســت هــایــش بــوی گــل ســرخ مــی داد!
از روزی کــه رفــت
گــل هــای ســرخ
بــوی دســت هــای او را مــی دهنــد . . .

[پاسخ]

المیراگفته :

چـتـرتــــ را بگــــیر . . .
چشــــــــــم های من . . .
بزرگ شده ی بارانند . .

[پاسخ]

المیراگفته :

مــــاه را
بیشــــتر از همه دوست می داشتی
و حالا
ماه، هر شب
تـــو را به یاد مـــن می آورد
می خواهم فراموشت کنم
اما این مــــاه
با هیچ دســـتمالی
از پنجــــره پــاک نمی شـــود . . .

[پاسخ]

المیراگفته :

راستی خدا
دلم هوای دیروز را کرده
هوای روزهای کودکی را
دلم میخواهد مثل دیروز قاصدکی بردارم
آرزوهایم را به دستش بسپارم تا برای تو بیاورد
دلم میخواهد دفتر مشقم را باز کنم و دوباره تمرین کنم
الفبای زندگی را
میخواهم خط خطی کنم تمام آن روزهایی که دل شکستم و دلم را شکستند
دلم میخواهد این بار اگر معلم گفت در دفتر نقاشی تان
هر چه میخواهید بکشید
این بار تنها و تنها نردبانی بکشم به سوی تو
دلم میخواهد این بار اگر گلی را دیدم
آن را نچینم
دلم میخواهد …
می شود باز هم کودک شد؟؟
راستی خدا!
دلم فردا هوای امروز را می کند

[پاسخ]

هانىگفته :

درقبرهستم!
خوابیده به پهلوی راست!
گوش چسبانده به خاک منتظرشنیدن صدای گام هایش….
فاتحه بهانه است!!!
“من هنوز عاشقش هستم”

[پاسخ]

mahdis پاسخ در تاريخ تیر ۲۰ام, ۱۳۹۲ ۱۱:۱۳:

kheeiiiiiiiiiiiiiiili qashang bud merc

[پاسخ]

سحرگفته :

ترسم ازاین است که توام یار وفادارنباشی
عاشق کش معشوق نگه دار نباشی
من از ترس عشق تو دوصد بار بمیرم
تواز دل من خبردار نباشی
سلام
من واقعا احساس تنهایی میکنم مسعود عزیز سایتت واقعا به قلبم ارامش میده .
د

[پاسخ]

soma پاسخ در تاريخ تیر ۲۰ام, ۱۳۹۲ ۱۱:۱۴:

اره سایت اقا مسعود حرف نداره ولی من وقتی میام تو سایت دلم گریه میخواد وقتی دردلا رو میخونم ومیفهمم که ادما چقدر بیرحمند با دل هم دیگه بازی میکنن و بعد میرن ودیگه سراغی ازش نمیگیرن تا ببینن طرف در چه حالیه انگار دیگه عذاب وجدان معنی نداره و کسی وجدان نداره زندگی تو این دنیا بی معنی میشه وقتی این چیزا رو میفهمی یا بهشون فکر میکنی
ولی یه چیزه دیگه در مورد سایت انگار چسب ۱۲۳داره اگه بیای دیگه نمیتونی بری شاید نیای نظر بدی اما میای ونظرات ومیخونی

[پاسخ]

mahdisگفته :

داستان غمگین “شب نحس”
آن شب شب نحسی بود …

با او تماس گرفت : چرا ؟ مگه من چی کار کردم ؟

دختر در جوابش : تو … نه عزیزم تو خیلی پاکی … ولی من … تو لیاقتت بیشتر از منه …

گفت : این حرفا چیه ؟ تو می دونی یا من ؟ من دوست دارم … به خدا بدون تو می میرم …

دختر گفت : این از اون دروغا بودا … ولم کن … ازت خسته شدم … تو زیادی عاشقی …

پسر : مگه بده آدم عاشق باشه … ؟

دختر : آره واسه من بده … عشق دروغه …

پسر : نه به خدا من عاشقتم …

دختر : ولم کن حوصلتو ندارم …

پسر آهی کشید و گفت نه تو رو خدا نمی خوام از دستت بدم …

صدای قطع شدن مکالمه آمد …

تازه به خانه رسیده بود … وارد اتاقش شد و با دیدن عکس او در پشت زمینه ی کامپیوترش ، اشکش جاری شد …

