آخرين مطالب
آخرین محصولات
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
موضوعات
ست دستبند 4 تایی مایا انگشتر استیل پروانه گردنبند زنجیری استیل الماسی
انگشتر مذهبی طلاروس انگشتر بوته گل رز انگشتر استیل شاین
گردنبند استیل شاین قرمز کیف پول 123 گردنبند فروهر اصل

نیم ساعت پیش، خدا را دیدم قوز کرده با پالتوی مشکی بلندش
سرفه کنان در حیاط از کنار دو سرو سیاه گذشت
و رو به ایوانی که من ایستاده بودم آمد…
آواز که خواند تازه فهمیدم… پدرم را با او اشتباهی گرفته ام!

حسین پناهی

موضوع : حسین پناهی, شعر و دل نوشته
نویسنده :   ,   ۵۱ ديدگاه  ,   تاریخ ارسال : ۱۲ مهر, ۱۳۹۱  , 
   
محصولات فروشگاه عاشقانه سایت الون بوی
انگشتر استیل ورساچ انگشتر استیل lovely
پابند استیل پروانه دستبند قلب رنگی
انگشتر طرح کمربند کیف دستی MK
مینی نگین زن انگشتر طرح توپ مروارید
سیناگفته :

بسیار دوستش میداریم

[پاسخ]

رضا حبیبی پاسخ در تاريخ مهر ۱۲ام, ۱۳۹۱ ۱۳:۲۷:

واقعا مرد دوست داشتنی.حیف که اون موقع ها که بود من خیلی بچه بودم.قدرشو ندونستیم.

[پاسخ]

پرستوگفته :

خداوندا!

تقدیرم را زیبا بنویس

کمکم کن آنچه را که تو زود می خواهی من دیر نخواهم

و

آنچه را که تو دیر می خواهی من زود نخواهم

پروردگارم ،مهربان من

از دوزخ این بهشت، رهایی ام بخش!

در اینجا هر درختی مرا قامت دشنامی است

و هر زمزمه ای بانگ عزایی

و هر چشم اندازی سکوت گنگ و بی حاصلی …

در هراس دم می زنم

در بی قراری زندگی می کنم

و بهشت تو برای من بیهودگی رنگینی است

من در این بهشت ،

همچون تو در انبوه آفریده های رنگارنگت تنهایم.

“تو قلب بیگانه را می شناسی ، که خود در سرزمین وجود بیگانه بودی”

“کسی را برایم بیافرین تا در او بیارامم”

[پاسخ]

ترانهگفته :

پیش از این ها فکر می کردم خدا
خانه ای دارد میان ابرها

مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتی از الماس و خشتی از طلا

پایه های برجش از عاج و بلور
بر سر تختی نشسته با غرور

ماه، برق کوچکی از تاج او
هر ستاره پولکی از تاج او

اطلس پیراهن او آسمان
نقش روی دامن او کهکشان

رعد و برق شب، طنین خنده اش
سیل و طوفان نعره ی توفنده اش

دکمه ی پیراهن او آفتاب
برق تیر و خنجر او ماهتاب

هیچ کس از جای او آگاه نیست
هیچکس را در حضورش راه نیست

پیش از این ها خاطرم دلگیر بود
از خدا در ذهنم این تصویر بود

آن خدا بی رحم بود و خشمگین
خانه اش در آسمان دور از زمین

بود، اما در میان ما نبود
مهربان و ساده و زیبا نبود

در دل او دوستی جایی نداشت
مهربانی هیچ معنایی نداشت

هر چه می پرسیدم از خود از خدا
از زمین از آسمان از ابرها

زود می گفتند این کار خداست
پرس و جو از کار او کاری خطاست

هر چه می پرسی جوابش آتش است
آب اگر خوردی عذابش آتش است

تا ببندی چشم … کورت می کند
تا شوی نزدیک … دورت می کند !!

کج گشودی دست … سنگت می کند !!
کج نهادی پای … لنگت می کند !!

تا خطا کردی عذابت می کند
در میان آتش آبت می کند !!

با همین قصه دلم مشغول بود
خواب هایم خواب دیو و غول بود

خواب می دیدم که غرق آتشم
در دهان شعله های سرکشم

در دهان اژدهایی خشمگین
بر سرم باران گرز آتشین

محو می شد نعره هایم بی صدا
در طنین خنده ی خشم خدا …

نیت من در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا !!

