آخرين مطالب
آخرین محصولات
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
موضوعات
ست دستبند 4 تایی مایا انگشتر استیل پروانه گردنبند زنجیری استیل الماسی
انگشتر مذهبی طلاروس انگشتر بوته گل رز انگشتر استیل شاین
گردنبند استیل شاین قرمز کیف پول 123 گردنبند فروهر اصل
   
محصولات فروشگاه عاشقانه سایت الون بوی
انگشتر استیل ورساچ انگشتر استیل lovely
پابند استیل پروانه دستبند قلب رنگی
انگشتر طرح کمربند کیف دستی MK
مینی نگین زن انگشتر طرح توپ مروارید
مجیــــــــــــــــــــــــــددلبندمگفته :

دردهای من

جامه نیستند

تا ز تن در اورم

چامه و چکامه نیستند

تا به رشته سخن در اورم

نعره نیستند

تا ز نای جان در اورم

دردهای من نگفتنی..

دردهای من نهفتنی است

دردهای من

گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست

درد مردم زمانه است

مردمی که چین پوستینشان

مردمی که رنگ روی آستینشان

مردمی که نام هایشان

جلد کهنه شناسنامه هایشان

درد می کند

ولی من..

من تمام استخوان بودنم

لحظه های ساده سرودنم

درد می کند

انحنای روح من

شانه های خسته غرور من

تکیه گاه بی پناهی دلم …

شکسته است

دردهای پوستی کجا؟

“درد دوستی” کجا؟

دفتر مرا

دست درد میزند ورق

شعر تازه مرا

درد گفته است

درد هم شنفته است.

پس در این میانه من

از چه حرف میزنم؟

درد حرف من نیست

“درد” نام دیگر من است

” من چگونه خویش را صدا کنم…؟

[پاسخ]

مجیــــــــــــــــــــــــــددلبندمگفته :

تلفن همراه پیرمردى که توى اتوبوس کنارم نشسته بود زنگ خورد …
پیرمرد به زحمت تلفن را با دستهاى لرزان از جیبش درآورد ، هرچه تلفن را در مقابل صورتش عقب و جلو کرد نتوانست اسم تماس گیرنده را بخواند … رو به من کرد و گفت ببخشید ، چی نوشته ؟
گفتم نوشته “همه چیزم” ؛ پیرمرد : الو ، سلام عزیزم …
یهو دستش را جلوى تلفن گرفت و با صداى آرام و لبخندى زیبا و قدیمى به من گفت : همسرمه … مادر بچه هامه …

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

بوسه را ما اختراع کردیم
وقتی نان شب نداریم/ببوسیم همدیگر را/سیر شویم
وقتی آزادی نیست/زیر پتو ببوسیم/رها شویم
جنگ شود/با آخرین بوسه مست کنیم و به دل دشمن بزنیم
بوسه مرفین خوبی است برای ما آدم ها؟؟؟

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

معشوقـــــــــه ای پیدا کرده ام بنام روزگـــــــــار..
این روزها مرا ســـــــــخت در آغوش خویش به بـــــــــازی گرفته است…

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

چه رسم تلخی است!!
توبی خبرازمن وتمام من درگیرتو!

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

“عادت”چه طعم تلخی دارد…
وقتی آن را با عشق اشتباه بگیری…

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

نمیدانی چه دردی دارد!
وقتی حالم…
درواژه ها هم نمیگنجد…

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

“حوا”
نام تمام زنان سرزمین من است!
زنانى که هرصبح به امید ذره اى عشق بیدارمیشوند و شب با ناامیدى، امید ناامید مانده را به خاک میسپارند و فرو میدهند!
بغض هاى بیصدا شبانه اش را در بستر خیس اشک هاى هرشب،از هرزگى هاى ذهن بیمار مردى که آدم نام گرفته…

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

لیاقت میخواهد بودن در شعرهای دختری که با تمام عشقش نبودنت را اشک میریزد،تعجب نکن!در بی لیاقتی تو شکی نیست اینجا دلیل بودنت میان بغض هایم خریت خودم است نه لیاقت تو. . . !