آهنگ مورد علاقه ی او را گذاشت تا پخش شود …

به اواسط آهنگ رسیده بود که بغضش ترکید …

بود و نبودم … همه وجودم … آروم جونم … واست می خونم … دل نگرونم اگه نباشی بدون چشمات مگه میتونم ؟

گرمی دستات … برق اون نگاه … یادم نمیره طعم بوسه هات … کاشکی بدونی اگه نباشی … می شکنه قلبم بی تو و صدات …

و می گریست …

بدون شام خوردن به رختخواب رفت … و با فکر او به خواب …

ساعت ۳:۱۲ بامداد بود … از جا پرید … خواب او را دیده بود …

بلند شد و روی تختش نشست … به بی معنی بودن زندگی بدون او پی برده بود …

نمی خواست دیگر با هیچ کسی باشد … پیامکی ارسال کرد :

” الان که این پیامک رو می خونی جسمم با تو غریبه شده ولی بدون روحم همیشه دوست داره ، دیدار به روز بیداری بدن ها … دوستت دارم … بای ”

به بیرون از اتاقش رفت … داخل آشپز خانه شد …

پنجره ی آشپز خانه به اندازه ی او بزرگ بود …

داخل کوچه را نگاهی کرد …

سکوت در کوچه ی ساختمانشان فریاد می کشید …

پنجره را باز کرد …

با باز شدن پنجره ، شب به داخل خانه نفوذ کرد …

پاهایش را از پنجره بیرون گذاشت … و بدنش هنوز لب پنجره بود …

و وداع کرد …

صدایی سرد از کوچه آمد … ساعت ۳:۳۴ دقیقه بامداد بود … جسمی به پایین افتاده بود …

نخواست مزاحم کسی بشود برای همین نیمه شب را انتخاب کرد …

و روحش به آرامش ابدی رسید و جسمش نسیب خاک شد … همانطور که از خاک آمده بود …

صبح مادرش قبل از اینکه به آشپز خانه برسد داخل اتاق پسر شد …

پسر را نیافت …

ولی گوشی او را در حال زنگ خوردن دید …

تماس هایی پشت سر هم و بی وقفه از یک دختر …

و ده ها پیام یکسان در گوشی دید که تازه از طرف دختر ارسال شده بودند :

” نه تورو خدا نه … نمی خوام دیگه ازت جدا باشم …. فکر کن حرفای دیشبم فقط یه شوخی بود …

تورو خدا ازم جدا نشو …. بخدا منم دوستت دارم ”

زمان ارسال پیام ساعت ۳:۳۵ دقیقه ی بامداد بود …

و مادر … وارد آشپز خانه شد … طبق عادت از پنجره به پایین نگاهی کرد ….

[پاسخ]

mahdisگفته :

داستان گریه آور عاشقانه دختر و پسر (قلب)
پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم.

تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از پسر خبری نبود..دختر با خودش میگفت :میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی..ولی این بود اون حرفات..حتی برای دیدنم هم نیومدی…شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید…

چشمانش را باز کرد..دکتر بالای سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دکتر گفت نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید..درضمن این نامه برای شماست..!
دختر نامه رو برداشت.اثری از اسم روی پاکت دیده نمیشد. بازش کرد و درون آن چنین نوشته شده بود:

سلام عزیزم.الان که این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری که قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم این کارو انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.(عاشقتم تا بینهایت)

دختر نمیتوانست باور کند..اون این کارو کرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..

آرام اسم پسر را صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد..و به خودش گفت چرا هیچوقت حرفاشو باور نکردم…

[پاسخ]

mahdisگفته :

هنوز گاهی میان آدمها گم می‌شوم
کوچه‌ها را بلد شدم
خیابان‌ها را بلد شدم
ماشین‌ها را، مغاز‌ه‌ها را
رنگ‌های چراغ قرمز را
……جدول ضرب را حتی
دیگر در راه هیچ مدرسه‌ای گم نمی‌شوم
ولی هنوز گاهی میان آدمها گم می‌شوم
آدمها را بلد نیستم!