هر چه می کردم همه از ترس بود
مثل از بر کردن یک درس بود

مثل تمرین حساب و هندسه
مثل تنبیه مدیر مدرسه

تلخ مثل خنده ای بی حوصله
سخت مثل حل صدها مسأله

مثل تکلیف ریاضی سخت بود
مثل صرف فعل ماضی سخت بود

تا که یک شب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد یک سفر

در میان راه در یک روستا
خانه ای دیدیم خوب و آشنا

زود پرسیدم پدر این جا کجاست؟؟
گفت این جا خانه ی خوب خداست !!

گفت این جا می شود یک لحظه ماند
گوشه ای خلوت نمازی ساده خواند !

با وضویی دست و رویی تازه کرد
با دل خود گفتگویی تازه کرد

گفتمش پس آن خدای خشمگین
خانه اش اینجاست؟ اینجا در زمین؟!

گفت آری خانه ی او بی ریاست …
فرش هایش از گلیم و بوریاست

مهربان و ساده و بی کینه است
مثل نوری در دل آیینه است

عادت او نیست خشم و دشمنی
نام او نور و نشانش … روشنی

خشم نامی از نشانی های اوست
حالتی از مهربانی های اوست

قهر او از آشتی شیرین تر است
مثل قهر مهربان مادر است !!

دوستی را دوست معنا می دهد
قهر هم با دوست معنا می دهد

هیچ کس با دشمن خود قهر نیست …
قهری او هم نشان دوستی است

تازه فهمیدم خدایم این خداست
این خدای مهربان و آشناست

دوستی از من به من نزدیک تر
از رگ گردن به من نزدیک تر

آن خدای پیش از این را باد برد
نام او را هم دلم از یاد برد …

آن خدا مثل خیال و خواب بود
چون حبابی نقش روی آب بود …

می توانم بعد از این با این خدا
دوست باشم دوست، پاک و بی ریا

می توان با این خدا پرواز کرد
سفره ی دل را برایش باز کرد !!

می توان درباره ی گل حرف زد
صاف و ساده مثل بلبل حرف زد

چکه چکه مثل باران راز گفت …
با دو قطره صد هزاران راز گفت

می توان با او صمیمی حرف زد
مثل یاران قدیمی حرف زد

می توان تصنیفی از پرواز خواند
با الفبای سکوت آواز خواند !!

می توان مثل علفها حرف زد
با زبانی بی الفبا حرف زد !!

می توان درباره ی هر چیز گفت
می توان شعری خیال انگیز گفت …

مثل این شعر روان و آشنا
پیش از این ها فکر می کردم خدا..

قیصر امین پور

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ مهر ۱۲ام, ۱۳۹۱ ۲۱:۵۹:

خیلی خیلی قشنگه

[پاسخ]

ملیحه پاسخ در تاريخ مهر ۱۵ام, ۱۳۹۱ ۱۵:۰۸:

ممنون ترانه جان من این شعرو قبلا خونده بودم ولی نمیدونستم شاعرش کیه و خیلی دنبالش گشتم بازم مرسی

[پاسخ]

بی اسم پاسخ در تاريخ مرداد ۱ام, ۱۳۹۳ ۰۳:۳۸:

واییییی محشره
مرسی

[پاسخ]

ترانهگفته :

کودکی بیش نبود ، شنیده بود خدا آن بالاهاست ، در آسمان ها

دستانش را که بلند کرد ، خواست خدا را ببیند ، بیشتر سعی کرد، روی نوک پاهایش ایستاد ، دستانش را به راستای آسمان کشید اما نتوانست

بر سکویی ایستاد می خواست خدا راببیند اما باز هم کوتاه بود ، کوتاه….

بر دامنه کوهی رفت نتوانست

بر قله رفت نتوانست

او شنیده بود خدا آن بالاست اما نشینده بود خدا دیدنی نیست

با زبان شیرینش می گفت که : بابام همیشه میگه جوینده یابنده است

بزرگتر که شد بر فراز بلندترین برج ها رفت

باز هم خدا را ندید

به ابرها سری زد آنجا بلندترین جا بود

اما باز هم کوتاه بود

می پنداشت دیدن خدا در پیمودن ارتفاع بالاست

بعد از ابرها ، نا امید شد

گریان شد

غمگین شد …

سر بر سجده نهاد و گریست و گریست و گریست….