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

نه اینکه زانو زده باشم…نه!
فقط نبودنت سنگین است!
همین…

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

بعضی وقتابایدیقه ی احساساتموبگیرم بزنم توگوشش
باتمام قدرت سرش دادبزنم
بگم خفه شودیگه!
بسه تاالان هرچی کشیدم بخاطرتوبوده!!!…

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

کاش ما آدم ها هم مثل گربه ها با یه بو کشیدن میفهمیدیم که هرآشغالی ارزش وقت گذاشتن ندارد…

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

نفس میکشم ک به جای مرده خا کم نکنند؛ا
ینگونه است حال من چیزی نپرس….

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

همچون ساعت شنى شده ام که نفس هاى آخرش را میزند و التماس میکند یکى پیدا شود و برش گرداند…
من هم…نه…!!
لطفأ برم نگردانید!!
بگذارید تمام شوم…

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

ماه را بیشتر از همه دوست میداشتى…
و حالا ماه هرشب تورا یاد من می آورد.میخواهم فراموشت کنم اما این ماه با هیچ دستمالى از پنجره پاک نمیشود!!

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

هستند کسانی که از شدت دلتنگی به کما رفته اند!
حرف نمیزنند…
راه میروند…!
نفس میکشند…
ولی چیزی را حس نمیکنند!
فقط فکرمیکنند و فکرمیکنند و فکرمیکنند….!

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

سکوت میکنم…
شاید با سکوت من…
تو بیدار شوى…!

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

کجا!!؟
همین جاست آغوش من!
که روزى هزار بار میخوانمت که بیا و تو…
هر بار…
با شیطنت تمام!
صدا نازک میکنى…
و باز هم میپرسى:
کجا!!؟

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

خسته ام از تظاهر به ایستادگى…
از پنهان کردن زخم هایم…
زور که نیست!
دیگر نمیتوانم بی دلیل بخندم و با لبخندى مسخره،وانمود کنم که همه چیز روبه راه است!
اصلأ دیگر نمیخواهم که بخندم…
میخواهم لج کنم…!
باخودم…باتو…باهمه ى دنیا…!
چقدر بگویم فردا روز دیگریست و امروز بیاید و مثل هر روز باشى؟
خسته ام…
ازتو…از خودم…از همه ى زندگی…
میخواهم بکشم کنار!
ازتو…ازخودم…از زندگى…
دیگه نمیتونم…
بفهم…!!!

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

واژه ها می آیند و میروند…
فقط دلتنگى توست که پایه ثابت شعرهاى من است…!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تقدیم به همه شما دوستای عزیزم…
من امسال کنکور دارم…و چند هفته پیشم تصمیم گرفتنم که این ۳ماهه اخرو خوب درس بخونم و کمتر به سایت سر بزنم…ولی دلم براتون تتگ شد..و تصمیم گرفتم که دوباره برگردم..!!!

[پاسخ]

سمیرا پاسخ در تاريخ فروردین ۴ام, ۱۳۹۲ ۲۱:۴۲:

عزیز واسه سر زدن به این سایت وقت زیاده….ولی کنکور فقط یه باره….وقتو فعلا باید بذاری رو درست که بعدا پشیمون نشی وقتایی رو که میتونستی بیشتر بخونی و نخوندی…!!!
به نظرم
آدم هیچ وقت نباید کاری رو بکنه که بعدا بخواد خودشو سر زنش کنه …!!!پس اگه فک میکنی شاید یه روزی خودتو سرزنش کنی به خاطر این کار پس بهتره انجامش ندی..!!
این یه توصیه دوستانه بود…:)

[پاسخ]

مسعود پاسخ در تاريخ فروردین ۴ام, ۱۳۹۲ ۲۳:۵۷:

بعد کنکور بیا همه ی مطالب رو یجا بخون انقد حال میده!جی می گم یا مثلا روزی ۳۰ دقیقه وقت بذار واسه خوندن پیام ها…

[پاسخ]

مجیــــــــــــــــــــــــــددلبندم پاسخ در تاريخ فروردین ۵ام, ۱۳۹۲ ۰۰:۵۹:

سلام منم با نظر سمیرا ی عزیز و آقا مسعود موافقم.ما هم دلمون واست تنگ میشه ایشالا که موفق میشی.