[پاسخ]

mahdisگفته :

داستان عاشقانه گریه دار

پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم…ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم

سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود…اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به

وضوح حس می کردیم…

می دونستیم بچه دار نمی شیم…ولی نمی دونستیم که مشکل از کدوم یکی از

ماست…اولاش نمی خواستیم بدونیم…با خودمون می گفتیم…عشقمون واسه یه

زندگی رویایی کافیه…بچه می خوایم چی کار؟…در واقع خودمونو گول می زدیم…

هم من هم اون…هر دومون عاشق بچه بودیم…

تا اینکه یه روز

علی نشست رو به رومو

گفت…اگه مشکل از من باشه …تو چی کار می کنی؟…فکر نکردم تا شک کنه که

دوسش ندارم…خیلی سریع بهش گفتم…من حاضرم به خاطر

تو رو همه چی خط سیاه بکشم…علی که انگار خیالش راحت شده بود یه نفس

راحت کشید و از سر میز بلند شد و راه افتاد…

گفتم:تو چی؟گفت:من؟

گفتم:آره…اگه مشکل از من باشه…تو چی کار می کنی؟

برگشت…زل زد به چشام…گفت:تو به عشق من شک داری؟…فرصت جواب ندادو

گفت:من وجود تو رو با هیچی عوض نمی کنم…

با لبخندی که رو صورتم نمایان شد خیالش راحت شد که من مطمئن شدم اون

هنوزم منو دوس داره…

گفتم:پس فردا می ریم آزمایشگاه…

گفت:موافقم…فردا می ریم…

و رفتیم…نمی دونم چرا اما دلم مث سیر و سرکه می جوشید…اگه واقعا عیب از من

بود چی؟…سر

خودمو با کار گرم کردم تا دیگه فرصت

فکر کردن به این حرفارو به خودم ندم…

طبق قرارمون صبح رفتیم آزمایشگاه…هم من هم اون…هر دو آزمایش دادیم…بهمون

گفتن جواب تا یک هفته دیگه حاضره…

یه هفته واسمون قد صد سال طول کشید…اضطرابو می شد خیلی اسون تو چهره

هردومون دید…با

این حال به همدیگه اطمینان می دادیم

که جواب ازمایش واسه هیچ کدوممون مهم نیس…

بالاخره اون روز رسید…علی مث همیشه رفت سر کار و من خودم باید جواب ازمایشو

می گرفتم…دستام مث بید می لرزید…داخل ازمایشگاه شدم…

علی که اومد خسته بود…اما کنجکاو…ازم پرسید جوابو گرفتی؟

که منم زدم زیر گریه…فهمید که مشکل از منه…اما نمی دونم که تغییر چهره اش از

ناراحتی بود…یا از

خوشحالی…روزا می گذشتن و علی روز به روز نسبت به من سردتر و سردتر می

شد…تا اینکه یه روز که دیگه صبرم از این رفتاراش طاق شده بود…بهش

گفتم:علی…تو

چته؟چرا این جوری می کنی…؟

اونم عقده شو خالی کرد گفت:من بچه دوس دارم مهناز…مگه گناهم چیه؟…من

نمی تونم یه عمر بی بچه تو یه خونه سر کنم…

دهنم خشک شده بود…چشام پراشک…گفتم اما تو خودت گفتی همه جوره منو

دوس داری…گفتی حاضری بخاطرم قید بچه رو بزنی…پس چی شد؟

گفت:آره گفتم…اما اشتباه کردم…الان می بینم نمی تونم…نمی کشم…

نخواستم بحثو ادامه بدم…پی یه جای خلوت می گشتم تا یه دل سیر گریه کنم…و

اتاقو انتخاب کردم…

من و علی دیگه با هم حرفی نزدیم…تا اینکه علی احضاریه اورد برام و گفت می خوام

طلاقت بدم…یا زن بگیرم…نمی تونم خرج دو نفرو با هم بدم…بنابراین از فردا تو واسه

خودت…منم واسه خودم…

دلم شکست…نمی تونستم باور کنم کسی که یه عمر به حرفای قشنگش دل خوش

کرده بودم…حالا به همه چی پا زده…

دیگه طاقت نیاوردم لباسامو پوشیدمو ساکمم بستم…برگه جواب ازمایش هنوز توی

جیب مانتوام بود…

درش اوردم یه نامه نوشتم و گذاشتم روش و هر دو رو کنار گلدون گذاشتم…احضاریه

رو برداشتم و از خونه زدم بیرون…

توی نامه نوشت بودم:

علی جان…سلام…

امیدوارم پای حرفت واساده باشی و منو طلاق بدی…چون اگه این کارو نکنی خودم

ازت جدا می شم…

می دونی که می تونم…دادگاه این حقو به من می ده که از مردی که بچه دار نمی

شه جدا شم…وقتی جواب ازمایشارو گرفتم و دیدم که عیب از توئه…باور کن اون قدر

برام بی اهمیت بود که حاضر

بودم برگه رو همون جاپاره کنم…

اما نمی دونم چرا خواستم یه بار دیگه عشقت به من ثابت شه…

توی دادگاه منتظرتم…امضا…مهناز

[پاسخ]

mahdisگفته :

چه سخته در جمع بودن ولی در گوشه ای تنها نشستن

به چشم دیگران چون کوه بودن ولی در خود به آرامی شکستن . . .

.

[پاسخ]

mahdisگفته :

روزی با خودم فکر میکردم که اگر او را با غریبه ای ببینم شهر را به آتش میکشم

اما الان حتی حاضر نیستم کبریتی روشن کنم تا ببینم او کجاست . . .

.

[پاسخ]

mahdisگفته :