پیرتر که شد

به آرزویش رسید

او خدا را در قلبش یافت

همه چیز در قلب او بود

و خدا را یافت در قلبش

در وجودش ….

انا اقرب الیه من حبل الورید…

و خدایی که در این نزدیکی است …

[پاسخ]

artimes پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۲۵ام, ۱۳۹۲ ۰۱:۵۶:

زیبا بود.

[پاسخ]

امیدگفته :

عالی بود داداش مرسی

[پاسخ]

عسلگفته :

سایتتون بسیار زیباست عالیه حرف نداره اقا مسعود.مرسی.

[پاسخ]

elmiraگفته :

اگر برای آن سوی تو می آیم

که مرا از شعله های دوزخت نجات بخشی

بگذار که در آنجا بسوزم

و اگر برای آن سوی تو می آیم

که لذت بهشت را به من ببخشی

بگذار که درهای بهشت به رویم بسته شود

اما اگر برای خاطر تو به سویت می آیم

محبوبم!مرا از خویش مران!

متبرکم کن!

تا در کنار زیبایی جاودانه ات

تا ابد لانه کنم!

[پاسخ]

elmiraگفته :

اگر ماه بودم به هرجا که بودم
سراغ تو را از خدا می گرفتم
وگر سنگ بودم به هر جا که بودی
سر رهگذار تو جا می گرفتم

اگر ماه بودی به صد ناز شاید
شبی بر لب بام من می نشستی

وگر سنگ بودی به هرجا که بودم
مرا می شکستی، مرا می شکستی

[پاسخ]

elmiraگفته :

زمان که می گذرد تازه در اوهام خیال خویش غرق می شوم….

زمان که می گذرد تازه به بودن های بی دریغت ایمان می اورم…

زمان که می گذرد تازه در تازه های وجودت گم می شوم….

زمان که می گذرد تازه به باور گفته های ناگفته ات می رسم….

زمان که می گذرد تازه معنای ان نگاه دیرینه در اینه را می فهمم….

زمان که می گذرد به نااعتمادی هایم خنده ام می گیرد… به شک هایم….

زمان که می گذرد دستهایم را روبه اسمان می گیرم و می بینم که دیگر چیزی برای خواستن ندارم….

تو تمام خواستن های من بودی….

این را زمان که گذشت فهمیدم….

برای همیشه بودنت دعا می کنم….

[پاسخ]

نازنینگفته :

در انتهای هر سفر
در آیینه
دار و ندار خویش را مرور می کنم
این خاک تیره این زمین
پایوش پای خسته ام
این سقف کوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خدای دل
در آخرین سفر
در آیینه به جز دو بیکرانه کران
به جز زمین و آسمان
چیزی نمانده است
گم گشته ام ‚ کجا
ندیده ای مرا ؟

زنده یاد حسین پناهی

[پاسخ]

نازنینگفته :

مادربزرگ
گم کرده ام در هیاهوی شهر
آن نظر بند سبز را
که در کودکی بسته بودی به بازوی من
در اولین حمله ناگهانی تاتار عشق
خمره دلم
بر ایوان سنگ و سنگ شکست
دستم به دست دوست ماند
پایم به پای راه رفت
من چشم خورده ام
من چشم خورده ام
من تکه تکه از دست رفته ام
در روز روز زندگانیم

زنده یاد حسین پناهی

[پاسخ]

نازنینگفته :

بی تو
نه بوی خاک نجاتم داد
نه شمارش ستاره ها تسکینم
چرا صدایم کردی
چرا ؟
سراسیمه و مشتاق
سی سال بیهوده در انتظار تو ماندم و نیامدی
نشان به آن نشان
که دو هزار سال از میلاد مسیح می گذشت
و عصر
عصر والیوم بود
و فلسفه بود
و ساندویچ دل وجگر

زنده یاد حسین پناهی

[پاسخ]

elmiraگفته :

پرسیدم … چطور ، بهتر زندگی کنم ؟ با کمی مکث جواب داد : گذشته ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر ، با اعتماد ، زمان حالت را بگذران ، و بدون ترس برای آینده آماده شو . ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز . شک هایت را باور نکن ، وهیچگاه به باورهایت شک نکن .