[پاسخ]

سحر پاسخ در تاريخ فروردین ۵ام, ۱۳۹۲ ۱۶:۴۱:

سلام دوست عزیز ، چشای بارونی جان، تصمیم با خودت هست ، ولی مطمئن باش نصفی از آینده ات توسط کنکوره که مشخص میشه ، به قول خودت ۳ ماه بیشتر باقی نمونده ، این ۳ ماهو سفت وسخت بشین بخون ، به قول آقا مسعود بعد کنکور هم میتونی بیای و تموم مطالب رو بخونی ، فقط این ۳ ماه رو سعی کن از هر چیزی که تمرکزت رو برا درس خواندن میگیره دوری کنی ، مطمئن باش ضرر نمیبینی ، همه چیز همیشه هست و تکرار میشه به جز کنکور، از ته ته دلم برات آرزو دارم بهترین موقعیت ها در انتظارت باشه .
موفق باشی

[پاسخ]

چشمای بارونی پاسخ در تاريخ فروردین ۷ام, ۱۳۹۲ ۱۴:۰۵:

سلام!سمیرا،مسعود،مجید و سحر عزیز ممنون از لطفتون…باشه میچسبم به درسام وسفت و سخت میخونم…شما ام برام دعا کنید میگن دعای دوست در حق دوست براورده میشه….
خدانگهدار همتون.

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

این روزها می نشینم و به لباس هاى مشکیم خیره میشوم…
بر رویشان دست میکشم،
بغلشان میکنم،
بهشان وعده میدهم
و میگویم دیگر چیزى نمانده،طاقت بیاورید…!!

[پاسخ]

atenaگفته :

تو چه گفتی سهراب؟
قایقی خواهم ساخت …
با کدوم عمر دراز؟
نوح اگر کشتی ساخت، عمر خود را گذراند
با تبر روز و شبش، بر درختان افتاد
سالیان طول کشید، عاقبت اما ساخت
پس بگو ای سهراب … شعر نو خواهم ساخت
بیخیال قایق ….
یا که میگفتی ….
تا شقایق هست زندگی باید کرد؟
این سخن یعنی چه؟
با شقایق باشی…. زندگی خواهی کرد
ورنه این شعرو سخن
یک خیال پوچ است
پس اگر میگفتی …
تا شقایق هست، حسرتی باید خورد
جمله زیباتر میشد
تو ببخشم سهراب …
که اگر در شعرت، نکته ای آوردم، انتقادی کردم
بخدا دلگیرم، از تمام دنیا، از خیال و رویا
بخدا دلگیرم، بخدا من سیرم، نوجوانی پیرم
زندگی رویا نیست
زندگی پردرد است
زندگی نامرد است، زندگی نامرد است … !

[پاسخ]

atenaگفته :

ببار باران من سفر کرده ای دارم که….

….یادم رفته است پشت سرش آب بریزم!

[پاسخ]

wooerگفته :

می گفتند:سختــــــــــــــی ها نمک زندگیست…

اما چرا کسی نفهمید…

نمک، برای من که خاطراتم زخمی است

شور نیست، مــــــــــــــــزه “درد” دارد!!!

[پاسخ]

atenaگفته :

همان دیروز که حوای تو شدم دلم را به دریا زدم…اما امروز …توچه دریادلانه در هوای دیگری ادم شده ای.

[پاسخ]

atenaگفته :

تـو چـه مـیفـهـمـی از روزگـارم ….

از دلـتـنـگـی ام …

گـاهـی بـه خـدا الـتـمـاس مـیـکـنـم …

خـوابـت را بـبـیـنـم …

مـیـفـهـمـی ؟!!

فـــــقــــــط خـــوابــــــت را !!!

[پاسخ]

atenaگفته :

از یه جایی به بعد دیگه بزرگ نمیشی، پیر میشی …

از یه جایی به بعد دیگه خسته نمیشی، میبُری….

از یه جایی به بعد هم دیگه تکراری نیستی، زیادیی…

[پاسخ]

atenaگفته :

شب هایم درد دارند…

وقتے ندانم چراغ اتاق ات را

کدام لعنتے خاموش مے کند…!

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

چه ساده اومدتوزندگیم
اروم بش دل بستم
کودکانه دنیاموباش تقسیم کردم
باورم شده بودکه تااخرش میمونه
اماازاولشم قرارنبودتااخرش بمونه
چه بی صداقلبم شکست
میون این همه سادگی چه پیچیده شده نبودنت……..

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

دیشب خدارو دیدم…
گوشه ای آرام میگریست…
من هم کنارش رفتم و گریستم…
هر دو یک درد داشتیم ……
” آدم ها….”
عجب از آدمایی، که نشانه‌هایت را می‌بینند و انکارت می‌کند …
و عجب از تو که انکارشان را میبینی و مهربانی میکنی….