داستان دیو و دلبر رو شنیدی؟

دلبر عاشق دیو شد و وقتی که بهش گفت که دوسش داره طلسم دیو شکست و تبدیل به آدم شد.

حالا قصه ی منو گوش کن:
زمانی عاشق یه آدم شدم ولی وقتی تا بهش گفتم دوسش دارم به دیو سنگدل تبدیل شد.

من هنوزم دیو رو دوست دارم حتی اگه دلبرش من نباشم..!

[پاسخ]

saloos پاسخ در تاريخ تیر ۲۰ام, ۱۳۹۲ ۱۵:۵۰:

اره….
گاهی اوقات اینجوریه

[پاسخ]

mahdisگفته :

داستان عاشقانه ی غمگین و گریه دار و غم انگیز…

در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد

گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا

می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل

او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.

دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می

شد.

در ۱۹ سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه

یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی

با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن

شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.

روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت

چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن

بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر

یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.

دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ

التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی

قفسه اش به شش تا رسیده بود.

دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با

دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر

کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس

و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.

زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد.

شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از

آن توست… و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.

ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال

ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران

شد و به جستجویش رفت.. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت

بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما

دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید.

زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول

های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و ۲۰ درصد سهام

شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم،

مگر نه؟

پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد.

چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به

مراسم عروسی اش

نرفت.

مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در

بیمارستان یک ستاره زیبا

می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را

بازشناخت و گفت: در

قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟

پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.

مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش

یک ستاره زیبا را در

دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟

مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا

کردی؟ کودک جواب

داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.

پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟

پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟

کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود::

معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که

بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد.

[پاسخ]

saloos پاسخ در تاريخ تیر ۲۰ام, ۱۳۹۲ ۱۶:۱۲:

مر۳۰ مهدیس جون
قبلا این داستان خونده بودم اعتراف میکنم این داستان یکی از زیباترین داستانهای کوتاست که تا به حال خوندم
به عشقمم دادم خوندش میدونی بهم چی گفت؟؟؟!!!!
گفتش منکه هیچوقت دوس ندارم همچین اتفاقی تو زندگیم بیفته
منم گفتم قانون زندگی خیلی از مرداست
و حالا این قانون محقق شد
بازم ممنون ازت منو بردی به عمق خاطراتم….