زندگی شگفت انگیز است ، در صورتیکه بدانی چطور زندگی کنی . پرسیدم ، آخر …. ، و او بدون اینکه متوجه سؤالم شود ، ادامه داد : مهم این نیست که قشنگ باشی … ، قشنگ این است که مهم باشی ! حتی برای یک نفر . کوچک باش و عاشق … که عشق ، خود میداند آئین بزرگ کردنت را .. بگذارعشق خاصیت تو باشد…عشق به خدا…!

[پاسخ]

نازنینگفته :

به خانه می رفت
با کیف
و با کلاهی که بر هوا بود
چیزی دزدیدی ؟
مادرش پرسید
دعوا کردی باز؟
پدرش گفت
و برادرش کیفش را زیر و رو می کرد
به دنبال آن چیز
که در دل پنهان کرده بود
تنها مادربزرگش دید
گل سرخی را در دست فشرده کتاب هندسه اش
و خندیده بود

زنده یاد حسین پناهی

[پاسخ]

نازنینگفته :

و رسالت من این خواهد بود
تا دو استکان چای داغ را
از میان دویست جنگ خونین
به سلامت بگذرانم
تا در شبی بارانی
آن ها را
با خدای خویش
چشم در چشم هم نوش کنیم

زنده یاد حسین پناهی

[پاسخ]

نازنینگفته :

یه نفر خوابش میاد و واسه ی خواب جا نداره
یه نفر یه لقمه نون برای فردا نداره
یه نفر می شینه و اسکناساشو می شمره
می خواد امتحان کنه که تا داره یا نداره
یه نفر از بس بزرگه خونشون گم می شه توش
اون یکی اتاقشون واسه همه جا نداره
بابا می خواد واسه دخترش عروسک بخره
انتخابم می کنه ، پولشو اما نداره
یکی دفترش پر از نقاشی و خط خطیه
اون یکی مداد برای آب و بابا نداره
یکی ویلای کنار دریاشون قصره ولی
اون یکی حتی تو فکرش آب دریا نداره
یکی بعد مدرسه توپ چهل تیکه می خواد
مامانش میگه اینا گرونه اینجا نداره
یه نفر تولدش مهمونیه ،‌همه میان
یکی تقویم واسه خط زدن رو روزا نداره
یکی هر هفته یه روز پزشکشون میاد خونش
یکی داره می میره ، خرج مداوا نداره
یکی انشاشو می ده توی خونه صحیح کنن
یکی از بر شده درد و ، دیگه انشا نداره
یه نفر می ارزه امضاش به هزار تا عالمی
یکی بعد عمری رنج و زحمت امضا نداره
تو کلاس صحبت چیزی می شه که همه دارن
یکی می پرسه آخه چرا مال ما نداره
یکی دوس داره که کارتون ببینه اما کجا
یکی انقد دیده که میل تماشا نداره
یکی از واحدای بالای برجشون می گه
یکی اما خونشون اتاق بالا نداره
یکی جای خاله بازی کلاس شنا می ره
یکی چیزی واسه نقاشی ابرا نداره
یکی پول نداره تا دو روز به شهرشون بره
یکی طاقت واسه ی صدور ویزا نداره
یکی فکر آخرین رژیمای غذاییه
یکی از بس که نخورده شب و روز نا نداره
یکی از بس شومینه گرمه می افته از نفس
یکی هم برای گرمای دساش ها نداره
دخترک می گه خدا چرا ما …. مادرش می گه
عوضش دخترکم ، او خونه لیلا نداره
یه نفر تمام روزاش پر رنج و سختیه
هیچ روزیش فرقی با روزای مبادا نداره
یکی آزمایش نوشتن واسش ،‌اما نمی ره
می گه نزدیکیای ما آزمایشگا نداره
بچه ای که تو چراغ قرمزا می فروشه گل و
مگه درس و مشق و شور و شوق و رؤیا نداره
یه نفر تمام روزا و شباش طولانیه
پس دیگه نیازی به شبای یلدا نداره
یاد اون حقیقت کلاس اول افتادم
دارا خیلی چیزا داره ولی سارا نداره
راستی اسمو واسه لمس بهتر قصه می گم
ملیکا چه چیزایی داره که رعنا نداره ؟
بعضی قلبا ولی دنیایی واسه خودش داره
یه چیزایی داره توش که توی دنیا نداره
همیشه تو دنیا کلی فرق بین آدما
این یه قانون شده و دیروز و حالا نداره
خدا به هر کسی هر چیزی دلش می خواد بده
همه چی دست اونه ،‌ربطی به شعرا نداره
آدما از یه جا اومدن ، همه می رن یه جا
اون جا فرقی میون فقیر و دارا نداره
کاش یه روزی بشه که دیگه نشه جمله ای ساخت
با نمی شه ، با نمی خوام ،‌با نشد ، با نداره