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

عشق تنهامیکروبی است که ازراه چشم منتقل میشود……..!!

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

در خاطری که تو هستی…
دیگران محکومند به فراموشی…!این را به همه بگو.

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

کــــــــــــــــوتـــــــــــــــاه میگویم
دوستتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ دارم
اما …
از دوستــــــــــــــــــــــ داشتنتـــــــــــــــــــــــ

کوتاه نمی آیــــــــــــــــــــــــــم …!

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

کمک…
کمک…
به فریادم برسید….!
نفسم بند آمده…!
نجاتم دهید…!
یک “دوستت دارم” درگلویم گیر کرده است…

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

عشق نه پول میخواد نه خوشگلی نه ماشین نه هیچی دیگه ….
فقط دو تا آدم میخواد…
تاکید میکنم : آددددددددددم

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

خیلی حالش خراب بود….
از زمین و زمان بریده بود…
رفتم تو زندگیش…خیلی طول نکشید حالش خوب شد….
تشکر کرد و رفت تو زندگی یکی دیگه….

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

یه وقتایی یکی میشه همه ی زندگیت !
ولی ….
هیچ جای زندگیت حضور نداره … !!!

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

گوشــی موبایلــی کــه تــوی دســت فـــشرده نــشه
بــه خاطــرِ تـــــو بوســیده نــشه
شـــب کــنار بالــش گذاشــته نــشه
چــند بــار نیمه هــای شــب بــه خاطــر پیــام هـــای احنــمالی ت نگــــاه نــشه
گوشــی مــوبایل نـــیست کــه…..
صــــرفا همــون گوشــت کــوب معــروفه کــه بــه خاطــر نداشــتن تـــــو بایــد روزی صــد بــار کوبــیدش بــه دیــــــــــــــــوار

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

گـاهـی سـعــی مـی کـنـد ،
مـردانـه بـازی کـنـد !!!
مـردانه کـار کـنـد …
مـردانـه قـدم بـردارد
مـردانـه فـکـر کـنـد
مـردانـه قـول دهــد
امـا هـر کـاری هـم کـه بـکـنـد
زن اســت !!!
احـسـاس دارد
لـطـیف اسـت
یـک جـا عـقـب مـی نـشـیـنـد و مـحـبـت تـو را مـی خـواهـد
زن اسـت دیـگــر … !

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

می گن بد ترین درد دنیا دندون درده. ولی اشتباه میگن…….
بدترین درد اینکه با تمام وجودت عاشق کسی باشی ولی ندونی، یکبار فقط یکبار در روز به یاد تو می افته یا نه.

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

دلم میان این همه آدم فقط کمی …سادگی می خواهد و دلم کسی را می خواهد که نپرسد “حواست به من هست ؟”
فقط بیاید با اندکی نگاه . . . آرام بگوید “حواسم به تو بود !”

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

جـــــایِ خــالـــی تــــو را
آنقــــدر بــا چـشـــم هــایـــَم آب
خـــواهـــم داد
کـــه یک روز کنارم سبز شوی…!

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

ﻋﺸــــﻖ ” ﯾﻌﻨﯽ..
حـــــتی اگه …
ﺑﺪﻭﻧﯽ ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﺩﺕ !!
بدونی نمیشه !!

ﺍﻣﺎ ﻧﺘﻮﻧﯽ ﺗﺮﮐﺶ ﮐﻨﯽ!
ﻧﻪ ﺧﻮﺩﺷﻮ…
ﻧﻪ ﻓﮑﺮﺷﻮ…

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

هیچکس نـفهمیـــــد که « زلـیخـــــــا » مــَـــــــــرد بـود ..!
میــــدانی چــــــــــــرا ؟؟
مـــــردانـــگی میــخواهـــــد
مــــــــانـدَن ، پــای عشــــــقی که مـُـــدام تـو را پـــس میــــزَنــد

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

تو رگ شوخی ات با دیگران گُل می کند ….
و من رگ غیرتم باد ! …..
عجب!
نمی دانستم رگها هم قدرت انتخاب دارند !!

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

بعضی ها را هرچقدر هم که بخواهی ؛
“تمام” نمی شوند ….
همش به آغوششان بدهکار میمانی !
حضورشان”گرم” است ؛ سکوتشان خالی میکند دل ِآدم را …
آرامش ِ صدایشان را کم می آوری !
هر دم هر لحظه “کم” می آوریشان …
آخ که چقدر کم دارمت ….