[پاسخ]

mahdis پاسخ در تاريخ تیر ۲۰ام, ۱۳۹۲ ۲۳:۴۲:

khahesh mikonam azizam:(
are hame marda namardan:((hich mardi ehsas nadare:((
kodum pesario didi k ehsas dashte bashe ya vasash eshq mohem bashe?:(:(

[پاسخ]

mahdisگفته :

دوستای خوبم امیدوارم از داستان های بالا یی خوشتون بیاد!دل منکه خیلی گرفتتتتت:(

[پاسخ]

saloosگفته :

گریز و درد

رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت
راهی بجز گریز برایم نمانده بود
این عشق آتشین پر از درد بی امید
در وادی گناه و جنونم کشانده بود
رفتم که داغ بوسه پر حسرت ترا
با اشکهای دیده ز لب شستشو دهم
رفتم که نا تمام بمانم در این سرود
رفتم که با نگفته بخود آبرو دهم
رفتم ‚ مگو ‚ مگو که چرا رفت ‚ ننگ بود
عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما
از پرده خموشی و ظلمت چو نور صبح
بیرون فتاده بود یکباره راز ما
رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم
در لابلای دامن شبرنگ زندگی
رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان
فارغ شوم کشمکش و جنگ زندگی
من از دو چشم روشن و گریان گریختم
از خنده های وحشی طوفان گریختم
از بستر وصال به آغوش سر هجر
آزرده از ملامت وجدان گریختم
ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز
دیگر سراغ شعله آتش زمن مگیر
می خواستم که شعله شوم سرکشی کنم
مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر
روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش
در دامن سکوت بتلخی گریستم
نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها
دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم
فروغ فرخزاد

[پاسخ]

saloosگفته :

یادی از گذشته

شهریست در کنار آن شط پر خروش
با نخلهای در هم و شبهای پر ز نور
شهریست در کناره آن شط و قلب من
آنجا اسیر پنجه یک مرد پر غرور
شهریست در کناره آن شط که سالهاست
آغوش خود به روی من و او گشوده است
بر ماسه های ساحل و در سایه های نخل
او بوسه ها ز چشم و لب من ربوده است
آن ماه دیده است که من نرم کرده ام
با جادوی محبت خود قلب سنگ او
آن ماه دیده است که لرزیده اشک شوق
در آن دو چشم وحشی و بیگانه رنگ او
ما رفته ایم در دل شبهای ماهتاب
با قایقی به سینه امواج بیکران
بشکفته در سکوت پریشان نیمه شب
بر بزم ما نگاه سپید ستارگان
بر دامنم غنوده چو طفلی و من ز مهر
بوسیده ام دو دیده در خواب رفته را
در کام موج دامنم افتاده است و او
بیرون کشیده دامن در آب رفته را
اکنون منم که در دل این خلوت و سکوت
ای شهر پر خروش ترا یاد میکنم
دل بسته ام به او و تو او را عزیز دار
من با خیال او دل خود شاد میکنم
فروغ فرخزاد

[پاسخ]

مجیـــــــــــــــــــــــــد دلبنـــــدمگفته :

وقتی که گریه ام میگیره ٬ دلم میگه مبارکه

قدر اشکاتو بدون ٬ هنوز چشات بی کلکه

وقتی که گریه ام میگیره ٬ یه آسمون بارونیم

اما به کی بگم خدا ٬ من تو دلم زندونیم؟

سرمو بالا میگیرم ٬ کسی جوابم نمیده

خیلی شباست یه رهگذر ٬ به گریه هام نخندیده

چه روز و روزگاریه ٬ منو یه دنیا بی کسی

شدم یه مشت خاطره ٬ یه کوره ی دلواپسی

میخوام تلافی نکنم ٬ غربت دل رو میشکنم

دارم به جرم سادگیم ٬ چوب حراجم میزنند

تو این ولایت غریب ٬ دلمرده ها عزیز ترند

قحطی عشق عاشقاست ، قلبهای سنگی میخرنند

[پاسخ]