[پاسخ]

بی اسم پاسخ در تاريخ مرداد ۱ام, ۱۳۹۳ ۰۳:۴۹:

برای این شعر واقعی فقط میشه سکوت کرد
سکوت به احترام کسی که نمیخواد سر بار باشه که کار میکنه تا حداعقل پول وسایلخودشو بده
سکوت واسه نگاهی که به ویترین مغازست اما….
سکوت واسه دردایی که تحمل کرد اما نمیخواست دکتر بره تا سربار نباشه
سکوت واسه کسی که شاید توی یک ماه هزار تومنم نداشته باشه
اییییی خدا کی قیامت میشه کی!!!!!

[پاسخ]

نازنینگفته :

حافظ کنار عکس تو من باز نیت میکنم
انگار حافظ با من و من با تو صحبت میکنم
وقت قرار ما گذشت و تو نمی دانم چرا
دارم به این بد قولیت دیریست عادت میکنم
چه ارتباط ساده ای بین من و تقدیر هست
تقدیر و ویران میکند من هم مرمت می کنم
در اشتباهی نازنین تو فکر کردی این چنین
من دارم از چشمان زیبایت شکایت می کنم
نه مهربان من بدان بی لطف چشم عاشقت
هر جای دنیا که روم احساس غربت می کنم
بر روی باغ شانه ات هر وقت اندوهی نشست
در حمل بار غصه ات با شوق شرکت میکنم
یک شادی کوچک اگر از روی بام دل گذشت
هر چند اندک باشد آن را با تو قسمت میکنم
خسته شدی از شعر من زیبا اگر بد شد ببخش
دلتنگ و عاشق هستم اما رفع زحمت میکنم

[پاسخ]

نازنینگفته :

مرا اندکی دوست بدار
ولی طولانی….

[پاسخ]

زیبــــــاگفته :

من حسینم

پناهی ام

من حسینم , پناهی ام

خودمو می بینم

…خودمو می شنفم

تا هستم جهان ارثیه بابامه.

سلاماش و همه عشقاش و همه درداش , تنهائیاش

وقتی هم نبودم مال شما.

اگه دوست داری با من ببین , یا بذار باهات ببینم

با من بگو یا بذار باهات بگم

سلامامونو , عشقامونو , دردامونو , تنهائیامونو

ها؟!
—–
روحش شاد

[پاسخ]

لیلاگفته :