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

یه وقتای آدم از روی دوست نداشتن
از یکی فاصله میگیره
یه وقتایی از ترس ” وابستگی ” ………….

[پاسخ]

atenaگفته :

ایرادی ندارد این شبها که من تورا آه میکشم تو در آغوش دیگری نفس عمیق بکش تا دیوانه ترش کنی…!!!

[پاسخ]

Farariگفته :

با تو زیر بارانم….
چتر برای چه؟؟؟
خیال که خیس نمی شود!

[پاسخ]

چشمای بارونیگفته :

تشنگی بهانه بود…
آب را با لیوان تو می خواستم……

[پاسخ]

nilofar پاسخ در تاريخ فروردین ۴ام, ۱۳۹۲ ۲۳:۵۲:

سلام قشنگ بود دست نوشته هات ولی چرا انقد دلشکسته به نظر میرسی گلم…

[پاسخ]

Farariگفته :

روزگار نبودنت را برایم دیکته می کند…
و من دوباره می شوم صفر!!
نبودنت سخت است یاد نمی گیرم..

[پاسخ]

nilofarگفته :

به زندگی فکر کن!!!!!ولی برای زندگی غصه نخور……دیدن حقیقت است..ولی درست دیدن فضیلت…ادب خرجی ندارد ولی همه چیز را میخرد..زندگی معلم بی رحمیست که اول امتحان میگیرد و بعد درس میدهد…..با شروع هر صبح فکر کن تازه به دنیا آمدی…مهربان باش و دوست بدار.شاید که فردایی نباشد !وشاید فردایی باشد!!!اما عزیزی نباشد…..

[پاسخ]

مجیــــــــــــــــــــــــــددلبندمگفته :

آبجی کوچیکه گفت: زودی یه آرزو کن، زودی یه آرزو کن

آبجی بزرگه چشماشو بست و آرزو کرد

آبجی کوچیکه گفت: چپ یا راست؟ چپ یا راست؟

آبجی بزرگه گفت: م م م راست

آبجی کوچیکه گفت: درسته، درسته، آرزوت برآورده میشه، هورا

… بعد دستشو دراز کرد و از زیر چشم چپ آبجی مژه رو برداشت!

آبجی بزرگه گفت: تو که از زیر چشم چپ ورداشتی که

آبجی کوچیکه چپ و راست رو مرور کرد و گفت : خوب اشکال نداره

دستشو دراز کرد و یه مژه دیگه از زیر چشم راست آبجی برداشت

دیدی؟ آرزوت می خواد برآورده شه، دیدی؟ حالا چی آرزو کردی

آبجی بزرگه گفت: آرزو کردم دیگه مژه هام نریزه

بعد سه تایی زدن زیر خنده

آبجی کوچیکه، آبجی بزرگه و پرستار بخش شیمی درمان

یادمون نره واسه شفای همه عزیزان سرطانی دعا کنیم.

[پاسخ]

مجیــــــــــــــــــــــــــددلبندمگفته :

پسر : ضعیفه! دلمون برات تنگ شده بود…اومدیم زیارتت کنیم!
دختر : تو باز دوباره گفتی ضعیفه؟؟؟
پسر : خوب… «منزل» بگم چطوره !؟
دختر : واااای… از دست تو!!!
پ: باشه… باشه…ببخشید «ویکتوریا» خوبه ؟
… د: اه… اصلا باهات قهرم.
پ: باشه بابا… تو «عزیز منی»، خوب شد؟… آَشتی؟
د: آشتی، راستی… گفتی دلت چی شده بود؟
پ: دلم …!؟ آها یه کم می پیچه…! از دیشب تا حالا .
د: … واقعا که…!!!

پ: خوب چیه… نمیگم… مریضم اصلا… خوبه!؟
د: لوووووووس…
پ: ای بابا… ضعیفه! این نوبه اگه قهر کنی، دیگه نازکش نداری ها !
د: بازم گفتی این کلمه رو…!؟؟؟
پ: خوب تقصیر خودته…! میدونی که من اونایی رو که دوست دارم اذیت می کنم… هی
نقطه ضعف میدی دست من!
د: من از دست تو چی کار کنم…
پ: شکر خدا…! ، دلم هم پیچ میخورد چون تو تب و تاب ملاقات تو بود…؛ لیلی قرن
بیست و یکم من!!!
د: چه دل قشنگی داری تو… چقدر به سادگی دلت حسودیم می شه.
پ: صفای وجودت خانوم .
د: می دونی! دلم تنگه… برای پیاده روی هامون… برای سرک کشیدن توی مغازه های
کتاب
فروشی و ورق زدن کتابها… برای بوی کاغذ نو… برای شونهبه شونه ات راه رفتن و
دیدن نگاه
حسرت بار بقیه… آخه هیچ زنی، که مردی مثل مرد من نداره!
پ: می دونم… میدونم… دل منم تنگه… برای دیدن آسمون تو چشمای تو، برای
بستنیهای
شاتوتی که با هم می خوردیم… برای خونه ای که توی خیال ساخته بودیم و من مردش
بودم…!
د: یادته همیشه به من میگفتی «خاتون»؟
پ: آره… یادمه، آخه تو منو یاد دخترهای ابرو کمون قجری می انداختی!
د: آخ چه روزهایی بودن… ، چقدر دلم هوای دستای مردونه ات رو کرده… وقتی توی
دستام گره می خوردن… مجنون من.
پ: …
د: چت شد؟ چرا چیزی نمی گی ؟
پ: ……
د: نگاه کن ببینم…! منو نگاه کن…
پ: ………
د: الهی من بمیرم…، چشمات چرا نمناک شده… فدای تو بشم…
پ: خدا ن… (گریه)
د: چرا گریه می کنی…؟؟؟
پ: چرا نکنم…؟! ها!!!؟
د: گریه نکن… من دوست ندارم مرد من گریه کنه… جلوی این همه آدم… بخند
دیگه…، بخند…
زود باش بخند.
پ: وقتی دستاتو کم دارم چه جوری بخندم… کی اشکاموکنار بزنه که گریه نکنم ؟
د: بخند… وگرنه منم گریه می کنما .
پ: باشه… باشه… تسلیم. گریه نمی کنم… ولی نمیتونم بخندم .
د: آفرین ، حالا بگو برام کادوی ولنتاین چی خریدی؟
پ : تو که می دونی… من از این لوس بازی ها خوشم نمیاد… ولی امسال برات کادوی
خوب آوردم.
د:چی…؟ زود باش بگو دیگه… آب از لب و لوچه ام آویزون شد.
پ: …
د: باز دوباره ساکت شدی…!؟؟؟
پ: برات… کادددووو…(هق هق گریه)… برایت یک دسته گل رُز!،
یک شیشه گلاب!
و یک بغض طولانی آوردم…!
تک عروس گورستان!
پنج شنبه ها دیگه بدون تو خیابونها صفایی نداره…!
اینجا کنار خانه ی ابدیتت می نشینم و فاتحه می خوانم.
نه… اشک و فاتحه
نه… اشک و دلتنگی و فاتحه
نه… اشک و دلتنگی و فاتحه… و مرور خاطرات نه چنداندور…
امان… خاتون من!!!تو خیلی وقته که…
آرام بخواب بانوی کوچ کرده ی من….
دیگر نگران قرصهای نخورده ام… لباس اتو نکشیده ام و صورت پف کرده از بیخوابیم
نباش…!
نگران خیره شدن مردم به اشکهای من هم نباش…!
بعد از تو دیگر مرد نیستم اگر بخندم…

[پاسخ]

nilofar پاسخ در تاريخ فروردین ۵ام, ۱۳۹۲ ۲۳:۱۷:

wowwwww …..kheyli ghashang bod….khosheman amad,,aksare sherat ghashango amozandas…..

[پاسخ]

مجیــــــــــــــــــــــــــددلبندم پاسخ در تاريخ فروردین ۶ام, ۱۳۹۲ ۱۶:۳۱:

خواهش میکنم.قابلتونو نداشت

[پاسخ]

مجیــــــــــــــــــــــــــددلبندمگفته :