از خدا صدا نمیرسد

ای ستاره ها که از جهان دور
چشمتان به چشم بی فروغ ماست
نامی از زمین و از بشر شنیده اید
درمیان آبی زلال آسمان
موج دود و خون و آتشی ندیده اید
این غبار محنتی که در دل فضاست
این دیار وحشتی که در فضا رهاست
این سرای ظلمتی که آشیان ماست
در پی تباهی شناست
گوشتان اگر به ناله من آشناست
از سفینه ای که می رود به سوی ماه
از مسافری که میرسد ز گرد را ه
از زمین فتنه گر حذر کنید
پای این بشر اگر
به آسمان رسد
روزگارتان چو روزگار ما سیاست
ای ستاره ای که پیش دیده منی
باورت نمیشود که در زمین
هرکجا به هر که میرسی
خنجری میان پشت خود نهفته است
پشت هر شکوفه تبسمی
خار جانگزای حیله ای شکفته است
آنکه با تو میزند صلای مهر
جز ب فکر غارت دل تو نیست
گر چراغ روشنی به راه تست
چشم گرگ جاودان گرسنه ای است
ای ستاره ما سلام مان بهانه است
عشقمان دروغ جاودانه است
در زمین زبان حق بریده اند
حق زبان تازیانه است
وانکه با تو صادقانه درد دل کند
های های گریه شبانه است
ای ستاره باورت نمی شود
درمیان باغ بی ترانه زمین
ساقه های سبز آشتی شکسته است
لاله های سرخ دوستی فسرده است
غنچه های نورس امید
لب به خنده وانکرده مرده است
پرچم بلند سرو راستی
سر به خاک غم سپرده است
ای ستاره باورت نمیشود
آن سپیده دم که با صفا و ناز
در فضای بی کرانه می دمید
دیگر
از زمین رمیده است
این سپیده ها سپیده نیست
رنگ چهره زمین پریده است
آن شقایق شفق که میشکفت
عصر ها میان موج نور
دامن از زمین کشیده است
سرخی و کبودی افق
قلب مردم به خاک و خون تپیده است
دود و آتش به آسمان رسیده است
ابرهای روشنی که چون حریر
بستر
عروس ماه بود
پنبه های داغ های کهنه است
ای ستاره ای ستاره غریب
از بشر مگوی و از زمین مپرس
زیر نعره گلوله های آتشین
از صفای گونه های آتشین مپرس
زیر سیلی شکنجه های دردناک
از زوال چهره های نازنین مپرس
پیش چشم کودکان بی پناه
از نگاه مادران شرمگین مپرس
در جهنمی که از جهان جداست
در جهنمی که پیش دیده خداست
از لهیب کوره ها و کوه نعش ها
از غریو زنده ها میان شعله ها
بیش از این مپرس
بیش از این مپرس
ای ستاره ای ستاره غریب
ما اگر ز خاطر خدا نرفته ایم
پس چرا به داد ما نمیرسد
ما صدای گریه مان به
آسمان رسید
از خدا چرا صدا نمیرسد
بگذریم ازین ترانه های درد
بگذریم ازین فسانه های تلخ
بگذر از من ای ستاره شب گذشت
قصه سیاه مردم زمین
بسته راه خواب ناز تو
میگریزد از فغان سرد من
گوش از ترانه بی نیاز تو
ای که دست من به دامنت نمی رسد
اشک من به دامن
تو میچکد
با نسیم دلکش سحر
چشم خسته تو بسته میشود
بی تو در حصار این شب سیاه
عقده های گریه شبانه ام
بر گلو شکسته میشود
شب به خیر
مشیری

[پاسخ]

مریم پاسخ در تاريخ مهر ۱۲ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۳۲:

واقعا قشنگ بود مرسی

[پاسخ]

مریم پاسخ در تاريخ مهر ۱۲ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۳۵:

قایقی خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب
دور خواهم شد از این خاک غریب
که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه ی عشق
قهرمانان را بیدار کند
قایق از تور تهی
و راز آرزوی مروارید
همچنان خواهم راند
نه به آبی ها دل خواهم بست
نه به دریا ، پریانی که سر از آب به در می آرند
و در آن تابش تنهایی ماهی گیران
می فشانند فسون از سر گیسوهاشان
همچنان خواهم راند
همچنان خواهم خواند :
دور باید شد دور
مرد آن شهر اساطیر نداشت
زن آن شهر به سر شادی یک خوشه ی انگور نبود
هیچ آیینه تالاری سر خوشی ها را تکرار نکرد
چاله ی آبی حتی مشعلی را ننمود
دور باید شد دور
شب سرودش را خواند
نوبت پنجره هاست
همچنان خواهم خواند
همچنان خواهم راند
پشت دریا ها شهری است
در آن پنجره ها رو به تجلی باز است
بام ها جای کبوتر هایی است ، که به فوّاره هوش بشری می نگرند .
دست هر کودک ده ساله شهر ، شاخه ی معرفتی است
مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند
که به یک شعله به یک خواب لطیف
خاک ، موسیقی احساس تو را می شنود
و صدای پر مرغان اساطیر می آید در باد
پشت دریاها شهری است
که در آن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحر خیزان است
شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند
پشت دریا ها شهری است !
قایقی باید ساخت

[پاسخ]

نازنین پاسخ در تاريخ مهر ۱۳ام, ۱۳۹۱ ۲۱:۱۱:

صبر کن سهراب قایقت جا دارد؟؟
دل من هم از همهمه ی تلخ زمین بیزار است……

مریم پاسخ در تاريخ مهر ۱۳ام, ۱۳۹۱ ۲۱:۲۸:

و حدس می زنم شبی مرا جواب میکنی

و قصر کوچک دل مرا خراب میکنی

سر قرار عاشقی همیشه دیر کرده ای

ولی برای رفتنت عجب شتاب میکنی

من از کنار پنجره تو را نگاه میکنم

و تو به نامدیگری مرا خطاب می کنی

چه ساده در ازای یک نگاه پک و ماندنی

هزار مرتبه مرا ز خجلت آب میکنی

به خاطر تو من همیشه با همه غریبه ام

تو کمتر از غریبه ای مرا حساب میکنی

و کاش گفته بودی از همان نگاه اولت

که بعد من دوباره دوست انتخاب می کنی

مریمگفته :

گفتی که : « چو خورشید ، ز سوی تو پر
چون ماه شبی می کشم از پنجره سر ! »
اندوه که خورشید شدی
تنگ غروب !
افسوس که مهتاب شدی
وقت سحر !
مشیری

[پاسخ]

مریمگفته :

لحظه دیدار نزدیک است.
باز من دیوانه ام،مستم.
باز میلرزد، دلم، دستم.
بازگویی در جهان دیگری هستم.
های!نخراشی بغفلت گونه ام را تیغ!
های،نپریشی صفای زلفکم را،دست!
آبرویم رانریزی دل!
ای نخورده مست
لحظه دیدار نزدیک است.
مهدی اخوان ثالث

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ مهر ۱۲ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۵۹:

وای مرسی عاشق این شعر اخوانم

[پاسخ]

مریم پاسخ در تاريخ مهر ۱۲ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۰۱:

قشنگ بود خودمم دوستش دارم

[پاسخ]

مریمگفته :

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه کوچه گذشتم
هم تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه جانم، گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
یادم آمد که شبی با هم ازآن کوچه گذشتم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی برلب آب جوی نشستیم
تو ، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه ، محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت ، خندان و زمان رام
خوشه ماه فروریخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
هم دل داده به آواز شباهنگ
یادم آمد تو به من گفتی :
« از این عشق حذر کن
لحظه ای چند براین آب نظر کن !
آب آیینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا ، که دلت بار گران است !
تا فراموش کنی ، چندی از این شهر سفر کن ! »
با تو گفتم :
« حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم
نتوانم !
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی ، من نه رمیدم ، نه گسستم … »
باز گفتم که : « تو صیادی و من آهوی دشتم »
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم ، نتوانم »
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخی زدو بگریخت…
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم ، نرمیدم
رفت در ظلمت غم ،آن شب وشب های دگر هم،
نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبرهم،
نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم …
بی تو امابه چه حالی من از آن کوچه گذشتم!
مشیری

[پاسخ]

مریمگفته :

تو به من خندیدی
و نمی دانستی …
من به چه دلهره از باغچه ی همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
وتو رفتی و هنوز …
سالها هست که در گوش من آرام ، آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان
غرق این پندارم
که چرا خانه ی کوچک ما سیب نداشت ؟
حمید مصدق

[پاسخ]

آرتیمس پاسخ در تاريخ مهر ۱۳ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۲۸:

من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
ونمی دانستی
باغبان
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده خود
پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک
لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک …
دل من گفت برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد
گریه تلخ تو را
و من رفتم
و هنوز
سال هاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض نگاه تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت ؟!!!