دختر کوچک به مهمان گفت : میخوای عروسکامو ببینی ؟
مهمان با مهربانی جواب داد : بله ، حتما !
دخترک دوید و همه ی عروسکهارو آورد ، بعضی از اونا خیلی بانمک بودن ولی دربین اونا یک عروسک خیلی قشنگ دیگه هم بود …
مهمان از دخترک پرسید : کدومشونو بیشتر از همه دوست داری ؟ و پیش خودش فکر کرد : حتما اونی که از همه قشنگتره … اما خیلی تعجب کرد وقتی که دید دخترک به عروسک تکه پاره ای که یک دست هم نداشت اشاره کرد و گفت : اینو بیشتر از همه دوست دارم !
مهمان با کنجکاوی پرسید : این که زیاد خوشگل نیست ؟!؟!
دخترک جواب داد : آخه اگه منم دوستش نداشته باشم دیگه هیشکی نیست که باهاش بازی کنه و دوستش داشته باشه ؛ اونوقت دلش میشکنه …

[پاسخ]

malakeye ghasre yakhi پاسخ در تاريخ فروردین ۱۵ام, ۱۳۹۲ ۱۶:۳۷:

elahi azizam

[پاسخ]

⎠⏠⏝⏠⎝گفته :

بـایـد کـسـی را پـیـدا کـنـم

کـه دوسـتـم داشـتـه بـاشـد (!)

آنـقـدر کـه یـکـی از ایـن شـب هـای لـعـنـتـی

آغـوشـش را بـرای مـن و یـک دنـیـا خـسـتـگـی اَم بـگـشـایـد…

هـیـچ نـگـویـد! هـیـچ نـپـرسـد…

فـقـط مـرا در آغـوش بـگـیـرد…

بـعـد هـمـانـجـا بـمـیـرم…

[پاسخ]

⎠⏠⏝⏠⎝گفته :

باورت بشود یا نه… روزی می رسدکه..

دلت برای هیچ کس ، به اندازه من تنگ نخواهد شد…

بـــــــرای نگــــاه کردنم… خندیـــدنم… اذیـــت کــــــــــردنم…

برای تـــــمـــــام لحظـــــــاتى که در کنـــــــارم داشــــــــتـــی…

روزی خــــواهد رسیــــــــد که در حســرت تکرار دوباره من خواهــــی بود…

می دانــــــم روزی که نبـــــاشم هیـــــچـــــکس تکــــرار مـــــن نخواهــــــد شــــد…

[پاسخ]

سحر پاسخ در تاريخ فروردین ۵ام, ۱۳۹۲ ۱۷:۱۸:

سلام ، خوبی ؟ ، دیروز عصر فوق العاده دلم گرفته بود ، اولین روزی بود که تو سال جدید حالم بد میشد ، اونقدر حالم بد بود که دیشب اصلا نتونستم بخوابم ، دلم نمیخواد دیروز رو برای خودم تداعی کنم ، امروز صبح سعی کردم روزمو پرانرژی شروع کنم .
امسال عید متاسفانه ، نشد بریم شمال ، دوستامون ازمون خواستند با هاشون همسفر بشیم ، یه چندتا ازدوستای پدرم که ویلا دارند دعوتمون کردند ، ولی به دلیل مخالفت مادرم قسمت نشد بیایم شمال ، فقط یه مسافرت ۲روزه ی کوچولو با چندتا از جوونا و با حالای فامیل رفتیم ، خوب بود ، خوش گذشت ، از امروز به بعد باید درس خوندن رو شروع کنم بعد از عید کلی امتحانه میانترم دارم ، این ترم خیلی سستی کردم بایدحسابی جبران کنم .
شما در چه حالی هستی ، بالا خره تونستی روحیه ات رو عوض کنی ، یا نه هنوز داری میسوزی ، قبل از عید یه نفر که یه چیزایی درمورد شرایطم میدونست یه سری حرفایی بهم زد که روی من تاثیر زیادی داشت شاید حرفاش یه مقدار منو اروم هم کرده باشه ، شایدم حالا هنوز داغم ویه کم زمان از گفتن حرفاش بگذره ، باز حرفاشو فراموش کنم.

[پاسخ]

مسعود پاسخ در تاريخ فروردین ۵ام, ۱۳۹۲ ۱۹:۴۸:

خواهشن سعی کنید چت روم نکنید.

[پاسخ]

سحر پاسخ در تاريخ فروردین ۷ام, ۱۳۹۲ ۱۰:۴۴:

واقعا گلایه داره آقا مسعود شما نظر میدی ولی من که در جواب نظر شما کامنت میذارم ثبت نمکنی ، درسته سایت متعلق به شماست و صاحب اختیاری ، ولی شما هم باید ارزش قائل باشید.هیچ ادعایی ندارم فقط حرفی بود که باید میزدم.