فروغ فرخزاد

[پاسخ]

ملیحه پاسخ در تاريخ مهر ۱۵ام, ۱۳۹۱ ۱۵:۱۷:

این شعرو فروغ نگفته سالی که این شعر سروده شده فروغ فوت شده بوده

[پاسخ]

ملیحه پاسخ در تاريخ مهر ۱۵ام, ۱۳۹۱ ۱۵:۱۹:

او به تو خندید و تو نمی‌دانستی
این که او می‌داند
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
از پی ات تند دویدم
سیب را دست دخترکم من دیدم
غضبآلود نگاهت کردم
بر دلت بغض دوید
بغض ِ چشمت را دید
دل و دستش لرزید
سیب دندان زده از دست ِ دل افتاد به خاک
و در آن دم فهمیدم
آنچه تو دزدیدی سیب نبود
دل ِ دُردانه من بود که افتاد به خاک
ناگهان رفت و هنوز
سال‌هاست که در چشم من آرام آرام
هجر تلخ دل و دلدار تکرار کنان
می‌دهد آزارم
چهره زرد و حزین ِ دختر ِ من هر دم
می‌دهد دشنامم
کاش آنروز در آن باغ نبودم هرگز
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که خدای عالم
ز چه رو در همه باغچه‌ها سیب نکاشت؟

ملیحه پاسخ در تاريخ مهر ۱۵ام, ۱۳۹۱ ۱۵:۲۱:

دخترک خندید و
پسر ماتش برد
که به چه دلهره ازباغچه ی همسایه سیب را دزدیده
باغبان از پی او تند دوید
به خیالش میخواست
حرمت باغچه و دختر کم سالش را
از پسرک پس گیرد!
غضب الود به او غیظی کرد
این وسط من بودم
سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم
من که پیغمبر عشقی معصوم
بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق
و لب و دندان
تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم
و به خاک افتادم
چون رسولی ناکام!
هردو را بغض ربود…
دخترک رفت و زیر لب این را میگفت:
«او یقینا پی معشوق خود می اید»
پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود :
مطمئنا که پشیمان شده بر میگردد
سالهاست که پوسیده ام ارام ارام!
عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز!
جسم من تجزیه شد ساده وی ذراتم
همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:
این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت

مسعود پاسخ در تاريخ مهر ۱۵ام, ۱۳۹۱ ۱۵:۲۸:

منبع؟؟؟

آرتیمسگفته :

چیزی نمیدانم از این دیوانگی و عاقلی

[پاسخ]

نازنینگفته :

من تو را هنوز مثل تمام شدن مشق شبم دوست دارم….

[پاسخ]

نازنینگفته :

بگذار بگویند خسیسم
من
دوستت دارم هایم
را الکی خرج نمیکنم
جز برای مهربانی خودت . . .

[پاسخ]

مریمگفته :

ای خداوند!
به علمای ما مسئولیت
و به عوام ما علم
و به مومنان ما روشنایی
و به روشنفکران ما ایمان
و به متعصبین ما فهم
و به فهمیدگان ما تعصب
و به زنان ما شعور
و به مردان ما شرف
و به پیران ما آگاهی
و به جوانان ما اصالت
و به اساتید ما عقیده
و به دانشجویان ما نیز عقیده
و به خفتگان ما بیداری
و به دینداران ما دین
و به نویسندگان ما تعهد
و به هنرمندان ما درد
و به شاعران ما شعور
و به محققان ما هدف
و به نومیدان ما امید
و به ضعیفان ما نیرو
و به محافظه کاران ما گشتاخی
و به نشستگان ما قیام
و به راکدان ما تکان
و به مردگان ما حیات
و به کوران ما نگاه
و به خاموشان ما فریاد
و به مسلمانان ما قرآن
و به شیعیان ما علی(ع)
و به فرقه های ما وحدت
و به حسودان ما شفا
و به خودبینان ما انصاف
و به فحاشان ما ادب
و به مجاهدان ما صبر
و به مردم ما خودآگاهی
و به همه ملت ما همت، تصمیم و استعداد فداکاری
و شایستگی نجات و عزت
ببخش…..
دعای دکتر علی شریعتی

[پاسخ]

فاطمهگفته :

وقتی خدا مشکلت رو حل میکنه به تواناییش ایمان داری و وقتی خدا مشکلتو حل نمیکنه به توانایی تو ایمان داره…

[پاسخ]

kasrگفته :

ali bud
rohash shad va yadash gerami

[پاسخ]

سروينگفته :

عالی بود

[پاسخ]

عزیزگفته :

باسلام خوب بود

[پاسخ]

آتیهگفته :

عالی بود عالی

[پاسخ]