مسعود پاسخ در تاريخ فروردین ۷ام, ۱۳۹۲ ۱۰:۵۳:

من میگم چت روم نکنید شما میگید چت روم نشده! حالا بیاییم در این مورد تو نظرات بحث کنیم که آیا چت روم شده؟ یا آیا چت روم نشده؟! نظرات جای این بحث های نیست، سلام . احوال پرسی یعنی چت روم، در این مورد نیازی به بحث نمیبینم.

سحرگفته :

خدیا التماست میکنم
همه ی دنیایت ارزانی دیگران !
ولی آنکه دنیای من است
مال دیگری نباشد

[پاسخ]

سحرگفته :

خواهش میکنم بی حوصلگی هایم را ببخش ، بد اخلاقی هایم را فراموش کن ، بی اعتنایی هایم را جدی نگیر ، در عوض من هم تورا میبخشم که سبب همه ی آنهایی !

[پاسخ]

سحرگفته :

دلم برایت تنگ شده !
میخواهم آنقدراشک بریزم
تا غبار فاصله از قلبم تمیز شود .
و میترسم…
” تهران ” ، ” ونیز ” دشود!

[پاسخ]

سحرگفته :

میگفتی که دوستم نداری !
به اندازه ی تمام قطره های بارانی…
که بر صورتت میریزد و من نیز دوستت دارم
بدون توجه به چتری که…بر روی سرت گرفتی

[پاسخ]

سحرگفته :

چند وقتیست
هرچه بر میگردم
هیچ حرفی بهتر از سکوت پیدا نمیکنم …
نگاهم اما…
گاهی حرف میزند…
گاهی فریاد میکشد…
و من همیشه به دنبال کسی میگردم
که بفهمد نگاه خسته
چه میخواهد بگوید

[پاسخ]

سحرگفته :

باید ببینمت !
چرا که روی نوار قلبی ام
پیوسته نام تو بود
و پزشک نیز بر آخرین نسخه ام …
تو را تجویز کرده است !!!

[پاسخ]

سحرگفته :

حالم بد میشه از آدمایی که میگن :
دوست دارم اما معنیشو نمیدونن
از آدمایی که میخوان مال اونا باشی
اما خودشون مال تو نیستن
از اونایی که زیر بارون برات میمیرن
ووقتی آفتاب میشه
همه چیز از یادشون میره

[پاسخ]

سحرگفته :

حساب از دستم در رفته ..
چندمین بار است که با یاد نگاه آخر ات
آتش میگیرم…؟!

[پاسخ]

mگفته :

گاه دلتنگ می شوم دلتنگترازهمه ی دلتنگی ها
گوشه ای مینشینم وحسرت ها را میشمارم و باختن هاراوصدای شکستن هارا…
نمی دانم کدام امید را ناامید کرده ام و کدام خواهش رانشنیده ام و
به کدام دلتنگی خندیدم که اینچنین دلتنگم؟

[پاسخ]

نـــرگـــسگفته :

خیلی حرف هست…که تو هرروز در گلویت…بغض کشنده ای احساس کنی…برای کسی که…بدانی…حتی یک بار در عمرش…به خاطر تو… بغض هم نکرده است…!!

[پاسخ]

nilofarگفته :

خوشی با خوبی فرق دارد,بخاطر برخی خوبیها از خوشیها باید گذشت….

[پاسخ]

nilofarگفته :

گریه شاید زبان ضعف باشد ….شاید کودکانه..شاید بی غرور…اما هر وقت گونه هایم خیس میشود…میفهمم نه ضعیفم نه کودک…بلکه پراز احساس….

[پاسخ]

GHaZallllllll__L^VEگفته :

یک ساعت ک افتاب بتابد…………خاطره ی ان همه شب های بارانی ک کنار هم بودند از یادشان میرود…..این است حکایت ادم ها………فراموشی!!!!!!!!

[پاسخ]

GHaZallllllll__L^VEگفته :

افسانه هارا رها کن..دوری و دوستی کدام است؟؟؟فاصله هایند ک عشق را می بلعند……….تو اگر نباشی….دیگری جایت را پر میکند!!!!!!!!!!!!!!!!!!!به همین سادگی………

[پاسخ]

GHaZallllllll__L^VEگفته :

لعنت به همه ی قانون های دنیا که در ان شکستن دل پیگرد قانونی ندارد………………

[پاسخ]